تعداد ۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۱ - تو چنین نبودی، تو چنین چرایی؟
تو چنین نبودی، تو چنین چرایی؟
چه کنی خصومت، چو ازان مایی؟
دل و جان غلامت، چو رسد سلامت
تو دو صد چنین را، صنما سزایی
تو قمرعذاری، تو دل بهاری
تو ملک نژادی، تو ملک لقایی
فلک از تو حارس، زحل از تو فارس
ز برای آن را که درین سرایی
دل خسته گشته، چو قدح شکسته
تو چو گم شدستی، تو چه ره نمایی؟
بده آن قدح را، بگشا فرح را
که غم کهن را تو بهین دوایی
دل و جان که باشد؟ دو جهان چه باشد؟
همه سهل باشد، تو عجب، کجایی؟
بگذار دستان، برسان به مستان
ز عطای سلطان، قدح عطایی
همگی امیدی، شکر سپیدی
چو مرا بدیدی، بکن آشنایی
شکری، نباتی، همگی حیاتی
طبق زکاتی، کرم خدایی
طرب جهانی، عجب قرانی
تو سماع جان را تر لایلایی
بزنی ز بالا، تر لایلالا
تو نه یک بلایی، تو دو صد بلایی
دل من ببردی، به کجا سپردی
نه جواب گویی، نه دهی رهایی
بفزا دغا را، بفریب ما را
بر توست عالم، همه روستایی
سر ما شکستی، سر خود ببستی
که خرف نگردد، ز چنین دغایی
به پلاس عوران، به عصای کوران
چه طمع ببستی؟ ز چه می‌ربایی؟
به طمع چنانی، به عطا جهانی
عجب از تو خیره، به عجب نمایی
خمش ای صفورا، بگذار او را
تو ز خویشتن گو، که چه کیمیایی؟
نه به اختیاری، همه اضطراری
تو به خود نگردی، تو چو آسیایی
تو یکی سبویی، چو اسیر جویی
جز جو چه جویی، چو ز جو برآیی؟
تو به خود چه سازی؟ که اسیر گازی
تو ز خود چه گویی؟ چو ز که صدایی
خمش ای ترانه، بجه از کرانه
که نوای جانی، همگی نوایی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۱۳ - نه ز عاقلانم، که ز من بگیری
نه ز عاقلانم، که ز من بگیری
خردم تو بردی، چه ز من بگیری
نخرم فلک را به دو حبه والله
من اگر حقیرم، نکنم حقیری
چو گشاده دستم، چو ز باده مستم
بده ای برادر، قدح فقیری
نه حیات خواهم، نه زکات خواهم
که اگر بمیرم، نکنم امیری
چو تو عقل داری، بگریز از من
هله دور از من، مکن این دلیری
وگر آشنایی، تو دو چشم مایی
کنمت غلامی، اگرم پذیری
چه شود محمد، که شبی نخسبی؟
طرب اندر آیی، نکنی زحیری؟
تو بیار ساقی، ز شراب باقی
که لطیف خویی، و شه شهیری
ز جفای مستان، نروی ز دستان
که لطیف کیشی، نه چو زخم تیری
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۲۹۲ - چکنم دلی را که ترا نباشد
چکنم دلی را که ترا نباشد
چکنم تنی را که بقا نباشد
بزمین زنم سر بفنا دهم جان
برهت سر و جان چو فدا نباشد
بروم در آتش اگرم برانی
که بسوزم آنرا که سزا نباشد
شکنم دو پا را برهت ار نپوید
ببرم دو دست ار بدعا نباشد
بکنم دو چشمی که ترا نبیند
نبود در و نور و ضیا نباشد
ببرم زبانرا چه نگویدت شکر
دو لبم به بندم چه ثنا نباشد
نخورم ز نانی که نه طاعت آرد
چکنم طعامی که غذا نباشد
بکجا برم تن نکشد چو بارت
بکجا برم جان چو فدا نباشد
دلم ار نسازد ببلای عشقت
سزد ار بسوزد چو سزا نباشد
بجفا بسوزم ببلا بسازم
که شنید عشقی که بلا نباشد
بجهنم آیم چو توئی در آنجا
نروم بجنت که لقا نباشد
لب فیض بندم ز حدیث اغیار
که حدث بود کان ز خدا نباشد