تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۶۶ - کشتی بان
شوخ کشتی بان به خشکی کشتی خود راند و رفت
خانه من دوش آمد سینه پر نم ماند و رفت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۶۷ - سرکا فروش
دلبر سرکافروشم لطف بی اندازه داشت
خانه من آمد امشب ترشرویی را گذاشت
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۶۸ - دلال پیاز
شوخ دلال پیازم داشت قصد ترکتاز
خانه خود بردم و کردم برهنه چون پیاز
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۶۹ - چلپک فروش
دلبر چلپک فروش از عاشقان در رهن شد
خانه من آمد و مانند چلپک پهن شد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۷۰ - تحویل گر
دلبر تحویل گر با کهنه قال و قیل کرد
خانه من رفت و گفتا ماه نو تحویل کرد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۷۱ - زرشوی
دلبر زرشوی از من کرد جست‌و‌جوی زر
خانه خود بردم و با او نمودم جوی زر
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۷۲ - جنگ مشتی
جنگ مشتی امرد من بود شوخ فتنه گر
کردم او را زیر دست خود به ضرب مشت زر
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۵ - در تهنیت عید مولود
مرحبا عیدی که در آن شد ز رحمت فتح باب
یعنی از برج نبوت سر برآورد آفتاب
مرحبا عیدی که در آن ز امر رب‌العالمین
رحمه للعالمین برداشت از صورت نقاب
مرحبا عیدی که در آن چون دل صاحبدلان
شد جهان روشن بنور حضرت ختمی مآب
الصلا ای عشق بازان الصلا ای عارفان
مظهر حسن ازل بیرون خرامید از حجاب
ایکه دیدار حقت باید ببین او را که گفت
من‌رآنی قدر أی الحق آنشه گردون جناب
در شهود آمد ز غیب آن عالم علم لدن
کز قفایش چاکر آسا جبرئیل آرد کتاب
هم ز کاخ رفعتش عرش معلا پایه‌ای
هم ز بحر قدرتش دریای امکان یکحباب
هم میان اولیاء آنماه شمع انجمن
هم میان انبیاء آن شاه فرد انتخاب
جن و انس و دیو ودد از رحمت او بهره‌ور
وحش و طیر و مور و مار از حضرت او کامیاب
دانه‌ئی بی امر آن سرور نروید از زمین
قطره‌ئی بی‌حکم آن حضرت نبارد از سحاب
مصحف و توره و انجلیل و زبور از قول حق
در مدیح اوست یکسر فصل فصل و باب باب
بغض و حبش بهر اعدا و محبش پرورد
آنگناه اندر گناه و این ثواب اندر ثواب
چون بمحشر از شفاعت بهر امت دم زند
محو گرداند حق از لوح جز احرف عقاب
گرچه جرمت بیحسابست از حساب خود مترس
ایکه مهر او بود حسب تو در روز حساب
دشمن او نشنود هم دوستدارش ننگرد
آن یکی بوی بهشت و این یکی روی عذاب
پیچ و تاب حشر باشد منکرش را تابعش
جز که از گیسوی حورالعین نبیند پیچ و تاب
جان فدای آن شهنشاهی که خواند عبد او
خویشرا شاه دوعالم شیر یزدان بوتراب
مرتضی آنکس که بی‌مهرش بدرگاه خدا
گر دعای انبیا باشد نگردد مستجاب
گفت احمد شهر علمم من علی باب منست
جان من در شهر میباید شدن داخل ز باب
دشمن ار جوید از او دوری نباشد این عجب
دایماً خفاش از خورشید دارد اجتناب
شاه مردان شیر یزدان آنکه در روز مصاف
از نهیبش می‌شدی شیر فلک را زهره آب
برق تیغش آتشی بودی که گر خلق جهان
خصم وی بودند جان جمله می‌کردی کباب
عرصه عالم ز رو به خصلتان خالی نشد
تا نکرد آن شیرمرد بی‌بدل پا در رکاب
مهر و ماه و ثابت و سیار در هر روز و شب
روشنی از خاک درگاهش نمایند اکتساب
چون ولای او نهد پا در میان قلب مخوف
گر همه سیماب باشد خیزد از وی اضطراب
هیچکس زامرش نیارد روی بر تابد بلی
بردن فرمان او فرض است بر هر شیخ و شاب
رهبر پیر و جوان شاهی که گر فرمان دهد
بازگردد پیر را بار دگر عهد شباب
هرکه را برک و نوا بخشد بعمر خویشتن
روی فقر و بینوائی را نمی‌بیند بخواب
دل بغیر او مبند ار تشنه فیضی بلی
