عبارات مورد جستجو در ۱۳ گوهر پیدا شد:
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۳۲ - یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت
چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت
نعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد
شعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید
آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن
یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت
یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد
یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت
یا به پایش نقد جان بی‌گفتگو خواهم فشاند
یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت
یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد
یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت
یا لبانش را ز لب هم‌چون شکر خواهم مکید
یا میانش را به بر هم‌چون کمر خواهم گرفت
گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن
دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت
بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت
زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت
باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند
کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت
با سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشید
یا به رو دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت
گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکند
صد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرفت
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۳۵ - آمد آن رگ زن مسیح پرست
آمد آن رگ زن مسیح پرست
تیغ الماس گون گرفته به دست
کرسی افگند و بر نشست بر او
بازوی خواجهٔ عمید ببست
نیش درماند و گفت: «عز علی»
این چنین دست را نیابد خست
سر فرو برد و بوسه‌ای دادش
خون ببارید از دو دیده به طشت
شاه نعمت‌الله ولی : رباعیات
رباعی ۲۳۱ - بر خاک درش مست و خراب افتادم
بر خاک درش مست و خراب افتادم
همسایهٔ او در آفتاب افتادم
گفتــم که منـم که نـــور او می‌نگرم
کشتی بشکست و من در آب افتادم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۲۷۳ - یارب، غم آن سرو خرامان به که گویم؟
یارب، غم آن سرو خرامان به که گویم؟
دل نیست به دستم، سخن جان به که گویم؟
آه از دل من دود برآرد همه شب، آه
کاین سوختگی غم هجران به که گویم؟
افسانه من ناخوش و کس محرم آن نیست
اندک نبود، صبر فراوان به که گویم؟
خونابه پیدا همه بینند خود از چشم
احوال جگر خوردن پنهان به که گویم؟
دردی ست در این سینه که همدرد شناسند
بیدرد چو باور نکند، آن به که گویم؟
خوابش نگرم جان به لب آمد که برون ده
من نیم شب آن خواب پریشان به که گویم؟
دشنام دهد دشمن دشمن و تشنیع زند دوست
چندین شنوم از که و چندان به که گویم؟
من قصه دهم شرح و ز مستی ننهد گوش
آن زودکش دیر پشیمان، به که گویم؟
بلبل بکند ناله چو خسرو به سحرگاه
چون نشنود آن سرو خرامان، به که گویم؟
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۶۲ - آخر ای نامهربان فریادرس
آخر ای نامهربان فریادرس
بیش از پیشم مران فریادرس
در کنارم آی بر خونم کمر
چند بندی بر میان فریادرس
سوختم آبی بر آتش زن بیا
یک‌دم آخر یک زمان فریادرس
چون رکابم چند داری پای مال
بازکش یک‌دم عنان فریادرس
چند کوشم تا بپوشم راز دل
آشکارا شد نهان فریادرس
تا نباید خواست از دستور داد
از فراقم ده امان فریادرس
هرگزم فریاد اگر خواهی رسید
آمد اکنون وقت آن فریادرس
