عبارات مورد جستجو در ۸ گوهر پیدا شد:
مولوی : دفتر چهارم
بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیهالسلام کی از پدر احوال پدر میپرسیدند میگفت آری دیدمش میآید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند میگفتند خود مژدهای داد این بیهوش شدن چیست
همچو پوران عزیز اندر گذر
آمده پرسان ز احوال پدر
گشته ایشان پیر و باباشان جوان
پس پدرشان پیش آمد ناگهان
پس بپرسیدند ازو کی رهگذر
از عزیر ما عجب داری خبر؟
که کسیمان گفت کامروز آن سند
بعد نومیدی ز بیرون میرسد
گفت آری بعد من خواهد رسید
آن یکی خوش شد چو این مژده شنید
بانگ میزد کی مبشر باش شاد
وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد
که چه جای مژده است ای خیرهسر
که در افتادیم در کان شکر
وهم را مژده است و پیش عقل نقد
زان که چشم وهم شد محجوب فقد
کافران را درد و مؤمن را بشیر
لیک نقد حال در چشم بصیر
زان که عاشق در دم نقداست مست
لاجرم از کفر و ایمان برتراست
کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست
کوست مغز و کفر و دین او را دو پوست
کفر قشر خشک رو بر تافته
باز ایمان قشر لذت یافته
قشرهای خشک را جا آتش است
قشر پیوسته به مغز جان خوش است
مغز خود از مرتبهی خوش برتراست
برتراست از خوش که لذت گستراست
این سخن پایان ندارد باز گرد
تا برآرد موسی ام از بحر گرد
درخور عقل عوام این گفته شد
از سخن باقی آن بنهفته شد
زر عقلت ریزه است ای متهم
بر قراضه مهر سکه چون نهم؟
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طم و رم
جمع باید کرد اجزا را به عشق
تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق
جو جوی چون جمع گردی ز اشتباه
پس توان زد بر تو سکهی پادشاه
ور ز مثقالی شوی افزون تو خام
از تو سازد شه یکی زرینه جام
پس برو هم نام و هم القاب شاه
باشد و هم صورتش ای وصل خواه
تا که معشوقت بود هم نان هم آب
هم چراغ و شاهد و نقل شراب
جمع کن خود را جماعت رحمت است
تا توانم با تو گفتن آنچه هست
زان که گفتن از برای باوریست
جان شرک از باوری حق بریست
جان قسمت گشته بر حشو فلک
در میان شصت سودا مشترک
پس خموشی به دهد او را ثبوت
پس جواب احمقان آمد سکوت
این همیدانم ولی مستی تن
میگشاید بیمراد من دهن
آن چنان کزعطسه و از خامیاز
این دهان گردد به ناخواه تو باز
آمده پرسان ز احوال پدر
گشته ایشان پیر و باباشان جوان
پس پدرشان پیش آمد ناگهان
پس بپرسیدند ازو کی رهگذر
از عزیر ما عجب داری خبر؟
که کسیمان گفت کامروز آن سند
بعد نومیدی ز بیرون میرسد
گفت آری بعد من خواهد رسید
آن یکی خوش شد چو این مژده شنید
بانگ میزد کی مبشر باش شاد
وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد
که چه جای مژده است ای خیرهسر
که در افتادیم در کان شکر
وهم را مژده است و پیش عقل نقد
زان که چشم وهم شد محجوب فقد
کافران را درد و مؤمن را بشیر
لیک نقد حال در چشم بصیر
زان که عاشق در دم نقداست مست
لاجرم از کفر و ایمان برتراست
کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست
کوست مغز و کفر و دین او را دو پوست
کفر قشر خشک رو بر تافته
باز ایمان قشر لذت یافته
قشرهای خشک را جا آتش است
قشر پیوسته به مغز جان خوش است