کی توانی کرد دفع تشنه کامی از سراب
مهرش آن اکسیر باشد کانکه را آید بدست
میتواند کرد قلب تیره خود زر ناب
قل کفی را گر بقر آن خوانده بی‌میدان که هست
مرتضی مقصود از من عنده علم‌الکتاب
مهر احمد با ولای مرتضی توأم بود
راستی گر جوئی احمد راسوی حیدر شتاب
خلق را احمد بوی میخواند گویا مولوی
بهر این گفت آفتاب آمد دلیل آفتاب
هان مگو دیگر تماشای گل رخسار او
نیست ممکن چونکه گل رفت و گلستانشد خراب
بین رخ فرزند او صابر به یاد روی وی
آری آری بوی گل را از که جوئیم از گلاب
دست بر دستت تا دست علی دستش صغیر
دست از دستش مدار و رو ز درگاهش متاب
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۷ - در منقبت امام‌المتقین حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام
اختران را گرچه یک اندر شمار است آفتاب
لیک در آن جمع فرد از اقتدار است آفتاب
گردد او گرد خود و انجم بگردش لاجرم
در میان اختران دائر مدار است آفتاب
این که می‌بینی قراری نیست در سیارگان
بی‌قرارند اینهمه چون بی‌قراراست آفتاب
الحق از این بی‌قراری وینهمه سرگشتگی
می‌توان گفتن چون من عاشق بیار است آفتاب
آری آری عاشق یار است ور نه از چه رو
چون رخ من دائما زرد و نزار است آفتاب
گرچه هریک ز اختران را وصفها باشد ولی
صاحب اوصاف بیرون از شمار است آفتاب
نی همین جنس بشر را فیض بخشد کز وجود
فیض بخش وحش و طیر و مور و مار است آفتاب
دائماً از قرب و بعد خویش نسبت با زمین
کار پرداز زمستان و بهار است آفتاب
از نهان گشتن بمغرب و ز عیان گشتن ز شرق
خود پدید آرنده لیل و نهار است آفتاب
خلق عالم گر همی فیض از معادن میبرند
بر معادن فیض بخش و فیض بار است آفتاب
عابد الشمسش همی خواند خدای خویشتن
گرچه زین نسبت بغایت شرمسار است آفتاب
چون همه اشیاء عالم راست از وی پرورش
فرقهٔی گویند خود پروردگار است آفتاب
عالمی را میکند یکدم مسخر گوئیا
برق تیغ حیدر دلدل سوار است آفتاب
پادشاه ملک امکان آنکه او را بنده‌وار
روز و شب فرمانبر و خدمتگذار است آفتاب
رجعت از دادش ز مغرب نی‌عجب کانشاه را
همچو گوئی پیش پای اختیار است آفتاب
آسمانستش یکی نیلی حصار اطراف کاخ
دیده بانی فوق آن نیلی حصار است آفتاب
تا کند کسب ضیاء هر صبح بر خاک درش
بوسه زن از روی عجز و انکسار است آفتاب
گرد شمع عالم افروز وجود آنجناب
تا قیامت دور زن پروانه‌وار است آفتاب
زیر بار عشق او زین گرم سیری در مثل
اشتر بگسسته از مستی مهار است آفتاب
نازم آن قسام رزق عالمی را کز شرف
مطبخ جود ورا جزئی شرار است آفتاب
تا ببوسد خاک پای دوستانش یک بیک
در تفحص گرد هر شهر و دیار است آفتاب
از جمال زاده او هست گوئی منفعل
زین سبب گاهی نهان گه آشکار است آفتاب
حضرت صابر علی شه آفتاب برج دین
آنکه پیش رأی او بی‌اعتبار است آفتاب
پیش چشم اهل بینش با وجود طلعتش
ذره‌آسا بی‌شکوه و بی‌وقار است آفتاب
سایه‌اش را تا بسر دارد صغیر اندر بها
پیش نظمش همچو زر کم‌عیار است آفتاب
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - در مدح امیرالمؤمنین امام المتقین حضرت علی علیه‌السلام
آنکه می‌گوید مؤثر بهر این آثار نیست
راستی از نعمت انصاف برخوردار نیست
کی توان گفتن شود موجود بی موجد پدید
نقش بی‌نقاش نبود خانه بی‌معمار نیست
دست استادی به گردش آورد پرگار را
گرچه خط پیدا ز پرگار است از پرگار نیست
بر بیاض نامه ای جز با بنان خط نویس
این بود ثابت که هرگز خامه ای سیار نیست
بی‌وجود ناظمی قادر به تصدیق خرد
نظم حاصل در مدار گنبد دوار نیست
این همه گردندهٔ مطلق عنان را در مسیر
یک سر مو اختلاف سیر در ادوار نیست
محدثی باید جهان را کان بود ذاتی قدیم
