تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۲۲ - در تهنیت تشریف
تو آن سپهر اثر صاحبی که پیک قدر
به نیک و بد ز بساط تو میبرد نامه
به تازه کردن تاریخ رسمهای تو دهر
کجا بماند که روز نکرد هنگامه
ستارگان ز یمین و یسار آصف و جم
به خدمتی به تو آورده خاتم و خامه
ز قصد حادثه ایمن چو وحش و طیر حرم
به زیر سایهٔ عدل تو خاصه و عامه
شریف کسوت خاص خلیفه را که قضا
به مشتری ندهد بر سپهر خودکامه
جهان موازنه میکرد با کمال تو گفت
که کعبه را چه تجمل فزاید از جامه
به نیک و بد ز بساط تو میبرد نامه
به تازه کردن تاریخ رسمهای تو دهر
کجا بماند که روز نکرد هنگامه
ستارگان ز یمین و یسار آصف و جم
به خدمتی به تو آورده خاتم و خامه
ز قصد حادثه ایمن چو وحش و طیر حرم
به زیر سایهٔ عدل تو خاصه و عامه
شریف کسوت خاص خلیفه را که قضا
به مشتری ندهد بر سپهر خودکامه
جهان موازنه میکرد با کمال تو گفت
که کعبه را چه تجمل فزاید از جامه
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۳۵ - انوری در جواب شجاعالدین خالد بلخی گفته و عذر تقصیر خواسته است
شجاعی ای خط و شعر تو دام و دانهٔ عقل
هزار مرغ چو من صید دام و دانهٔ تو
ز من زمین خداوند من ببوس و بگوی
که ای زمانهٔ فضل و هنر زمانهٔ تو
نزاد مادر گیتی به صد هزار قران
نه چون تو یا چو جگرگوشهٔ یگانهٔ تو
چو گردکی که رساند زمین به دامن تو
چو مویکی که ستاند هوا ز شانهٔ تو
اگر ز روی ضرورت کرانه کردم دوش
ز خدمت تو و بیرون شدم ز خانهٔ تو
تو بر زمانه نه آن پر گشاده سیمرغی
که خوابگاه مگس شاید آشیانهٔ تو
ز جاه تو چه عجب کاختران کرانه کنند
بر آسمان ز موازات آسمانهٔ تو
مرا ز خدمت تو جاه تست مانع و بس
که حایلست مرا جاه بیکرانهٔ تو
وگرنه مردمک چشم من چه خواهد آن
که معتکف بنشیند بر آستانهٔ تو
هزار مرغ چو من صید دام و دانهٔ تو
ز من زمین خداوند من ببوس و بگوی
که ای زمانهٔ فضل و هنر زمانهٔ تو
نزاد مادر گیتی به صد هزار قران
نه چون تو یا چو جگرگوشهٔ یگانهٔ تو
چو گردکی که رساند زمین به دامن تو
چو مویکی که ستاند هوا ز شانهٔ تو
اگر ز روی ضرورت کرانه کردم دوش
ز خدمت تو و بیرون شدم ز خانهٔ تو
تو بر زمانه نه آن پر گشاده سیمرغی
که خوابگاه مگس شاید آشیانهٔ تو
ز جاه تو چه عجب کاختران کرانه کنند
بر آسمان ز موازات آسمانهٔ تو
مرا ز خدمت تو جاه تست مانع و بس
که حایلست مرا جاه بیکرانهٔ تو
وگرنه مردمک چشم من چه خواهد آن
که معتکف بنشیند بر آستانهٔ تو
انوری : مقطعات
شماره ۴۳۸ - ای آنکه جویبار جهان از نهال جود
انوری : مقطعات
شماره ۴۴۰ - بر آفتاب حوادث بسوزم اولیتر
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۵۴ - فیالموعظة
چهار چیزست آیین مردم هنری
که مردم هنری زین چهار نیست بری
یکی سخاوت طبعی چو دستگاه بود
به نیکنامی آن را ببخشی و بخوری
دو دیگر آنکه دل دوستان نیازاری
که دوست آینه باشد چو اندرو نگری
سه دیگر آنکه زبان را به گاه گفتن زشت
نگاه داری تا وقت عذر غم نخوری
چهارم آنکه کسی کو به جای تو بد کرد
چو عذر خواهد نام گناه او نبری
که مردم هنری زین چهار نیست بری
یکی سخاوت طبعی چو دستگاه بود
به نیکنامی آن را ببخشی و بخوری
دو دیگر آنکه دل دوستان نیازاری
که دوست آینه باشد چو اندرو نگری
سه دیگر آنکه زبان را به گاه گفتن زشت
نگاه داری تا وقت عذر غم نخوری
چهارم آنکه کسی کو به جای تو بد کرد
چو عذر خواهد نام گناه او نبری
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۶۰ - حسب حال
کسی که مدت سی سال شعر باطل گفت
خدای بر همه کامیش داد پیروزی
کنون که روی نهد جمله در حقیقت شرع
چه اعتقاد کنی باز گیردش روزی
برو که عاقل از این اختیار آن بیند
که کشت تشنه نبیند ز ابر نوروزی
ز شعر نفس تو آن بارهای عار کشید
که چون هلال به طفلی درآیدش کوزی
ز شرع جان تو آن شعلهای نور کشد
کزو به هر فلکی آفتابی افروزی
