تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۲۲ - زاد فی الطنبور اخری نغمه یعنی ز نو
زاد فی الطنبور اخری نغمه یعنی ز نو
مردم تبریز لحنی ساختند اندر رباب
چند تن اهریمن آسا در لباس مردمان
کادمی صورت بدند اما بسیرت چون دواب
قحط نان را کرده دستاویز از بی دانشی
از بزرگان قدر بردند از کریمان فرو آب
از جوان و پیر و مرد و زن به بازار آمدند
همچو سیل از کوهساران یا چو باران از سحاب
سوقیان بستند دکانها و در ره تاختند
پاره ای از بیم جان برخی بقصد انقلاب
ابتدا در بقعه ی فرزند موسی در شدند
و آهنین حصنی فراهم ساختند از آن جناب
ناله الغوث و واویلاه و یا للمستغاث
برکشیدند از دل و کردند روی از خون خضاب
آن یکی گفتی مرا دی خون دل بودی طعام
وان دگر گفتی مرا نک اشک چشمستی شراب
آن یکی گفتا عیالم را ز غم بوده است قوت
وان دگر گفتا جگر بوده است طفلم را کباب
آن یکی گفتا دریغا نی خدنگی راست رو
وان دگر گفتا شگفتا نی دعائی مستجاب
تا کند جا در دو چشم محتکر مانند تیر
تا شود زه در گلوی مستبد همچون طناب
آن یکی گفتا خدایا از تو می خواهم فرج
و ان دگر گفتا کریما از تو جویم فتح باب
آن یکی گفتا که ایزد خانمانشان برکند
وان دگر گفتا که حق انبارشان سازد خراب
آن یکی گفتا که اندر تابم از سوز درون
وان دگر گفتا که از درگاه ایزد رخ متاب
چون به میر کامیاب این قصه را منهی رساند
سخت پژمان شد درون پاک میر کامیاب
خواند سالاری بحضرت چست و فرمودش برو
نزد این بیدولتان در آن رواق مستطاب
چند تن بگزین و امنیت ده و نزد من آر
تا بدانم از چه کردند این عمل را ارتکاب
رفت و سالار سخندان زود باز آورد چست
چند تن مرد گزین کان قوم کردند انتخاب
میر با ایشان بهنجاری خوش و طرزی نکو
هم زبانی مهربان فرمود از رافت خطاب
کای غلط کاران چرا جستید آیین خطا
وی دغل بازان چرا جستید از راه صواب
تا به کی در دل هوس دارید و اندر سینه کین
تا به کی در سر خمار آرید و اندر دیده خواب
پیش ما هر کار را باد افره و پاداشی است
در حق کافر عقاب و در حق شاکر ثواب
هان و هان زی شکر بشتابید و کفران بس کنید
رخ متابید از صواب و تن مکاهید از عقاب
خود همی دانید من آسایش این خلق را
آنچنان جویم که بر راحت گزیدستم عذاب
تا رعیت را تن آسانی بود در مملکت
نه تن آسانی گزیدم هیچ بهر خورد و خواب
شرم دارید از خدا وز پادشا وز خویشتن
کاندرین دنیا سیه روئید و در عقبی مصاب
بازگردید و مبیزید آب اندر کفچلیز
پند گیرید و مپیمائید با گز ماهتاب
تا فشانم بی توانی سیم و زرگر شد عزیز
تا دهم بی مزد و منت آب و نان گر نیست یاب
در کف مفلس درم در دامن سائل نعم
در دهان گرسنه نان در گلوی تشنه آب
گر پذیرفتید گندمتان دهم از بهر خورد
ورنه سازم خردتان چون گندم اندر آسیاب
چون شنودند این حدیث از میر آن بیدانشان
در جواب اندر فروماندند چون خر در خلاب
عذر مسموعی نشد بیچاره ماندند و خموش
قول مطبوعی نبد فغواره گشتند و مجاب
عهد و پیمان را بر این هنجار کردند استوار
که خمش سازند نار فتنه را از التهاب
پس برفتند و بیان کردند با اصحاب خویش
آنچه شد در حضرت میر از سئوال و از جواب
جاهلان از جا برآشفتند و گفتند این سخن
هست اندر گوش ما همچون مس و روی مذاب
گرچه میدانیم سر پیچیدن از فرمان میر
آنچنان باشد که آیی از فرات اندر سراب
وانکه با فرمان او خاضع شود طوبی له
کش بود در هر دو گیتی عاقبت حسن المآب
لیک ما اینجا پی غوغا نمودیم اجتماع
هر که نی غوغا طلب جوید ز یاران اجتناب
پیشوای ما غرابستی و ما چون بوم شوم
می بتازیم اندران موقع که فرماید غراب
الغرض چون بختشان برگشت و طالع شد زبون
صم و بکم عمی گشتند از قضا شرالدواب
روز دیگر تاختند از بقعه مینو نشان
سوی شارستان چو باد از روزن و آب از تکاب
هر کجا بد زالی از غوغا بماند اندر نهیب
هر کجا شد مالی از یغما برفت اندر نهاب
تاختند اینسان ز نادانی بکاخی کش خدای
بود مردی محتشم از خاندان بوتراب
اختری رخشنده از برج نزار بن معد
گوهری تابنده از درج قصی بن کلاب
عالمی فحل و مدقق سیدی راد و کریم
آگه از هر راز مکنون رازدان از هر کتاب
جامع المعقول والمنقول کز تعلیم وی
بهره یابد خواجه طوس و حکیم فاریاب
آن نظام الملة البیضا که نام و نامه اش
هم رفیع است از فلک هم اشهر است از آفتاب
چون از این هنگامه آگه شد فراز آمد ببام
با نقیبان گفت تا محکم فرو بستند باب
نامه یزدان بکف بگرفت و گفت ای گمرهان
شرمی از این صحف منزل، خوفی از یوم الحساب
نان اگر خواهید اینک گسترانم خوان جود
مال اگر جوئید اینک برفشانم زر ناب
خاندانم را میفروزید آتش در درون
کودکانم را میندازید اندر اضطراب
پاسخش گفتند کاندر ز تو ننیوشیم از آنک
میخ آهن را نشاید کوفت در صم الصلاب
گوش ما امروز با افسانه دیو آشناست
کی شود دیگر ز افسون حکیمان پندیاب
ما بسان مهره نردیم اندر برد و باخت
خصل ما و جنبش ما شد بفرمان کعاب
این خیال از مغزتان آنگه برون خواهد شدن
که رود ماخولیا از بنگ و مستی از شراب
باری از بس خیرگی کردند و سرپیچیدگی
شد دل آن سید والاگهر در پیچ و تاب
داد فرمان تا بر آن اهریمنان انداختند
ز آسمان حضرتش حراقها همچون شهاب
برنشد پاسی که از دود و بخار و گرد و خون
آبنوسین گشت روی چرخ و صندلگون تراب
قصه بر میر مهین بردند کاذر بایگان
این زمان از شورش و غوغا همی گردد خراب
ای معین المله برهان جان گیتی را ز غم
ای شبان گله بستان داد اغنام از ذئاب
چاره ای میر زوتر در علاج اندر گرای
همتی ای خواجه زوتر زی صلاح اندر شتاب
مملکت را چاره موج فتنه چون بر هم زند
کشتی نوح است فضیلت من تولی عنه خاب
میر دریا دل چو این بشنید از جا جست و برد
دست مردی بر عنان و پای همت در رکاب
در میان آنجماعت راند توسن مردوار
چون خلیل الله در آتش یا کلیم الله در آب
دید شهری در هیاهو کشوری در گیر و دار
دید خلقی در تزلزل عالمی در انقلاب
جهل خواند در فضا انی مشیر للفتن
سنگ گوید در هوا انی نذیر للکلاب
از در و دیوار خون بارد همی در کوچه ها
چون بگاه فرودین سیل از جبال اندر شعاب
میر غیرتمند از این رفتار ناهنجار ریخت
بر جبین از شرم خوی چون بر گل سوری گلاب
خواست تا کیفر دهد آنشوربختان را ز تیغ
باز رحم آورد و حلمش را فزون آمد نصاب
بار دیگر برگشود از درج مروارید قفل
برفشاند از گوهر آگین لعل تر در خوشاب
با زبان لطف فرمود ای سفیهان تا بکی
نوعروس عار را در کوچه بردن بی نقاب
باده از افیون نشاید خورد و من از سلع و عشر
اترج از زیتون نشاید بر دو قند از صبر و صاب
هیچ دیدستید نیلوفر بروید از کرفس
یا شنیدستید سیسنبر برآید از سداب
عیب باشد بر رعیت شغل و کار رهزنان
زشت باشد در کهولت ذکر ایام شباب
گرنه بردارید دست از شور و غوغا عنقریب
بر سر دریای خون خواهید بودن چون حباب
ور شما اندر شمر بیشید ما را باک نیست
کز هزاران گوسپند ایدون نترسد یک قصاب
از هزاران گوره خر یک شیر کی پروا کند
وز هزاران صعوه کی اندیشه دارد یک عقاب
چون بیابان شد حدیث میر اعظم آن گروه
هر یکی گفتا بخود الموت ای لی الآن طاب
زان سپس از هم پراکندند عقد اتفاق
کامروی چون بادبیزن بود و آنان چون ذباب
جملگی رفتند و میر از بهر حفظ آن سرای
چند تن بگماشت هم زاسپاهیان هم زاحتساب
گفت چونان کز حضورم این سرا محفوظ ماند
هم بدینسان بادیش محفوظ ماند در غیاب
پس در ایوان رفت و بر مسند نشست و رای زد
گرچه جانش خسته بود از آن ذهاب و این ایاب
نه بشب می نوش کرد و نه سحرگه آرمید
زآنکه از این هر دو باشد ملک و دولت را ذهاب
شکل اهرن داشت اندر دیده اش حور بهشت
طعم حنظل داد اندر ساغرش شهد رضاب
نیم شب آن سید والاگهر تصمیم داد
عزم رفتن را چو باز از آشیان ضیغم زغاب
گفت اگر شب در رکاب نهضت آرم پای عزم
به که اندر روز ریزم خون مردم در رکاب
چون بشد وی پاسبانان جملگی در ره شدند
زانکه چون شهباز و شاهین نی نپوشد کس نکاب
بامدادان خلق نیز آگه شدند از اینک تاخت
آن شریف محتشم چون باد صرصر با سحاب
لاجرم از خانه اش از بهر غارت تاختند
از طلوع صبحدم حتی توارت بالحجاب
شد بیغما گوهرین قندیل وبلورین قمطر
گشت غارت خلخی دیبا و صقلابی ثیاب
نه بجا سیمینه کرسی ماند و نه زرین بساط
نه قدور راسیات و نه جفان کالجواب
از وزیر خلوت سلطان وکیل الملک راد
وز علاء الملک و از خواجه نظام مستطاب
شد به تاراج فنا گنجی که کردند اذخار
شد به یغمای ستم مالی که کردند انتخاب
نه به بستان ماندشان شاخ و نه در اشکوب تیر
نه در ایوان ماندشان خاک و نه در تالاب آب
خانه آنسان شد که از بالا ندانی زیرگاه
باربند آنسان که نشناسی جدارش را ز باب
ذکر احلاس و پلاس و دیگ و دیگ افزار را
برنهم کاینان نگنجند از فزونی در حساب
بار بار اندر بیا کندند دیبای ختن
کیل کیل اندر بپیمودند لؤلؤی خوشاب
سیم صافی با تبنکر زر تابان با تبنک
عنبر سارا بزنبیل و به زنبر مشگناب
در جراب انباشت در و اندر خریطه در و لعل
آنکه سنگ اندر خریطه داشت خاک اندر جراب
با کتابی کی کند کاری که کردن این گروه
با گرامی زاده من عنده علم الکتاب
نز خیال عامه بود این کاربل کز راستی
فارس رام رمی من ذی سلم سهما اصاب
کا دریغا کآشیان باز و بنگاه تذرو
گشت پر شود از نوای جغد و آوای غراب
ای دریغا گلشن آباد و شارستان جم
گشت از بیداد بخت النصر سنگین دل خراب
ای دریغا خیمه زد بهرام در ایوان مه
ای دریغا دست کیوان چیره شد بر آفتاب
منهیان رفتند دربار ولیعهد ملک
کاشکارا شد کنون در وعد ساعت اقتراب
کار سخت افتاده است ایشه علاجی کن که رفت
خانه فرزند پیغمبر به باد انتهاب
دیبه کیخسروی از طحلب آورده است غوک
عنکبوتان خام رستم می ببافند از لعاب
این قضایا فصل کن ای حکمتت گسترده فاش
همچو داود پیمبر مسند فصل الخطاب
شد چو این بشنید فورا خامه و دفتر گرفت
بیخت بر سیمین ورق از کلک زرین مشگناب
بر امیر کامران بنوشت توقیعی که هان
صارم کین را بباید بر کشیدن از قراب
آن سری کز چنبر مالکر قاب آید برون
هست بادافراه او در کیش ما ضرب الرقاب
هان و هان فرصت مجو بشکن ز شیربیشه یشک
هان و هان مهلت مده برکن ز گرگ خیره ناب
جویهای خرد را مگذار دریائی شوند
که نه با کشتی از آن شاید گذر نه با شتاب
کن ز روئین دیگ و کشگنجیر توپ و تیر چرخ
جانهاشان را هلاک و خانه هاشانرا خراب
قول کس منیوش در این داستان از هیچ روی
عذر کس مپذیر در این ماجرا از هیچ باب
پایهاشان را به بند و دستهاشان را به بر
مغزهاشان را بکوب و خانه هاشانرا بکاب
میر اعظم ایدالله تعالی نصرته
بوسه زد توقیع و بر سر هشت و دردم با شتاب
تیر چرخ و توپ و کشگنجیر و روئین دیگ خواست
هم علمها با طراز و هم کمانها با نشاب
داد فرمان تا فرو بارند بر غوغائیان
زان تگرگ آتشین کو بارد از روئین سحاب
زین بلا دیگر خبر گشتند و در سوک آمدند
مهتران شهر و سادات قریش از شیخ و شاب
با زنان و کودکان و سالخوردان عاجزان
جمعی افزون از شمار و خلقی افزون از حساب
کرده پیران دژم از اشک عارض لاله رنگ
کرده زالان نژند از خون دل گیسوخضاب
کودکان با ناخن از رخ برگشوده جوی خون
نوعروسان در گلو افکنده از گیسو طناب
جملگی مصحف بکف رفتند در دربار شه
هر یکی را گشته جاری از بصر خونین زهاب
آن یکی گفتا شها از بی دلان دل بر مگیر
وان دگر گفتا شها از خستگان رخ بر متاب
رحم فرما بر عجوزان و زنان باردار
خستگان اندر فراش و کودکان در مهد خواب
بیگناهان را بتقصیر گنهکاران مسوز
سالخوردان را ببادافراه بر نایان متاب
تو هژیری پوستین از گرگ باید برکنی
کار قصاب است کندن گوسپندان را اهاب
تنگنای شهر و کشگنجیر توپ و تیر چرخ
الله الله دور از انصاف است و بیرون از صواب
زاری مردم چو دید آنشاه بخشود از کرم
بر دل پیران فرتوت و زنان دل کباب
مردم تبریز لحنی ساختند اندر رباب
چند تن اهریمن آسا در لباس مردمان
کادمی صورت بدند اما بسیرت چون دواب
قحط نان را کرده دستاویز از بی دانشی
از بزرگان قدر بردند از کریمان فرو آب
از جوان و پیر و مرد و زن به بازار آمدند
همچو سیل از کوهساران یا چو باران از سحاب
سوقیان بستند دکانها و در ره تاختند
پاره ای از بیم جان برخی بقصد انقلاب
ابتدا در بقعه ی فرزند موسی در شدند
و آهنین حصنی فراهم ساختند از آن جناب
ناله الغوث و واویلاه و یا للمستغاث
برکشیدند از دل و کردند روی از خون خضاب
آن یکی گفتی مرا دی خون دل بودی طعام
وان دگر گفتی مرا نک اشک چشمستی شراب
آن یکی گفتا عیالم را ز غم بوده است قوت
وان دگر گفتا جگر بوده است طفلم را کباب
آن یکی گفتا دریغا نی خدنگی راست رو
وان دگر گفتا شگفتا نی دعائی مستجاب
تا کند جا در دو چشم محتکر مانند تیر
تا شود زه در گلوی مستبد همچون طناب
آن یکی گفتا خدایا از تو می خواهم فرج
و ان دگر گفتا کریما از تو جویم فتح باب
آن یکی گفتا که ایزد خانمانشان برکند
وان دگر گفتا که حق انبارشان سازد خراب
آن یکی گفتا که اندر تابم از سوز درون
وان دگر گفتا که از درگاه ایزد رخ متاب
چون به میر کامیاب این قصه را منهی رساند
سخت پژمان شد درون پاک میر کامیاب
خواند سالاری بحضرت چست و فرمودش برو
نزد این بیدولتان در آن رواق مستطاب
چند تن بگزین و امنیت ده و نزد من آر
تا بدانم از چه کردند این عمل را ارتکاب
رفت و سالار سخندان زود باز آورد چست
چند تن مرد گزین کان قوم کردند انتخاب