وین حقیقت مختفی نزد الوالابصار نیست
بر جمیع ماسو الله فیض یزدان جاری است
در تمام کارها جز لطف حق در کار نیست
معرفت حاصل کن و حق را به چشم دل ببین
ورنه در این بارگه بی‌معرفت را بار نیست
ذات حق از کفر و از ایمان ما مستغنی است
شاد و پژمان هیچ از اقرار و ز انکار نیست
نفع و ضر در کفر و ایمان هرچه هست از بهر ماست
بهر حق سود و زیانی اندر این بازار نیست
بیخودی آور به دست از بی‌خدایی دم مزن
نفس خود بین راز خود بینی به حق اقرار نیست
گر شود روشن به نور معرفت چشم دلت
غیر او بینی در این دیر کهن دیار نیست
گوش جان گر آشنا شد با نوای کاینات
نغمه ای جز نغمه ی منصور در این دار نیست
مکتب عرفان حق را در جهان آموزگار
بهتر از فخر رسولان احمد مختار نیست
بعد احمد شیر حق شاه ولایت رهبر است
هیچ‌کس چون او به عالم عالم اسرار نیست
گر تو بر حق و حقیقت عاشقی روسوی وی
عاشقان را کار با یار است با اغیار نیست
دیگری چون دیگران مگزین بر او مگذر ز حق
مسند کرار جای مردم فرار نیست
گر نباشد سبحه در گردش به ذکر نام او
هیچ فرقی در میان سبحه و زنار نیست
گاه نزع جان ببیند هرکسی رخساروی
امتیاز مؤمن و کافر در این دیدار نیست
وین عجب نبود که بیند طلعت او در حیات
هرکه را آیینه ی دل محو در زنگار نیست
گر خدا نبود خدا را هست آن شه خانه زاد
هیچ‌کس را نزد حق این رتبت و مقدار نیست
من چه گویم وصف آن ذاتی که از روی یقین
در خور وصفش کسی جز ایزد دادار نیست
یا علی بر آستانت بندهٔ شرمنده را
هست حاجتها ولیکن حاجت گفتار نیست
از تو حل مشکلات خویش میجوید صغیر
ای که کاری با وجود قدرتت دشوار نیست
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۱۲ - در مدح فاتح خیبر خواجه قنبر حضرت علی علیه‌السلام
با وجود اینکه دارد طوبی و کوثر بهشت
از تو با این قامت و لب کی بود خوشتر بهشت
نیست هرگز دلگشاتر از بهشت عارضت
هرچه باشد دلکش و جانبخش و جانپرور بهشت
داری از قد طوبی از رخ حور و از رخ سلسبیل
ای بهشتت خاکپا هستی ز پا تا سر بهشت
میکند کسب ای بهشتی روز خاک پای تو
آنچه می‌گویند دارد زینت و زیور بهشت
گوش کی بر وعده فردای زاهد میدهم
من که امروز از جمالت دارم اندر بر بهشت
با خیالت در بهشتم نبودم در دل غمی
آری آری غم ندارد هرکه باشد در بهشت
آن بهشت آید بکارش کز تو افتاده است دور
من تو را دارم چه کار آید مرا دیگر بهشت
گفت زاهد ترک دلبر گو بهشت آور بدست
گفتمش هرگز نخواهم بی‌رخ دلبر بهشت
دیدم اول قامتت زان پس رخت صد شکر من
طی نمودم چون قیامت را رسیدم بر بهشت
ذکر رخسارت بهر محضر رودای حوروش
بس سخن دارد طراوت گردد آنمحضر بهشت
بر قصور خویشتن البته گردد معترف
گر تو را گردد قرین با چهره انور بهشت
با سر کوی تواش روزی اگر نسبت دهند
بهر خود کی این شرافت را کند باور بهشت
گر نه گریانست از هجر بهشت عارضت
دارد از تسنیم کوثر از چه چشم تر بهشت
گر بتابد ز آتشین روی تو بر وی پرتوی
آنچنان سوزد که گردد تل خاکستر بهشت
ایکه چون خویت ندارد آتش سوزان جحیم
وی که چون رویت ندارد لاله احمر بهشت
هست دوزخ در دل اژدر تو عارض زیر زلف
کردهٔی پنهان و داری در دل اژدر بهشت
پیشت ار نام بهشت آرم مرنج از من از آنک
هست جای دوستان ساقی کوثر بهشت
قاسم خلد و سقر حیدر که در روز ازل
خلق شد بهر محبان وی از داور بهشت
دوستان خاص او پیش از اجل در جنتند
دیگران را گر شود منزل پس از محشر بهشت
بی‌ولایش نی همین محروم از آن باشند امم
بلکه ممکن نیست بهر هیچ پیغمبر بهشت
گر بمهرش متفق بودند بودی بی‌سخن
جای خلق اولین و آخرین یکسر بهشت
این برآمد ز آنچه احمد گفت در خم غدیر
که نباشد جز برای پیرو حیدر بهشت
گر بعمر خود هزاران حج اکبر کرده‌ای
