تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۸۷ - اگر رای رحمت شود با دلم
اگر رای رحمت شود با دلم
دمی بو که بی‌زای زحمت زید
مگس را کند در زمان نامزد
که تا بر سر رای رحمت رید
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۹۳ - کسی را که سر حقیقت عیان شد
کسی را که سر حقیقت عیان شد
مجاز صفات وی از وی نهان شد
نشان آن بود بر وجود حقیقت
که نام وی از نیستی بی نشان شد
کسی کو چنین شد که من وصف کردم
یقین دان که او پادشاه جهان شد
ملک شد زمین و زمان را پس آنگه
چو عیسی که او ساکن آسمان شد
روان گشت فرمان او چون سنایی
مر او را که گفت او چنین شو چنان شد
خلیل از سر نیستی کرد دعوی
که سوزنده آتش برو بوستان شد
چو «ارنی» ست از نفس بر طور سینا
قدمگاه او جمله آب روان شد
نبینی که هر کو ز خود گشت فانی
قرین قضا گشت و صاحبقران شد
هم از نیستی بد که با خاک مشتی
محمد به جنگ سپاه گران شد
چو در نیستی زد دم چند عیسی
تن بی‌روان از دمش با روان شد
بسا کس که در نیستی کسب کردند
گمانها یقین شد یقینها گمان شد
کسی کو ز حل رموزست عاجز
بیان سنایی ورا ترجمان شد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۰۸ - اگر ریش خواجه ببرند پاک
اگر ریش خواجه ببرند پاک
رسن گر بگیرد به بسیار چیز
که تا پاردم سازد از بهر آنک
بود پاردم بر گذرگاه تیز
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۵۱ - چو شعر حکیمانه گفتم ترا
چو شعر حکیمانه گفتم ترا
تو جود کریمانه با من بکن
ازیرا که بر ما پس مرگ ما
نماند همی جز سخا و سخن
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۷۵ - سخا و سخن جان محض‌ست ایرا
سخا و سخن جان محض‌ست ایرا
که از خوب گویی و از خوشخویی
بماند همی زنده بی کالبد
ز من شعر نیک و ز تو نیکویی
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۸۵ - و نیز: سخن را به خواب اندرون دوش گفتم
سخن را به خواب اندرون دوش گفتم
که گر شدی معزی تو دایم همی زی
فلک سرد بادی برآورد و گفتا
دریغا معزی دریغا معزی
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۲۰۰ - اگر بد گمان گشتی ای دوست بر من
اگر بد گمان گشتی ای دوست بر من
نیازارم از تو بدین بدگمانی
ز خود ایمنم زان که عیبی ندارم
ز تو ایمنم زان که عیبی ندانی
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۱ - ایضا در مرثیه
دو بیننده نخل کثیرالثمر
که بودند در آن به نشو و نما
دو تابندهٔ بدر سعادت اثر
که می‌برد از ایشان جهانی ضیا
یکی صاحب خلق و خوی حسن
مسمی به آن اسم به هجت فزا
یکی زبده مردم نیکنام
برو نام حیدر علیه الثنا
به یکبار از تند باد اجل
فتادند از پا به حکم قضا
وزین غم به خاک مذلت نشست
برادر که بد اشرف اقربا
سرو سرور تاجران تاجری
فصیح سخندان صاحب ذکا
چو تاریخشان خواستم عقل گفت
آلهی بود تاجری را بقا
به رسم الخط او را چه کردم حساب
سخن شاهدی بود کوته قبا
ولی در تلفظ لباس حروف
خرد یافت بر قدمدت رسا
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۱۰ - ایضا ماده تاریخ
گل گلشن لطف عبدالغنی
که بادش بهشت معلی نصیب
به غربت فتاد و شراب اجل
شد از جام دورش همان جا نصیب
ولی چون پس از اربعینی شدش
چنین منزلی راحت‌افزا نصیب
خرد فکر تاریخ وی کرد و گفت
چه جای مبارک شد او را نصیب
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۴۱ - وله ایضا
ابوالفتح بیک آن گرامی جوان
که رخت بقا سوی عقبی کشید
غریو از جهان خاست کان شاخ گل
به آن تازگی پا ز دنیا کشید
چو تاریخ او خواستم عقل گفت
ابوالفتح بیک از جهان پا کشید
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۵۰ - وله ایضا
ز ارباب دنیا که دارد جهان
