تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۱۴ - سرپا برهنگان که دم از کبریا زنند
سرپا برهنگان که دم از کبریا زنند
مردانه پای بر سر کبر و ریا زنند
مستان که میکشند سبوی بساط عیش
ساغر کشان شیشه غم را صلا زنند
گر بینواست دل زنوا مطربان عشق
هر گوشه نغمه بمقام نوا زنند
دست از جهان کشیده گدایان کوی دوست
بر تخت و تاج قیصر و فغفور پا زنند
خلوت گزیدگان سرا پرده قبول
کی دست رد بسینه مرد خدا زنند
شاهنشهان کشور تجرید از فنا
هر صبح و شام خیمه بملک بقا زنند
گمگشتگان که طالب راه هدایتند
دست طلب بدامن آل عبا زنند
آنانکه برده حسرت دنیا بزیر خاک
سربرکنند و نعره واحسرتا زنند
روشندلان که نور علی هست کامشان
مردانه گام در ره صدق و صفا زنند
مردانه پای بر سر کبر و ریا زنند
مستان که میکشند سبوی بساط عیش
ساغر کشان شیشه غم را صلا زنند
گر بینواست دل زنوا مطربان عشق
هر گوشه نغمه بمقام نوا زنند
دست از جهان کشیده گدایان کوی دوست
بر تخت و تاج قیصر و فغفور پا زنند
خلوت گزیدگان سرا پرده قبول
کی دست رد بسینه مرد خدا زنند
شاهنشهان کشور تجرید از فنا
هر صبح و شام خیمه بملک بقا زنند
گمگشتگان که طالب راه هدایتند
دست طلب بدامن آل عبا زنند
آنانکه برده حسرت دنیا بزیر خاک
سربرکنند و نعره واحسرتا زنند
روشندلان که نور علی هست کامشان
مردانه گام در ره صدق و صفا زنند
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۱۸ - دوشم بخواب ساغر دولت بدست بود
دوشم بخواب ساغر دولت بدست بود
بر صدر بارگاه جلالت نشست بود
زنجیر عدل و حلقه حبل المتین داد
بر در ز روی رفعتشان چفت و بست بود
بالا گرفت کرسی جا هم چنانکه عرش
در زیر پایه اش بمحل فرش پست بود
پس طبل شادیانه ببام دلم زدند
خیز و گریز لشگر غم رو بجست بود
سلطان عقل آنکه شدش هوش متکا
از جام عشق بیخود و مدهوش و مست بود
گر شیشه اش بسنگ ملامت شکست می
بالله درستیش همه درآن شکست بود
در دیر عشق با رخ لعل و بت دلم
گاهی صنم پرست و گهی بت پرست بود
بیدار چون شدم من از آن خواب صبحدم
همچون گدا بدرگه شامم نشست بود
نور علی ز بسکه ربودم بخویشتن
مهرم به پیش ذره بی نور پست بود
بر صدر بارگاه جلالت نشست بود
زنجیر عدل و حلقه حبل المتین داد
بر در ز روی رفعتشان چفت و بست بود
بالا گرفت کرسی جا هم چنانکه عرش
در زیر پایه اش بمحل فرش پست بود
پس طبل شادیانه ببام دلم زدند
خیز و گریز لشگر غم رو بجست بود
سلطان عقل آنکه شدش هوش متکا
از جام عشق بیخود و مدهوش و مست بود
گر شیشه اش بسنگ ملامت شکست می
بالله درستیش همه درآن شکست بود
در دیر عشق با رخ لعل و بت دلم
گاهی صنم پرست و گهی بت پرست بود
بیدار چون شدم من از آن خواب صبحدم
همچون گدا بدرگه شامم نشست بود
نور علی ز بسکه ربودم بخویشتن
مهرم به پیش ذره بی نور پست بود
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۲۵ - ساقی ز روی دختر زر پرده باز کرد
ساقی ز روی دختر زر پرده باز کرد
آهنگ عیش با صنم پرده باز کرد
مینای حسن پربودش از شراب ناز
چندانکه می بساغر اهل نیاز کرد
مطرب بدل نوازی عشاق بینوا
هر دم نوای دلکشی از پرده ساز کرد
صوفی که نقص باده همی گفت بر دوام
