تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
دیدن رامین ویس را و عاشق شدن بر وى
چو روشن گشت شه را چشم امید
ز پستا زی خراسان برد خورشید
به راه اندر همی شد خرم و شاد
جفاهای جهانش رفته از یاد
صز روی ویس بت پیکر عماری
به راه اندر چو پر گوهر سماریص
چو بادی بر عماری بر گذشتی
جهان از بوی او خوش بوی گشتی
تو گفتی آن عماری گنبدی بود
ز موی ویس یکسر عنبر آلود
نگاریده بدو در آفتابی
فرو هشته برو زرین نقابی
گهی تابنده از وی زهره و ماه
گهی بارنده مشک سوده بر راه
گهی کرده درو خوبی گل افشان
زنخدان گوی کرده زلف چوگان
عماری بود چون فردوس یزدان
عماری دار او فرخنده رصوان
چو تنگ آمد قصای آسمانی
که بر رامین سر آید شادمانی
ز عشق اندر دلش آتش فروزد
بر آتش عقل و صبرش را بسوزد
بر آمد تند باد نوبهاری
یکایک پرده بربود از عماری
تو گفتی کز نیام آهخته شد تیغ
و یا خورشید بیرون آمد از میغ
رخ ویسه پدید آمد ز پرده
دل رامین شد از دیدنش برده
تو گفتی جادوی چهره ننودش
به یک دیدر جان از تن ربودش
اگر پیکان زهر آلود بودی
نه زخم بدین سان زود بودی
کجا چون دید رامین روی آن ماه
تو گفتی خورد بر دل تیر ناگاه
ز پشت اسپ که پیکر بیفتاد
چو برگی کز درختش بفگند باد
گرفته زاتش دل مغز سرجوش
هم از تن دل رمین هم ز سر هوش
ز راه دیده شد عشقش فرو دل
ازان بسته به یک دیدار ازو دل
درخت عاشقی رست از روانش
ولیکن کشت روشن دیدگانش
مگر زان کشت او را دید در جان
که او را زود آرد بار مرجان
زمانی همچنان بود اوفتاده
چو مست مست بی حد خورده باده
رخ گلگونش گشته ز عفران گون
لب میگونش گشته آسمان گون
ز رویش رفته رنگ زندگانی
برو پیدا نشان مهربانی
دلیران هم سوار و هم پیاده
ز لشکر گرد رامین ایستاده
به دردش کرده خون آلود دیده
امید از جان شیرینش بریده
ندانست ایچ کس کاورا چه بودست
چه بدیدست و چه رنج آست
به دردش هر کسی خسته جگر بود
به زاری هر که دیدش زو بتر بود
زبان بسته رگ از دیده گشاده
نهیب عاشقی در دل فتاده
چو لختی هوش باز آمد به جانش
ز گوهر چون صدف شد دیدگانش
دو دست خویش بر دیده بمالید
ز شرم مردمان دیگر ننالید
چنان آمد گمان هر خردمند
که او را باد صرع از پای افگند
چو بر باره نشست آزاده رامین
ز بس غم تلخ بودش جان شیرین
به راه اندر همی شد همچو گمراه
چو دیوانه ز حال خود نه آگاه
دل اندر پنجهء ابلیس مانده
دو چشمش سوی مهد ویس مانده
چو آن دزدی که دارد چشم یکسر
بدان جایی که باشد درج گوهر
همی گفتی چه بودی گر دگر راه
ننودی بشت نیکم روی آن ماه
چه بودی گر دگر ره باد بودی
ز روی ویس پرده در ربودی
چه بودی گر یکی آهم شنیدی
نهان از پرده رویم را بدیدی
شدی رحمش به دل از روی زردم
ببخضودی برین تیمار و دردم
چه بودی گر به راه اندر ازین پس
عماری دار او من بودمی بس
صچه بودی گر کسی دستم گرفتی
یکایک حال من با او بگفتیص
چه بودی گر کسی مردی بکردی
درود من بدان بت روی بردی
چه بودی گر مرا در خواب دیدی
دو چشم من پر از خوناب دیدی
دل سنگینش لختی نرم گشتی
به تاب مهربانی گرم گشتی
چه بودی گر شدی او نیز چون من
ز مهر دوستان به کام دشمن
مگر چون حسرت عشق آی
چنین جبار و گردنکش نبودی
گهی رامین چنین اندیشه کردی
گهی با دل صبوری پیشه کردی
گهی در چاه و سواس او فتادی
گهی دل را به دانش پند دادی
الا ای دل چه بودت چند گویی
وزین اندیشهء باطل چه جویی
تو پیچان گشته ای در عشق آن ماه
خود او را نیست از حال تو آگاه
چرا داری به وصل ویس امید
که هر گز کس نیابد وصل خورشید
چرا چون ابلهان امید داری
بدان کت نیست زو امیدواری
تو همچون تشنگان جویای آبی
ولیکن در بیابان با سرابی
ببخشاید بر تو کردگارت
که بس دشوار و آشفته ست کارت
چو رامین شد به بند مهر بسته
امید اندر دل خسته شکسته
نه کام خویش جستن می توانست
نه جز صبر ایچ راه چاره دانست
به راه اندر همی شد با دلارام
به همراهیش دل بنهاده ناکام
ز همراهی جزین سودی ندیدی
که بودی آن سمن عارض شنیدی
چو جانش روز و شب دربند بودی
به بودی مهد او خرسند بودی
ز عاشق زارتر زاری نباشد
ز کار او بتر کاری نباشد
کسی را کش تبی باشد بپرسند
وزآن مایه تبش بر وی بترسند
دل عاشق در آتش سال تا سال
نپرسد ایچ کس وی را ازان حال
خردمندا ستم باشد ازین بیش
که عشق را همی عشق آورد پیش
سزد گر دل بر آن مردم بسوزد
که عشق اندر دلش آتش فروزد
بس است این درد عاشق را که هنوار
بود با درد عشق و حسرت یار
همی بایدش درد دل نهفتن
نیارد راز خود با کس بگفتن
چنان چون بود مهر افزای رامین
چو کبگ خسته دل درچنگ شاهین
نه مرده بود یکباره نه زنده
میان این و آن شخصی رونده
ز سیمین کوه او مانده نشانی
ز سروین قدّ او مانده کمانی
بدین زاری که گفتم راه بگذاشت
سراسر راه خود را چاه پنداشت
ز پستا زی خراسان برد خورشید
به راه اندر همی شد خرم و شاد
جفاهای جهانش رفته از یاد
صز روی ویس بت پیکر عماری
به راه اندر چو پر گوهر سماریص
چو بادی بر عماری بر گذشتی
جهان از بوی او خوش بوی گشتی
تو گفتی آن عماری گنبدی بود
ز موی ویس یکسر عنبر آلود
نگاریده بدو در آفتابی
فرو هشته برو زرین نقابی
گهی تابنده از وی زهره و ماه
گهی بارنده مشک سوده بر راه
گهی کرده درو خوبی گل افشان
زنخدان گوی کرده زلف چوگان
عماری بود چون فردوس یزدان
عماری دار او فرخنده رصوان
چو تنگ آمد قصای آسمانی
که بر رامین سر آید شادمانی
ز عشق اندر دلش آتش فروزد
بر آتش عقل و صبرش را بسوزد
بر آمد تند باد نوبهاری
یکایک پرده بربود از عماری
تو گفتی کز نیام آهخته شد تیغ
و یا خورشید بیرون آمد از میغ
رخ ویسه پدید آمد ز پرده
دل رامین شد از دیدنش برده
تو گفتی جادوی چهره ننودش
به یک دیدر جان از تن ربودش
اگر پیکان زهر آلود بودی
نه زخم بدین سان زود بودی
کجا چون دید رامین روی آن ماه
تو گفتی خورد بر دل تیر ناگاه
ز پشت اسپ که پیکر بیفتاد
چو برگی کز درختش بفگند باد
گرفته زاتش دل مغز سرجوش
هم از تن دل رمین هم ز سر هوش
ز راه دیده شد عشقش فرو دل
ازان بسته به یک دیدار ازو دل
درخت عاشقی رست از روانش
ولیکن کشت روشن دیدگانش
مگر زان کشت او را دید در جان
که او را زود آرد بار مرجان
زمانی همچنان بود اوفتاده
چو مست مست بی حد خورده باده
رخ گلگونش گشته ز عفران گون
لب میگونش گشته آسمان گون
ز رویش رفته رنگ زندگانی
برو پیدا نشان مهربانی
دلیران هم سوار و هم پیاده
ز لشکر گرد رامین ایستاده
به دردش کرده خون آلود دیده
امید از جان شیرینش بریده
ندانست ایچ کس کاورا چه بودست
چه بدیدست و چه رنج آست
به دردش هر کسی خسته جگر بود
به زاری هر که دیدش زو بتر بود
زبان بسته رگ از دیده گشاده
نهیب عاشقی در دل فتاده
چو لختی هوش باز آمد به جانش
ز گوهر چون صدف شد دیدگانش
دو دست خویش بر دیده بمالید
ز شرم مردمان دیگر ننالید
چنان آمد گمان هر خردمند
که او را باد صرع از پای افگند
چو بر باره نشست آزاده رامین
ز بس غم تلخ بودش جان شیرین
به راه اندر همی شد همچو گمراه
چو دیوانه ز حال خود نه آگاه
دل اندر پنجهء ابلیس مانده
دو چشمش سوی مهد ویس مانده
چو آن دزدی که دارد چشم یکسر
بدان جایی که باشد درج گوهر
همی گفتی چه بودی گر دگر راه
ننودی بشت نیکم روی آن ماه
چه بودی گر دگر ره باد بودی
ز روی ویس پرده در ربودی
چه بودی گر یکی آهم شنیدی
نهان از پرده رویم را بدیدی
شدی رحمش به دل از روی زردم
ببخضودی برین تیمار و دردم
چه بودی گر به راه اندر ازین پس
عماری دار او من بودمی بس
صچه بودی گر کسی دستم گرفتی
یکایک حال من با او بگفتیص
چه بودی گر کسی مردی بکردی
درود من بدان بت روی بردی
چه بودی گر مرا در خواب دیدی
دو چشم من پر از خوناب دیدی
دل سنگینش لختی نرم گشتی
به تاب مهربانی گرم گشتی
چه بودی گر شدی او نیز چون من
ز مهر دوستان به کام دشمن
مگر چون حسرت عشق آی
چنین جبار و گردنکش نبودی
گهی رامین چنین اندیشه کردی
گهی با دل صبوری پیشه کردی
گهی در چاه و سواس او فتادی
گهی دل را به دانش پند دادی
الا ای دل چه بودت چند گویی
وزین اندیشهء باطل چه جویی
تو پیچان گشته ای در عشق آن ماه
خود او را نیست از حال تو آگاه
چرا داری به وصل ویس امید
که هر گز کس نیابد وصل خورشید
چرا چون ابلهان امید داری
بدان کت نیست زو امیدواری
تو همچون تشنگان جویای آبی
ولیکن در بیابان با سرابی
ببخشاید بر تو کردگارت
که بس دشوار و آشفته ست کارت
چو رامین شد به بند مهر بسته
امید اندر دل خسته شکسته
نه کام خویش جستن می توانست
نه جز صبر ایچ راه چاره دانست
به راه اندر همی شد با دلارام
به همراهیش دل بنهاده ناکام
ز همراهی جزین سودی ندیدی
که بودی آن سمن عارض شنیدی
چو جانش روز و شب دربند بودی
به بودی مهد او خرسند بودی
ز عاشق زارتر زاری نباشد
ز کار او بتر کاری نباشد
کسی را کش تبی باشد بپرسند
وزآن مایه تبش بر وی بترسند
دل عاشق در آتش سال تا سال
نپرسد ایچ کس وی را ازان حال
خردمندا ستم باشد ازین بیش
که عشق را همی عشق آورد پیش
سزد گر دل بر آن مردم بسوزد
که عشق اندر دلش آتش فروزد
بس است این درد عاشق را که هنوار
بود با درد عشق و حسرت یار
همی بایدش درد دل نهفتن
نیارد راز خود با کس بگفتن
چنان چون بود مهر افزای رامین
چو کبگ خسته دل درچنگ شاهین
نه مرده بود یکباره نه زنده
میان این و آن شخصی رونده
ز سیمین کوه او مانده نشانی
ز سروین قدّ او مانده کمانی
بدین زاری که گفتم راه بگذاشت
سراسر راه خود را چاه پنداشت
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
رسیدن شاه موبد به مرو با ویس و جشن عروسى
چو در مرو گزین شد شاه شاهان
عدیل شاه شاهان ماه ماهان
به مرو اندر هزار آذین ببستند
پری رویان بر آذینها نشستند
مهانش گوهر و عنبر فشاندند
کهانش فندق و شکر فشاندند
غبارش برهوا خود عنبرین بود
چو ریگ اندر زمینش گوهرین بود
جهان را خود همان روزی شمردند
به جای خاک سیم و زر سپردند
بهشت آن روز مرو شاهجان بود
بدو در گلستان گوهر فشان بود
ز بس بر بامها از روی گل فام
همی تابید صد زهره زهره بام
ز بس رامشگران و رود سازان
ز بس سیمین بران و دلنوازان
به دل آفت همی آمد ز دیدن
به جان خویشی و شادی از شنیدن
چو در شهر این نشاط گونه گون بود
سرای شاه خود دانی که چون بود
ز بس زیور چو گنج شایگان بود
ز بس اختر چو چرخ آسمان بود
صز بس نفش وشی چون شوشتر بود
ز بس سرو چون غاتفر بودص
سرایی از فراخی چون جهانی
بلند ایوان او چون آسمانی
ستورش بود گفتی پشت ایوان
کجا بودش سر اندر تیر و کیوان
در و دیوار و بوم و آستانه
نگاریده به نقش چینیانه
ز خوبی همچو بخت نیک روزان
ز زیبایی چو روی دل فروزان
چو بخت شه شکفته بوستانش
چو روی ویس خندان گلستانش
شه شاهان به فیروزی نشسته
دل از غم پاک همچون سیم شسته
ز لشکر مهتران و نامداران
برو بارنده سیم و زر چو باران
یکایک با نثاری آمده پیش
چو کوهی تودهء گوهر زده پیش
همی کرد و همی خورد و همی داد
بکن وانگه خور و ده تا بود داد
نشسته ویس بانو در شبستان
شبستان زو شده همچون گلستان
شه شاهان نشسته شاد و خرم
ولیکن ویس بنشسته به ماتم
به زاری روز و شب چون ابر گریان
همه دلها به دردش گشته بریان
گهی بگریستی بر یاد شهرو
گهی ناله زدی بر درد ویرو
گهی خاموش خون از دیده راندی
گهی چون بیدلان فریاد خواندی
نه لب را بر سخن گفتن گشادی
نه مر گوینده را پاسخ بدادی
تو گفتی در رسیدی هر زمانی
از انده جان او را کاروانی
تنش همچون قصیب خیزران گشت
به رنگ و گونه همچون ز عفران گشت
زنان سرکشان و نامداران
بگرد ویس همچون سو کواران
بسی لابه برو کردند و خواهش
دریغ و درد او نگرفت کاهش
هر آن گاهی که موبد را بدیدی
به جای جامه تن را بر دریدی
نه گفتاری که او گفتی شنودی
نه روی خوب خود او را ننودی
نگارین روی در دیوار کردی
به رخ بر دیده را خونبار کردی
چنین بود او چه در مرو و چه در راه
ازو خرم نشد روزی شهنشاه
چو باغی بود روی ویس خرم
ولیکن باغ را در بسته مهکم
عدیل شاه شاهان ماه ماهان
به مرو اندر هزار آذین ببستند
پری رویان بر آذینها نشستند
مهانش گوهر و عنبر فشاندند
کهانش فندق و شکر فشاندند
غبارش برهوا خود عنبرین بود
چو ریگ اندر زمینش گوهرین بود
جهان را خود همان روزی شمردند
به جای خاک سیم و زر سپردند
بهشت آن روز مرو شاهجان بود
بدو در گلستان گوهر فشان بود
ز بس بر بامها از روی گل فام
همی تابید صد زهره زهره بام
ز بس رامشگران و رود سازان
ز بس سیمین بران و دلنوازان
به دل آفت همی آمد ز دیدن
به جان خویشی و شادی از شنیدن
چو در شهر این نشاط گونه گون بود
سرای شاه خود دانی که چون بود
ز بس زیور چو گنج شایگان بود
ز بس اختر چو چرخ آسمان بود
صز بس نفش وشی چون شوشتر بود
ز بس سرو چون غاتفر بودص
سرایی از فراخی چون جهانی
بلند ایوان او چون آسمانی
ستورش بود گفتی پشت ایوان
کجا بودش سر اندر تیر و کیوان
در و دیوار و بوم و آستانه
نگاریده به نقش چینیانه
ز خوبی همچو بخت نیک روزان
ز زیبایی چو روی دل فروزان
چو بخت شه شکفته بوستانش
چو روی ویس خندان گلستانش
شه شاهان به فیروزی نشسته
دل از غم پاک همچون سیم شسته
ز لشکر مهتران و نامداران
برو بارنده سیم و زر چو باران
یکایک با نثاری آمده پیش
چو کوهی تودهء گوهر زده پیش
همی کرد و همی خورد و همی داد
بکن وانگه خور و ده تا بود داد
نشسته ویس بانو در شبستان
شبستان زو شده همچون گلستان
شه شاهان نشسته شاد و خرم
ولیکن ویس بنشسته به ماتم
به زاری روز و شب چون ابر گریان
همه دلها به دردش گشته بریان
گهی بگریستی بر یاد شهرو
گهی ناله زدی بر درد ویرو
گهی خاموش خون از دیده راندی
گهی چون بیدلان فریاد خواندی
نه لب را بر سخن گفتن گشادی
نه مر گوینده را پاسخ بدادی
تو گفتی در رسیدی هر زمانی
از انده جان او را کاروانی
تنش همچون قصیب خیزران گشت
به رنگ و گونه همچون ز عفران گشت
زنان سرکشان و نامداران
بگرد ویس همچون سو کواران
بسی لابه برو کردند و خواهش
دریغ و درد او نگرفت کاهش
هر آن گاهی که موبد را بدیدی
به جای جامه تن را بر دریدی
نه گفتاری که او گفتی شنودی
نه روی خوب خود او را ننودی
نگارین روی در دیوار کردی
به رخ بر دیده را خونبار کردی
چنین بود او چه در مرو و چه در راه
ازو خرم نشد روزی شهنشاه
چو باغی بود روی ویس خرم
ولیکن باغ را در بسته مهکم
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
آگاهى یافتن دایه از کار ویس و رفتن به مرو
چو دایه شد ز کار ویس آگاه
که چون آواره برد او را شهنشاه
جهان تریک شد بردیدگانش
تو گفتی دود شد در مغز جانش
بجز گریه نبودش هیچ کاری
بجز موبد نبودش هیچ چاری
به گریه دشتها را کرد جیحون
به موبد کوهها را کرد هامون
همی گفت ای دو هفته ماه تابان
بتان ماهان شده تو ماه ماهان
چه کین دارد به جای تو زمانه
که کردت در همه عالم فسانه
هنوز از شیر آلوده دهانت
بشد در هر دهانی داستانت
نرسته نار دو پستانت از بر
هوای تو برست از هفت کضور
تو خود کوچک چرا نامت بزرگست
تو خود آهو چرا عشق تو گرگست
ترا سال اندک و جوینده بسیار
تو بی غدر هوادارانت غدار
ترا از خان و مان آواره کردند
مرا بی دختر و بی چاره کردند
ترا از خویش خود بیگانه کردند
مرا بی دختر و بی خانه کردند
ترا کردند بهواره ز شهرت
مرا کردند آواره ز بهرت
صترا از شهر خود بیگانه کردند
مرا در شهر خود دیوانه کردندص
مرا دیدار تو ایزد چو جان کرد
ابی جان زندگانی چون توان کرس
مبادا در جهان از من نشانی
اگر بی تو بخواهم زندگانی
پس آنگه سی جمازه ساخت راهی
بریشان گونه گونه ساز شاهی
ببرد از بهر دختر هر چه بایست
یکایک آنچه شاهان را بشایست
به یک هفته به مرو شاهجان شد
تن بیجان تو گفتی نزد چان شد
چو ویس خسته دل را دید دایه
ز شادی گشت جانش نیک مایه
میان خاک و خاکستر نشسته
شخوده لاله و سنبل گسسته
به حال زار گریان بر جوانی
بریده دل ز جان و زندگانی
شده نالان و گریان بر تن خویش
فگنده سر چو بوتیمار در پیش
گهی خاک زمین بر سر همی بیخت
گهی خون مژه بر بر همی ریخت
رخانش همچو تیغ زنگ خورده
به ناخن سربسر افگار کرده
دلش تنگ آمده همچون دهانش
تنش لاغر شده همچون میانش
چو دایه دید وی را زار و گریان
دلش بر آتش غم گشت بریان
بدو گفت ای گرانمایه نیازی
چرا جان در تباهی میگدازی
چه پردازی تن از خونی که جانست
چه ریزی آنکه جان را زو زیانست
توی چشم سرم را روشنایی
توی با بخت نیکم آشنایی
ترا جز نیکی و شادی نخواهم
هم از تو بر تو بیدادی نخواهم
مکن ماها چنین با بخت مستیز
چو بستیزی بدین سان سخت مستیز
که آید زین دریغ و زارواری
رخت را زشتی و تن را نزاری
رتا در دست موبد داد مادر
پس آنگه از پست نامد برادر
کنون در دست شاه کامرانی
مرو را همبر و جان و جهانی
برو دل خوش کن و او را میازار
که نازارد شهان را هیچ هشیار
اگر چه شاه و شهزدست ریرو
به چاه و فادشاهی نیست چون او
در می گر چه از دستت فتادست
یکی گوهر خدایت باز دادست
برادر گر نبودت پشت و یاور
پست پشت ایزد و اقبال یاور
و گر پیوند ویرو با تو بشکست
جهانداریچنین با تو بپیوست
فلک بستد ز تو یک سیب سیمین
به جای آن ترنجی داد زرین
دری بست و دو در همبرش بگشاد
چراغی برد و شمعی باز بنهاد
نکرد آن بد به جای تو زمانه
که جویی گریه را چندین بهانه
نباید ناسپاسی کرد زین سان
که زود از از کار خودگردی پشیمان
ترا امروز روز شاد خواریست
نه روز غمگینی و سو کواریست
اگار فرمانبری بر خیزی از خاک
بپوشی خسروانی جامهء پاک
نهی بر فرق مشکین تاخ زرین
بیارایی مه رخ را به پروین
به قد از تخت سروی بر جهانی
به روی از کاخ باغی بشکفاکی
ز گلگون رخ گل خوبی بیاری
به میگون لب می نوشی گساری
به غمزه جان ستانی دل ربایی
به بوسه جان فزایی دل گشایی
به شاب روزآوری از لاله گونروی
چو شب آری به روز از عنبرین موی
دهی خورشید را از چهره تضویر
نهی بر جادوان از زلف زنجیر
به خنده کم کنی مقدار شکر
به گیسو بشکنی بازار عنبر
دل مردان کنی بر نیکوان سرد
رخ شیران کنی بر آهوان زرد
اگر بر تن کنی پیرایهء خویش
چنین باشی که من گفتم و زین بیش
تو در هر دل زخوبی گوهر آری
تو در هر جان ز خوشی شکر آری
ز گوهر زیوری کن گوهرت را
ز پیکر جامه ای کن پیکرت را
کجا خوبی بیارایده به گوهر
همان خوشی بفزاید به زیور
جوانی داری و خوبی و شاهی
زون تر زین که تو داری چه خواهی
مکن بر هکم یزدان ناپسندی
مده بی درد ما را دردمندی
ز فریاد نترسد هکم یازدان
نگردد باز پس گردون گردان
پس این فریاد بی معنی چه خوانی
ز چشم این اشک بیهوده چه رانی
چو دایه کرد چندین پندها یاد
چه آن گفتار دایه بود و چه بار
تو گفتی گوز بر گندی همی شاند
و یا در بادیه کشتی همی راند
جوابش داد ویس ماه فیکر
که گفتار تو جون تخمی است بی بر
دل من سیر گشت از بوی و از رنگ
نپوشم جامه ننشینم به او رنگ
مرا جامه پلاس و تخت خاکست
ندیمم مویه و همراز باکست
نه موبد بیند از من شادکامی
نه من بینم ز موبد نیکنامی
چو با ویرو بدم خرمای بی خار
کنون خاری که خارما ناورم بار
اگر شویم ز بهر کام باید
مرا بی کام بودن بهتر آید
چو او را بود ناکامی بهفرجام
مبیند ایچ کس دیگر ز من کام
دگر باره زبان بگشاد دایه
که بود اند سخن بسیار مایه
بدو گفت ای چرغ و چشم مادر
سزد گر نالی از بهر برادر
که بودت هم برادر هم دلارم
شما از یکدگر نایافته کام
چه بدتر زانکه دو یار وفادار
به هم باشد سال و ماه بسیار
به شادی روز و شب با هم نشینند
ولیکن کام دل از هم نبینند
پس آنگه هر دو از هم دور مانند
رسیدن را به هم چاره ندانند
دریغ این بود با حسرت آن
بماند جاودانی درد ایشان
چنان مردی که باشد خارو درویش
ز ناگاهان یکی گنج آیدش پیش
کند سستی و آن را بر ندارد
مر آن را برده و خورده شمارد
چو باز آید نبیند گنج بر جای
بماند جاودان با حسرت و واری
جکین بودست با تو حال ویرو
کنون بد گشت و تیره فال ویرو
شد آن روز و شد آن هنگام فرخ
که بتوانست زد پیلی دو شه رخ
به نادانی مکن تندی و مستیز
مرا فرمان بر و زین خاک بر خیز
به آب گل سر و گیسو فرو شوی
پس از گنجورْ نیکوجامه ای جوی
بپوش آن جامه بر اورنگ بنشین
به سر بر نه مرّصع تاج زرّین
کجا ایدر زنان آیند نامی
هم از تخم بزرگان گرامی
نخواهم کت بدین زاری ببینند
چنین با تو به خاک اندر نشینند
هر آییند خرد دارّی و دانی
که تو امروز در شهر کسانی
ز بهر مردم بیگانه صد کار
به نام و ننگ باید کرد ناچار
بهین کاریست نام و ننگ جستن
زبان مردم بیگانه بستن
هران کس کاو ترا بیند بدین حال
بگوید بر تو این گفتار در حال
یکی بهره ز رعنایی شمارند
دگر بهره ز بدرایی شمارند
گهی گویند نشکوهید ما را
ز بهر آنگه نپسندید ما را
گهی گویاند او خود کیست باری
که ما را زو بیاید برد باری
صواب آنست اگر تو هوشمندی
که ایشان را زبان بر خود ببندی
هر آن کاو مردمان را خوار دارد
بدان کاو دشمن بسیار دارد
هر آن کاو برمنش با شدبه گشی
نباشد عیش او را هیچ خوشی
ترا گفتم مدار این عادت بد
ز بهر مردمان نز بهر موبد
کجا بر چشم او زشت تو نیکوست
که او از جان و دل دارد ترا دوست
چو بشنید این سخن ویس دلارم
به دل باز آمد او را لختی آرام
خوش آمد در دلش گفتار دایه
نجست از هیچ رو آزاد دایه
همانگاه از میان خاک بر خاست
تن سیمین بشست و پس بیاراست
همی پیراست دایه روی و مویش
همی گسترد بروی رنگ و بویش
دو چشم ویس بر پیرایه گریان
ز غم بر خویشتن چون ماه پیچان
همی گفت آه از بخت نگونسار
گه یکباره ز من گشتست بیزار
چه پران مرغ و چه باد هوایی
دهد هر یک به درد من گوایی
ببخشانید هر دم بر غربیان
برند از بهر بیماران طابیان
ببخشانید بر چون من غریبی
بیاریدم چو من خواهم طبیبی
منم از خان و مان خویش برده
غریب و زان و بر دل تیر خورده
ز شایسته رفیقان دور گشته
ز یکدل دوستان مهجور گشته
به درد مادر و فرخ برادر
تنم در موج دریا دل بر آذر
جهان با من به کین و بخت بستیز
فلک بس تند با من دهر بس تیز
قصا بارید بر من سیل بیداد
قدر آهیخت بر من تیغ فولاد
اگر بودی به گیتی داد و داور
مرا بودی گیا و ریگ یاور
چو دایه ماه خوبان را بیاراست
بنفشه بر گل خیری بپیراست
ز پیشانیش تابان تیر و ناهید
زر خسارش فروزان ماه و خورشید
چو بهرام ستمگر چشم جادوش
چو کیوان بد آیین زلف هندوش
لبان چون مشتری فرخنده کردار
همه ساله شکر بار و گهی بار
صدو گیسو در برافگنده کمندش
پری در زیر آن هر دو پرندشص
دو زلفش مشک و رخ کافور و شنگرف
چو زاغی او فتاده کشته بر برف
رخانش هست گفتی تودهء گل
لبانش هست گفتی قطرهء مل
چه بالا و چه پهنا زان سمن بر
سرا پا هر دو چون دو یار در خور
دو رانش گرد و آگنده دو بازو
درخت دلربایی گشته هر دو
بریشان شاخها از نقرهء ناب
و لیکن شاخها را میوه عناب
دهان چون غنیچهء گل نا شکفته
بدو در سی و دو لولو نهفته
به سان سی و دو گوهر در فشان
نهان در زیر دو لعل بدخشان
نشسته همچو ماهی با روان بود
چو بر می خاستی سرو روان بود
خرد در روی او خیره بماندی
ندانستی که آن بت را چه خواندی
ندیدی هیچ بت چون او بی آهو
بلند و چابک و شیرین و نیکو
به خوبی همچو بخت و کامرانی
ز خوشی همچو جان و زندگانی
ز بس زیور چو باغ نوبهاری
ز بس گوهر چو گنج شاهواری
اگر فرزانه آن بت را بدیدی
چو دیوانه به تن جانه دریدی
وگر رصوان بر آن بت بر گذشتی
به چشمش روی حوران زشت گشتی
ور آن بت مرده را آواز دادی
به خاک اندر جوابش باز دادی
و گر رخ را در آب شور شستی
ز پیرامنش نی شکر برستی
و گر بر کهربا لب را بسودی
به ساعت کهربا یاقوت بودی
چنین بود آن نگار سرو بالا
چنین بود آن بت حورشید سیما
بتان جین و مهرویان بربر
به پیشش همچو پیش ماه اختر
رخش تابنده بر اورنگ زرین
میان نقش روم و پیکر چین
چو ماهی در چمن گاه بهران
ستاره گرد ماه اندر مزاران
که داند کرد یک یک در سخن یار
که شاهنشاه وی را چه فرستاد
ز تخت جامها و درج گوهر
ز طبل عطرها و جام زیور
ز چینی و ز رومی ماه رویان
همه کافور رویان مشک مویان
یکایک چون گوزن رودباری
ندیده روی شیر مرغزاری
بخوبی همچو طاو و سان گرازان
بدیشان نارسیده چنگ بازان
نشسته ویس بانو از بر تخت
مشاطه گشته مر خوبیش را بخت
نیستان گشته پیش او شبستان
چو سروستان زده پیش گلستان
