هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه و عارفانه، بیانگر درد و رنج عاشق از جفا و بیوفایی معشوق است. شاعر از معشوق میخواهد که با او مهربان باشد و از جفا و بیمهری بپرهیزد. او از معشوق میخواهد که وفادار باشد و عهد خود را نشکند. شاعر همچنین از معشوق میخواهد که به او توجه کند و او را فراموش نکند.
رده سنی:
16+
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از عبارات و تشبیهات بهکار رفته در شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد.
غزل ۳۲۸ - ای شوخ دیده اسب جفا بیش زین مکن
ای شوخ دیده اسب جفا بیش زین مکن
ما را چو چشم خویش نژند و حزین مکن ۱
ای ماه روی بر سر ما هر زمان ز جور
چون دور آسمان دگری به گزین مکن ۲
مهری که خود نهادهای آن مهر بر مدار
مهری که خود نمودهای آن مهر کین مکن ۳
گه چون خدای حاجت ما ز آستان مساز
گه چون خلیفه نایب ما ز آستین مکن ۴
در خال و لب نگر سمر عز و دل مگوی
در زلف و رخ نگر سخن کفر و دین مکن ۵
از زلف تابدار نشان گمان مجوی
نوز روی شرم دار حدیث یقین مکن ۶
زلفت چو طوق گردن دیو لعین شدست
رخ چون چراغ حجرهٔ روحالامین مکن ۷
ای ما به روح تیر تو با ما سنان مباش
ای ما به تن کمان تو با ما کمین مکن ۸
خواهی که تا چو حلقه بمانیم بر درت
با ما چو حلقهدار لبان چون نگین مکن ۹
خواهی که لاله پاش نگردد دو چشم من
از روی خویش چشم خسان لاله چین مکن ۱۰
بنشانمان بر آتش و بر تیغ و زینهار
با هجر خویشمان نفسی همنشین مکن ۱۱
تو هم میی و هم شکری هان و هان بتا
از خود بترس و دیدهٔ ما را چو هین مکن ۱۲
ای از کمال و لطف و بزرگی بر آسمان
عهد و وفا و خدمت ما در زمین مکن ۱۳
مردی نه کودکی که زنی هر دم از تری
خود را چو کودکان و زنان نازنین مکن ۱۴
با تو وفا کنیم و تو با ما جفا کنی
با ما همی چو آن نکنی باری این مکن ۱۵
آخر ترا که گفت که در جام بیدلان
وقت علاج سرکه کن و انگبین مکن ۱۶
آخر ترا که گفت که با عاشقان خویش
نان گندمین بدار و سخن گندمین مکن ۱۷
آنان فسردهاند کشان پوستین کنی
ما را ز غم چو سوختهای پوستین مکن ۱۸
گر چه غریب و بی کس و درویش و عاجزم
ما را بپرس گه گهی آخر چنین مکن ۱۹
ای پیش تو سنایی گه یا و گه الف
او را به تیغ هجر چو نون و چو سین مکن ۲۰
ما را چو چشم خویش نژند و حزین مکن ۱
ای ماه روی بر سر ما هر زمان ز جور
چون دور آسمان دگری به گزین مکن ۲
مهری که خود نهادهای آن مهر بر مدار
مهری که خود نمودهای آن مهر کین مکن ۳
گه چون خدای حاجت ما ز آستان مساز
گه چون خلیفه نایب ما ز آستین مکن ۴
در خال و لب نگر سمر عز و دل مگوی
در زلف و رخ نگر سخن کفر و دین مکن ۵
از زلف تابدار نشان گمان مجوی
نوز روی شرم دار حدیث یقین مکن ۶
زلفت چو طوق گردن دیو لعین شدست
رخ چون چراغ حجرهٔ روحالامین مکن ۷
ای ما به روح تیر تو با ما سنان مباش
ای ما به تن کمان تو با ما کمین مکن ۸
خواهی که تا چو حلقه بمانیم بر درت
با ما چو حلقهدار لبان چون نگین مکن ۹
خواهی که لاله پاش نگردد دو چشم من
از روی خویش چشم خسان لاله چین مکن ۱۰
بنشانمان بر آتش و بر تیغ و زینهار
با هجر خویشمان نفسی همنشین مکن ۱۱
تو هم میی و هم شکری هان و هان بتا
از خود بترس و دیدهٔ ما را چو هین مکن ۱۲
ای از کمال و لطف و بزرگی بر آسمان
عهد و وفا و خدمت ما در زمین مکن ۱۳
مردی نه کودکی که زنی هر دم از تری
خود را چو کودکان و زنان نازنین مکن ۱۴
با تو وفا کنیم و تو با ما جفا کنی
با ما همی چو آن نکنی باری این مکن ۱۵
آخر ترا که گفت که در جام بیدلان
وقت علاج سرکه کن و انگبین مکن ۱۶
آخر ترا که گفت که با عاشقان خویش
نان گندمین بدار و سخن گندمین مکن ۱۷
آنان فسردهاند کشان پوستین کنی
ما را ز غم چو سوختهای پوستین مکن ۱۸
گر چه غریب و بی کس و درویش و عاجزم
ما را بپرس گه گهی آخر چنین مکن ۱۹
ای پیش تو سنایی گه یا و گه الف
او را به تیغ هجر چو نون و چو سین مکن ۲۰
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۲۰
۵۱۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۲۷ - ساقیا برخیز و می در جام کن
گوهر بعدی:غزل ۳۲۹ - جانا دل دشمنان حزین کن
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.