میر با ایشان بهنجاری خوش و طرزی نکو
هم زبانی مهربان فرمود از رافت خطاب
کای غلط کاران چرا جستید آیین خطا
وی دغل بازان چرا جستید از راه صواب
تا به کی در دل هوس دارید و اندر سینه کین
تا به کی در سر خمار آرید و اندر دیده خواب
پیش ما هر کار را باد افره و پاداشی است
در حق کافر عقاب و در حق شاکر ثواب
هان و هان زی شکر بشتابید و کفران بس کنید
رخ متابید از صواب و تن مکاهید از عقاب
خود همی دانید من آسایش این خلق را
آنچنان جویم که بر راحت گزیدستم عذاب
تا رعیت را تن آسانی بود در مملکت
نه تن آسانی گزیدم هیچ بهر خورد و خواب
شرم دارید از خدا وز پادشا وز خویشتن
کاندرین دنیا سیه روئید و در عقبی مصاب
بازگردید و مبیزید آب اندر کفچلیز
پند گیرید و مپیمائید با گز ماهتاب
تا فشانم بی توانی سیم و زرگر شد عزیز
تا دهم بی مزد و منت آب و نان گر نیست یاب
در کف مفلس درم در دامن سائل نعم
در دهان گرسنه نان در گلوی تشنه آب
گر پذیرفتید گندمتان دهم از بهر خورد
ورنه سازم خردتان چون گندم اندر آسیاب
چون شنودند این حدیث از میر آن بیدانشان
در جواب اندر فروماندند چون خر در خلاب
عذر مسموعی نشد بیچاره ماندند و خموش
قول مطبوعی نبد فغواره گشتند و مجاب
عهد و پیمان را بر این هنجار کردند استوار
که خمش سازند نار فتنه را از التهاب
پس برفتند و بیان کردند با اصحاب خویش
آنچه شد در حضرت میر از سئوال و از جواب
جاهلان از جا برآشفتند و گفتند این سخن
هست اندر گوش ما همچون مس و روی مذاب
گرچه میدانیم سر پیچیدن از فرمان میر
آنچنان باشد که آیی از فرات اندر سراب
وانکه با فرمان او خاضع شود طوبی له
کش بود در هر دو گیتی عاقبت حسن المآب
لیک ما اینجا پی غوغا نمودیم اجتماع
هر که نی غوغا طلب جوید ز یاران اجتناب
پیشوای ما غرابستی و ما چون بوم شوم
می بتازیم اندران موقع که فرماید غراب
الغرض چون بختشان برگشت و طالع شد زبون
صم و بکم عمی گشتند از قضا شرالدواب
روز دیگر تاختند از بقعه مینو نشان
سوی شارستان چو باد از روزن و آب از تکاب
هر کجا بد زالی از غوغا بماند اندر نهیب
هر کجا شد مالی از یغما برفت اندر نهاب
تاختند اینسان ز نادانی بکاخی کش خدای
بود مردی محتشم از خاندان بوتراب
اختری رخشنده از برج نزار بن معد
گوهری تابنده از درج قصی بن کلاب
عالمی فحل و مدقق سیدی راد و کریم
آگه از هر راز مکنون رازدان از هر کتاب
جامع المعقول والمنقول کز تعلیم وی
بهره یابد خواجه طوس و حکیم فاریاب
آن نظام الملة البیضا که نام و نامه اش
هم رفیع است از فلک هم اشهر است از آفتاب
چون از این هنگامه آگه شد فراز آمد ببام
با نقیبان گفت تا محکم فرو بستند باب
نامه یزدان بکف بگرفت و گفت ای گمرهان
شرمی از این صحف منزل، خوفی از یوم الحساب
نان اگر خواهید اینک گسترانم خوان جود
مال اگر جوئید اینک برفشانم زر ناب
خاندانم را میفروزید آتش در درون
کودکانم را میندازید اندر اضطراب
پاسخش گفتند کاندر ز تو ننیوشیم از آنک
میخ آهن را نشاید کوفت در صم الصلاب
گوش ما امروز با افسانه دیو آشناست
کی شود دیگر ز افسون حکیمان پندیاب
ما بسان مهره نردیم اندر برد و باخت
خصل ما و جنبش ما شد بفرمان کعاب
این خیال از مغزتان آنگه برون خواهد شدن
که رود ماخولیا از بنگ و مستی از شراب
باری از بس خیرگی کردند و سرپیچیدگی
شد دل آن سید والاگهر در پیچ و تاب
داد فرمان تا بر آن اهریمنان انداختند
ز آسمان حضرتش حراقها همچون شهاب
برنشد پاسی که از دود و بخار و گرد و خون
آبنوسین گشت روی چرخ و صندلگون تراب
قصه بر میر مهین بردند کاذر بایگان
این زمان از شورش و غوغا همی گردد خراب
ای معین المله برهان جان گیتی را ز غم
ای شبان گله بستان داد اغنام از ذئاب
چاره ای میر زوتر در علاج اندر گرای
همتی ای خواجه زوتر زی صلاح اندر شتاب
مملکت را چاره موج فتنه چون بر هم زند
کشتی نوح است فضیلت من تولی عنه خاب
میر دریا دل چو این بشنید از جا جست و برد
دست مردی بر عنان و پای همت در رکاب
در میان آنجماعت راند توسن مردوار
چون خلیل الله در آتش یا کلیم الله در آب
دید شهری در هیاهو کشوری در گیر و دار
دید خلقی در تزلزل عالمی در انقلاب
جهل خواند در فضا انی مشیر للفتن
سنگ گوید در هوا انی نذیر للکلاب
از در و دیوار خون بارد همی در کوچه ها
چون بگاه فرودین سیل از جبال اندر شعاب
میر غیرتمند از این رفتار ناهنجار ریخت
بر جبین از شرم خوی چون بر گل سوری گلاب
خواست تا کیفر دهد آنشوربختان را ز تیغ
باز رحم آورد و حلمش را فزون آمد نصاب
بار دیگر برگشود از درج مروارید قفل
برفشاند از گوهر آگین لعل تر در خوشاب
با زبان لطف فرمود ای سفیهان تا بکی
نوعروس عار را در کوچه بردن بی نقاب
باده از افیون نشاید خورد و من از سلع و عشر
اترج از زیتون نشاید بر دو قند از صبر و صاب
هیچ دیدستید نیلوفر بروید از کرفس
یا شنیدستید سیسنبر برآید از سداب
عیب باشد بر رعیت شغل و کار رهزنان
زشت باشد در کهولت ذکر ایام شباب
گرنه بردارید دست از شور و غوغا عنقریب
بر سر دریای خون خواهید بودن چون حباب
ور شما اندر شمر بیشید ما را باک نیست
کز هزاران گوسپند ایدون نترسد یک قصاب
از هزاران گوره خر یک شیر کی پروا کند
وز هزاران صعوه کی اندیشه دارد یک عقاب
چون بیابان شد حدیث میر اعظم آن گروه
هر یکی گفتا بخود الموت ای لی الآن طاب
زان سپس از هم پراکندند عقد اتفاق
کامروی چون بادبیزن بود و آنان چون ذباب
جملگی رفتند و میر از بهر حفظ آن سرای
چند تن بگماشت هم زاسپاهیان هم زاحتساب
گفت چونان کز حضورم این سرا محفوظ ماند
هم بدینسان بادیش محفوظ ماند در غیاب
پس در ایوان رفت و بر مسند نشست و رای زد
گرچه جانش خسته بود از آن ذهاب و این ایاب
نه بشب می نوش کرد و نه سحرگه آرمید
زآنکه از این هر دو باشد ملک و دولت را ذهاب
شکل اهرن داشت اندر دیده اش حور بهشت
طعم حنظل داد اندر ساغرش شهد رضاب
نیم شب آن سید والاگهر تصمیم داد
عزم رفتن را چو باز از آشیان ضیغم زغاب
گفت اگر شب در رکاب نهضت آرم پای عزم
به که اندر روز ریزم خون مردم در رکاب
چون بشد وی پاسبانان جملگی در ره شدند
زانکه چون شهباز و شاهین نی نپوشد کس نکاب
بامدادان خلق نیز آگه شدند از اینک تاخت
آن شریف محتشم چون باد صرصر با سحاب
لاجرم از خانه اش از بهر غارت تاختند
از طلوع صبحدم حتی توارت بالحجاب
شد بیغما گوهرین قندیل وبلورین قمطر
گشت غارت خلخی دیبا و صقلابی ثیاب
نه بجا سیمینه کرسی ماند و نه زرین بساط
نه قدور راسیات و نه جفان کالجواب
از وزیر خلوت سلطان وکیل الملک راد
وز علاء الملک و از خواجه نظام مستطاب
شد به تاراج فنا گنجی که کردند اذخار
شد به یغمای ستم مالی که کردند انتخاب
نه به بستان ماندشان شاخ و نه در اشکوب تیر
نه در ایوان ماندشان خاک و نه در تالاب آب
خانه آنسان شد که از بالا ندانی زیرگاه
باربند آنسان که نشناسی جدارش را ز باب
ذکر احلاس و پلاس و دیگ و دیگ افزار را
برنهم کاینان نگنجند از فزونی در حساب
بار بار اندر بیا کندند دیبای ختن
کیل کیل اندر بپیمودند لؤلؤی خوشاب
سیم صافی با تبنکر زر تابان با تبنک
عنبر سارا بزنبیل و به زنبر مشگناب
در جراب انباشت در و اندر خریطه در و لعل
آنکه سنگ اندر خریطه داشت خاک اندر جراب
با کتابی کی کند کاری که کردن این گروه
با گرامی زاده من عنده علم الکتاب
نز خیال عامه بود این کاربل کز راستی
فارس رام رمی من ذی سلم سهما اصاب
کا دریغا کآشیان باز و بنگاه تذرو
گشت پر شود از نوای جغد و آوای غراب
ای دریغا گلشن آباد و شارستان جم
گشت از بیداد بخت النصر سنگین دل خراب
ای دریغا خیمه زد بهرام در ایوان مه
ای دریغا دست کیوان چیره شد بر آفتاب
منهیان رفتند دربار ولیعهد ملک
کاشکارا شد کنون در وعد ساعت اقتراب
کار سخت افتاده است ایشه علاجی کن که رفت
خانه فرزند پیغمبر به باد انتهاب
دیبه کیخسروی از طحلب آورده است غوک
عنکبوتان خام رستم می ببافند از لعاب
این قضایا فصل کن ای حکمتت گسترده فاش
همچو داود پیمبر مسند فصل الخطاب
شد چو این بشنید فورا خامه و دفتر گرفت
بیخت بر سیمین ورق از کلک زرین مشگناب
بر امیر کامران بنوشت توقیعی که هان
صارم کین را بباید بر کشیدن از قراب
آن سری کز چنبر مالکر قاب آید برون
هست بادافراه او در کیش ما ضرب الرقاب
هان و هان فرصت مجو بشکن ز شیربیشه یشک
هان و هان مهلت مده برکن ز گرگ خیره ناب
جویهای خرد را مگذار دریائی شوند
که نه با کشتی از آن شاید گذر نه با شتاب
کن ز روئین دیگ و کشگنجیر توپ و تیر چرخ
جانهاشان را هلاک و خانه هاشانرا خراب
قول کس منیوش در این داستان از هیچ روی
عذر کس مپذیر در این ماجرا از هیچ باب
پایهاشان را به بند و دستهاشان را به بر
مغزهاشان را بکوب و خانه هاشانرا بکاب
میر اعظم ایدالله تعالی نصرته
بوسه زد توقیع و بر سر هشت و دردم با شتاب
تیر چرخ و توپ و کشگنجیر و روئین دیگ خواست
هم علمها با طراز و هم کمانها با نشاب
داد فرمان تا فرو بارند بر غوغائیان
زان تگرگ آتشین کو بارد از روئین سحاب
زین بلا دیگر خبر گشتند و در سوک آمدند
مهتران شهر و سادات قریش از شیخ و شاب
با زنان و کودکان و سالخوردان عاجزان
جمعی افزون از شمار و خلقی افزون از حساب
کرده پیران دژم از اشک عارض لاله رنگ
کرده زالان نژند از خون دل گیسوخضاب
کودکان با ناخن از رخ برگشوده جوی خون
نوعروسان در گلو افکنده از گیسو طناب
جملگی مصحف بکف رفتند در دربار شه
هر یکی را گشته جاری از بصر خونین زهاب
آن یکی گفتا شها از بی دلان دل بر مگیر
وان دگر گفتا شها از خستگان رخ بر متاب
رحم فرما بر عجوزان و زنان باردار
خستگان اندر فراش و کودکان در مهد خواب
بیگناهان را بتقصیر گنهکاران مسوز
سالخوردان را ببادافراه بر نایان متاب
تو هژیری پوستین از گرگ باید برکنی
کار قصاب است کندن گوسپندان را اهاب
تنگنای شهر و کشگنجیر توپ و تیر چرخ
الله الله دور از انصاف است و بیرون از صواب
زاری مردم چو دید آنشاه بخشود از کرم
بر دل پیران فرتوت و زنان دل کباب
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۵۷ - دوش خواندم در کتابی کز در اندرز و پند
دوش خواندم در کتابی کز در اندرز و پند
گفت با منصور عباسی حکیمی ارجمند
ای که خوانی خویش را قائم مقام مصطفی
گر خلیفه احمدی از کار احمد گیر پند
داشت خیرالمرسلین چوبی چو چوپانان بدست
زانکه او بر خلق چوپان بود و مردم گوسپند
جبرئیل از حق پیام آورد بروی کای رسول
تو دوای هر علیلی داروی هر دردمند
این ید بیضا که داری از عصا مستغنی است
کاژدها را در جوال آری و شیر اندر کمند
رحم کن بر این ضعیفان کز هراس چوب تو
گشته دلها خسته و جانها دژم تن ها نژند
چوب از کف نه، مکن مرعوب، جان خلق را
نیست در خور تلخی از شکر، درشتی از پرند
رحمة للعالمین را دست شد در آستین
وان عصای آسمان فرسا بخاک اندر فکند
چون شنیدی این حکایت گوش ده تا گویمت
نکته ای پاکیزه تر از مشگ و شیرین تر ز قند
گفت در قرآن خدا با مصطفی از روی جد
هر کجا دیدی محارب ای رسول ارجمند
بایدش آویختن بر دار یا راندن ز ملک
یا بریدن دست و پایش را ز مفصل بندبند
گردنش بشکن که شاخ امنیت از بن شکست
ریشه اش برکن که نخل عافیت از ریشه کند
هر کجا گسترده بینی رخت و آسوده تنش
رختش از آن کو تنش زاندر برون باید فکند
هم بدینسان بر کلیم و بر مسیح و زر تهشت
حق تعالی گفته در توریة و انگلیون و زند
با همه پیغمبران این است فرمان خدای
بند نه بر دست و پای بنده چون نشنید پند
هر که با یزدان و پیغمبر محارب شد تنش
خسته با شمشیر به یا بسته در زنجیر و بند
هیچ میدانی محارب کیست آن پتیاره ای
کز نهیبش خستگان را ناله از دل شد بلند
در خبر از حضرت باقر شنیدستم که گفت
شد محارب آنکه یازد خنجر و تازد سمند
آنکه بندد در محلت تیغ و افرازد سنان
یا بزه سازد کمان در کوچه و پیچد کمند
مادگان لرزند از بیمش چو از صرصر درخت
کودکان جنبند از هولش چو بر آتش سپند
مهتران را رو همی بر عرض و جاه آید زیان
کهتران را زو بسی بر مال و جان آید گزند
شاخ طوبی را کند فرسوده از یک تندباد
آب کوثر را کند آلوده با یک زهرخند
این خبر گر راست باشد کشت باید هر دمی
صدهزاران زین ستمکاران زشت خودپسند
هر که مر بیچارگان را ساخت نیلی پیرهن
پرنیانی سرخ باید دوخت بر تنش از پرند
گفت با منصور عباسی حکیمی ارجمند
ای که خوانی خویش را قائم مقام مصطفی
گر خلیفه احمدی از کار احمد گیر پند
داشت خیرالمرسلین چوبی چو چوپانان بدست
زانکه او بر خلق چوپان بود و مردم گوسپند
جبرئیل از حق پیام آورد بروی کای رسول
تو دوای هر علیلی داروی هر دردمند
این ید بیضا که داری از عصا مستغنی است
کاژدها را در جوال آری و شیر اندر کمند
رحم کن بر این ضعیفان کز هراس چوب تو
گشته دلها خسته و جانها دژم تن ها نژند
چوب از کف نه، مکن مرعوب، جان خلق را
نیست در خور تلخی از شکر، درشتی از پرند
رحمة للعالمین را دست شد در آستین
وان عصای آسمان فرسا بخاک اندر فکند
چون شنیدی این حکایت گوش ده تا گویمت
نکته ای پاکیزه تر از مشگ و شیرین تر ز قند
گفت در قرآن خدا با مصطفی از روی جد
هر کجا دیدی محارب ای رسول ارجمند
بایدش آویختن بر دار یا راندن ز ملک
یا بریدن دست و پایش را ز مفصل بندبند
گردنش بشکن که شاخ امنیت از بن شکست
ریشه اش برکن که نخل عافیت از ریشه کند