جهان زو شاد و او از مهر غمگین
به گوشش آفرین مانند نفرین
یکی هفته به شادی شاه موبد
گهی می خورد و گه چوگان همی زد
وزان پس رفت یک هفته به نخچیر
نیامد از کمانش بر زمین تیر
نه روز باده خوردن سیم و زر ماند
نه روز صید کردن جانور ماند
چو چوگان زد به پیروزی چنان زد
که گویش از زمین بر آسمان زد
کف دستش همی بوسید چوگان
سم اسپش همی بوسید میدان
چو باده خورد با مردم چنان خورد
که دریک روز دخل یک جهان خورد
کف دستش چو ابری بود باران
به ابراندر قدح چون برق رخشان
که چون آواره برد او را شهنشاه
جهان تریک شد بردیدگانش
تو گفتی دود شد در مغز جانش
بجز گریه نبودش هیچ کاری
بجز موبد نبودش هیچ چاری
به گریه دشتها را کرد جیحون
به موبد کوهها را کرد هامون
همی گفت ای دو هفته ماه تابان
بتان ماهان شده تو ماه ماهان
چه کین دارد به جای تو زمانه
که کردت در همه عالم فسانه
هنوز از شیر آلوده دهانت
بشد در هر دهانی داستانت
نرسته نار دو پستانت از بر
هوای تو برست از هفت کضور
تو خود کوچک چرا نامت بزرگست
تو خود آهو چرا عشق تو گرگست
ترا سال اندک و جوینده بسیار
تو بی غدر هوادارانت غدار
ترا از خان و مان آواره کردند
مرا بی دختر و بی چاره کردند
ترا از خویش خود بیگانه کردند
مرا بی دختر و بی خانه کردند
ترا کردند بهواره ز شهرت
مرا کردند آواره ز بهرت
صترا از شهر خود بیگانه کردند
مرا در شهر خود دیوانه کردندص
مرا دیدار تو ایزد چو جان کرد
ابی جان زندگانی چون توان کرس
مبادا در جهان از من نشانی
اگر بی تو بخواهم زندگانی
پس آنگه سی جمازه ساخت راهی
بریشان گونه گونه ساز شاهی
ببرد از بهر دختر هر چه بایست
یکایک آنچه شاهان را بشایست
به یک هفته به مرو شاهجان شد
تن بیجان تو گفتی نزد چان شد
چو ویس خسته دل را دید دایه
ز شادی گشت جانش نیک مایه
میان خاک و خاکستر نشسته
شخوده لاله و سنبل گسسته
به حال زار گریان بر جوانی
بریده دل ز جان و زندگانی
شده نالان و گریان بر تن خویش
فگنده سر چو بوتیمار در پیش
گهی خاک زمین بر سر همی بیخت
گهی خون مژه بر بر همی ریخت
رخانش همچو تیغ زنگ خورده
به ناخن سربسر افگار کرده
دلش تنگ آمده همچون دهانش
تنش لاغر شده همچون میانش
چو دایه دید وی را زار و گریان
دلش بر آتش غم گشت بریان
بدو گفت ای گرانمایه نیازی
چرا جان در تباهی میگدازی
چه پردازی تن از خونی که جانست
چه ریزی آنکه جان را زو زیانست
توی چشم سرم را روشنایی
توی با بخت نیکم آشنایی
ترا جز نیکی و شادی نخواهم
هم از تو بر تو بیدادی نخواهم
مکن ماها چنین با بخت مستیز
چو بستیزی بدین سان سخت مستیز
که آید زین دریغ و زارواری
رخت را زشتی و تن را نزاری
رتا در دست موبد داد مادر
پس آنگه از پست نامد برادر
کنون در دست شاه کامرانی
مرو را همبر و جان و جهانی
برو دل خوش کن و او را میازار
که نازارد شهان را هیچ هشیار
اگر چه شاه و شهزدست ریرو
به چاه و فادشاهی نیست چون او
در می گر چه از دستت فتادست
یکی گوهر خدایت باز دادست
برادر گر نبودت پشت و یاور
پست پشت ایزد و اقبال یاور
و گر پیوند ویرو با تو بشکست
جهانداریچنین با تو بپیوست
فلک بستد ز تو یک سیب سیمین
به جای آن ترنجی داد زرین
دری بست و دو در همبرش بگشاد
چراغی برد و شمعی باز بنهاد
نکرد آن بد به جای تو زمانه
که جویی گریه را چندین بهانه
نباید ناسپاسی کرد زین سان
که زود از از کار خودگردی پشیمان
ترا امروز روز شاد خواریست
نه روز غمگینی و سو کواریست
اگار فرمانبری بر خیزی از خاک
بپوشی خسروانی جامهء پاک
نهی بر فرق مشکین تاخ زرین
بیارایی مه رخ را به پروین
به قد از تخت سروی بر جهانی
به روی از کاخ باغی بشکفاکی
ز گلگون رخ گل خوبی بیاری
به میگون لب می نوشی گساری
به غمزه جان ستانی دل ربایی
به بوسه جان فزایی دل گشایی
به شاب روزآوری از لاله گونروی
چو شب آری به روز از عنبرین موی
دهی خورشید را از چهره تضویر
نهی بر جادوان از زلف زنجیر
به خنده کم کنی مقدار شکر
به گیسو بشکنی بازار عنبر
دل مردان کنی بر نیکوان سرد
رخ شیران کنی بر آهوان زرد
اگر بر تن کنی پیرایهء خویش
چنین باشی که من گفتم و زین بیش
تو در هر دل زخوبی گوهر آری
تو در هر جان ز خوشی شکر آری
ز گوهر زیوری کن گوهرت را
ز پیکر جامه ای کن پیکرت را
کجا خوبی بیارایده به گوهر
همان خوشی بفزاید به زیور
جوانی داری و خوبی و شاهی
زون تر زین که تو داری چه خواهی
مکن بر هکم یزدان ناپسندی
مده بی درد ما را دردمندی
ز فریاد نترسد هکم یازدان
نگردد باز پس گردون گردان
پس این فریاد بی معنی چه خوانی
ز چشم این اشک بیهوده چه رانی
چو دایه کرد چندین پندها یاد
چه آن گفتار دایه بود و چه بار
تو گفتی گوز بر گندی همی شاند
و یا در بادیه کشتی همی راند
جوابش داد ویس ماه فیکر
که گفتار تو جون تخمی است بی بر
دل من سیر گشت از بوی و از رنگ
نپوشم جامه ننشینم به او رنگ
مرا جامه پلاس و تخت خاکست
ندیمم مویه و همراز باکست
نه موبد بیند از من شادکامی
نه من بینم ز موبد نیکنامی
چو با ویرو بدم خرمای بی خار
کنون خاری که خارما ناورم بار
اگر شویم ز بهر کام باید
مرا بی کام بودن بهتر آید
چو او را بود ناکامی بهفرجام
مبیند ایچ کس دیگر ز من کام
دگر باره زبان بگشاد دایه
که بود اند سخن بسیار مایه
بدو گفت ای چرغ و چشم مادر
سزد گر نالی از بهر برادر
که بودت هم برادر هم دلارم
شما از یکدگر نایافته کام
چه بدتر زانکه دو یار وفادار
به هم باشد سال و ماه بسیار
به شادی روز و شب با هم نشینند
ولیکن کام دل از هم نبینند
پس آنگه هر دو از هم دور مانند
رسیدن را به هم چاره ندانند
دریغ این بود با حسرت آن
بماند جاودانی درد ایشان
چنان مردی که باشد خارو درویش
ز ناگاهان یکی گنج آیدش پیش
کند سستی و آن را بر ندارد
مر آن را برده و خورده شمارد
چو باز آید نبیند گنج بر جای
بماند جاودان با حسرت و واری
جکین بودست با تو حال ویرو
کنون بد گشت و تیره فال ویرو
شد آن روز و شد آن هنگام فرخ
که بتوانست زد پیلی دو شه رخ
به نادانی مکن تندی و مستیز
مرا فرمان بر و زین خاک بر خیز
به آب گل سر و گیسو فرو شوی
پس از گنجورْ نیکوجامه ای جوی
بپوش آن جامه بر اورنگ بنشین
به سر بر نه مرّصع تاج زرّین
کجا ایدر زنان آیند نامی
هم از تخم بزرگان گرامی
نخواهم کت بدین زاری ببینند
چنین با تو به خاک اندر نشینند
هر آییند خرد دارّی و دانی
که تو امروز در شهر کسانی
ز بهر مردم بیگانه صد کار
به نام و ننگ باید کرد ناچار
بهین کاریست نام و ننگ جستن
زبان مردم بیگانه بستن
هران کس کاو ترا بیند بدین حال
بگوید بر تو این گفتار در حال
یکی بهره ز رعنایی شمارند
دگر بهره ز بدرایی شمارند
گهی گویند نشکوهید ما را
ز بهر آنگه نپسندید ما را
گهی گویاند او خود کیست باری
که ما را زو بیاید برد باری
صواب آنست اگر تو هوشمندی
که ایشان را زبان بر خود ببندی
هر آن کاو مردمان را خوار دارد
بدان کاو دشمن بسیار دارد
هر آن کاو برمنش با شدبه گشی
نباشد عیش او را هیچ خوشی
ترا گفتم مدار این عادت بد
ز بهر مردمان نز بهر موبد
کجا بر چشم او زشت تو نیکوست
که او از جان و دل دارد ترا دوست
چو بشنید این سخن ویس دلارم
به دل باز آمد او را لختی آرام
خوش آمد در دلش گفتار دایه
نجست از هیچ رو آزاد دایه
همانگاه از میان خاک بر خاست
تن سیمین بشست و پس بیاراست
همی پیراست دایه روی و مویش
همی گسترد بروی رنگ و بویش
دو چشم ویس بر پیرایه گریان
ز غم بر خویشتن چون ماه پیچان
همی گفت آه از بخت نگونسار
گه یکباره ز من گشتست بیزار
چه پران مرغ و چه باد هوایی
دهد هر یک به درد من گوایی
ببخشانید هر دم بر غربیان
برند از بهر بیماران طابیان
ببخشانید بر چون من غریبی
بیاریدم چو من خواهم طبیبی
منم از خان و مان خویش برده
غریب و زان و بر دل تیر خورده
ز شایسته رفیقان دور گشته
ز یکدل دوستان مهجور گشته
به درد مادر و فرخ برادر
تنم در موج دریا دل بر آذر
جهان با من به کین و بخت بستیز
فلک بس تند با من دهر بس تیز
قصا بارید بر من سیل بیداد
قدر آهیخت بر من تیغ فولاد
اگر بودی به گیتی داد و داور
مرا بودی گیا و ریگ یاور
چو دایه ماه خوبان را بیاراست
بنفشه بر گل خیری بپیراست
ز پیشانیش تابان تیر و ناهید
زر خسارش فروزان ماه و خورشید
چو بهرام ستمگر چشم جادوش
چو کیوان بد آیین زلف هندوش
لبان چون مشتری فرخنده کردار
همه ساله شکر بار و گهی بار
صدو گیسو در برافگنده کمندش
پری در زیر آن هر دو پرندشص
دو زلفش مشک و رخ کافور و شنگرف
چو زاغی او فتاده کشته بر برف
رخانش هست گفتی تودهء گل
لبانش هست گفتی قطرهء مل
چه بالا و چه پهنا زان سمن بر
سرا پا هر دو چون دو یار در خور
دو رانش گرد و آگنده دو بازو
درخت دلربایی گشته هر دو
بریشان شاخها از نقرهء ناب
و لیکن شاخها را میوه عناب
دهان چون غنیچهء گل نا شکفته
بدو در سی و دو لولو نهفته
به سان سی و دو گوهر در فشان
نهان در زیر دو لعل بدخشان
نشسته همچو ماهی با روان بود
چو بر می خاستی سرو روان بود
خرد در روی او خیره بماندی
ندانستی که آن بت را چه خواندی
ندیدی هیچ بت چون او بی آهو
بلند و چابک و شیرین و نیکو
به خوبی همچو بخت و کامرانی
ز خوشی همچو جان و زندگانی
ز بس زیور چو باغ نوبهاری
ز بس گوهر چو گنج شاهواری
اگر فرزانه آن بت را بدیدی
چو دیوانه به تن جانه دریدی
وگر رصوان بر آن بت بر گذشتی
به چشمش روی حوران زشت گشتی
ور آن بت مرده را آواز دادی
به خاک اندر جوابش باز دادی
و گر رخ را در آب شور شستی
ز پیرامنش نی شکر برستی
و گر بر کهربا لب را بسودی
به ساعت کهربا یاقوت بودی
چنین بود آن نگار سرو بالا
چنین بود آن بت حورشید سیما
بتان جین و مهرویان بربر
به پیشش همچو پیش ماه اختر
رخش تابنده بر اورنگ زرین
میان نقش روم و پیکر چین
چو ماهی در چمن گاه بهران
ستاره گرد ماه اندر مزاران
که داند کرد یک یک در سخن یار
که شاهنشاه وی را چه فرستاد
ز تخت جامها و درج گوهر
ز طبل عطرها و جام زیور
ز چینی و ز رومی ماه رویان
همه کافور رویان مشک مویان
یکایک چون گوزن رودباری
ندیده روی شیر مرغزاری
بخوبی همچو طاو و سان گرازان
بدیشان نارسیده چنگ بازان
نشسته ویس بانو از بر تخت
مشاطه گشته مر خوبیش را بخت
نیستان گشته پیش او شبستان
چو سروستان زده پیش گلستان
جهان زو شاد و او از مهر غمگین
به گوشش آفرین مانند نفرین
یکی هفته به شادی شاه موبد
گهی می خورد و گه چوگان همی زد
وزان پس رفت یک هفته به نخچیر
نیامد از کمانش بر زمین تیر
نه روز باده خوردن سیم و زر ماند
نه روز صید کردن جانور ماند
چو چوگان زد به پیروزی چنان زد
که گویش از زمین بر آسمان زد
کف دستش همی بوسید چوگان
سم اسپش همی بوسید میدان
چو باده خورد با مردم چنان خورد
که دریک روز دخل یک جهان خورد
کف دستش چو ابری بود باران
به ابراندر قدح چون برق رخشان
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
اندر بستن دایه مر شاه موبد را بر ویس
چو دایه ویس را چونان بیاراست
که خورشید از رخ او نور می خواست
دو چشم ویس از گریه نیاسود
تو گفتی هر زمانش درد بفزود
نهان از هر کسی مر دایه را گفت
که بخت شور من با من بر آشفت
دلم را سیر کرد از زندگانی
وزو بر کند بیخ شادمانی
اگر تو مر مرا چاره نجویی
وزین اندیشه جانم را نضویی
من این چاره که گفتم زود سازم
بدو کوته کنم رنج درازم
کجا هر گه که موبد را ببینم
تو گویی بر سر آتش نشینم
چه مرگ آید به پیش من چه موجه
که روزش بادهمچو روز من بد
اگر چه دل به آب صبر شستست
هوای دل هنوز از من نجستست
همی ترسم که روزی هم بجویی
نهفته راز دل روزی بگوید
ز پس آنکه او جوید ز من کام
ترا گسترد باید در رشت دام
که من یک سال نسپارم بدو تن
بپرهیزم ز پادفراه دشمن
نباشد سوک قران کم ز یک سال
مرا یک سال بینی هم بدین حال
ندارد موبدم یک سال آزرم
کجا او را ز من بیم و نه شرم
یکی نیزنگ سال از هوشمندی
مگر مردیش را بر من ببندی
چو سالی بگذرد پس بر گشایی
رهی گرددت چون یابد رهایی
صمگر چون زین سخن سالی بر آید
به من بر روز بدبختی سر آیدص
وگر این چاره کت گفتم نسازی
تو نیز از بخت من هرگز ننازی
شما را باد کام اینجهانی
تو با موبد همی کن شادمانی
که من نیکی به ناکامی نخواهم
همان شادی و بدنامی نخواهم
بهل تا کام موبد برنیاید
و گر جانم برآید نیز شاید
به بی کامی نگویی کام او ده
که بیجانی ز بیکامی مرا به
چو گفت این راز را با دایهء پیر
تو گفتی بردلش زد ناو کی تیر
دو چشم دایه بر وی ماند خیره
جهان بر هردو چشمش گشت تیره
بدو گفت ای چراغ و چشم دایه
نبینم با تو از داد ایچ مایه
سیه دل گشتی از رنج آی
سیاهی از شبه نتوان زدودی
سپاه دیو جادو بر تو ره یافت
ترا از راه داد و مهر بر تافت
ولیکن چون تو بی آرام گشتی
بیکباره خرد را در نوشتی
ندانم چاره جز کام تو جستی
بهافسون شاه را بر تو ببستی
کجا آنگه روی هر دو بیاورد
طلسم هر یکی را صروتی کرد
به آهن هر دوان را بست بر هم
به افسون بند هر دو کرد محکم
همی تا بسته ماندی بند آهن
ز بندش بسته ماندی مرد بر زن
و گر بندش کسی بر هم شکستی
همان گه مردی بسته برستی
چو بسته شد به افسون شاه بر ماه
ببرد آن بند ایشان را سحر گاه
زمینی بر لب رودی نشان کرد
مر آن را زیر خاک اندر نهان کرد
چو باز آمد یکایک ویس را گفت
که آن افسون کدامین جای بنهفت
بدو گفت آنچه فرمودی بکردم
اگر چه من ز فرمانت بدردم
ز فرمان تو خشنودیت جستم
چنین آزاد مردی را ببستم
به پیمانی که چون یک مه برآید
ترا این روز بدخویی سر آید
به حکم ایزدی خرسند گردی
ستیز و کینه از دل در نوردی
نگویی همچنین باشد یکی سال
که نپسندد خرد بر تو چنین حال
چو تو دل خوش کنی با شهریارم
من آن افسون بنهفته بیارم
بر آتش بر نهم یکسر بسوزی
شما را دل به شادی برفروزی
کجا تا آن بود در آب و در نم
بود هنواره بند شاه محکم
به گوهر آب دارد طبع سردی
به سردی بسته ماند زور مردی
چو آتش بند افسون را بسوزد
دگر ره شمع مردی برفروزد
چو دایه ویس را دل کرد خرسند
که تا یک ماه نگشاید ز شه بند
قصای بد ستیز خویش بننود
نگر تا زهر چون بر شکر آلود
بر آمد نیلگون ابری ز دریا
به آب سیل دریا کرد صحرا
رسید آن آب در هر مرغزاری
پدید آمد چو جیحون رودباری
به رود مرو بفزود آب چندان
که نیمی مرو شد از آب ویران
تبه کرد آن نشان و زمین را
ببردی آن بند شاه بافرین را
قصا کرد آن زمین را رودخانه
بماند آن بند بر شه جاودانه
به چشمش دربماند آن دلبر خویش
چو دینار کسان در چشم درویش
چو شیر گرسنه بسته به زنجیر
چران در پیش او بیباک نخچیر
هنوز او زنده بود از بخت کام
فرو مرد از تنش گفتی یک اندام
به راه شادی اندر گشت گمراه
ز خوشی دست کامش گشت کوتاه
به کام دشمان در صلت دوست
چو زندان بود گفتی برتنش پوست
به شب در بر گرفته دوست را تنگ
تو گفتی دور بودی شصت فرسنگ
همان دو شوی کرده ویس بتروی
به مهر دختری مانده چو بی شوی
نه موبد کام ازو دیده نه ویرو
جهان بنگر چه بازی کرد با او
بپروردش به ناز و شادکامی
بر آوردش به جاه و نیکنامی
چو قدش آفت سرو سهی شد
دو هفته ماه رویش را رهی شد
شکفته شد به رخ بر لالهزارش
به بار آمد زبر سیمثن دونارش
جهان با او ز راه مهر برگشت
سراسر حالهای او دگر گشت
بگویم با یک یک حال آن ماه
چه با دایه چه با رمین چه با شاه
بهگفتاری که چون عاشق بخواند
به درد دل ز دیده خون چکانه
بگویم داستان عاشقانه
بدو در عشق را چندین فسانه
که خورشید از رخ او نور می خواست
دو چشم ویس از گریه نیاسود
تو گفتی هر زمانش درد بفزود
نهان از هر کسی مر دایه را گفت
که بخت شور من با من بر آشفت
دلم را سیر کرد از زندگانی
وزو بر کند بیخ شادمانی
اگر تو مر مرا چاره نجویی
وزین اندیشه جانم را نضویی
من این چاره که گفتم زود سازم
بدو کوته کنم رنج درازم
کجا هر گه که موبد را ببینم
تو گویی بر سر آتش نشینم
چه مرگ آید به پیش من چه موجه
که روزش بادهمچو روز من بد
اگر چه دل به آب صبر شستست
هوای دل هنوز از من نجستست
همی ترسم که روزی هم بجویی
نهفته راز دل روزی بگوید
ز پس آنکه او جوید ز من کام
ترا گسترد باید در رشت دام
که من یک سال نسپارم بدو تن
بپرهیزم ز پادفراه دشمن
نباشد سوک قران کم ز یک سال
مرا یک سال بینی هم بدین حال
ندارد موبدم یک سال آزرم
کجا او را ز من بیم و نه شرم
یکی نیزنگ سال از هوشمندی
مگر مردیش را بر من ببندی
چو سالی بگذرد پس بر گشایی
رهی گرددت چون یابد رهایی
صمگر چون زین سخن سالی بر آید
به من بر روز بدبختی سر آیدص
وگر این چاره کت گفتم نسازی
تو نیز از بخت من هرگز ننازی
شما را باد کام اینجهانی
تو با موبد همی کن شادمانی
که من نیکی به ناکامی نخواهم
همان شادی و بدنامی نخواهم
بهل تا کام موبد برنیاید
و گر جانم برآید نیز شاید
به بی کامی نگویی کام او ده
که بیجانی ز بیکامی مرا به
چو گفت این راز را با دایهء پیر
تو گفتی بردلش زد ناو کی تیر
دو چشم دایه بر وی ماند خیره
جهان بر هردو چشمش گشت تیره
بدو گفت ای چراغ و چشم دایه
نبینم با تو از داد ایچ مایه
سیه دل گشتی از رنج آی
سیاهی از شبه نتوان زدودی
سپاه دیو جادو بر تو ره یافت
ترا از راه داد و مهر بر تافت
ولیکن چون تو بی آرام گشتی
بیکباره خرد را در نوشتی
ندانم چاره جز کام تو جستی
بهافسون شاه را بر تو ببستی
کجا آنگه روی هر دو بیاورد
طلسم هر یکی را صروتی کرد
به آهن هر دوان را بست بر هم
به افسون بند هر دو کرد محکم
همی تا بسته ماندی بند آهن
ز بندش بسته ماندی مرد بر زن
و گر بندش کسی بر هم شکستی
همان گه مردی بسته برستی
چو بسته شد به افسون شاه بر ماه
ببرد آن بند ایشان را سحر گاه
زمینی بر لب رودی نشان کرد
مر آن را زیر خاک اندر نهان کرد
چو باز آمد یکایک ویس را گفت
که آن افسون کدامین جای بنهفت
بدو گفت آنچه فرمودی بکردم
اگر چه من ز فرمانت بدردم
ز فرمان تو خشنودیت جستم
چنین آزاد مردی را ببستم
به پیمانی که چون یک مه برآید
ترا این روز بدخویی سر آید
به حکم ایزدی خرسند گردی
ستیز و کینه از دل در نوردی
نگویی همچنین باشد یکی سال
که نپسندد خرد بر تو چنین حال
چو تو دل خوش کنی با شهریارم
من آن افسون بنهفته بیارم
بر آتش بر نهم یکسر بسوزی
شما را دل به شادی برفروزی
کجا تا آن بود در آب و در نم
بود هنواره بند شاه محکم
به گوهر آب دارد طبع سردی
به سردی بسته ماند زور مردی
چو آتش بند افسون را بسوزد
دگر ره شمع مردی برفروزد
چو دایه ویس را دل کرد خرسند
که تا یک ماه نگشاید ز شه بند
قصای بد ستیز خویش بننود
نگر تا زهر چون بر شکر آلود
بر آمد نیلگون ابری ز دریا
به آب سیل دریا کرد صحرا
رسید آن آب در هر مرغزاری
پدید آمد چو جیحون رودباری
به رود مرو بفزود آب چندان
که نیمی مرو شد از آب ویران
تبه کرد آن نشان و زمین را
ببردی آن بند شاه بافرین را
قصا کرد آن زمین را رودخانه
بماند آن بند بر شه جاودانه
به چشمش دربماند آن دلبر خویش
چو دینار کسان در چشم درویش
چو شیر گرسنه بسته به زنجیر
چران در پیش او بیباک نخچیر
هنوز او زنده بود از بخت کام
فرو مرد از تنش گفتی یک اندام
به راه شادی اندر گشت گمراه
ز خوشی دست کامش گشت کوتاه
به کام دشمان در صلت دوست
چو زندان بود گفتی برتنش پوست
به شب در بر گرفته دوست را تنگ
تو گفتی دور بودی شصت فرسنگ
همان دو شوی کرده ویس بتروی
به مهر دختری مانده چو بی شوی
نه موبد کام ازو دیده نه ویرو
جهان بنگر چه بازی کرد با او
بپروردش به ناز و شادکامی
بر آوردش به جاه و نیکنامی
چو قدش آفت سرو سهی شد
دو هفته ماه رویش را رهی شد
شکفته شد به رخ بر لالهزارش
به بار آمد زبر سیمثن دونارش
جهان با او ز راه مهر برگشت
سراسر حالهای او دگر گشت
بگویم با یک یک حال آن ماه
چه با دایه چه با رمین چه با شاه
بهگفتاری که چون عاشق بخواند
به درد دل ز دیده خون چکانه
بگویم داستان عاشقانه
بدو در عشق را چندین فسانه
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
بغایت رسیدن عشق رامین بر ویس
چو بر رمین بیدل کار شد سخت
به عشق اندر مرورا خوار شد بخت
همچنین جای بیانبوه جستی
که بنشستی به تنهایی گرستی
به شب پهلو سوی بستر نبودی
همه شب تا به روز اختر شمردی
به روز از هیچ گونه نارمیدی
چو گور و آهن از مردم رمیدی
ز بس کاو قد دجبر کردی
کجا سروی بدیدی سجده بردی
به باغ اندر گل صد برگ جستی
به یادروی او بر گل گرستی
بنفشه برچدی هر بامدادی
به یاد زلف او بر دل نهادی
ز بیم ناشکیبی می نخوردی
که یکباره قرارش می ببردی
همیشه مونسش طنبور بودی
ندیمش عاشق مهجور بودی
صبههر راهی سرودی زار گفتی
سراسر بر فراق یادر گفتیص
چو باد حسرت از دل بر کشیدی
به نیسان باد دی ماهی دمیدی
به ناله دل چنان از تن بکندی
که بلبل را ز شاخ اندر فگندی
به گونه اشک خون چندان براندی
که از خون پای او در گل بماندی
به چشمش روز روش تار بودی
به زیرش خز و دیبا خار بودی
بدین زاری و بیماری همی زیست
نگفتی کس که بیماریت از چیست
چو شمعی بود سوزان و گدازان
سپرده دل به مهر دلنوازان
به چشمش خوار گشته زندگانی
دلش پدرود گرده شادمانی
ز گریه جامه خون آلود گشته
ز ناله روی زراندود گشته
ز رنج عشق جان بر لب رسیده
امید از جان و از جانسان بریده
خیال دوست در دیده بمانده
ز چشمش خواب نوشین را برانده
به دریای جدایی غرقه گشته
جهان بر چشم او چون حلقه گشته
ز بس اندیشه همچون مست بیهوش
جهان از یاد او گشته فراموش
گهی قرعه زدی بر نام یارش
که با او چون بود فرجام کارش
گهی در باغ شاهنشاه رفتی
ز هر سروی گرا بر خود گرفتی
همی گفتی گوا باشید بر من
ببینیدم چنین بر کام دشمن
چو ویس ایدر بود با وی بگویید
دلش را از ستمگاری بضویید
گهی با بلبلان پیگار کردی
بدیشان سرزنش بسیار کردی
همی گفتی چرا خوانید فریاد
شما را از جهان باری چه افتاد
شما با جفت خود بر شاخسارید
نه چون من مستمند و کوارید
شما را ار هزاران گونه باغست
مرا بر دل هزاران گونه داغست
شما را بخت جفت و باغ دادست
مرا در عشق درد و داغ دادست
شما را ناله پیش یار باشد
چرا بساید که ناله زار باشد
مرا زیباست ناله گاه و بیگاه
که یارم نیست از درد من آگاه
چنین گویان همی گشت اندران باغ
دو دیده پر زخون و دلپر از داغ
قصا را دایه پیش آمد یکی روز
چنو گردان در آن باغ دل فروز
چو رامین دایه را دید اندر آن جای
چو چان اندر خور و چون دیده دورای
ز شادی خون ز رخسارش بجوشید
رخش گفتی ز لاله جامه پوشید
ز شرم دایه رویش گشت پر خوی
بسان در فشانده بر سر می
گل ار چه سخت نیکو بود و بربار
رخ رامین نکوتر بود صد بار
هنوزش بود سیمین دو بناگوش
نگشته سیمش از سنبل سیه پوش
هنوزش بود کافروی زنخدان
دو زلفش بود چون مشکین دو چوگان
هنوزش بود پشت لب چو ملحم
لبش چون انگبین و بارده درهم
هنوزش بود خنده همچو شکر
وزان شکر فروبارنده گوهر
بهبالا همچو شمشاد روان بود
ولیکن بار شمشاد ارغوان بود
به پیکر همچو ماه جانور بود
ولیکن با کلاه و با کمر بود
قبا بروی نکوتر بود صد بار
که نقش چینیان بر بتّ فرخار
کلاه او را نکوتر بود بر سرا
که شاهان جهان را بر سر افسر
به گوهر تا به آدم نامور شاه
به پیکر در زمانه سیمبر ماه
به دیدار آفت جان خردمند
به آفت جان هر کس آرزومند
هم از خوبی هم از کضور خدایی
سزا بروی دو گونه پادشایی
برادر بود موبد را و فرزند
ولیکن ماه را شاه و خداوند
چو چشمش دید جادو گشت خستو
که بهتر زین نباشد هیچ جادو
چو رویش دید رزوان داد اقرار
که بر حوران جزین کس نیست سالار
چنین رویی بدین زیب و بدین نام
ز مهر ویس بی دل بود و بی کام
چو تنها دایه را در بوستان دید
تو گفتی روی بخت جاودان دید
نمازش برد و بسیار آفرین کرد
مرد را نیز دایه همچنین کرد
پرسیدند چون دو مهربان یار
بخوشی یکدگر را مهربانوار
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
به مرز سوسی آزاد رفتند
ز هر گونه سخن گفتند با هم
سخنشان ریش دل را گشت مرهم
بدو گفت ای مرا از جان فزونتر
منم پیش تو از برده زبون تر
تو شیرینی و گفتار تو شیرین
تو نوشینی و دیدار تو نوشین
ترا از بخت خواهم روشنایی
مرا با بخت نیکت آشنایی
مرا تو مادری ویسه خداوند
به جان وی خورم هنواره سوگند
چنو خورشید چهر و ماه پیکر
چنو بانوژاد و شاهگوهر