مغز خود از مرتبهی خوش برتراست
برتراست از خوش که لذت گستراست
این سخن پایان ندارد باز گرد
تا برآرد موسی ام از بحر گرد
درخور عقل عوام این گفته شد
از سخن باقی آن بنهفته شد
زر عقلت ریزه است ای متهم
بر قراضه مهر سکه چون نهم؟
عقل تو قسمت شده بر صد مهم
بر هزاران آرزو و طم و رم
جمع باید کرد اجزا را به عشق
تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق
جو جوی چون جمع گردی ز اشتباه
پس توان زد بر تو سکهی پادشاه
ور ز مثقالی شوی افزون تو خام
از تو سازد شه یکی زرینه جام
پس برو هم نام و هم القاب شاه
باشد و هم صورتش ای وصل خواه
تا که معشوقت بود هم نان هم آب
هم چراغ و شاهد و نقل شراب
جمع کن خود را جماعت رحمت است
تا توانم با تو گفتن آنچه هست
زان که گفتن از برای باوریست
جان شرک از باوری حق بریست
جان قسمت گشته بر حشو فلک
در میان شصت سودا مشترک
پس خموشی به دهد او را ثبوت
پس جواب احمقان آمد سکوت
این همیدانم ولی مستی تن
میگشاید بیمراد من دهن
آن چنان کزعطسه و از خامیاز
این دهان گردد به ناخواه تو باز
اقبال لاهوری : پیام مشرق
به یکی از صوفیه نوشته شد
هوس منزل لیلی نه تو داری و نه من
جگر گرمی صحرا نه تو داری و نه من
من جوان ساقی و تو پیر کهن میکده ئی
بزم ما تشنه و صهبا نه تو داری و نه من
دل و دین در گرو زهره وشان عجمی
آتش شوق سلیمی نه تو داری و نه من
خزفی بود که از ساحل دریا چیدیم
دانهٔ گوهر یکتا نه تو داری و نه من
دگر از یوسف گمگشته سخن نتوان گفت
تپش خون زلیخا نه تو داری و نه من
به که با نور چراغ ته دامان سازیم
طاقت جلوهٔ سینا نه تو داری و نه من
جگر گرمی صحرا نه تو داری و نه من
من جوان ساقی و تو پیر کهن میکده ئی
بزم ما تشنه و صهبا نه تو داری و نه من
دل و دین در گرو زهره وشان عجمی
آتش شوق سلیمی نه تو داری و نه من
خزفی بود که از ساحل دریا چیدیم
دانهٔ گوهر یکتا نه تو داری و نه من
دگر از یوسف گمگشته سخن نتوان گفت
تپش خون زلیخا نه تو داری و نه من
به که با نور چراغ ته دامان سازیم
طاقت جلوهٔ سینا نه تو داری و نه من
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۱۰۴۶ - تو کز سوزم نه ای واقف، دلت بر من نمی سوزد
تو کز سوزم نه ای واقف، دلت بر من نمی سوزد
مرا آنجا که جان سوزد، ترا دامن نمی سوزد
ز غیرت سوختم، جانا، چو در غیرم زدی آتش
تو آتش می زنی در غیر و غیر از من نمی سوزد
رخت کز دانه فلفل نهاده خال بر عارض
کدامین روز کان یک دانه صد خرمن نمی سوزد
نسازد دوست جز با دوست تا سوزد دل دشمن
تو چندین دوست می سوزی که کس دشمن نمی سوزد
مزن بی گریه، خسرو، دم، اگر از عشق می لافی
که مردم از چراغ دیده بی روغن نمی سوزد
مرا آنجا که جان سوزد، ترا دامن نمی سوزد
ز غیرت سوختم، جانا، چو در غیرم زدی آتش
تو آتش می زنی در غیر و غیر از من نمی سوزد
رخت کز دانه فلفل نهاده خال بر عارض
کدامین روز کان یک دانه صد خرمن نمی سوزد
نسازد دوست جز با دوست تا سوزد دل دشمن
تو چندین دوست می سوزی که کس دشمن نمی سوزد
مزن بی گریه، خسرو، دم، اگر از عشق می لافی
که مردم از چراغ دیده بی روغن نمی سوزد
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۳ - ترتیب دلایل هستی واجب تعالی نمودن و ترغیب به تامل در آن فرمودن