گر نزاری را بدین زاری نیی
پس که رایی در جهان فریادرس
عارف قزوینی : تصنیفها
شماره ۸ - نه قدرت که با وی نشینم
نه قدرت که با وی نشینم
نه طاقت که جز وی ببینم
شده است آفت عقل و دینم
ای دلارا، سروبالا
کار عاشقم چه بالا گرفته
بر سر من جنون جا گرفته
جای عقل عشق یک جا گرفته
جای عقل عشق یک جا گرفته
آفت تن، فتنۀ جان
رهزن دین، دزد ایمان
ترک چشمت نی ز پنهان
آشکار، آشکار (آشکار) ای نگارا
خانۀ دل به یغما گرفته
خانۀ دل به یغما گرفته
سوزم از سوز دل ریش
خندم از بخت بد خویش
گریم از دست بداندیش
خواهمش بینم کم و بیش
گریه راه تماشا گرفته
گریه راه تماشا گرفته
***
***
به صبح رخ همچون شب تار
ز مو ریختی مشک تاتار
درازی و تاریکی ای یار
ای پری روی عنبرین موی
زلف از شام یلدا گرفته
کارم آشفتگی ها گرفته
عشقت اندر سراپا گرفته
عشقت اندر سراپا گرفته
چشم مستت همچو چنگیز
ترک خونخوار است و خونریز
گشته با خلقی دلاویز، زینهار، زینهار، (زینهار) ای نگارا
آتش فتنه، بالا گرفته
آتش فتنه، بالا گرفته
بر دل ریشم مزن نیش
ز آه مظلومان بیندیش
کن حذر از آه درویش
گوئیت دل ای جفاکیش
سختی از سنگ خارا گرفته
سختی از سنگ خارا گرفته
***
***
ز عشق تو ای شوخ شنگول
شد عقلم چو سلطان معزول
چه خوش خورد از اجنبی گول
یار مقبول، عقل معزول
قدرت عشق عجب پا گرفته
دشت و کهسار و صحرا گرفته
همچو مشروطه دنیا گرفته
همچو مشروطه دنیا گرفته
آفت تن، فتنۀ جان
رهزن دین، دزد ایمان
ترک چشمت نی ز پنهان
آشکار، آشاکار (آشکار) ای نگارا
خانۀ دل به یغما گرفته
خانۀ دل به یغما گرفته
سوزم از سوز دل ریش
خندم از بخت بد خویش
گریم از دست بداندیش
خواهمش بینم کم و بیش
گریه راه تماشا گرفته
گریه راه تماشا گرفته
***
***
تو سلطان قدرت نمائی
مکن جان من، با گدائی
چو عارف تو زورآزمایی
شوخ و مهوش ای پری وش
کو به کوی تو مأوا گرفته
ترک دنیا و عقبی گرفته
با غمت خانه یک جا گرفته
با غمت خانه یک جا گرفته
چشم مستت همچو چنگیز
ترک خونخوار است و خون ریز
گشته با خلقی دلاویز، زینهار، زینهار، (زینهار) ای نگارا
آتش فتنه بالا گرفته
آتش فتنه بالا گرفته
بر دل ریشم مزن نیش
ز آه مظلومان بیندیش
کن حذر از آه درویش
گوئیت دل ای جفاکیش
سختی از سنگ خارا گرفته
سختی از سنگ خارا گرفته
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۳۴ - دلم تا چند از شرم نگاهی مضطرب گردد
دلم تا چند از شرم نگاهی مضطرب گردد
همان بهتر که پیش دادخواهی مضطرب گردد
خوشا بزمی که از جوش دل آهی مضطرب گردد
نگاهی مضطرب گردد نگاهی مضطرب گردد؟
فسردن سوخت خون نا امیدی در رگ جانم
خوشا آن دل کز امید نگاهی مضطرب گردد
نسب از کوره سیماب دارد خاطر عاشق
بسوزد هر دو عالم را چو آهی مضطرب گردد
طبیبم گر تو باشی روز و شب از درد می خواهم
که نبض ناتوان من الهی مضطرب گردد
پشیمانی بدل کرد آنکه کوه صبر مستان را
الهی مضطرب گردد الهی مضطرب گردد
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۸ - نگارینا دل پر درد من بین
نگارینا دل پر درد من بین
دل پر درد غم پرورد من بین
سوارا در پیت افتاده گردم
نگاهی از قفا کن گرد من بین
ره آوردم بجز دست تهی نیست
کرم فرما و راه آورد من بین
مرا در گوشه غم فرد بنگر
نگارینا رقیبان گرد من بین
طبیب از درد هجرانش نمردم
بیا حال دل بی درد من بین
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۳۱ - قم هات با عز الملح
قم هات با عز الملح
صرفا سلافا فی القدح
کز باده می زاید فرح
در سینه غمگین من
من رقدة السکر انتبه
فاطلب زجاجا واسق به
بستان ز من عقل و بده
داد دل مسکین من
یا بدر دام الخیر لک
ارحم کئیبا قد هلک
تا کی کند هجرت نمک
در چشم عالم بین من