نبود اندر جهان و هم نباشد
کرا او جفت باشد غم نباشد
بدان زادست پنداری ز مادر
که آتش بر کشد از گفت کضور
به خاصه زین دل بدبخت رامین
که آتشگاه خرداد است و برزین
اگر چه من همی سوزم ز بیدار
دل او بر چنین آتش مسوزاد
وگر چه بخت با من خورد زنهار
مرو را بخت فرخ باد و بیدار
همی گویم چو از عشقش بنالم
مبادا حال او هر گز چو حالم
همی گویم چو از مهرش بسوزم
مبادا روز او هرگز چو روزم
به هر دردی که من بنیم ز مهرش
کنم صد آفرین بر خوب چهرش
چنین خواهم که باشد جاودانی
مرا زو رنج و او را شادمانی
خوش آمد دایه را گفتار رامین
ز بیجاده پدید آورد پروین
به خنده گفت راما جاودان زی
به کام دوستان دور از بدان زی
درود و تن درستی مر ترا باد
مباد از بخت بر جان تو بیداد
به فرّت من درست و شادکامم
به کامت نیک بخت و نیکنامم
همیدون دخترم روشن حور و ماه
که بسته باد بر وی چشم بدخواه
چو رویش باد نیکو ماه و سالش
چو مویش باد پیچان بدسگالش
همه گفتار تو دیدم بی آهو
چو دیدار تو جان افزای و نیکو
جز آن کاو مر ترا بدبخت کردست
که بربیداد تو دل سخت کردست
ندارم از تو این گفتار باور
که او بر تو نه شاهست و نه داور
دگرباره جوابش داد رامین
که چون عاشق نباشد هیچ مسکین
دل او را دشمنی باشد ز خانه
بر او جویانده هر روزی بهانه
گهی نالد به درد و حسرت دوست
گهی گرید به داغ فرقت دوست
به دست عشق گر چه زار گردد
ز بهر او ز جان بیزار گردد
صو گر چه زاو بلا بسیار بیند
ز دیگر کامها او را گزیندص
دو چشم مرد را از کام نایاب
گاهی بی خواب دارد گاه با آب
همی آن چیز جوید کش نیابد
وزآن چیزی که یابد سر بتابد
بلای عشق را بر تن گمارد
پس آنگه درد را شادی شمارد
اگر با عشق بودی مرد را خواب
چه عشق دوست بودی چه می ناب
کجا خویشی با تلخیش یارست
چنانکش خرمی جفت خمارست
چه عاشق باشد اندر عشق مست
کجا بر چشم او نیکو بود گست
به عشق اندر چو مست آشفته باشد
ز ناخفتش بسان خفته باشد
خرد باشد که زشت از خوب داند
چو مهر آید خرد در دل نماند
ستنبه دیو بر وی زود دارد
همیشه چشم او را کور دارد
خرد با مهر هرگز چون بسازد
که آن چون می همی این را بتازد
نفرماید خرد آن را گزیدن
کزو آید همی پرده دریدن
مرا از عشق شد پرده دریده
شکیب از دل خرد از تن بریده
بر آمد ناگهان یک روز بادی
مرا بننود روی حور زادی
چو دیدم ویس بود آن ماه پیکر
چو ماهم کرد دور از خواب واز خور
دو چشمم تا بهشتی دید خرم
دلم چون دوزخی افتاد در غم
نه بادی بود گفتی آفتی بود
مرا ناگاه روی فتنه بننود
مرا در کودکی تو پروریدی
وزان پس مرمرا بسیار دیدی
ندیدی حال من هرگز بدین سان
ز درد دل نه باجان و نه بی جان
تو گویی شیر من روباه گشست
از این سخنی و کوهم کاه گشست
تنم دیگر شدست و گونه دیگر
یکی مویست پنداری یکی زر
مژه بر چشم من گشست مسمار
همیدون موی بر اندام من مار
اگر روزی کنم با دوستان بزم
تو گویی می کنم با دشمان رزم
گه رامش چنان دلتنگ و زارم
که گویی با بلا در کارزارم
اگر گردم به رامش در گلستان
به گمره گشته مانم در بیابان
به شب در بستر و بالین دیبا
تو گویی غرقه ام در ژرف دریا
به روز اندر میان غمگساران
چو گویم پیش چوگان سواران
به شبگیران چنان نالم به زاری
که بلبل بر گلان نوبهاری
سحرگاهان چنان گریم به تیمار
که ابر دی مهی بر شخّ کهسار
بیاریدست از آن دو چشم دلگیر
مرا بر دل هزاران ناوکی تیر
بیفتادست از دو زلف دلبند
مرا بر دل هزاران گونه گون بند
به گور خسته مانم در بیابان
به دل بر خرده زهر آلوده پیکان
به شیر تند مانم پوی پویان
خورشان بچهء گمگشته چویان
به طفل خرد مانم دل شکسته
هم از مادر هم از دایه گسته
به شاخ مردم مانم نغز رسته
قصای آسمان او راشکسته
کنون از تو همی زنهار خواهم
جوانمردیت را من یار خواهم
صمرا زین آتش سوزنده برهان
ز جنگ شیر مردم خوار بستانص
جوانمردی چنان کت هست بنمای
بر این فرزند بیچاره ببخشای
ببژشاید دلتء بیگانگان را
همان رحمآورد دیوانگان را
تو چونان دان که من بیگانه ای ام
ویا از بیهشی دیوانه ای ام
به هر حالی به بخشایش سزایم
که چونین در دم سرخ اژدهایم
تو نیز از مردمی بر من ببخشای
به نیکی در دلت مهرم بیفزای
پیام من بگو سرو روان را
بت گویا و ماه باروان را
صپری دیدار خورشید زمین را
شکر گفتار حور راستین راص
سیه زلفین بت یاقوت لب را
بهار خرمی باغ طرب را
بگو ای از نگویی آفریده
به ناز و شادکامی پروریده
ترا حوبان به خوبی مهر داده
بتان پیش تو سر بر خط نهاده
سپاه جادوان از تو رمیده
نگار چینیان از تو شمیده
دو هفته ماه پیشت سجده برده
فروغ خویش رویت را سپرده
رخانت خسروان را بنده کرده
لبانت مردگان را زنده کرده
بت بربر ز رویات خوار گشته
همان بتگر ز بت بیزار گشته
گدازان شد تنم از بیم و امید
چو برف کوهسار از تاب خورشید
دلم افتاد در مهرت به ناکام
شنابان همچو گوری مانده در دلم
خرد آواره گشته هوش رفته
دل اندر تن نه بیدار و نه خفته
نه زاسایش دارم نه از رنج
ناز رامش به دل شادم نه از گنج
نه با یاران به میدان اسپ تازم
نه چوگان گیرم و نه گوی بازم
نه یوزان را سوی گوران دوانم
نه بازان را سوی کبگان پرانم
نه می گیرم نه با خوبان نشینم
نه جز وی در جهان کس را گزینم
نه یک ساعت ز درد آزاد باشم
نه یک روزی به چیزی شاد باشم
به خانء خویش در چونین اسیرم
نبینم دوستدار و دستگیرم
به شب تا روز پیچان و نوانم
چو ماری چوب خورده در میانم
تنم درمان ز گفتار تو یابد
دلم دارو ز دیدار تو یابد
من آنگه باز یابم صبر و هوشم
که خوش گفتار تو آید به گوشم
اگر چه سال و مه از تو به دردم
چنین با اشک سرخ و روی زردم
مرا عشق تو در جان خوشتر از جان
وگرچه جان من زوگشت رنجان
نخواهم بی هوایت زندگانی
نجویم بی وفایت شادمانی
اگر جانم ز مهرت سیر گردد
به سر بر موی من شمشیر گردد
همی دانم که تا من زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم
سپیدی روزم از روی تو باشد
سیاهی شب هم از موی تو باشد
رخ رنگینت باشد نوبهارم
لب نوشیند باشد غمگسارم
ز رخسار تو تابد آفتابم
ز گیسوی تو بوید مشک نابم
ز اندام تو باشد یاسمینم
ز گفتار تو باشد آفرینم
بهشت جاودان آن روز بینم
که آن رخسار جان افروز بینم
ز دولت کام خود آنگه یابم
که با پیوند رویت راه یابم
ز یزدان این خواهم شب و روز
که گردد بختم از روی تو فیروز
دلت بر من نماید مهربانی
نجوید سر کشی و بد گمانی
صاگر کین وروز و با من ستیزد
به جان من که خون من بریزدص
چه باید ریختن خون جوانی
که هر گز بر تو نامد زو زیانی
زبس کاو بر تو دارد مهربانی
تو او را خویشتری از زندگانی
ببرد دل ز جان وز تو نبود
به دیده خاک پایت را بخرد
ز گیهان مر ترا خواهد به ناچار
ازیرا کش تو بردی دل به آزار
اگر خوبی کنی تن پیش دارد
وگرنه بر سر دل جان سپارد
چو بشنید این سخنها دایه پیر
تو گفتی خورد بر دل ناو کی تیع
نهانی دلش بر رامین ببخضود
ولیکن آشکارا هیچ نننود
مرو را گفت راما نیکناما
نگردد همچو نامت ویس راما
نگر تا تو نداری هر گز امید
که تابد بر تو آن تابنده خورشید
نگر تا تو نپنداری که دستان
بکار آیدت با آن سرو بستان
نگر تا در دلت ناید که نیرو
توانی کرد با فرزندی شهرو
ترا آن به که دل وی نبندی
کزین دلبندی آید مستمندی
نپیمایی به دل راه تباهی
کزو رسته نیامدء هیچ راهی
خردمندی و شرم و دانش و رای
به کار آید روان را در چنین جای
که زشت از خوب و نیک از بدبدانی
به دل کاری سگالی کش توانی
کاگر تو آسمان را در نوردی
و گر دریا بینباری به مردی
میان بادیه جیهون برانی
ز روی سنگ لاله بشکفانی
جهانی دیگر از گوهر بر آری
زمینش بر سر مویی بداری
ابا این جادوی و نیک دانی
به کار ویس هم خیره بمانی
به مهرت ویسه آنگه سر در آرد
که شاخ ارغوان خرما برآرد
سزد گردل ز پیوندش بتابی
که او ماهست پیوندش نیابی
که یارد گفتن این گفتار با وی
که یارد جستن این آزاد با وی
مدانی کاو چگونه خویش کامست
ز خوی خود چگونه دیر رامست
اگر من زهرهء صد شیر دارم
پیامت پیش او گفتن نیارم
هر آیینه تو نپسندی که در من
به زشتی راه یابد گفت دشمن
تو خود دانی که ویس امروز چونست
به خوبی از همه خوبان فزونست
هر آن گه کاین سژن با وی بگویم
به رسوایی بریزد آب رویم
چنانست او میان ویس دختان
که خسرو در میان نیک بختان
منش بر آسمان دارد به گشّی
و با مردم نیامیزد به خوشی
همش در تخمه پرمایه ست گوهر
همش در گنج شهوارست جوهر
بدان گوهر ز شاهان سر فرازست
بدین جوهر ز مردم بی نیازست
نه از کار بزرگ آید نهیبش
نه از گنج گران آید فریبش
کنون ژود دلش لشتی مستمندست
نه تنهایی و بی شهری نژندست
ز خان و مان و شهر خویش دورست
هم از رامست هم از مردم نفورست
گهی آب از مژه بارد گهی خون
گهی از بخت نالد گه ز گردون
چو یاد آرد ز مادر وز برادر
بجوشد همچو عود تر بر آذر
کند نفرین بر آن سال و مه شوم
که دوری دادش از آرام و از بوم
بدین سان بانوی جمشید گوهر
به خوبی نامدار هفت کضور
بهلاله خواسته مادر ز یازدانش
بپرورده میان ناز و فرمانش
کنون پر درد و پر تیمار و نالان
ز همزادان بریده وز همالان
به پیش وی که یارد برد نامت
که یارد گفتن این یافه پیمان
مرا این کار بیهوده مفرمای
که سر گز نداند رفت چون پای
سبانم گر فزون از قطر میغست
زبانی این سخن گفتن دریغست
چو بشنید این سخن رامین بیدل
ز آب دیده کردش خاک را گل
ز سختی گریه اندر برش بشکست
شکنج گریه گفتارش فرو بستت
هم از گریه بماند و هم از گفتار
بران بخشان کاو باشد چنین زار
به مغزش بر شد از دل آتش مهر
دمیدش زعفران از لاله گون چهر
چو یک ساعت زبانش بود بسته
دل اندر بر شکسته دم گسسته
دگر باره سخنها گفت زیبا
ز دردی سخن و حالی ناشکیبا
بسی زاری و لابه کرد و خواهش
نیامد در ستیز دایه کاهش
چو رامین بیش کردی زارواری
ازو بیش آمدی نومیدواری
به فرجام اندرو آویخت رامین
برو ریزان ز دیده اشک خونین
همی گفت ای انوشین دایه زنهار
مکن جان مرا یکباره آوار
مبر امیدم از جان و جوانی
مکن چون زهر بر من زندگانی
توی از دوستان پشت و پناهم
توی فریادجوی و چاره خواهم
چه بشاد گر کنی مردم ستانی
مرا از چنگ بدبختی رهانی
در بسته ز پیشم بر گشایی
به روی ویسه ام راهی نمایی
گر اکنون از تو نومیدی پذیرم
به مرگ ناگهان پیشت بمیرم
مکن بی چرم را در چاه مفگن
نمک بر سوخته کمتر پراگن
ترا بنده شدستم بنده بپذیر
وزین سختی یکی ره دست من گیر
توی در مان دردم در جهان بس
درین بیچارگی فریاد من رس
بجز تو در جهان کس را ندانم
که با او راز خود گفتن توانم
پیام من بگو با آن سمنبر
بهانه بیش ازین پیشم میاور
بچاره آسیا سازند بر باد
بر آرند از میان رود بنیاد
به زیر آرند مرغان را زگردون
ز دریا ماهیان آرند بیرون
به دام آرند شیران ژیان را
به بند آرند پیلان دمان را
برون آرند ماران را ز سوراخ
به افسونها کنندش رام گستاخ
تو نیز افسون ز هر کس بیش دانی
همیدون چاره ها کردن توانی
سژن دانی بسی هنگام گفتار
هنر داری بسی در وقت کردار
سخن را با هنر نیکو بپیوند
وزیشان هر دو برنه ویس را بند
اگر نه بخت من بودی نکورای
ترا پیشم نیاوردی دراین جای
چنان چون تو مرا یاری درین کار
خدا بادا به هر کاری ترا یار
بگفت این و پس او را تنگ در بر
کشید و داد بوسی چند بر سر
وزان پس داد بوسش برلب و روی
بیامد دیو و رفت اندر دلش کاشت
چو بر زن کام دل راندی یکی بار
چنان دان کش نهادی بر سر اپسار
چو رامین از کنار دایه بر خاست
دل دایه به تیمارش بیارست
دریده شد همنانگه پردهء شرم
شد آن گفتار سردش درزمان گرم
بدو گفت ای فریبنده سخن گوی
ببردی از همه کس در سخن گوی
دلت از هر کسی جویای کامست
ترا هر زن که بینی ویس نامست
مرا تو دوست بودی دل افروز
ولیکن دوستر گشتم از امروز
گسسته شد میان ما بهانه
که شد تیر هوا سوی نشانه
ازین پس هر چه تو خواهی بفرمای
که از فرمانت بیرون ناورم پای
کنم بخت ترا بر ویس پیروز
ستانم داد مهرت زان دل افروز
چو بشنید این سخن دلخسته رامین
بدو گفت ای مرا رویش جهان بین
ترا زین پس نگر تا چون پرستم
به پیشت جان به خدمت چون فرستم
همی بینی که پیچان همچو مارم
چگونه صعب و آشفته ست کارم
به شب گویم نماند زنده تا بام
جو بام آید ندارم طمع تا شام
بدان مانم که در دریا نشنید
ز دریا باد و موج سخت بیند
نگر تا او زمانه چون گذارد
که یک ساعت امید جان ندارد
من از تیمار ویسه همچنانم
شبان از روز و از شب ندانم
کنون امید در کار تو بستم
مگر گیری درین آسیب دستم
چو از تو این نوازشها شنیدم
تو دادی بند شادی را کلیدم
جوانمردی بکار آرد به کردار
که بی کردار ناخوبست گفتار
بگو تا روی فرخ کی نمایی
بدیدارم دگر باره کی آیی
کجا من روز و ساعت می شمارم
همیشه دیدنت را چشم دارم
همی تا شادمانت باز بینم
بر آتش خسپم و بر وی نشینم
به دیدارت چنان باشد شتابم
که یک ساعت قرار تن نیابم
چو آشفته نمانم بر یکی رای
چو دیوانه نپایم بر یکی جای
بخنده گفت جادو کیش دایه
تو هستی در سخن بسیار مایه
بدین گفتار نغز و لابه چون نوش
به مغز بیهشان باز آوری هوش
دلم را تو بدین گفتار خستی
چو جانم را بدین زنهار بستی
ز جان خویش بندی بر گشادی
بیاوردی و بر جانم نهادی
نگر تا هیچ گونه غم نداری
کزین اندوهت آید رستگاری
تو خود بینی که کامت چون بر آرم
به نیکی روی کارت چون نگارم
ترا بر اسپ تازی چون نشانم
به چشم دشمنان بر چون دوانم
به عشق اندر مرورا خوار شد بخت
همچنین جای بیانبوه جستی
که بنشستی به تنهایی گرستی
به شب پهلو سوی بستر نبودی
همه شب تا به روز اختر شمردی
به روز از هیچ گونه نارمیدی
چو گور و آهن از مردم رمیدی
ز بس کاو قد دجبر کردی
کجا سروی بدیدی سجده بردی
به باغ اندر گل صد برگ جستی
به یادروی او بر گل گرستی
بنفشه برچدی هر بامدادی
به یاد زلف او بر دل نهادی
ز بیم ناشکیبی می نخوردی
که یکباره قرارش می ببردی
همیشه مونسش طنبور بودی
ندیمش عاشق مهجور بودی
صبههر راهی سرودی زار گفتی
سراسر بر فراق یادر گفتیص
چو باد حسرت از دل بر کشیدی
به نیسان باد دی ماهی دمیدی
به ناله دل چنان از تن بکندی
که بلبل را ز شاخ اندر فگندی
به گونه اشک خون چندان براندی
که از خون پای او در گل بماندی
به چشمش روز روش تار بودی
به زیرش خز و دیبا خار بودی
بدین زاری و بیماری همی زیست
نگفتی کس که بیماریت از چیست
چو شمعی بود سوزان و گدازان
سپرده دل به مهر دلنوازان
به چشمش خوار گشته زندگانی
دلش پدرود گرده شادمانی
ز گریه جامه خون آلود گشته
ز ناله روی زراندود گشته
ز رنج عشق جان بر لب رسیده
امید از جان و از جانسان بریده
خیال دوست در دیده بمانده
ز چشمش خواب نوشین را برانده
به دریای جدایی غرقه گشته
جهان بر چشم او چون حلقه گشته
ز بس اندیشه همچون مست بیهوش
جهان از یاد او گشته فراموش
گهی قرعه زدی بر نام یارش
که با او چون بود فرجام کارش
گهی در باغ شاهنشاه رفتی
ز هر سروی گرا بر خود گرفتی
همی گفتی گوا باشید بر من
ببینیدم چنین بر کام دشمن
چو ویس ایدر بود با وی بگویید
دلش را از ستمگاری بضویید
گهی با بلبلان پیگار کردی
بدیشان سرزنش بسیار کردی
همی گفتی چرا خوانید فریاد
شما را از جهان باری چه افتاد
شما با جفت خود بر شاخسارید
نه چون من مستمند و کوارید
شما را ار هزاران گونه باغست
مرا بر دل هزاران گونه داغست
شما را بخت جفت و باغ دادست
مرا در عشق درد و داغ دادست
شما را ناله پیش یار باشد
چرا بساید که ناله زار باشد
مرا زیباست ناله گاه و بیگاه
که یارم نیست از درد من آگاه
چنین گویان همی گشت اندران باغ
دو دیده پر زخون و دلپر از داغ
قصا را دایه پیش آمد یکی روز
چنو گردان در آن باغ دل فروز
چو رامین دایه را دید اندر آن جای
چو چان اندر خور و چون دیده دورای
ز شادی خون ز رخسارش بجوشید
رخش گفتی ز لاله جامه پوشید
ز شرم دایه رویش گشت پر خوی
بسان در فشانده بر سر می
گل ار چه سخت نیکو بود و بربار
رخ رامین نکوتر بود صد بار
هنوزش بود سیمین دو بناگوش
نگشته سیمش از سنبل سیه پوش
هنوزش بود کافروی زنخدان
دو زلفش بود چون مشکین دو چوگان
هنوزش بود پشت لب چو ملحم
لبش چون انگبین و بارده درهم
هنوزش بود خنده همچو شکر
وزان شکر فروبارنده گوهر
بهبالا همچو شمشاد روان بود
ولیکن بار شمشاد ارغوان بود
به پیکر همچو ماه جانور بود
ولیکن با کلاه و با کمر بود
قبا بروی نکوتر بود صد بار
که نقش چینیان بر بتّ فرخار
کلاه او را نکوتر بود بر سرا
که شاهان جهان را بر سر افسر
به گوهر تا به آدم نامور شاه
به پیکر در زمانه سیمبر ماه
به دیدار آفت جان خردمند
به آفت جان هر کس آرزومند
هم از خوبی هم از کضور خدایی
سزا بروی دو گونه پادشایی
برادر بود موبد را و فرزند
ولیکن ماه را شاه و خداوند
چو چشمش دید جادو گشت خستو
که بهتر زین نباشد هیچ جادو
چو رویش دید رزوان داد اقرار
که بر حوران جزین کس نیست سالار
چنین رویی بدین زیب و بدین نام
ز مهر ویس بی دل بود و بی کام
چو تنها دایه را در بوستان دید
تو گفتی روی بخت جاودان دید
نمازش برد و بسیار آفرین کرد
مرد را نیز دایه همچنین کرد
پرسیدند چون دو مهربان یار
بخوشی یکدگر را مهربانوار
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
به مرز سوسی آزاد رفتند
ز هر گونه سخن گفتند با هم
سخنشان ریش دل را گشت مرهم
بدو گفت ای مرا از جان فزونتر
منم پیش تو از برده زبون تر
تو شیرینی و گفتار تو شیرین
تو نوشینی و دیدار تو نوشین
ترا از بخت خواهم روشنایی
مرا با بخت نیکت آشنایی
مرا تو مادری ویسه خداوند
به جان وی خورم هنواره سوگند
چنو خورشید چهر و ماه پیکر
چنو بانوژاد و شاهگوهر
نبود اندر جهان و هم نباشد
کرا او جفت باشد غم نباشد
بدان زادست پنداری ز مادر
که آتش بر کشد از گفت کضور
به خاصه زین دل بدبخت رامین
که آتشگاه خرداد است و برزین
اگر چه من همی سوزم ز بیدار
دل او بر چنین آتش مسوزاد
وگر چه بخت با من خورد زنهار
مرو را بخت فرخ باد و بیدار
همی گویم چو از عشقش بنالم
مبادا حال او هر گز چو حالم
همی گویم چو از مهرش بسوزم
مبادا روز او هرگز چو روزم
به هر دردی که من بنیم ز مهرش
کنم صد آفرین بر خوب چهرش
چنین خواهم که باشد جاودانی
مرا زو رنج و او را شادمانی
خوش آمد دایه را گفتار رامین
ز بیجاده پدید آورد پروین
به خنده گفت راما جاودان زی
به کام دوستان دور از بدان زی
درود و تن درستی مر ترا باد
مباد از بخت بر جان تو بیداد
به فرّت من درست و شادکامم
به کامت نیک بخت و نیکنامم
همیدون دخترم روشن حور و ماه
که بسته باد بر وی چشم بدخواه
چو رویش باد نیکو ماه و سالش
چو مویش باد پیچان بدسگالش
همه گفتار تو دیدم بی آهو
چو دیدار تو جان افزای و نیکو
جز آن کاو مر ترا بدبخت کردست
که بربیداد تو دل سخت کردست
ندارم از تو این گفتار باور
که او بر تو نه شاهست و نه داور
دگرباره جوابش داد رامین
که چون عاشق نباشد هیچ مسکین
دل او را دشمنی باشد ز خانه
بر او جویانده هر روزی بهانه
گهی نالد به درد و حسرت دوست
گهی گرید به داغ فرقت دوست
به دست عشق گر چه زار گردد
ز بهر او ز جان بیزار گردد
صو گر چه زاو بلا بسیار بیند
ز دیگر کامها او را گزیندص
دو چشم مرد را از کام نایاب
گاهی بی خواب دارد گاه با آب
همی آن چیز جوید کش نیابد
وزآن چیزی که یابد سر بتابد
بلای عشق را بر تن گمارد
پس آنگه درد را شادی شمارد
اگر با عشق بودی مرد را خواب
چه عشق دوست بودی چه می ناب
کجا خویشی با تلخیش یارست
چنانکش خرمی جفت خمارست
چه عاشق باشد اندر عشق مست
کجا بر چشم او نیکو بود گست
به عشق اندر چو مست آشفته باشد
ز ناخفتش بسان خفته باشد
خرد باشد که زشت از خوب داند
چو مهر آید خرد در دل نماند
ستنبه دیو بر وی زود دارد
همیشه چشم او را کور دارد
خرد با مهر هرگز چون بسازد
که آن چون می همی این را بتازد
نفرماید خرد آن را گزیدن
کزو آید همی پرده دریدن
مرا از عشق شد پرده دریده
شکیب از دل خرد از تن بریده
بر آمد ناگهان یک روز بادی
مرا بننود روی حور زادی
چو دیدم ویس بود آن ماه پیکر
چو ماهم کرد دور از خواب واز خور
دو چشمم تا بهشتی دید خرم
دلم چون دوزخی افتاد در غم
نه بادی بود گفتی آفتی بود
مرا ناگاه روی فتنه بننود
مرا در کودکی تو پروریدی
وزان پس مرمرا بسیار دیدی
ندیدی حال من هرگز بدین سان
ز درد دل نه باجان و نه بی جان
تو گویی شیر من روباه گشست
از این سخنی و کوهم کاه گشست
تنم دیگر شدست و گونه دیگر
یکی مویست پنداری یکی زر
مژه بر چشم من گشست مسمار
همیدون موی بر اندام من مار
اگر روزی کنم با دوستان بزم
تو گویی می کنم با دشمان رزم
گه رامش چنان دلتنگ و زارم
که گویی با بلا در کارزارم
اگر گردم به رامش در گلستان
به گمره گشته مانم در بیابان
به شب در بستر و بالین دیبا
تو گویی غرقه ام در ژرف دریا
به روز اندر میان غمگساران
چو گویم پیش چوگان سواران
به شبگیران چنان نالم به زاری
که بلبل بر گلان نوبهاری
سحرگاهان چنان گریم به تیمار
که ابر دی مهی بر شخّ کهسار
بیاریدست از آن دو چشم دلگیر
مرا بر دل هزاران ناوکی تیر
بیفتادست از دو زلف دلبند
مرا بر دل هزاران گونه گون بند
به گور خسته مانم در بیابان
به دل بر خرده زهر آلوده پیکان
به شیر تند مانم پوی پویان
خورشان بچهء گمگشته چویان
به طفل خرد مانم دل شکسته
هم از مادر هم از دایه گسته
به شاخ مردم مانم نغز رسته
قصای آسمان او راشکسته
کنون از تو همی زنهار خواهم
جوانمردیت را من یار خواهم
صمرا زین آتش سوزنده برهان
ز جنگ شیر مردم خوار بستانص
جوانمردی چنان کت هست بنمای
بر این فرزند بیچاره ببخشای
ببژشاید دلتء بیگانگان را
همان رحمآورد دیوانگان را
تو چونان دان که من بیگانه ای ام
ویا از بیهشی دیوانه ای ام
به هر حالی به بخشایش سزایم
که چونین در دم سرخ اژدهایم
تو نیز از مردمی بر من ببخشای
به نیکی در دلت مهرم بیفزای
پیام من بگو سرو روان را
بت گویا و ماه باروان را
صپری دیدار خورشید زمین را
شکر گفتار حور راستین راص
سیه زلفین بت یاقوت لب را
بهار خرمی باغ طرب را
بگو ای از نگویی آفریده
به ناز و شادکامی پروریده
ترا حوبان به خوبی مهر داده
بتان پیش تو سر بر خط نهاده
سپاه جادوان از تو رمیده
نگار چینیان از تو شمیده
دو هفته ماه پیشت سجده برده
فروغ خویش رویت را سپرده
رخانت خسروان را بنده کرده
لبانت مردگان را زنده کرده
بت بربر ز رویات خوار گشته
همان بتگر ز بت بیزار گشته
گدازان شد تنم از بیم و امید
چو برف کوهسار از تاب خورشید
دلم افتاد در مهرت به ناکام
شنابان همچو گوری مانده در دلم
خرد آواره گشته هوش رفته
دل اندر تن نه بیدار و نه خفته
نه زاسایش دارم نه از رنج
ناز رامش به دل شادم نه از گنج
نه با یاران به میدان اسپ تازم
نه چوگان گیرم و نه گوی بازم
نه یوزان را سوی گوران دوانم
نه بازان را سوی کبگان پرانم
نه می گیرم نه با خوبان نشینم
نه جز وی در جهان کس را گزینم
نه یک ساعت ز درد آزاد باشم
نه یک روزی به چیزی شاد باشم
به خانء خویش در چونین اسیرم
نبینم دوستدار و دستگیرم
به شب تا روز پیچان و نوانم
چو ماری چوب خورده در میانم
تنم درمان ز گفتار تو یابد
دلم دارو ز دیدار تو یابد
من آنگه باز یابم صبر و هوشم
که خوش گفتار تو آید به گوشم
اگر چه سال و مه از تو به دردم
چنین با اشک سرخ و روی زردم
مرا عشق تو در جان خوشتر از جان
وگرچه جان من زوگشت رنجان
نخواهم بی هوایت زندگانی
نجویم بی وفایت شادمانی
اگر جانم ز مهرت سیر گردد
به سر بر موی من شمشیر گردد
همی دانم که تا من زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم
سپیدی روزم از روی تو باشد
سیاهی شب هم از موی تو باشد
رخ رنگینت باشد نوبهارم
لب نوشیند باشد غمگسارم
ز رخسار تو تابد آفتابم
ز گیسوی تو بوید مشک نابم
ز اندام تو باشد یاسمینم
ز گفتار تو باشد آفرینم
بهشت جاودان آن روز بینم
که آن رخسار جان افروز بینم
ز دولت کام خود آنگه یابم
که با پیوند رویت راه یابم
ز یزدان این خواهم شب و روز
که گردد بختم از روی تو فیروز
دلت بر من نماید مهربانی
نجوید سر کشی و بد گمانی
صاگر کین وروز و با من ستیزد
به جان من که خون من بریزدص
چه باید ریختن خون جوانی
که هر گز بر تو نامد زو زیانی
