عبارات مورد جستجو در ۱۱۴ گوهر پیدا شد:
فخرالدین عراقی : رباعیات
رباعی ۳۶ - گردنده فلک دلیر و دیر است که هست
گردنده فلک دلیر و دیر است که هست
غرنده بسان شیر و دیر است که هست
یاران همه رفتند و نشد دیر تهی
ما نیز رویم دیر و دیر است که هست
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۳۱ - شدستم پیر و برنائی نمانده
شدستم پیر و برنائی نمانده
به تن توش و توانائی نمانده
به مو واجی برو آلاله ای چین
چرا چینم که بینائی نمانده
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۱۸ - زمانه ، پندی آزادوار داد مرا
زمانه ، پندی آزادوار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری، همه پندست
به روز نیک کسان، گفت: تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روز تو آرزومندست
زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه
کرا زبان نه به بندست پای دربندست
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۳۹ - نیز ابا نیکوان نمایدت جنگ فند
نیز ابا نیکوان نمایدت جنگ فند
لشکر فریادنی، خواسته‌نی سودمند
قند جداکن از وی، دور شو از زهر دند
هر چه به آخر بهست جان ترا آن پسند
رودکی : ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه
بخش ۶۱ - زد کلوخی بر هباک آن فزاک
زد کلوخی بر هباک آن فزاک
شد هباک او به کردار مغاک
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۷۴ - به هفت کشور تا شکر پنج و ده گویم
به هفت کشور تا شکر پنج و ده گویم
نبود خواهم ساکن دو روز در یک جای
دو پای دارم چار دگر بباید از آنک
به هفت کشور نتوان رسید بی‌شش پای
چنان زندگانی کن ای نیک رای
از آن پس که توفیق دادت خدای
که خایند ز اندوهت انگشت دست
چو اندر زمینت آید انگشت پای
مکن در جهان زندگانی چنانک
جهانی به مرگ تو دارند رای
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۱۱۴ - در عزل گوید
سرور عادیان سر غولان
آن که نبود به هیاتش دگری
وان بزرگ شترلبان که بود
پیش او صد نواله ماحضری
بودی او را برادر کوچک
دادی ار عوج را خدا پسری
قلب بسیار بوده رد عالم
لیک از وی نبوده قلب تری
خر دزدیده رنگ کرده فروخت
کس به این رنگ دیده دزد خری
سعدی : قطعات
شماره ۱۶۸ - سگی شکایت ایام بر کسی می‌کرد
سگی شکایت ایام بر کسی می‌کرد
نبینی‌ام که چه برگشته حال و مسکینم
نه آشیانه چو مرغان نه غله چون موران
قناعتم صفت و بردباری آیینم
هزار سنگ پریشان به یک نگه بخورم
که اوفتاده نبینی بر ابروان چینم
که در ریاضت و خلوت مقام من دارد؟
که جامه خواب کلوخست و سنگ بالینم
به لقمه‌ای که تناول کنم ز دست کسی
رواست گر بزند بعد از آن به زوبینم
گرم دهند خورم ورنه می‌روم آزاد
نه همچو آدمیان خشمناک بنشینم
چو گربه درنربایم ز دست مردم چیز
ور اوفتاده بود ریزه ریزه برچینم
مرا نه برگ زمستان نه عیش تابستان
کفایتست همین پوستین پارینم
به جای من که نشیند که در مقام رضا
برابر است گلستان و تل سرگینم
مرا که سیرت ازین جنس و خوی ازین صفتست
چه کرده‌ام که سزاوار سنگ و نفرینم؟
جواب داد کزین بیش نعت خویش مگوی
که خیره گشت ز صفت زبان تحسینم
همین دو خصلت ملعون کفایتست تو را
غریب دشمن و مردارخوار می‌بینم
انوری : مقطعات
شماره ۲۸۵ - چهار چیز همی خواهم از خدای ترا
چهار چیز همی خواهم از خدای ترا
بگویم ار تو بگویی که آن چهار چه چیز
به پات اندر خار و به دستت اندر مار