ولیک تا تو همان عود وزن میسازی
ولیک تا تو همان عود بحر میسوزی
تو حرف شرع کی آری برون ز مخرج شعر
تو علم آنت نباشد کزین در آن توزی
توراء شرع به آخر همی بری و خطاست
چو عین شعر به آخر بری بیاموزی
خدای بر همه کامیش داد پیروزی
کنون که روی نهد جمله در حقیقت شرع
چه اعتقاد کنی باز گیردش روزی
برو که عاقل از این اختیار آن بیند
که کشت تشنه نبیند ز ابر نوروزی
ز شعر نفس تو آن بارهای عار کشید
که چون هلال به طفلی درآیدش کوزی
ز شرع جان تو آن شعلهای نور کشد
کزو به هر فلکی آفتابی افروزی
ولیک تا تو همان عود وزن میسازی
ولیک تا تو همان عود بحر میسوزی
تو حرف شرع کی آری برون ز مخرج شعر
تو علم آنت نباشد کزین در آن توزی
توراء شرع به آخر همی بری و خطاست
چو عین شعر به آخر بری بیاموزی
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۸۱ - ایضا در هجا
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۸۲ - در شکایت
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۸۷ - در ستایش سخن خود
فخرالدین عراقی : مقطعات
شماره ۳ - به طعنه گفت مرا دوستی که: ای زراق
به طعنه گفت مرا دوستی که: ای زراق
چرا همیشه شکایت کنی ز دست فراق؟
وصال یار نبودت فراق را چه کنی؟
نشان عشق نداری، چه لافی از عشاق؟
بسی بگفت ازینگونه، گفتمش: بشنو
جواب من ز سر صدق، بیریا و نفاق:
تو گیر خود که نبوده است هیچ یار مرا
به هیچ یار نیم در جهان به جان مشتاق
خیال چهرهٔ خوبان ندید چشم دلم
به گوش دل نشنیدم خطاب اهل وفاق
گرفتم این همه طامات و زرق تلبیس است
مرا نه بس که به هند اوفتادهام ز عراق؟
چرا همیشه شکایت کنی ز دست فراق؟
وصال یار نبودت فراق را چه کنی؟
نشان عشق نداری، چه لافی از عشاق؟
بسی بگفت ازینگونه، گفتمش: بشنو
جواب من ز سر صدق، بیریا و نفاق:
تو گیر خود که نبوده است هیچ یار مرا
به هیچ یار نیم در جهان به جان مشتاق
خیال چهرهٔ خوبان ندید چشم دلم
به گوش دل نشنیدم خطاب اهل وفاق
گرفتم این همه طامات و زرق تلبیس است
مرا نه بس که به هند اوفتادهام ز عراق؟
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
بیت
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
بیت
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۹ - گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا
گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا
به بوسه نقش کنم برگ یاسمین ترا
هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی
هزار سجده برم خاک آن زمین ترا
هزار بوسه دهم بر سخای نامهٔ تو
اگر ببینم بر مهر او نگین ترا
به تیغ هندی گو دست من جدا بکنند
اگر بگیرم روزی من آستین ترا
اگر چه خامش مردم که شعر باید گفت
زبان من به روی گردد آفرین ترا
به بوسه نقش کنم برگ یاسمین ترا
هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی
هزار سجده برم خاک آن زمین ترا
هزار بوسه دهم بر سخای نامهٔ تو
اگر ببینم بر مهر او نگین ترا
به تیغ هندی گو دست من جدا بکنند
اگر بگیرم روزی من آستین ترا
اگر چه خامش مردم که شعر باید گفت
زبان من به روی گردد آفرین ترا
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۱۷ - هر آن دلی که ترا، سیدی بدان نظرست
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۱۸ - اگرچه خرد یکی شاخک گیاه بود
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۱۹ - هر آن دلی که نهفتست زیر هفت زمین
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۲۸ - برون ز گوشه بهشت برین سقر باشد
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۳۱ - مرا تو راحت جانی معاینه نه خبر
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۳۵ - بزیر قبهٔ تقدیس مست مستانند
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۳۷ - خوش آید او را چون من بناخوشی باشم