تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۳۲ - حاجی زجاجی که ز دین ساز نداشت
حاجی زجاجی که ز دین ساز نداشت
خود را ز شکست دل کس باز نداشت
آوازه فگنده است: من شیشه گرم
بس شیشه ی دل شکست، کآواز نداشت!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۳۳ - آذر که مدام شکوه از خوی تو داشت
آذر که مدام شکوه از خوی تو داشت
جان داد و ز جان شوق سری تو داشت
غافل مشو از زیارتش، کآن مسکین
میمرد و بدل آرزوی روی تو داشت!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۳۴ - هر بار که سرگردان ز من یار گذشت
هر بار که سرگردان ز من یار گذشت
گفتم که: چنین ز بیم اغیار گذشت
بگذشت و نبود غیر با او، افغان
کاین بار هم از برم چو هر بار گذشت
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۳۵ - چون دید جداییش مرا خواهد کشت
چون دید جداییش مرا خواهد کشت
وان درد مرا از و جدا خواهد کشت
با غیر آمد برم، ندانداگرم
آن درد نکشت، این دوا خواهد کشت
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۳۶ - چشمم، که نه ز آن بزم خواهد خفت
چشمم، که نه ز آن بزم خواهد خفت
گفتم: شب وصل است و کنون خواهد خفت!
از شوق نخفت، تا شب هجر آمد؛
چون با تو نخفت، بیتو چون خواهد خفت؟!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۳۷ - د رجان، از داغ عشق، سوزم بگرفت
د رجان، از داغ عشق، سوزم بگرفت
در دل، سوزی ز دلفروزم بگرفت
میخندیدم به تیره روزان شب و روز
تا آه کدام تیره روزم بگرفت؟!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۳۸ - این دل، سر راهی بنگاری نگرفت
این دل، سر راهی بنگاری نگرفت
این دیده، فروغی ز عذاری نگرفت
این پا، روزی بخاک کویی نرسید
این دست، شبی دامن یاری نگرفت
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۳۹ - امشب، مهی از شهر بهامون میرفت
امشب، مهی از شهر بهامون میرفت
کز رفتن او، ز چشمها خون میرفت
من در غم جان و، هر که را میدیدم
دل دل گویان، ز شهر بیرون میرفت
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۴۰ - از عشق، سخن به بوالهوس نتوان گفت؛
از عشق، سخن به بوالهوس نتوان گفت؛
با مرغ چمن، رنج قفس نتوان گفت!
فریاد، که دردی که مرا در دل از اوست
او نشنود و به هیچ کس نتوان گفت!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۴۱ - قاصد که ازو بمن خبر هیچ نگفت
قاصد که ازو بمن خبر هیچ نگفت
گفتم که : تو را یار مگر هیچ نگفت؟!
گفتا که: چرا، گفتمش : آن گفته بگو؟!
آهی بلب آورد و دگر هیچ نگفت!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۴۲ - ای خون دل پیر و جوان خورد دلت!
ای خون دل پیر و جوان خورد دلت!
وی ز آهن و از سنگ گرو برده دلت!
زنهار، میازار دلم، میترسم
گردد ز دل آزردنم، آزرده دلت!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۴۳ - ای برده ز مهر تاب، ماه علمت
ای برده ز مهر تاب، ماه علمت
وی داده به خضر آب، خاک قدمت
وی ساخته کان خراب، نقش درمت
آن از تو کریمتر که داد این کرمت
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۴۴ - گر از تو نهان، کس آید اندر کویت
گر از تو نهان، کس آید اندر کویت
وز دور گهی نظر گشاید سویت
بهتر که تمام عمر در پهلویت
بنشیند و از بیم نبیند رویت
آذر بیگدلی : رباعیات
شمارهٔ ۴۵ - ماده تاریخ (۱۱۷۶ ه.ق)
در عهد کریم خان، شه ملک قباد
از سعی سلیم حاکم پاک نهاد
تعمیر چو یافت باغ فین، آذر گفت:
«آباد شده عمارت فین آباد»
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۴۶ - هجر تو نصیبم ای دل افروز مباد
هجر تو نصیبم ای دل افروز مباد
در جان من، این آتش جانسوز مباد
آن روز که من پیش توام، شب نشود
آن شب که تو در پیش منی، روز مباد
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۴۷ - در تن، نفسی جان غمین، بیتو مباد
در تن، نفسی جان غمین، بیتو مباد
در باغ، شکفته یاسمین، بیتو مباد
تو مشغول عمارت زیر زمین
من میگویم: روی زمین، بیتو مباد
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۴۸ - ایزد، همه عمر کامرانیت دهاد
ایزد، همه عمر کامرانیت دهاد
با خلق زمانه مهربانیت دهاد
وز جام جم، آب زندگانیت دهاد
اینها همه درخور جوانیت دهاد!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۴۹ - شاها بروادت بجهان داد زیاد
شاها بروادت بجهان داد زیاد
عمرت ز همه جهانیان باد زیاد
خصمت نبود، ور بود آن، زاد زیاد
هر کس بودت دوست، بجان شادزیاد
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۵۰ - آن کس که بچرخ، نقش اختر بندد
آن کس که بچرخ، نقش اختر بندد
و آن کس که ببحر، آب گوهر بندد
نه بند ز دست دشمنت بگشاید
نه بر رخ بنده ی تو، در بر بندد
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۵۱ - دیدم گلکی بصد دهان میخندد
دیدم گلکی بصد دهان میخندد
گفتم: بطراوت چمن میخندد
گریان گریان، بلبلی از شاخ گلی
گفتا: که نه، بر گریه ی من میخندد