زبس کاو بر تو دارد مهربانی
تو او را خویشتری از زندگانی
ببرد دل ز جان وز تو نبود
به دیده خاک پایت را بخرد
ز گیهان مر ترا خواهد به ناچار
ازیرا کش تو بردی دل به آزار
اگر خوبی کنی تن پیش دارد
وگرنه بر سر دل جان سپارد
چو بشنید این سخنها دایه پیر
تو گفتی خورد بر دل ناو کی تیع
نهانی دلش بر رامین ببخضود
ولیکن آشکارا هیچ نننود
مرو را گفت راما نیکناما
نگردد همچو نامت ویس راما
نگر تا تو نداری هر گز امید
که تابد بر تو آن تابنده خورشید
نگر تا تو نپنداری که دستان
بکار آیدت با آن سرو بستان
نگر تا در دلت ناید که نیرو
توانی کرد با فرزندی شهرو
ترا آن به که دل وی نبندی
کزین دلبندی آید مستمندی
نپیمایی به دل راه تباهی
کزو رسته نیامدء هیچ راهی
خردمندی و شرم و دانش و رای
به کار آید روان را در چنین جای
که زشت از خوب و نیک از بدبدانی
به دل کاری سگالی کش توانی
کاگر تو آسمان را در نوردی
و گر دریا بینباری به مردی
میان بادیه جیهون برانی
ز روی سنگ لاله بشکفانی
جهانی دیگر از گوهر بر آری
زمینش بر سر مویی بداری
ابا این جادوی و نیک دانی
به کار ویس هم خیره بمانی
به مهرت ویسه آنگه سر در آرد
که شاخ ارغوان خرما برآرد
سزد گردل ز پیوندش بتابی
که او ماهست پیوندش نیابی
که یارد گفتن این گفتار با وی
که یارد جستن این آزاد با وی
مدانی کاو چگونه خویش کامست
ز خوی خود چگونه دیر رامست
اگر من زهرهء صد شیر دارم
پیامت پیش او گفتن نیارم
هر آیینه تو نپسندی که در من
به زشتی راه یابد گفت دشمن
تو خود دانی که ویس امروز چونست
به خوبی از همه خوبان فزونست
هر آن گه کاین سژن با وی بگویم
به رسوایی بریزد آب رویم
چنانست او میان ویس دختان
که خسرو در میان نیک بختان
منش بر آسمان دارد به گشّی
و با مردم نیامیزد به خوشی
همش در تخمه پرمایه ست گوهر
همش در گنج شهوارست جوهر
بدان گوهر ز شاهان سر فرازست
بدین جوهر ز مردم بی نیازست
نه از کار بزرگ آید نهیبش
نه از گنج گران آید فریبش
کنون ژود دلش لشتی مستمندست
نه تنهایی و بی شهری نژندست
ز خان و مان و شهر خویش دورست
هم از رامست هم از مردم نفورست
گهی آب از مژه بارد گهی خون
گهی از بخت نالد گه ز گردون
چو یاد آرد ز مادر وز برادر
بجوشد همچو عود تر بر آذر
کند نفرین بر آن سال و مه شوم
که دوری دادش از آرام و از بوم
بدین سان بانوی جمشید گوهر
به خوبی نامدار هفت کضور
بهلاله خواسته مادر ز یازدانش
بپرورده میان ناز و فرمانش
کنون پر درد و پر تیمار و نالان
ز همزادان بریده وز همالان
به پیش وی که یارد برد نامت
که یارد گفتن این یافه پیمان
مرا این کار بیهوده مفرمای
که سر گز نداند رفت چون پای
سبانم گر فزون از قطر میغست
زبانی این سخن گفتن دریغست
چو بشنید این سخن رامین بیدل
ز آب دیده کردش خاک را گل
ز سختی گریه اندر برش بشکست
شکنج گریه گفتارش فرو بستت
هم از گریه بماند و هم از گفتار
بران بخشان کاو باشد چنین زار
به مغزش بر شد از دل آتش مهر
دمیدش زعفران از لاله گون چهر
چو یک ساعت زبانش بود بسته
دل اندر بر شکسته دم گسسته
دگر باره سخنها گفت زیبا
ز دردی سخن و حالی ناشکیبا
بسی زاری و لابه کرد و خواهش
نیامد در ستیز دایه کاهش
چو رامین بیش کردی زارواری
ازو بیش آمدی نومیدواری
به فرجام اندرو آویخت رامین
برو ریزان ز دیده اشک خونین
همی گفت ای انوشین دایه زنهار
مکن جان مرا یکباره آوار
مبر امیدم از جان و جوانی
مکن چون زهر بر من زندگانی
توی از دوستان پشت و پناهم
توی فریادجوی و چاره خواهم
چه بشاد گر کنی مردم ستانی
مرا از چنگ بدبختی رهانی
در بسته ز پیشم بر گشایی
به روی ویسه ام راهی نمایی
گر اکنون از تو نومیدی پذیرم
به مرگ ناگهان پیشت بمیرم
مکن بی چرم را در چاه مفگن
نمک بر سوخته کمتر پراگن
ترا بنده شدستم بنده بپذیر
وزین سختی یکی ره دست من گیر
توی در مان دردم در جهان بس
درین بیچارگی فریاد من رس
بجز تو در جهان کس را ندانم
که با او راز خود گفتن توانم
پیام من بگو با آن سمنبر
بهانه بیش ازین پیشم میاور
بچاره آسیا سازند بر باد
بر آرند از میان رود بنیاد
به زیر آرند مرغان را زگردون
ز دریا ماهیان آرند بیرون
به دام آرند شیران ژیان را
به بند آرند پیلان دمان را
برون آرند ماران را ز سوراخ
به افسونها کنندش رام گستاخ
تو نیز افسون ز هر کس بیش دانی
همیدون چاره ها کردن توانی
سژن دانی بسی هنگام گفتار
هنر داری بسی در وقت کردار
سخن را با هنر نیکو بپیوند
وزیشان هر دو برنه ویس را بند
اگر نه بخت من بودی نکورای
ترا پیشم نیاوردی دراین جای
چنان چون تو مرا یاری درین کار
خدا بادا به هر کاری ترا یار
بگفت این و پس او را تنگ در بر
کشید و داد بوسی چند بر سر
وزان پس داد بوسش برلب و روی
بیامد دیو و رفت اندر دلش کاشت
چو بر زن کام دل راندی یکی بار
چنان دان کش نهادی بر سر اپسار
چو رامین از کنار دایه بر خاست
دل دایه به تیمارش بیارست
دریده شد همنانگه پردهء شرم
شد آن گفتار سردش درزمان گرم
بدو گفت ای فریبنده سخن گوی
ببردی از همه کس در سخن گوی
دلت از هر کسی جویای کامست
ترا هر زن که بینی ویس نامست
مرا تو دوست بودی دل افروز
ولیکن دوستر گشتم از امروز
گسسته شد میان ما بهانه
که شد تیر هوا سوی نشانه
ازین پس هر چه تو خواهی بفرمای
که از فرمانت بیرون ناورم پای
کنم بخت ترا بر ویس پیروز
ستانم داد مهرت زان دل افروز
چو بشنید این سخن دلخسته رامین
بدو گفت ای مرا رویش جهان بین
ترا زین پس نگر تا چون پرستم
به پیشت جان به خدمت چون فرستم
همی بینی که پیچان همچو مارم
چگونه صعب و آشفته ست کارم
به شب گویم نماند زنده تا بام
جو بام آید ندارم طمع تا شام
بدان مانم که در دریا نشنید
ز دریا باد و موج سخت بیند
نگر تا او زمانه چون گذارد
که یک ساعت امید جان ندارد
من از تیمار ویسه همچنانم
شبان از روز و از شب ندانم
کنون امید در کار تو بستم
مگر گیری درین آسیب دستم
چو از تو این نوازشها شنیدم
تو دادی بند شادی را کلیدم
جوانمردی بکار آرد به کردار
که بی کردار ناخوبست گفتار
بگو تا روی فرخ کی نمایی
بدیدارم دگر باره کی آیی
کجا من روز و ساعت می شمارم
همیشه دیدنت را چشم دارم
همی تا شادمانت باز بینم
بر آتش خسپم و بر وی نشینم
به دیدارت چنان باشد شتابم
که یک ساعت قرار تن نیابم
چو آشفته نمانم بر یکی رای
چو دیوانه نپایم بر یکی جای
بخنده گفت جادو کیش دایه
تو هستی در سخن بسیار مایه
بدین گفتار نغز و لابه چون نوش
به مغز بیهشان باز آوری هوش
دلم را تو بدین گفتار خستی
چو جانم را بدین زنهار بستی
ز جان خویش بندی بر گشادی
بیاوردی و بر جانم نهادی
نگر تا هیچ گونه غم نداری
کزین اندوهت آید رستگاری
تو خود بینی که کامت چون بر آرم
به نیکی روی کارت چون نگارم
ترا بر اسپ تازی چون نشانم
به چشم دشمنان بر چون دوانم
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
فریفتان دایه ویس را به جهت رامین
چو دایه پیش ویس دلستان شد
چو جادو بد گمان و بد نهان شد
سخنهای فریبنده بپیراست
به دستان و به نیرنگش بیاراست
چو ویس دلستان را دید غمگین
از آب دیدگان تر کرده بالین
به درد مادر و هجر برادر
گسسته عقد مروارید بربر
بدو گفت ای مرا چون جان شیرین
نه بیماری چه داری سر به بالین
چه دیوست این که جانش نشستست
در هر شادیی بر تو ببستست
گمان کردی به رنج اندر سهی سرو
تو پنداری که در چاهی نه در مرو
سبکتر کن ز دل بار گران را
کزو آسیب سخت آید روان را
نه بس کاری بود اسیب بردن
گذشته یاد کردن درد خوردن
ز غم خردن بتر پتیاره ای نیست
ز خرسندی به او را چاره ای نیست
اگر فرمان بری خرم نشینی
به بخت خویش خرسندی گزینی
صز خرسندید جان را نیک یار است
نه خرسندیت با جان کارزار استص
چو بشنید این سحن ویس دلارام
تو گفتی ایفت لختی در دل آرام
چو خورشیدی سر از بالین بر آورد
ز غنبر سلسله بر گل بگسترد
زمین از رنگ رویش نقش چین گشت
هوا از بوی مویس عنبرین گشت
چه ایوان بود و چه روی دلارام
به رنگ رویش یکدگر هر دو وشی فام
چو باغ جوب رنگ اردیبهشتی
بهشت ایوان و ویس او را بهشتی
رخانش بود گفتی نوبهاران
هم از چشمش برو باریده باران
شخوده نیلگون گشت رخانش
چو نیلوفر بد اندر آبدانش
در آب اشک او دو چشم بی خواب
نکوتر بود از نرگس که در آب
به گریه دایه را گفت رخانش
چو نیلوفر بد اندر آبدنش
در آب اشک او دو چشم بی خواب
نکوتر بود از نرگس که در آب
به گریه دایه را گفت این چه روزاست
که گویی آتش آرام سوزست
به هر روزی که نو گردد ز گردون
مرا نو گردد اندوهی دگرگون
گناه از مرو بینم یا ز اختر
و یار زین چرخ خود کام ستمگر
که گویی کوه چون البرز هفتاد
نگون شد ناگهان و بر من افتاد
نه مروست که بود تن گدازست
نه شهرست این که چاه شست بازست
نگارستان و باغ و کاخ شهوار
مرا هستند همچون دوزخ تار
تن من دردها را راه گشست
تو گویی جانم آتشگاه گشست
ز شب بینم بلا وز روز تیمار
پزاید بر دلم زین هردوان بار
به جان که گرآید مرا هوش
بود چون زندگانی بر دلم نوش
من امید از جهان بریدمم
که ویرو را به جواب اندر بدیدم
نشسته بر سمند کوه پیکر
مرو را نیزه در کف تیغ در بر
زنخچیر آمده با شادکامی
بسی کرده به صحرا نیک نامی
به شادی باره را پیشم بتازید
به خوشی مر مرا لختی نوازید
مرا گفتی به آواز چو شکر
که چونی یار من جان برادر
به بیگانه زمین در دست دشمن
بگو تا حال تو چونست بی من
وزان پس دیدمش بامن بخفته
بر سیمین من در بر گرفته
لب طوطی و چشم گاومیشم
بسی بوسید و تازه کرده ریشم
مرا گفتار او کم دوش خواندست
هنوز اندر دل و گوش ماندست
هنوز آن بوی خوش زان پیکر نغز
مرا ماندست در بینی و در مغز
بتر زین کی نماید بخت کینم
که ویرو را همی در خواب بینم
چو گردونم نماید روز چونین
مرا زین پس چه باید جان شیرین
مرا تا من زیم این غم بسنده ست
که جانم مرده و امدام زنده ست
تو دیدی دایه اندر مرو گنده
خدایت را چو ویرو هیچ بنده
همی گفت این سخنهای دل انگیز
شده دو چشم خونریزش گهر نیز
نهاده دایه دستش بر سر و بر
همی گفت ای چراغ و چشم مادر
ترا دایه ز هر دردی فدا باد
غم تو مشنوداد و بد مبیناد
شنیدم هر چه گفتی ای پری روی
فتاد اندر دلم چون آهی و روی
اگرچه درد بر تو بی کرانست
مرا درد تو بر دل بیش از آنست
مبر اندوه کت بردن نه آیین
به تلخی مگذران این عمر شیرین
به رامش دار دل را تا توانی
که دو روزست ما را زندگانی
جهان چون خان راه مردمانست
درنگ ما درو در یک زمانس
بود شادیش یکسر انده آمیغ
نپاید دیر همچون سایهء میغ
جهان را نام او زیرا جهانست
که زی هشیار چون رخش جهانست
چرا از بهر آن اندوه داری
که هست ایدر جهان چون تو گذاری
اگر کامی ز تو بستد زمانه
به صد کام دگر داری بهانه
جوان و کامگار و پادشایی
به شاهی بر گهان فرمان روایی
مکن پدرود یکباره جهان را
مکن در بند جاویدان روان را
به گیتی در جوانان هر که مردند
همه جویان کام و کرد وخوردند
یکایک دل بهچیزی رام دارند
به رامش روز خود پدرام دارند
گروهی صید یوز و باز جویند
گروهی چنگ و بربط ساز جویند
گروهی خیل دارند و شبستان
غلامان و بتان نارپستان
همیدون هر چه پوشیده زنانند
به چیزی هر یکی شادی کنانن
تو با تیمار ویرو مانده و بس
نخواهی در جهان جستن جز او کسی
مرا گفتی که اندر مرو گنده
خدایت را چو ویرو نیست بنده
صاگر چه شاه و خود کام است ویرو
فرشته نیست پرورده به مینوص
به مرو اندر بسی دیدم جوانان
دلیران جهان کضور ستانان
بهبالا همچو سرو جویباری
بهچهره همچو باغ نوبهاری
ز خوبی و دلیری آفریده
به مردی از جهانی برگزیده
خردمندان که ایشان را ببینند
یکایک را ز ویرو بر گزینند
وز یشان شیر مردی کامرانست
کجا در هر هنر گویی جهانست
گر ایشان اخترند او آفتابست
ور ایشان عنبرند او مشک نابست
بهتخمه تا به آدم شاه و مهتر
به گوهر شاه موبد را برادر
خجسته نام و فرخ بخت رامین
فرشته بر زمین و دیو در زین
به ویرو نیک ماند خوب چهری
گروگان شد همه دلها به مهری
دلیران جهان او را ستایند
که روز جنگ با او برنیایند
به ایران نیست همچون او هنرجوی
شکافند به ژوپین و سنان موی
به توران نیست همچون او کمان ور
به فرمانش رونده مرغ با پر
ز گردان بیش ریزد خون گه روزم
ز یاران بیش گیرد می گه بزم
به گوشش همچو شیر کینهدارست
به بخشش همچو ابر نوبهارست
ابا چندین که دارد مردواری
به دل این داغ دارد کش تو داری
ترا ماند به مهر ای گنبد سیم
تو گویی کرده شد سیبی به دونیم
نگه کن تا تو چونی او چنانست
چو زر اندود شاخ خیزراست
ترا دیدست و عاشق گشته بر تو
امید مهربانی بسته در تو
همان چشمش که چون نرگس به بارست
چو ابر نوبهاران سیل بارست
همان رویش که تا بنده چو ماهست
ز درد بیدلی همرنگ کاهست
دلی دارد بلا بسیار برده
نهیب عاشقی بسیار خورده
جهان نادیده در مهر اوفتاده
دل و جان را به دیدار تو داده
ترا بخشایم اندر مهر و او را
که بخضودن سزد روی نکو را
شما را دیده ام در قشق بی یار
دو بیدل هر دو بیروزی از این کار
چو ویس ماه روی حور دیدار
شنید از دایه این وارونه گفتار
ندادش تا زمانی دیر پاسخ
سرشک از چشم ریزان بر گل رخ
ز شرم دایه سر در بر فگنده
زبان بسته ز پاسخ لب ر خنده
پس آنگه سر بر آورد و بدو گفت
روان را شرم باشد بهترین جفت
چه نیکو گفت خسرو با سپاهی
چو شرمت نیست گو آن کن که خواهی
ترا گر شرم و دانش یار بودی
زبانت را نه این گفتار بودی
هم از ویرو هم از من شرم بادت
که از ما سوی رامین گشت یادت
مرا گر موی بر ناخن برستی
دل من این گمان بر تو نبستی
اگر تو مادری من دختر تو
وگر تو مهتری من کهتر تو
مرا شوخی و بیشرمی میاموز
که بی شرمی زنان را بد کند روز
دلم را چه شتاب و چه نهیبست
که در وی مر ترا جای فریبست
ز چه بیچاره ام وز چه به دردم
که ناز و شرم خود را در نوردم
هم آلوده شوم در ننگ جاوید
هم از مینو بضویم دست اومید
اگر رامین بهبالا هست چون سرو
به مردی و هنر پیرا
هم او را به خدایش یار بادا
ترا جز مهر رامین کار بادا
مرا او نیست در خور گرچه نیکوست
برادر نیست گرچه همچو ویرست
نه او بفریبدم هر گز به دیدار
نه تو بفریبیم هر گز بهگه گفتار
نبایست تو گفتارش شنیدن
چو بشنیدی بهپیشم آوریدن
چرا پاسخ ندادی هر چه بتر
چنانچون با پایمش بود در خور
چه نیکو گفت موبد پیش هوشنگ
زنان را آز بیش از شرم و فرهنگ
زنان در آفرینش نا تمامند
ازیرا خویش کام و زشت نامند
دو گیحان گم کنند از بهر یک کام
چو کام آمد نجویند از خرد نام
اگر تو بخردی با دل بیندیش
ببین تا کام چه ننگ آورد پیش
زنان را گرچه باشد گونهه گون چار
ز مردان لابه بپذیرند و گفتار
هزاران دام جوید مرد بی کام
که کام خویش را گیرد بدان دام
شکار مرد باشاد زن به هرسان
بگیرد مرد او را سخن آسان
بهرنگ گونه گون آرد فرابند
به امید و نوید و سخن سوگند
هزاران گونه بنماید نیازش
به شیرین لابه و نیکو نوازش
چو در دامش فگند و کام دل رانگ
ز ترس ایمن ببود و آز بنشاند
به عشق اندر نیازش ناز گردد
به ناز اندر بلند آواز گردد
تو گویی رام گردد عشق سر کش
که خاکستر شود سوزنده آتش
زن مسکین بهچشمش خوار گردد
فسونگر مرد ازو بیزار گردد
زن بدبخت در دام او فتاده
گرفته ننگ و آب روی داده
زن مسکین فروتن مرد برتن
کمان سر کشی آهحته برزن
نه مرد بی وفا دردش آزرم
نه در نامردمی دارد ازو شرم
نورزد مهر و نیز افسوس دارد
نگوید خوب و ننگش بر شمارد
زن امیدور بود از داغ امید
گدازد همچو برف از تاب خورشید
بهمهر اندر بود چون گور خسته
دل و جانش بهبند مهر بسته
گهی ترسد ز شوی و گه ز خویشان
گهی کاهد ز بیم و شرم یزدان
بدین سر ننگ و رسواییش بی مر
بدان سر آتش دوزخ برابر
بدان جایی که نیک و بد بپرسند
ز شاهان و جهانداران نترسند
مرا کی دل دهد کردن چنین کار
که شرم خلق باشد بیم دادار
اگر کاری کنم بر کام دیوم
بسوزد مر مرا گیهان خدیوم
و گر راز مرا مردم بدانند
همه کس تخم مهرم بر فشانند
گروهی در تن من طمع دارند
ز کام خویش جستن جان سپارند
گروهی ننگ و رسواییم جوید
بجز زشتی مرا چیزی نگویند
چو کام هر کسی از من بر آید
بجز دوزخ مرا جایی نشاید
پس آن در چون گشایم بر روانم
کزو آید نهیب جاودانم
پناه من به هر کاری خرد باد
که جوید راستی و پرورد داد
امید من بهیزدان باد جاوید
که جزاو نیست شایسته بهامید
چو بشنید این سخن دایه از آن ماه
ز ویس دست کامش دید کوتاه
ز دیگر در مرو را داد پاسخ
که باشد کار نیک از بخت فرخ
ز چرخ آید قصا نز کام مردم
ازیرا بنده آمد نام مردم
تو پنداری بهمردی و دلیری
ز شیران برد شاید طبع بازی
ز چرخ آمد همه چیزی نوشته
نوشته با روان ماسرشته
نوشته جاودان دیگر نگردد
بهرنج و کوشش از ما برنگردد
چو بخت آمد ترا بستد ز ویرو
برید از شهر و از دیدار شهر
کنون نیز آن بود کت بخت خواهد
نه کام بخت بفزاید نه کاهد
جوابش داد ویس ماه پیکر
که نیک و بد همه بخت آورد بر
ولیکن هر که او کرد بد دید
بسا مردم که یک بد کرد و صد دید
نخستین کار بد آمد ز شهرو
که دادش جفت موبد را به ویرو
بدی او کرد و ما این بد نکردیم
نگر تا درد و انده چند خوردیم
منم بد نام ویرو نیز بد نام
منم بی کام و ویرو نیز بی کام
مرا این پند بس باشد که دیدم
ز بد نامان و بد کاران بریدم
چرا من خویشتن را بد پسندم
بهانه زان بدی بر بخت بندم
من از بخت نکو نه خوار باشم
چو در کار بداو یار باشم
دگر ره دایه گفت ای سرو سیمین
نه فرزنده منست آزاده رامین
که من فرزند را پشتی نمایم
بدان کز بند مهرش بر گشایم
اگر وی را کند دادار پشتی
نبیند زاسمان هر گز درشتی
شنیدستی مگر گفتار دانا
که هست ایزد به هر کاری توانا
جهان را زیرفرمان آفریدست
همه کاری بهاندازه بریدست
بسی بینی شگفتیهای گیهان
که راز آن شگفتی یافت نتوان
بسا بد کیش کاو گردد نکو کیش
بسا قارون که گردد خوار و درویش
بسا ویران که گردد کاخ و ایوان
بسا میدان که گردد باغ و بستان
بسا مهتر که گردد خوار و کهتر
بسا کهتر که گردد شاه و مهتر
ز مهر ار تلخیت باید چشیدن
سر از جنیرش نتوانی کشیدن
قصاگر بر تو راند مهربانی
نباشد جز قصای آسمانی
نه دانش سود دارد نه سواری
نه هشیاری و نه پرهیز گاری
نه تندی سود دارد نه سترگی
نه گنج و گوهر و نام و بزرگی
نه تدبیر و هنر نه پادشایی
نه پرهیز و گهر نه پرسایی
نه شهرو دیدن و نه خویش و پیوند
نه اندرز نکو نه راستی پند
چو مهر آمد بباید ساخت ناچار
ببردن کام و ناکام از کسان بار
به یاد آید ترا گفتار من زود
کزین آتش ندیدی تو مگر دود
چو مهری زین فزونتر آزمایی
سخنهای مرا آنگاه ستایی
تو بینی روشن و من نیز بینم
که من با تو بهمهرم یا بهکینم
ز بخت آید بهانه یا از بخت
زمانه نرم باشد با تو یا سخت
چو جادو بد گمان و بد نهان شد
سخنهای فریبنده بپیراست
به دستان و به نیرنگش بیاراست
چو ویس دلستان را دید غمگین
از آب دیدگان تر کرده بالین
به درد مادر و هجر برادر
گسسته عقد مروارید بربر
بدو گفت ای مرا چون جان شیرین
نه بیماری چه داری سر به بالین
چه دیوست این که جانش نشستست
در هر شادیی بر تو ببستست
گمان کردی به رنج اندر سهی سرو
تو پنداری که در چاهی نه در مرو
سبکتر کن ز دل بار گران را
کزو آسیب سخت آید روان را
نه بس کاری بود اسیب بردن
گذشته یاد کردن درد خوردن
ز غم خردن بتر پتیاره ای نیست
ز خرسندی به او را چاره ای نیست
اگر فرمان بری خرم نشینی
به بخت خویش خرسندی گزینی
صز خرسندید جان را نیک یار است
نه خرسندیت با جان کارزار استص
چو بشنید این سحن ویس دلارام
تو گفتی ایفت لختی در دل آرام
چو خورشیدی سر از بالین بر آورد
ز غنبر سلسله بر گل بگسترد
زمین از رنگ رویش نقش چین گشت
هوا از بوی مویس عنبرین گشت
چه ایوان بود و چه روی دلارام
به رنگ رویش یکدگر هر دو وشی فام
چو باغ جوب رنگ اردیبهشتی
بهشت ایوان و ویس او را بهشتی
رخانش بود گفتی نوبهاران
هم از چشمش برو باریده باران
شخوده نیلگون گشت رخانش
چو نیلوفر بد اندر آبدانش
در آب اشک او دو چشم بی خواب
نکوتر بود از نرگس که در آب
به گریه دایه را گفت رخانش
چو نیلوفر بد اندر آبدنش
در آب اشک او دو چشم بی خواب
نکوتر بود از نرگس که در آب
به گریه دایه را گفت این چه روزاست
که گویی آتش آرام سوزست
به هر روزی که نو گردد ز گردون
مرا نو گردد اندوهی دگرگون
گناه از مرو بینم یا ز اختر
و یار زین چرخ خود کام ستمگر
که گویی کوه چون البرز هفتاد
نگون شد ناگهان و بر من افتاد
نه مروست که بود تن گدازست
نه شهرست این که چاه شست بازست
نگارستان و باغ و کاخ شهوار
مرا هستند همچون دوزخ تار
تن من دردها را راه گشست
تو گویی جانم آتشگاه گشست
ز شب بینم بلا وز روز تیمار
پزاید بر دلم زین هردوان بار
به جان که گرآید مرا هوش
بود چون زندگانی بر دلم نوش
من امید از جهان بریدمم
که ویرو را به جواب اندر بدیدم
نشسته بر سمند کوه پیکر
مرو را نیزه در کف تیغ در بر
زنخچیر آمده با شادکامی
بسی کرده به صحرا نیک نامی
به شادی باره را پیشم بتازید
به خوشی مر مرا لختی نوازید
مرا گفتی به آواز چو شکر
که چونی یار من جان برادر
به بیگانه زمین در دست دشمن
بگو تا حال تو چونست بی من
وزان پس دیدمش بامن بخفته
بر سیمین من در بر گرفته
لب طوطی و چشم گاومیشم
بسی بوسید و تازه کرده ریشم
مرا گفتار او کم دوش خواندست
هنوز اندر دل و گوش ماندست
هنوز آن بوی خوش زان پیکر نغز
مرا ماندست در بینی و در مغز
بتر زین کی نماید بخت کینم
که ویرو را همی در خواب بینم
چو گردونم نماید روز چونین
مرا زین پس چه باید جان شیرین
مرا تا من زیم این غم بسنده ست
که جانم مرده و امدام زنده ست
تو دیدی دایه اندر مرو گنده
خدایت را چو ویرو هیچ بنده
همی گفت این سخنهای دل انگیز
شده دو چشم خونریزش گهر نیز
نهاده دایه دستش بر سر و بر
همی گفت ای چراغ و چشم مادر
ترا دایه ز هر دردی فدا باد
غم تو مشنوداد و بد مبیناد
شنیدم هر چه گفتی ای پری روی
فتاد اندر دلم چون آهی و روی
اگرچه درد بر تو بی کرانست
مرا درد تو بر دل بیش از آنست
مبر اندوه کت بردن نه آیین
به تلخی مگذران این عمر شیرین
به رامش دار دل را تا توانی
که دو روزست ما را زندگانی
جهان چون خان راه مردمانست
درنگ ما درو در یک زمانس
بود شادیش یکسر انده آمیغ
نپاید دیر همچون سایهء میغ
جهان را نام او زیرا جهانست
که زی هشیار چون رخش جهانست
چرا از بهر آن اندوه داری
که هست ایدر جهان چون تو گذاری
اگر کامی ز تو بستد زمانه
به صد کام دگر داری بهانه
جوان و کامگار و پادشایی
به شاهی بر گهان فرمان روایی
مکن پدرود یکباره جهان را
مکن در بند جاویدان روان را
به گیتی در جوانان هر که مردند
همه جویان کام و کرد وخوردند
یکایک دل بهچیزی رام دارند
به رامش روز خود پدرام دارند
گروهی صید یوز و باز جویند
گروهی چنگ و بربط ساز جویند
گروهی خیل دارند و شبستان
غلامان و بتان نارپستان
همیدون هر چه پوشیده زنانند
به چیزی هر یکی شادی کنانن
تو با تیمار ویرو مانده و بس
نخواهی در جهان جستن جز او کسی
مرا گفتی که اندر مرو گنده
خدایت را چو ویرو نیست بنده
صاگر چه شاه و خود کام است ویرو
فرشته نیست پرورده به مینوص
به مرو اندر بسی دیدم جوانان
دلیران جهان کضور ستانان
بهبالا همچو سرو جویباری
بهچهره همچو باغ نوبهاری
ز خوبی و دلیری آفریده
به مردی از جهانی برگزیده
خردمندان که ایشان را ببینند
یکایک را ز ویرو بر گزینند
وز یشان شیر مردی کامرانست
کجا در هر هنر گویی جهانست
گر ایشان اخترند او آفتابست
ور ایشان عنبرند او مشک نابست
بهتخمه تا به آدم شاه و مهتر
به گوهر شاه موبد را برادر
خجسته نام و فرخ بخت رامین
فرشته بر زمین و دیو در زین
به ویرو نیک ماند خوب چهری
گروگان شد همه دلها به مهری
دلیران جهان او را ستایند
که روز جنگ با او برنیایند
به ایران نیست همچون او هنرجوی
شکافند به ژوپین و سنان موی
به توران نیست همچون او کمان ور
به فرمانش رونده مرغ با پر
ز گردان بیش ریزد خون گه روزم
ز یاران بیش گیرد می گه بزم
به گوشش همچو شیر کینهدارست
به بخشش همچو ابر نوبهارست
ابا چندین که دارد مردواری
به دل این داغ دارد کش تو داری
ترا ماند به مهر ای گنبد سیم
تو گویی کرده شد سیبی به دونیم
نگه کن تا تو چونی او چنانست
چو زر اندود شاخ خیزراست
ترا دیدست و عاشق گشته بر تو
