تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۵ - در باب لزوم ختنه فرماید
خداوندا حدیثی با تو گویم
که تصدیقش نماید دشمن و دوست
شکوفه سرزد است از شاخ بادام
ولی بادام من ماند است در پوست
بگو تا پوست از تن برکشندش
که گرگی خیره سر در چرم آهوست
برادر زاده سردار منصور
نصاری بودنش آخر نه نیکوست
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۵۷ - سپه را گاه زاری بر سپهسالار اعظم شد
سپه را گاه زاری بر سپهسالار اعظم شد
که از سوگش دل شه خسته و پشت سپه خم شد
نه یک تن کم شد از ایران که مانا صد هزاران تن
که هر یک بر هزاران تن فزود اندر هنر گم شد
بنال ای چرخ بازاری و کن اشک از بصر جاری
که از مرگ برادر داغ بر دل صدر اعظم شد
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۷۰ - راجع به چوبداران گوسفند فروش
بهنگام تقاضا هر که مال چوبداران را
شود منکر بنزد من سزایش چوب دار آید
تقاضا را محصل باید اما چون بیندیشی
محصل گاه بی چوبست و گاهی چوبدار آید
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۷۱ - مرا عالم وطن باشد بشر خویش
مرا عالم وطن باشد بشر خویش
نخواهم غیر ازین بنگاه و بنیاد
جز این افسانه باشد هر چه گوئی
زمین از خاک و مردم ز آدمی زاد
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۷۳ - بخوان و خانه ات گر شکر و زر
بخوان و خانه ات گر شکر و زر
شود خرمن گدا و دزد ناید
باین راه دراز و لقمه تلخ
مرا پا رنج و دندان مزد باید
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۸۴ - به دستش گاه تیغ و گاه خامه
به دستش گاه تیغ و گاه خامه
به پیشش گه کتاب و گاه دفتر
سنان در خدمتش با خامه همدوش
قلم در حضرتش با تیغ همسر
گزیده خاطرش از فضل صد فصل
گشوده بر رخش از علم صد در
نفرساید دلش در خدمت شاه
نیاساید تنش از کار لشکر
همه کار جهان گیرد بدستی
تهی ماند مر او را دست دیگر
وز آن دست تهی پر کرد دایم
تهی دستان گیتی دامن از زر
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۹۶ - خداوندا در این فیروز ایوان
خداوندا در این فیروز ایوان
صباحت شاد و خرم بخت پیروز
بنانت خامه دارد عنبر آمیز
بیانت نامه آرد دانش آموز
زهی کز بندگی در آستانت
شدم دانش پژوه و حکمت اندوز
پی تبریک سال نو در آن بار
زمین را بوسه دادم روز نوروز
همیدون روز دوم نیز سوم
شدم طائف در آن کاخ دلفروز
ولی افسوس دارم کاین سه نوبت
ز بخت خود شدم در ناله و سوز
سپس بستم به تبریک تو این شعر
چو عقدی از عقیق و لعل و پیروز
الا تا گلبن عقل است خود روی
الا تا مجمر هوش است خود سوز
لوای همت از رادی برافراز
چراغ رحمت از مردی برافروز
خجسته فال و فرخ طالعت باد
همایون سال و مه خرم شب و روز
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۱۰ - مطایبه
دریغ آن ناصرالدین شاه و استبداد دورانش
عزیز حضرت سلطان امین بزم خاقانش
ز فراشان قرمزپوش و دژخیمان بدهیبت
چماق شاطر و چوب قرقچی در بیابانش
گهی در دشت دوشان تپه گه در مشکوی مشکین
شکار آهو و صید گوزن و ناز جیرانش
شدن نخجیر را پویان به دام عنبرین مویان
غزال چشم مهرویان پلنگ و ساری اصلانش
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۲۵ - دهد جای وزارت قاضی چرخ
دهد جای وزارت قاضی چرخ
قضای کشور ساوجبلاغم
فرود آرد بخشم از پشت پیلان
نهند رخت شرافت بر الاغم
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۲۶ - مرا یکسال افزون شد که از لطف
مرا یکسال افزون شد که از لطف
نمودی وعده بفرستی الاغم
اگر خود راست گفتی زود بفرست
که اینک عازم ساوجبلاغم