بی‌ولای او مخواه از خالق اکبر بهشت
خلق عالم جمله مشتاق بهشتند و ز جان
هست مشتاق محب حیدر صفدر بهشت
مادر نفس تو هرگه شد به بمهرش مطمئن
پس ترا باشد بزیر مقدم مادر بهشت
کس بگندم کی فرو شد باغ رضوان بوالبشر
داد از کف در هوای کوی آن سرور بهشت
جان فدای کوی آن سرور که هست از روضه‌اش
منفعل با آن صفای بی‌حد و بی‌مر بهشت
از عبادت فی‌المثل گر بوذر و سلمان شوی
باز بخشندت بمهر خواجه قنبر بهشت
تا مدیح او بدفتر زد رقم کلک صغیر
شد ز فرط روح‌بخشی صفحه دفتر بهشت
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۱۸ - در تهنیت عید مولود صفدر بدر و حنین ابی‌الحسنین علی علیه‌السلام
در حریم کعبه شاه انس و جان آمد پدید
آنکه مقصود دو عالم بود آن آمد پدید
حکمران آسمان اندر زمین شد جلوه‌گر
پادشاه لامکان اندر مکان آمد پدید
ذات مطلق کان برون بود از مکان و از زمان
شد مقید در مکان و در زمان آمد پدید
کعبه خود قلب جهانست و ز غیب ذات خویش
سر غیب الغیب در قلب جهان آمد پدید
ممکنی پیدا شد اما واجب آمد در ظهور
گشت جسمی ظاهر اما سرجان آمد پدید
گرد عالم چند میجویی نشان از بی‌نشان
بینش ار داری جمال بی‌نشان آمد پدید
تا کند خود را تماشا با همه وصف و شئون
در شهود از غیب آن گنج نهان آمد پدید
با تمام معنی اسم ذات و اسماء صفات
صورتی گشت آنشه با عز و شان آمد پدید
پیش از آن کاید فرود ایاک نعبد نستعین
از درون قبله وجه مستعان آمد پدید
طالبان را مژده ده مطلوب آمد در کنار
می‌کشان را کن خبر پیرمغان آمد پدید
عشقبازان را حبیب با وفا گشت آشکار
دردمندان را طبیب مهربان آمد پدید
احمد مرسل که خود روح روان عالمست
بهر آن روح روان روح روان آمد پدید
تا که بنماید بلاغت را نهج در روزگار
آن خدای نطق و خلاق بیان آمد پدید
باغ وحدت کش نهالند انبیاء و اولیاء
باغبان آن خدائی بوستان آمد پدید
حق ندارم خوانمش جز حق چه پنهان از شما
فاش می‌بینم که حق فاش و عیان آمد پدید
قادری آمد که چون دم زد بحرف کاف و نون
ماه و خورشید و زمین و آسمان آمد پدید
با ولایش دل ز هول روز محشر ایمن است
درحقیقت معنی کهف الامان آمد پدید
حب و بغضش میدهد از هالک و ناجی خبر
بهر نقد قلب و خالص امتحان آمد پدید
کی توان خواندن کف فیاض او را بحر و کان
آنکه از جود وجودش بحر و کان آمد پدید
خیزد از هرجا غلامی بهر درگاهش بلی
قنبر از زنگ و صغیر از اصفهان آمد پدید
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۱۹ - در مدح مولی الکونین علی‌علیه‌السلام
درحقیقت جان ندارد هرکسی جانان ندارد
هرکسی جانان ندارد درحقیقت جان ندارد
جان که جان باشد نیاساید دمی بی‌روی جانان
پس محقق‌دان که هرکس این ندارد آن ندارد
معنی اندر صورت آدم همان عشقست آری
آدمی و ز عشق غافل بودن این امکان ندارد
ورتو گوئی صورت انسانست خندد عقل و گوید
صورتی باشد ولیکن معنی انسان ندارد
ای بسا انسان که چون با دیده تحقیق بینی
کمتر از حیوان بود یا فرق با حیوان ندارد
حاصل مطلب ندارد جان گزیر از عشق جانان
جان انسان داشتن زین خوبتر برهان ندارد
کیست دلبر آنکه بی‌عشقش دلی تسکین نیابد
کیست جانان آنکه بیمهرش کسی ایمان ندارد
مرتضی شاه ولایت شیر یزدان زوج زهرا
کاسمان دین چو رویش اختری تابان ندارد
درد جسمست آنکه درمانش بود نزد طبیبان
درد روح الا تو لای علی درمان ندارد
ز انبیاء و اولیاء و اصفیاء پاک دامان
کیست آنکو مرتضی را دست بر دامان ندارد
در علی فانی شود آخر وجود حق‌پرستان
ز آنکه راه حق‌پرستی جز علی پایان ندارد
بی‌علی فلک بشر غرقست در بحر طبیعت
کی بساحل میرسد کشتی چو کشتیبان ندارد
کرد در گردون تصرف داد بر خورشید رجعت