امید مهربانی بسته در تو
همان چشمش که چون نرگس به بارست
چو ابر نوبهاران سیل بارست
همان رویش که تا بنده چو ماهست
ز درد بیدلی همرنگ کاهست
دلی دارد بلا بسیار برده
نهیب عاشقی بسیار خورده
جهان نادیده در مهر اوفتاده
دل و جان را به دیدار تو داده
ترا بخشایم اندر مهر و او را
که بخضودن سزد روی نکو را
شما را دیده ام در قشق بی یار
دو بیدل هر دو بیروزی از این کار
چو ویس ماه روی حور دیدار
شنید از دایه این وارونه گفتار
ندادش تا زمانی دیر پاسخ
سرشک از چشم ریزان بر گل رخ
ز شرم دایه سر در بر فگنده
زبان بسته ز پاسخ لب ر خنده
پس آنگه سر بر آورد و بدو گفت
روان را شرم باشد بهترین جفت
چه نیکو گفت خسرو با سپاهی
چو شرمت نیست گو آن کن که خواهی
ترا گر شرم و دانش یار بودی
زبانت را نه این گفتار بودی
هم از ویرو هم از من شرم بادت
که از ما سوی رامین گشت یادت
مرا گر موی بر ناخن برستی
دل من این گمان بر تو نبستی
اگر تو مادری من دختر تو
وگر تو مهتری من کهتر تو
مرا شوخی و بیشرمی میاموز
که بی شرمی زنان را بد کند روز
دلم را چه شتاب و چه نهیبست
که در وی مر ترا جای فریبست
ز چه بیچاره ام وز چه به دردم
که ناز و شرم خود را در نوردم
هم آلوده شوم در ننگ جاوید
هم از مینو بضویم دست اومید
اگر رامین بهبالا هست چون سرو
به مردی و هنر پیرا
هم او را به خدایش یار بادا
ترا جز مهر رامین کار بادا
مرا او نیست در خور گرچه نیکوست
برادر نیست گرچه همچو ویرست
نه او بفریبدم هر گز به دیدار
نه تو بفریبیم هر گز بهگه گفتار
نبایست تو گفتارش شنیدن
چو بشنیدی بهپیشم آوریدن
چرا پاسخ ندادی هر چه بتر
چنانچون با پایمش بود در خور
چه نیکو گفت موبد پیش هوشنگ
زنان را آز بیش از شرم و فرهنگ
زنان در آفرینش نا تمامند
ازیرا خویش کام و زشت نامند
دو گیحان گم کنند از بهر یک کام
چو کام آمد نجویند از خرد نام
اگر تو بخردی با دل بیندیش
ببین تا کام چه ننگ آورد پیش
زنان را گرچه باشد گونهه گون چار
ز مردان لابه بپذیرند و گفتار
هزاران دام جوید مرد بی کام
که کام خویش را گیرد بدان دام
شکار مرد باشاد زن به هرسان
بگیرد مرد او را سخن آسان
بهرنگ گونه گون آرد فرابند
به امید و نوید و سخن سوگند
هزاران گونه بنماید نیازش
به شیرین لابه و نیکو نوازش
چو در دامش فگند و کام دل رانگ
ز ترس ایمن ببود و آز بنشاند
به عشق اندر نیازش ناز گردد
به ناز اندر بلند آواز گردد
تو گویی رام گردد عشق سر کش
که خاکستر شود سوزنده آتش
زن مسکین بهچشمش خوار گردد
فسونگر مرد ازو بیزار گردد
زن بدبخت در دام او فتاده
گرفته ننگ و آب روی داده
زن مسکین فروتن مرد برتن
کمان سر کشی آهحته برزن
نه مرد بی وفا دردش آزرم
نه در نامردمی دارد ازو شرم
نورزد مهر و نیز افسوس دارد
نگوید خوب و ننگش بر شمارد
زن امیدور بود از داغ امید
گدازد همچو برف از تاب خورشید
بهمهر اندر بود چون گور خسته
دل و جانش بهبند مهر بسته
گهی ترسد ز شوی و گه ز خویشان
گهی کاهد ز بیم و شرم یزدان
بدین سر ننگ و رسواییش بی مر
بدان سر آتش دوزخ برابر
بدان جایی که نیک و بد بپرسند
ز شاهان و جهانداران نترسند
مرا کی دل دهد کردن چنین کار
که شرم خلق باشد بیم دادار
اگر کاری کنم بر کام دیوم
بسوزد مر مرا گیهان خدیوم
و گر راز مرا مردم بدانند
همه کس تخم مهرم بر فشانند
گروهی در تن من طمع دارند
ز کام خویش جستن جان سپارند
گروهی ننگ و رسواییم جوید
بجز زشتی مرا چیزی نگویند
چو کام هر کسی از من بر آید
بجز دوزخ مرا جایی نشاید
پس آن در چون گشایم بر روانم
کزو آید نهیب جاودانم
پناه من به هر کاری خرد باد
که جوید راستی و پرورد داد
امید من بهیزدان باد جاوید
که جزاو نیست شایسته بهامید
چو بشنید این سخن دایه از آن ماه
ز ویس دست کامش دید کوتاه
ز دیگر در مرو را داد پاسخ
که باشد کار نیک از بخت فرخ
ز چرخ آید قصا نز کام مردم
ازیرا بنده آمد نام مردم
تو پنداری بهمردی و دلیری
ز شیران برد شاید طبع بازی
ز چرخ آمد همه چیزی نوشته
نوشته با روان ماسرشته
نوشته جاودان دیگر نگردد
بهرنج و کوشش از ما برنگردد
چو بخت آمد ترا بستد ز ویرو
برید از شهر و از دیدار شهر
کنون نیز آن بود کت بخت خواهد
نه کام بخت بفزاید نه کاهد
جوابش داد ویس ماه پیکر
که نیک و بد همه بخت آورد بر
ولیکن هر که او کرد بد دید
بسا مردم که یک بد کرد و صد دید
نخستین کار بد آمد ز شهرو
که دادش جفت موبد را به ویرو
بدی او کرد و ما این بد نکردیم
نگر تا درد و انده چند خوردیم
منم بد نام ویرو نیز بد نام
منم بی کام و ویرو نیز بی کام
مرا این پند بس باشد که دیدم
ز بد نامان و بد کاران بریدم
چرا من خویشتن را بد پسندم
بهانه زان بدی بر بخت بندم
من از بخت نکو نه خوار باشم
چو در کار بداو یار باشم
دگر ره دایه گفت ای سرو سیمین
نه فرزنده منست آزاده رامین
که من فرزند را پشتی نمایم
بدان کز بند مهرش بر گشایم
اگر وی را کند دادار پشتی
نبیند زاسمان هر گز درشتی
شنیدستی مگر گفتار دانا
که هست ایزد به هر کاری توانا
جهان را زیرفرمان آفریدست
همه کاری بهاندازه بریدست
بسی بینی شگفتیهای گیهان
که راز آن شگفتی یافت نتوان
بسا بد کیش کاو گردد نکو کیش
بسا قارون که گردد خوار و درویش
بسا ویران که گردد کاخ و ایوان
بسا میدان که گردد باغ و بستان
بسا مهتر که گردد خوار و کهتر
بسا کهتر که گردد شاه و مهتر
ز مهر ار تلخیت باید چشیدن
سر از جنیرش نتوانی کشیدن
قصاگر بر تو راند مهربانی
نباشد جز قصای آسمانی
نه دانش سود دارد نه سواری
نه هشیاری و نه پرهیز گاری
نه تندی سود دارد نه سترگی
نه گنج و گوهر و نام و بزرگی
نه تدبیر و هنر نه پادشایی
نه پرهیز و گهر نه پرسایی
نه شهرو دیدن و نه خویش و پیوند
نه اندرز نکو نه راستی پند
چو مهر آمد بباید ساخت ناچار
ببردن کام و ناکام از کسان بار
به یاد آید ترا گفتار من زود
کزین آتش ندیدی تو مگر دود
چو مهری زین فزونتر آزمایی
سخنهای مرا آنگاه ستایی
تو بینی روشن و من نیز بینم
که من با تو بهمهرم یا بهکینم
ز بخت آید بهانه یا از بخت
زمانه نرم باشد با تو یا سخت
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
اندر باز آمدن دایه به نزدیك رامین به باغ
چو سر بر زد ز خاور روز دیگر
خور تابان چو روی دلبر
به جای و عده گه شد باز دایه
نشستند او و رامین زیر سایه
مرُو را دید رامین سخت حرّم
چو کشتی خشک گشته یافته نم
بدو گفت ای سزاوار فزونی
نگویی تا خود از دی باز چونی
تو شادی زانکه روی ویس دیدی
ز نوشین لب سخن نوشین شنیدی
خنک چشمی که بیند روی آن ماه
خنک مغزی که یابد بوی آن ماه
خنک چشم و دلت را با چنان روی
خنک همسایگانت را در آن کوی
پس آنگه گفت چونست آن نگارین
که کهتر باد پیشش جان رامین
رسانیدی بدو پیغام زارم
مرُو را یاد کردی حال و کارم
به پاسخ دایه گفت ای شیر جنگی
شکیبا باش در مهر و درنگی
که نتوان برد مستی را ز مستان
گشادن بند سرما از زمستان
زمین را از گلاب و گل بشستن
بدو بر باد و دریا را ببستن
دل ویسه به دام اندر کشیدن
ز مهر مادر و ویر بریدن
دلش زان بند دیرین بر گشادن
ز نو بند دگر بر وی نهادن
بدانم هر چه گفتی آن پیامم
بجوشید و به زشتی برد نامم
ندادش پاسخ و با من بر آشفت
چنین گفت و چنین گفت و چنین گفت
چو رامین هر چه دایه گفت بشنید
به چشمش روز روشن تیره گردید
مر و را گفت مردان جهان پاک
نه یکسر بی وفا باشند و بی باک
نباشد هر کسی را تن پر آهو
نباشد هر کسی را دل به یک خو
نه هر خر را به چوبی راند باید
نه هر کس را به نامی خواند باید
گر او دیدست راه زشت کیشان
مرا نشمرد باید هم ز ایشان
گناهی را که من هرگز نکردم
به دل در زو گمانی هم نبردم
چه باید کرد بیهوده ملامت
نه خوب آید ملامت بر سلامت
پیام من نگو آن سیمتن را
شکسته زلفکان پر شکن را
بگو ماها نگارا حور چشما
پری رویا بهارا تیز خشما
به مهر اندر بپیوند آشنایی
مبر بر من گناه بی وفایی
که من با تو خورم صد گونه سوگند
کنم با تو بدان سوگند پیوند
که دارم تا زیم پیمان مهرت
نیاهنجم سر از فرمان مهرت
همی تا جان من باشد تن آرای
بدو با جان من مهر تو بر جای
نفر موشم ز دل یاد تو هرگز
نه روز رام نه روز هزاهز
بگفت این و ز نرگس اشک چون مل
فرو بارید بر دو خرمن گل
تو گفتی دیدگانش در فشان کرد
بدان مهری که اندر دل نهان کرد
دل دایه بدان بیدل ببخضود
کجا از بیدلی بخضودنی بود
بدو گفت ای مرا چون چشم روشن
به مهر اندر بپوش از صبر جوشن
ز گریه عشق را رسوایی آمد
ز رسوایی ترا شیدایی آمد
به جای ویس اگر خواهی روانم
ترا بخشم ز بخشش در نمایم
شوم با آن صنم بهتر بکوشم
ز بی شرمی یکی خفتان بپوشم
مرا تا جان بود زو بر نگردم
که جان خویش در کار تو کردم
ندانم راست تر زین دل که ماراست
بر آید کام دل چون دل بود راست
دگر ره شد به نزد ویس مه روی
سخن در دل نگاریده ز ده روی
مرو را دید چون ماه دو هفته
میان عقدهء هجران گرفته
دلش بریان و آن دو دیده گریان
چو تنوری کزو بر خاست طوفان
به چشمش روز روشن چون شب تار
به زیرش خز و دیبا چون سیه مار
دگار باره زبان بگشاد دایه
که چون دریا ز گوهر داشت مایه
همی گفت از جهان گم باد و بی جان
کسی کاو مر ترا کردست پیچان
گران بادش به جان بر انده و درد
چنان کاندوه و درد تو گران کرد
رتا از خان و مان و خویش و پیوند
جدا کرد و به دام دوری افگند
ز نوشین مادر و فرخ برادر
یکی با جان یکی با دل برابر
درین گیهان توی بوده همانا
در انده ناتوان و ناشکیبا
نبرد جانت را از درد و آزار
نضوید دلت را از داغ و تیمار
چه باید این خرد کت داد یزدان
چو دردت را نخواهد بود درمان
بسوزم چون ترا سوزان ببینم
بپیچم چون ترا پیچان ببینم
خردمند از خرد جوید همه چار
به دست چاره بگذارد همه کار
ترا یزدان خرد دادست و دانش
وزین دانش ندادت هیچ رامش
به خر مانی که دارد بار شمشیر
ندارد سود وی را چون رسد شیر
کنون تا کی چنین تیمار داری
چنین بیجاده بر دینار باری
مکن بر روز بُر نایی ببخشای
چنین اندوه بر انده میفزای
به بیگانه زمین مخروش چندین
مکن بر بخت و بر اورنگ نفرین
ور و شب سال و مه اندر کنارست
به گفتارت همیشه گوش دارست
سروش و بخت را چندین میازار
به گفتاری که باشد نا سزاوار
توی بانوی ایران ماه توران
خداوند بتان خورشید حوران
جوانی را به دریا در مینداز
تن سیمین به تاب رنج مگداز
که کوتاهست ما را زندگانی
نپاید دیر عمر این جهانی
روان بس ارجمند و بس عزیزست
چرا نزدت کم از نیمی پشیزست
عزیزان را بدین آیین ندارند
همیشه خسته و غمگین ندارند
روانت با تو یاری مهربانست
رفیقی با تو وی را جاودانست
مگر تو سال و مه این کار داری
که یار مهربان را خوار داری
کجا رامین که با تو مهربان گشت
به چشمت خاک راه شایگان گشت
مکن با دوستان زین رام تر باش
جهان را چون درختی میوه بر باش
بدان بُرنای دلخسته ببخشای
هم او را هم تن خود را مفرسای
مکن بیگانگی با آن جوانمرد
بپرور مهر آن کاو مهر پرورد
چو از تو کس نیابد خوشی و کام
چه روی تو چه چشما روی بر بام
چو بشنید این سخن ویسه بر آشفت
به تندی سخت گفتارش بسی گفت
بدو گفت ای بداندیش و بنفرین
مه تو بادی و مه ویس و مه رامین
مه خوزان باد وا رون جای و بومت
مه این گفتار و این دیدار شومت
ز شهر تو نیاید جز بد اختر
ز تخم تو نیاید جز فسونگر
اگر زایند از آن تخمه هزاران
همه دیوان بُوند و بادساران
نه شان کردار بتوان آن
نه شان گفتارها بتوان شنودن
مبادا هیچ کس از نیک نامان
که فرزندش دهد بددایه زین سان
چو از دایه بگیرد شیر ناپاک
به آلوده نژاد و خوی بی باک
کند ویژه نژاد پاک گوهر
از آن گوهر که او دارد فروتر
اگر شیرش خورد فرزند خورشید
به نور او نباید داشت امید
از ایزد شرم بادا مادرم را
که کرد آلوده ویژه گوهرم را
مرا در دست چون تو جادوی داد
که با تو نیست شرم و دانش و داد
تو بد خواه منی نه دایهء من
بخواهی برد آب و سایهء من
مرا فرهنگ و نیکو نامی آموز
مرا پاینده باش از بد شب و روز
تو چندان خویشتن را می ستودی
به نام نیک و خود بد نام بودی
بدان خوی سترگ و چشم بی شرم
بدین گفتار و کردار بی آزرم
همه نامت به خاک اندر فگندی
همه مهر خود از دلها بکندی
ندارد مر ترا مقدار و آزرم
جز آن کاو چون تو باشد شوخ و بی شرم
چه گفتارت مرا چه نامهء مرگ
همی ریزم ازو چون از خزان برگ
مرا گویی به کوته زندگانی
چرا خوشی و کام دل نزانی
اگر نیکو کنم تا زنده مانم
از آن بهتر که کام خویش رانم
بهشت روشن و دیدار یزدان
به کام این جهانی یافت نتوان
جهان در چشم دانا هست بازی
نباشد هیچ بازی را درازی
پس ای دایه تو جانت را مرنجان
ز بهر من مخور زنهار با جان
که من ننیوشم این گفتار خامت
نیفتم هرگز اندر پایدامت
نه من طفلم که بفریبم به رنگی
و یا مرغم که بر پرم به سنگی
سخن که شنیده ای از بی خدر رام
به گوش من فسونست آن نه پیغام
نگر تا نیز پیش من نگویی
ز من خشنودی دیوان نجویی
که من دل زین جهان نیزار کردم
خرد را بر روان سالار کردم
به هر سانی خدای دانش و دین
به از دیوان خوزانی و رامین
نیازارم خدای آسمان را
نه بفروشم بهشت جاودان را
ز بهر دایهء بی شرم و بی دین
بدابه هر دو گیتی را به رامین
چو دایه خشم ویس دلستان دید
سخنها از خدای آسمان دید
زمانی با دل اندیشه همی کرد
که درمان چون پدید آرد بدین درد
نیارامید دیو دژ برامش
همان می بود خوی خویش کامش
جز آن گاهی که کار ویس و رامین
بیامیزد به هم چون چرب و شیرین
چو افسونها به گرد آورد بی مر
ز هر رنگ و زهر جای و ز هر در
دگر باره زبان از بند بگشاد
سخنها گفت همچون نقش نوشاد
بدو گفت ای گرامی تر ز جانم
به زیب و خوبی افزون از گمانم
همیشه دادجوی و راست گو باش
همیشه نیک نام و نیک خو باش
من اندر چه نیاز و چه نهیبم
که چون تو پاک زادی را فریبم
چرا گویم سخن با تو به دستان
که بر چیز کسانم نیست دستان
مرا رامین نه خویشست و نه پیوند
نه هم گوهر نه هم زاد و نه فرزند
نگویی تا چه خوبی کرد با من
که با او دوست گردم با تو دشمن
مرا از دو جهان کام تو باید
وز آن کامم همی نام تو باید
بگویم با تو این راز آشکاره
کجا اکنون جزینم نیست چاره
هر آیینه تو از مردم بزادی
نه دیوی نه پری نه حور زادی
ز جفت پاک چون ویرو گسستی
به افسون نیز موبد را ببستی
ندیده هیچ مردی از تو شادی
که تا امروز تن کس را نداری
تو نیز از کس ندیدی شادکامی
نراندی کام با مردان تمامی
دو کردی شوی و هر دو از تو پدرود
چه ایشان و چه پولی زان سوی رود
اگر خود دید خواهی در جهان مرد
نیابی همچو رامین یک جوانمرد
چه سود ار تو به چهره آفتابی
که کامی زین نکو رویی نیابی
تو این خوشی ندیدستی ندانی
که بی او خوش نباشد زندگانی
خدا از بهر نر کردست ماده
توی هم مادهء از نر بزاده
زنان مهتران و نامداران
بزرگان جهان و کامگاران
همه با شوهرند و با دل شاد
جوانانی چو سرو و مُرد و شمشاد
اگر چه شوی نام بردار دارند
نهانی دیگری را یار دارند
گهی دارند شوی نغز در بر
به کام ژویش و گاهی یار دلبر
اگر گنج همه شاهان تو داری
نیابی کام چون بی شوی و یاری
چه زیورهای شاهانه چه دیبا
چه گوهرهای نیکو رنگ و زیبا
زنان را این ز بهر مرد باید
که مردان را نشاط دل فزاید
چو نه مرد از تو نازد نه تو از مرد
چرا باشی همی در سرخ و در زرد
اگر دانی که گفتم این سخن راست
ز تو دشمان و نفرینم نه زیباست
من این گفتم ز روی مهربانی
ز مهر مادری و دایگانی
که رامین را به تو دیدم سزاوار
تو او را دوستگانی او ترا یار
تو خورشیدی و او ماه دو هفته
چو او سروست و تو شاخ شکفته
به مهر اندر چو شیر و می بسازید
بسازید و به یکدیگر بنازید
چو من بینم شما را هر دو باهم
نباشد در جهان زان پس مرا غم
چو دایه این سخنها گفت با ویس
به یاری آمدش با لشکر ابلیس
هزاران دام پیش ویس بنهاد
هزاران در ز پیش دلش بگشاد
بدو گفت این زنان نامداران
نشسته شاد با دلبند و یاران
همه کس را به شادی دستگاهست
ترا هنواره درد و وای و آهست
به پیری آیدت روز جوانی
تو نا دیده زمانی شادمانی
هر آیینه نه سنگینی نه رویین
در انده چون توانی بود چندین
ازین اندیشه مهرش گرم تر شد
دل سنگینش لختی نرم تر شد
نه دام آمد مهم تن جز زبانش
زبانش داشت پوشیده نهانش
به گفتاری چو شکر دایه را گفت
نباشد هیچ زن را چاره از جفت
سخنها هر چه گفتی راست گفتی
نکردی با من اندر مهر زُفتی
زبان هر چند سست و نا توانند
دل آرای دلیران جهانند
هزاران ژوی بد باشد دریشان
سزد گر دل نبندد کس بریشان
مرا نیز آنگه گفتم هم ازانست
که تندی کردن از طبع زنانست
مرا بود آن سخن در گوش چونان
که در دل رفته زهر آلوده پیکان
ازیرا لختکی تندی ننودم
که گفتار از در تندی شنودم
زبان خویش را بد گوی کردم
پشیمانی کنون بسیار خوردم
نبایستم ترا آن زشت گفتن
نهانت را ببایستم نهفتن
چو من کاری نخواهم کرد با کس
جواب من خود او را درد من بس
کنون آن خواهم از بخشنده دادار
که باشد مر مرا از بد نگهدار
نیالاید به آهوی زنانم
نگه دارد ز آهوشان زبانم
بدارد تا زیم روشن تن من
به کام دوستان و درد دشمن
مرا دوری دهد از تو بد آمروز
که شاگردان تو باشند بدروز
چو دیگر روز گیتی بوستان شد
فروغ مهر در وی گلستان شد
به جای وعده شد آزاده رامین
بیامد دایه پس با درد و غمگین
مرُو را گفت راما چند گویی
در آتش آب روشن چند جویی
نشاید باد را در بر گرفتن
نه دریا را به مشتی بر گرفتن
نه ویس سنگ دل را مهر دادن
نه با او سر به یک بالین نهادن
ز خارا آب مهر آید وزو نه
به مهر اندر که خارا ازو به
چو برداری میان شورم آواز
مر آواز ترا پاسخ دهد باز
دل ویسه بسی سختر ز شورم
به خوی بد همی ماند به کژدم
ترا پاسخ نداد آن سرو آزاد
بلی دشنام صد گونه به من داد
عجب ماندم من از فرهنگ آن ماه
که در وی نیست افسون مرا راه
فریب و حیله و نیرنگ و دستان
بود پیشش چو حکمت نزد مستان
نه او خواهش پذیرد هر گز از من
نه آغارش پذیرد ز اب آهن
چو بشنید این سخن ازاده رامین
چو کبگ خسته شد در چنگ شاهین
جهان در پیش چشمش تنگ و تاریک
امیدش دور و نیم مرگ نزدیک
تنش ابر بلا را گشته منزل
نم اندر دیدگان و برق در دل
هم از خشم و هم از گفتار جانان
زده بر جان و دل دو گونه پیکان
به فریاب آمد از سختی دگر بار
مگر صد بار گفت ای دایه زنهار
مرا فریاد رس یک بار دیگر
که من چون تو ندارم یار دیگر
نگیرم باز دست از دامن تو
منم با خون خود در گردن تو
گر از امّید تو نومید گردی
بساط زندگانی در نوردم
شوم بر راز خود پرده بدرّم
هم از جان و هم از گیتی ببرّم
اگر رنجه شوی یک بار دیگر
بگویی حال من با آن سمن بر
سپاس جاودان باشندت بر من
که آهر من نیابد راه در من
مگر سنگین دلش بر من بسوزد
چراغ مهربانی بر فروزد
مگر زین خوی بد گردد پشیمان
نریزد خون و نستاند ز من جان
درودش ده درود مهربانان
بگو ای کام پیران و جوانان
دل من داری و شاید که داری
که بر دل داشتن چابک سواری
توریزی خون من شاید که ریزی
که جان عاشقان را رستخیزی
تو بر جان و تن من پادشایی
به چونین پادشایی هم تو شایی
اگر جان مرا با من بمانی
گذارم در پرستش زندگانی
تو دانی من پرستش را بشایم
نه آن باشم که مردم را ربایم
اگر بسیار کس باشند یارت
یکی چون من نباشد دوستداری
اگر با من در آمیزی بدانی
که چون باشد وفا و مهربانی
تو خورشیدی و گر بر من بتابی
مرا یاقوت مهر خویش یابی
اگر شایم به مهر و دوستداری
ز من بردار بار گرم و خواری
مرا زنده بمان تا زندگانی
کنم در کار مهرت رایگانی
پس ار خواهی که جان من ستانی
هر آن روزی که خواهی خود توانی
و گر با خوی تو بیچار گردم
ز جان خویشتن بیزار گردم
فرو افتم ز کوه تند بالا
جهم در موج آب ژرف دریا
گرفتاری ترا باشد به جانم
بدان سر جان خویش از تو ستانم
به پیش داوری کاو داد خواهد
همه داد جهان او داد خواهد
بگفتم آنچه دانستم تو به دان
گوا بر ما دو تن بس باد یزدان
ز بس زاری و از بس اشک خونین
دل دایه به درد آورد رامین
بشد دایه ز پیشش با دل ریش
مرو را درد بر دل زان او بیش
چو پیش ویس شد بنشست خاموش
دل از تیمار و اندیشه پر از جوش
دگر باره سخنهای نگارین
چو در پیوسته کرد از بهر رامین
بگفت ای شاه خوبان ماه حوران
ترا مردند نزدیکان و دوران
بخواهم گفت با تو یک سخن راز
مرا شرمت فرو بستست آواز
همی ترسم ازین از شاه موبد
که ترسد هر کسی از مردم بد
ز ننگ و سرزنش پرهیز دارم
کزیشان تیره گردد روزگار
ز دوزخ نیز ترسانم به فرجام
که در دوزخ شوم بد روز و بدنام
و لیکن چون براندیشم ز رامین
وزآن رخسار زرد و اشک خونین
وزآن گفتن مرا ای دایه زنهار
که شدجان و جهان بر چشم من خوار
خرد را در دو دیده او بدوزد
دگر باره دلم بر وی بسوزد
بدان مسکین چنان بخشایش آرم
که با زاریش جان را خوار دارم
بسی دیدم به گیتی عاشق زار
مژه پراشک خون و دل پر آزار
ندیدستم بدین بیچارگی کس
به صد عاشق یکی تیمار او بس
سخنهایش تو پنداری که تیغست
همان چشمش تو پنداری که میغست
بریده شد قرار من بدان تیغ
نگون شد خانهء صبرم بدان میغ
همی ترسم که او ناگه بمیرد
به مرگ او مرا یزدان بگیرد
مکن ماها بدان مسکین ببخشای
به خون او روانت را میالای
چه بفزایدت گر خونش بریزی
که باشد در خورت چون زو گریزی
نه اکنون و نه زین پس تا به صد سال
جوان باشد بدان برز و بدان یال
جوان و چابک و راد و سخن دان
بدو پیدا نشان فر یزدان
ترا یزدان چو این روی نکو داد
به جان من که خود از بهر او داد
ترا چون حور و دیبا روی بنگاشت
پس اندر مهر و در سایه همی داشت
بدان تا مهر تو بخشد به رامین
پس او خسرو بود مارا تو شیرین
به جان من که جز چونین نباشد
ترا سالار جز رامین نباشد
همی تا دایه سوگندان همی خورد
یکایک ویس را باور همی کرد
فزون شد در دلش بخشایش رام
گرفت از دوستی آرایش رام
ستیزش کم شد و مهرش بیفزود
پدید آمد از آتش لختکی دود
وفا چون صبح در جانش اثر کرد
وزان پس روز مهرش سر آورد
بشد در پاسخش چیره زبانی
که بودش خامشی همداستانی
همی پیچید سر را بر بهانه
گهی دیدی زمین گه آسمانه
رخش از شرم دو گونه برشتی
گهی میگون و گاهی زرد گشتی
تنش از شرم همچون چشمهء آب
چکان زو خوی چو مروارید خوشاب
چنین باشد روان مهرداران
که بخشایش کنند بر نیک یاران
دل اندر مهر می بر هنجد از تن
چنان چون سنگ مغناطیس زاهن
به یک دل مهر پیوستن نشاید
چو خر کش بار بر یک سو نفاید
همی دانست جادو دایهء پیر
کزین بار از کمانش راست شد تیر
رمیده گور در داهولش افتاد
وز افسونش به بند آمد سر باد
خور تابان چو روی دلبر
به جای و عده گه شد باز دایه
نشستند او و رامین زیر سایه
مرُو را دید رامین سخت حرّم
چو کشتی خشک گشته یافته نم
بدو گفت ای سزاوار فزونی
نگویی تا خود از دی باز چونی
تو شادی زانکه روی ویس دیدی
ز نوشین لب سخن نوشین شنیدی
خنک چشمی که بیند روی آن ماه
خنک مغزی که یابد بوی آن ماه
خنک چشم و دلت را با چنان روی
خنک همسایگانت را در آن کوی
پس آنگه گفت چونست آن نگارین
که کهتر باد پیشش جان رامین
رسانیدی بدو پیغام زارم
مرُو را یاد کردی حال و کارم
به پاسخ دایه گفت ای شیر جنگی
شکیبا باش در مهر و درنگی
که نتوان برد مستی را ز مستان
گشادن بند سرما از زمستان
زمین را از گلاب و گل بشستن
بدو بر باد و دریا را ببستن
دل ویسه به دام اندر کشیدن
ز مهر مادر و ویر بریدن
دلش زان بند دیرین بر گشادن
ز نو بند دگر بر وی نهادن
بدانم هر چه گفتی آن پیامم
بجوشید و به زشتی برد نامم
ندادش پاسخ و با من بر آشفت
چنین گفت و چنین گفت و چنین گفت
چو رامین هر چه دایه گفت بشنید
به چشمش روز روشن تیره گردید
مر و را گفت مردان جهان پاک
نه یکسر بی وفا باشند و بی باک
نباشد هر کسی را تن پر آهو
نباشد هر کسی را دل به یک خو
نه هر خر را به چوبی راند باید
نه هر کس را به نامی خواند باید
گر او دیدست راه زشت کیشان
مرا نشمرد باید هم ز ایشان
گناهی را که من هرگز نکردم
به دل در زو گمانی هم نبردم
چه باید کرد بیهوده ملامت
نه خوب آید ملامت بر سلامت
پیام من نگو آن سیمتن را
شکسته زلفکان پر شکن را
بگو ماها نگارا حور چشما
پری رویا بهارا تیز خشما
به مهر اندر بپیوند آشنایی
مبر بر من گناه بی وفایی
که من با تو خورم صد گونه سوگند
کنم با تو بدان سوگند پیوند
