هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از عشق و فراق سخن میگوید و از بیتوجهی معشوق شکایت میکند. او از درد دوری و نبودن معشوق رنج میبرد و بیان میکند که عشق بر عقل او چیره شده است. شاعر همچنین از ناامیدی و بیقراری خود در زندگی میگوید و از این که روزگار بر او سخت گرفته است، شکایت میکند.
رده سنی:
16+
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. مفاهیمی مانند عشق، فراق، و تقابل عقل و عشق ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده و سنگین باشد.
غزل ۳۶۲ - مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام
تو مستریح و به افسوس میرود ایام ۱
شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر میبرند و روز به شام ۲
ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست
مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام ۳
به کام دل نفسی با تو التماس من است
بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام ۴
مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام ۵
چه دشمنی تو؟ که از عشق دست و شمشیرت
مطاوعت به گریزم نمیکنند اقدام ۶
ملامتم نکند هر که معرفت دارد
که عشق میبستاند ز دست عقل زمام ۷
مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام ۸
اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آیند ریزههای عظام ۹
بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت
گر این سخن برود در جهان نماند خام ۱۰
تو مستریح و به افسوس میرود ایام ۱
شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر میبرند و روز به شام ۲
ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست
مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام ۳
به کام دل نفسی با تو التماس من است
بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام ۴
مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام ۵
چه دشمنی تو؟ که از عشق دست و شمشیرت
مطاوعت به گریزم نمیکنند اقدام ۶
ملامتم نکند هر که معرفت دارد
که عشق میبستاند ز دست عقل زمام ۷
مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام ۸
اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آیند ریزههای عظام ۹
بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت
گر این سخن برود در جهان نماند خام ۱۰
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۰
۱۱۹۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۶۱ - ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام
گوهر بعدی:غزل ۳۶۳ - روزگاریست که سودازده روی توام
نظرها و حاشیه ها
۱۴۰۱/۹/۱۱ ۱۶:۴۶
ملامتم نکند هرکه معرفت دارد
که عشق می بستاند ز دست عقل زمام
یعنی کسی که عاشق شد،عشق عنان عقل ز کف او می رباید و اهل شناخت دیوانه را سرزنش نمی کنند.
۱۴۰۱/۹/۱۱ ۱۶:۴۲
مطاوعت به گریزم نمی کنند اقدام، یعنی پاهایم برای گریختن از من فرمان نمی پذیرند.
۱۴۰۱/۹/۱۱ ۱۶:۳۹
تو مستریح و به افسوس می رود ایام یعنی تو آسوده ای و روزگار من با حسرت می گذرد.