به ذات جهاندارشان افتخار
اجل را پی غارت نقد جان
چو با میرزا احمد افتاد کار
در آن ماتم از دست غم چاک شد
لباس سکون بر تن روزگار
چو از نامجویان نزد خیری
به آیین او نبوت اشتهار
برای زمان سفر کردنش
ازین دار فانی بدارالقرار
شود تا دو تاریخ یکسان عدد
در آحاد اخوات آن آشکار
بگو آه از آن خیر نامجو
بگو وای از آن تاجر تابدار
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۶۰ - وله ایضا
دلا بنگر این بی‌محابا فلک را
که شد تا چه غایت به بیداد مایل
ز روی زمین گردی انگیخت آسان
که کار زمین و زمان ساخت مشکل
چنان بست آن سنگ دل دست ما را
که خورشید را رو بینداید از گل
اجل شد دلیر این چنین هم که ریزد
به کام مسیح زمان زهر قاتل
انیس سلاطین جلیس خواقین
سپهر معارف جهان فضائل
سمی نبی نور دین ماه ملت
محمد ملک ذات قدسی خصائل
حکیمی که سد متین علاجش
میان حیات او اجل بود حایل
مسیحا دمی کز دمش روح رفته
شدی باز در پیکر مرغ بسمل
افاضل پناهی که در سایهٔ او
شدی کمترین ذرهٔ خورشید کامل
چو شهباز مرغ بلند آشیانش
ز همت فکند از جهان بر جنان ظل
نمودند از بهر تاریخ فوتش
به دیباچهٔ خاطر و صفحهٔ دل
حکیمان رقم سرور اهل حکمت
افاضل پناهان پناه افاضل
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۷۵ - وله ایضا
سرا سروران جد اعلای تو
محمد رسول امین کریم
که از بس به خلق خداوند بود
به نام خود او را رئوف و رحیم
گران سنگ شد لنگر حلم او
به خفت کشیدن ز خضم لعیم
به میراثش اکنون تو را می‌رسد
تحمل باعدا ز خلق عظیم
که از زمرهٔ عترت وی توئی
که ذاتت حلیم است و طبعت سلیم
غرض کز جهالت به خدام تو
که می‌گفت اگر خصم بی‌ترس و بیم
به حملش ز در دور کردی چنان
که شرمنده برتافت روزان حریم
بدان سان که از کعبهٔ دل شود
بلا حول آواره دیو رجیم
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۷۶ - وله ایضا
اگر خرمنی را تبه کرد برقی
که دودش گذر کرد از چرخ گردون
وگر خانه‌ای را ز جا کند سیلی
که صد دیده گردیده چون ابر نیسان
وگر بحر جمعیتی خورده برهم
که یک شهر را پرتوش کرده ویران
اجل گرد ماتم رسانیده دیگر
ز صحرای غبرا به ایوان کیهان
چو موجی زد این بحر یارب که یک سر
تبه گشت و برخاست صد گونه طوفان
چو باد مخالف برآمد که یک گل
تلف گشت و صد خار ازو ماند برجان
که داد ای فلک آخرین تیغ کینت
که پیوند یاران بریدی بدین سان
که کرد ای سپهر این قدرها دلیرت
که کار به این مشکلی کردی آسان
چه مقصود بودت که یک دودمان را
چراغ فرح کشتی از باد حرمان
زدی بی‌محل چنگ در حبیب عمرش
دریدی ز سنگین دلی تا به دامان
تو را از دل آمد که آن تازه گل را
کنی همچو خاشاک با خاک یکسان
تو چون کندی از باغ جان گلبنی را
که گل بوی گل داشت از نکهت آن
تو چون جیب جان پاره کردی گلی را
که می‌آمدش بوی جان از گریبان
درین ماتم ای دوستان دور نبود
اگر از دل دشمنان خیزد افغان
سزد گر ازین غصهٔ بدخواه صد ره
گزد پشت دست تاسف به دندان
چو او بود مقصود و گلزار هستی
پدر را درین برک ریزنده بستان
چو گلدسته‌ای بود آن نخل نورس
که از گلشن جانش آورد دوران
همان به که از بهر تاریخ فوتش
به کلک بدایع رقم خوش نویسان
نویسند مقصود گلزار هستی
نگارند گلدستهٔ گلشن جان
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۷۸ - رباعیات
ازین شش رباعی که کلکم نگاشت
برای جلوس خدیو جهان
هزار و صد بیست تاریخ از او
قدم زد برون هشت افزون بران
بدین سان که از هر دو مصرع زنند
بهم خالداران دم از اقتران
دگر سادگان پس گروه نخست
ثباتی و بر عکس آن همچنان
چه شد زین چهار اقتران در عدد
هزار و صد و چار مطلب عیان
ز هر مصرعی نیز به روی فزود
یکی از تواریخ معجز بیان