دلا تا کی درین کاخ مجازی
کنی مانند طفلان خاک بازی
تویی آن دست پرور مرغ گستاخ
که بودت آشیان بیرون ازین کاخ
چرا زان آشیان بیگانه گشتی
چو دونان جغد این ویرانه گشتی
بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک
بپر تا لنگر ایوان افلاک
ببین در رقص ازرق طیلسانان
ردای نور بر عالم فشانان
همه دور شباروزی گرفته
به مقصد راه فیروزی گرفته
ولی هر یک چو گوی از جنبش خاص
به چوگان ارادت گشته رقاص
یکی از غرب رو در شرق کرده
یکی در غرب کشتی غرق کرده
شده گرم از یکی هنگامه ی روز
یکی شب را شده هنگامه افروز
یکی حرف سعادت نقش بسته
یکی سر رشته ی دولت گسسته
چنان گرمند در منزل بریدن
کزین جنبش ندانند آرمیدن
ز رنج راهشان فرسودگی نی
میان را درد و پا را سودگی نه
چه داند کس که چندین در چه کارند
همه تن رو شده رو در که دارند
به هر دم تازه نقشی می نمایند
ولیکن نقشبندی را نشایند
عنان تا کی به دست شک سپاری
به هر یک روی «هذا ربی » آری
خلیل آسا در ملک یقین زن
نوای «لا احب الآفلین » زن
کم هر وهم و ترک هر شکی کن
رخ «وجهت وجهی » در یکی کن
یکی بین و یکی دان و یکی گوی
یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی
ز هر ذره بدو رویی و راهیست
بر اثبات وجود او گواهیست
بود نقش دل هر هوشمندی
که باید نقش ها را نقشبندی
به لوحی گر هزاران حرف پیداست
نیاید بی قلمزن یک الف راست
درین ویرانه نتوان یافت خشتی
برون از قالب نیکو سرشتی
به خشت از کلک انگشتان نوشته ست
که آن را دست دانایی سرشته ست
ز لوح خشت چون این حرف خوانی
ز حال خشت زن غافل نمانی
به عالم این همه مصنوع ظاهر
به صانع چون نه یی مشغول خاطر
چو دیدی کار رو در کارگر دار
قیاس کارگر از کار بردار
دم آخر کزان کس را گذر نیست
سر و کار تو جز با کارگر نیست
بدو آر از همه روی ارادت
و زو جو ختم کارت بر سعادت
کنی مانند طفلان خاک بازی
تویی آن دست پرور مرغ گستاخ
که بودت آشیان بیرون ازین کاخ
چرا زان آشیان بیگانه گشتی
چو دونان جغد این ویرانه گشتی
بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک
بپر تا لنگر ایوان افلاک
ببین در رقص ازرق طیلسانان
ردای نور بر عالم فشانان
همه دور شباروزی گرفته
به مقصد راه فیروزی گرفته
ولی هر یک چو گوی از جنبش خاص
به چوگان ارادت گشته رقاص
یکی از غرب رو در شرق کرده
یکی در غرب کشتی غرق کرده
شده گرم از یکی هنگامه ی روز
یکی شب را شده هنگامه افروز
یکی حرف سعادت نقش بسته
یکی سر رشته ی دولت گسسته
چنان گرمند در منزل بریدن
کزین جنبش ندانند آرمیدن
ز رنج راهشان فرسودگی نی
میان را درد و پا را سودگی نه
چه داند کس که چندین در چه کارند
همه تن رو شده رو در که دارند
به هر دم تازه نقشی می نمایند
ولیکن نقشبندی را نشایند
عنان تا کی به دست شک سپاری
به هر یک روی «هذا ربی » آری
خلیل آسا در ملک یقین زن
نوای «لا احب الآفلین » زن
کم هر وهم و ترک هر شکی کن
رخ «وجهت وجهی » در یکی کن
یکی بین و یکی دان و یکی گوی
یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی
ز هر ذره بدو رویی و راهیست
بر اثبات وجود او گواهیست
بود نقش دل هر هوشمندی
که باید نقش ها را نقشبندی
به لوحی گر هزاران حرف پیداست
نیاید بی قلمزن یک الف راست
درین ویرانه نتوان یافت خشتی