هر کجا گسترده بینی رخت و آسوده تنش
رختش از آن کو تنش زاندر برون باید فکند
هم بدینسان بر کلیم و بر مسیح و زر تهشت
حق تعالی گفته در توریة و انگلیون و زند
با همه پیغمبران این است فرمان خدای
بند نه بر دست و پای بنده چون نشنید پند
هر که با یزدان و پیغمبر محارب شد تنش
خسته با شمشیر به یا بسته در زنجیر و بند
هیچ میدانی محارب کیست آن پتیاره ای
کز نهیبش خستگان را ناله از دل شد بلند
در خبر از حضرت باقر شنیدستم که گفت
شد محارب آنکه یازد خنجر و تازد سمند
آنکه بندد در محلت تیغ و افرازد سنان
یا بزه سازد کمان در کوچه و پیچد کمند
مادگان لرزند از بیمش چو از صرصر درخت
کودکان جنبند از هولش چو بر آتش سپند
مهتران را رو همی بر عرض و جاه آید زیان
کهتران را زو بسی بر مال و جان آید گزند
شاخ طوبی را کند فرسوده از یک تندباد
آب کوثر را کند آلوده با یک زهرخند
این خبر گر راست باشد کشت باید هر دمی
صدهزاران زین ستمکاران زشت خودپسند
هر که مر بیچارگان را ساخت نیلی پیرهن
پرنیانی سرخ باید دوخت بر تنش از پرند
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۶۹ - بارها خواندم ز قول مصطفی اندر خبر
بارها خواندم ز قول مصطفی اندر خبر
کاید آن روزی که تابد آفتاب از باختر
ذات پاک مصطفی باشد منزه از دروغ
کش رسالت داده بر خلقان خدای دادگر
گر خدا را، راست گو دانی و پیغامش درست
راست میدان هرچه گوید با تو آن پیغامبر
چون نمی بینی خدا را با دو چشم از صدق دل
گوش ده پیغام و در گفتار پیغمبر نگر
لهجه صدق رسول هاشمی را با یقین
از درون تصدیق دارند اهل فرهنگ و فکر
لیک آنان کاسمانها را همی بشکافتند
تا به پیمودند ابعادش به مقیاس نظر
هم کواکب را بسنجیدند با میزان علم
خط و محور مرکز و قطب و مدار و مستقر
وزن و ثقل و حجم و قطر و عرض و طول و ارتفاع
زاویه سطح عمود و مایل و قوس و وتر
ماهها در مشتری جسته مناطق در زحل
کوهها در زهره دیده بیشها اندر قمر
جمله، در تأویل قول مصطفی در مانده اند
زانکه از دریا نشاید با شنا کردن عبر
اوصیا دانند اسرار علوم انبیا
از پسر باید ترا پرسیدن اسرار پدر
جعفر صادق کند تأویل گفتار رسول
کاهل بیت ادری بما فی البیت باشند ای پسر
راسخ اندر علم داند کشف آیات نبی
کی توان پرسید راز بوتراب از بن حجر
از خراسانی اگر پرسی طریق کعبه را
گویدت راهی که اندر گل فرومانی چو خر
از حجازی پرس رسم کعبه تا واقف شوی
بر مقام و مشعر و خیف و منی رکن و حجر
رازداران کنو ز انبیا اندر ورق
رانده در تأویل این گفتار فصلی مختصر
کافتاب دانش اندر دوره آخر زمان
در صف خاور زمین خواهد زدن از غرب سر
قصه عنقای مغرب نیز اگر بشنیده ای
مرغ دانش دان که باشد قافش اندر زیر پر
راه دانش سوی حق باشد طریقی مستقیم
هر که در این ره روان نامد ز دین آمد بدر
جز بدانش زندگی مردن بود صحت مرض
جز بدانش بندگی ضایع شود طاعت هدر
جز بدانش کی توان تفریق نیک از چیز بد
جز بدانش کی شود تشخیص خیر از کار شر
جز بدانش کی توان بشناخت یزدان ز اهرمن
جز بدانش کی توان پرداخت در خلد از سقر
کیست دانش میرنویان آفتاب مهر و داد
ارفع الدوله پرنس صلح جوی نامور
سال ده زین پیش باز آمد ز قسطنطین بری
همچو جان اندر جسد یا همچو نور اندر بصر
زنده کرد ایران و بر ایرانیان آمد عزیز
زانکه بود ایران چو تن او چون دل و جان و جگر
ساخت بیش از حصر و احصا کرد برتر از قیاس
داد بیرون از حساب و ریخت افزون از ثمر
با خردمندان مروت با هنرمندان کرم
بر یتیمان نان و کسوت بر فقیران سیم و زر
هر که روزی یافت اندر ملک عثمانی مقام
هر که لختی کرد اندر خاک ایتالی سفر
خواند در رومیة الصغری از او چندین کتاب
دید در رویة الکبری از او چندین اثر
معجزات آورده در قفقاز و قسطنطین و روم
نیز خواهد کرد در سقسین و هند و کاشغر
معجزاتش را اگر دانشوران گرد آورند
صد کتاب افزون شود در فن اخلاق و سیر
هر کتابی صد کراسه هر کراسه صد ورق
هر ورق صد سطر و در هر سطر صد شطر از هنر
البشاره کامد اینک بار دیگر سوی ملک
کاب دولت را بجوی آرد همی بار دگر
قرة عین الملک لماراراه انسانه
حل فیه و استوی القی عصاه و استقر
چون دم روح القدس پاکیزه و پاکیزه خوی
چون نسیم فروردین فرخنده و فرخنده فر
آنکه دانش را همی نشناسی از بیدانشی
بین ز دانش رسته در گیتی درختی بارور
شادمانی بیخ و دولت شاخ و بیداریش برگ
کامرانی برگ و رحمت سایه هشیاریش بر
میوه اش از دزد محفوظ است و برگش از خزان
شاخهایش ایمن است از اره بیخش از تبر
مغربی زین غصن در مشرق برد برگ و نوا
خاوری در باختر زین شاخ بر گیرد ثمر
نامه صلحش چو شد در روی عالم منتشر
چامه مهرش چو شد در سطح گیتی مشتهر
جفت کرده جوجه کبک دری را با عقاب
صلح داده شیعه آل علی را با عمر
خامه اش آرد پدید از صنع حق لایزال
فکرتش سازد عیان از فضل حی دادگر
ناقه صالح ز سنگ و طایر عیسی ز گل
خیمه هارون ز ابر و نار موسی از شجر
در سخن از لعل گوهرزا بود محی الرمیم
در نگارش با ید و بیضا کند شق القمر
کوه لرزان از عتابش چون ز نعمان نابغه
ابر گریان از سخایش چون فر ز دق از مطر
بخشش چندانکه گر دریا و کان او را دهی
نه بکان اندر بماند زر نه در دریا گهر
یا چراغ فکرش اندر تیره شب با پای لنگ
کور گردد بی عصا در کوه و هامون رهسپر
این خلایق قالب و تصویر انسانند لیک
اوست روح اندر قوالب اوست معنی در صور
جمله آیات حقند اما بهر جا جمله ایست
او در آنجا مبتدا شد دیگران او را خبر
زین سبب حق ذات پاکش را ز ایران برگزید
همچو نادرشاه از افشار و تیمور از تتر
ای خداوند آنچه من دیدم از این مردم ندید
سبطی از فرعون و اسرائیلی از بخت النصر
حاسدم را آسمان پیش افکند از من و لیک
هر چه واپس تر شوم هستم بسی زو پیشتر
من چو ماهم او ستاره من چولعلم او خزف
من پرندم او نمد من ابره ام او آستر
خود تو میدانی نخستین کس منم کاین خلق را
سوی آزادی شدستم رهنما و راهبر
خود تو میدانی منم کز بانگ من برخاستند
مردگان چون خفتگان از بانگ مؤذن در سحر
خامه ام چون صور اسرافیل افکند از صریر
نفخه اندر کوه و وادی صیحه اندر بحر و بر
ناله ام افروخت اندر مجمر حب الوطن
شعله اندر رطب و یا بس آتش اندر خشک و تر
داشتم در حصن غیرت بهر دفع خصم ملک
خامه تیغ و تن زره سر مغفر و سینه سپر
چون براه اندر شدم می تاخت اندر موکبم
فوجی از دانشوران بیش از ربیعه وز مضر
اینزمان افتاده ام محبوس در ساوجبلاغ
همچو مه در ابر و زر در خاک و لعل اندر حجر
با دهاقینم چو شاه اندر عری پژمرده حال
در رساتیقم چو ماه اندر محاقش مستتر
دیده گریان سینه بریان تن برهنه چون اسیر
دست بر سر جان بلب آتش بدل چون محتضر
خوار اندر خاک خود چون خارم اندر بوستان
پست اندر ملک خود چون خاکم اندر رهگذر
رفت بر باد از کفم مال و حشم گنج و خدم
ریخت بر خاک از تنم صوف و زعب شعر و وبر
حاصل من از هنر گوئی پس از مرگست چون
از لقب طیار را حاصل ز کنبت بوالبشر
بوده ام مانند جمعه اول ماه رجب
گشته ام چون چارشنبه آخر ماه صفر
خود مضارع نیستم تا این رقیبان چون ادات
بر سرم تازند بهر رفع و نصب و جزم و جر
چند تن رفتیم در یک بوستان کشتیم تخم
جمله با هم یار در سود و زیان و نفع و ضر
حاصل من خار دلدوز است وز ایشان یاسمین
بهره من زهر جانسوز است وز آنان نیشکر
جمله بهر مصلحت کردیم در بحری شنا
من شدم چون در بزیر آنان چو خس اندر زبر
شکوه اخوان خوان وطن را در نهان
با تو گفتم چون ندارم جز تو غمخواری دگر
تا بدانی چون عدو آید بخرگاه اندرون
همچو من یاری ندارد جای جز بیرون در
قدر فضلم را تو دانی کاین مثل بس شایع است
قدر زر زرگر شناسد گوهری قدر گهر
کاید آن روزی که تابد آفتاب از باختر
ذات پاک مصطفی باشد منزه از دروغ
کش رسالت داده بر خلقان خدای دادگر
گر خدا را، راست گو دانی و پیغامش درست
راست میدان هرچه گوید با تو آن پیغامبر
چون نمی بینی خدا را با دو چشم از صدق دل
گوش ده پیغام و در گفتار پیغمبر نگر
لهجه صدق رسول هاشمی را با یقین
از درون تصدیق دارند اهل فرهنگ و فکر
لیک آنان کاسمانها را همی بشکافتند
تا به پیمودند ابعادش به مقیاس نظر
هم کواکب را بسنجیدند با میزان علم
خط و محور مرکز و قطب و مدار و مستقر
وزن و ثقل و حجم و قطر و عرض و طول و ارتفاع
زاویه سطح عمود و مایل و قوس و وتر
ماهها در مشتری جسته مناطق در زحل
کوهها در زهره دیده بیشها اندر قمر
جمله، در تأویل قول مصطفی در مانده اند
زانکه از دریا نشاید با شنا کردن عبر
اوصیا دانند اسرار علوم انبیا
از پسر باید ترا پرسیدن اسرار پدر
جعفر صادق کند تأویل گفتار رسول
کاهل بیت ادری بما فی البیت باشند ای پسر
راسخ اندر علم داند کشف آیات نبی
کی توان پرسید راز بوتراب از بن حجر
از خراسانی اگر پرسی طریق کعبه را
گویدت راهی که اندر گل فرومانی چو خر
از حجازی پرس رسم کعبه تا واقف شوی
بر مقام و مشعر و خیف و منی رکن و حجر
رازداران کنو ز انبیا اندر ورق
رانده در تأویل این گفتار فصلی مختصر
کافتاب دانش اندر دوره آخر زمان
در صف خاور زمین خواهد زدن از غرب سر
قصه عنقای مغرب نیز اگر بشنیده ای
مرغ دانش دان که باشد قافش اندر زیر پر
راه دانش سوی حق باشد طریقی مستقیم
هر که در این ره روان نامد ز دین آمد بدر
جز بدانش زندگی مردن بود صحت مرض
جز بدانش بندگی ضایع شود طاعت هدر
جز بدانش کی توان تفریق نیک از چیز بد
جز بدانش کی شود تشخیص خیر از کار شر
جز بدانش کی توان بشناخت یزدان ز اهرمن
جز بدانش کی توان پرداخت در خلد از سقر
کیست دانش میرنویان آفتاب مهر و داد
ارفع الدوله پرنس صلح جوی نامور
سال ده زین پیش باز آمد ز قسطنطین بری
همچو جان اندر جسد یا همچو نور اندر بصر
زنده کرد ایران و بر ایرانیان آمد عزیز
زانکه بود ایران چو تن او چون دل و جان و جگر
ساخت بیش از حصر و احصا کرد برتر از قیاس
داد بیرون از حساب و ریخت افزون از ثمر
با خردمندان مروت با هنرمندان کرم
بر یتیمان نان و کسوت بر فقیران سیم و زر
هر که روزی یافت اندر ملک عثمانی مقام
هر که لختی کرد اندر خاک ایتالی سفر
خواند در رومیة الصغری از او چندین کتاب
دید در رویة الکبری از او چندین اثر
معجزات آورده در قفقاز و قسطنطین و روم
نیز خواهد کرد در سقسین و هند و کاشغر
معجزاتش را اگر دانشوران گرد آورند
صد کتاب افزون شود در فن اخلاق و سیر
هر کتابی صد کراسه هر کراسه صد ورق
هر ورق صد سطر و در هر سطر صد شطر از هنر
البشاره کامد اینک بار دیگر سوی ملک
کاب دولت را بجوی آرد همی بار دگر
قرة عین الملک لماراراه انسانه
حل فیه و استوی القی عصاه و استقر
چون دم روح القدس پاکیزه و پاکیزه خوی
چون نسیم فروردین فرخنده و فرخنده فر
آنکه دانش را همی نشناسی از بیدانشی
بین ز دانش رسته در گیتی درختی بارور
شادمانی بیخ و دولت شاخ و بیداریش برگ
کامرانی برگ و رحمت سایه هشیاریش بر
میوه اش از دزد محفوظ است و برگش از خزان
شاخهایش ایمن است از اره بیخش از تبر
مغربی زین غصن در مشرق برد برگ و نوا
خاوری در باختر زین شاخ بر گیرد ثمر
نامه صلحش چو شد در روی عالم منتشر
چامه مهرش چو شد در سطح گیتی مشتهر
جفت کرده جوجه کبک دری را با عقاب
صلح داده شیعه آل علی را با عمر
خامه اش آرد پدید از صنع حق لایزال
فکرتش سازد عیان از فضل حی دادگر
ناقه صالح ز سنگ و طایر عیسی ز گل
خیمه هارون ز ابر و نار موسی از شجر
در سخن از لعل گوهرزا بود محی الرمیم
در نگارش با ید و بیضا کند شق القمر
کوه لرزان از عتابش چون ز نعمان نابغه
ابر گریان از سخایش چون فر ز دق از مطر
بخشش چندانکه گر دریا و کان او را دهی
نه بکان اندر بماند زر نه در دریا گهر
یا چراغ فکرش اندر تیره شب با پای لنگ
کور گردد بی عصا در کوه و هامون رهسپر
این خلایق قالب و تصویر انسانند لیک
اوست روح اندر قوالب اوست معنی در صور
جمله آیات حقند اما بهر جا جمله ایست
او در آنجا مبتدا شد دیگران او را خبر
زین سبب حق ذات پاکش را ز ایران برگزید
همچو نادرشاه از افشار و تیمور از تتر
ای خداوند آنچه من دیدم از این مردم ندید
سبطی از فرعون و اسرائیلی از بخت النصر
حاسدم را آسمان پیش افکند از من و لیک
هر چه واپس تر شوم هستم بسی زو پیشتر
من چو ماهم او ستاره من چولعلم او خزف
من پرندم او نمد من ابره ام او آستر
خود تو میدانی نخستین کس منم کاین خلق را
سوی آزادی شدستم رهنما و راهبر
خود تو میدانی منم کز بانگ من برخاستند
مردگان چون خفتگان از بانگ مؤذن در سحر
خامه ام چون صور اسرافیل افکند از صریر
نفخه اندر کوه و وادی صیحه اندر بحر و بر
ناله ام افروخت اندر مجمر حب الوطن
شعله اندر رطب و یا بس آتش اندر خشک و تر
داشتم در حصن غیرت بهر دفع خصم ملک
خامه تیغ و تن زره سر مغفر و سینه سپر
چون براه اندر شدم می تاخت اندر موکبم
فوجی از دانشوران بیش از ربیعه وز مضر
اینزمان افتاده ام محبوس در ساوجبلاغ
همچو مه در ابر و زر در خاک و لعل اندر حجر
با دهاقینم چو شاه اندر عری پژمرده حال
در رساتیقم چو ماه اندر محاقش مستتر
دیده گریان سینه بریان تن برهنه چون اسیر
دست بر سر جان بلب آتش بدل چون محتضر
خوار اندر خاک خود چون خارم اندر بوستان
پست اندر ملک خود چون خاکم اندر رهگذر
رفت بر باد از کفم مال و حشم گنج و خدم
ریخت بر خاک از تنم صوف و زعب شعر و وبر