گردن بسوی جام چه مینا دراز کرد
راز نهانیش نکند چرخ برملا
هر کس که پرده داری ارباب راز کرد
سلطان غزنوی که هزاران غلام داشت
عشقش بروی هندوی خال ایاز کرد
جانهای پاک خاک شدش در ره نیاز
هرسو که سرو ناز من آغاز ناز کرد
آمد شبی بکلبه احزان ما شهی
ما را زیمن مقدم خود سرفراز کرد
نور علی که مهر سپهر حقیقت است
مستغنیم ز پرتو شمع مجاز کرد
آهنگ عیش با صنم پرده باز کرد
مینای حسن پربودش از شراب ناز
چندانکه می بساغر اهل نیاز کرد
مطرب بدل نوازی عشاق بینوا
هر دم نوای دلکشی از پرده ساز کرد
صوفی که نقص باده همی گفت بر دوام
گردن بسوی جام چه مینا دراز کرد
راز نهانیش نکند چرخ برملا
هر کس که پرده داری ارباب راز کرد
سلطان غزنوی که هزاران غلام داشت
عشقش بروی هندوی خال ایاز کرد
جانهای پاک خاک شدش در ره نیاز
هرسو که سرو ناز من آغاز ناز کرد
آمد شبی بکلبه احزان ما شهی
ما را زیمن مقدم خود سرفراز کرد
نور علی که مهر سپهر حقیقت است
مستغنیم ز پرتو شمع مجاز کرد
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۳۹ - زانسان که بوسه از لب دلبر بود لذیذ
زانسان که بوسه از لب دلبر بود لذیذ
خوردن شراب ناز ز ساغر بود لذیذ
دشنام تلخ زان لب شیرین لعل فام
در کام جان چو ماده احمر بود لذیذ
معشوق اگر همه قدح زهر میدهد
عشاق را بکام چه شکر بود لذیذ
جام طهور در صف رندان پاکباز
خوردن ز دست ساقی کوثر بود لذیذ
فردا شراب ناب چو نور علی مرا
نوشیدن از کف تو بمحشر بود لذیذ
خوردن شراب ناز ز ساغر بود لذیذ
دشنام تلخ زان لب شیرین لعل فام
در کام جان چو ماده احمر بود لذیذ
معشوق اگر همه قدح زهر میدهد
عشاق را بکام چه شکر بود لذیذ
جام طهور در صف رندان پاکباز
خوردن ز دست ساقی کوثر بود لذیذ
فردا شراب ناب چو نور علی مرا
نوشیدن از کف تو بمحشر بود لذیذ
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۶۲ - هر صبح و شام نرگس مستت بخواب ناز
هر صبح و شام نرگس مستت بخواب ناز
پیموده جام بیخودیم از شراب ناز
خطت که بر صحیفه رخسار آیتی است
تحریر کرده حاشیه ها در کتاب ناز
حسنت که عالمی زند آتش بجلوه
تا چند سوزدم دل و جان ز التهاب ناز
خالت که برده دل ز کفم از کرشمه
برسر کشده از خط سبزت نقاب ناز
عشاق را دریده برخ پرده حجاب
حسنت که از حیاست نهان در حجاب ناز
دردی کشان ساغر عجز و نیاز را
باری چه میشود بنوازی به ناب ناز
نور علی که مست می بی نیازیست
هر دم کشد ز ساغر حسنت شراب ناز
پیموده جام بیخودیم از شراب ناز
خطت که بر صحیفه رخسار آیتی است
تحریر کرده حاشیه ها در کتاب ناز
حسنت که عالمی زند آتش بجلوه
تا چند سوزدم دل و جان ز التهاب ناز
خالت که برده دل ز کفم از کرشمه
برسر کشده از خط سبزت نقاب ناز
عشاق را دریده برخ پرده حجاب
حسنت که از حیاست نهان در حجاب ناز
دردی کشان ساغر عجز و نیاز را
باری چه میشود بنوازی به ناب ناز
نور علی که مست می بی نیازیست
هر دم کشد ز ساغر حسنت شراب ناز
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۲۳ - ساقی بیا و میکده را فتح باب کن
ساقی بیا و میکده را فتح باب کن
مینای می برآر و بمجلس شتاب کن
تا زآب دیده سرخ کنم رنگ زرد خویش