برون از قالب نیکو سرشتی
به خشت از کلک انگشتان نوشته ست
که آن را دست دانایی سرشته ست
ز لوح خشت چون این حرف خوانی
ز حال خشت زن غافل نمانی
به عالم این همه مصنوع ظاهر
به صانع چون نه یی مشغول خاطر
چو دیدی کار رو در کارگر دار
قیاس کارگر از کار بردار
دم آخر کزان کس را گذر نیست
سر و کار تو جز با کارگر نیست
بدو آر از همه روی ارادت
و زو جو ختم کارت بر سعادت
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۴۸۲ - اگر به جایِ تو ما را کسی دگر باشد
اگر به جایِ تو ما را کسی دگر باشد
به جز خیال نه ممکن بود اگر باشد
سری که در قدمت می رود به حکمِ قضا
دریغ نیست به دستِ من این قدر باشد
چو بالِ نسر بسوزد ز پرتوِ خورشید
اگر مقابل رویت جمالِ خور باشد
دل از نشیمنِ جان در هوایِ طلعتِ تو
سریع سیر تر از مرغِ تیز پر باشد
کنارِ وصل و به سد جان مضایقت هیهات
میانِ زنده دلان شیوۀ دگر باشد
کسی که هیچ نباشد نبیند الّا دوست
نظیرِ دوست ندارد گرش نظر باشد
به هرزه پس رویِ عقلِ مختصر نکند
مگر ز مرتبۀ عشق بی خبر باشد
به کویِ دوست مگر سخرۀ رقیب شود
به پیشِ تیرِ ملامت مگر سپر باشد
کلاه گوشۀ قدرس بر آفتاب رسد
سری که در قدمِ عشق پی سپر باشد
دگر به خانقهِ عارفان نیارامد
گرش به کویِ خراباتیان گذر باشد
نزاریا نبرد جان کس از تهمتنِ عشق
به عقل اگر همه دستان چو زالِ زر باشد
چه جایِ جان و دل است ای پسر که وقتِ شمار
دو کون در نظرِ دوست مختصر باشد
بکوش تا نشوی منعکس چون خودبینان
طریقِ عالمِ تسلیم پر خطر باشد
به جز خیال نه ممکن بود اگر باشد
سری که در قدمت می رود به حکمِ قضا
دریغ نیست به دستِ من این قدر باشد
چو بالِ نسر بسوزد ز پرتوِ خورشید
اگر مقابل رویت جمالِ خور باشد
دل از نشیمنِ جان در هوایِ طلعتِ تو
سریع سیر تر از مرغِ تیز پر باشد
کنارِ وصل و به سد جان مضایقت هیهات
میانِ زنده دلان شیوۀ دگر باشد
کسی که هیچ نباشد نبیند الّا دوست
نظیرِ دوست ندارد گرش نظر باشد
به هرزه پس رویِ عقلِ مختصر نکند
مگر ز مرتبۀ عشق بی خبر باشد
به کویِ دوست مگر سخرۀ رقیب شود
به پیشِ تیرِ ملامت مگر سپر باشد
کلاه گوشۀ قدرس بر آفتاب رسد
سری که در قدمِ عشق پی سپر باشد
دگر به خانقهِ عارفان نیارامد
گرش به کویِ خراباتیان گذر باشد
نزاریا نبرد جان کس از تهمتنِ عشق
به عقل اگر همه دستان چو زالِ زر باشد
چه جایِ جان و دل است ای پسر که وقتِ شمار
دو کون در نظرِ دوست مختصر باشد
بکوش تا نشوی منعکس چون خودبینان
طریقِ عالمِ تسلیم پر خطر باشد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۹۹ - در گلشن الست که نیرنگ برنداشت
در گلشن الست که نیرنگ برنداشت
هر گل که داشت بوی وفا رنگ برنداشت
جوش صلای عشق به هفت آسمان رسید
این شور را به غیر دل تنگ برنداشت
دل در بغل، به گرد دو عالم برآمدیم
یک کس به قصد شیشة ما سنگ برنداشت
در حیرتم ز بلبل تصویر از آنکه بود
لبریزِ ناله عمری و آهنگ برنداشت
میخواست پا به سنگ نیاید رونده را
راه دراز عشق که فرسنگ برنداشت
تردامنی ز جبهة دل نور غم برد
آیینهام ز کثرت غم زنگ برنداشت
ابرام صلح را به چه هموار کرده بود
نازک دلت که چاشنی جنگ برنداشت
فیّاض چون نبود لغتدان حرف عشق
همراه خویش بهر چه فرهنگ برنداشت!