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۲۷ - شنیدم گفته روزی ناصرالملک
شنیدم گفته روزی ناصرالملک
که من کهنه سوار فارس باشم
خرابی می کنم در کار ایران
چه در پاریس و چه در پارس باشم
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۳۲ - شبی در روستا مهمان خود خواند
شبی در روستا مهمان خود خواند
مرا در خانه پیری طاعن السن
همی گفت ای دریغ از هوش این خلق
که نشناسد مذنب را ز محسن
گرانی زان فتاد اندر ورامین
که کشتش جمله ارزانی است بر سن
چرا باری نسوزانند سن را
مگر نشنیده اند السن بالسن
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۳۵ - در تهنیت ولادت
چو بر شد هفت ساعت ثلث کم از شام دوشنبه
شد اندر نیم شب ناگه چراغ صبحگه روشن
نهم از ماه شوال المکرم بود کز فره
سپهر سلطنت را کرد ماهی چارده روشن
ز گردون ولیعهدی مهم سرزد بنام ایزد
که شد از پرتو رویش وثاق مهر و مه روشن
بماناد این پسر یارب به گیتی جاودان اندر
از او جان ملک خرم بدو چشم سپه روشن
رواق دولتش همچون بنای عقل مستحکم
وثاق عشرتش همچون دل مردان ره روشن
به چشم دشمن دین روز روشن را سیه سازد
کند در دیده یاران شه روز سیه روشن
رقم زد منشی کلک امیری تهنیت گویان
برای سال میلادش، همایون چشم شه روشن
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۵۵ - خداوندا توئی امروز در ملک
خداوندا توئی امروز در ملک
چراغ مملکت شمع قبیله
بتانت بحر دانش را سفینه
کلامت بیت حکمت را عقیله
جمال دانش از رویت هویدا
چو ناز و ثروت از عام الجمیله
نه فرسائی تو از جذب دل و جان
نه شمس از جذب اجسام ثقیله
مرا ای میر دانا دست گردون
به گردن بسته اینک دست حیله
تنم چو شتر به در دام مرگ است
ز کید دمنه و مکر کلیله
به دیوانخانه عدلیه دیوی است
چو آن دیوی که شد نامش عدیله
تهی شد بنده را کاشانه ز آن دیو
چو امعا از پس شرب هلیله
بدم از فربهی چون شوشه سیم
شدم از لاغری زرین ملیله
مرا جوع البقر افکنده از پای
خران گرم نشاط اندر طویله
پی یکحبه با سگ در جوالم
که دنیا جیفه ای شد مستحیله
تنم تار از لعاب خامه خویش
بگرد خویشتن چون کرم پیله
زیم خوار و خورم خار و کشم خار
بسان اشتر نر در مسیله
ندارم از برای راحت خویش
به جز الطاف آن حضرت وسیله
ازیرا سوی درگاهت به امید
همی کردم وسیلت زین رسیله
وجود من به عدلیه ضرور است
چو اندر قرمه سبزی شنبلیله
الا تا در جهان ممتاز باشد
نبات از جنس و حیوان از فصیله
زند بر گرگ شاخ و کله با شیر
بزت در گله اسبت در خسیله
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۲۱ - ز شادروان کسری چون گذشتی
ز شادروان کسری چون گذشتی
گذر کن مست در ایوان جمشید
ببین تخت جم و دیهیم کسری
به احمد شه رسد از دور خورشید
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۳۰ - خداوندا شنیدستم که چون یوسف به مصر اندر
خداوندا شنیدستم که چون یوسف به مصر اندر
فراز مسند عزت همی کرسی نشین آمد
بسالی کز درون خلق دود اندر هوا می شد
ز کنعان نامه یعقوب بر یوسف چنین آمد
که ما را در پی روزی بدست تو است چشم اینک
اگرچه رازق کل فضل خیرالرازقین آمد
فقیران را بده از خرمن خود خوشه زیرا
که اندر خرمن جود تو پروین خوشه چین آمد
سپرد این نامه را یعقوب اندر دست فرزندی
که اندر جمع فرزندانش سالاری امین آمد
چو در مصر آمدند اخوان شدند اندر بر یوسف
وز ایشان بر رخ خوبش هزار از آفرین آمد
ولی نشناختند آن شاه یکتا را ز کژبینی
خلاف شه که از یزدانش چشمی راست بین آمد
بر ایشان مهربانی کرد و رحم آورد و بخشایش
که قلبش با کرم همراه و با رأفت قرین آمد
جواب نامه یعقوب را بنوشت بس شایان