حاصل من از هنر گوئی پس از مرگست چون
از لقب طیار را حاصل ز کنبت بوالبشر
بوده ام مانند جمعه اول ماه رجب
گشته ام چون چارشنبه آخر ماه صفر
خود مضارع نیستم تا این رقیبان چون ادات
بر سرم تازند بهر رفع و نصب و جزم و جر
چند تن رفتیم در یک بوستان کشتیم تخم
جمله با هم یار در سود و زیان و نفع و ضر
حاصل من خار دلدوز است وز ایشان یاسمین
بهره من زهر جانسوز است وز آنان نیشکر
جمله بهر مصلحت کردیم در بحری شنا
من شدم چون در بزیر آنان چو خس اندر زبر
شکوه اخوان خوان وطن را در نهان
با تو گفتم چون ندارم جز تو غمخواری دگر
تا بدانی چون عدو آید بخرگاه اندرون
همچو من یاری ندارد جای جز بیرون در
قدر فضلم را تو دانی کاین مثل بس شایع است
قدر زر زرگر شناسد گوهری قدر گهر
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۷۸ - مطلع دوم
کای همایون تو سنت در حمله چون کحل و عرار
وی درخشان صارمت در شعله چون مزح و عفار
آن یکی تازی نژاد از دودمان ذوالجناح
این یکی هندی نهاد از خاندان ذوالفقار
آن بسان باد در بالا پیچد بر سحاب
وین بشکل آب از دریا برانگیزد غبار
آن یکی شیری است با آهو همی گردیده رام
وین دگر چون آهوئی کز شیر فرماید شکار
آن همایون با بدان بد گشت و با نیکان نکو
وین خجسته جای گل گل گشت و جای خارخار
آن یکی افلاک را از خاک دوزد پیرهن
وین یکی بدخواه را از مرگ پوشاند ازار
آن یکی در پویه از کیمخت ریزد در ناب
وین یکی در حمله بر کافور ساید جلنار
آن یکی چون شیر زرین طوق در سیمین اجم
وین یکی چون آهوی سیمین که در زرین و جار
بی سرانگشت تو کی کوکب برآید زاسمان
بی سنانت کی دل دشمن شکافد روزگار
بی بنان احمدی کی ماه یابد انشقاق
بی عصای موسوی کی سنگ یابد انفجار
جز بدستت نجم دری کی بتابد در فلک
جز بکلکت مشگ داری کی بزاید ناف فار
مرگ چون باشد بامضای سنانت منتظر
مرد عاقل برگزیند مرگ را بر انتظار
تیغ تیزت تا تبار ظالمان از جای کند
گفت یزدان لایزیدالظالمین الا تبار
گر مهار چرخ گردون در کف رادت نبود
تا ابد بودی بریده حبل و بگسسته مهار
تا روان شد جویبار عدلت اندر باغ ملک
ظلم شد اندر کلوخ خشک اندر جویبار
تا دمیده سبزه وار اندر جهان جود گفت
تنگدستی گشته چون بوبکر اندر سبزوار
کردی آذربایجان را چون بهار آذری
گشته درالسلطنه از رأفتت دارالقرار
همچنان کافعی شود کور از نگین زمردین
تیره گون سازی نگین زهره از پیچیده مار
داغگاه توسنت را ای خداوند مهین
فرخی باید که بستاید کنون بیتی هزار
لیک چون نبود در این فرخ زمان آن مرد فحل
من شوم با فرخی مر فرخی را یادگار
فرخی گر بوالمظفرشاه را در داغگاه
مدحتی شایان نمود برد اسبی ده چهار
من مظفرشاه را بستایمی کز فرخی
در رکابش توسن افلاک را باشم سوار
گویم اندر وصف دلکش داغگاه توسنش
کای بهار جاودانه کای بهشت پایدار
آتش اندر تو فروزد وی عجب در باغ خلد
هیچکس نادیده چون دوزخ برافروزند نار
در تو از آتش دمد گلهای گوناگون بسی
تا شود کیمخت اسبان لالهای داغدار
داغها چون باغهای ارغوان در باغ خلد
یا بسان خالهای آتشین بر روی یار
آتشین مکواتها چون پنجه زرین همه
وآن سرینهای سره صافی تر از سیم عیار
راست پنداری که در صحن بلورین برزدند
شاهدان سرخ رو سرپنجهای پرنگار
یا چو عکس ماه بدر افتاده اندر آبگیر
یا چو گلگون لالها اندر میان سبزه زار
هر سمندی در کمندی بسته، چون مرغ دلی
گشته اندر پنجه شهباز طنازی شکار
تا وزد بوی کباب از ران آن آهو تکان
پیلهای مست را از سر برون آید خمار
حبذا زین باد رفتاران که چون نار سموم
حبذا ز این آتشین خویان که چون باد بهار
شاخ سیسنبر دمد از قطره خوی شان بباغ
بوی ریحان بوزد از خویشان در مرغزار
اندر آن پهلو که داع تست از فرط ادب
می نخسبند اندران پهلو بوقت احتضار
کوهساران را بترکی داغ خوانند ای عجب
که تو داغ خویش را بنهاده ای بر کوهسار
داغهائی را که اسبان بر سرین خواهند داشت
قیصر اندر جبهه خواهد سود بهر افتخار
توسنت گردون بود ایشاه و داغت آفتاب
هر صباح این داغ کیا بعد کی باد آشکار
وی درخشان صارمت در شعله چون مزح و عفار
آن یکی تازی نژاد از دودمان ذوالجناح
این یکی هندی نهاد از خاندان ذوالفقار
آن بسان باد در بالا پیچد بر سحاب
وین بشکل آب از دریا برانگیزد غبار
آن یکی شیری است با آهو همی گردیده رام
وین دگر چون آهوئی کز شیر فرماید شکار
آن همایون با بدان بد گشت و با نیکان نکو
وین خجسته جای گل گل گشت و جای خارخار
آن یکی افلاک را از خاک دوزد پیرهن
وین یکی بدخواه را از مرگ پوشاند ازار
آن یکی در پویه از کیمخت ریزد در ناب
وین یکی در حمله بر کافور ساید جلنار
آن یکی چون شیر زرین طوق در سیمین اجم
وین یکی چون آهوی سیمین که در زرین و جار
بی سرانگشت تو کی کوکب برآید زاسمان
بی سنانت کی دل دشمن شکافد روزگار
بی بنان احمدی کی ماه یابد انشقاق
بی عصای موسوی کی سنگ یابد انفجار
جز بدستت نجم دری کی بتابد در فلک
جز بکلکت مشگ داری کی بزاید ناف فار
مرگ چون باشد بامضای سنانت منتظر
مرد عاقل برگزیند مرگ را بر انتظار
تیغ تیزت تا تبار ظالمان از جای کند
گفت یزدان لایزیدالظالمین الا تبار
گر مهار چرخ گردون در کف رادت نبود
تا ابد بودی بریده حبل و بگسسته مهار
تا روان شد جویبار عدلت اندر باغ ملک
ظلم شد اندر کلوخ خشک اندر جویبار
تا دمیده سبزه وار اندر جهان جود گفت
تنگدستی گشته چون بوبکر اندر سبزوار
کردی آذربایجان را چون بهار آذری
گشته درالسلطنه از رأفتت دارالقرار
همچنان کافعی شود کور از نگین زمردین
تیره گون سازی نگین زهره از پیچیده مار
داغگاه توسنت را ای خداوند مهین
فرخی باید که بستاید کنون بیتی هزار
لیک چون نبود در این فرخ زمان آن مرد فحل
من شوم با فرخی مر فرخی را یادگار
فرخی گر بوالمظفرشاه را در داغگاه
مدحتی شایان نمود برد اسبی ده چهار
من مظفرشاه را بستایمی کز فرخی
در رکابش توسن افلاک را باشم سوار
گویم اندر وصف دلکش داغگاه توسنش
کای بهار جاودانه کای بهشت پایدار
آتش اندر تو فروزد وی عجب در باغ خلد
هیچکس نادیده چون دوزخ برافروزند نار
در تو از آتش دمد گلهای گوناگون بسی
تا شود کیمخت اسبان لالهای داغدار
داغها چون باغهای ارغوان در باغ خلد
یا بسان خالهای آتشین بر روی یار
آتشین مکواتها چون پنجه زرین همه
وآن سرینهای سره صافی تر از سیم عیار
راست پنداری که در صحن بلورین برزدند
شاهدان سرخ رو سرپنجهای پرنگار
یا چو عکس ماه بدر افتاده اندر آبگیر
یا چو گلگون لالها اندر میان سبزه زار
هر سمندی در کمندی بسته، چون مرغ دلی
گشته اندر پنجه شهباز طنازی شکار
تا وزد بوی کباب از ران آن آهو تکان
پیلهای مست را از سر برون آید خمار
حبذا زین باد رفتاران که چون نار سموم
حبذا ز این آتشین خویان که چون باد بهار
شاخ سیسنبر دمد از قطره خوی شان بباغ
بوی ریحان بوزد از خویشان در مرغزار
اندر آن پهلو که داع تست از فرط ادب
می نخسبند اندران پهلو بوقت احتضار
کوهساران را بترکی داغ خوانند ای عجب
که تو داغ خویش را بنهاده ای بر کوهسار
داغهائی را که اسبان بر سرین خواهند داشت
قیصر اندر جبهه خواهد سود بهر افتخار
توسنت گردون بود ایشاه و داغت آفتاب
هر صباح این داغ کیا بعد کی باد آشکار
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۷۹ - برسم مطایبه خطاب بوزیر عدلیه وقت
درد پا مربنده ات را ساخت بیحال ای وزیر
گوشمالم داد و از غم کرد پامال ای وزیر
پیکرم از بهر مشق این طبیبان شد چو آن
لوح سیمین کز برای مشق اطفال ای وزیر
گشته انگشتان پایم از ورم سخت و سطبر
چون قضیب نو بلوغان گاه انزال ای وزیر
بسکه از انژکسیون خستند جانم روز و شب
ساق و رانم شد مشبک همچو غربال ای وزیر
درد پا سهل است کز پیچ و فشار روزگار
مقعدم وارون و امعا خسته ز اسهال ای وزیر
طرفه اسهالی که پیچش چون کمند سام یل
لیک زورش چون کمال رستم زال ای وزیر
نفخها اندر دلم باشد که گر تیزی دهم
کر شود از بانگ رعدش گوش طبال ای وزیر
نه بتن جان نه برگ خون نه بسر مانده است هوش
نه بکیسه زر نه اندر مخزنم مال ای وزیر
گشته بیت المال ویران مال تاراج ستم
در کف این مردم بردار و بر مال ای وزیر
پیش هر دکتر چنان خاضع شوم از هول و بیم
کو بود چون مرشد و من کوچک ابدال ای وزیر
میگریزم از غم گردون دون بر اوج چرخ
باز می بینم که آمد غم ز دنبال ای وزیر
مرگ خود را بی امان تقدیر می کردم اگر
بودی اندر دست من تقدیر آجال ای وزیر
شکرلله خر ندارم ورنه با این پای لنگ
هر که میدیدی مرا پنداشت دجال ای وزیر
برنخیزد در تماشای خط و خال بتان
آنکه برمیخواست از آواز خلخال ای وزیر
گرگ بودم میش گفتم شیر بودم بز شدم
اوفتادم مختصر زان یال و کوپال ای وزیر
سختی و ستواری از حمدان و زانو دور گشت
تندی و تیزی شد از دندان و چنگال ای وزیر
جار و جنجال و خدم با خود میاور زینهار
زانکه طبعم رنجه است از قیل و از قال ای وزیر
سر دمم را از دم خود گرم کن مردانه وار
کاین قماری هست اندر پیش پاچال ای وزیر
خود چه باشد گر از آن پانصد که هر مه میبری
عشر آن بر بنده ات فرمائی ارسال ای وزیر
من علیل و گرسنه تو صاحب دخل و رسوم
من شکسته پرتو از غم فارغ البال ای وزیر
تو بهر مه میبری کان زر و گنج گهر
من نبینم روی زر از سال تا سال ای وزیر
گر مواسات و مساوات این بود در روزگار
آفرین بر شیوه ظلام و جهال ای وزیر
راستی بر گو تو تنها جلد و چست و چابکی
یا وزیران جملگی رندند و رمال ای وزیر
ذات پاکت را باستثنا سرودم مدحتی
ز آنکه ممتازی بر اقران غرشمال ای وزیر
سردی یی گر در سخن بینی مرا معذور دار
ز آنکه باشد مسکنم در پشت یخچال ای وزیر
گوشمالم داد و از غم کرد پامال ای وزیر
پیکرم از بهر مشق این طبیبان شد چو آن
لوح سیمین کز برای مشق اطفال ای وزیر
گشته انگشتان پایم از ورم سخت و سطبر
چون قضیب نو بلوغان گاه انزال ای وزیر
بسکه از انژکسیون خستند جانم روز و شب
ساق و رانم شد مشبک همچو غربال ای وزیر
درد پا سهل است کز پیچ و فشار روزگار
مقعدم وارون و امعا خسته ز اسهال ای وزیر
طرفه اسهالی که پیچش چون کمند سام یل
لیک زورش چون کمال رستم زال ای وزیر
نفخها اندر دلم باشد که گر تیزی دهم
کر شود از بانگ رعدش گوش طبال ای وزیر
نه بتن جان نه برگ خون نه بسر مانده است هوش
نه بکیسه زر نه اندر مخزنم مال ای وزیر
گشته بیت المال ویران مال تاراج ستم
در کف این مردم بردار و بر مال ای وزیر
پیش هر دکتر چنان خاضع شوم از هول و بیم
کو بود چون مرشد و من کوچک ابدال ای وزیر
میگریزم از غم گردون دون بر اوج چرخ
باز می بینم که آمد غم ز دنبال ای وزیر
مرگ خود را بی امان تقدیر می کردم اگر
بودی اندر دست من تقدیر آجال ای وزیر
شکرلله خر ندارم ورنه با این پای لنگ
هر که میدیدی مرا پنداشت دجال ای وزیر
برنخیزد در تماشای خط و خال بتان
آنکه برمیخواست از آواز خلخال ای وزیر
گرگ بودم میش گفتم شیر بودم بز شدم
اوفتادم مختصر زان یال و کوپال ای وزیر
سختی و ستواری از حمدان و زانو دور گشت
تندی و تیزی شد از دندان و چنگال ای وزیر
جار و جنجال و خدم با خود میاور زینهار
زانکه طبعم رنجه است از قیل و از قال ای وزیر
سر دمم را از دم خود گرم کن مردانه وار
کاین قماری هست اندر پیش پاچال ای وزیر
خود چه باشد گر از آن پانصد که هر مه میبری
عشر آن بر بنده ات فرمائی ارسال ای وزیر
من علیل و گرسنه تو صاحب دخل و رسوم
من شکسته پرتو از غم فارغ البال ای وزیر
تو بهر مه میبری کان زر و گنج گهر
من نبینم روی زر از سال تا سال ای وزیر
گر مواسات و مساوات این بود در روزگار
آفرین بر شیوه ظلام و جهال ای وزیر
راستی بر گو تو تنها جلد و چست و چابکی
یا وزیران جملگی رندند و رمال ای وزیر
ذات پاکت را باستثنا سرودم مدحتی
ز آنکه ممتازی بر اقران غرشمال ای وزیر
سردی یی گر در سخن بینی مرا معذور دار
ز آنکه باشد مسکنم در پشت یخچال ای وزیر
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۱۲۷ - آفتاب آمد سریر آسمان را پادشاه
آفتاب آمد سریر آسمان را پادشاه
اختران همچون سپاهند و سپهسالار ماه
ماه اگر در شب نتابد کس ز نور اختران
کی تواند ساخت محفل کی تواند جست راه
گفت تهمورث که باشد شه شاهینی قوی
شهپرش میدان سپهسالار و چنگالش سپاه
نیز باشد ملک چون کشتی سپاهش بادبان
ناخدا آمد در این کشتی سپهسالار شاه
تکیه گاه کشتی اندر بحر شد بر بادبان
لیک هوشی ناخدا بر بادبان شد تکیه گاه
گر نباشد بادبان کشتی فرو ماند ز سیر
ور نباشد ناخدا در آب نتواند شناه
این مثلها را بدان آوردمت کاری پدید
حجتی قاطع که در اثباتش ایزد شد گواه
مرد باید بهر کار ایدون نه کار از بهرمرد
هم کله باید برای سر نه سر بهر کلاه
کاروان را پیشوا باید کسی کاندر طریق
صادق از سارق شناسد طرف راه از ژرف چاه
ورنه در بیغوله غول آن کاروان یغما کند
یا شود در رود غرقه یا بچاه اندر تباه
در سپه باید سپهسالار کارآگاه خواست
هم بدین سان ملک را باید وزیری نیکخواه
بی سپهسالار نتوان کار لشکر راست کرد
بی وزیر ایدون نشاید داشت کشور را نگاه
زین سبب ایزد زمام لشکر و کشور سپرد
بر امیری کاردان بر آصفی با فر و جاه
صدر دستوران سپهسالار اعظم کو دمید
در تن این مملکت روحی ز نو روحی فداه
ای خداوندی که بر مسکین و عاصی از کرم
هم ببخشی زر و گوهر هم ببخشائی گناه
