تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۷ - دو فرزند شایسته شهنشاه و نصرت و یاد تاج الدین محمد
مرا فضل بخشنده دین و داد
دو فرزانه فرزند شایسته داد
شهنشاه و نصرت به بخت جوان
گرامی دو شایسته‌ی مهربان
سه بودند ازیشان یکی از قضا
ز دار الفنا شد به دار البقا
خداوند بر رفته رحمت کناد
به فردوس اعلاش مأوا دهاد
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۸ - سبب نظم کتاب
بقا باد این هر دو را بی شمار
بلند اختر و بختِ فرخنده بار
به نیک اختری بهره‌مند از حیات
رسیده به کام از بنین و بنات
چو کردند در عنفوان شباب
هوای سماع و نشاط شراب
به رسم جوانان نوخاسته
عزب خانه‌ی خلوت آراسته
به آب رز آلوده دامان و دست
زمن محترز بوده مخمور و مست
چو اخلاط باهم سران داشتند
به اوقات دستی در آن داشتند
چو خود بوده بودم در آن گرد و درد
به یک رو ندانستم انکار کرد
به وعظ متین و به اندرز چُست
در عیب گفتم ببندم نخست
مگر پس روِ استقامت شوند
نصیحت به گوش خرد بشنوند
گذر کرد بر خاطرم بارها
وز آن بود بر خاطرم بارها
که از بهر فرزند فرخنده فال
برون آورم تنسقی حسب حال
که دستور خوانند آن را به نام
اگر بخت دستور باشد مدام
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۹ - تضمین بیت شیخ اجل سعدی
به تکرار و تذکار عادت کنند
بدین بیتِ تضمینِ اعادت کنند
«کسی نیک بیند به هر دو سرای
که نیکی رساند به خلق خدای»
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۰ - حرمت شراب
شراب آن گهی دست شرّست و شور
که باشد سر فتنه را دست زور
به بزمی که شد فتنه‌انگیز مست
سر خویش گیر ارنه‌ای پای بست
حرام است آری نه گویم که نیست
نه یک بار گویم که باری دویست
حرام و حرج با حرامی بود
حلالش بگویم کدامی بود
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۱ - مداح می
غذای تن و قوت جان است راح
چه وصفش کنم بیش از آن است راح
چهل سال مداح می بوده‌ام
هنوزش به واجب بنستوده‌ام
شب و روز تحسین می کرده‌ام
تفاخر به آئین وی کرده‌ام
بپرورده‌ام هم چو جان در تنش
که هست اتصالی به جان منش
چنان با دمِ او دمی داشتم
که چون جان عزیزش همی‌داشتم
گه‌ش گفته‌ام جان شیرین من
جم وقت جام سفالین من
گه‌ش گفته‌ام یادگار مسیح
غلط می‌کنم اعتبارِ مسیح
گهی مادرش گفته‌ام مریم است
که چون ابن مریم مبارک دم است
گهش روح ثانی نهادم لقب
درافگندم آتش به آبِ عنب
اگر شرح خاصیت می‌دهم
ندانم که انصافِ او کی دهم
هزارش صفت کرده‌ام در هزار
هنوزش نگفتم یکی از هزار
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۲ - یار عهد جوانی
به عهد جوانی چنان بودمی
که از سایه خود رمان بودمی
ملول از خود و از همه کس نفور
به اندوه نزدیک از انبوه دور
چنان فکرم از خویشتن می‌ربود
که آسایش از خواب و خوردم نبود
به سودا چنان مشتغل بودمی
که بی‌بهره از آب و گل بودمی
چو فرهاد شوریده در کوه و دشت
بسی گشته‌ام بشنو این سرگذشت
چه می‌گویم ار بازیابی رموز
نرفت از سرم شورِ شیرین هنوز
زمانی نبودم ز می ناگزیر
که هم پای مردست و هم دستگیر
مددگارِ فکر شبان روز من
نمودار طبع نوآموز من
چو بار موافق ندیدم چو می
شب و روز خالی نبودم ز وی