تا بدانی ملک هستی جز علی سلطان ندارد
عالم ایجاد میدانی است از روی تصور
و ندر آن مردی بجز شیر خدا جولان ندارد
خواند احمد خویشتن را با علی مولای امت
تا بدانی مرتضی جز مصطفی هم شان ندارد
راستی بعد از قضایای غدیر از بهر احمد
هرکه نشناسد علی را جانشین وجدان ندارد
هرچه میخواهی بخوان مدحش ز قول حق بقرآن
مدح خوانی به ز حق مدحی به از قرآن ندارد
آنکه امروز است بیسامان کوی او بفردا
باش تا بینی کسی جز او سروسامان ندارد
آنکه با عشقش در آتش میرود بنگر که یک مو
در وجود او تصرف آتش سوزان ندارد
یا علی خاک درت یعنی صغیر اصفهانی
خود تو دانی جز تو بر کس دیده احسان ندارد
تو ولی نعمتی بر او تو را میخواهد از تو
تا نگویندش که این کوته نظر عرفان ندارد
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۲۰ - در مدح مولی الکونین اباالحسنین علی علیه‌السلام
هر وجودی شور عشق مرتضی در سر ندارد
بهتر آن باشد که از خواب عدم سر برندارد
زیب لوح آفرینش نقش نام اوست آری
کلک نقاش ازل نقشی از این بهتر ندارد
کرد تیغ او مسخر عالم کون و مکان را
تیغ عالم‌گیر خورشید این‌چنین جوهر ندارد
ز ابتدا تا انتهای دور خلقت چرخ گردون
غیر درگاه امیرالمؤمنین (ع) محور ندارد
بر وجود او بر افشان دامن بی اعتنائی
هر که در دست ارادت دامن حیدر ندارد
هر کمال و هر فضیلت میشود از خلق صادر
چون علی التحقیق بینی جز علی مصدر ندارد
با غلامان علی هرکس شود محشور بی‌شک
هیچ پروا در دل از هنگامه محشر ندارد
غیر ختم انبیا احمد که هست او را برادر
راه بر درک مقامش هیچ پیغمبر ندارد
گفت احمد بی وصیت رفتن است از جاهلیت
ای عجب خود بی‌وصیت رفت کس باور ندارد
مرتضی باشد وصی مصطفی و غیر او کس
از خدا فرمانروایی بعد از آن سرور ندارد
منکر کیفیت خم غدیر و نصب حیدر
راستی شرم از رسول و خوف از داور ندارد
ایکه جویی ره بشرع احمدی سوی علی رو
ز آنکه آن شهر معظم غیر از این یکدر ندارد
سینه از بغضش به پیر اکاین گیاه زهرآگین
غیر کفر و کافری خاصیت دیگر ندارد
مهر او بگزین بدل در این محیط پرتلاطم
زانکه این کشتی بجز مهر علی لنگر ندارد
کی توان بشمردن او را در ردیف هوشیاران
هر سری مستی ز جام ساقی کوثر ندارد
گر بحق خواهی رسیدن پیروی از شیر حقکن
راه حق آری بغیر از شیر حق رهبر ندارد
شد غلام او صغیر و گشت از هر خواجه فارغ
منت ار دارد بجز از خواجه قنبر ندارد
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۲۴ - در مدح حضرت مولی‌الموالی علی علیه‌السلام
دیده من غیر دیدار علی جوید نجوید
یا زبانم غیر اوصاف علی گوید نگوید
دست من غیر از کتاب مدح او گیرد نگیرد
پای من غیر از طریق عشق او پوید نپوید
مزرع جانم که آب آن بود از جوی رحمت
اندر آن غیر از گیاه مهر او روید نروید
ذوق مهرش کی چشد بیگانه بگذر زین توقع
این گل خوشبوی را جز آشنا بوید نبوید
ز استماع مدحش افشان اشک شوقی گر توانی
آب دیگر نامه عصیان ما شوید نشوید
دایه لطفش دهد شیر عنایت طفل دل را
جز بشوق آن لبن طفل دلم موید نموید
آنکه خواهد مأمنی جوید صغیر اندر دو عالم
به‌ز درگاه امیرالمؤمنین (ع) جوید نجوید
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۲۶ - در مدح امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام
دهر پیر امروز باز از نوجوانی می‌کند
ذره‌سان خورشید رقص از شادمانی می‌کند
بر فراز سدره با پیک خدا روح‌الامین
مرغ بخت خاکیان هم‌آشیانی می‌کند
جان حق‌جویان مهجور به محنت مبتلا
از وصال یار جانی کامرانی می‌کند
میزبان خوان رحمت خاص و عام خلق را
بر سر خوان ولایت میهمانی می‌کند
پرده بردارم ز مطلب پرده‌دار کاینات
پرده‌برداری ز اسرار نهانی می‌کند