هر گل که داشت بوی وفا رنگ برنداشت
جوش صلای عشق به هفت آسمان رسید
این شور را به غیر دل تنگ برنداشت
دل در بغل، به گرد دو عالم برآمدیم
یک کس به قصد شیشة ما سنگ برنداشت
در حیرتم ز بلبل تصویر از آنکه بود
لبریزِ ناله عمری و آهنگ برنداشت
میخواست پا به سنگ نیاید رونده را
راه دراز عشق که فرسنگ برنداشت
تردامنی ز جبهة دل نور غم برد
آیینهام ز کثرت غم زنگ برنداشت
ابرام صلح را به چه هموار کرده بود
نازک دلت که چاشنی جنگ برنداشت
فیّاض چون نبود لغتدان حرف عشق
همراه خویش بهر چه فرهنگ برنداشت!
فصیحی هروی : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - مدح حضرت محمد مصطفی(ص)
هین که صبا برفکند زلف ز رخسار یار
وز دل شب جلوه کرد صبح پسین آشکار
شوق جمالی مگر رهزن دل شد که باز
خواب فراموش کرد دیده شب زندهدار
عشق چو در دیدهای سرمه حیرت کشد
بر نظرش کی شود خواب عدم پردهدار
صید محبت به خون گر نطپد چون کند
شوق صبوری گداز حسن تغافل شعار
چون خم پرگار عشق دایرهای نقش بست
نقطه همی گرد خویش گردد پرگاروار
بی تو اسیرانت از صبر و خرد فارغند
بی سر و در مغز هوش بیدل و در دل قرار
زلف تو سر رشته عافیت از هم گسیخت
ورنه نبود این چنین ابر بلا فتنهبار
ره سوی بستان فکن زلفکشان زیر پا
تا خس و خار آورد جای ثمر مشکبار
در چمن جان درآ پیش از آن دم که هجر
بر سر آتش کند خار و خس ما نثار
عافیتم دشمنست ورنه که باور کند
یار همی درنظر خون جگر در کنار
درد که درمان ماست بر دل ما وقف کن
دردکشان تراست از دل آسوده عار
عشق چو در بزم جان جام تجرد دهد
هستی ما زان میان رخت نهد بر کنار
باده این جام را نشئه «اناالحق» بود
هین بکش اما بکوش تا نبری سر به دار
کسوت صورت بهل دیده معنی گشای
عزم تماشات هست گر نفسی دیدهوار
صیقل عرفان بگیر زنگ خود از خود زدای
تا چو پیمبر شوی پیش خود آیینهوار
خسرو ملک ازل احمد مرسل که هست
فیض شب قدر او صبح قدم را مدار
شوقش اگر در ازل حلقه فرو کوفتی
بر در عالم نبود علت اولی به کار
یک قدم از قدر خویش ماند فروتر شبی
بیخردانش همی نام نهند اعتبار
پاش رکاب براق نیک نسوده هنوز
هفته افلاک را دیده در آغوش پار
وه چه براقی که گر عزم کند راکبش
کز سوی مغرب کند جانب مشرق گذار
طی کند این راه باز خیمه به مغرب زند
ناشده اما هنوز سایه او بیقرار
شوق تماشایش از پیر جهان را کند
از سر تا پا نظر مردمک دیدهوار
در کف سرعت عنان بسپرد و بگذرد
چشم جهان را هنوز طفل نظر در کنار
وز دل شب جلوه کرد صبح پسین آشکار
شوق جمالی مگر رهزن دل شد که باز
خواب فراموش کرد دیده شب زندهدار
عشق چو در دیدهای سرمه حیرت کشد
بر نظرش کی شود خواب عدم پردهدار
