تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۹۱ - آنانکه چهان کنند و مردم سوزند
آنانکه چهان کنند و مردم سوزند
پیوسته مبارک شب و فرخ روزند
زینست مگر که پادشاهان جهان
دون پروری از زمانه می آموزند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۹۲ - یک چند نبودم ز وصالت خرسند
یک چند نبودم ز وصالت خرسند
وز دور به دیدار جمالت خرسند
تا لاجرم امروز به ناکام شدم
در خواب به دیدن خیالت خرسند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۹۳ - هر شب که مرا درد تو بیدار کند
هر شب که مرا درد تو بیدار کند
بر عهد بدت زمانه اقرار کند
روزی دو سه در کشتن من سعی مکن
بگذار که خود فراقت این کار کند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۹۴ - والله که گر دل مرا خوش نکند
والله که گر دل مرا خوش نکند
یا چاره این جان بلاکش نکند
با آینه عارضش آن کار کند
دود دل من که هیچ آتش نکند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۹۵ - با من سگ گنجه پنجه در پنجه کند
با من سگ گنجه پنجه در پنجه کند
کی سگ به طپانچه شیر را رنجه کند
بر پارس بود شکر فراوان اگر او
سوی .. مادر سفر گنجه کند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۹۶ - گفتم که تو را ماه فلک می خوانند
گفتم که تو را ماه فلک می خوانند
خاک قدمت تاج ملک می خوانند
کی دانستم که با چنان مشکین زلف
این کور دلان تو را کلک می خوانند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۹۷ - مگذار که اغیار به راهت بینند
مگذار که اغیار به راهت بینند
بر اسب چو برسپهر ماهت بینند
از گوشه ابر چادرت در مجلس
روی چو مه و چشم سیاهت بینند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۹۸ - آنم چو نمی دهی که مستان خواهند
آنم چو نمی دهی که مستان خواهند
آن بخش که رنگ و بو پرستان خواهند
من گل ز تو خواهم که توئی معدن گل
شک نیست که هم گل ز گلستان خواهند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۹۹ - فردا چو حساب من مسکین خواهند
فردا چو حساب من مسکین خواهند
خون دل من زان دل سنگین خواهند
هر ذره ز خاک من شود فرهادی
وز تو همه کین جان شیرین خواهند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۰۰ - از خاک چو رخت من بر افلاک نهند
از خاک چو رخت من بر افلاک نهند
داغ اجلم بر دل غمناک نهند
فریاد کنم کفن دران از دستت
حالی چو هزار دست در خاک نهند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۰۱ - چشم ارتن خویش غرقه در خون بیند
چشم ارتن خویش غرقه در خون بیند
به زانکه یکی موی تو وارون بیند
خون ریختی ار چشم تو گریان دیدی
خون از تن آن ریخته خون چون بیند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۰۲ - مسکین دلم از هجر تو آن می بیند
مسکین دلم از هجر تو آن می بیند
کز زندگی خویش زیان می بیند
در مردمک دیده من نور مباد
گر بی تو دو چشم من جهان می بیند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۰۳ - گر خسته دلی شبی به غم بنشیند
گر خسته دلی شبی به غم بنشیند
بر دامن او گر دستم بنشیند
با خسته دلان تندی و تیزی کم کن
کاین تیزی بازار تو هم بنشیند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۰۴ - ای دل هوست به گفتگو ننشیند
ای دل هوست به گفتگو ننشیند
وین لابه گری در دل او ننشیند
وی دیده مریز اشک که این آتش عشق
هرگز به چنین آب فروننشیند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۰۵ - گه گریه ز مهرت آشنائی بدهد
گه گریه ز مهرت آشنائی بدهد
گه ناله نشان بی نشانی بدهد
ور زانکه رخم دعوی عشق تو کند
اشکم بدود زود گواهی بدهد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۰۶ - تا چرخ زمین را مدد از خور ندهد
تا چرخ زمین را مدد از خور ندهد
گل لاله نرویاند و کان زر ندهد
در بی برگی بر هنر چون دهمت
کآن شاخ که بی برگ بود برندهد
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۰۷ - گفتم به یکی کله که خاکش فرسود
گفتم به یکی کله که خاکش فرسود
چونی؟ که بدی؟ جفای چرخت چه نمود؟
گفتا چو تو بودم و چنین گشتم، زود
تو نیز نه بس دیر چو من خواهی بود
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۰۸ - ظلم است کز اوست عقل و دین ناخشنود
ظلم است کز اوست عقل و دین ناخشنود
گر کوه کند ظلم نگون گردد زود
از خرمن ماه بردماند آتش
وز چهره خورشید برانگیزد دود
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۰۹ - تا هجر تو داغ دل ریشم فرمود
تا هجر تو داغ دل ریشم فرمود
درد دلم افزونتر از آنست که بود
در صبر زدم دست و نمی دارد سود
بر حال چنین دلی بباید بخشود
مجد همگر : رباعیات
شماره ۴۱۰ - آن دل که به دوری تو خرسند بود
آن دل که به دوری تو خرسند بود
بنگر که بر او بار بلا چند بود
نومیدی و کینه و بریدن سخت است
زآنجا که امید مهر و پیوند بود