گوش جان هر لحظه از خنیاگران بزم قدس
استماع نغمه‌های آسمانی می‌کند
فاش گویم در غدیر خم به امر کردگار
مصطفی در نصب حیدر درفشانی می‌کند
نی همین بر اهل دل حق را نماید آشکار
لطف‌ها هم با محبان زبانی می‌کند
مدح میگوید امیری را که در ملک وجود
ز ابتدا تا انتها او حکمرانی می‌کند
انبیا را هست یاور اولیا را تا به حشر
دستگیری او به وقت ناتوانی می‌کند
عیسی مریم ز نام او دهد بر مرده جان
موسی عمران به خیل او شبانی می‌کند
خضر بر گم‌گشتگان راه عشقش رهنماست
با تفاخر صالحش اشترچرانی می‌کند
خسروی کورا لقب دادند فتال العرب
گریه بر حال یتیم از مهربانی می‌کند
می‌کشد بر دوش بار بینوایان را به شب
آنکه روز از پادشاهی سرگرانی می‌کند
با مرقع جامه و نان جوین شاه جهان
از پی پاس مروت زندگانی می‌کند
کی ادای شکر آن مولا شود امکان‌پذیر
زانچه لطفش با صغیر اصفهانی می‌کند
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۳۶ - قصیده در مدح حضرت مولی‌الموالی علی علیه‌السلام
غیر انسان هرچه باشد ظل انسانست و بس
معنی انسان همانا شاه مردان است و بس
هست هستی فی المثل جسمیکه دروی جان علیست
وین بود روشن که بود جسم از جانست و بس
هرکه خود را سوخت بیباکانه چون پروانه دید
شمع بزم آفرینش شیر یزدان است و بس
لفظ ایمان را هزاران معنی ار بینی بهل
عشق او بگزین که این معنی ایمانست و بس
گوهر مهر وی ارداری بدل رو شاد زی
زانکه در محشر همین گوهر درخشانست و بس
مدح او میخوان بتوریه و بانجیل و زبور
تا نگوئی وصف او آیات قرآنست و بس
در شب معراج احمد در خود و در عرش و فرش
دید هرجا بنگرد حیدر نمایانست و بس
خاک راه اهل عرفان شو تو هم او را ببین
زانکه این دولت نصیب اهل عرفانست و بس
انبیا و اولیا را فیض از او می‌رسد
نوربخش انجم آری مهر تابانست و بس
آدم و ادریس و شیث و هود را باشد مجیر
نی پناه نوح و داود و سلیمانست و بس
در دل ماهی بدریا مونس یونس هم اوست
نی انیس یوسف اندر چاه و زندانست و بس
خاک درگاهش حیات جاودان بخشد بلی
مایه عمر ابد این آب حیوانست و بس
از زبان پور مریم هم بود ناطق به مهد
همسخن در طورنی با پور عمرانست و بس
هیچ دانی از چه گردون را دمی نبود قرار
مرتضی را در پی انجام فرمانست و بس
مهر با آن گرم جولانی به میدان وجود
شاه ملک انما را گوی چو گانست و بس
در وان من شئی تحقیق ار رود هر ذره را
بر امیرالمؤمنین بینی ثنا خوانست و بس
حضرتش را کرده میکائیل از جان چاکری
اندر این درگه نه جبرائیل دربانست و بس
از ازل گسترده خوان نعمت او تا ابد
اولین و آخرین را رزق از این خوانست و بس
هفت دریا پیش بحر لطف او دانی که چیست
جدولی اندر کنار بحر عمانست و بس
هست کیهانرا هم او فرمانده و فرمانروا
نی که تنها حکم او جاری بکیوانست و بس
هشت خلد و هفت اختر شش جهت زو برقرار
نی قوام پنج حس و چار ارکانست و بس
میکند ثابت ملاقاتش بگاه نزع جان
اینکه جان جمله را آنشاه جانانست و بس
یا علی ای آنکه اندر کشور غیب و شهود
شخص عالیجاه ذوالعز تو سلطانست و بس
جنت و نیران ندانم چیست اندر کیش من
قرب تو جنت بود بعد تو نیرانست و بس
کردهٔی لاهوتیان را نیز مات خویشتن
عقل ناسوتی نه تنها در تو حیرانست و بس
در بیابان غمت بس خضرها سرگشته‌اند
وادی حیرت همانا این بیابانست و بس
نی همین پروانه سوزد از شرار عشق تو
بلکه بلبل هم ز سودای تو نالانست و بس
خسرواشاها صغیر آن بندهٔ شرمنده‌ات
کش بدرد بید و الطف تو درمانست و بس
سال و ماه و هفته و روز و شب از درگاه تو
هرچه بر او میرسد اکرام و احسانست و بس
سالها باشد که باشد غرق بحر رحمتت
هم بخوان نعمتت تا هست مهمانست و بس