به ریشت اندر هار و به سبلت اندر تیز
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۲۳ - معما در مدح رشیدالدین
خرد دوش از من بپرسید و گفتا
که ای پیش نطق تو منطق فسانه
بگو چیست آن طرفه صیاد دلها
که از لفظ و معنیش دامست و دانه
دلم گفت خاموش تا من بگویم
که من حاکم عدلم اندر میانه
هوا و نفاق از میان برگرفتم
کلام رشید آن خداوند خانه
رشید اختیار زمانه است و طبعش
در این فن چو در زلف ژولیده شانه
قوی باشد اندر زمان تو الحق
که گردد کسی اختیار زمانه
زه تربیت بر کمانی نهادی
که آمد همه تیر او بر نشانه
بمانید با یکدگر تا جهان را
چهار آستانست و نه آسمانه
اوحدی مراغه‌ای : رباعیات
رباعی ۴۷ - شد درد بر پای فلک فرسایت
شد درد بر پای فلک فرسایت
تا عرضه کند سختی خود بر رایت
دارد طمع آنکه بگیری دستش
ورنه چه سگست او که بگیرد پایت؟
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۴۹ - زنهار مشو غره به بیباکی باز
زنهار مشو غره به بیباکی باز
زیرا که پری دارد از دولت باز
مرغی تو ولیک مرغ مسکین و مجاز
با باز شهنشاه تو شطرنج مباز
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۸۷ - شد کودکی و رفت جوانی ز جوان
شد کودکی و رفت جوانی ز جوان
روز پیری رسید بر پر ز جهان
هر مهمانرا سه روز باشد پیمان
ای خواجه سه روز شد تو بر خیز و بران
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۰۷ - بیخود باشی هزار رحمت بینی
بیخود باشی هزار رحمت بینی
با خود باشی هزار زحمت بینی
همچون فرعون ریش را شانه مکن
گر شانه کنی سزای سبلت بینی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۸۰ - دی بود چنان دولت و جان افروزی
دی بود چنان دولت و جان افروزی
و امروز چنین آتش عالم سوزی
افسوس که در دفتر ما دست خدا
آن را روزی نبشت این را روزی
عطار نیشابوری : بخش سوم
جواب پدر
پدر گفتش که فرزندست مطلوب
ولی وقتی که نبود مرد معیوب
کسی کو مبتدی باشد درین کار
گر آید هیچ فرزندش پدیدار
شود معیوب و پس مفعول گردد
ز سرّ معرفت معزول گردد
ترا گر دین ابراهیم باشد
بقربان پسر تعلیم باشد
عطار نیشابوری : بخش نوزدهم
الحکایه و التمثیل
زنی بد پارسا، شویش سفر کرد
نه شویی و نه برگی داشت در خورد
یکی گفتش بتنهایی و خواری
نه نانی نه زری چون می‌گذاری
زنش گفتا که تنها نیستم من
که اندر قربت مولیستم من
مرا بی شوی روزی به شود راست
که روزی خواره شد روزی ده اینجاست
تو ای مرد از زنی کم می‌نمایی
چنینی و آی تو در وا چرایی
زناشایست و شایست من و تو
بلاست این بیش وایست من و تو
عطار نیشابوری : باب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفرید
شماره ۷۲ - در واقعهای سخت عجب افتادم
در واقعهای سخت عجب افتادم
گه می مردم صریح و گه میزادم
دانی ز چه خاست این همه فریادم
کامد یادم آنچه نیاید یادم
عطار نیشابوری : باب بیست و چهارم:درآنكه مرگ لازم وروی زمین خاك رفتگانست
شماره ۸ - گر در کوهی مقیم و گر در دشتی
گر در کوهی مقیم و گر در دشتی
بر خاک گذشتگان مجاور گشتی
بر خاک تو بگذرند ناآمدگان
چندان که تو برگذشتگان بگذشتی
عطار نیشابوری : باب بیست و چهارم:درآنكه مرگ لازم وروی زمین خاك رفتگانست
شماره ۳۶ - پیش از من و تو پیر و جوانی بودست
پیش از من و تو پیر و جوانی بودست
اندوهگنی و شادمانی بودست
جرعه مفکن بر دهن خاک که خاک
خاک دهنی چو نقل دانی بودست