لا تحترق منی الجنان
لا تبل نفسی بالهوان
کانصاف سلطان ارسلان
از تو بخواهد کین من
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۹۹ - مسلمانی جالوت یهودی و شهادتش دریاری سرامام شهید(ع)
بدآنجا و آن گفتگو را شنید
بگفتا بدان زشت روی پلید
که ای میر این سر بگو زان کیست
مر این پیر را یاری از بهر چیست
بگفتا یکی بود ز اسلامیان
که بر بسته بد پاس دین را میان
همیخواست گردد در اسلام، شاه
ولیکن نبود اندر این پایگاه
به سوی عراق آمد او از حجاز
که سازد درآنجا در فتنه باز
به جنگش برفتند اسلامیان
ببردند آن فتنه را از میان
بپرسید کاین مرد را در عرب
بدی از کدامین قبیله نسب
بگفتا که او بد قریشی نژاد
پسر دختر احمد (ص) پاکزاد
بگفت احمد (ص) آنست کورا شما
بدانید پیغمبر رهنما
بگفت آری و روی درهم کشید
یهودی چو آن پاسخ از وی شنید
برآشفت کای ابله این کار چیست
شما را به خود زار باید گریست
تو خود گویی این سبط پیغمبر است
به سبط پیمبرکی این درخور است
نیندیشی آخر که روز شمار
کند ازتو خود نخواهی آن شهریار
ز من تا به داوود هفتاد پشت
گذشته است در این جهان درشت
یهودان که هستند دراین جهان
فشانند در راه من مال و جان
رسول شما نیست بیش از دو روز
رفته است زین گیتی مرد سوز
شما می بریدش ز فرزند سر
نگر تا چه دارد مر این کشته بر
یزید از سخن های او گشت تیز
بگفتا دگر آب خود را مریز
نمی کرد اندرز اگر مصطفی (ص)
که با ذمیان زشت باشد جفا
چو ایشان پناهندگان من اند
ز بدها همی در امان من اند
هر آنکس که آرد بدیشان زیان
من از بهر کینش ببندم میان
بفرمودمی تازنندت به دار
نمایند اندام تو پاره پار
چو بشنید جالوت گفت ای دریغ
که پنهان شد آن ماه در زیر میغ
چنین پاک پیغمبر مهربان
که بردشمن خود نخواهد زیان
روا کی بود دوستانش زکین
نمایند با زاده گانش چنین
کسی کو ز بهر پناهنده اش
شود دشمن مرد خواهنده اش
ببین تا به آن کس چه خواهد نمود
که از خاندانش برآورد دود
زگفتار او شد فزون خشم وی
جهان تیره گردید در چشم وی
خروشید و گفتا به دژخیم زود
ازین موسوی خودروان کن چو رود
جهودی چنین در جهان گو مباد
که ناموس شاهان دهد او به باد
چو جالوت بشنید گفتار او
به سوی سر شاه دین کرد رو
بگفت ای سر مادر انس و جان
برآنم که تو زنده هستی به جان
همین دم گواهی به پیش نیا
همان سرور و مهتر انبیا
که من دین او برگزیدم کنون
ندانم جز او سوی حق رهنمون
یزید این چه بشنید گفت ای یهود
ترا زین مسلمان شدن نیست سود
مرا کشتنت گشت آسان کنون
که از ذمیان نامت آمد برون
بدوگفت آن نو مسلمان که من
نیم بهتر از پور شاه زمن
چو اوگشت ازچون تو بی دین شهید
من ار کشته گردم چه باک ای یزید
زگفتار او مرد بد روزگار
بپیچید برخویش مانند مار
بگفتا که تا خون او ریختند
همه خاک با خونش آمیختند
فرستاده ای را ز شاه فرنگ
درآنجای بد رفت از روی رنگ
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفه‌نگاری‌ها
شمارهٔ ۸۲ - برق آه
جانا!مکش به قتل من بی گناه تیغ
بر قتل بی گنه، نکشد پادشاه تیغ
آلوده تیغت ارشود ازخون بی گناه
آن بی گناه را شود آخر گواه تیغ
باشد نگاه تیز تو از تیغ تیزتر
هر دم زنی به پیکرم از هر نگاه تیغ
جان می کنم سپر به دم تیغ تیز تو
دانم اگر زنی به من بی پناه تیغ
ترسم چو آوری تو زبالا به زیر تیغ
از برق آه من شکند نیم راه تیغ
تیغت شکافت کوه و، تن من چو برگ کاه
جانا! عبث مزن تو به این برگ کاه تیغ
اول مرا بخوان و بکش تیغ از میان
ترسم به دیگری زنی از اشتباه تیغ
امشب لبم ز لعل لبت کی جدا شود
تا آفتاب بر نکشد صبحگاه تیغ
«ترکی» به دادخواهی اگر آیدت به پیش
ای پادشه! مکش به رخ دادخواه تیغ
احمد شاملو : مرثیه‌های خاک
هملت
بودن
یا نبودن...