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۴۹ - در مدح مولی‌الموالی حضرت امیرالمؤمنین (ع)
مظهری گردید ظاهر دوش بر عین الیقینم
کز تماشای جمالش رفت از کف عقل و دینم
لوحش الله از جمال او که چون دیدم بیاسود
از غم و اندوه بی‌پایان دل اندوهگینم
کرد دیدار بهشت جاودان طلعت وی
فارغ از یاد بهشت و ازخیال حور عینم
وین عجب کان دلبر یکتای بیهمتا عیان شد
در جنوب و در شمال و در یسار و در یمینم
رفتم از خویش و بگفتم با زبان بی‌زبانی
کی حبیب دلفریبم ای نگار نازنینم
ای تو جان جان جانم ای ضیاء دیدگانم
دلبر و دلدار و دلجو دلستان و دلنشینم
از کجائی کیستی نامت چه نسبت با که داری
گفت من سر هویت هست هستی آفرینم
در نهانم کنز مخفی در عیانم کل هستی
هستی آثار دو حرف است و من اصل آن و اینم
اسم اعظم گنج اسما عشق مطلق آمر کل
داور کون و مکانم وجه رب العالمینم
من رسول الله را در خور به تمجبا و ثنایم
من کتاب الله را مصداق آیات مبینم
طاوسین و میم و کاف و ها و یا و عین و صادم
طا و سین و طا و ها و حا و میم و یا و سینم
سرالرحمن علی العرش استوی راگر ندانی
آن منم کاندر سویدای دل انسان مکینم
ذاکر و مذکور و ذکرم حامد و محمود و حمدم
من صراط المستقیمم مالک اندریوم دینم
من قیامم من قعودم من رکوعم من سجودم
خود بخود گوینده ایاک نعبد نستعینم
بزم وحدت را نوا و نغمه و نائی و نایم
باده نوش و ساقی و مینا شراب و ساتکینم
اصفیا را من انیسم از کیا را من جلیسم
انبیا را من ظهیرم اولیا را من معینم
پادشاه لا مکانم پیشوای انس و جانم
مقتدای قدسیانم رهبر روح الامینم
نا امیدانرا امیدم بی‌پناهانرا پناهم
خضر راه رهروانم هادیم حبل المتینم
هست عالم جسم و در آن جسم من جان عزیزم
هست امکان بحر و در آن بحر من در ثمینم
نوربخش مهر و ماه و زهره مریخ و عطارد
زیور ارض و سما و لنگر عرش برینم
دست من بر پایدارد کرسی و لوح و قلم را
من هوا دار سپهرم من نگهبان زمینم
ز ابتدا تا انتها من خلق را قسام رزقم
درحقیقت فیض بخش اولین و آخرینم
خستگان عشق را تیمار جان بی‌شکیبم
تشنگان وصل را سرچشمه ماء معینم
عشق بایستی که تا عاشق بمن نزدیک گردد
ور نه من بیرون ز استدراک عقل دوربینم
پای تا سر عشق و شور و جذبه‌ام همراه حسنم
زین سبب گاه ظهور خویش با احمد قرینم
در مقام حسن کل محمود عبد من عبیدم
نام نیکویم علی سرحلقه اهل یقینم
یا علی مدحت سرای درگه عرش آستانت
من صغیر مستمند بی‌نوای دل غمینم
روسیاه و دل تباه و پرگناه و عذرخواهم
عاجز و بیچاره و مسکین منیب و مستکینم
لیک شادم زینکه مداح تو هستم خاصه کز جان
بنده فرزند تو صابر علی شاه امینم
مهر اوکان بیگمان مهر و تو لای تو باشد
دست قدرت ریخته روز ازل در ماء وطینم
لطف او را کان بود لطف تو من امیدوارم
منت او را که هست آن منت تو من رهینم
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۵۰ - در مدح مولی الموالی امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام
روزگاری شد که مدح حضرت مولاست کارم
کارم اینست و خوشست الحمدلله روزگارم
روزگاری بهتر از این چیست کاندر روزگاران
چون نمانم من بماند مدح مولا یادگارم
مزرع هر دل که در آن هست تخم مهر حیدر
من ز جوی طبع در آن پاک مزرع آبیارم
این شنیدستی که اندر لیله الاسری پیمبر
اشتران را دید من خود اشتری از آن قطارم
ورنداری باور و حجته همی خواهی نظرکن
بر کتاب مدح او در دست من کاین هست بارم
تا علی را مدح گویم تا گدای کوی اویم
راستی از سلطنت با اینکه عورم هست عارم
افتخار دیگران گر هست جاه و مال و منصب
من غلام حیدرم این بس به دوران افتخارم
آنچنان مستم ز جام ساقی کوثر که دانم
نفخهٔ صور قیامت هم نسازد هوشیارم
بنده عشق ویم گو تا بدانند اهل عالم