چنان با خودش هم نفس کردمی
که بی او نفس برنیاوردمی
چنان با دم من دمش در گرفت
که ملک وجودم مسخر گرفت
ولیکن به بیداد در ملک من
تصرّف نیارست کرد اهرِمن
چنانش به انصاف میداشتی
که بیگانه در ملک نگذاشتی
چو بیرون نشد حکمش از اعتدال
طبیعت به تدریج کرد احتمال
ازین پیشم این بیت اوراد بود
که بر بادم از طبع وقّاد بود
مرا راح روح اللهی دیگرست
که روحم ازو بوده در پیکرست
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۳ - دلیل راه
پس از مدتی در میان آمدم
به سررشته‌ی امتحان آمدم
شد این خوی وحشت به الفت بدل
به تعلیم یاری فرشته محل
چو داد از عذاب الیمم خلاص
دلیلِ رهم شد به مردان خاص
نهادم قدم در مقام صفا
وزان علتم حاصل آمد شفا
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۴ - شهرت به شرب مدام
چو مشهور گشتم به شرب مدام
نبد چاره از محفل خاص و عام
دگر باره نفرت بِزد راه من
شد آن کار بر عکسِ دلخواه من
غم این و تیمار آنم گرفت
ملالت گریبان جانم گرفت
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۵ - هدایت پدر
پدر رحمت الله چو آگاه شد
که دستم ز تدبیر کوتاه شد
به من گفت جان پدر هوش دار
به سمع رضا پندِ من گوش دار
جهان دیده و تجربت کرده‌ام
بسی سرد و گرم جهان خورده‌ام
جوانی و ناباکی و بی‌خودی
بود ضدّ دانایی و بخردی
ولی چون در آیند ازین پهن دشت
برین پل ضرورت بباید گذشت
بیاموزمت شرط می خوارگی
بر آن جمله خو کُن به یک بارگی
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۶ - تبویب کتاب
سخن موجز و پرمعانی نکوست
خصوصا که اندرز و وعظی دروست
زهر امتحان انتخابی کنم
ز هر نوع و هر جنس بابی کنم
به کلک قبول و به نفس نفیس
یکایک بر اوراق خاطر نویس
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۷ - سه اندزر
سه باب است هر سه مبیّن کنم
به عین الحقایق معیّن کنم
نخستین بدان ای عزیز پدر
که از خوی بد کرد باید حذر
تغافل مکن لااُبالی مباش
از الحمدلله خالی مباش
به صدرِ جهان با بزرگان نشست
ز اخلاق پاکیزه دادست دست
خصوصا به بزم نشاط شراب
که معموریش هست در، در خراب
بدصدِر ملوک و سلاطین مخواه
که خود را در اندازی از هر پگاه
ندامت بود حاصل آن ندیم
که در صدر خلوت بود مستقیم
خطرناک‌تر زان مقامی مخواه
که باشی یکی از ندیمان شاه
ولی چون در افتادی و چاره نیست
به بی‌چاره در چاره بی‌غاره نیست
به سر در بیفتی به پای علو
باسفل مکن در تراجع غلو
گشاده جبین باش و بسته میان
که شاگرد خدمت نبیند زیان
به غمزه مکن سوی مطرب نگاه
معاذ الله از تهمت پادشاه
به حرمت سر خدمت افگنده پیش
به عزت نگه داشته حَدِّ خویش
روانیست بسیار برخواستن
دگر مجلسی هر دم آراستن
مکن سردهی تا توانی قبول
که زود از تو گردند دل‌ها ملول
خصوصا اولوالامر بر زید و عمرو
تحاشی کن البتّه از نهی و امر
نگویی بسی و نباشی خموش
نگه‌ دار حدِّ توسّط بکوش
نه خاموش بودن به یک بار نیک
نه بسیار گفتن به تکرار نیک
نگویی سخن تا نپرسند، به
چو گفتی به تکرار زحمت مده
چو گفتن و نیکو نیامد سخن
به اصلاح کلپتره کوشش مکن
گرانی مکن زود ره گیر پیش
مخور بیش البتّه از حدِّ خویش
برون آی بی‌چشم و گوش و زبان
نکو بشنو اندرزِ این مهربان
