تعداد ۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۷ - یار ما دلدار ما، عالم اسرار ما
یار ما دلدار ما، عالم اسرار ما
یوسف دیدار ما، رونق بازار ما
بر دم امسال ما، عاشق آمد پار ما
مفلسانیم و تویی، گنج ما دینار ما
کاهلانیم و تویی، حج ما پیکار ما
خفتگانیم و تویی، دولت بیدار ما
خستگانیم و تویی، مرهم بیمار ما
ما خرابیم و تویی، از کرم معمار ما
دوش گفتم عشق را ای شه عیار ما
سر مکش منکر مشو، برده‌یی دستار ما
پس جوابم داد او کز تو است این کار ما
هر چه گویی وادهد چون صدا، کهسار ما
گفتمش خود ما کهیم این صدا گفتار ما
زان که که را اختیار نبود ای مختار ما
گفت بشنو اولا، شمه‌یی ز اسرار ما
هر ستوری لاغری، کی کشاند بار ما؟
گفتمش از ما ببر، زحمت اخبار ما
بلبلی، مستی بکن، هم ز بوتیمار ما
هستی تو فخر ما هستی ما عار ما
احمد و صدیق بین، در دل چون غار ما
می‌ننوشد هر میی، مست دردی خوار ما
خور ز دست شه خورد، مرغ خوش منقار ما
چون بخسپد در لحد، قالب مردار ما
رسته گردد زین قفص، طوطی طیار ما
خود شناسد جای خود، مرغ زیرکسار ما
بعد ما پیدا کنی، در زمین آثار ما
گر به بستان بی‌توایم، خار شد گلزار ما
ور به زندان با توایم، گل بروید خار ما
گر در آتش با توایم، نور گردد نار ما
ور به جنت بی‌توایم، نار شد انوار ما
از تو شد باز سپید، زاغ ما و سار ما
بس کن و دیگر مگو، کین بود گفتار ما
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۸۶ - من کجا بودم عجب،‌‌ بی‌تو این چندین زمان
من کجا بودم عجب،‌‌ بی‌تو این چندین زمان
در پی تو همچو تیر، در کف تو چون کمان
تو مرا دستور ده تا بگویم حال ده
گر چه ازرق پوش شد شیخ ما چون آسمان
برگشا این پرده را، تازه کن پژمرده را
تا رود خاکی به خاک، تا روان گردد روان
من کجا بودم عجب، غایب از سلطان خویش
ساعتی ترسان چو دزد، ساعتی چون پاسبان
گه اسیر چار و پنج، گه میان گنج و رنج
سود من‌‌ بی‌روی تو بد زیان اندر زیان
ور تو ای استاسرا، متهم داری مرا
روی زرد و چشم تر، می‌دهد از دل نشان
رحم را سیلاب برد یا نکوکاری بمرد؟
ای زده تیر جفا، ای کمان کرده نهان
ای همه کردی، ولی برنگشت از تو دلی
ای جفا و جور تو به ز لطف دیگران
باری این دم رسته‌‌ام، ‌‌با تو درپیوسته ام
ای سبک روح جهان درده آن رطل گران
واخرم یکبارگی، از غم و بیچارگی
سیرم از غم خوارگی، منت غم خوارگان
مست جام حق شوم، فانی مطلق شوم
پر برآرم در عدم، برپرم در لامکان
جان بر جانان رود، گوش و هوشم نشنود
بینی هر قلتبوز و چربک هر قلتبان
همچو ذره مر مرا رقص باره کرده‌یی
پای کوبان پای کوب جان دهم، ای جان جان
ای عجب گویم دگر باقیات این خبر؟
نی، خمش کردم تو گوی مطرب شیرین زبان
اقتلونی یا ثقات، ان فی قتلی حیات
و الحیات فی الممات، فی صبابات الحسان
قد هدانا ربنا من سقام طبنا
قد قضی ما فاتنا، نعم هذا المستعان
اقچلر در گزلری خوش نشان اول قشلری
الدرریز سو اری کمدر اول الپ ارسلان
نورکم فی ناظری، حسنکم فی خاطری
ان ربی ناصری، رب زد هذا القرآن
دب طیف فی الحشا، نعم ماش قد مشا
قد سقانا ما یشا، فی کوس کالجفان
ارفضوا هذا الفراق و اکرموا بالاعتناق
و ارغبوا فی الاتفاق، و افتحوا باب الجنان
وقت عشرت هر کسی گوشهٔ خلوت رود
عشرت و شرب مرا می‌نباید شد نهان
از کف این نیک بخت، می‌خورم همچون درخت
ورنه من سرسبز چون می‌روم مست و جوان
چون سنان است این غزل، در دل و جان دغل
بیشتر شد، عیب نیست این درازی در سنان
فاعلاتن فاعلات فاعلاتن فاعلات
شمس تبریزی تویی هم شه و هم ترجمان
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۰۹ - کالی تیشی آیانسو، ای افندی چلبی
کالی تیشی آیانسو، ای افندی چلبی
نیم شب بر بام مایی، تا که را می‌طلبی
گه سیه پوش و عصا، که منم کالویروس
گه عمامه و نیزه‌یی، که غریبم عربی
هرچه هستی ای امیر، سخت مستی شیرگیر
هر زبان خواهی بگو، خسروا، شیرین لبی
ارتمی آغاپسو، کایکاپر ترا
