عبارات مورد جستجو در ۶ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۹۱ - ای هفت دریا گوهر عطا کن
ای هفت دریا گوهر عطا کن
وین مس‌‌ها را پرکیمیا کن
ای شمع مستان، وی سرو بستان
تا کی ز دستان؟ آخر وفا کن
بگریست بر ما، هر سنگ خارا
این درد ما را، جانا دوا کن
ای خشم کرده، دیدار برده
این ماجرا را یک دم رها کن
احسان و مردی، بسیار کردی
آن مردمی را اکنون دو تا کن
ای خوب مذهب، ای ماه و کوکب
در ظلمت شب چون مه سخا کن
درد قدیمی، رنج سقیمی
گرد یتیمی، از ما جدا کن
گر در نعیمم، در زر و سیمم
بی‌تو یتیمم، درمان ما کن
من لب ببستم، درغم نشستم
بگشای دستم، قصد لقا کن
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۸۳ - تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی
جان منی و یار من دولت پایدار من
باغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی؟
یا جهت ستیز من یا جهت گریز من
وقت نبات ریز من وعده و امتحان دهی
عود که جود می‌کند بهر تو دود می‌کند
شیر سجود می‌کند چون به سگ استخوان دهی
برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من
پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی
عقل و خرد فقیر تو پرورشش ز شیر تو
چون نشود ز تیر تو آن که بدو کمان دهی؟
در دو جهان بننگرد آن که بدو تو بنگری
خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی
جمله تن شکر شود هر که بدو شکر دهی
لقمه کند دو کون را آن که تواش دهان دهی
گشتم جمله شهرها نیست شکر مگر تو را
با تو مکیس چون کنم گر تو شکر گران دهی
گه بکشی گران دهی گه همه رایگان دهی
یک نفسی چنین دهی یک نفسی چنان دهی
مفخر مهر و مشتری در تبریز شمس دین
زنده شود دل قمر گر به قمر قران دهی
مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۳۹ - ای یار یگانه چند خسبی؟
ای یار یگانه چند خسبی؟
وی شاه زمانه چند خسبی؟
بر روزن توست بنده از کی
ای رونق خانه چند خسبی؟
ای کرده به زه کمان ابرو
برزن به نشانه،چند خسبی؟
افسانهٔ ما شنو که در عشق
گشتیم فسانه چند خسبی؟
ماییم چو میخ، سر نهاده
بر روی ستانه چند خسبی؟
گر خنب ببسته است، پیش آر
باقی شبانه،چند خسبی؟
درده قدح شراب و چون شمع
بنشین به میانه، چند خسبی؟
بشتاب مها که این شب قدر
آمد به کرانه چند خسبی؟
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۹ - گرچه قرب درگهت حدمن مهجور نیست
گرچه قرب درگهت حدمن مهجور نیست
گر به لطفم گه گهی نزدیک خوانی دور نیست
شمع مجلس در شب وصل تو سوزد من ز هجر
چون نسوزم کاین سعادت یک شبم مقدور نیست
با تو نزدیکان نمی‌گویند درد دوریم
آری آری تندرستان را غم رنجور نیست
حور می‌گفتم تو را خواندی سگ کوی خودم
سهو کردم جان من این مردمی در حور نیست
این که می‌سازیم بر خوان غمت با تلخ و شور
جز گناه طالع ناساز و بخت شور نیست
موکبت را دل چو با خود می‌برد ای افتاب
تن چرا در سایهٔ آن رایت منصور نیست
محتشم را محتشم گردان به اکسیر نظر
کان گدارا چون گدایان سیم و زر منظور نیست
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۰۸۷ - به مقدار تمنا داغ در دل جلوه گر باشد
به مقدار تمنا داغ در دل جلوه گر باشد
به قدر خار و خس در آتش سوزان شرر باشد
زسیلاب حوادث عارف از جا در نمی آید
کمند وحدت صاحبدلان موج خطر باشد
منه خشت اقامت بر زمین در عالم امکان
که چون ریگ روان اجزای عالم در سفر باشد
حقارت پیشه کن گر اعتبار از عشق می خواهی
که پیش پادشاهان مهر کوچک معتبر باشد
محبت بیشتر دلهای شاهان را به دام آرد
حباب و موج بحر عشق از تاج و کمر باشد
حواس جمع خواهی نازک اندامی به دست آور
که این اوراق را شیرازه از موی کمر باشد
شود ریحان تر خواب پریشان، گرد بالینش
ز اسباب جهان آن را که خشتی زیر سر باشد
به عقل ناقص خود داشتم امیدها صائب
ندانستم که دام مرغ زیرک سخت تر باشد
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۸۶ - ایضا له
ز وجود عام تو ای شاه شرع حاصل من
اگر نباشد بسیار اندکی باید
درین مقام که امروز جاه و دولت تست
ترا نظر بهمه عمرو و زیرکی باید
مرا ز کوی عتابی که نیستش سروبن
سوی قضای رضای تو میلکی باید
ز لطفها که ترا بر مخالفان خودست
مرا که مخلصم آخر ز صد یکی باید
ز نکبتی که مبادا، چوبی نصیب نیم
ز دولتی که فزون باد، چیزکی باید