هم توئی سالار سالاران شه در کارزار
هم توئی دستور دستوران شه در بارگاه
هر که خواند مر ترا همسنگ این نامردمان
ناروا قولی فرا آورد افضی الله فاه
تو مهی آنان ستاره تو زری آنان نحاس
تو دری آنان خزف تو لاله آنان گیاه
تو چه سیمرغی که نخجیرت همه پیل است و شیر
لیک می بینم رقیبان ترا بی اشتباه
همچو غازانند از دشت آمده در آبگیر
خلق را ز آغاز غاز افکنده اندر قاه قاه
خوانده خود را از عظام اما عظامی بس رمیم
گشته با شوکت ز شوک قنفذو خار عضاه
آنک نشنیده است گوشش بانک کوس اندر نبرد
وآنکه ناورده است تیغش جوی خون ز آوردگاه
چون دهد سامان بکار لشکر و کشور که نیست
نه ز زشتی انفعالش نز تباهی انتباه
شخص آنکه چون کند آیینه را کش نیست چشم
مرد عنین کی برد دوشیزه را کش نیست باه
طبل پنهان چون زنم کز گر سیاره بود
کشتی این مملکت بی ناخدا از دیرگاه
تالی جزار و سلاخ است نی شمشیر زن
کز سنانش در بنان بینی شفا و اندر شفاه
پیکر این ملک عور وگنج خالی از درم
پایها مانده تهی از موزه سرها از کلاه
چون تو گشتی باغبان در باغ ما فی الفور گشت
باغ سرسبز از ریاضی نهر سرشار از میاه
از نظام ملک و سامان سپاه و دفع خصم
کس نیارد در سه قرن آنرا که کردی در دو ماه
پارها ار دوختی با سوزن تدبیر و رای
خصم را کردی بسان رشته در سوزن دو تاه
اندرین کشتی بسان نوح گشتی ناخدا
چون ترا فضل خدا شد یار و تایید آله
کار دولت راست فرمودی بدین حال نژند
درد ملت ساختی درمان بدین روز سیاه
کشوری را امنیت دادی و ملکت را نظام
لشکری را برگ آوردی رعیت را رفاه
زین عجبتر کانچه با شمشیر بستانی ز خصم
هم بتدبیرش برای دوستان داری نگاه
این وزیرانی که فرمودی ز حکمت انتخاب
هر یکی را برتر از خورشید و مه شد پایگاه
ویژه در عدلیه کز داد علاء الملک راد
وارهید از بند بیداد محاکم دادخواه
فرخا سردار منصور آنکه از انوار فضل
او چو خورشید است و ایوان وزارت صبحگاه
کو سپهداری بگیتی همچو سردار کبیر
هم نگهدار سپه هم پاسبان بر تخت و گاه
وان وزیران دگر هر یک ز فکر افروختند
در شب تاری چراغ روشن اندر شاهراه
دولت و اقبال را پیوسته اندر اکتناف
دانش و فرهنگ را همواره اندر اکتناه
تو ز عالم برتری زان رو که اعیان و وجوه
بر درت سایند از طاعت نواحل یا جباه
داورا دانی که من هرگز نگفتم مدح کس
کز مدیح خلق گردد پیل مور و کوه کاه
لیک از مدح تو دارم حرزها بیحد و مر
وز دعایت بسته ام تعویذها بیگاه و گاه
این توئی در مرز رستمدار صد رستم بیار
وین منم اندر فراهان همچو بونصر از فراه
تو بدو معنی ولی من با دو معنی صادقم
یا ولی الصادقین ما را توئی پشت و پناه
گر نگاهی گاه و بیگاه افکنی بر بنده ات
عمر جاویدان دهی مر بنده را از یک نگاه
اعظم ارکان ایران خوانمت چونان که هست
اعظم ارکان ایمان در بر یزدان صلوه
تا نوای بلبل آید در بهار از چار فصل
تا سرود زایل آید از نوا در چارگاه
طره مشکین ببوی و بذله شیرین بگوی
دلبر سیمین بجوی و ساغر زرین بخواه
راهبت در دیر شاکر زاهد اندر صومعه
حاجی اندر کعبه داعی عارف اندر خانقاه
اختران همچون سپاهند و سپهسالار ماه
ماه اگر در شب نتابد کس ز نور اختران
کی تواند ساخت محفل کی تواند جست راه
گفت تهمورث که باشد شه شاهینی قوی
شهپرش میدان سپهسالار و چنگالش سپاه
نیز باشد ملک چون کشتی سپاهش بادبان
ناخدا آمد در این کشتی سپهسالار شاه
تکیه گاه کشتی اندر بحر شد بر بادبان
لیک هوشی ناخدا بر بادبان شد تکیه گاه
گر نباشد بادبان کشتی فرو ماند ز سیر
ور نباشد ناخدا در آب نتواند شناه
این مثلها را بدان آوردمت کاری پدید
حجتی قاطع که در اثباتش ایزد شد گواه
مرد باید بهر کار ایدون نه کار از بهرمرد
هم کله باید برای سر نه سر بهر کلاه
کاروان را پیشوا باید کسی کاندر طریق
صادق از سارق شناسد طرف راه از ژرف چاه
ورنه در بیغوله غول آن کاروان یغما کند
یا شود در رود غرقه یا بچاه اندر تباه
در سپه باید سپهسالار کارآگاه خواست
هم بدین سان ملک را باید وزیری نیکخواه
بی سپهسالار نتوان کار لشکر راست کرد
بی وزیر ایدون نشاید داشت کشور را نگاه
زین سبب ایزد زمام لشکر و کشور سپرد
بر امیری کاردان بر آصفی با فر و جاه
صدر دستوران سپهسالار اعظم کو دمید
در تن این مملکت روحی ز نو روحی فداه
ای خداوندی که بر مسکین و عاصی از کرم
هم ببخشی زر و گوهر هم ببخشائی گناه
هم توئی سالار سالاران شه در کارزار
هم توئی دستور دستوران شه در بارگاه
هر که خواند مر ترا همسنگ این نامردمان
ناروا قولی فرا آورد افضی الله فاه
تو مهی آنان ستاره تو زری آنان نحاس
تو دری آنان خزف تو لاله آنان گیاه
تو چه سیمرغی که نخجیرت همه پیل است و شیر
لیک می بینم رقیبان ترا بی اشتباه
همچو غازانند از دشت آمده در آبگیر
خلق را ز آغاز غاز افکنده اندر قاه قاه
خوانده خود را از عظام اما عظامی بس رمیم
گشته با شوکت ز شوک قنفذو خار عضاه
آنک نشنیده است گوشش بانک کوس اندر نبرد
وآنکه ناورده است تیغش جوی خون ز آوردگاه
چون دهد سامان بکار لشکر و کشور که نیست
نه ز زشتی انفعالش نز تباهی انتباه
شخص آنکه چون کند آیینه را کش نیست چشم
مرد عنین کی برد دوشیزه را کش نیست باه
طبل پنهان چون زنم کز گر سیاره بود
کشتی این مملکت بی ناخدا از دیرگاه
تالی جزار و سلاخ است نی شمشیر زن
کز سنانش در بنان بینی شفا و اندر شفاه
پیکر این ملک عور وگنج خالی از درم
پایها مانده تهی از موزه سرها از کلاه
چون تو گشتی باغبان در باغ ما فی الفور گشت
باغ سرسبز از ریاضی نهر سرشار از میاه
از نظام ملک و سامان سپاه و دفع خصم
کس نیارد در سه قرن آنرا که کردی در دو ماه
پارها ار دوختی با سوزن تدبیر و رای
خصم را کردی بسان رشته در سوزن دو تاه
اندرین کشتی بسان نوح گشتی ناخدا
چون ترا فضل خدا شد یار و تایید آله
کار دولت راست فرمودی بدین حال نژند
درد ملت ساختی درمان بدین روز سیاه
کشوری را امنیت دادی و ملکت را نظام
لشکری را برگ آوردی رعیت را رفاه
زین عجبتر کانچه با شمشیر بستانی ز خصم
هم بتدبیرش برای دوستان داری نگاه
این وزیرانی که فرمودی ز حکمت انتخاب
هر یکی را برتر از خورشید و مه شد پایگاه
ویژه در عدلیه کز داد علاء الملک راد
وارهید از بند بیداد محاکم دادخواه
فرخا سردار منصور آنکه از انوار فضل
او چو خورشید است و ایوان وزارت صبحگاه
کو سپهداری بگیتی همچو سردار کبیر
هم نگهدار سپه هم پاسبان بر تخت و گاه
وان وزیران دگر هر یک ز فکر افروختند
در شب تاری چراغ روشن اندر شاهراه
دولت و اقبال را پیوسته اندر اکتناف
دانش و فرهنگ را همواره اندر اکتناه
تو ز عالم برتری زان رو که اعیان و وجوه
بر درت سایند از طاعت نواحل یا جباه
داورا دانی که من هرگز نگفتم مدح کس
کز مدیح خلق گردد پیل مور و کوه کاه
لیک از مدح تو دارم حرزها بیحد و مر
وز دعایت بسته ام تعویذها بیگاه و گاه
این توئی در مرز رستمدار صد رستم بیار
وین منم اندر فراهان همچو بونصر از فراه
تو بدو معنی ولی من با دو معنی صادقم
یا ولی الصادقین ما را توئی پشت و پناه
گر نگاهی گاه و بیگاه افکنی بر بنده ات
عمر جاویدان دهی مر بنده را از یک نگاه
اعظم ارکان ایران خوانمت چونان که هست
اعظم ارکان ایمان در بر یزدان صلوه
تا نوای بلبل آید در بهار از چار فصل
تا سرود زایل آید از نوا در چارگاه
طره مشکین ببوی و بذله شیرین بگوی
دلبر سیمین بجوی و ساغر زرین بخواه
راهبت در دیر شاکر زاهد اندر صومعه
حاجی اندر کعبه داعی عارف اندر خانقاه
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۱۲۸ - باد نوروزی ز روی گل نقاب انداخته
باد نوروزی ز روی گل نقاب انداخته
زلف سنبل را همی در پیچ و تاب انداخته
در رکاب فرودین بر رغم اسفندار مذ
خون سرما را همی اندر رکاب انداخته
سایه سرو جوان بر طرف باغ و جویبار
نیکویها کرده است اما اندر آب انداخته
تا شقایق باده اندر ساغر گلرنگ ریخت
نرگس مخمور را مست و خراب انداخته
باده چون خون سیاوش ده که کاوس بهار
آتش اندر خیمه افراسیاب انداخته
سرخ گل ماند عروسی را که هنگام زفاف
جامه گلگون کرده دست اندر خضاب انداخته
لاله ترکی مست را ماند قدح پر می بدست
کرده رخ گلگون بسر شور از شراب انداخته
نرگس اندر شاخ زمردگون و صحن سیمگون
سونش زر در دل تبر مذاب انداخته
و آن شقایق بر زبرجد درجی از یاقوت داشت
در دل آن دانها از مشک ناب انداخته
گر به بید اندر چمن چون زاهدی پشمینه پوش
طیلسان خز بروی از بهر خواب انداخته
قاقم دی را که برفستی هوا از هم درید
نک بدوش خویش سنجاب از سحاب انداخته
باد مشاطه است بستان را که در طرف چمن
از عذار سوری و نسرین حجاب انداخته
نامیه چون مادران مهربان بر دوش و بر
شاهدان باغ را رنگین ثیاب انداخته
بر سر این شاهدان ابر بهاری بامداد
از نثار قطره لؤلؤی خوشاب انداخته
خیمه سرخی که شاخ ارغوان در باغ زد
زلف سنبل را در او همچون طناب انداخته
سبزه فرش از سبز دیبا بر لب شط گسترید
ابر مشکین کله بر نیلی قباب انداخته
فرش بوقلمون همی گسترد طاوس بهار
وز سحاب اندر هوا پر غراب انداخته
گردی از مستی برات نوگلان بر یخ نوشت
فرودینشان جامه در دریای آب انداخته
چنگ زن بلبل بگل برنای زن قمری بسرو
هر یکی شوری بنوروز از رهاب انداخته
تا بعود اندر چکاوک ماوراء النهر ساخت
خواب در مغز حکیم فاریاب انداخته
سار الحان ثمانی ساخت بطلمیوس وار
کبک در صحرا نواها از رباب انداخته
همچو ماه فروردین در باغ شد دلدار من
لشکر سرو و سمن را در رکاب انداخته
چون گل و سنبل که با هم توام آید در چمن
گیسوان کرده پریش از رخ نقاب انداخته
هاله بر گرد مه آید ای عجب کان مشکموی
هاله مشکین بگرد آفتاب انداخته
روزه چشم پر ز نازش راز مستی دوخته
ذکر حق لعل لبش را از عتاب انداخته
زحمت تکلیف رنگش کرده همچون شنبلید
طاعت یزدان تنش در التهاب انداخته
گفتم ای شیرین زبان بگشای بامی روزه را
کت همی بینم ریاضت در عذاب انداخته
با گلاب می خمار روزه بیرون کن ز سر
چند بینم عارضت بر گل گلاب انداخته
گفت اگر امروز من فرمان حق را نگروم
حق تعالی داوری را در حساب انداخته
گفتم اهلا شادمان زی کاین حساب اندر حساب
حضرت داور بدست بوتراب انداخته
بوتراب است آنکه رشگ خاک پایش چرخ را
در غم یا لیتنی کنت تراب انداخته
قهرش اندر خاندان دشمنان آوازها
از لدوا للموت و ابنوا للخراب انداخته
گوش و چشم و هوش را بی رخصت وی کردگار
صم عمی بکم چون شرالدواب انداخته
بوالبشر عریان ز هستی کو ردای افتخار
بر برو دوش قصی بن کلاب انداخته
نقش یمحوالله و یثبت مایشاء را خامه اش
بر کف من عنده علم الکتاب انداخته
معجز لعل لب و جادوی چشمش آشکار
فلسفی را همچو خر اندر خلاب انداخته
بلعم و ابلیس را مهجوری درگاه او
از کرامت وز دعای مستجاب انداخته
در چنین روزیکه نوروز است عدلش در جهان
آشکارا مسند فصل الخطاب انداخته
او چو خورشید است و ما سیارگان بر گردوی
طرح این سیارگان را آفتاب انداخته
لاجرم زی مرکز این اجرام را لاینقطع
گرم تک در اندفاع و انجذاب انداخته
هر یکی را در مداری مستوی بر گرد خویش
گاه اندر بطو و گاه اندر شتاب انداخته
دست یزدان است و سامان داده کار ملک از آنک
کار را در دست میر کامیاب انداخته
آن خداوندیکه فلک را بحر کفش
گاه طوفان سوی بالا چون حباب انداخته
چون بپرد مرغ تیرش نسر طاثر را در آن
در تطیر از اذا کان الغراب انداخته
درگه وی آفتابستی و دیگر اختران
همچو حربا رخ بر این والاجناب انداخته
ابر دستش آنچنان بادر بهنگام کرم
کابر نیسان را همی از فر و آب انداخته
تا سر شیر فلک را بشکند در مغز چرخ
سنگ خورشید است گوئی در جراب انداخته
نیزه دلدوز و تیر جانشکافش خصم را
گه نیازک بر فروزد گه شهاب انداخته
عهد پیروزش که هر روزیش نوروزی بود
چرخ را در یاد ایام شباب انداخته
مفرش امن و امان گسترده در پهنای خاک
فتنه را در دیدگان داروی خواب انداخته
ای خداوندیکه دست حق رقیبان ترا
طوق حبل من مسد اندر رقاب انداخته
حمله خشمت در صف پیلان هند اندر زده
لرزه بیمت در تن شیران غاب انداخته
تا سنانت چشم پیلان از طعان بردوخته
تا حسامت تاب شیران در ضراب انداخته
پیل همچون پیل شطرنج است ستخوان خشکریش
شیر همچون شیر دیوار است ناب انداخته
تا کمالت را فلک، او فر، نصیب آورده بهر
تا جلالت را سپهر اندر نصاب انداخته
توأم بختی و سهمت را معلی و رقیب
آسمان اندر سهام و در کعاب انداخته
زلف سنبل را همی در پیچ و تاب انداخته
در رکاب فرودین بر رغم اسفندار مذ
خون سرما را همی اندر رکاب انداخته
سایه سرو جوان بر طرف باغ و جویبار
نیکویها کرده است اما اندر آب انداخته
تا شقایق باده اندر ساغر گلرنگ ریخت
نرگس مخمور را مست و خراب انداخته
باده چون خون سیاوش ده که کاوس بهار
آتش اندر خیمه افراسیاب انداخته
سرخ گل ماند عروسی را که هنگام زفاف
جامه گلگون کرده دست اندر خضاب انداخته
لاله ترکی مست را ماند قدح پر می بدست
کرده رخ گلگون بسر شور از شراب انداخته
نرگس اندر شاخ زمردگون و صحن سیمگون
سونش زر در دل تبر مذاب انداخته
و آن شقایق بر زبرجد درجی از یاقوت داشت
در دل آن دانها از مشک ناب انداخته
گر به بید اندر چمن چون زاهدی پشمینه پوش
طیلسان خز بروی از بهر خواب انداخته
قاقم دی را که برفستی هوا از هم درید
نک بدوش خویش سنجاب از سحاب انداخته
باد مشاطه است بستان را که در طرف چمن