که جاری از بیانش چشمه ماء معین آمد
سپس با هر یک از اخوان خوان از در رحمت
عنایتهای گوناگون از آن شاه مبین آمد
بجای آن همه خواری که بر وی آمد از آنان
کرامت کرد و تعلیمش ز رب العالمین آمد
من از تاریخ و تفسیر و حدیث این داستان خوانم
که نقل راستان اندر کتاب راستین آمد
ندیدم کس که همچون یوسف صدیق با اخوان
کند نیکی بدستوری کش از روح الامین آمد
بجز شخص همایون تو کت دستور جاویدان
زفضل و دانش و تقوی و عقل و داد و دین آمد
بزیر سایه ات هر یک از اخوان شاد چون مؤمن
بزیر سایه طوبی بفردوس برین آمد
ولی در جمع اخوانت امیرالملک پنداری
درون گله همچون آن بز لنگ پسین آمد
همانند قریش از رحله صیف و شتا دیری
دوان در دشت و کوه از دور ایام و سنین آمد
گهی با ترکمانان گاه با ترکان در آلاچق
گهی در خیمه با کرد و لر صحرانشین آمد
بجای آنکه مرسومش ز سیمین بیشتر باشد
چرا ایدون کم از ستین و بیش از اربعین آمد
بجای آنکه دامانش شود زین آستان پرزر
حقوقش کاسته دستش تهی در آستین آمد
امید ارتقا می داشت ناگه در تنزل شد
هوای آسمانش بود ناگه بر زمین آمد
نگویم جور کردی یا ستم کردی معاذالله
که نیشت نوش و قهرت مهر و زهرت انگبین آمد
ولی بشنو حدیث مصطفی را زآنکه فرماید
که قطع رزق همچون قطع حلقوم و وتین آمد
خداوندی کن ای مولا بر آن بیچاره مسکینی
که فضلت شد کفیل رزق و احسانت ضمین آمد
بطفلی رحمت آور کو طفیل آمد بدرگاهت
یسارش ده که در طاعت ترا طوع یمین آمد
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۳۲ - از طرف احترام السیاده قائم مقامی مدیر مدرسه بنات اسلامی برای طبع در رقعه دعوت بانوان به مدرسه انشا فرموده
چو اندر سایه سلطان عالم حجت یزدان
امام العصر مولی الخافقین فرزند پیغمبر«ص »
بروز امتحان اندر دبستان بناتیه
که از بهرش بساط جشنی آرایم بزیب وفر
تقاضا دارم از الطاف بی پایان در آن ساعت
ز تشریف قدوم خود دهد این بزم را زیور
فروزد چهره در ایوان فرازد سایه بر کیوان
بنوشد چای و شربت کام شیرین سازد از شکر
ببیند دختران را از ره علم است و خوشبختی
تقدم بر پسر می جوید از علم و هنر دختر
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۱ - شادروان شاپور
شبی با گلعذاری مست و مخمور
گذر کردم بشادروان شاپور
کنار چشمه ای دیدم در آن کاخ
درختی برزده بر آسمان شاخ
به هر شاخش گلی خوشبوی و خوشرنگ
به هر گل بلبلی در ساز و آهنگ
درون چشمه عکس ماه و پروین
پراکنده گهر بر دیبه چین
همی غلطید عکس مه به هر سو
ز چوگان هوا در آب چون گو
مرا از این تماشا شد دل از دست
ز بانگ مرغ و بوی گل شدم مست
گرفتم دست یار نازنین را
ز روی عجز بوسیدم زمین را
که در این سایه لختی گسترد رخت
نشنید چون گل اندر زمردین تخت
گهی نو شد قدح، گاهی دهد می
شود او از قدح مست و من از وی
نگارم همچو گل زین گفته بشگفت
تقاضای مرا از دل پذیرفت
به روی آن چمن با هم نشستیم
بزنجیر محبت عهد بستیم
زدم جامی و دادم ساتگینی
کشیدم ناز حسن نازنینی
شده هوش از سر و رفته دل از دست
دل از دلدار یغما سر ز می مست
بناگه ناله ای آمد بگوشم
که از سر برد یکسر عقل و هوشم
تو گفتی خسته ای را دست دشمن
خلاند خار در دل تیر در تن
نظر کردم به هر سوی اندران دشت
ندیدم هیچ کس در باغ و گلگشت
ندانستم که این سوز از کجا بود
برآمد از کدامین آتش این دود
شدم آشفته و دیوانه از هول
دمیدم هر زمان بر خویش لاحول
دگر بار آمدم آن ناله در گوش
چنان کز خویشتن کردم فراموش
نگارم گفت کاین سوز از درخت است
درخت سبز مانا تیره بخت است
چو این گفت آن پری بر پا ستادم
بر آن آهنگ سوزان گوش دادم
یقینم شد از آن لحن شرربار
که آید از درخت آن ناله زار
