تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعدی : قطعات
شماره ۱۱۷ - ظاهرا در مدح صاحب دیوان است
سعدی : قطعات
شماره ۱۲۰ - حقیقتیست که دانا سرای عاریتی
حقیقتیست که دانا سرای عاریتی
ز بهر هشتن و پرداختن نفرماید
من این مقام نه از بهر آن بنا کردم
که پنج روز بقا اعتماد را شاید
خلاف عهد زمان بیخلاف معلومست
که هیچ نوع نبخشد که باز نرباید
بلی به نیت آن تا چو رخت بربندم
به جای من دگری همچنین بیاساید
ازین قدر نگریزد که مرغ و ماهی را
به قدر خویش حقیر آشیانهای باید
سرای دام همایست نیکبختان را
بود که در همه عمرت یکی به دام آید
بسا کسا که گرش در به روی بگشایی
سعادت ابدت در به روی بگشاید
حلال نیست که صورت کنند بر دیوار
که رد شرع بود زو خلل بیفزاید
همین نصیحت سعدی به آب زر بنویس
که خانه را کس ازین خوبتر نیاراید
ز بهر هشتن و پرداختن نفرماید
من این مقام نه از بهر آن بنا کردم
که پنج روز بقا اعتماد را شاید
خلاف عهد زمان بیخلاف معلومست
که هیچ نوع نبخشد که باز نرباید
بلی به نیت آن تا چو رخت بربندم
به جای من دگری همچنین بیاساید
ازین قدر نگریزد که مرغ و ماهی را
به قدر خویش حقیر آشیانهای باید
سرای دام همایست نیکبختان را
بود که در همه عمرت یکی به دام آید
بسا کسا که گرش در به روی بگشایی
سعادت ابدت در به روی بگشاید
حلال نیست که صورت کنند بر دیوار
که رد شرع بود زو خلل بیفزاید
همین نصیحت سعدی به آب زر بنویس
که خانه را کس ازین خوبتر نیاراید
سعدی : قطعات
شماره ۱۲۱ - در مدح صاحب دیوان
سفینهٔ حکمیات و نظم و نثر لطیف
که بارگاه ملوک و صدور را شاید
به صدر صاحب صاحبقران فرستادم
مگر به عین عنایت قبول فرماید
رونده رفت ندانم رسید یا نرسید
ازین قیاس که آینده دیر میآید
به پارسایی ازین حال مشورت بردم
مگر ز خاطر من بند بسته بگشاید
چه گفت ندانی که خواجه دریاییست
نه هر سفینه ز دریا درست باز آید
که بارگاه ملوک و صدور را شاید
به صدر صاحب صاحبقران فرستادم
مگر به عین عنایت قبول فرماید
رونده رفت ندانم رسید یا نرسید
ازین قیاس که آینده دیر میآید
به پارسایی ازین حال مشورت بردم
مگر ز خاطر من بند بسته بگشاید
چه گفت ندانی که خواجه دریاییست
نه هر سفینه ز دریا درست باز آید
سعدی : قطعات
شماره ۱۲۲ - نه آدمیست که در خرمی و مجموعی
سعدی : قطعات
شماره ۱۲۵ - یکی نصیحت درویشوار خواهم کرد
سعدی : قطعات
شماره ۱۲۹ - برای ختم سخن دست بر دعا داریم
سعدی : قطعات
شماره ۱۳۰ - به قفل و پرهٔ زرین همی توان بستن
سعدی : قطعات
شماره ۱۳۲ - حدیث وقف به جایی رسید در شیراز
سعدی : قطعات
شماره ۱۳۳ - چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور
سعدی : قطعات
شماره ۱۳۷ - نگین ختم رسالت پیمبر عربی
سعدی : قطعات
شماره ۱۴۳ - جزای نیک و بد خلق با خدای انداز
سعدی : قطعات
شماره ۱۴۴ - گروهی از سر بیمغز بیخبر گویند
سعدی : قطعات
شماره ۱۴۶ - پدر که جان عزیزش به لب رسید چه گفت؟
سعدی : قطعات
شماره ۱۵۹ - چنانکه مشرق و مغرب به هم نپیوندند
سعدی : قطعات
شماره ۱۶۱ - کسان که تلخی حاجت نیازمودستند
سعدی : قطعات
شماره ۱۶۲ - به مرگ خواجه فلان هیچ گم نگشت جهان
سعدی : قطعات
شماره ۱۶۳ - خطاب حاکم عادل مثال بارانست
سعدی : قطعات
شماره ۱۶۴ - ضرورتست که آحاد را سری باشد
سعدی : قطعات
شماره ۱۶۵ - مراد و مطلب دنیا و آخرت نبرد
سعدی : قطعات
شماره ۱۶۸ - سگی شکایت ایام بر کسی میکرد
سگی شکایت ایام بر کسی میکرد
نبینیام که چه برگشته حال و مسکینم
نه آشیانه چو مرغان نه غله چون موران
قناعتم صفت و بردباری آیینم
هزار سنگ پریشان به یک نگه بخورم
که اوفتاده نبینی بر ابروان چینم
که در ریاضت و خلوت مقام من دارد؟
که جامه خواب کلوخست و سنگ بالینم
به لقمهای که تناول کنم ز دست کسی
رواست گر بزند بعد از آن به زوبینم
گرم دهند خورم ورنه میروم آزاد
نه همچو آدمیان خشمناک بنشینم
چو گربه درنربایم ز دست مردم چیز
ور اوفتاده بود ریزه ریزه برچینم
مرا نه برگ زمستان نه عیش تابستان
کفایتست همین پوستین پارینم
به جای من که نشیند که در مقام رضا
برابر است گلستان و تل سرگینم
مرا که سیرت ازین جنس و خوی ازین صفتست
چه کردهام که سزاوار سنگ و نفرینم؟
جواب داد کزین بیش نعت خویش مگوی
که خیره گشت ز صفت زبان تحسینم
همین دو خصلت ملعون کفایتست تو را
غریب دشمن و مردارخوار میبینم
نبینیام که چه برگشته حال و مسکینم
نه آشیانه چو مرغان نه غله چون موران
قناعتم صفت و بردباری آیینم
هزار سنگ پریشان به یک نگه بخورم
که اوفتاده نبینی بر ابروان چینم
که در ریاضت و خلوت مقام من دارد؟
که جامه خواب کلوخست و سنگ بالینم
به لقمهای که تناول کنم ز دست کسی
رواست گر بزند بعد از آن به زوبینم
گرم دهند خورم ورنه میروم آزاد
نه همچو آدمیان خشمناک بنشینم
چو گربه درنربایم ز دست مردم چیز
ور اوفتاده بود ریزه ریزه برچینم
مرا نه برگ زمستان نه عیش تابستان
کفایتست همین پوستین پارینم
به جای من که نشیند که در مقام رضا
برابر است گلستان و تل سرگینم
مرا که سیرت ازین جنس و خوی ازین صفتست
چه کردهام که سزاوار سنگ و نفرینم؟
جواب داد کزین بیش نعت خویش مگوی
که خیره گشت ز صفت زبان تحسینم
همین دو خصلت ملعون کفایتست تو را
غریب دشمن و مردارخوار میبینم