بحث در این نیست
وسوسه این است.



شرابِ زهرآلوده به جام و
شمشیرِ به‌زهر آب‌دیده
در کفِ دشمن. ــ
همه چیزی
از پیش
روشن است و حساب‌شده
و پرده
در لحظه‌ی معلوم
فرو خواهد افتاد.

پدرم مگر به باغِ جتسمانی خفته بود
که نقشِ من میراثِ اعتمادِ فریب‌کارِ اوست
و بسترِ فریبِ او
کامگاهِ عمویم!
[من این همه را
به‌ناگهان دریافتم،
با نیم‌نگاهی
از سرِ اتفاق
به نظّارگانِ تماشا]

اگر اعتماد
چون شیطانی دیگر
این هابیلِ دیگر را
به جتسمانی دیگر
به بی‌خبری لالا نگفته بود، ــ
خدا را
خدا را!



چه فریبی اما،
چه فریبی!
که آن که از پسِ پرده‌ی نیمرنگِ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی‌ِ فاجعه
آگاه است
و غمنامه‌ی مرا
پیشاپیش
حرف به حرف
بازمی‌شناسد.



در پسِ پرده‌ی نیمرنگِ تاریکی
چشم‌ها
نظاره‌ی دردِ مرا
سکه‌ها از سیم و زر پرداخته‌اند
تا از طرحِ آزادِ گریستن
در اختلالِ صدا و تنفسِ آن کس
که متظاهرانه
در حقیقت به‌تردید می‌نگرد
لذتی به کف آرند.

از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام
مرا و عموی مرا
به تساوی
در برابرِ خویش به کُرنش می‌خوانند،
هرچند رنجِ من ایشان را ندا درداده باشد که دیگر
کلادیوس
نه نامِ عمّ
که مفهومی‌ست عام.

و پرده...
در لحظه‌ی محتوم...



با این همه
از آن زمان که حقیقت
چون روحِ سرگردانِ بی‌آرامی بر من آشکاره شد
و گندِ جهان
چون دودِ مشعلی در صحنه‌های دروغین
منخرینِ مرا آزرد،
بحثی نه
که وسوسه‌یی‌ست این:

بودن
یا
نبودن.

۱۳۴۸

مهدی اخوان ثالث : زمستان
گرگ هار
گرگ هاری شده‌ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زدهٔ بی همه چیز
می‌دوم، برده ز هر باد گرو
چشم‌هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده‌ام، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعلهٔ چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم
آه، می‌ترسم، آه
آه، می‌ترسم از آن لحظهٔ پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم! آهوکم
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی
پس ازین درهٔ ژرف
جای خمیازهٔ جادو شدهٔ غار سیاه
پشت آن قلهٔ پوشیده ز برف
نیست چیزی، خبری
ور تو را گفتم چیز دگری هست، نبود
جز فریب دگری
من ازین غفلت معصوم تو، ای شعلهٔ پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم
منشین با من، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟
تو چه دانی که پس هر نگه سادهٔ من
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز
بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم! آهوکم
تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کارایم من
بی تو؟ چون مردهٔ چشم سیهت
منشین اما با من، منشین
تکیه بر من مکن، ای پردهٔ طناز حریر
که شراری شده‌ام
پوپکم! آهوکم
گرگ هاری شده‌ام