بدو گفتم که ای شاخ برومند
مرا آه تو آتش در دل افکند
بجای آنکه همچون سرو بالی
چرا چون استن حنانه نالی
درخت بیزبان چون نخله طور
سخنگو شد بشادروان شاپور
بگفتا قصه من بس دراز است
یکی بشنو گرت سودای راز است
یقین دانم شنیدستی که شاپور
به روم آمد ز ایران از رهی دور
به روی مردم آن ملک دربست
پس تسخیر قسطنطین کمر بست
به قیصر از هجومش تنگ شد کار
که با آن شه نبودش باب پیکار
بناگه مرغ زیرک رفت دربند
قضا شاپور را در چنبر افکند
ادب را پوست از تن برکشیدند
تن شه را بچرم اندر کشیدند
درون شد شاه ما چون مغز در پوست
فرو شد تیر دشمن در دل دوست
بایران راند قیصر لشگر خویش
که از دشمن ستاند کیفر خویش
بهرجا یافت آبادی در ایران
زد آتش کند از بن کرد ویران
ز بن بر کند هر جا بد درختی
بدار آویخت هر جا شوربختی
پراکندند مسکینان ز مسکن
زدند آتش کریمان را بخرمن
ولی زانجا که در این راه باریک
بود روز ستم کوتاه و تاریک
بسی نگذشت کایزد جل شانه
ز دود از چهر ایران رنگ اندوه
برون آمد ز چرم گا و شاپور
بایران زد علم پیروز و منصور
بخاک رودبار آمد شبانگاه
و زانجا سوی ششتر شد ز بیراه
شبیخون زد به لشگرگاه قیصر
تکاور راند در خرگاه قیصر
شکارش کرد و بستش دست و بازو
ستم با کیفر آمد هم ترازو
سپس امر آمد از دربار شاپور
که معمار آوردند از روم و مزدور
ز آب روم و خاک روم گلها
طرازند از پی تعمیر دلها
درخت میوه دار از روم آرند
درون گلشن ایران بکارند
سراهای کهن از نو طرازند
همه ویرانه ها آباد سازند
چنین کردند و روزی چند نگذشت
که هامون باغ شد ویرانه گلگشت
هنوز از خاک قسطنطین در آن دشت
یکی تل است در دامان گلگشت
که خواندندش حریفان تل رومی
نباشد خاک آن چون خاک بومی
مرا رزبان شاپور اندرین بوم
بباغ شهریار آورد از روم
نهالی خرد بودم نازک و تر
که گشتم دور از پیوند مادر
در این خاک آب خوردم ریشه کردم
ز شاخ خود چمن را بیشه کردم
کنون از عمرم اندر روزگاران
گذشته سالها بیش از هزاران
بزرگان در پناهم آرمیدند
مهان در سایه قدم خمیدند
پری رویان زمینم بوسه دادند
بتان چون سایه در پایم فتادند
شهان در سایه پهن و فراخم
ز بند خیمه فرسودند شاخم
ولی اکنون دلی دارم مشوش
ز چرخ کج مدار و بخت سرکش
اگر چه زاده اندر خاک رومم
هوا پرورده این مرز و بومم
بر این خاکی که در وی ریشه دارم
ز جور آسمان اندیشه دارم
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۱۴ - طلیعه روزنامه نیم رسمی آفتاب
خداوندان دانش را بشارت
که از گردون بخاک آمد اشارت
ز نور آفتاب بامدادی
گشایش یافت اینک باب شادی
جریده آفتاب از مطلع نور
فشاند مشک تر به لوح کافور
رهی کز خادمان شرع پاکم
ز احمد شه نژاد تابناکم
سلیل فرخ قائم مقامم
محمد صادق است از صدق نامم
ز کلک تیره و گفتار روشن
ادیبم خوانده استادان این فن
لسان الصدقم اندر صحت ابرار
نشان از راستی دارد به گفتار
پی ترویج دین و دانش و داد
همی خواهم کنون داد سخن داد
ز یاران وطن دارم تمنی
که بی ضنت بعون الله تعالی
ز این اوراق روشن بهره گیرند
قصوری گر شود عذرم پذیرند
ادیب الممالک : مثنویات
شماره ۱۵ - زمین گرد است مانند گلوله
زمین گرد است مانند گلوله
نیوتن کرده واضح این مقوله
اگر چه گفته فیثاغورث از پیش
نبودش حجتی بر گفته خویش
نیوتن قول خود را با دلائل
بیان کرده ولله در قائل
دلیل اولینش گردی آب
به دریا اندر آوین نکته دریاب
که بحر از بر فزونتر هست بیشک
به حجت تابع افزون شد اندک
کی کو بیند، یم را بساحل
شود از دور با کشتی مقابل
نخست از پیکر کشتی در آن یم
نبیند هیچ غیر از نوک پرچم
چو آید پیشتر بیند اصولش
ز روی نسبت افزایش بطولش