که دارم تا زیم پیمان مهرت
نیاهنجم سر از فرمان مهرت
همی تا جان من باشد تن آرای
بدو با جان من مهر تو بر جای
نفر موشم ز دل یاد تو هرگز
نه روز رام نه روز هزاهز
بگفت این و ز نرگس اشک چون مل
فرو بارید بر دو خرمن گل
تو گفتی دیدگانش در فشان کرد
بدان مهری که اندر دل نهان کرد
دل دایه بدان بیدل ببخضود
کجا از بیدلی بخضودنی بود
بدو گفت ای مرا چون چشم روشن
به مهر اندر بپوش از صبر جوشن
ز گریه عشق را رسوایی آمد
ز رسوایی ترا شیدایی آمد
به جای ویس اگر خواهی روانم
ترا بخشم ز بخشش در نمایم
شوم با آن صنم بهتر بکوشم
ز بی شرمی یکی خفتان بپوشم
مرا تا جان بود زو بر نگردم
که جان خویش در کار تو کردم
ندانم راست تر زین دل که ماراست
بر آید کام دل چون دل بود راست
دگر ره شد به نزد ویس مه روی
سخن در دل نگاریده ز ده روی
مرو را دید چون ماه دو هفته
میان عقدهء هجران گرفته
دلش بریان و آن دو دیده گریان
چو تنوری کزو بر خاست طوفان
به چشمش روز روشن چون شب تار
به زیرش خز و دیبا چون سیه مار
دگار باره زبان بگشاد دایه
که چون دریا ز گوهر داشت مایه
همی گفت از جهان گم باد و بی جان
کسی کاو مر ترا کردست پیچان
گران بادش به جان بر انده و درد
چنان کاندوه و درد تو گران کرد
رتا از خان و مان و خویش و پیوند
جدا کرد و به دام دوری افگند
ز نوشین مادر و فرخ برادر
یکی با جان یکی با دل برابر
درین گیهان توی بوده همانا
در انده ناتوان و ناشکیبا
نبرد جانت را از درد و آزار
نضوید دلت را از داغ و تیمار
چه باید این خرد کت داد یزدان
چو دردت را نخواهد بود درمان
بسوزم چون ترا سوزان ببینم
بپیچم چون ترا پیچان ببینم
خردمند از خرد جوید همه چار
به دست چاره بگذارد همه کار
ترا یزدان خرد دادست و دانش
وزین دانش ندادت هیچ رامش
به خر مانی که دارد بار شمشیر
ندارد سود وی را چون رسد شیر
کنون تا کی چنین تیمار داری
چنین بیجاده بر دینار باری
مکن بر روز بُر نایی ببخشای
چنین اندوه بر انده میفزای
به بیگانه زمین مخروش چندین
مکن بر بخت و بر اورنگ نفرین
ور و شب سال و مه اندر کنارست
به گفتارت همیشه گوش دارست
سروش و بخت را چندین میازار
به گفتاری که باشد نا سزاوار
توی بانوی ایران ماه توران
خداوند بتان خورشید حوران
جوانی را به دریا در مینداز
تن سیمین به تاب رنج مگداز
که کوتاهست ما را زندگانی
نپاید دیر عمر این جهانی
روان بس ارجمند و بس عزیزست
چرا نزدت کم از نیمی پشیزست
عزیزان را بدین آیین ندارند
همیشه خسته و غمگین ندارند
روانت با تو یاری مهربانست
رفیقی با تو وی را جاودانست
مگر تو سال و مه این کار داری
که یار مهربان را خوار داری
کجا رامین که با تو مهربان گشت
به چشمت خاک راه شایگان گشت
مکن با دوستان زین رام تر باش
جهان را چون درختی میوه بر باش
بدان بُرنای دلخسته ببخشای
هم او را هم تن خود را مفرسای
مکن بیگانگی با آن جوانمرد
بپرور مهر آن کاو مهر پرورد
چو از تو کس نیابد خوشی و کام
چه روی تو چه چشما روی بر بام
چو بشنید این سخن ویسه بر آشفت
به تندی سخت گفتارش بسی گفت
بدو گفت ای بداندیش و بنفرین
مه تو بادی و مه ویس و مه رامین
مه خوزان باد وا رون جای و بومت
مه این گفتار و این دیدار شومت
ز شهر تو نیاید جز بد اختر
ز تخم تو نیاید جز فسونگر
اگر زایند از آن تخمه هزاران
همه دیوان بُوند و بادساران
نه شان کردار بتوان آن
نه شان گفتارها بتوان شنودن
مبادا هیچ کس از نیک نامان
که فرزندش دهد بددایه زین سان
چو از دایه بگیرد شیر ناپاک
به آلوده نژاد و خوی بی باک
کند ویژه نژاد پاک گوهر
از آن گوهر که او دارد فروتر
اگر شیرش خورد فرزند خورشید
به نور او نباید داشت امید
از ایزد شرم بادا مادرم را
که کرد آلوده ویژه گوهرم را
مرا در دست چون تو جادوی داد
که با تو نیست شرم و دانش و داد
تو بد خواه منی نه دایهء من
بخواهی برد آب و سایهء من
مرا فرهنگ و نیکو نامی آموز
مرا پاینده باش از بد شب و روز
تو چندان خویشتن را می ستودی
به نام نیک و خود بد نام بودی
بدان خوی سترگ و چشم بی شرم
بدین گفتار و کردار بی آزرم
همه نامت به خاک اندر فگندی
همه مهر خود از دلها بکندی
ندارد مر ترا مقدار و آزرم
جز آن کاو چون تو باشد شوخ و بی شرم
چه گفتارت مرا چه نامهء مرگ
همی ریزم ازو چون از خزان برگ
مرا گویی به کوته زندگانی
چرا خوشی و کام دل نزانی
اگر نیکو کنم تا زنده مانم
از آن بهتر که کام خویش رانم
بهشت روشن و دیدار یزدان
به کام این جهانی یافت نتوان
جهان در چشم دانا هست بازی
نباشد هیچ بازی را درازی
پس ای دایه تو جانت را مرنجان
ز بهر من مخور زنهار با جان
که من ننیوشم این گفتار خامت
نیفتم هرگز اندر پایدامت
نه من طفلم که بفریبم به رنگی
و یا مرغم که بر پرم به سنگی
سخن که شنیده ای از بی خدر رام
به گوش من فسونست آن نه پیغام
نگر تا نیز پیش من نگویی
ز من خشنودی دیوان نجویی
که من دل زین جهان نیزار کردم
خرد را بر روان سالار کردم
به هر سانی خدای دانش و دین
به از دیوان خوزانی و رامین
نیازارم خدای آسمان را
نه بفروشم بهشت جاودان را
ز بهر دایهء بی شرم و بی دین
بدابه هر دو گیتی را به رامین
چو دایه خشم ویس دلستان دید
سخنها از خدای آسمان دید
زمانی با دل اندیشه همی کرد
که درمان چون پدید آرد بدین درد
نیارامید دیو دژ برامش
همان می بود خوی خویش کامش
جز آن گاهی که کار ویس و رامین
بیامیزد به هم چون چرب و شیرین
چو افسونها به گرد آورد بی مر
ز هر رنگ و زهر جای و ز هر در
دگر باره زبان از بند بگشاد
سخنها گفت همچون نقش نوشاد
بدو گفت ای گرامی تر ز جانم
به زیب و خوبی افزون از گمانم
همیشه دادجوی و راست گو باش
همیشه نیک نام و نیک خو باش
من اندر چه نیاز و چه نهیبم
که چون تو پاک زادی را فریبم
چرا گویم سخن با تو به دستان
که بر چیز کسانم نیست دستان
مرا رامین نه خویشست و نه پیوند
نه هم گوهر نه هم زاد و نه فرزند
نگویی تا چه خوبی کرد با من
که با او دوست گردم با تو دشمن
مرا از دو جهان کام تو باید
وز آن کامم همی نام تو باید
بگویم با تو این راز آشکاره
کجا اکنون جزینم نیست چاره
هر آیینه تو از مردم بزادی
نه دیوی نه پری نه حور زادی
ز جفت پاک چون ویرو گسستی
به افسون نیز موبد را ببستی
ندیده هیچ مردی از تو شادی
که تا امروز تن کس را نداری
تو نیز از کس ندیدی شادکامی
نراندی کام با مردان تمامی
دو کردی شوی و هر دو از تو پدرود
چه ایشان و چه پولی زان سوی رود
اگر خود دید خواهی در جهان مرد
نیابی همچو رامین یک جوانمرد
چه سود ار تو به چهره آفتابی
که کامی زین نکو رویی نیابی
تو این خوشی ندیدستی ندانی
که بی او خوش نباشد زندگانی
خدا از بهر نر کردست ماده
توی هم مادهء از نر بزاده
زنان مهتران و نامداران
بزرگان جهان و کامگاران
همه با شوهرند و با دل شاد
جوانانی چو سرو و مُرد و شمشاد
اگر چه شوی نام بردار دارند
نهانی دیگری را یار دارند
گهی دارند شوی نغز در بر
به کام ژویش و گاهی یار دلبر
اگر گنج همه شاهان تو داری
نیابی کام چون بی شوی و یاری
چه زیورهای شاهانه چه دیبا
چه گوهرهای نیکو رنگ و زیبا
زنان را این ز بهر مرد باید
که مردان را نشاط دل فزاید
چو نه مرد از تو نازد نه تو از مرد
چرا باشی همی در سرخ و در زرد
اگر دانی که گفتم این سخن راست
ز تو دشمان و نفرینم نه زیباست
من این گفتم ز روی مهربانی
ز مهر مادری و دایگانی
که رامین را به تو دیدم سزاوار
تو او را دوستگانی او ترا یار
تو خورشیدی و او ماه دو هفته
چو او سروست و تو شاخ شکفته
به مهر اندر چو شیر و می بسازید
بسازید و به یکدیگر بنازید
چو من بینم شما را هر دو باهم
نباشد در جهان زان پس مرا غم
چو دایه این سخنها گفت با ویس
به یاری آمدش با لشکر ابلیس
هزاران دام پیش ویس بنهاد
هزاران در ز پیش دلش بگشاد
بدو گفت این زنان نامداران
نشسته شاد با دلبند و یاران
همه کس را به شادی دستگاهست
ترا هنواره درد و وای و آهست
به پیری آیدت روز جوانی
تو نا دیده زمانی شادمانی
هر آیینه نه سنگینی نه رویین
در انده چون توانی بود چندین
ازین اندیشه مهرش گرم تر شد
دل سنگینش لختی نرم تر شد
نه دام آمد مهم تن جز زبانش
زبانش داشت پوشیده نهانش
به گفتاری چو شکر دایه را گفت
نباشد هیچ زن را چاره از جفت
سخنها هر چه گفتی راست گفتی
نکردی با من اندر مهر زُفتی
زبان هر چند سست و نا توانند
دل آرای دلیران جهانند
هزاران ژوی بد باشد دریشان
سزد گر دل نبندد کس بریشان
مرا نیز آنگه گفتم هم ازانست
که تندی کردن از طبع زنانست
مرا بود آن سخن در گوش چونان
که در دل رفته زهر آلوده پیکان
ازیرا لختکی تندی ننودم
که گفتار از در تندی شنودم
زبان خویش را بد گوی کردم
پشیمانی کنون بسیار خوردم
نبایستم ترا آن زشت گفتن
نهانت را ببایستم نهفتن
چو من کاری نخواهم کرد با کس
جواب من خود او را درد من بس
کنون آن خواهم از بخشنده دادار
که باشد مر مرا از بد نگهدار
نیالاید به آهوی زنانم
نگه دارد ز آهوشان زبانم
بدارد تا زیم روشن تن من
به کام دوستان و درد دشمن
مرا دوری دهد از تو بد آمروز
که شاگردان تو باشند بدروز
چو دیگر روز گیتی بوستان شد
فروغ مهر در وی گلستان شد
به جای وعده شد آزاده رامین
بیامد دایه پس با درد و غمگین
مرُو را گفت راما چند گویی
در آتش آب روشن چند جویی
نشاید باد را در بر گرفتن
نه دریا را به مشتی بر گرفتن
نه ویس سنگ دل را مهر دادن
نه با او سر به یک بالین نهادن
ز خارا آب مهر آید وزو نه
به مهر اندر که خارا ازو به
چو برداری میان شورم آواز
مر آواز ترا پاسخ دهد باز
دل ویسه بسی سختر ز شورم
به خوی بد همی ماند به کژدم
ترا پاسخ نداد آن سرو آزاد
بلی دشنام صد گونه به من داد
عجب ماندم من از فرهنگ آن ماه
که در وی نیست افسون مرا راه
فریب و حیله و نیرنگ و دستان
بود پیشش چو حکمت نزد مستان
نه او خواهش پذیرد هر گز از من
نه آغارش پذیرد ز اب آهن
چو بشنید این سخن ازاده رامین
چو کبگ خسته شد در چنگ شاهین
جهان در پیش چشمش تنگ و تاریک
امیدش دور و نیم مرگ نزدیک
تنش ابر بلا را گشته منزل
نم اندر دیدگان و برق در دل
هم از خشم و هم از گفتار جانان
زده بر جان و دل دو گونه پیکان
به فریاب آمد از سختی دگر بار
مگر صد بار گفت ای دایه زنهار
مرا فریاد رس یک بار دیگر
که من چون تو ندارم یار دیگر
نگیرم باز دست از دامن تو
منم با خون خود در گردن تو
گر از امّید تو نومید گردی
بساط زندگانی در نوردم
شوم بر راز خود پرده بدرّم
هم از جان و هم از گیتی ببرّم
اگر رنجه شوی یک بار دیگر
بگویی حال من با آن سمن بر
سپاس جاودان باشندت بر من
که آهر من نیابد راه در من
مگر سنگین دلش بر من بسوزد
چراغ مهربانی بر فروزد
مگر زین خوی بد گردد پشیمان
نریزد خون و نستاند ز من جان
درودش ده درود مهربانان
بگو ای کام پیران و جوانان
دل من داری و شاید که داری
که بر دل داشتن چابک سواری
توریزی خون من شاید که ریزی
که جان عاشقان را رستخیزی
تو بر جان و تن من پادشایی
به چونین پادشایی هم تو شایی
اگر جان مرا با من بمانی
گذارم در پرستش زندگانی
تو دانی من پرستش را بشایم
نه آن باشم که مردم را ربایم
اگر بسیار کس باشند یارت
یکی چون من نباشد دوستداری
اگر با من در آمیزی بدانی
که چون باشد وفا و مهربانی
تو خورشیدی و گر بر من بتابی
مرا یاقوت مهر خویش یابی
اگر شایم به مهر و دوستداری
ز من بردار بار گرم و خواری
مرا زنده بمان تا زندگانی
کنم در کار مهرت رایگانی
پس ار خواهی که جان من ستانی
هر آن روزی که خواهی خود توانی
و گر با خوی تو بیچار گردم
ز جان خویشتن بیزار گردم
فرو افتم ز کوه تند بالا
جهم در موج آب ژرف دریا
گرفتاری ترا باشد به جانم
بدان سر جان خویش از تو ستانم
به پیش داوری کاو داد خواهد
همه داد جهان او داد خواهد
بگفتم آنچه دانستم تو به دان
گوا بر ما دو تن بس باد یزدان
ز بس زاری و از بس اشک خونین
دل دایه به درد آورد رامین
بشد دایه ز پیشش با دل ریش
مرو را درد بر دل زان او بیش
چو پیش ویس شد بنشست خاموش
دل از تیمار و اندیشه پر از جوش
دگر باره سخنهای نگارین
چو در پیوسته کرد از بهر رامین
بگفت ای شاه خوبان ماه حوران
ترا مردند نزدیکان و دوران
بخواهم گفت با تو یک سخن راز
مرا شرمت فرو بستست آواز
همی ترسم ازین از شاه موبد
که ترسد هر کسی از مردم بد
ز ننگ و سرزنش پرهیز دارم
کزیشان تیره گردد روزگار
ز دوزخ نیز ترسانم به فرجام
که در دوزخ شوم بد روز و بدنام
و لیکن چون براندیشم ز رامین
وزآن رخسار زرد و اشک خونین
وزآن گفتن مرا ای دایه زنهار
که شدجان و جهان بر چشم من خوار
خرد را در دو دیده او بدوزد
دگر باره دلم بر وی بسوزد
بدان مسکین چنان بخشایش آرم
که با زاریش جان را خوار دارم
بسی دیدم به گیتی عاشق زار
مژه پراشک خون و دل پر آزار
ندیدستم بدین بیچارگی کس
به صد عاشق یکی تیمار او بس
سخنهایش تو پنداری که تیغست
همان چشمش تو پنداری که میغست
بریده شد قرار من بدان تیغ
نگون شد خانهء صبرم بدان میغ
همی ترسم که او ناگه بمیرد
به مرگ او مرا یزدان بگیرد
مکن ماها بدان مسکین ببخشای
به خون او روانت را میالای
چه بفزایدت گر خونش بریزی
که باشد در خورت چون زو گریزی
نه اکنون و نه زین پس تا به صد سال
جوان باشد بدان برز و بدان یال
جوان و چابک و راد و سخن دان
بدو پیدا نشان فر یزدان
ترا یزدان چو این روی نکو داد
به جان من که خود از بهر او داد
ترا چون حور و دیبا روی بنگاشت
پس اندر مهر و در سایه همی داشت
بدان تا مهر تو بخشد به رامین
پس او خسرو بود مارا تو شیرین
به جان من که جز چونین نباشد
ترا سالار جز رامین نباشد
همی تا دایه سوگندان همی خورد
یکایک ویس را باور همی کرد
فزون شد در دلش بخشایش رام
گرفت از دوستی آرایش رام
ستیزش کم شد و مهرش بیفزود
پدید آمد از آتش لختکی دود
وفا چون صبح در جانش اثر کرد
وزان پس روز مهرش سر آورد
بشد در پاسخش چیره زبانی
که بودش خامشی همداستانی
همی پیچید سر را بر بهانه
گهی دیدی زمین گه آسمانه
رخش از شرم دو گونه برشتی
گهی میگون و گاهی زرد گشتی
تنش از شرم همچون چشمهء آب
چکان زو خوی چو مروارید خوشاب
چنین باشد روان مهرداران
که بخشایش کنند بر نیک یاران
دل اندر مهر می بر هنجد از تن
چنان چون سنگ مغناطیس زاهن
به یک دل مهر پیوستن نشاید
چو خر کش بار بر یک سو نفاید
همی دانست جادو دایهء پیر
کزین بار از کمانش راست شد تیر
رمیده گور در داهولش افتاد
وز افسونش به بند آمد سر باد
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
دیدن ویس رامین را و عاشق شدن بر او
چو روز رام شاهنشاه کضور
نبرد آراست با گردان لشکر
سرایش پر ستاره گشت و پر ماه
ز بس خوبان و سالاران در گاه
همه طبعی چو خسرو بود با کام
همه دستی چو نرگس بود با جام
ز جام می همی بارید شادی
چو از مستی جوانمردی و رادی
سپهداران و سالاران لشکر
یکایک همچو مه بودند و اختر
دریشان آفتابی بود رامین
دو چشم از نرگس و عارض ز نسرین
دو زلف انگور و رخ چون آب آنگور
غلام هر دو گشته مشک و کافور
به بالا همچو سرو جویباری
فراز سرو باغ نوبهاری
دلش تنگ و دهان تنگ و میان تنگ
ز دلتنگی شده بروی جهان تنگ
به بزم اندر نشسته با می و رود
به سان غرقهء افتاده در رود
ز عشق و جام می او را دو مستی
ز مستی و ز هجرانش دو سستی
رخ از مستی بسان زرّ در تاب
دل از سستی بسان خفته در خواب
به چشم اندر چو باده روی دلبر
به مغز اندر چو ریحان بوی دلبر
نشسته ویس بر بالای گلشن
ز روی ویس گلشن گشته روشن
بیاورده مرو را دایه پنهان
به بسیاری فریب و رنگ و دستان
نشاندش بر میان بام گلشن
نهاده چشم بر سوراخ روزن
همی گفتش ببین ای جان مادر
که تا کس دیدی از رامین نکوتر
نگر تا هست شیرین و بی آهو
چو مادر گفت ماننده به ویرو
نه رویست این که یزدانی نگارست
سرای شاه ازو خرم بهارست
سزد گر با چنین رخ عشق بازی
سحد گر با چنین دلبر بسازی
همی تا ویس رامین را همی دید
تو گفتی جان شیرین را همی دید
چو نیک اندر رخ رامین نگه کرد
وفا و مهرِ ویرو را تبه کرد
پس اندیشه کنان با دل همی گفت
چه بودی گر شدی رامین مرا جفت
چو خواهم دید گویی زین دل ازار
که ویرو را ازو بشکست بازار
کنون کز مادر و فرّخ برادر
جدا ماندم چرا سوزم بر آذر
چرا چندین به تنهایی نشینم
بلا تا کی کشم نه آهنینم
ازین بهتر دلارامی نیابم
سر از پیمان و فرمانش نتابم
چنین اندیشها با دل همی کرد
دریغ روزگار رفته می خورد
نکرد این دوستی بر دایه پیدا
اگر چه گشته بود از عشق شیدا
مرو را گفت رامین همچنانست
که تو گفتی و بس روشن روانست
هنرهای بزرگ و نیک داند
به فرخ بخت ویرو نیک ماند
و لیکن آنکه می جوید نیابد
رخم گر مه بود بر وی نتابد
نه خود را همچنین بیمار خواهم
نه نیز او را درین تیمار خواهم
نه من شایم به ننگ و ناپسندی
نه او شاید به رنج و مستمندی
خدا از بهر من نیکی دهادش
برفته نام و مهر من ز یادش
چو ویس آمد به زیر از بام گلشن
به چشمش تیره شد خورشید روشن
ستنبه دیو مهر آمد به جنگش
بزد بر دلش زهر آلوده چنگش
ربود و برد و بستردش بدان چنگ
ز جان هوش وز دل صبر وز رخ رنگ
چو بد دل بود ویس دل شکسته
ز جان آرام و از دل خون گسسته
گهی اندیشه بر وی زور کردی
هوا چشم خرد را کور کردی
گهی گفتی چه خواهد بود بر من
جز آن کز من بر آید کام دشمن
نه هر گز مهربانی کس نورزید
و یا کام دلی رنجی نیرزید
اگر آزاده ای باشد چو رامین
چرا پر هیزد از بدخواه چندین
گهی شرمش هوا را دور کردی
خرد اندیشه را دستور کردی
بترسیدی ز ننگ این جهانی
ز پادافراه کار آسمانی
چو از یزدان و از دوزخ بترسید
خرد مر شرم را بر مهر بگزید
پشیمان شد ز مهر و مهرکاری
گزید آزادگی و ترسگاری
بران بنهاد دل کز هیچ گونه
نپیوندد به کردار ننونه
خرد را دوستر دارد ز رامین
نیارد سر به ناشایست بالین
چو بر دل راستی را پادشا کرد
روان را ترسگاری پارسا کرد
نبود آگه ز کار ویس دایه
که او جان را ز نیکی داد مایه
به رامین شد مرو را مژدگان برد
که شاخ بخت سر بر آسمان برد
رمیده صید لختی رام تر شد
وزان تندی و بد سازی دگر شد
چنان دانم که با تو سر در آرد
درخت آندهت شادی بر آرد
چنان دلشان شد آزاده رامین
که مرده باز یابد جان شیرین
زمین را بوسه داد او پیش دایه
بدو گفت ای به دانش نیک مایه
سپاست بر سرم بهتر ز دیهیم
که کردی مر مرا از مرگ بی نیم
بدین رنج و بدین گفتار نیکو
ترا داشن دهاد ایزد به مینو
که من داشن ندانم در خور تو
و گر جان بر فشانم بر سر تو
توی مادر منم پیش تو فرزند
ترا دارم همیشه چون خداوند
سر از فرمان تو بیرون نیارم
تن و جان را دریغ از تو ندارم
هر آن کامی که تو خواهی بجویم
به کردار و به گنج و آبرویم
چو زین ساز نیکویها گفت بسیار
نهاد از پیش او سه بدره دینار
دگر شاهانه درجی از زرناب
در و شش هار مروارید خوشاب
بسی انگشتری از زر و گوهر
بسی مشک و بسی کافور و عنبر
نپذرفت ایچ داشن دایه از رام
بدو گفت ای شه فرخنده بر کام
ترا نز بهر چیزی دوستدارم
که من خود خواسته بسیار دارم
توی چشم مرا خورشید روشن
مرا دیدار تو باید نه داشن
یکی انگشرتی برداشت سیمین
که دارد یادگار شاه رامین
نبرد آراست با گردان لشکر
سرایش پر ستاره گشت و پر ماه
ز بس خوبان و سالاران در گاه
همه طبعی چو خسرو بود با کام
همه دستی چو نرگس بود با جام
ز جام می همی بارید شادی
چو از مستی جوانمردی و رادی
سپهداران و سالاران لشکر
یکایک همچو مه بودند و اختر
دریشان آفتابی بود رامین
دو چشم از نرگس و عارض ز نسرین
دو زلف انگور و رخ چون آب آنگور
غلام هر دو گشته مشک و کافور
به بالا همچو سرو جویباری
فراز سرو باغ نوبهاری
دلش تنگ و دهان تنگ و میان تنگ
ز دلتنگی شده بروی جهان تنگ
به بزم اندر نشسته با می و رود
به سان غرقهء افتاده در رود
ز عشق و جام می او را دو مستی
ز مستی و ز هجرانش دو سستی
رخ از مستی بسان زرّ در تاب
دل از سستی بسان خفته در خواب
به چشم اندر چو باده روی دلبر
به مغز اندر چو ریحان بوی دلبر
نشسته ویس بر بالای گلشن
ز روی ویس گلشن گشته روشن
بیاورده مرو را دایه پنهان
به بسیاری فریب و رنگ و دستان
نشاندش بر میان بام گلشن
نهاده چشم بر سوراخ روزن
همی گفتش ببین ای جان مادر
که تا کس دیدی از رامین نکوتر
نگر تا هست شیرین و بی آهو
چو مادر گفت ماننده به ویرو
نه رویست این که یزدانی نگارست
سرای شاه ازو خرم بهارست
سزد گر با چنین رخ عشق بازی
سحد گر با چنین دلبر بسازی
همی تا ویس رامین را همی دید
تو گفتی جان شیرین را همی دید
چو نیک اندر رخ رامین نگه کرد
وفا و مهرِ ویرو را تبه کرد
پس اندیشه کنان با دل همی گفت
چه بودی گر شدی رامین مرا جفت
چو خواهم دید گویی زین دل ازار
که ویرو را ازو بشکست بازار
کنون کز مادر و فرّخ برادر
جدا ماندم چرا سوزم بر آذر
چرا چندین به تنهایی نشینم
بلا تا کی کشم نه آهنینم
ازین بهتر دلارامی نیابم
سر از پیمان و فرمانش نتابم
چنین اندیشها با دل همی کرد
دریغ روزگار رفته می خورد
نکرد این دوستی بر دایه پیدا
اگر چه گشته بود از عشق شیدا
مرو را گفت رامین همچنانست
که تو گفتی و بس روشن روانست
هنرهای بزرگ و نیک داند
به فرخ بخت ویرو نیک ماند
و لیکن آنکه می جوید نیابد
رخم گر مه بود بر وی نتابد
نه خود را همچنین بیمار خواهم
نه نیز او را درین تیمار خواهم
نه من شایم به ننگ و ناپسندی
نه او شاید به رنج و مستمندی
خدا از بهر من نیکی دهادش
برفته نام و مهر من ز یادش
چو ویس آمد به زیر از بام گلشن
به چشمش تیره شد خورشید روشن
ستنبه دیو مهر آمد به جنگش
بزد بر دلش زهر آلوده چنگش
ربود و برد و بستردش بدان چنگ
ز جان هوش وز دل صبر وز رخ رنگ
چو بد دل بود ویس دل شکسته
ز جان آرام و از دل خون گسسته
گهی اندیشه بر وی زور کردی
هوا چشم خرد را کور کردی
گهی گفتی چه خواهد بود بر من
جز آن کز من بر آید کام دشمن
نه هر گز مهربانی کس نورزید
و یا کام دلی رنجی نیرزید
اگر آزاده ای باشد چو رامین
چرا پر هیزد از بدخواه چندین
گهی شرمش هوا را دور کردی
خرد اندیشه را دستور کردی
بترسیدی ز ننگ این جهانی
ز پادافراه کار آسمانی
چو از یزدان و از دوزخ بترسید
خرد مر شرم را بر مهر بگزید
پشیمان شد ز مهر و مهرکاری
گزید آزادگی و ترسگاری
بران بنهاد دل کز هیچ گونه
نپیوندد به کردار ننونه
خرد را دوستر دارد ز رامین
نیارد سر به ناشایست بالین
چو بر دل راستی را پادشا کرد
روان را ترسگاری پارسا کرد
نبود آگه ز کار ویس دایه
که او جان را ز نیکی داد مایه
به رامین شد مرو را مژدگان برد
که شاخ بخت سر بر آسمان برد
رمیده صید لختی رام تر شد
وزان تندی و بد سازی دگر شد
چنان دانم که با تو سر در آرد
درخت آندهت شادی بر آرد
چنان دلشان شد آزاده رامین
که مرده باز یابد جان شیرین
زمین را بوسه داد او پیش دایه
بدو گفت ای به دانش نیک مایه
سپاست بر سرم بهتر ز دیهیم
که کردی مر مرا از مرگ بی نیم
بدین رنج و بدین گفتار نیکو
ترا داشن دهاد ایزد به مینو
که من داشن ندانم در خور تو
و گر جان بر فشانم بر سر تو
توی مادر منم پیش تو فرزند
ترا دارم همیشه چون خداوند
سر از فرمان تو بیرون نیارم
تن و جان را دریغ از تو ندارم
هر آن کامی که تو خواهی بجویم
به کردار و به گنج و آبرویم
چو زین ساز نیکویها گفت بسیار
نهاد از پیش او سه بدره دینار
دگر شاهانه درجی از زرناب
در و شش هار مروارید خوشاب
بسی انگشتری از زر و گوهر
بسی مشک و بسی کافور و عنبر
نپذرفت ایچ داشن دایه از رام
بدو گفت ای شه فرخنده بر کام
ترا نز بهر چیزی دوستدارم
که من خود خواسته بسیار دارم
توی چشم مرا خورشید روشن
مرا دیدار تو باید نه داشن
یکی انگشرتی برداشت سیمین
که دارد یادگار شاه رامین
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
رفتن دایه دیگر به پیش ویس و حال گفتن
چو پیش ویس رفت اورا دُژم دید
ز گریه در کنارش آب زم دید
دگر ره ویس با دایه بر آشفت
ز شرم و بیم یزدانش سخن گفت
که من خود چون براندیشم ز یزدان
نه رامین بایدم نه شرم گیهان
چرا زشتی کنم زشتی سگالم
که از زشتی بود روزی و بالم
بدین سر چون کسان من بدانند
مرا زان پس چه گویند و چه خوانند
بدان سر چون شوم پیش خدایم
چه عذر آرم چه پوزشها نمایم