صید محبت به خون گر نطپد چون کند
شوق صبوری گداز حسن تغافل شعار
چون خم پرگار عشق دایرهای نقش بست
نقطه همی گرد خویش گردد پرگاروار
بی تو اسیرانت از صبر و خرد فارغند
بی سر و در مغز هوش بیدل و در دل قرار
زلف تو سر رشته عافیت از هم گسیخت
ورنه نبود این چنین ابر بلا فتنهبار
ره سوی بستان فکن زلفکشان زیر پا
تا خس و خار آورد جای ثمر مشکبار
در چمن جان درآ پیش از آن دم که هجر
بر سر آتش کند خار و خس ما نثار
عافیتم دشمنست ورنه که باور کند
یار همی درنظر خون جگر در کنار
درد که درمان ماست بر دل ما وقف کن
دردکشان تراست از دل آسوده عار
عشق چو در بزم جان جام تجرد دهد
هستی ما زان میان رخت نهد بر کنار
باده این جام را نشئه «اناالحق» بود
هین بکش اما بکوش تا نبری سر به دار
کسوت صورت بهل دیده معنی گشای
عزم تماشات هست گر نفسی دیدهوار
صیقل عرفان بگیر زنگ خود از خود زدای
تا چو پیمبر شوی پیش خود آیینهوار
خسرو ملک ازل احمد مرسل که هست
فیض شب قدر او صبح قدم را مدار
شوقش اگر در ازل حلقه فرو کوفتی
بر در عالم نبود علت اولی به کار
یک قدم از قدر خویش ماند فروتر شبی
بیخردانش همی نام نهند اعتبار
پاش رکاب براق نیک نسوده هنوز
هفته افلاک را دیده در آغوش پار
وه چه براقی که گر عزم کند راکبش
کز سوی مغرب کند جانب مشرق گذار
طی کند این راه باز خیمه به مغرب زند
ناشده اما هنوز سایه او بیقرار
شوق تماشایش از پیر جهان را کند
از سر تا پا نظر مردمک دیدهوار
در کف سرعت عنان بسپرد و بگذرد
چشم جهان را هنوز طفل نظر در کنار
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۱۴۵ - ای دل بگشا چشم و ببین جلوه دلدار
ای دل بگشا چشم و ببین جلوه دلدار
کرده است تجلی همه جا بر در و دیوار
سریست نهان در دل مردان ره عشق
کان را نتوان کرد عیان جز بسردار
از حلق حریفان بگشودند بسی خون
تا لب نکند ترکسی از باده اسرار
ای شیخ ز اسرار حقیقت تو چه دانی
عمرت همه بگذشت پی جبه و دستار
خورشید رخ دوست عیانست ولیکن
کی کسب کند نور ازآن آینه تار
رازی که نهان بود پس پرده حریفان
کردند عیان با دف و نی در سر بازار
بالله که نمانده اثر از ظلمت امکان
گر نور علی سر زند از مطلع انوار
کرده است تجلی همه جا بر در و دیوار
سریست نهان در دل مردان ره عشق
کان را نتوان کرد عیان جز بسردار
از حلق حریفان بگشودند بسی خون
تا لب نکند ترکسی از باده اسرار
ای شیخ ز اسرار حقیقت تو چه دانی
عمرت همه بگذشت پی جبه و دستار
خورشید رخ دوست عیانست ولیکن
کی کسب کند نور ازآن آینه تار
رازی که نهان بود پس پرده حریفان
کردند عیان با دف و نی در سر بازار
بالله که نمانده اثر از ظلمت امکان
گر نور علی سر زند از مطلع انوار