دویم قوم دیگر ز آزادگان
جوانان و یاران و هم‌زادگان
حریفانِ شایستۀ پُر هنر
پسندیده اخلاقِ نیکو سیر
ظریفان روشن‌دل و تازه‌روی
همه نکته‌گیران همه بذله‌گوی
بر آواز چنگ و دف و عود و نی
شب و روز بر دستشان جام می
به رسم ضیافت به توزیع و دور
به پای علم خوردن و دستِ جور
موافق به آئین هر قوم باش
به نقل و شراب و به انواع آش
به لطفِ عمیم و به لفظِ شریف
نگه‌دار حدِّ ندیم و حریف
به هزل اندکی میل کردن رواست
که طبعِ جوان مایل هزل‌هاست
هجا خود پسندیدۀ عقل نیست
اگر عاقلّی بیش خود برمه‌ایست
به امثال و اشعار و ابیات خوش
روایات نغز و حکایات خوش
سماع خوش و نغمۀ دل‌گشای
علی‌الجمله خوش باش و خوش‌دار جای
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۸ - دو تعلیم
گروه سه دیگر جهان گشتگان
همه پخته کاران آغشتگان
ریاضت کشان در فنون هنر
ز اسرارِ مردانِ حق با خبر
ز دنیا و دین بهره برداشته
سر حرص و کین پی سپر داشته
خردمند پاکیزه اخلاق و خو
پرستندۀ رسم و راهِ نکو
به تعلیمِ ایشان شده بهره‌مند
به رأی رزین و به بخت بلند
مرا بود در عنفوان شباب
دو تعلیم و هر دو در اندر صواب
یکی با جوانان خودرأیِ مست
در افتادن و دست بردن به دست
یکی با نصیحت‌گرانِ کهن
مبارک‌دم و خوش‌دل و خوش‌سخن
چو یک هفته با هم‌سران بودمی
تماشا کنان مِی‌خوران بودمی
هوایِ مقاماتِ پیرانِ راز
مرا بر فگندی ازان جمع باز
زیارت به صاحب‌دلان بردمی
نسیمی از آن گل‌ستان بردمی
ز قلزم به مقدار ادراکِ خویش
نم‌آلوده می‌کردمی خاک خویش
نه خود کز صدف‌هایِ گوهر نثار
به زیور گران کردمی گوش‌وار
دمِ عیسوی زنده کردی موات
خضِر بودمی خورده آبِ حیات
از آن جمع چون رخت بر بستمی
ضرورت به اضداد پیوستمی
چو بر کف مدامت بود بر دوام
نگه‌داشت باید رهِ خاص و عام
تو هم ای پسر در سرایِ مجاز
چنان کاقتضا کرد با وقت ساز
بخود رأیی و خود پرستی مرو
که هستی به یک جام مستی گرو
بکوش ای پسر تا زِ مبدای کار
بنای طبیعت نِهی استوار
طبیعت چو بر خمر بنشست راست
پرستیدنِ می مسلّم‌ تراست
اگر عادت از ابتدا بد کنی
خلافِ ره و رسمِ بخرد کنی
شود با تو آن عادتِ بد قدیم
بمانی زِ بد در عذابِ الیم
و گر خوف را رسم نیکو کنی
بدن را به تدریج خوش‌خو کنی
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۹ - حکایت
یکی بود در شهرِتون پیش ازین
که از صحبتش خلق بودی حزین
نبودی دمی بی‌حریف و شراب
حریفان و لیکن ازو در عذاب
عجب عادتی خوی بی‌چاره بود
نه گه‌گاه بودی که همواره بود
ز مجلس به هر چاره و حیلتی
نرفتی برون تا نخوردی لتی
چو دستش فرو کوفتندی و سخت
سویِ خانه رفتی سراسیمه بخت
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۰ - می، جوان‌مردِ نامرد
غرض آن که بر هرچه عادت کنی
ضرورت به عادت اعادت کنی
چنان روز مجلس که با عقل و رأی
ز مجلس توانی شدن با سرای
چو هم صحبتِ هوش‌ باشی مدام
غلامی کند خود مدامت مدام
همت می‌رساند به آرام‌گاه
همت می‌ دراندازد از ره به چاه
چو با می بسازی غلامی کند
به تمییز تو شادکامی کند
و گر زان که با مِی کنی سرکشی
تو خود آخرالامر کیفر کشی
اگر چه جوان‌مردیش رسم و خوست
ولی ناجوان‌مردیی هم دروست
بود راست چون گاو نُه‌دوره می
تو بر هشتمین باش قانع ز وی
