عبارات مورد جستجو در ۸ گوهر پیدا شد:
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۳ - می‌کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم
می‌کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم
خضر در ظلمات می‌گردد ز اسکندر جدا
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۵۸۹ - آن لاله و گل که بوستان ساخت همه
آن لاله و گل که بوستان ساخت همه
دانی ز کجا علم برافراخت همه
از بس که زمین سیر شد از خوردن خلق
هر خون که در و بود برانداخت همه
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۳۶ - در شکر ایادی شمس الدین رئیس
من که خاقانیم جفای وطن
برده‌ام وز جفا گریخته‌ام
از خسان چو سار شور انگیز
چون ملخ بر ملا گریخته‌ام
شاه بازم هوا گرفته بلی
کز کمین بلا گریخته‌ام
نه نه شهباز چه؟ که گنجشکم
کز دم اژدها گریخته‌ام
گرنه آزرده‌ام ز دست خسان
دست بر سر چرا گریخته‌ام
ترسم از قهر ناخدا ترسان
لاجرم در خدا گریخته‌ام
از کمین کمان کشان قضا
در حصار رضا گریخته‌ام
من ز ارجیش ز ابر دست رئیس
وقت سیل سخا گریخته‌ام
آن نه سیل است چیست طوفان است
پس ز طوفان سرا گریخته‌ام
الغریق الغریق می‌گویم
ز آن چناند سیل تا گریخته‌ام
گر همه کس ز منع بگریزد
منم آن کز عطا گریخته‌ام
رضی‌الدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۴۰ - خاکم که به هیچ کس گذارم نبود
خاکم که به هیچ کس گذارم نبود
آبم که به هیچ کس مدارم نبود
بادم که به هیچ جا قرارم نبود
نارم که ز سوختن کنارم نبود
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۱۷۴ - محبوس آسمان چه پروبال واکند
محبوس آسمان چه پروبال واکند
در زیر سنگ سبزه چه نشو ونما کند
از بس درشت می رود این توسن فلک
وقت است بند بند من از هم جدا کند
انجام کار ما و غم یار روشن است
یک شمع بی زبان چه به چندین صبا کند
سر رشته حیات چو از دست رفت رفت
زلف ترا ز دست کسی چون رها کند
نسبت به مد شکوه ما زلف نارساست
عمر خضر به شکوه ما کی وفا کند
باد خزان که خار به چشمش شکسته باد
فرصت نداد غنچه ما چشم واکند
زودآ که در قلمرو شهرت علم شود
هرکس سخن به طرز تو صائب اداکند
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۳۷ - گر به کمند زلف تو من نه چنین اسیرمی
گر به کمند زلف تو من نه چنین اسیرمی
کی به کمند ابرویت خسته زخم تیرمی
هست یقین چو مردنم، از غم دوریش مکش
باری اگر بمیرمی، در قدم تو میرمی
بودم اسیر کافران وقتی و در فراق تو
در هوسم که این زمان کاش همان اسیرمی
پند دهند کز بتان چشم ببند جان من
باز کشید تا مگر بند کسی پذیرمی
ترک سخن بگو که شدملک جهان از آن من
آه که تنگ در برت یک شب اگر بگیرمی
طعنه زنی که خسروا، ملک جهان ستانمی
گر به ولایت سخن مثل تو بی نظیرمی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۱۲ - دیوانه، عاقلانه به هامون گریخته ست
دیوانه، عاقلانه به هامون گریخته ست
یعنی ز بیم خلق، به گردون گریخته ست
صیدی که بوی خون شنود، رام کی شود؟
خوبم ز دام دیدهٔ پرخون گریخته ست
احمد شاملو : در آستانه
خلاصه‌ی احوال
چیزی به جا نماند
حتا
که نفرینی
بدرقه‌ی راهم کند.

با اذانِ بی‌هنگامِ پدر
به جهان آمدم
در دستانِ ماماچه‌پلیدک
که قضا را
وضو ساخته بود.

هوا را مصرف کردم
اقیانوس را مصرف کردم
سیاره را مصرف کردم
خدا را مصرف کردم
و لعنت شدن را، بر جای،
چیزی به جای بِنَماندم.

۴ آبانِ ۱۳۷۱