از عذار سوری و نسرین حجاب انداخته
نامیه چون مادران مهربان بر دوش و بر
شاهدان باغ را رنگین ثیاب انداخته
بر سر این شاهدان ابر بهاری بامداد
از نثار قطره لؤلؤی خوشاب انداخته
خیمه سرخی که شاخ ارغوان در باغ زد
زلف سنبل را در او همچون طناب انداخته
سبزه فرش از سبز دیبا بر لب شط گسترید
ابر مشکین کله بر نیلی قباب انداخته
فرش بوقلمون همی گسترد طاوس بهار
وز سحاب اندر هوا پر غراب انداخته
گردی از مستی برات نوگلان بر یخ نوشت
فرودینشان جامه در دریای آب انداخته
چنگ زن بلبل بگل برنای زن قمری بسرو
هر یکی شوری بنوروز از رهاب انداخته
تا بعود اندر چکاوک ماوراء النهر ساخت
خواب در مغز حکیم فاریاب انداخته
سار الحان ثمانی ساخت بطلمیوس وار
کبک در صحرا نواها از رباب انداخته
همچو ماه فروردین در باغ شد دلدار من
لشکر سرو و سمن را در رکاب انداخته
چون گل و سنبل که با هم توام آید در چمن
گیسوان کرده پریش از رخ نقاب انداخته
هاله بر گرد مه آید ای عجب کان مشکموی
هاله مشکین بگرد آفتاب انداخته
روزه چشم پر ز نازش راز مستی دوخته
ذکر حق لعل لبش را از عتاب انداخته
زحمت تکلیف رنگش کرده همچون شنبلید
طاعت یزدان تنش در التهاب انداخته
گفتم ای شیرین زبان بگشای بامی روزه را
کت همی بینم ریاضت در عذاب انداخته
با گلاب می خمار روزه بیرون کن ز سر
چند بینم عارضت بر گل گلاب انداخته
گفت اگر امروز من فرمان حق را نگروم
حق تعالی داوری را در حساب انداخته
گفتم اهلا شادمان زی کاین حساب اندر حساب
حضرت داور بدست بوتراب انداخته
بوتراب است آنکه رشگ خاک پایش چرخ را
در غم یا لیتنی کنت تراب انداخته
قهرش اندر خاندان دشمنان آوازها
از لدوا للموت و ابنوا للخراب انداخته
گوش و چشم و هوش را بی رخصت وی کردگار
صم عمی بکم چون شرالدواب انداخته
بوالبشر عریان ز هستی کو ردای افتخار
بر برو دوش قصی بن کلاب انداخته
نقش یمحوالله و یثبت مایشاء را خامه اش
بر کف من عنده علم الکتاب انداخته
معجز لعل لب و جادوی چشمش آشکار
فلسفی را همچو خر اندر خلاب انداخته
بلعم و ابلیس را مهجوری درگاه او
از کرامت وز دعای مستجاب انداخته
در چنین روزیکه نوروز است عدلش در جهان
آشکارا مسند فصل الخطاب انداخته
او چو خورشید است و ما سیارگان بر گردوی
طرح این سیارگان را آفتاب انداخته
لاجرم زی مرکز این اجرام را لاینقطع
گرم تک در اندفاع و انجذاب انداخته
هر یکی را در مداری مستوی بر گرد خویش
گاه اندر بطو و گاه اندر شتاب انداخته
دست یزدان است و سامان داده کار ملک از آنک
کار را در دست میر کامیاب انداخته
آن خداوندیکه فلک را بحر کفش
گاه طوفان سوی بالا چون حباب انداخته
چون بپرد مرغ تیرش نسر طاثر را در آن
در تطیر از اذا کان الغراب انداخته
درگه وی آفتابستی و دیگر اختران
همچو حربا رخ بر این والاجناب انداخته
ابر دستش آنچنان بادر بهنگام کرم
کابر نیسان را همی از فر و آب انداخته
تا سر شیر فلک را بشکند در مغز چرخ
سنگ خورشید است گوئی در جراب انداخته
نیزه دلدوز و تیر جانشکافش خصم را
گه نیازک بر فروزد گه شهاب انداخته
عهد پیروزش که هر روزیش نوروزی بود
چرخ را در یاد ایام شباب انداخته
مفرش امن و امان گسترده در پهنای خاک
فتنه را در دیدگان داروی خواب انداخته
ای خداوندیکه دست حق رقیبان ترا
طوق حبل من مسد اندر رقاب انداخته
حمله خشمت در صف پیلان هند اندر زده
لرزه بیمت در تن شیران غاب انداخته
تا سنانت چشم پیلان از طعان بردوخته
تا حسامت تاب شیران در ضراب انداخته
پیل همچون پیل شطرنج است ستخوان خشکریش
شیر همچون شیر دیوار است ناب انداخته
تا کمالت را فلک، او فر، نصیب آورده بهر
تا جلالت را سپهر اندر نصاب انداخته
توأم بختی و سهمت را معلی و رقیب
آسمان اندر سهام و در کعاب انداخته
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۱۳۳ - نکوهش نجدالسلطنه
در خراسان میرزا صدرای نجدالسلطنه
کرده بیدادی که اندر گله گرگ گرسنه
گر خراسان جان برد از دست روس و انگلیس
جان نخواهد برد از بیداد نجدالسلطنه
چارتن در چار موقع بی محابا بیدرنگ
طرفة العینی زند یک کاروان را یک تنه
نجدی اندر دفتر و زرگر بدشت شهریار
طالش اندر جنگل و کرد خزل در گردنه
رستم دستان اگر با جوشن و خفتان و خود
نزدش آید بازگردد روت و عور و برهنه
میرود در خوان دعوت همچو سیل از کوهسار
میگریزد از بر مهمان چو باد از روزنه
همچو او یغما نه قشقائی کند نه شهسون
همچنو غارت نه سنجابی کند نه زنگنه
خامه اش مانند تیر بوالحنوق اندر طفوف
اشتها چون تیغ سیف الدوله اندر خر شنه
حرص از طبعش دمد چون برق از باران تیز
آز از کلکش جهد چون آتش از آتش زنه
فرع بیش از اصل می بندد رسوم افزون ز جمع
مالیات سال آتی خواهد از هذی السنه
رسم گیرد در دهات از کنگر و ریواس و قارچ
باج خواهد در بلوک از یوشن و از درمنه
چون بلوچ آید سوی ییلاق و کوه از گرمسیر
در هوای ماست می چسبد بتخمش چون کنه
ور مگس در دوغش افتد روغنش را بالتمام
از برای شوربای خود کشد با منگنه
کاشکی این گرگ پیش از خوردن اغنام خلق
طعمه شیران نر گشتی بدشت ارژنه
غیر خود را دید نتواند ز رشک اما ببخل
مثل خود را هم نخواهد دید جز در آینه
بوالعجب کاین پهلوان زیر نگاری چون فتد
بر نمی خیزد ز جا با گرزهای دهمنه
روز و شب اندر خمار خمر و افیونست لیک
وقت دزدی دیده اش آسوده از نوم و سنه
گرچه باشد کودن و گیج و زبان نافهم و گول
چار گفتار مرادف یاد دارد ز السنه
از فرانسه دن موا از لفظ تازی اعطنی
ز انگلیسی گیومی از گفت ترکی ورمنه
صدر یا گم کرده پا تابه و پالان خویش
بلکه خود را نیز گم کردی ز دور ازمنه
روزگار زن جلب پرور ترا از یاد برد
فحش بی بی، قرقر بابا، و دشنام ننه
دخترت دارد یل و چادر نماز و قندره
خانمت پوشید پاچین و شلیته و نیمتنه
ملکیت پوتین شد و پا تابه ات شلوار گشت
فقر و ذلت شد بدل بر احتشام و هیمنه
رو بجلگه دلگشا کن لعب سور و قنطرک
میگو و مهیاده خور با کالجوش و اشکنه
عارت اندر رگ نه، روی تخته افتد این جسد
ننگت اندر تن نه، زیر گل بماند این تنه
تو قبایت اطلس و بابات مانده بی کفن
تو بهشتت مسکن و مامات مرد از مسکنه
رو شب آدینه صد من ترب خالص خیر کن
بر سر صندوقه آن مؤمن و آن مؤمنه
شعر من زهر است و باشد در مزاجت سودمند
سودمند آری بود مرکوفت را داراشکنه
تا ز قول پارسایان در کلام پارسی
شوی خواهر یزنه باشد خواهر زن خوازنه
لعنت حق بر تو بادا جاودان چندانکه هست
کرسی حق راسعه عرش الهی را زنه
زهرت اندر آب جاری آبت اندر دیدگان
نی بناخن باد و اندر پلک چشمت ناخنه
تن بدارالخزیت اندر روح در دارالبوار
سر بدارالدوله و پیکر بدارالسلطنه
این قصیدت را بدان بحر روی گفتم که گفت
رسم بهمن گیر و از نو تازه کن بهمنجنه
کرده بیدادی که اندر گله گرگ گرسنه
گر خراسان جان برد از دست روس و انگلیس
جان نخواهد برد از بیداد نجدالسلطنه
چارتن در چار موقع بی محابا بیدرنگ
طرفة العینی زند یک کاروان را یک تنه
نجدی اندر دفتر و زرگر بدشت شهریار
طالش اندر جنگل و کرد خزل در گردنه
رستم دستان اگر با جوشن و خفتان و خود
نزدش آید بازگردد روت و عور و برهنه
میرود در خوان دعوت همچو سیل از کوهسار
میگریزد از بر مهمان چو باد از روزنه
همچو او یغما نه قشقائی کند نه شهسون
همچنو غارت نه سنجابی کند نه زنگنه
خامه اش مانند تیر بوالحنوق اندر طفوف
اشتها چون تیغ سیف الدوله اندر خر شنه
حرص از طبعش دمد چون برق از باران تیز
آز از کلکش جهد چون آتش از آتش زنه
فرع بیش از اصل می بندد رسوم افزون ز جمع
مالیات سال آتی خواهد از هذی السنه
رسم گیرد در دهات از کنگر و ریواس و قارچ
باج خواهد در بلوک از یوشن و از درمنه
چون بلوچ آید سوی ییلاق و کوه از گرمسیر
در هوای ماست می چسبد بتخمش چون کنه
ور مگس در دوغش افتد روغنش را بالتمام
از برای شوربای خود کشد با منگنه
کاشکی این گرگ پیش از خوردن اغنام خلق
طعمه شیران نر گشتی بدشت ارژنه
غیر خود را دید نتواند ز رشک اما ببخل
مثل خود را هم نخواهد دید جز در آینه
بوالعجب کاین پهلوان زیر نگاری چون فتد
بر نمی خیزد ز جا با گرزهای دهمنه
روز و شب اندر خمار خمر و افیونست لیک
وقت دزدی دیده اش آسوده از نوم و سنه
گرچه باشد کودن و گیج و زبان نافهم و گول
چار گفتار مرادف یاد دارد ز السنه
از فرانسه دن موا از لفظ تازی اعطنی
ز انگلیسی گیومی از گفت ترکی ورمنه
صدر یا گم کرده پا تابه و پالان خویش
بلکه خود را نیز گم کردی ز دور ازمنه
روزگار زن جلب پرور ترا از یاد برد
فحش بی بی، قرقر بابا، و دشنام ننه
دخترت دارد یل و چادر نماز و قندره
خانمت پوشید پاچین و شلیته و نیمتنه
ملکیت پوتین شد و پا تابه ات شلوار گشت
فقر و ذلت شد بدل بر احتشام و هیمنه
رو بجلگه دلگشا کن لعب سور و قنطرک
میگو و مهیاده خور با کالجوش و اشکنه
عارت اندر رگ نه، روی تخته افتد این جسد
ننگت اندر تن نه، زیر گل بماند این تنه
تو قبایت اطلس و بابات مانده بی کفن
تو بهشتت مسکن و مامات مرد از مسکنه
رو شب آدینه صد من ترب خالص خیر کن
بر سر صندوقه آن مؤمن و آن مؤمنه
شعر من زهر است و باشد در مزاجت سودمند
سودمند آری بود مرکوفت را داراشکنه
تا ز قول پارسایان در کلام پارسی
شوی خواهر یزنه باشد خواهر زن خوازنه
لعنت حق بر تو بادا جاودان چندانکه هست
کرسی حق راسعه عرش الهی را زنه
زهرت اندر آب جاری آبت اندر دیدگان
نی بناخن باد و اندر پلک چشمت ناخنه
تن بدارالخزیت اندر روح در دارالبوار
سر بدارالدوله و پیکر بدارالسلطنه
این قصیدت را بدان بحر روی گفتم که گفت
رسم بهمن گیر و از نو تازه کن بهمنجنه
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۱۳۴ - در ذم وزیر داخله
هر که می بینی تو برگرد وزیر داخله
دستک دزد است و در ظاهر شریک قافله
تا نباید قائم آل محمد بر سریر
کس نداند چاره این دزد و دفع این دله
حوزه مالیه باشد و ادیی پر خوف و بیم
جسته دیوان اندر آن از دام و گرگان از تله
بسکه جا تنگ است بر اهل قلم بالا زده است
غرفه مستوفیان از آشیان چلچله
گر شنیدستی که اندر ملک ایران شد معاش
منشیان را از رسوم و شاعران را از صله
شاعر بیچاره شد مرحوم و منشی مانده است
زنده با یک داستان دعوا و یکدفتر گله
دست هر یکشان بگاه قطع مرسوم و حقوق
کرده با نیش قلم کاری ک تیر حرمله
شد مواجب سقط در زهدان ولی حق القلم
در شکم مانده است محتاج دوای قابله
وز پی حق العمل معدوم و مستهلک شده است
قوه معموله در تخت قوای عامله
مرکز عدلیه حمامی بود بی سقف و بام
جای دلاکان در آن مشتی زنان حامله
اندرین حمام جمعی لات و لوت و خوار و زار
دستها آماس کرده پایها پر آبله
جانشان در دست دلاکان آبستن چنانک
جان مجنون زلف لیلی را اسیر سلسله
وجه در صندوق و اجزا را حوالت میشود
قسط جدی و دلو و حوت اندر اسد یا سنبله
هرکه در مالیه شد مالیه اش تاراج رفت
هرکه در عدلیه آمد خورد داغ باطله
هست در مالیه هر چیزی بجز اعطای حق
هست در عدلیه هر چیزی بغیر از معدله
چون وزیر جنگ آید در سخن گوئی بود
حکمرانی با رعایا پادشاهی با لله
در حضور وی گرت عرضی بود آهسته گوی
زآنکه آقا خسته شد دیگر ندارد حوصله
مشق قنبل فنگ را نیکو همیداند از آنک
معنی خمپاره در تعریب باشد قنبله
استراق سمع اگر سازد وزیر تلگراف
جای حیرت نیست هرگز ای رفیق یکدله
زانکه شیطان وحی را بر اولیای خویشتن
فرض داند گرچه باشد سیم مد بسمله
خارجی منصف تر است از این وزیر خارجه
ای پسر در عزل او هم رقص کن هم هلهله
زانکه در هر مسئله چون خر فرو ماند بگل
یا بدست اجنبی کوشد بحل مسئله
بر معارف رقص کن زیرا که اعضایش بود
فاطمه بی دندان ربابه کوره شاباجی شله
این وزیران کرده اندر مملکت کاری که کرد
برق با خرمن، شرر با پنبه، گرگ اندر گله
نی عجم را آب باقی ماند اندر مشربه
نه عرب را ماست برجا مانده اندر سومله
ملک را باید مهاجر کرد آزاد از ستم
پست را باید مسافر داد زاد و راحله
اعتقاد بنده بر این است کاندر روزگار
از وزارت یا وکالت نیست بهتر مشغله
گر وزارت را نیابی سعی کن شاید شوی
منشی کابینه فعال یا بن الفاعله
رنگ بدنامی، زدود، از رویشان نتوان اگر
اطلس گردون کتان خورشید گردد مصقله
دستشان چون نیش عقرب غرق زهر آبدار
کامشان چون ناب افعی پر سموم قاتله
رنگ بدنامی، زدود، از رویشان نتوان اگر
اطلس گردون کتان خورشید گردد مصقله
بی کتابان با کتاب اندر سر هم میزند
چون سگان بر لاشه خر مرده اندر مزبله
عیب دارالشرع را تشریح ننمایم از آنک
نوع ضایع می شود بر می خورد بر سلسله
اینقدر گویم که از بس خارج از ره میروند
در جهنم هم نشاید رفت با این قافله
جنگ با قرآن کند خصمی بحیدر چون رود
بر سر نی خرقه عثمان و دست نایله
مجلس شورای ملی جنگلی شد کاندر آن
روبهان آزاد و خرگوشان خرسان یله
فرق بی دستار و همچون می کشان و عربده
پای بی جوراب و همچون حاجیان در هروله
چون بنطق آیند مردم کر شوند از همهمه
چون ز جا خیزند اندر گیتی افتد زلزله
بهر تقطیع فعولن فاعلن مستفعلن
آن یکی گشته و تد آن نفوس عاطله
دائما در مبحث الفاظ بی معنی شوند
باعث تعطیل مقصود این نفوس عاطله
گر نباشند آن وزیران میشود کوته فساد
ور بمیرند این وکیلان میشود ارزان غله
جمله چون انگشتری در دست دیوان اندرند
تابکی جان برادر پرتی از این مرحله