چو پیمانه پر گشت دیگر مریز
چو بشکست صف بی‌توقّف گریز
مدو از پی مسهلِ کارگر
مکن قصدِ جان زهرِ قاتل مخور
مشو غرّه اوّل که بنوازدت
که گر پیل مستی بیندازدت
ستیزه مکن باز بر دستِ خویش
سرِ عجز و بی‌چارگی گیر پیش
چو تو جانبِ او نگه داشتی
برون آرد از عینِ جنگ آشتی
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۱ - ادب میزبانی
چو در خانه مهمان بری از پگاه
حجاب تکلّف برافگن ز راه
نخست از تر و خشک و شیرین و شور
حدیثِ سلیمان شنیدی و مور
بنه ما حضر پیش بی‌عذر خواه
به میلِ حریفان کنی اوّل نگاه
کسی را که رغبت بود می بده
ابا کرده را لقمه‌ای پیش‌نه
کبابی حکیمانه، سرجوشکی
مغولانه او ما جکی، مرغکی
ز هرچ آن سبک‌تر برآید ز دست
نباید درِ نقد بر نسیه بست
سماع خوش و مطربِ تازه‌روی
سراینده‌یی نغز پاکیزه‌گوی
بساطِ مکان از بسیطش مکین
خوش و تازه یعنی بهشت برین
ز شطرنج و نرد و کتاب احتراز
روا نیست در مجلسِ لهو و ناز
ولیکن نه چندان که وقتِ نشاط
ملالت پدید آید از انبساط
حریفانه اوّل به دفع خُمار
به رفق و مدارا شرابی بدار
چو کم شد بخار خمار از دماغ
شود رویِ پژمرده دل چون چراغ
بگستر به هنگامِ رغبت سماط
کند هرکس آن گه به خوردن نشاط
چو خوان بر گرفتند و خوردند آش
مده می پیاپی موکّل مباش
بهل تا شود آز معده تمام
طبیعت تقاضا کند بر مدام
به می باز چون دستِ رغبت برند
روا باشد از دوست کامی خورند
چو در داد سرده شرابِ گران
به پای علم از کران تا کران
سزد گر شفاعت کند میزبان
به گردِ دهن در فگنده زبان
که بر سر مکش کاسه و پر مده
ولی سرده البتّه ندهد فره
بود هم که دفعِ ملالت کند
علی‌الفور دوری حوالت کند
سر قوم ده را محابا رواست
ولیکن به جایی که حق است و راست
بزرگی بود صاحبِ نهی و امر
نگیرد برو خرده‌ای زید و عمرو
دگر میزبان را حمایت کند
تنک معده را هم عنایت کند
حریفی بود خوش‌نشین کم‌شراب
مریضی ز بیمارئی خورده تاب
ازین جنس افتد محابا و میل
ولی دیگران را سپارد به سیل
به جایی که واجب کند واجب است
که او پیشِ عیب و هنر حاجب است
چو منصف بود مرد و صاحب وقوف
کس انگشت رد ننهدش بر حروف
نشاید به فرمان دهی ناشناخت
نو آموز به که توسن نتاخت
چو رفتی زِ مجلس سویِ خواب‌جای
پس از خوابِ مستی به مجلس مه‌آی
به جایی که خوردی ز اوّل شراب
نگه‌دار جا تا به هنگام خواب
چو مجلس ز جایی به جایی برند
پراکندگی در میان آورند
ز مجلس به سر وقتِ بستان مرو
ز بستان سوی زهر مستان مرو
هم آن جا بخور باده بی‌داوری
کز آن‌جا روی زهر مستان خوری
بسی آزمودیم در گرم و سرد
کسی جمع ضدّان نیارست کرد
دو قوم و دو مجلس دو ناهم‌سرند
به هر حال ضدّانِ یک‌دیگرند
و گر بایدت رفت بی‌اختیار
مکن رو تُرُش شوره‌ای بر میار
به فرصت ز ناجنس پرهیز کن
به تلخی مکن شکّرآمیز کن
تُرُش‌روی در هیچ محفل مباش
قدح نوش کن زهرِ قاتل مباش
اگر از خمارت عذاب است و رنج
شکنجه مکن خویشتن را چو گنج
فرو کش یکی کاسۀ سرسیاه
برستی ز رنج خمار از پاه
گرت خوش بود ورنه خرّم نشین
چنان کز تو خوش‌دل بود هم‌نشین
سبک روح خود کی گرانی کند
فرشته‌صفت زندگانی کند
مکن، می مرو مست در کوه و راه
که عیبی عظیم است و رسمی تباه
محابات بدمستی از مردمی‌ست