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۸۲ - در ماده تاریخ گوید
دل‌افروز شمع شبستان انس
چراغ بدر ز بده دودمان
گل کم بقا سرو کوته حیات
نهال خزان دیده پیش از خزان
درخشان سهیل سریع الغروب
بدیع زمانه بدیع الزمان
مه چارده ساله‌ای کام یافت
مه چارده را باو توامان
درین بزم فانی به کوشش رساند
فلک نغمه ارجعی ناگهان
دمی کز در او در آمد اجل
برآمد غریو از زمین و زمان
چو او بر زبان راند حرف وداع
پدر نطق را تیغ زد بر زبان
چو پیک اجل دامن او گرفت
دردیدند یاران گریبان جان
چو او ساغر مرگ بر لب نهاد
لب از کردهٔ خود گزید آسمان
چو او چشم برهم نهاد از قضا
شد از غصهٔ چشم قدر خون فشان
چو او در جوانی کفن پوشد شد
سیه‌پوش گشتند پیر و جوان
چو او گشت بر اسب چوبین سوار
سوار فلک را ز کف شد عنان
چو تابوت او شد روان همچو تیر
ز بار الم گشت قدها کمان
چو شد مهد آن ناز پرور زمین
بلرزید بر خود زمین و زمان
پسر رفت و یار پدر شد جنون
جنونی که کردش به صحرا دوان
جنونی که مجنون اگر داشتی
برآوردی از کوه و هامون فغان
به چشم خود از گریه نزدیک شد
که نگذارد از روشنائی نشان
چو از گریه‌اش می‌نمودند منع
به زاری همی گفت کای دوستان
بدیع‌الزمان رفته از دیده‌ام
که بی‌او مبیناد چشمم چشم جهان
چو این بیت برخواند تاریخ وی
شد از اولیم مصرع او عیان
خاقانی : قطعات
شماره ۱ - مرا شاه بالای خواجه نشانده است
مرا شاه بالای خواجه نشانده است
از آن خواجه آزرده برخاست از جا
چه بایستش آزردن از سایهٔ حق
که نوری است این سایه از حق تعالی
نه زیر قلم جای لوح است چونان
که بالای کرسی است عرش معلا
نداند که از دور پرگار قدرت
بود نقطهٔ کل بر از خط اجزا
معما بر از ابجد آمد به معنی
چو معنی که هم برتر آمد ز اسما
بخور از بر عنبر آمد به مجلس
عقول از بر انفس آمد به مبدا
کواکب بود زیر پای ملایک
حواری بود بر زبردست حورا
ببین نه طبق برتر از هفت قلعه
ببین هفت خاتون بر از چار ماما
زمین زیر به کو کثیف است و ساکن
فلک به ز بر کو لطیف است و دروا
الف را بر اعداد مرقوم ببینی
که اعداد فرعند و او اصل و والا
نه شاخ از بر بیخ باشد مرتب
نه بار از بر برگ باشد مهیا
قیاس از درختان بستان چه گیری
ببین شاخ و بیخ درختان دانا
هنرمند کی زیر نادان نشنید
که بالای سرطان نشسته است جوزا
نه لعل از بر خاتم زر نشیند
نه لعل و زر کل چنین است عمدا
دبیری چو من زیردست وزیری
ندارند حاشا که دارند حاشا
دبیر است خازن به اسرار پنهان
وزیر است ضامن به اشکال پیدا
دبیری ورای وزیری است یعنی
عطارد ورای قمر یافت ماوا
چو ریگی است تیره‌گران سایه نادان
چو آبی است روشن سبک‌روح دانا
نه آب از بر ریگ باشد به چشمه
نه عنبر بر از آب باشد به دریا
گران سایه زیر سبک‌روح بهتر
چو سنگ سیه زیر آب مصفا
دو سنگ است بالا و زیر اسیا را
گران سیر زیر و سبک سیر بالا
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۱۰ - در نصیحت و پند
بترس از بد خلق خاقانیا
ولیکن ز بد ده امان خلق را
وفا طبع گردان و ایمن مباش
ز غدری که طبع است آن خلق را
دروغی مران بر زبان و مدان
که صدقی بود بر زبان خلق را
در افعال خلق آشکارا شود
قضائی که آید نهان خلق را
هم از خلق سر بزرند از زمین
بدی کاید از آسمان خلق را
بد خلق هرچت فزون‌تر رسد
نکوئی فزون‌تر رسان خلق را
همه دوستی ورز با خلق لیک
به دل دشمن خویش دان خلق را
خاقانی : قطعات
شماره ۵۴ - زیان تو در سود دانستن است
زیان تو در سود دانستن است
توان تو در ناتوانستن است
ندانم سپر ساز خاقانیا
که نادانی اکسیر دانستن است
خاقانی : قطعات
شماره ۶۷ - وبالت نه از سر نهفتن درست
وبالت نه از سر نهفتن درست
که از گوهر راز سفتن درست
مگو راست بندیش خاقانیا
همه آفت از راست گفتن درست