چه گویم ، گویم از بهر یکی کام
به صد زشتی فرو بردم سر و نام
اگر رامین خوشست و مهربانست
ازو بهتر بهشت جاودانست
و گر رامین بود بر من دلازار
چه باشد چون بود خشنود دادار
چو در دوزخ شوم از بهر رامین
مرا کی سود دارد مهر رامین
نه کردم نی کنم هرگز تباهی
اگر روزم چو شب گیرد سیاهی
چو بشنید این سخن دایه از آن ماه
گرفت از جاره کردن طبع روباه
بدو گفت ای نیاز جان دایه
بجز تندی نداری هیچ مایه
چرا بر یک سخن هرگز نپایی
به گردانی چو چرخ آسیائی
بگردد روزگار و تو بگردی
به سان کعبتین بر تخت نردی
چو پیروزه بگردانی همی رنگ
چو آهی هر زمان پیدا کنی رنگ
تو از فرمان یزدان کی گریزی
و با گردون گردان کی ستیزی
اگر تو این چنین بدخو بمانی
نشاید کرد با تو زندگانی
زمین مرو با موبد ترا باد
زمین ماه با شهرو مرا باد
مرا در مرو جز تو هیچ کس نیست
تو خود دانی که با تو دیو بس نیست
مرا چون بد سگالان خوار داری
به روزی چند بارم بر شماری
شوم با مادرت خرم نشینم
ترا با این همه تندی نبینم
تو دانی با خدا و با دگر کس
مرا از مرو و از کردار تو بس
جوابش داد ویس و گفت چندین
چرا در دل گرفتی مهر رامین
همی بیگانه ای را یار گردی
ز بهر او ز من بیزار گردی
ترا دل چون دهد از من بریدن
برفتن با دگر کس آرمیدن
ابی تو چون توانم بود ایدر
که تو هستی مرا همتای مادر
چه آشفتست بخت و روزگارم
چه بد فرجام و دشوارست کارم
هم از ژانه جدا ام ز مادر
هم از پر مایه خویشان و برادر
تو بودی از جهان با من بمانده
مرا از داغ تنهایی رهانده
تو نیز اکنون ز من بیزار گشتی
و با زنهار خواران یار گشتی
مرا کردی چنین یکباره پدرود
فگندی نام و ننگ خویش در رود
بسا روزا که تو باشی پشیمان
نیابی درد خود را هیچ درمان
دگر ره دایه گفت ای ماه خوبی
مضو گمراه تو از راه خوبی
قصا بر کار تو رفت و بیاسود
چه سود اکنون ازین گفتار بی سود
به یک سو نه سخنهای نگارین
بگو تا کی ببینی روی رامین
مرو را در پناهت کی پذیری
درین کارش چگونه دست گیری
دراز آهنگ شد گفتار بی مر
درازی سخت بی معنی و بی بر
سخن را با جوانمردی بیامیز
جوانی را ز خواب خوش بر انگیز
پدید بهور بهار مردمی را
به بار بهور درخت خرمی را
ز شاهی و جوانی بهره بردار
به پیروزی و شادی روز بگذار
به گوهر نه خدایی نه فرشته
یکی ای همچو ما از گل سرشته
همیشه آزمند و آرزومند
ز آز و آرزو بر تو بسی بند
خدای ما سرشت ما چنین کرد
که زن را نیست کامی خوشتر از مرد
تو از مردان ندیدی شادمانی
ازیرا خوشی مردان ندانی
گر آمیزش کنی با مرد یک بار
به جان من که نشکیبی ازین کار
جوابش داد ویس ماه پیکر
بهشت جاودان از مرد خوشتر
اگر تو کم کنی پند و فریبم
من از شادی و از مردان شکیبم
مرا ازار تو سختست بر دل
و گر نه هیچ کامم نیست در دل
مرا گر بیم آزارت نبودی
بسا رنجا که رامین آی
نه گر شاهین شدی در من رسیدی
و گر بادی شدی بر من وزیدی
کنون کوشش بدان کن تا توانی
که این راز از جهان باشد نهانی
تو خود دانی که موبد چون بزرگست
به گاه خشم راندن چون سترگست
گنه نادیده چون تیغست بران
ستم نابرده چون شیرست غران
اگر روزی برد بر من گمانی
ازو مارا به جان باشد زیانی
همی تا این سخن باشد نهفته
بدو بر ما بلا را چشم خفته
ز گریه در کنارش آب زم دید
دگر ره ویس با دایه بر آشفت
ز شرم و بیم یزدانش سخن گفت
که من خود چون براندیشم ز یزدان
نه رامین بایدم نه شرم گیهان
چرا زشتی کنم زشتی سگالم
که از زشتی بود روزی و بالم
بدین سر چون کسان من بدانند
مرا زان پس چه گویند و چه خوانند
بدان سر چون شوم پیش خدایم
چه عذر آرم چه پوزشها نمایم
چه گویم ، گویم از بهر یکی کام
به صد زشتی فرو بردم سر و نام
اگر رامین خوشست و مهربانست
ازو بهتر بهشت جاودانست
و گر رامین بود بر من دلازار
چه باشد چون بود خشنود دادار
چو در دوزخ شوم از بهر رامین
مرا کی سود دارد مهر رامین
نه کردم نی کنم هرگز تباهی
اگر روزم چو شب گیرد سیاهی
چو بشنید این سخن دایه از آن ماه
گرفت از جاره کردن طبع روباه
بدو گفت ای نیاز جان دایه
بجز تندی نداری هیچ مایه
چرا بر یک سخن هرگز نپایی
به گردانی چو چرخ آسیائی
بگردد روزگار و تو بگردی
به سان کعبتین بر تخت نردی
چو پیروزه بگردانی همی رنگ
چو آهی هر زمان پیدا کنی رنگ
تو از فرمان یزدان کی گریزی
و با گردون گردان کی ستیزی
اگر تو این چنین بدخو بمانی
نشاید کرد با تو زندگانی
زمین مرو با موبد ترا باد
زمین ماه با شهرو مرا باد
مرا در مرو جز تو هیچ کس نیست
تو خود دانی که با تو دیو بس نیست
مرا چون بد سگالان خوار داری
به روزی چند بارم بر شماری
شوم با مادرت خرم نشینم
ترا با این همه تندی نبینم
تو دانی با خدا و با دگر کس
مرا از مرو و از کردار تو بس
جوابش داد ویس و گفت چندین
چرا در دل گرفتی مهر رامین
همی بیگانه ای را یار گردی
ز بهر او ز من بیزار گردی
ترا دل چون دهد از من بریدن
برفتن با دگر کس آرمیدن
ابی تو چون توانم بود ایدر
که تو هستی مرا همتای مادر
چه آشفتست بخت و روزگارم
چه بد فرجام و دشوارست کارم
هم از ژانه جدا ام ز مادر
هم از پر مایه خویشان و برادر
تو بودی از جهان با من بمانده
مرا از داغ تنهایی رهانده
تو نیز اکنون ز من بیزار گشتی
و با زنهار خواران یار گشتی
مرا کردی چنین یکباره پدرود
فگندی نام و ننگ خویش در رود
بسا روزا که تو باشی پشیمان
نیابی درد خود را هیچ درمان
دگر ره دایه گفت ای ماه خوبی
مضو گمراه تو از راه خوبی
قصا بر کار تو رفت و بیاسود
چه سود اکنون ازین گفتار بی سود
به یک سو نه سخنهای نگارین
بگو تا کی ببینی روی رامین
مرو را در پناهت کی پذیری
درین کارش چگونه دست گیری
دراز آهنگ شد گفتار بی مر
درازی سخت بی معنی و بی بر
سخن را با جوانمردی بیامیز
جوانی را ز خواب خوش بر انگیز
پدید بهور بهار مردمی را
به بار بهور درخت خرمی را
ز شاهی و جوانی بهره بردار
به پیروزی و شادی روز بگذار
به گوهر نه خدایی نه فرشته
یکی ای همچو ما از گل سرشته
همیشه آزمند و آرزومند
ز آز و آرزو بر تو بسی بند
خدای ما سرشت ما چنین کرد
که زن را نیست کامی خوشتر از مرد
تو از مردان ندیدی شادمانی
ازیرا خوشی مردان ندانی
گر آمیزش کنی با مرد یک بار
به جان من که نشکیبی ازین کار
جوابش داد ویس ماه پیکر
بهشت جاودان از مرد خوشتر
اگر تو کم کنی پند و فریبم
من از شادی و از مردان شکیبم
مرا ازار تو سختست بر دل
و گر نه هیچ کامم نیست در دل
مرا گر بیم آزارت نبودی
بسا رنجا که رامین آی
نه گر شاهین شدی در من رسیدی
و گر بادی شدی بر من وزیدی
کنون کوشش بدان کن تا توانی
که این راز از جهان باشد نهانی
تو خود دانی که موبد چون بزرگست
به گاه خشم راندن چون سترگست
گنه نادیده چون تیغست بران
ستم نابرده چون شیرست غران
اگر روزی برد بر من گمانی
ازو مارا به جان باشد زیانی
همی تا این سخن باشد نهفته
بدو بر ما بلا را چشم خفته
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
رسیدن ویس و رامین به هم
چو خواهد بد درختی راست بالا
چو بر روید بود ز آغاز پیدا
همیدون چون بود سالی دل افروز
پدید آیدش خوشی هم ز نوروز
چنان چون بود کار ویس و رامین
که هست آغازش آینده به آیین
اگر چه درد دل بسیار بردند
به وصل اندر خوشی بسیار کردند
چو ویس از مهر بر رامین ببخضود
زمانه زنگ کین از دلش بزدود
در آن هفته به یکدیگر رسیدند
چنان کز هیچ کس رنجی ندیدند
شهنشه بار بر بست از خراسان
سرا پرده بزد بر راه گرگان
وز آنجا سوی کوهستان سفر کرد
چو بهمد بر ری و ساوه گذر کرد
بماند بهسوده رامین در خراسان
کجا او خویشتن را ساحت نالان
برادر تخت و جای خود بدو داد
بفرمودش که مردم را دهد داد
شهنشه رفته از مرو نو آیین
به مرو اندر بمانده ویس و رامین
نخستین روز بنشست آن پری روی
پر از ناز و پر از رنگ و پر از بوی
میان گنبدی سر بر دو پیکر
نگاریده به زرین نفش بتگر
نهادش همچو مهر رام محکم
نگارش همچو روی ویس خرم
ازو سه در گشاده در گلستان
سه دیگر در به ایوان و شبستان
نشسته ویس چون خورشید بر تخت
هم از خوبی به آزادی هم از بخت
میان گوهر و زیور سراپای
بتان را زشت کرده زیب و آرای
هزاران گل شکفته بر رخانش
نهفته سی ستاره در دهانش
دمان بوی بهشت از ویس بت روی
چنان چون بوی خوش از باغ خوشبوی
نسیم باغ و بوی ویس در هم
روان خسته را بودند مرهم
شکفته گل به خوبی چون رخ ویس
به بوی مشک همچون پاسخ ویس
چو ابری بسته دود مشک و عنبر
که دید ابری بر آینده ز مجمر
ز روی دلبران او را بهاران
وز آب گل مرو را قطر باران
بهشتی بود گفتی کاخ و ایوان
مرو را حور ویس و دایه رصوان
گهی آراست ویس دلستان را
گهی ایوان و خوم بوستان را
چو گنبد را ز بیگانه تهی کرد
ز راه بام رامین را در آورد
چو رامین آمد اندر گنبد شاه
نه گنبد دید گردون دید با ماه
اگر چه دید روی ویس دلبر
نیامد دلش را دیدار باور
دل بیمارش از شادی چنان شد
که گفتی پیر بود از سر جوان شد
تن نالانش از شادی دگر شد
تو گفتی مرده بود او جانور شد
روانش همچو کشت پژمریده
امید از آب و از باران بریده
ز بوی ویس آب زندگانی
بخورد و ماند نامش جاودانی
چو با ماه جهان افروز بنشست
ز جانش دود آتش سوز بنشست
بدو گفت ای بهشت کام و شادی
به تو یزدان ننوده اوستادی
به گوهر بانوان را بانوی تو
به غمزه جادوان را جادوی تو
گل کافور رنگ مشک بویی
بت شمشاد قد لاله رویی
تو از خوبی کنون چون آفتابی
خنک آن کس که تو بروی بتابی
به بالای تو ماند سرو و شمشاد
اگر بر هر دو ماند نقش نوشاد
تو در زیبایی آن رخشنده ماهی
کجا تاریکی و تیمار کاهی
ترا دادست بخت آن روشنایی
که زنگ از جان بدبختان زدایی
اگر باشم ترا از پیشکاران
خداوندی کنم بر کامگاران
و گر پیشت پرستش را بشایم
بجز با مشتری پهلو نسایم
چو بشنید این سخن ویس پری زاد
به شرم و ناز و گشی پاسخش داد
بدو گفت ای جوانمرد جوانبخت
بسی تیمار دیدم در جهان سخت
ندیدم هیچ تیماری بدین سان
که شد بر چشم من سوایی آسان
تن پاکیزه را آلوده کردم
وفا و شرم را نابوده کردم
ز دو کس یافتم این زشت مایه
یکی از بخت بد دیگر ز دایه
مرا دایه درین رسوایی افگند
به نیرنگ و به دستان و به سوگند
بکرد او هر چه بتوانست کردن
ز خواهش کردن و تیمار خوردن
بگو تا تو چه خواهی کرد با من
ز کام دوستان وز کام دشمان
به مهر اندر چو گل یک روزه باشی
نه چون یاقوت و چون فیروزه باشی
بگردد سال و ماه و تو بگردی
پشیمانیت باشد زین که کردی
اگر پیمان چنین خواهدت بودن
چه باید این همه زاری ننودن
به یکروزه مرادی کش برانی
چه باید برد ننگ جاودانی
نیرزد کام صد ساله یکی ننگ
کزو بر جان بماند جاودان زنگ
پس آن کامی که او یکروزه باشد
سزد گر جان ازو با روزه باشد
دگر باره زبان بگشاد رامین
بدو گفت ایرونده سرو سیمین
ندانم کضوری چون کضور ماه
که دروی رست چون تو سرو با ماه
ندانم مادری چون پاک شهرو
که بودش دخت ویس و پور ویرو
هزاران آفرین بر کضورت باد
همیدون بر خجسته گوهرت باد
هزاران آفرین بر مادر تو
کزو زاد این بهشتی پیکر تو
خنک آن را که هستت نیک مادر
مر آن را نیز کاو هستت برادر
دگر آن را که روزی با تو بودست
ترا دیدست یا نامت شنودست
دگر آن را که کردت دایگانی
ویا ورزید با تو دوستگانی
بسست این خر مرو شاهجان را
که آرامست چون تو دلستان را
بسست این نام و این اورنگ شه را
که دارد در شبستان چون تو مه را
مرا این خرمی بس تا به جاوید
که نامی گشتم از پیوند خورشید
بدین گوشی که آوازت شنیدم
بدین چشمی که دیدارت بدیدم
ازین پس نشنوم جز نیکنامی
نبینم جز مراد و شادکامی
پس آنگه ویس و رامین هر دو با هم
ببستند از وفا پیمان محکم
نخست آزاده رامین خورد سوگند
به یزدان کاوست گیتی را خداوند
به ماه روشن و تابنده خورشید
نه فرخ مشتری و پاک ناهید
به نان و با نمک با دین یزدان
به روشن آتش و جان سخن دان
که تا بادی وزد بر کوهساران
ویا آبی رود بر رودباران
بماند با شب تیره سیاهی
بپوسد در درون جوی ماهی
روش دارد ستاره آسمان بر
همیدون مهر دارد تن به جان بر
نگردد بر وفا رامین پشیمان
نه هرگز بشکند با دوست پیمان
نه جز بر روی ویسه مهر بندد
نه کس را دوست گیرد نه پسندد
چو رامین بر وفا سوگندها خورد
به مهر و دوستی پیمانها کرد
پس آنگه ویس با وی خورد سوگند
که هرگز نشکند با دوست پیوند
به رامین داد یک دسته بنفشه
به یادم دار گفتا این همیشه
کجا بینی بنفشه تازه بر بار
ازین پیمان و این سوگند یاد آر
چنین بادا کبود و کوژ بالا
هر آن کاو بشکند پیمانش از ما
که من چون گل ببینم در گلستان
به یاد ارم ازین سوگند و پیمان
چو گل یک روزه بادا جان آن کس
که از ما بشکند پیمان ازین پس
چو زین سان هر دوان سوگند خوردند
به مهر و دوستی پیمان بکردند
گوا کردند یزدان جهان را
همیدون اختران آسمان را
وزان پس هر دوان با هم بخفتند
گذشته حالها با هم بگفتند
به شادی ویس را بد شاه در بر
چو رامین را دو هفته ماه در بر
در آورده به ویسه دست رامین
چو زرین طوق گرد سرو سیمین
گر ایشان را بدیدی چشم رصوان
ندانستی که نیکوتر ازیشان
همه بستر پر از گل بود و گوهر
همه بالین پر از مشک و ز عنبر
شکرشان در سخن همراز گشته
گهرشان در خوشی انراز گشته
لب اندر لب نهاده روی بر روی
در افگنده به میدان از خوشی گوی
ز تنگی دوست را در بر گرفتن
دو تن بودند در بستر چو یک تن
اگر باران بر آن هر دو سمن بر
بباریدی نگشتی سینه شان تر
دل رامین سراسر خسته از غم
نهاده ویس دل بر وی چو مرهم
ز نرگس گر زیان بودی فراوان
زیانی را ز شکر خواست تاوان
به هر تیری که ویسه بر دلش زد
گزاران بوسه رامین بر گُلش زد
چو در میدان شادی سر کشی کرد
کلید کام در قفل خوشی کرد
بدان دلبر فزونتر شد پسندش
کجا با مُهر یزدان دید بندش
بسفت آن نغز درّ پر بهارا
بکرد آن پارسا نا پارسارا
چو تیر از زخمگاه آهیخت بیرون
نشانه بود و تیرش هر دو پر خون
به تیرش خسته شد ویس دلارام
بر آمد دلش را زان خستگی کام
چو کام دل بر آمد این و آن را
فزون شد مهربانی هردوان را
وزان پس همچنان دو مه بماندند
بجز خوشی و کام دل نراندند
چو آگه گشت شاهنشاه ز رامین
که سر برداشت نالنده ز بالین
همانگاه نامه زی رامین فرستاد
که ما بی تو دل آزاریم و باشاد
همه بی روی تو بدرام و دلگیر
چه می خوردن چه چوگان و چه نخچیر
بیا تا چند گه نخچیر جوییم
بیاساییم و زنگ از دل بضوییم
که سبزست از بهاران کضور ماه
همی تابد ز خاکش زُهره و ماه
قصب پوشیده رومی کوه اروند
کلاه قاقم از تارک بیفگند
کنون غُرمش میان لاله خفتست
همان رنگش تن اندر گل نهفتست
ز بس بر دشت غرقاب بهاری
نگیرد یوز آهو بی سماری
چو این نامه بخوانی زود بشتاب
بهاران را به کام خویش دریاب
همیدون ویس را با خود بیاور
که می ژواهد ما دیدار مادر
چو آمد نامهء مؤبد به رامین
به درگاهش دمان سد نای رویین
به راه افتاد رامین با دلارام
به روی دوست راهش خوش بد ورام
چو آمد شادمان در کضور ماه
پذیره رفت شاه و لشکر شاه
هم از ره ویس شد تا پیش مادر
شده شرمنده از روی برادر
به دیدار یکایک شادمان شد
پس آن شادیش یکسر اندهان شد
کجا از روی رامین شد گسسته
برو دیدار رامین گشت بسته
به هفتم روی او یک راه دیدی
به نزد شاه یا در راه دیدی
بر آن دیدار خرسندی نبودش
فزونی جست اندوهان ننودش
هوا او را چنان یکباره بفریفت
که یک ساعت همی از رام نشکیفت
ز جانش خوشتر آمد مهر رامین
چه خوش باشد به دل یار نخستین
چو بر روید بود ز آغاز پیدا
همیدون چون بود سالی دل افروز
پدید آیدش خوشی هم ز نوروز
چنان چون بود کار ویس و رامین
که هست آغازش آینده به آیین
اگر چه درد دل بسیار بردند
به وصل اندر خوشی بسیار کردند
چو ویس از مهر بر رامین ببخضود
زمانه زنگ کین از دلش بزدود
در آن هفته به یکدیگر رسیدند
چنان کز هیچ کس رنجی ندیدند
شهنشه بار بر بست از خراسان
سرا پرده بزد بر راه گرگان
وز آنجا سوی کوهستان سفر کرد
چو بهمد بر ری و ساوه گذر کرد
بماند بهسوده رامین در خراسان
کجا او خویشتن را ساحت نالان
برادر تخت و جای خود بدو داد
بفرمودش که مردم را دهد داد
شهنشه رفته از مرو نو آیین
به مرو اندر بمانده ویس و رامین
نخستین روز بنشست آن پری روی
پر از ناز و پر از رنگ و پر از بوی
میان گنبدی سر بر دو پیکر
نگاریده به زرین نفش بتگر
نهادش همچو مهر رام محکم
نگارش همچو روی ویس خرم
ازو سه در گشاده در گلستان
سه دیگر در به ایوان و شبستان
نشسته ویس چون خورشید بر تخت
هم از خوبی به آزادی هم از بخت
میان گوهر و زیور سراپای
بتان را زشت کرده زیب و آرای
هزاران گل شکفته بر رخانش
نهفته سی ستاره در دهانش
دمان بوی بهشت از ویس بت روی
چنان چون بوی خوش از باغ خوشبوی
نسیم باغ و بوی ویس در هم
روان خسته را بودند مرهم
شکفته گل به خوبی چون رخ ویس
به بوی مشک همچون پاسخ ویس
چو ابری بسته دود مشک و عنبر
که دید ابری بر آینده ز مجمر
ز روی دلبران او را بهاران
وز آب گل مرو را قطر باران
بهشتی بود گفتی کاخ و ایوان
مرو را حور ویس و دایه رصوان
گهی آراست ویس دلستان را
گهی ایوان و خوم بوستان را
چو گنبد را ز بیگانه تهی کرد
ز راه بام رامین را در آورد
چو رامین آمد اندر گنبد شاه
نه گنبد دید گردون دید با ماه
اگر چه دید روی ویس دلبر
نیامد دلش را دیدار باور
دل بیمارش از شادی چنان شد
که گفتی پیر بود از سر جوان شد
تن نالانش از شادی دگر شد
تو گفتی مرده بود او جانور شد
روانش همچو کشت پژمریده
امید از آب و از باران بریده
ز بوی ویس آب زندگانی
بخورد و ماند نامش جاودانی
چو با ماه جهان افروز بنشست
ز جانش دود آتش سوز بنشست
بدو گفت ای بهشت کام و شادی
به تو یزدان ننوده اوستادی
به گوهر بانوان را بانوی تو
به غمزه جادوان را جادوی تو
گل کافور رنگ مشک بویی
بت شمشاد قد لاله رویی
تو از خوبی کنون چون آفتابی
خنک آن کس که تو بروی بتابی
به بالای تو ماند سرو و شمشاد
اگر بر هر دو ماند نقش نوشاد
تو در زیبایی آن رخشنده ماهی
کجا تاریکی و تیمار کاهی
ترا دادست بخت آن روشنایی
که زنگ از جان بدبختان زدایی
اگر باشم ترا از پیشکاران
خداوندی کنم بر کامگاران
و گر پیشت پرستش را بشایم
بجز با مشتری پهلو نسایم
چو بشنید این سخن ویس پری زاد
به شرم و ناز و گشی پاسخش داد
بدو گفت ای جوانمرد جوانبخت
بسی تیمار دیدم در جهان سخت
ندیدم هیچ تیماری بدین سان
که شد بر چشم من سوایی آسان
تن پاکیزه را آلوده کردم
وفا و شرم را نابوده کردم
ز دو کس یافتم این زشت مایه
یکی از بخت بد دیگر ز دایه
مرا دایه درین رسوایی افگند
به نیرنگ و به دستان و به سوگند
بکرد او هر چه بتوانست کردن
ز خواهش کردن و تیمار خوردن
بگو تا تو چه خواهی کرد با من
ز کام دوستان وز کام دشمان
به مهر اندر چو گل یک روزه باشی
نه چون یاقوت و چون فیروزه باشی
بگردد سال و ماه و تو بگردی
پشیمانیت باشد زین که کردی
اگر پیمان چنین خواهدت بودن
چه باید این همه زاری ننودن
به یکروزه مرادی کش برانی
چه باید برد ننگ جاودانی
نیرزد کام صد ساله یکی ننگ
کزو بر جان بماند جاودان زنگ
پس آن کامی که او یکروزه باشد
سزد گر جان ازو با روزه باشد
دگر باره زبان بگشاد رامین
بدو گفت ایرونده سرو سیمین
ندانم کضوری چون کضور ماه
که دروی رست چون تو سرو با ماه
ندانم مادری چون پاک شهرو
که بودش دخت ویس و پور ویرو
هزاران آفرین بر کضورت باد
همیدون بر خجسته گوهرت باد
هزاران آفرین بر مادر تو
کزو زاد این بهشتی پیکر تو
خنک آن را که هستت نیک مادر
مر آن را نیز کاو هستت برادر
دگر آن را که روزی با تو بودست
ترا دیدست یا نامت شنودست
دگر آن را که کردت دایگانی
ویا ورزید با تو دوستگانی
بسست این خر مرو شاهجان را
که آرامست چون تو دلستان را
بسست این نام و این اورنگ شه را
که دارد در شبستان چون تو مه را
مرا این خرمی بس تا به جاوید
که نامی گشتم از پیوند خورشید
بدین گوشی که آوازت شنیدم
بدین چشمی که دیدارت بدیدم
ازین پس نشنوم جز نیکنامی
نبینم جز مراد و شادکامی
پس آنگه ویس و رامین هر دو با هم
ببستند از وفا پیمان محکم
نخست آزاده رامین خورد سوگند
به یزدان کاوست گیتی را خداوند
به ماه روشن و تابنده خورشید
نه فرخ مشتری و پاک ناهید
به نان و با نمک با دین یزدان
به روشن آتش و جان سخن دان
که تا بادی وزد بر کوهساران
ویا آبی رود بر رودباران
بماند با شب تیره سیاهی
بپوسد در درون جوی ماهی
روش دارد ستاره آسمان بر
همیدون مهر دارد تن به جان بر
نگردد بر وفا رامین پشیمان
نه هرگز بشکند با دوست پیمان
نه جز بر روی ویسه مهر بندد
نه کس را دوست گیرد نه پسندد
چو رامین بر وفا سوگندها خورد
به مهر و دوستی پیمانها کرد
پس آنگه ویس با وی خورد سوگند
که هرگز نشکند با دوست پیوند
به رامین داد یک دسته بنفشه
به یادم دار گفتا این همیشه
کجا بینی بنفشه تازه بر بار
ازین پیمان و این سوگند یاد آر
چنین بادا کبود و کوژ بالا
هر آن کاو بشکند پیمانش از ما
که من چون گل ببینم در گلستان
به یاد ارم ازین سوگند و پیمان
چو گل یک روزه بادا جان آن کس
که از ما بشکند پیمان ازین پس
چو زین سان هر دوان سوگند خوردند
به مهر و دوستی پیمان بکردند
گوا کردند یزدان جهان را
همیدون اختران آسمان را
وزان پس هر دوان با هم بخفتند
گذشته حالها با هم بگفتند
به شادی ویس را بد شاه در بر
چو رامین را دو هفته ماه در بر
در آورده به ویسه دست رامین
چو زرین طوق گرد سرو سیمین
گر ایشان را بدیدی چشم رصوان
ندانستی که نیکوتر ازیشان
همه بستر پر از گل بود و گوهر
همه بالین پر از مشک و ز عنبر
شکرشان در سخن همراز گشته
گهرشان در خوشی انراز گشته
لب اندر لب نهاده روی بر روی
در افگنده به میدان از خوشی گوی
ز تنگی دوست را در بر گرفتن
دو تن بودند در بستر چو یک تن
اگر باران بر آن هر دو سمن بر
بباریدی نگشتی سینه شان تر
دل رامین سراسر خسته از غم
نهاده ویس دل بر وی چو مرهم
ز نرگس گر زیان بودی فراوان
زیانی را ز شکر خواست تاوان
به هر تیری که ویسه بر دلش زد
گزاران بوسه رامین بر گُلش زد
چو در میدان شادی سر کشی کرد
کلید کام در قفل خوشی کرد
بدان دلبر فزونتر شد پسندش
کجا با مُهر یزدان دید بندش
بسفت آن نغز درّ پر بهارا
بکرد آن پارسا نا پارسارا
چو تیر از زخمگاه آهیخت بیرون
نشانه بود و تیرش هر دو پر خون
به تیرش خسته شد ویس دلارام
بر آمد دلش را زان خستگی کام
چو کام دل بر آمد این و آن را
فزون شد مهربانی هردوان را
وزان پس همچنان دو مه بماندند
بجز خوشی و کام دل نراندند
چو آگه گشت شاهنشاه ز رامین
که سر برداشت نالنده ز بالین
همانگاه نامه زی رامین فرستاد
که ما بی تو دل آزاریم و باشاد
همه بی روی تو بدرام و دلگیر
چه می خوردن چه چوگان و چه نخچیر
بیا تا چند گه نخچیر جوییم
بیاساییم و زنگ از دل بضوییم
که سبزست از بهاران کضور ماه
همی تابد ز خاکش زُهره و ماه
قصب پوشیده رومی کوه اروند
کلاه قاقم از تارک بیفگند
کنون غُرمش میان لاله خفتست
همان رنگش تن اندر گل نهفتست
ز بس بر دشت غرقاب بهاری
نگیرد یوز آهو بی سماری
چو این نامه بخوانی زود بشتاب
بهاران را به کام خویش دریاب
همیدون ویس را با خود بیاور
که می ژواهد ما دیدار مادر
چو آمد نامهء مؤبد به رامین
به درگاهش دمان سد نای رویین
به راه افتاد رامین با دلارام
به روی دوست راهش خوش بد ورام
چو آمد شادمان در کضور ماه
پذیره رفت شاه و لشکر شاه
هم از ره ویس شد تا پیش مادر
شده شرمنده از روی برادر
به دیدار یکایک شادمان شد
پس آن شادیش یکسر اندهان شد
کجا از روی رامین شد گسسته
برو دیدار رامین گشت بسته
به هفتم روی او یک راه دیدی
به نزد شاه یا در راه دیدی
بر آن دیدار خرسندی نبودش
فزونی جست اندوهان ننودش
هوا او را چنان یکباره بفریفت
که یک ساعت همی از رام نشکیفت
ز جانش خوشتر آمد مهر رامین
چه خوش باشد به دل یار نخستین
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
آگاه شدن شاه موبد از کار ویس و رامین
چو رامین بود با خسرو یکی ماه
به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
پس از یک مه به موقان خواست رفتن
درو نخچیر دریایی گرفتی
شهنشه خفته بود و ویس دربر
دل اندر داغ آن خورشید دلبر
که در بر داشت چونان دلفروزی
ز پیوندش نشد دلشاد روزی