گردش ایشان به تحریکات غیر است ای پسر
بر مثال مهره شطرنج و نرد و طاوله
هرچه بینی از وکیلان لعن بر ابلیس کن
ز آنکه میباشد صغیران رادیت بر عاقله
در صف نظمیه رو کن تا ببینی فوج فوج
صدهزاران دزد ماهرتر از مختار و دله
بر سر اموال سرقت رفته و خوان قمار
گشته حاضر چون گدایان بر سر دیگ شله
بینی اندر هر بلد جوق پلیسان را چنانک
مور در خرمن شپش در تن ملخ در سنبله
همچنین امنیه را بینی بهر منزل گهی
نیش بر تخم مسافر بند سازد چون مله
ای فکل در گردن و کت در تن و پوتین بپای
با خرام کبک در بر کرده رخت چلچله
تا بکی بوزینه سان بر عرشه منبر جهی
نطق چون بلبل کنی با گردنی چون بلبله
از تو و نطق و ز پوتین و کراوات و فکل
جمله بیزاریم خواهی نطق کن خواهی گله
ای جهودان خاکتان بر سر که شد از قهر حق
من و سلوی تان مبدل بر جراد و قمله
آبی و امرودتان ازگیل و سنجد داد بار
سیب و شفتالودتان شد زنجبیل و آمله
یاد باد آن ریش عنبربار و تنبان قصب
یاد باد آن حبه زرتار و شلوار سله
یاد آن ار خالق رارا و چوخای برک
یاد آن چاک قبا و آن تکمهای انگله
یاد دیگی دیگی و اسب قبل منقل ز پس
یاد آن فراش و شاطر با چماق و مشعله
صحبت کابینه و کمیسیون را موقوف دار
ز آنکه ما را زین سخنها تنگ گردد حوصله
من عدوی میلیمترم دشمن میلیگرم
خواستار شفع و وترم دوستار نافله
از کدو مدلب مجنبان پیش من خامش نشین
یار من زادالمعاد است و صحیفه کامله
بارالها حرمت اسحق و اشموئیل وعیص
حق یوحنا و ذوالکفل و شعیب و حنظله
این عدول المؤمنین را از سر ما دفع کن
تا فروشد هر کسی جنسش بنرخ عادله
دستک دزد است و در ظاهر شریک قافله
تا نباید قائم آل محمد بر سریر
کس نداند چاره این دزد و دفع این دله
حوزه مالیه باشد و ادیی پر خوف و بیم
جسته دیوان اندر آن از دام و گرگان از تله
بسکه جا تنگ است بر اهل قلم بالا زده است
غرفه مستوفیان از آشیان چلچله
گر شنیدستی که اندر ملک ایران شد معاش
منشیان را از رسوم و شاعران را از صله
شاعر بیچاره شد مرحوم و منشی مانده است
زنده با یک داستان دعوا و یکدفتر گله
دست هر یکشان بگاه قطع مرسوم و حقوق
کرده با نیش قلم کاری ک تیر حرمله
شد مواجب سقط در زهدان ولی حق القلم
در شکم مانده است محتاج دوای قابله
وز پی حق العمل معدوم و مستهلک شده است
قوه معموله در تخت قوای عامله
مرکز عدلیه حمامی بود بی سقف و بام
جای دلاکان در آن مشتی زنان حامله
اندرین حمام جمعی لات و لوت و خوار و زار
دستها آماس کرده پایها پر آبله
جانشان در دست دلاکان آبستن چنانک
جان مجنون زلف لیلی را اسیر سلسله
وجه در صندوق و اجزا را حوالت میشود
قسط جدی و دلو و حوت اندر اسد یا سنبله
هرکه در مالیه شد مالیه اش تاراج رفت
هرکه در عدلیه آمد خورد داغ باطله
هست در مالیه هر چیزی بجز اعطای حق
هست در عدلیه هر چیزی بغیر از معدله
چون وزیر جنگ آید در سخن گوئی بود
حکمرانی با رعایا پادشاهی با لله
در حضور وی گرت عرضی بود آهسته گوی
زآنکه آقا خسته شد دیگر ندارد حوصله
مشق قنبل فنگ را نیکو همیداند از آنک
معنی خمپاره در تعریب باشد قنبله
استراق سمع اگر سازد وزیر تلگراف
جای حیرت نیست هرگز ای رفیق یکدله
زانکه شیطان وحی را بر اولیای خویشتن
فرض داند گرچه باشد سیم مد بسمله
خارجی منصف تر است از این وزیر خارجه
ای پسر در عزل او هم رقص کن هم هلهله
زانکه در هر مسئله چون خر فرو ماند بگل
یا بدست اجنبی کوشد بحل مسئله
بر معارف رقص کن زیرا که اعضایش بود
فاطمه بی دندان ربابه کوره شاباجی شله
این وزیران کرده اندر مملکت کاری که کرد
برق با خرمن، شرر با پنبه، گرگ اندر گله
نی عجم را آب باقی ماند اندر مشربه
نه عرب را ماست برجا مانده اندر سومله
ملک را باید مهاجر کرد آزاد از ستم
پست را باید مسافر داد زاد و راحله
اعتقاد بنده بر این است کاندر روزگار
از وزارت یا وکالت نیست بهتر مشغله
گر وزارت را نیابی سعی کن شاید شوی
منشی کابینه فعال یا بن الفاعله
رنگ بدنامی، زدود، از رویشان نتوان اگر
اطلس گردون کتان خورشید گردد مصقله
دستشان چون نیش عقرب غرق زهر آبدار
کامشان چون ناب افعی پر سموم قاتله
رنگ بدنامی، زدود، از رویشان نتوان اگر
اطلس گردون کتان خورشید گردد مصقله
بی کتابان با کتاب اندر سر هم میزند
چون سگان بر لاشه خر مرده اندر مزبله
عیب دارالشرع را تشریح ننمایم از آنک
نوع ضایع می شود بر می خورد بر سلسله
اینقدر گویم که از بس خارج از ره میروند
در جهنم هم نشاید رفت با این قافله
جنگ با قرآن کند خصمی بحیدر چون رود
بر سر نی خرقه عثمان و دست نایله
مجلس شورای ملی جنگلی شد کاندر آن
روبهان آزاد و خرگوشان خرسان یله
فرق بی دستار و همچون می کشان و عربده
پای بی جوراب و همچون حاجیان در هروله
چون بنطق آیند مردم کر شوند از همهمه
چون ز جا خیزند اندر گیتی افتد زلزله
بهر تقطیع فعولن فاعلن مستفعلن
آن یکی گشته و تد آن نفوس عاطله
دائما در مبحث الفاظ بی معنی شوند
باعث تعطیل مقصود این نفوس عاطله
گر نباشند آن وزیران میشود کوته فساد
ور بمیرند این وکیلان میشود ارزان غله
جمله چون انگشتری در دست دیوان اندرند
تابکی جان برادر پرتی از این مرحله
گردش ایشان به تحریکات غیر است ای پسر
بر مثال مهره شطرنج و نرد و طاوله
هرچه بینی از وکیلان لعن بر ابلیس کن
ز آنکه میباشد صغیران رادیت بر عاقله
در صف نظمیه رو کن تا ببینی فوج فوج
صدهزاران دزد ماهرتر از مختار و دله
بر سر اموال سرقت رفته و خوان قمار
گشته حاضر چون گدایان بر سر دیگ شله
بینی اندر هر بلد جوق پلیسان را چنانک
مور در خرمن شپش در تن ملخ در سنبله
همچنین امنیه را بینی بهر منزل گهی
نیش بر تخم مسافر بند سازد چون مله
ای فکل در گردن و کت در تن و پوتین بپای
با خرام کبک در بر کرده رخت چلچله
تا بکی بوزینه سان بر عرشه منبر جهی
نطق چون بلبل کنی با گردنی چون بلبله
از تو و نطق و ز پوتین و کراوات و فکل
جمله بیزاریم خواهی نطق کن خواهی گله
ای جهودان خاکتان بر سر که شد از قهر حق
من و سلوی تان مبدل بر جراد و قمله
آبی و امرودتان ازگیل و سنجد داد بار
سیب و شفتالودتان شد زنجبیل و آمله
یاد باد آن ریش عنبربار و تنبان قصب
یاد باد آن حبه زرتار و شلوار سله
یاد آن ار خالق رارا و چوخای برک
یاد آن چاک قبا و آن تکمهای انگله
یاد دیگی دیگی و اسب قبل منقل ز پس
یاد آن فراش و شاطر با چماق و مشعله
صحبت کابینه و کمیسیون را موقوف دار
ز آنکه ما را زین سخنها تنگ گردد حوصله
من عدوی میلیمترم دشمن میلیگرم
خواستار شفع و وترم دوستار نافله
از کدو مدلب مجنبان پیش من خامش نشین
یار من زادالمعاد است و صحیفه کامله
بارالها حرمت اسحق و اشموئیل وعیص
حق یوحنا و ذوالکفل و شعیب و حنظله
این عدول المؤمنین را از سر ما دفع کن
تا فروشد هر کسی جنسش بنرخ عادله
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۱۳۹ - در مدح محمد ولیخان نصرالسلطنه
تا که روز از هفته و هفته ز مه ماه از سنه
نگذرد فیروز و فرخ باد نصرالسلطنه
صاحب فرخنده سردار معظم آنکه هست
طلعتش چون آفتاب و فکرتش چون آینه
خانزاد حیدر است و چاکر شه زین سبب
شد دعایش فرض بر هر مؤمن و هر مؤمنه
تا پرستار معارف گشت و پشتیبان علم
بر سر گردون زدند این هر دو خرگاه و بنه
حزم او کوهی ز آسیب تزلزل بیهراس
عزم او سیلی که از کوه آید اندر دامنه
شام تاریک وطن را فکرش افروزد چراغ
همچنان کاندر فروزد آتش از آتش زنه
در سیاست آن چنان غالب که بندد فکرتش
در قلوب خلق بر اندیشه بد روزنه
قدر وی در کشور ما آنچنان باشد عزیز
کاب اندر کام عطشان نان به چشم گرسنه
در سپاه فضل و جیش عدل و اقلیم هنر
اوست سالار نخستین با شکوه و طنطنه
چون شود بر قلب بدخواهان دولت حمله ور
یسرش اندر میسره پیداست یمن از میمنه
با دل بیدار و مغز روشن و رأی درست
ملک را ایمن کند از چشمهای خائنه
شاد زی در سایه ملک اندرین خرم بهار
ایدرخت ملک بارت عز و بیداری تنه
نگذرد فیروز و فرخ باد نصرالسلطنه
صاحب فرخنده سردار معظم آنکه هست
طلعتش چون آفتاب و فکرتش چون آینه
خانزاد حیدر است و چاکر شه زین سبب
شد دعایش فرض بر هر مؤمن و هر مؤمنه
تا پرستار معارف گشت و پشتیبان علم
بر سر گردون زدند این هر دو خرگاه و بنه
حزم او کوهی ز آسیب تزلزل بیهراس
عزم او سیلی که از کوه آید اندر دامنه
شام تاریک وطن را فکرش افروزد چراغ
همچنان کاندر فروزد آتش از آتش زنه
در سیاست آن چنان غالب که بندد فکرتش
در قلوب خلق بر اندیشه بد روزنه
قدر وی در کشور ما آنچنان باشد عزیز
کاب اندر کام عطشان نان به چشم گرسنه
در سپاه فضل و جیش عدل و اقلیم هنر
اوست سالار نخستین با شکوه و طنطنه
چون شود بر قلب بدخواهان دولت حمله ور
یسرش اندر میسره پیداست یمن از میمنه
با دل بیدار و مغز روشن و رأی درست
ملک را ایمن کند از چشمهای خائنه
شاد زی در سایه ملک اندرین خرم بهار
ایدرخت ملک بارت عز و بیداری تنه
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۵ - ای نگهبانان آیین ای دلیران در حروب
ای نگهبانان آیین ای دلیران در حروب
ای مدیران جراید ای خطیبان در خطوب
ای حواریون احمد ای هوا خواهان حق
ای بزرگان قبایل ای رئیسان شعوب
ای علمداران امت ای نوامیس خرد
ای خداوندان فکرت ای جواسیس قلوب
قدرت ما را چرا کاهیده قلاب القدر
پرده ما را چرا دریده ستارالعیوب
آسمان در شهر ما پتیاره بارد بر زمین
آفتاب از شرق ما آورده روی اندر غروب
پای ما لنگ است و ره باریک و وادی هولناک
ابر تاریک از شمال و موج طوفان از جنوب
سیلی اخوان و دشنام پدر بینی که گشت
این تن نالان هدف بر توپهای خاره کوب
راعی ما گله ما را بدست گرگ داد
ساقی ما باده ما را به سم دارد مشوب
پاسبان ما ره دزدان بخان ما گشاد
نوش بر ما نیش شد یار طروب آمد غضوب
ای که خاک خویش را چون ریش خود دادی بیاد
بر در دشمن شدی بانوک مژگان خاکروب
خون فرزندان خود کردی بجام دشمنان
این گنه را کی ببخشد فضل غفارالذنوب
غمخورت خوارت کند بنشین و تن بر مرگ ده
بنده ات بندت نهد برخیز و سر بر سنگ کوب
ای بزرگان در پس این ابرهای تیره چیست
کس نیارد درک آن جز علم علام الغیوب
ای که داری درد دین را جفت با عشق وطن
دست از شادی بشوی و خانه ز آزادی بروب
جان فدا کن بی تحاشی کز شرف یابی نوال
سر به کف نه بی محابا تا ز حق گردی مثوب
یا غیاث المستغیثین یا اله العالمین
یا امان الخائفین ایفرد کشاف الکروب
ناله اخوان میثاق فراهان را نمای
با اثر در گوش این جمع از قشور و از لبوب
ای مدیران جراید ای خطیبان در خطوب
ای حواریون احمد ای هوا خواهان حق
ای بزرگان قبایل ای رئیسان شعوب
ای علمداران امت ای نوامیس خرد
ای خداوندان فکرت ای جواسیس قلوب
قدرت ما را چرا کاهیده قلاب القدر
پرده ما را چرا دریده ستارالعیوب
آسمان در شهر ما پتیاره بارد بر زمین
آفتاب از شرق ما آورده روی اندر غروب
پای ما لنگ است و ره باریک و وادی هولناک
ابر تاریک از شمال و موج طوفان از جنوب
سیلی اخوان و دشنام پدر بینی که گشت
این تن نالان هدف بر توپهای خاره کوب
راعی ما گله ما را بدست گرگ داد
ساقی ما باده ما را به سم دارد مشوب
پاسبان ما ره دزدان بخان ما گشاد
نوش بر ما نیش شد یار طروب آمد غضوب
ای که خاک خویش را چون ریش خود دادی بیاد
بر در دشمن شدی بانوک مژگان خاکروب
خون فرزندان خود کردی بجام دشمنان
این گنه را کی ببخشد فضل غفارالذنوب
غمخورت خوارت کند بنشین و تن بر مرگ ده
بنده ات بندت نهد برخیز و سر بر سنگ کوب
ای بزرگان در پس این ابرهای تیره چیست
کس نیارد درک آن جز علم علام الغیوب
ای که داری درد دین را جفت با عشق وطن
دست از شادی بشوی و خانه ز آزادی بروب
جان فدا کن بی تحاشی کز شرف یابی نوال
سر به کف نه بی محابا تا ز حق گردی مثوب
یا غیاث المستغیثین یا اله العالمین
یا امان الخائفین ایفرد کشاف الکروب
ناله اخوان میثاق فراهان را نمای
با اثر در گوش این جمع از قشور و از لبوب
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۳۰ - آوخ ای یاران که طومار معارف پاره شد
آوخ ای یاران که طومار معارف پاره شد
جبرئیل ما اسیر جادوی پتیاره شد
مجدالاسلام ادب را آسمان در بند کرد
آتشینش طوق گردن آهنینش یاره شد
عقل مطلق زیر دست جهل نامحدود گشت
نفس ملهم دستگیر لشکر اماره شد
آنکه سلمان وار خواندی بر مسلمانان حدیث
همچو بوذر از مقام خویشتن آواره شد
آنک فکرش چاره کردی کار هر بیچاره را
چون قضا جنبید اندرکار خود بیچاره شد
رهبر اسلامیان را گشت چون دوزخ کلات
مو بر اندامش چو مار و عقرب جراره شد
شور محشر کرد آهنگ مخالف در عراق
لیک بدبختانه آخر جنگ در جوباره شد
جبرئیل ما اسیر جادوی پتیاره شد
مجدالاسلام ادب را آسمان در بند کرد
آتشینش طوق گردن آهنینش یاره شد
عقل مطلق زیر دست جهل نامحدود گشت
نفس ملهم دستگیر لشکر اماره شد
آنکه سلمان وار خواندی بر مسلمانان حدیث
همچو بوذر از مقام خویشتن آواره شد
آنک فکرش چاره کردی کار هر بیچاره را
چون قضا جنبید اندرکار خود بیچاره شد
رهبر اسلامیان را گشت چون دوزخ کلات
مو بر اندامش چو مار و عقرب جراره شد
شور محشر کرد آهنگ مخالف در عراق
لیک بدبختانه آخر جنگ در جوباره شد
ادیب الممالک : غزلیات
شمارهٔ ۳۲ - اندرز بر سبیل غزل
آن شنیدستم که از هومر حریفی ز اهل درد
چامه ای آکنده از دشنام خود درخواست کرد