از خون دل بساغر چشمم شراب کن
بگشا نقاب زلف ز رخسار مهوشت
وز اشک خویش ماه فلک را نقاب کن
صبحست و آخر شب و خور در نقاب مه
گر وصل یار میطلبی ترک خواب کن
تا ز آب دیده بر کشی از موج خیز دهر
سیلاب دیده سرکن و عالم خراب کن
مردانه وار دل بکن از مهر این عجوز
وز عشوه های دمبدمش اجتناب کن
اوراق زهد را بمی انداز دفتری
از گفته های نور علی انتخاب کن
مینای می برآر و بمجلس شتاب کن
تا زآب دیده سرخ کنم رنگ زرد خویش
از خون دل بساغر چشمم شراب کن
بگشا نقاب زلف ز رخسار مهوشت
وز اشک خویش ماه فلک را نقاب کن
صبحست و آخر شب و خور در نقاب مه
گر وصل یار میطلبی ترک خواب کن
تا ز آب دیده بر کشی از موج خیز دهر
سیلاب دیده سرکن و عالم خراب کن
مردانه وار دل بکن از مهر این عجوز
وز عشوه های دمبدمش اجتناب کن
اوراق زهد را بمی انداز دفتری
از گفته های نور علی انتخاب کن
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۳۷ - دوشم بصدر مصطبه ساقی مهوشی
دوشم بصدر مصطبه ساقی مهوشی
بر لب نهاد جام فرح بخش بیغشی
لب بر لب پیاله و کف بر کف نگار
کردم تمام نوش بشادی و دلخوشی
تر شد چو کام جانم از آن جام خوشگوار
گفتی که ریخت ناگهم آبی بر آتشی
گر قامتم چو چنگ خمید ای جوان چه باک
عمری بسوی میکده کردم سبو کشی
زاهد اگر ترا همه اعمال دل نکوست
از روز رستخیز چرا پس مشوشی
حاصل ز مهر ماهوشانم ببحر و بر
چشمی پرآب باشد و قلبی پر آتشی
تا این زمان چو نور علی چشم آسمان
هرگز ندیده جرعه کشی رند سرخوشی
بر لب نهاد جام فرح بخش بیغشی
لب بر لب پیاله و کف بر کف نگار
کردم تمام نوش بشادی و دلخوشی
تر شد چو کام جانم از آن جام خوشگوار
گفتی که ریخت ناگهم آبی بر آتشی
گر قامتم چو چنگ خمید ای جوان چه باک
عمری بسوی میکده کردم سبو کشی
زاهد اگر ترا همه اعمال دل نکوست
از روز رستخیز چرا پس مشوشی
حاصل ز مهر ماهوشانم ببحر و بر
چشمی پرآب باشد و قلبی پر آتشی
تا این زمان چو نور علی چشم آسمان
هرگز ندیده جرعه کشی رند سرخوشی
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۸۳ - عمریست تا چو شمع بخدمت ستاده ایم
عمریست تا چو شمع بخدمت ستاده ایم
پروانه وار جهان بهوای تو داده ایم
دی لعل می فروش تو پیمود جرعه
امروز این چنین همه سرمست باده ایم
نگشاده ایم بررخ خوبان بهیچ روی
چشمی که بر جمال تو جانا گشاده ایم
ای کرده دستگیری افتادگان بسی
ما را بگیر دست که از پا فتاده ایم
بس لاله ها که بر دمد آخر زخاک ما
زین داغها که بر دل سوزان نهاده ایم
از ما بغیر عشق مخواه ای پدر که ما
بهر همین زمادر ایام زاده ایم
نقش دوکون گرچه زما ظاهر است لیک
چون نور در جهان زهمه نقش ساده ایم
پروانه وار جهان بهوای تو داده ایم
دی لعل می فروش تو پیمود جرعه
امروز این چنین همه سرمست باده ایم
نگشاده ایم بررخ خوبان بهیچ روی
چشمی که بر جمال تو جانا گشاده ایم
ای کرده دستگیری افتادگان بسی
ما را بگیر دست که از پا فتاده ایم
بس لاله ها که بر دمد آخر زخاک ما
زین داغها که بر دل سوزان نهاده ایم
از ما بغیر عشق مخواه ای پدر که ما
بهر همین زمادر ایام زاده ایم
نقش دوکون گرچه زما ظاهر است لیک
چون نور در جهان زهمه نقش ساده ایم