تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۵۹ - ای آن که غمت بدهر شور اندازد
ای آن که غمت بدهر شور اندازد
روی تو بر آفتاب نور اندازد
میسوزم ازین غم که مگر روی تودید
خورشید که نور را به دور اندازد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۶۰ - چون بر رخت آن زلف پریشان لرزد
چون بر رخت آن زلف پریشان لرزد
در سینه ما دل طپد و جان لرزد
جز زلف سیه کار تو کس دید بگو
کفری که چنین بر سرایمان لرزد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۶۱ - شوخی که مرا درگه و بیگه سوزد
شوخی که مرا درگه و بیگه سوزد
صد بارم اگر سوخت دگر ره سوزد
آتش چون سوخت میکند دوری و او
اول دوری کند پس آن گه سوزد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۶۲ - آن تازه نهال چند سرکش باشد
آن تازه نهال چند سرکش باشد
وز گریه زار من مشوش باشد
اشکم نمک است و دل خونین آتش
تا چند نمک بر سر آتش باشد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۶۳ - چون کار تو دل شکستن من باشد
چون کار تو دل شکستن من باشد
گفتم هنگام باز رستن باشد
کی دانستم که دل بچینی ماند
پیوستن او فزع شکستن باشد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۶۴ - تا کی رخم از گلاب گلگون باشد
تا کی رخم از گلاب گلگون باشد
دل برکندم چند جگر خون باشد
دی میرفتی ز چشم و جانم میرفت
رفتی ز دل امروز دلم چون باشد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۶۵ - آن چشم که فتنه دل و دین باشد
آن چشم که فتنه دل و دین باشد
دانی ز چه روی خواتش آیین باشد
نزدیک بود به صبح پیشانی تو
نزدیک به صبح خواب شیرین باشد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۶۶ - آن را که به ایزد سر و کاری باشد
آن را که به ایزد سر و کاری باشد
رنجش از خلق سخت کاری باشد
اول دل پاک دارد آخر دامن
گر بر دل و دامنت غباری باشد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۶۷ - هر روز دلم را اسیر خالی باشد
هر روز دلم را اسیر خالی باشد
وز عشق توام بدل خیالی باشد
خورشید جهان محنتم من، چه عجب
گوهر روزم از نو زوالی باشد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۶۸ - عاشق شب وصل یار هم درد کشد
عاشق شب وصل یار هم درد کشد
بار غم چرخ ناجوانمرد کشد
خورشید گرفته در بغل صبح هنوز
که جامه درد که نفس سرد کشد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۶۹ - تا یار سیه بیهوش چو بخت من شد
تا یار سیه بیهوش چو بخت من شد
بخت سهیم رشک من روشن شد
رو پاک سیاه است بر اطراف رخش
یا آن که شبم به روز آبستن شد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۷۰ - شوخی که دلش داغ دل گلشن شد
شوخی که دلش داغ دل گلشن شد
زینش چه که رخت او چو بخت من شد
گر ماه چهارده شب کرد لباس
مه تیره بگشت بلکه شب روشن شد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۷۱ - هرچند که عمر مایه ناز آمد
هرچند که عمر مایه ناز آمد
از عمر عزیز یار ممتاز آمد
چون عمر گذشت برنمیگردد یار
صد بار گذشت بر من و باز آمد
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۷۲ - شوخی که جفا به از وفا میداند
شوخی که جفا به از وفا میداند
گویند که حال دل ما میداند
من از دلش این گمان ندارم دیگر
سرّ دل هر بنده خدا میداند
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۷۳ - دونی دو که مردهای بنگ و برشند
دونی دو که مردهای بنگ و برشند
وز نشاء بنگ دایم اندر عرشند
در خانه مگو بنگ ندارند ایشان
کانجا شب و روز قرض خواهان فرشند
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۷۴ - مرغ دل من هم به رو هم بال افکند
مرغ دل من هم به رو هم بال افکند
حال تو دل مرا بدین حال افکند
بس بود برای بردن دل، چشمت
از بهر چه خال را بدنبال افکند
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۷۵ - تا جان تو عزم رفتن از تن نکند
تا جان تو عزم رفتن از تن نکند
در سینه خیال یار مسکن نکند
تا شب نشود روز تو عاشق نشوی
در روز کسی چراغ روشن نکند
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۷۶ - عاشق باید که از طلب ننشیند
عاشق باید که از طلب ننشیند
وز هرچه نه یار دامن اندر چیند
جای تو بود دیده به خوابش ندهم
چون دوست به جای دوست دشمن بیند
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۷۷ - جمعی که ثنات رایگان میگویند
جمعی که ثنات رایگان میگویند
مغرور مشو که از زبان میگویند
هستند چو کوه در خوش آمدگویی
هر چیز که گفتی تو همان میگویند
ابوالحسن فراهانی : رباعیات
شماره ۷۸ - گر تیرگی روز من غم فرسود
گر تیرگی روز من غم فرسود
زانست که نورش برخ یار فزود
برد از شب من نیز درازی زلفش
بس چون شبم آنچنان درازست که بود