تو هم بنویس! مجموعه خودت رو بساز! افزودن مجموعه جدید
هنوز پشت لب هایش سبز نشده؛ اما انگار مدت هاست که منتظر مانده، چون زیر پاهایش علف سبز شده بود. هوای سردِ پاییز، از زمستانی سخت خبر می داد. پسرک کمی قدم می زد، چند قدم جلو می رفت و باز بر می گشت؛ به دیوار تکیه می داد و خیره به انتهای خیابان نگاه می کرد. تاریک نبود. اصلا چرا باید تاریک باشد. قصه هایی که در تاریکی و سرما رخ می دادند مربوط به سالهای دور است. آن زمان که هنوز خبری از برق رسانی و لامپ و پروژکتور نبود. حالا کسی برای نوشتن قصه های عاشقانه، منتظر مهتاب نمی ماند. هیچ چیز هم که نباشد، یک چراغ قوه که هست. از طرفی، این قصه که عاشقانه نیست. انتهای خیابان یک دکه ی روزنامه فروشی پیدا بود. از همان هایی که به غیر از روزنامه های توقیف نشده، هر چیز دیگری هم می فروشند. اگر اینطور نباشد اصلا دخل و خرجشان جور نمی شود؛ شب است و هنوز روزنامه های زیادی فروش نرفته اند. یک میدان هم هست. بزرگ و شلوغ. ماشین ها دور میدان دور می زنند. از بالا که به میدان نگاه کنی یک دایره ی نورانی بزرگ می بینی؛ چیزهایی به سرعت به دایره نزدیک می شوند و انگار تحت تاثیر نیروی جاذبه ی آن قرار می گیرند و یکباره گویی این جاذبه از بین می رود و هر کدام به سویی پَرت می شوند. آدم ها هم هستند. از دور که اینطور به نظر می رسند. خسته از کارِ روزانه، منتظر ایستاده اند تا با چیزی غیر از پاهای ناتوان به خانه برگردند. از دور که اینطور به نظر می رسند. خیلی عجیب است. انتهای خیابان شلوغ است اما حتی یک نفر هم از این خیابان عبور نمی کند. جز پیرمردی که لباسی شب نما به تن دارد و خیابان را آرام و با طمأنینه جارو می زند. هر چند پیرمرد کار بسیار مهمی انجام می دهد اما نقشی اساسی در این قصه ندارد. پسر جوان خیلی به او اهمیت نمی دهد. بعد از دو ساعت انتظار، به سمت دکه راه می افتد. یک سیگار خرید و گوشه ی لبش گذاشت. می خواست ناراحتی هایش را دود کند. نگاهی دوباره به نقشه ای که دستش بود انداخت. زیر نورِ دکه. خشکش زد. چند بار نقشه را چرخاند. به میدان نگاه کرد. خیابانِ آن سوی میدان را دید که مردم می روند و می آیند. باورش نمی شد. این چه مرضی بود که به جانش افتاده بود. نقشه را سر و ته گرفته بود. تمام این دو ساعت. خیابان آن سوی میدان… دیگر باید سیگار را روشن می کرد. خیلی نیاز داشت. وقتی فندک را بالا آورد تازه فهمید که سیگار را سر و ته روی لبش گذاشته است. «س.م.ط.بالا»
نوشته قبلی:جنگ آوار می شود روی سَرَت – روایتی خیالی از آغاز جنگی واقعی
نوشته بعدی:دنیای مجازی ؛ گاهی خیلی شور، گاهی بی نمک
این نوشته را بشنوید

این نوشته را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط نوشته با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.
مجموعه های دیگری از همین نویسنده
خودخواهی‌ها ۱۴۰۳/۱۲/۱۳
بسیاری از رفتارهای ناهنجار در جامعه ناشی از خودخواهی است، نه لزوماً بی‌شعوری. خودخواهی باعث می‌شود افراد منافع شخصی خود را بر مصالح جمعی ترجیح دهند، حتی اگر از عواقب منفی رفتار خود آگاه باشند. برای کاهش این رفتارها، تقویت مسئولیت‌پذیری، آموزش ارزش‌های اخلاقی و ایجاد تعادل بین منافع فردی و جمعی ضروری است.
در این مجموعه نمونه‌های خودخواهی در جامعه را ذکر می‌کنم.
خواستم شعر باشد ۱۴۰۳/۱۱/۷
گاهی اوقات نقشی در ذهنم می نشیند که دوست دارم آن را در قالب شعر بازگو کنم. اما نمی شود و این چنین در دفتر "خواستم شعر باشد" می نشیند.
نثر آبدار ۱۴۰۳/۱۱/۷
نثرهایی که آب دارند. گاهی برای نوشیدن و گاهی برای نیوشیدن. اینها نوشته های من هستند که گاهی با اندیشه حاصل شده اند و گاهی بی اندیشه.