گفت چون درخورد مدحت نیستم دشنام ده
زانکه دشنامت مرا مدح است و خارت، به ز ورد
پاسخش گفتا که گر گرد از ستم خیزد بچرخ
به که از نام تو بنشیند مرا برنامه گرد
گفت خواهم گفت اگر سرپیچی از گفتار من
پیش دانایان که هومر در سخن خام است و سرد
در ردیف اوستادانش نباید هشت از آنک
خامه اش کند است و شعرش سست و طبعش نانورد
هومر اندر پاسخش زد داستانی بوالعجب
تا حریف افتاد از آن جوش و خروش و خشم و درد
گفت در قبرس شنیدستم سگی با شیر گفت
آزمون را با تو خواهم گشت لختی هم نبرد
شیر گفتش من نه همزاد و هم آوردم ترا
رو سگی را جوی و با پیوند خود کن دارو برد
گفت این گفتم اگر با من بناورد آمدی
با سعادت دستیاری با شرافت پایمرد
ورنه گویم آشکارا در صف درندگان
این منم کز بیم چنگم شیر را شد چهره زرد
کوفتم با شیر کوس جنگ و از پیکار من
شیر خائف شد که چون من نیست در ناورد فرد
شیر گفت ارزانکه شیرانم جبان خوانند به
زانکه با خون سگم باید دهان آلوده کرد
با قرین خویش یازد هر کسی شمشیر وگرز
با حریف خویشتن بازد هر کسی شطرنج و نرد
هرکه جز با کفو خود در جنگ همناورد گشت
سند روسی شد رخش از دور چرخ لاجورد
شیر نر را شیر نر کفو است و سگ را سگ قرین
دستیار زن زن آمد پایمرد مرد مرد
هرکه نز جنس تو زو پیوند صحبت درگسل
آنکه نی کفو تو زو طومار عشرت در نورد
چامه ای آکنده از دشنام خود درخواست کرد
گفت چون درخورد مدحت نیستم دشنام ده
زانکه دشنامت مرا مدح است و خارت، به ز ورد
پاسخش گفتا که گر گرد از ستم خیزد بچرخ
به که از نام تو بنشیند مرا برنامه گرد
گفت خواهم گفت اگر سرپیچی از گفتار من
پیش دانایان که هومر در سخن خام است و سرد
در ردیف اوستادانش نباید هشت از آنک
خامه اش کند است و شعرش سست و طبعش نانورد
هومر اندر پاسخش زد داستانی بوالعجب
تا حریف افتاد از آن جوش و خروش و خشم و درد
گفت در قبرس شنیدستم سگی با شیر گفت
آزمون را با تو خواهم گشت لختی هم نبرد
شیر گفتش من نه همزاد و هم آوردم ترا
رو سگی را جوی و با پیوند خود کن دارو برد
گفت این گفتم اگر با من بناورد آمدی
با سعادت دستیاری با شرافت پایمرد
ورنه گویم آشکارا در صف درندگان
این منم کز بیم چنگم شیر را شد چهره زرد
کوفتم با شیر کوس جنگ و از پیکار من
شیر خائف شد که چون من نیست در ناورد فرد
شیر گفت ارزانکه شیرانم جبان خوانند به
زانکه با خون سگم باید دهان آلوده کرد
با قرین خویش یازد هر کسی شمشیر وگرز
با حریف خویشتن بازد هر کسی شطرنج و نرد
هرکه جز با کفو خود در جنگ همناورد گشت
سند روسی شد رخش از دور چرخ لاجورد
شیر نر را شیر نر کفو است و سگ را سگ قرین
دستیار زن زن آمد پایمرد مرد مرد
هرکه نز جنس تو زو پیوند صحبت درگسل
آنکه نی کفو تو زو طومار عشرت در نورد
ادیب الممالک : غزلیات
شمارهٔ ۳۸ - در نکوهش رشوه
امجدی در رشوه خوردن اهل جد شد
همزه اش را در دلش کردم مجد شد
باد رحمت دائما بر اعتقادش
زانکه او قلبا برحمت معتقد شد
اشتها موجود و استعداد فاقد
پارتی بازی درآمد مستعد شد
معتمد بداعتماد خلق بر وی
خورد مال جملگی را معتمد شد
مجتهد هم مفتی و هم مفت خور بد
در زمان پول دادن مجتهد شد
مستبد در ابتدا بدمست بوده
مقعدش وارون کردم مستبد شد
همزه اش را در دلش کردم مجد شد
باد رحمت دائما بر اعتقادش
زانکه او قلبا برحمت معتقد شد
اشتها موجود و استعداد فاقد
پارتی بازی درآمد مستعد شد
معتمد بداعتماد خلق بر وی
خورد مال جملگی را معتمد شد
مجتهد هم مفتی و هم مفت خور بد
در زمان پول دادن مجتهد شد
مستبد در ابتدا بدمست بوده
مقعدش وارون کردم مستبد شد
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۴۰ - رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت برده اند
رنج ما بردیم و گنج ارباب دولت برده اند
خار ما خوردیم و ایشان گل بدست آورده اند
نی غلط گفتم که آن دزدان بی ناموس و ننگ
خون دلها خورده، آرام دل ما برده اند
طالبان عدل و قانون را ز مرگ اندیشه نیست
از برای آنکه آب زندگانی خورده اند
هر که در جرگ فداکاران نیاید در شمار
عارفانش در حساب عاقلان نشمرده اند
زنده دل قومی که اندر مجلس ما شمع وار
ز آتش دل سر فدا کردند و پا افشرده اند
حضرت اشرف سپهدار آنکه از یاسای او
عدلجویان جان گرفته بدسگالان مرده اند
هست مشروطه بدو پاینده، ایران زو به پای
زین سبب دزدان آزادی از او افسرده اند
جان فدای همت رندان آزادی طلب
که به یک جنبش خران را زیر بار آورده اند
بودی از روز ازل مشروطه خواه و صلح جوی
فتنه جویان خاطرت را زین جهت آزرده اند
خار ما خوردیم و ایشان گل بدست آورده اند
نی غلط گفتم که آن دزدان بی ناموس و ننگ
خون دلها خورده، آرام دل ما برده اند
طالبان عدل و قانون را ز مرگ اندیشه نیست
از برای آنکه آب زندگانی خورده اند
هر که در جرگ فداکاران نیاید در شمار
عارفانش در حساب عاقلان نشمرده اند
زنده دل قومی که اندر مجلس ما شمع وار
ز آتش دل سر فدا کردند و پا افشرده اند
حضرت اشرف سپهدار آنکه از یاسای او
عدلجویان جان گرفته بدسگالان مرده اند
هست مشروطه بدو پاینده، ایران زو به پای
زین سبب دزدان آزادی از او افسرده اند
جان فدای همت رندان آزادی طلب
که به یک جنبش خران را زیر بار آورده اند
بودی از روز ازل مشروطه خواه و صلح جوی
فتنه جویان خاطرت را زین جهت آزرده اند
ادیب الممالک : غزلیات
شمارهٔ ۴۳ - موشح بنام بدرالدوله سلطان بیگم
بوسه شیرین اگر زان لعلم ارزانی شود
دل رها از درد و تن دور از گرانجانی شود
روزی آید کان پری با من نشیند روبرو
از وصالش مشگلم مایل به آسانی شود
لعل شیرینش ببوسم چون شکر تا بامداد
دامنم از بوسه پر یاقوت رمانی شود
وقت صحبت آنچنان مستش کنم کاندر نشاط
لاله اش همرنگ می از راح ریحانی شود
هر کسی چیزی نثار دوست سازد لیک من
سر فشانم تا تنم بر دوست قربانی شود
لاابالی وار در کویش زنم لبیک شوق
طوف در کاهش دلم را کعبه ثانی شود
از خدا خواهم شبی آن ماه را گیرم ببر
نقد دیدارش مرا گنج سلیمانی شود
بوسه از رویش ستانم چنگ در مویش زنم
یا بمیرم تا وجودم در رهش فانی شود
گر ز هر مصرع بگیری حرف اول نام آن
ماه تابان آشکار از نور یزدانی شود
دل رها از درد و تن دور از گرانجانی شود
روزی آید کان پری با من نشیند روبرو
از وصالش مشگلم مایل به آسانی شود
لعل شیرینش ببوسم چون شکر تا بامداد
دامنم از بوسه پر یاقوت رمانی شود
وقت صحبت آنچنان مستش کنم کاندر نشاط
لاله اش همرنگ می از راح ریحانی شود
هر کسی چیزی نثار دوست سازد لیک من
سر فشانم تا تنم بر دوست قربانی شود
لاابالی وار در کویش زنم لبیک شوق
طوف در کاهش دلم را کعبه ثانی شود
از خدا خواهم شبی آن ماه را گیرم ببر
نقد دیدارش مرا گنج سلیمانی شود
بوسه از رویش ستانم چنگ در مویش زنم
یا بمیرم تا وجودم در رهش فانی شود
گر ز هر مصرع بگیری حرف اول نام آن
ماه تابان آشکار از نور یزدانی شود
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۴۶ - باد نوروزی به بستان مشک و کافور آورد
باد نوروزی به بستان مشک و کافور آورد
ابر فروردین نثار از در منثور آورد
چهره گل آب و رنگ از روی غلمان میبرد
طره سنبل شکن بر گیسوی حور آورد
آن یکی یاقوت رخشان از بدخشان یافته
آن یکی فیروزه از کان نشابور آورد
نرگس اندر باغ دارد کاسه زرین بکف
جام جم گوئی به شادروان شاپور آورد
باد اگر پیراهن یوسف ندارد نکهتش
چشم نرگس را چرا یعقوب سان نور آورد
چون بجنبد شاخ گل بر سبزه باغ بهار
گوئی اندر تخت خاقان تاج فغفور آورد
بط درون شط بسان کشتی نوح است لیک
غرش فواره یاد از فار تنور آورد
بلبل گویا فراز شاخ گل دستان سرای
داستانها با سرود نای و طنبور آورد
احسن الملکست پنداریکه از شعر ادیب
تحفه اندر درگه فرخنده دستور آورد
آن خداوندی که بوی خوی روح افزای او
مستی اندر مغز، همچون آب انگور آورد
صاحبا میرا منم استاده در این آستان
خادمت را منتظر تا خود چه دستور آورد
ابر فروردین نثار از در منثور آورد
چهره گل آب و رنگ از روی غلمان میبرد
طره سنبل شکن بر گیسوی حور آورد
آن یکی یاقوت رخشان از بدخشان یافته
آن یکی فیروزه از کان نشابور آورد
نرگس اندر باغ دارد کاسه زرین بکف
جام جم گوئی به شادروان شاپور آورد
باد اگر پیراهن یوسف ندارد نکهتش
چشم نرگس را چرا یعقوب سان نور آورد
چون بجنبد شاخ گل بر سبزه باغ بهار
گوئی اندر تخت خاقان تاج فغفور آورد
بط درون شط بسان کشتی نوح است لیک
غرش فواره یاد از فار تنور آورد
بلبل گویا فراز شاخ گل دستان سرای
داستانها با سرود نای و طنبور آورد
احسن الملکست پنداریکه از شعر ادیب
تحفه اندر درگه فرخنده دستور آورد
آن خداوندی که بوی خوی روح افزای او
مستی اندر مغز، همچون آب انگور آورد
صاحبا میرا منم استاده در این آستان
خادمت را منتظر تا خود چه دستور آورد
ادیب الممالک : غزلیات
شمارهٔ ۵۶ - بوزیر اوقاف وقت نگاشته است
کارهای مملکت از قاف تا قاف ای وزیر
جملگی اصلاح شد جز کار اوقاف ای وزیر
این چه تحقیق است کاندر وی همی باشد سبیل
نان مسکینان بسان باده صاف ای وزیر
قاتل فخر است و سلاح شرف جلاد حق
عضو تحقیق تو یعنی فخر الاشراف ای وزیر
این چه دینست و چه آیین و چه قانون ای خدا
این چه عدلست و چه حکمست و چه انصاف ای وزیر
هر چه خواهم شکوه خود را سرایم برملا
فرصتم ندهد بگفتن آن دو سر قاف ای وزیر
جملگی اصلاح شد جز کار اوقاف ای وزیر
این چه تحقیق است کاندر وی همی باشد سبیل
نان مسکینان بسان باده صاف ای وزیر
قاتل فخر است و سلاح شرف جلاد حق
عضو تحقیق تو یعنی فخر الاشراف ای وزیر
این چه دینست و چه آیین و چه قانون ای خدا
این چه عدلست و چه حکمست و چه انصاف ای وزیر
هر چه خواهم شکوه خود را سرایم برملا
فرصتم ندهد بگفتن آن دو سر قاف ای وزیر
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۶۴ - داد فرخ فر پسر را شاه تاج بخش
داد فرخ فر پسر را شاه تاج بخش
آبگون تیغی ز گوهر با فروغ و با درخش
نو عروسی تن ز خارا کرده رخت از پرنیان
چادر از زرسره گلگونه از لعل بدخش
دولتش کابین هنر مشاطه ملکت خوابگاه
دانش آیینه کرم زیور شجاعت حظ و بخش
قطره ای از موج او صد رود جیحون کرده غرق
شعله ای از برق او صد کوه قارون کرده پخش
مهر تابانست شاه و ابر آبانش پسر
مهر تابان ابر آبان را فرستاد آذرخش
تا کند با دشمنان ملک و دین در روزگار
آنچه کرد اندر صف توران زمین سالار رخش
ای ولیعهد جوان امروز با شمشیر شاه
خنجر بهرام بستان افسر کیوان بخش
آبگون تیغی ز گوهر با فروغ و با درخش
نو عروسی تن ز خارا کرده رخت از پرنیان
چادر از زرسره گلگونه از لعل بدخش
دولتش کابین هنر مشاطه ملکت خوابگاه
دانش آیینه کرم زیور شجاعت حظ و بخش
قطره ای از موج او صد رود جیحون کرده غرق
شعله ای از برق او صد کوه قارون کرده پخش
مهر تابانست شاه و ابر آبانش پسر
مهر تابان ابر آبان را فرستاد آذرخش
تا کند با دشمنان ملک و دین در روزگار
آنچه کرد اندر صف توران زمین سالار رخش
ای ولیعهد جوان امروز با شمشیر شاه
خنجر بهرام بستان افسر کیوان بخش
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۷۲ - آخر ای ایرانیان ای مردمان باشرف
آخر ای ایرانیان ای مردمان باشرف
از چه رو دادید اینسان ملک ایران را ز کف
مر نمی خواندید ایران را همی مام وطن
ای وطن خواهان چه شد آن حرفهای نشر و لف
خود ندانستیم رندانه چه بود این قیل و قال
در کجا شد آن متینگ وهای و هوی و کف و دف
اف بر آن نااهل مردم کز برای نفع خویش
ملک را کردند ویران عمر ملت را تلف
گر چه بد معلوم از اول کان بهایم سیرتان
صورتی بودند و بد مقصودشان آب و علف
مر نبودم من شما را مام و در دامان خویش
پرورش دادم شما را همچو در اندر صدف
آخر از سر معجرم بردند و خلخالم ز پای
در تماشای من آوردید دشمن صف بصف
جز شما مادرفروشان هیچ دیدستی کسی
مادر خود را فروشد در عوض گیرد خزف
شرمتان بادا که ننگ من شدید از آنکه نیست
هیچ عرقی در بدن از جنگجویان سلف
وین عجبتر ز آنکه چون هنگام فرصت در رسید
جای کیفر خواستن خواندید خود را بیطرف
عبرتی باید شما را از جوانان پروس
کز برای حفظ مادر سینه کردندی هدف
قصه فرعون و موسی را مگر ناخوانده اید
که حقش در وقت فرصت گفت فاذهب لا تخف
از چه رو دادید اینسان ملک ایران را ز کف
مر نمی خواندید ایران را همی مام وطن
ای وطن خواهان چه شد آن حرفهای نشر و لف
خود ندانستیم رندانه چه بود این قیل و قال
در کجا شد آن متینگ وهای و هوی و کف و دف
اف بر آن نااهل مردم کز برای نفع خویش
ملک را کردند ویران عمر ملت را تلف
گر چه بد معلوم از اول کان بهایم سیرتان
صورتی بودند و بد مقصودشان آب و علف
مر نبودم من شما را مام و در دامان خویش
پرورش دادم شما را همچو در اندر صدف
آخر از سر معجرم بردند و خلخالم ز پای
در تماشای من آوردید دشمن صف بصف
جز شما مادرفروشان هیچ دیدستی کسی
مادر خود را فروشد در عوض گیرد خزف
شرمتان بادا که ننگ من شدید از آنکه نیست
هیچ عرقی در بدن از جنگجویان سلف
وین عجبتر ز آنکه چون هنگام فرصت در رسید
جای کیفر خواستن خواندید خود را بیطرف
عبرتی باید شما را از جوانان پروس
کز برای حفظ مادر سینه کردندی هدف
قصه فرعون و موسی را مگر ناخوانده اید
که حقش در وقت فرصت گفت فاذهب لا تخف