که هر نکته‌یی نشترِ کژدمی است
نظر پیش گیر و سرافکَنده باش
به هرکس که پیش‌آمدت بنده باش
کند آفرین بر تو اهلِ خرد
که پاکیزه گوهر چنین بگذرد
به مستی مکن از خدمت بازخواست
چو هشتیار گشتی ملامت رواست
به هشیاری اش لت زن و سخت گوی
به مستی میاور گناهش به روی
به مستی و هشیاری ار خو کنی
که جرم خطاکرده معفو کنی
خدا از تو خشنود و خلق از تو شاد
همین است و بس آفرین بر تو باد
مزن لاف و گردِ ملامت مپوی
بدو نیکِ مستان میاور به روی
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۲ - به مستی سواری مکن
به پایانِ مستی سواری مکن
سبک‌ساری و بی‌قراری مکن
تو مفلوجی و بارگی باد پای
اگر عقل داری نجنبی ز جای
چو نتوان همی‌ بر زمین رفت راست
تمنّای معراج کردن خطاست
سلیمان نِه‌ای بادبازی مکن
چو دندانْ‌نداری گرازی مکن
نه نیرویِ بازو و نه زور پای
مکن بر عنان ور کیب آزمای
حذر واجب است از کمیِت مدام
که هم بد رکاب است و هم بد لگام
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۳ - حذر از ناجنس
مکن تا توانی به ناجنس میل
منه خانه بنیاد بر راهِ سیل
بود صحبت ناسزا فی‌المثل
چو مستی که افعی نهد در بغل
ز جاهل بترس این مثل هم خوش است
که در زیر خاکسترش آتش است
حذر کن ز هم صحبتِ ناپسند
که از تَخم حنظل محال است قند
چو ضایع کنی بهرۀ روزگار
پشیمانی آن گه نیاید به کار
حریفی مکن با فراتر نشین
وگرنه به حسرت بر آذرنشین
به صابون بشوی از فرومایه دست
وز آن کالفتش با فرومایه هست
فرومایه را رَه مده زینهار
که هرگز به خیرت نیاید به کار
به کُل از حریفِ مُعَربد ببُر
که از خود ندارد خبر چون شتر
بدان تا بدانی که معنیِ دوست
حریفِ وفادارِ پاکیزه خوست
دو مشکل بود هر دو در در کثیف
که بد مست و بد خفت باشد حریف
ازین هر دو واجب‌ شناس احتراز
وگر نه مکن کار بر خود دراز
اگر عاجز آیی به دفع بلا
به دستِ جنونی شوی مبتلا
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۴ - در جستن یار هم‌جنس
نشاید بر اسرار کردن ستیز
چو درمانی از چاره کردن گریز
اگر محرمِ رازداری نکوست
همه رونق و عیش و عشرت ازوست
چه خوش روزگاری‌ست با هم‌نفس
حرام است بی‌یارِ هم‌دم، نفس
اگر صد حریفت بود هم‌نشین
یکی رازدارت بباید امین
زده امتحانش چو زر بر محک
شده پاک از آلایشِ شرک و شک
ولیکن که دارد کجا کو کراست
اشارت به عنقا همین است راست
دو نوبت زن ار یافتنی یک دلی
نباشد چو تو در جهان مقبلی
به یاری توان کارها پیش برد
قدم جز به یاری نباید سپرد
چو در خود نمی‌یابی این ماجرا
توقّع کنی از دگر کس چرا
اگر ترک اسرار خود گفته‌ای
ز دانا نصیحت پذیرفته‌ای
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۵ - نو باده
به نوباده هر هفته یاری مَکُن
به هم‌بر مزن عهدِ یار کهُن
نه اینجاست آن قصه حجّت میار
که تقویمِ پاری نیاید به کار
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۶ - صبوحی
صبوح آفتِ مغز و ضعفِ دل است
ولی طبعِ بُرنا بدان مایل است
خوش آید صبوحی طربناک را
خصوصا جوانانِ چالاک را
دم صبح دارد هوایی دگر
مقاماتِ اِخوان صفایی دگر
همی تا برآید ز کوه آفتاب
فرو شد سرمست حالی به خواب
اگر بر صبوحی شود باز روز
گرانی کند مجلس دل فروز