نور حقی یا حقی، یا فرشته یا نبی
چون غم دل می‌خورم، رحم بر دل می‌برم
کی دل مسکین، چرا در چنین تاب و تبی؟
دل‌‌ همی‌گوید که تو از کجا، من از کجا؟
من دلم، تو قالبی، رو‌‌ همی‌کن قالبی
پوست‌‌ها را رنگ‌ها، مغزها را ذوق‌ها
پوست‌‌ها با مغزها کی کند هم مذهبی؟
کالی میرا لییری، پوستن کالاستن
شب شما را روز شد، نیست شب‌‌ها را شبی
اشکلفیس چلپی، انپا پیسوایلادو
سردهی کن لحظه‌یی، زان که شیرین مشربی
من خمش کردم، مرا‌ بی‌زبان تعلیم ده
آنچ ازو لرزد دل مشرقی و مغربی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۹۷ - سیدی ایم هو کی، خذ یدی ایم هو کی
سیدی ایم هو کی، خذ یدی ایم هو کی
ارنی وجهک ساعة، نقتدی ایم هو کی
من ردا اکرامکم، نرتدی ایم هو کی
فی سناسیمائکم نهتدی، ایم هو کی
خوش بود از جام تو،‌‌ بی‌خودی ایم هو کی
در صبوح از نقل تو، نغتدی ایم هو کی
همچو مه در شهرها، شاهدی ایم هو کی
از همه بیندت، مقتدی ایم هو کی
حاضر و آواره را مسندی ایم هو کی
کعبه وار آفاق را مسجدی ایم هو کی
برد عشقت از دلم زاهدی ایم هو کی
اسکتوا ذاک الخیال، قایدی ایم هو کی
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی سید الشهداء علیه السلام
شمارهٔ ۱۶ - نوحه خطاب به حضرت ولی عصر علیه السلام
یا امام العصر یا ابن الطاهری الطیبین
یا ولی المؤمنین
شور محشر را عیان با دیده حق بین ببین
یا ولی المؤمنین
عترت خیر الوری را بنگر اندر کربلا
دشت پر رنج و بلا
بین مقتول و مأسور بأیدی الظالمین
یا ولی المؤمنین
حرمه الرحمن أضحت فی انتهاک و انتهاک
أحسن الله عزاک
بسکه خون حق بنا حق ریخت در آن سرزمین
یا ولی المؤمنین
از حضیض خاک شد تا اوج گردون موج خون
آسمان شد لاله گون
فاستبانت حمره من قبل ما کادت تبین
یا ولی المؤمنین
أمست الغبراء حمری لدماء سائلات
من نحور زاکیات
شد پر از خون دامن صحرا و ما را آستین
یا ولی المؤمنین
از سموم کین خزان شد گلشن آل رسول
روضۀ قدس بتول
و علی الاغصان للو رقاء نوح و أنین
یا ولی المؤمنین
لهف نفسی قامت الساعه وانشق القمر
حین وافاء الحجر
رنگ خون بنشست بر آئینۀ غیب مبین
یا ولی المؤمنین
سهم کین اندر مقام قاب قوسین کرد جای
یا که در عرش خدای
فهوی لله شکراً و هو مقطوع الوتین
یا ولی المؤمنین
لست أنساء سریعاً و هو مغشی علیه
إذ أتی الشمر إلیه
برد آن ملحد سر از سر دفتر ایمان و دین
یا ولی المؤمنین
سر ز گنج معرفت برداشت آن افعی صفت
با کمال معرفت
لم یراقب فیه جبار السما ذات اللعین
یا ولی المؤمنین
و نعاه بعد ما ناغاه دهراً جبرئیل:
قتل السبط الأصیل
جان جانان کرد جان قربانی جان آفرین
یا ولی المؤمنین
بحر مواج بقا، سرچشمۀ آب حیات
بر لب شط فرات
لم یذق حتی قضی من بارد الماء المعین
یا ولی المؤمنین
و لقد أمسی سلیباً و هو من علیا نزار
فاکتسی ثوب الفخار
کرد در بر جامه ای از خون حلق نازنین
یا ولی المؤمنین
روح قرآن معنی تورات و انجیل و زبور
گشت پامال ستور
یاله صدراً حوی أسرار رب العالمین!
یا ولی المؤمنین
أشرقت شمس الهدی من مطلع الرمح الطویل
یا له رزه جلیل
عالم تکوین شده پر نور از آن ماه جبین
یا ولی المؤمنین
کوکب دری و مصباح ازل مشکوه نور
سر زد از کنج تنور
فانثنی رأس العلی ذلاله و هو حزین
یا ولی المؤمنین
فی خباء لم یخب وفاده عند الوفود
أضرموا نارالحقود
شعلۀ او زد علم بر قبۀ عرش برین
یا ولی المؤمنین
کعبۀ توحید شد پامال جمعی پیل مست
یا گروهی بت پرست
فاستحلوا و استبا حواثقل خیر المرسلین
یا ولی المؤمنین
أبرزت أسری بنات الوحی ربات الخدور
حسر احُری الصدور
همنشین ناله و همراه آه آتشین
یا ولی المؤمنین
بانوان ملک یثرب رهسپار شام شوم
همچو سبی ترک و روم
ناوبات باکیات خلف زین العابدین
یا ولی المؤمنین
قائد الاسلام امسی فی قیود من حدید
و هو یُهدی لیزید
شاهباز اوج وحدت شد بدام مشرکین
یا ولی المؤمنین
ای امام منتظر ای شهسوار نشأتین
یا لثارات الحسین
سیدی قم، فمتی تشفی صدور المسلمین؟
یا ولی المؤمنین