خم شدن اینجا نمی‌شاید که من اشتر سوارم
فاش از عشقش انا الحق گویم و در دعوی خود
پایدارم ور بیفتد کار بر بالای دارم
من به دنبال وی اینجا آمدم افتان و خیزان
ور نه هرگز اندر این عالم نیفتادی گذارم
از دل خود هرچه میپرسم ز رسم و راه و آئین
گوید اینها چیست من از عشق حیدر بیقرارم
گر ز سودای علی سازم جنون خویش ظاهر
میکنند این عاقلان مانند طفلان سنگسارم
آنکه میخواند مرا غالی قصور خود نداند
هرچه خواهد گو بگو من عاشق شیدای یارم
با علی باشد همه کار خدا من کار خود را
گر گذارم با علی باشد چه نقصانی بکارم
یا علی ای مظهر ذات و صفات حی بیچون
خود تو دانی پای تا سربنده عجز و انکسارم
گر مرا بر آستان خوانی زهی بخت سعیدم
ور مرا از در برانی وای بر حال فکارم
گر بدوزخ میفرستی خود تویی مولا و میرم
ور بجنت میبری هستی تو صاحب اختیارم
پادشاها من صغیر مستمندم کز دو عالم
گشته‌ام مستغنی و بر حضرتت امیدوارم
هرچه هستم از تو هستم در نگر از چشم لطفم
یعنی آور از میان بحر محنت بر کنارم
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۵۱ - ایضا قصیده غدیریه در مدح مولی «علیه‌السلام»
قاصد آمد دوش از وی نامهٔ دلبر گرفتم
بهر ایثار رهش از جان خود دل برگرفتم
نامه را بوسیدم و بوئیدم و بر سر نهادم
بارها خواندم ز سر تا پا و باز از سر گرفتم
تا سحر چونشمع بودم گاه گریان گاه خندان
رفت خواب از دیده ترک بالش و بستر گرفتم
نامه از اشگم چو زلف یار و روز من سیه شد
آخر الامر آستین حایل بچشم تر گرفتم
آمدم از خانه بیرون هر طرف رفتم شتابان
هرکه را دیدم سراغ از آنپری پیکر گرفتم
بر در دیری رسیدم از مغان جمعی بدیدم
ناله از دل بر کشیدم جادر آن محضر گرفتم
خلوتی دربسته پیری داد از شفقت نشانم
سوی آن خلوت دویدم حلقه آن درگرفتم
هی زدم آن حلقه بر درهی خروشیدم مکرر
تا اثر از آن خروش و ناله بی مر گرفتم
باز شد در آن سمنبر پای تا سر شد مصور
در تماشا کام دل از آن نکو منظر گرفتم
حلقه زلفش ز بس در من تصرف کرد گفتی
در کمند افتاده یا جا در دل اژدر گرفتم
سجده بردم پیش محراب دو ابرویش پس آنگه
بهر قتل منکر حسنش بکف خنجر گرفتم
مستی چشمش بدیدم حالتی در من عیا نشد
کز کف ساقی تو گفتی پر ز می‌ساغر گرفتم
شکرین لعل لبش چونغنچه گلگشت خندان
زان حلاوت من نظر از چشمه کوثر گرفتم
خال هندو بر رخ چون آذرش دیدم ز داغش
سوختم آنسان که گفتی جای در آذر گرفتم
با زبان جذبه از من رونمائی خواست بروی
دین و دل ایثار کردم ترک جان و سر گرفتم
مات ماندم بر جمالش محو گشتم در جلالش
از جهان گفتی مکان در عالم دیگر گرفتم
گفت هان عیدغدیر آمد سرودی تازه برگو
من بخود بازآمدم پس خامه و دفتر گرفتم
اندر آن حالت که دستم مانده بود از کاردستی
خوش بر آوردم ز شوق و دامن حیدر گرفتم
آن شهنشاهی که تا گشتم غلام آستانش
در جهان باج شرف از سروران یکسر گرفتم
قوت جبریل را کردم ز وی تحقیق گفتا
هفت شهر لوط را من بر سر شهپر گرفتم
گفتمش یا للعجب این قوت و قدرت که دادت
گفت از پیرم علی بر همزن خیبر گرفتم
کعبه را گفتم که دادت این مقام و این صفا را
گفت این رتبت من از میلاد آن سرور گرفتم
چرخ را گفتم چه باشد اخترانت گفت روزی
وام از ارض نجف مشتی در و گوهر گرفتم
گفت پیغمبر نهادم عترت و قرآن پس از خود
من بقر آن دامن بن عم پیغمبر گرفتم
یا علی کوچکترین ذرات خورشید وجودت
خود منم کز روشنی ره بر مه انور گرفتم
مه جهان روشن کند من دل ز خاک آستانت
هر دو بگرفتیم نور اما من افزونتر گرفتم
من صغیر ناتوانستم که مدح حضرتت را
پیشهٔ خود ای ولی اعظم اکبر گرفتم
حاجتی دارم چو حاجات دگر آن را بر آور
تا بگویم باز از نخل سعادت برگرفتم