بیامد دایه پنهان ویس را گفت
به چونین روز ویسا چون توان خفت
که رامین رفت خواهد سوی ارمن
به نخچیر شکار و جنگ دشمن
سپه را از شدنش آگاه کردند
سرا پرده به دشت ماه بردند
هم اکنون بانگ کوس و نای رویین
ز در گاهش رسد بر ماه و پروین
اگر خواهی که رویش باز بینی
بسی نیکوتر از دیبای چینی
یکی بر بام شو بنگر ز بامت
که چون ناگه بخواهد رفت کامت
به تیر و یوز و باز و چرغ و شاهین
شکار دلت ژواهد کرد رامین
بخواهد رفتن و دوری ننودن
ز تو آرام وز من جان ربودن
قصا را شاه موبد بود بیدار
شنید از دایه آن وارونه گفتار
بجست از خوابگاه و تند بنشست
چو پیل خشمناک آشفته و مست
زبان بگشاد بر دشمان دایه
همی گفت ای پلید خوار مایه
به گیتی نی ز تو ناپارساتر
ز سگ رسواتر و زو بی بهاتر
بیارید این پلید بد کنش را
بلایه گندپیر سگ منش را
که من کاری کنم باوی سزایش
دهم مر دایگانی را جزایش
سزد گر ز آسمان بر شهر خوزان
نبارد جاودان جز سنگ باران
که چونین روسپی خیزد از آن بوم
ز بی شرمی و شوخی بر جهان شوم
بد آموزی کند مر کهتران را
بد اندیشی کند مر مهتران را
ز خوزان خود نیاید جز بداندیش
تباهی جوی و بد کردار و بد کیش
مبادا کس که ایشان را پذیرد
و زیشان دوست جوید دایه گیرد
کزیشان دایگانی جست شهرو
سرای خویش را پر کرد زاهو
چه خوزانی به گاه دایگانی
چه نا بینا به گاه دیدبانی
هر آن کاو زاغ باشد رهنمایش
به گورستان بود هنواره جایش
پس آنگه گفت ویسا خویشکابا
ز بهر دیو گشته زشت ناما
نه جانت را خرد نه دیده را شرم
نه رایت را راستی نه کارت آزرم
بخوردی ننگ و شرم و زینهارا
به ننگ اندر زدی خود را و مارا
ز دین و راستی بیزار گشتی
به چشم هر که بودی خوار گشتی
ز تو نپسندد این آیین برادر
نه نزدیکان و خویشان و نه مادر
به گونه رویشان چون دوده کردی
که و مه را به ننگ آلوده کردی
همی تا دایه باشد رهنمایت
بود دیو تباهی همسرایت
معلم چون کند دستان نوازی
کند کودک به پیشش پای بازی
پس آنگه نزد ویرو کس فرستاد
بخواند و کرد با او یک به یک یاد
بفرمودش که خواهر را بفرهنج
به شفشاهنگ فرهنجش در آهنج
همیدون دایه را لختی بپیرای
به پادافراه و بر جانش مباخشای
اگر فرهنگشان من کرد بایم
گزند افزون ز اندازه منایم
دو چشم ویس با آتش بسوزم
وزان پس دایه را بر دار دوزم
ز شهر خویش رامین را برانم
دگر هر گز به نامش بر نخوانم
بپردازم ز رسوایی جهان را
ز ننگ هر سه بزدایم روان را
نگه کن تا سمن بر ویس گل رخ
به تندی شاه را چون داد پاسخ
اگر چه شرم بی اندازه بودش
قصا شرم از دو دیده بر ربودش
ز تخت شاه چون شمشاد بر جست
به کش کرده بلورین بازو و دست
مرو را گفت شاها کامگارا
چه ترسانی به پادافراه مارا
سخنها راست گفتی هر چه گفتی
نکو کردی که آهو نا نهفتی
کنون خواهی بکش خواهی برانم
و گر خواهی بر آور دیدگانم
و گر خواهی ببند جاودان دار
و گر خواهی بر هند کن به بازار
که رامینم گزین دو جهانست
تنم را جان و جانم را روانست
چراغ چشم و آرام دلم اوست
خداوندست و یار و دلبر و دوست
چه باشد گر به مهرش جان سپارم
که من خود جان برای مهر دارم
من از رامین وفا و مهربانی
نبرم تا نبرد زندگانی
مرا آن رخ بر آن بالای چون سرو
به دل بر خوشترست از ماه و از مرو
مرا رخسار او ماهست و خورشید
مرا دیدار او کامست و امید
مرا رامین گرامی تر ز شهروست
مرا رامین نیازی تر ز ویروست
بگتم راز پیشت آشکارا
تو خواهی خشم کن خواهی مدارا
اگر خواهی بکش خواهی بر آویز
نه کردم نه کنم از رام پرهیز
تو با ویرو به من بر پادشایید
به شاهی هر دوان فرمان روایید
گرم ویرو بسوزد یا ببندد
پسندم هر چه او بر من پسندد
و گر تیغ تو از من جان ستاند
مرا این نام جاویدان بماند
که جان بسپرد ویس از بهر رامین
به صد جان می خرم من نام چونین
و لیکن تابود بر جای زنده
شکاری شیر جان گیر و دمنده
که دل دارد کنامش را شکفتن
که یارد بچگانش را گرفتن
هزاران سال اگر رامین بماند
که دل دارد که جان من ستاند
چو در دستم بود دریای سر کش
چرا پرهیزم از سوزنده آتش
مرا آنگه توانی زو بریدن
که تو مردم توانی آفریدن
مرا نز مرگ بیمست و نه از درد
ببین تا که چه چاره بایدت کرد
چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر
برو آن حال شد از مرگ بدتر
برفت و ویس را در خانه ای برد
بدو گفت این نبد پتیاره ای خرد
که تو در پیش من با شاه کردی
هم آب خود هم آب من ببردی
ترا از شاه و از من شرم ناید
که رامین بایدت موبد نباید
نگویی تا تو از رامین چه دیدی
چرا او را ز هر کس بر گزیدی
به گنجش در چه دارد مرد گنجور
بجز رود و سرود و چنگ و طنبور
همین داند که طنبوری بسازد
بر او راهی و دستانی نوازد
نبینندش مگر مست و خرشان
نهاده جامه نزد می فروشان
جهودانش حریف و دوستانند
همیشه زو بهای می ستانند
ندانم تو بدو چون او فتادی
به مهر او را دل از بهر چه دادی
کنون از شرم و از مینو بیندیش
مکن کاری کزو ننگ آیدت پیش
چو شهرو مادر و چون من برادر
چرا داری به ننگ خویش در خور
نماندست از نیاکان تو جز نام
به زشتی نام ایشان را مکن خام
مضو یکباره کام دیو را رام
بده نام دو گیتی از پی رام
اگر رامین همه نوش است و شکر
بهشت جاودان زو هست خوشتر
بگفتم آنچه من دانستم از پیش
تو به دان خدا و شوهر خویش
همی گفت این سحن ویرو به خواهر
همی بارید ویس از دیده گوهر
بدو گفت ای برادر راست گفتی
درخت راستی را بر تو رفتی
روانیم نه چنان در آتش افتاد
که آید هیچ پند او را به فریاد
دل من نه چنان در مهر بشکست
که داند مردم او را باز پیوست
قصا بر من برفت و بودنی بود
از این اندرز و زین گفتار چه سود
در خانه کنون بستن چه سودست
که دزدم هرچه در خانه ربودست
مرا رامین به مهر اندر چنان بست
که نتوانم ز بندش جاودان رست
اگر گویم یکی زین هر دو بگزین
بهشت جاودان و روی رامین
به جان من که رامین را گزینم
که رویش را بهشت خویش بینم
چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر
دگر بر خوگ نفشاند ایچ گوهر
برفت از پیش ایشان دل پر آزار
سفرده کار ایشان را به دادار
چو خورشید جهان بر چرخ گردان
چو زرین گوی شد بر روی میدان
شهنشه گوی زد با نامداران
بجوشیده در آن میدان سواران
ز یک سو شاه موبد بود سالار
ز گردان بر گزیده بیست همکار
ز یک سو شاه ویرو بود مهتر
ز گردان بر گزیده بیست یاور
رفیدا یار موبد بود و رامین
چو ارغش یار ویرو بود و شروین
دگر آزادگان و نامداران
بزرگان و دلیران و سواران
پس آنگه گوی در میدان فگندند
به چوگان گوی بر کیوان فگندند
هنر آن روز ویرو کرد و رامین
گه این زان گوی برد و گاه آن زین
ز چندان نامداران هنر جوی
به از رامین و ویرو کس نزد گوی
ز بام گوشک ویس ماه پیکر
نگه می کرد با خوبان لشکر
برادر را و رامین را همی دید
ز چندان مردم ایشان را پسندید
ز بس اندیشه کردن گشت دلتنگ
رخش بی رنگ و پیشانی پر آژنگ
تن سیمینش را لرزه بیفتاد
تو گفتی سرو بد لرزند از باد
خمارین نر گسان را کرد پر آب
به گل بر ریخت مروارید خوشاب
به شیرین لابه دایه گفت با ویس
چرا بر تو چنین شد چیره ابلیس
چرا با جان خود چندین ستیزی
چرا بیهوده چندین اشک ریزی
نه بابت قارنست و مام شهرو
نه شویت موبدست و پشت ویرو
نه تو امروز ویس خوب چهری
میان ماه رویان همچو مهری
نه ایران را توی بابوی مهتر
نه توران را توی خاتون دلبر
به ایران و به توران نامداری
که بر ایران و توران کامگاری
به روی از گل به موی از مشک نابی
ستیز ماه و رشک آفتابی
به شاهی و به خوبی نام داری
چو رامین دوستی خود کام داری
اگر صد گونه غم داری به دل بر
نماند چون ببینی روی دلبر
فلک خواهد که چون تو ماه دارد
جهان خواهد که چون او شاه دارد
چرا خوانی ز یزدان خیره فریاد
که در گیتی بهشت خود ترا داد
مکن بر بخت چندین ناپسندی
که آرد نا پسندی مستمندی
چه دانی خواست از بخشنده یزدان
ازین بهتر که دادست به گیهان
خداوندی و خوبی و جوانی
تن آسانی و ناز و کامرانی
چو چیزی زین که داری بیش خواهی
ز بیشی خواستن یابی تباهی
مکن ماها به بخت خویش ببسند
بدین کت داد یزدان باش حرسند
به تندی شاه را چندین میازار
برادر را مکن بر خود دل آزار
که این آزارها چون قطر باران
چو گرد آید شود یک روز طوفان
جوابش داد خورشید سخن گوی
نگار سر و قدّ یاسمین بوی
بگفت ای دایه تاکی یافه گویی
ز نادانی در آتش آب جویی
مگر نشنیدی از گیتی شناسان
که باشد جنگ بر نظاره آسان
مگر نشنیدی این زرّینه گفتار
که بر چشم کسان درد کسان خوار
منم همچون پیاده تو سواری
ز رنج رفتن آگاهی نداری
منم بیمار و نالان تو درستی
ندانی چیست بر من درد و سستی
مرا شاه جهان سالار و شویست
و لیکن بدسگال و کیته جویست
اگر شویست بس نا دلپذیرست
کجا بد رای و بد کردار و پیرست
و گر ویروست بر من بد گمانس
به چشم من چو دینار کسانست
و گر ویرو و به جز ماه سما نیست
مرا چه سود باشد چون مرا نیست
و گر رامین همه ژوبی و زیبست
تو خود دانی چگونه دل فریبست
ندارد مایه جز شیرین زبانی
نجوید راستی در مهرتبانی
زبانش را شکر آمد نمایش
نهانش حنظل اندر آزمایش
منم با یار در صد کار بی کار
به گاه مهر با صد یار بی یار
همم یارست و هم شو هم برادر
من از هر سه همی سوزی بر آذر
مرا نامی رسید از شوی داری
مرا رنجی رسید از مهر کاری
ه شوی من چو شوی بانوانست
نه یار من چو یار نیکوانست
چه باید مر مرا آن شوی و آن یار
کزو باشد به جانم رنج و تیمار
مرا آن طشت زرین نیست در خور
که دشمن خون من ریزد در و در
اگر بختم مرا یاری ننودی
دلارامم به جز ویرو نبودی
نه موبد جفت من بودی نه رامین
نبهره دوستان دشمن آیین
یکی با من چو غم با جان به گینه
یکی دیگر چو سنگ و آبگینه
یکی را با زبان دل نیست یاور
یکی را این و آن هر دو ستمگر
به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
پس از یک مه به موقان خواست رفتن
درو نخچیر دریایی گرفتی
شهنشه خفته بود و ویس دربر
دل اندر داغ آن خورشید دلبر
که در بر داشت چونان دلفروزی
ز پیوندش نشد دلشاد روزی
بیامد دایه پنهان ویس را گفت
به چونین روز ویسا چون توان خفت
که رامین رفت خواهد سوی ارمن
به نخچیر شکار و جنگ دشمن
سپه را از شدنش آگاه کردند
سرا پرده به دشت ماه بردند
هم اکنون بانگ کوس و نای رویین
ز در گاهش رسد بر ماه و پروین
اگر خواهی که رویش باز بینی
بسی نیکوتر از دیبای چینی
یکی بر بام شو بنگر ز بامت
که چون ناگه بخواهد رفت کامت
به تیر و یوز و باز و چرغ و شاهین
شکار دلت ژواهد کرد رامین
بخواهد رفتن و دوری ننودن
ز تو آرام وز من جان ربودن
قصا را شاه موبد بود بیدار
شنید از دایه آن وارونه گفتار
بجست از خوابگاه و تند بنشست
چو پیل خشمناک آشفته و مست
زبان بگشاد بر دشمان دایه
همی گفت ای پلید خوار مایه
به گیتی نی ز تو ناپارساتر
ز سگ رسواتر و زو بی بهاتر
بیارید این پلید بد کنش را
بلایه گندپیر سگ منش را
که من کاری کنم باوی سزایش
دهم مر دایگانی را جزایش
سزد گر ز آسمان بر شهر خوزان
نبارد جاودان جز سنگ باران
که چونین روسپی خیزد از آن بوم
ز بی شرمی و شوخی بر جهان شوم
بد آموزی کند مر کهتران را
بد اندیشی کند مر مهتران را
ز خوزان خود نیاید جز بداندیش
تباهی جوی و بد کردار و بد کیش
مبادا کس که ایشان را پذیرد
و زیشان دوست جوید دایه گیرد
کزیشان دایگانی جست شهرو
سرای خویش را پر کرد زاهو
چه خوزانی به گاه دایگانی
چه نا بینا به گاه دیدبانی
هر آن کاو زاغ باشد رهنمایش
به گورستان بود هنواره جایش
پس آنگه گفت ویسا خویشکابا
ز بهر دیو گشته زشت ناما
نه جانت را خرد نه دیده را شرم
نه رایت را راستی نه کارت آزرم
بخوردی ننگ و شرم و زینهارا
به ننگ اندر زدی خود را و مارا
ز دین و راستی بیزار گشتی
به چشم هر که بودی خوار گشتی
ز تو نپسندد این آیین برادر
نه نزدیکان و خویشان و نه مادر
به گونه رویشان چون دوده کردی
که و مه را به ننگ آلوده کردی
همی تا دایه باشد رهنمایت
بود دیو تباهی همسرایت
معلم چون کند دستان نوازی
کند کودک به پیشش پای بازی
پس آنگه نزد ویرو کس فرستاد
بخواند و کرد با او یک به یک یاد
بفرمودش که خواهر را بفرهنج
به شفشاهنگ فرهنجش در آهنج
همیدون دایه را لختی بپیرای
به پادافراه و بر جانش مباخشای
اگر فرهنگشان من کرد بایم
گزند افزون ز اندازه منایم
دو چشم ویس با آتش بسوزم
وزان پس دایه را بر دار دوزم
ز شهر خویش رامین را برانم
دگر هر گز به نامش بر نخوانم
بپردازم ز رسوایی جهان را
ز ننگ هر سه بزدایم روان را
نگه کن تا سمن بر ویس گل رخ
به تندی شاه را چون داد پاسخ
اگر چه شرم بی اندازه بودش
قصا شرم از دو دیده بر ربودش
ز تخت شاه چون شمشاد بر جست
به کش کرده بلورین بازو و دست
مرو را گفت شاها کامگارا
چه ترسانی به پادافراه مارا
سخنها راست گفتی هر چه گفتی
نکو کردی که آهو نا نهفتی
کنون خواهی بکش خواهی برانم
و گر خواهی بر آور دیدگانم
و گر خواهی ببند جاودان دار
و گر خواهی بر هند کن به بازار
که رامینم گزین دو جهانست
تنم را جان و جانم را روانست
چراغ چشم و آرام دلم اوست
خداوندست و یار و دلبر و دوست
چه باشد گر به مهرش جان سپارم
که من خود جان برای مهر دارم
من از رامین وفا و مهربانی
نبرم تا نبرد زندگانی
مرا آن رخ بر آن بالای چون سرو
به دل بر خوشترست از ماه و از مرو
مرا رخسار او ماهست و خورشید
مرا دیدار او کامست و امید
مرا رامین گرامی تر ز شهروست
مرا رامین نیازی تر ز ویروست
بگتم راز پیشت آشکارا
تو خواهی خشم کن خواهی مدارا
اگر خواهی بکش خواهی بر آویز
نه کردم نه کنم از رام پرهیز
تو با ویرو به من بر پادشایید
به شاهی هر دوان فرمان روایید
گرم ویرو بسوزد یا ببندد
پسندم هر چه او بر من پسندد
و گر تیغ تو از من جان ستاند
مرا این نام جاویدان بماند
که جان بسپرد ویس از بهر رامین
به صد جان می خرم من نام چونین
و لیکن تابود بر جای زنده
شکاری شیر جان گیر و دمنده
که دل دارد کنامش را شکفتن
که یارد بچگانش را گرفتن
هزاران سال اگر رامین بماند
که دل دارد که جان من ستاند
چو در دستم بود دریای سر کش
چرا پرهیزم از سوزنده آتش
مرا آنگه توانی زو بریدن
که تو مردم توانی آفریدن
مرا نز مرگ بیمست و نه از درد
ببین تا که چه چاره بایدت کرد
چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر
برو آن حال شد از مرگ بدتر
برفت و ویس را در خانه ای برد
بدو گفت این نبد پتیاره ای خرد
که تو در پیش من با شاه کردی
هم آب خود هم آب من ببردی
ترا از شاه و از من شرم ناید
که رامین بایدت موبد نباید
نگویی تا تو از رامین چه دیدی
چرا او را ز هر کس بر گزیدی
به گنجش در چه دارد مرد گنجور
بجز رود و سرود و چنگ و طنبور
همین داند که طنبوری بسازد
بر او راهی و دستانی نوازد
نبینندش مگر مست و خرشان
نهاده جامه نزد می فروشان
جهودانش حریف و دوستانند
همیشه زو بهای می ستانند
ندانم تو بدو چون او فتادی
به مهر او را دل از بهر چه دادی
کنون از شرم و از مینو بیندیش
مکن کاری کزو ننگ آیدت پیش
چو شهرو مادر و چون من برادر
چرا داری به ننگ خویش در خور
نماندست از نیاکان تو جز نام
به زشتی نام ایشان را مکن خام
مضو یکباره کام دیو را رام
بده نام دو گیتی از پی رام
اگر رامین همه نوش است و شکر
بهشت جاودان زو هست خوشتر
بگفتم آنچه من دانستم از پیش
تو به دان خدا و شوهر خویش
همی گفت این سحن ویرو به خواهر
همی بارید ویس از دیده گوهر
بدو گفت ای برادر راست گفتی
درخت راستی را بر تو رفتی
روانیم نه چنان در آتش افتاد
که آید هیچ پند او را به فریاد
دل من نه چنان در مهر بشکست
که داند مردم او را باز پیوست
قصا بر من برفت و بودنی بود
از این اندرز و زین گفتار چه سود
در خانه کنون بستن چه سودست
که دزدم هرچه در خانه ربودست
مرا رامین به مهر اندر چنان بست
که نتوانم ز بندش جاودان رست
اگر گویم یکی زین هر دو بگزین
بهشت جاودان و روی رامین
به جان من که رامین را گزینم
که رویش را بهشت خویش بینم
چو بشنید این سحن ویرو ز خواهر
دگر بر خوگ نفشاند ایچ گوهر
برفت از پیش ایشان دل پر آزار
سفرده کار ایشان را به دادار
چو خورشید جهان بر چرخ گردان
چو زرین گوی شد بر روی میدان
شهنشه گوی زد با نامداران
بجوشیده در آن میدان سواران
ز یک سو شاه موبد بود سالار
ز گردان بر گزیده بیست همکار
ز یک سو شاه ویرو بود مهتر
ز گردان بر گزیده بیست یاور
رفیدا یار موبد بود و رامین
چو ارغش یار ویرو بود و شروین
دگر آزادگان و نامداران
بزرگان و دلیران و سواران
پس آنگه گوی در میدان فگندند
به چوگان گوی بر کیوان فگندند
هنر آن روز ویرو کرد و رامین
گه این زان گوی برد و گاه آن زین
ز چندان نامداران هنر جوی
به از رامین و ویرو کس نزد گوی
ز بام گوشک ویس ماه پیکر
نگه می کرد با خوبان لشکر
برادر را و رامین را همی دید
ز چندان مردم ایشان را پسندید
ز بس اندیشه کردن گشت دلتنگ
رخش بی رنگ و پیشانی پر آژنگ
تن سیمینش را لرزه بیفتاد
تو گفتی سرو بد لرزند از باد
خمارین نر گسان را کرد پر آب
به گل بر ریخت مروارید خوشاب
به شیرین لابه دایه گفت با ویس
چرا بر تو چنین شد چیره ابلیس
چرا با جان خود چندین ستیزی
چرا بیهوده چندین اشک ریزی
نه بابت قارنست و مام شهرو
نه شویت موبدست و پشت ویرو
نه تو امروز ویس خوب چهری
میان ماه رویان همچو مهری
نه ایران را توی بابوی مهتر
نه توران را توی خاتون دلبر
به ایران و به توران نامداری
که بر ایران و توران کامگاری
به روی از گل به موی از مشک نابی
ستیز ماه و رشک آفتابی
به شاهی و به خوبی نام داری
چو رامین دوستی خود کام داری
اگر صد گونه غم داری به دل بر
نماند چون ببینی روی دلبر
فلک خواهد که چون تو ماه دارد
جهان خواهد که چون او شاه دارد
چرا خوانی ز یزدان خیره فریاد
که در گیتی بهشت خود ترا داد
مکن بر بخت چندین ناپسندی
که آرد نا پسندی مستمندی
چه دانی خواست از بخشنده یزدان
ازین بهتر که دادست به گیهان
خداوندی و خوبی و جوانی
تن آسانی و ناز و کامرانی
چو چیزی زین که داری بیش خواهی
ز بیشی خواستن یابی تباهی
مکن ماها به بخت خویش ببسند
بدین کت داد یزدان باش حرسند
به تندی شاه را چندین میازار
برادر را مکن بر خود دل آزار
که این آزارها چون قطر باران
چو گرد آید شود یک روز طوفان
جوابش داد خورشید سخن گوی
نگار سر و قدّ یاسمین بوی
بگفت ای دایه تاکی یافه گویی
ز نادانی در آتش آب جویی
مگر نشنیدی از گیتی شناسان
که باشد جنگ بر نظاره آسان
مگر نشنیدی این زرّینه گفتار
که بر چشم کسان درد کسان خوار
منم همچون پیاده تو سواری
ز رنج رفتن آگاهی نداری
منم بیمار و نالان تو درستی
ندانی چیست بر من درد و سستی
مرا شاه جهان سالار و شویست
و لیکن بدسگال و کیته جویست
اگر شویست بس نا دلپذیرست
کجا بد رای و بد کردار و پیرست
و گر ویروست بر من بد گمانس
به چشم من چو دینار کسانست
و گر ویرو و به جز ماه سما نیست
مرا چه سود باشد چون مرا نیست
و گر رامین همه ژوبی و زیبست
تو خود دانی چگونه دل فریبست
ندارد مایه جز شیرین زبانی
نجوید راستی در مهرتبانی
زبانش را شکر آمد نمایش
نهانش حنظل اندر آزمایش
منم با یار در صد کار بی کار
به گاه مهر با صد یار بی یار
همم یارست و هم شو هم برادر
من از هر سه همی سوزی بر آذر
مرا نامی رسید از شوی داری
مرا رنجی رسید از مهر کاری
ه شوی من چو شوی بانوانست
نه یار من چو یار نیکوانست
چه باید مر مرا آن شوی و آن یار
کزو باشد به جانم رنج و تیمار
مرا آن طشت زرین نیست در خور
که دشمن خون من ریزد در و در
اگر بختم مرا یاری ننودی
دلارامم به جز ویرو نبودی
نه موبد جفت من بودی نه رامین
نبهره دوستان دشمن آیین
یکی با من چو غم با جان به گینه
یکی دیگر چو سنگ و آبگینه
یکی را با زبان دل نیست یاور
یکی را این و آن هر دو ستمگر
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
باز گشتن شاه موبد از کهستان به خراسان
خوشا جایا بر و بوم خراسان
درو باش و جهان را می خور آسان
زبان پهلوی هر کام شناسد
خواسان آن بود کز وی خور آسد
خور آسد پهلوی باشد خود آید
عراق و پارس را خور زو بر آید
خراسان را بود معنی خور آیان
کجا از وی خور آید سوی ایران
چه خوش نامست و چه خوش آب خاکست
زمین و آب و خاکش هر سه پاکست
به خاصه مرو در شهر خراسان
چنان آمد که اندر سال نیسان
روان اندر هوای او بنازد
که آب و باد او با این بسازد
تو گفتی رود مروش کوثر آمد
همان بومش بهشتی دیگر آمد
چو نیک اختر شهنشاه سرافراز
ز کوهستان به شهر مرو شد باز
به بام گوشک شد با سیمتن ویس
نشسته چون سلیمان بود و بلقیس
نگه کرد آن شکفته دشت و در دید
جهان چون روی ویس سیمبر دید
به ناز و خنده آن بت روی را گفت
جهان بنگر که چون روی تو بشکفت
نگه کن دشت مرو و مرغزارش
همیدون بوستان و رودبارش
زر اندر زر شکفته باغ در باغ
ز خوبی و خوشی وی را که وراغ
نگویی تا کدامین خوشتر ای ماه
به چشم نرگسینت مرو یا ماه
به چشم من زمین مرو خوشتر
که گویم آسمانستی پر اختر
زمین مرو پنداری بهشتست
خدایش ز افرین خود سرشتست
چنان کز ماه خوشتر مرو شهجان
ز ویرو نیز من بیشم به هر سان
مرا چون ماه بسیارست کضور
چو ویرو نیز بسیارست چاکر
نگر تا ویس چون آزرم بر داشت
کجا در مهر چون شیران جگرداشت
مرو را گفت شاها مرو آباد
اگر نیکست ور بد مر ترا باد
من اینجا دل نهادستم به ناکام
که هستم گوروار افتاده در دام
اگر دیدار رامین را نبودی
تو نام ویس از آن گیهان شنودی
چو بینم روی رامین گاه و بی گاه
مرا چه مرو باشد جای و چه ماه
گلستانم بود بی او بیابان
بیابانم بود با او گلستان
مرا گر دل نه با او آرمیدی
تو تا اکنون مرا زنده ندیدی
ترا از بهر رامین می پرستم
که دل در مهر آن بی مهر بستم
منم چون باغبان اندر پی گل
پرستم خار گل را بر پی گل
شهنشه چون شنید این سخت پاسخ
پدید آمدش رنگ خشم بر رخ
به سرخی چشم او چون ارغوان شد
به زردی روی او چون زعفران شد
دلش در تن چو آتش گشت سوزان
تنش از کینه شد چون بید لرزان
چو از کین خواستی او را بکشتی
خرد با مهر بر کین چیره گشتی
چو تندی هوش را اندام دادی
خرد تندیش را آرام دادی
چو گشتی آتش تیزیش سر کش
زدی دست قصا آبی بر آتش
چو نیکو بود روی خواست یزدان
به زشتی شاه ازو چون بستدی جان
خبر دارد ز یزدان تیر و خنجر
نبرد هر کرا او هست یاور
نگردد هیچ بد خواهی بر او چیر
جهد از پای پیل و از دم شیر
چنان چون ویس بت پیکر همی جست
قصا دست بلا بر وی همی بست
چو گنجی بود در بندی نهاده
به هر کس بسته بر رامین گشاده
چو شاهنشه زمانی بود دژمان
به خشم اندر خرد را برد فرمان
نکردش هیچ پادافراه کردار
زبان بگشاد بر وارونه گفتار
بدو گفت ای ز سگ بوده نژادت
به بابل دیو بوده اوستادت
بریده باد بند از جان شهرو
کآشفته باد خان و مان ویرو
که جز بد کیش از آن مادر نزاید
بجز جادو از آن گوهر نیاید
نباشد مار را بچه به جز مار
نیارد شاخ بد جز تخم بد بار
بچه بودست شهرو را سی و اند
نزادست او ز یک شوهر دو فرزند
چو آذرباد و فرخ زاد و ویرو
چو بهرام یل و ساسان و گیلو
چو ایزدیار و گردان شاه و رویین
چو آب ناز و همچون ویس و شیرین
یکایک را ز ناسایست زاده
بلایه دایگانی شیر داده
ازیشان خود تو از جمشید زادی
تو نیز آن گوهرت بر باد دادی
کنون سه راه در پیشت نهادست
به هر جایی که خواهی ره گشادست
یکی گرگان دگر راه دماوند
سه دیگر راه همدان و نهاوند
برون رو تو به هر راهی که خواهی
رفیقت سحتی و رهبر تباهی
همیشه بادت از پس چاهت از پیش
همه راهت ز نان و آب درویش
کهش پر برف باد و دشت پر مار
نبات او کبست و آب او قار
به روزت شیر همراه و به شب غول
نه آبت را گذر نه رود را پول
درو باش و جهان را می خور آسان
زبان پهلوی هر کام شناسد
خواسان آن بود کز وی خور آسد
خور آسد پهلوی باشد خود آید
عراق و پارس را خور زو بر آید
خراسان را بود معنی خور آیان
کجا از وی خور آید سوی ایران
چه خوش نامست و چه خوش آب خاکست
زمین و آب و خاکش هر سه پاکست
به خاصه مرو در شهر خراسان
چنان آمد که اندر سال نیسان
روان اندر هوای او بنازد
که آب و باد او با این بسازد
تو گفتی رود مروش کوثر آمد
همان بومش بهشتی دیگر آمد
چو نیک اختر شهنشاه سرافراز
ز کوهستان به شهر مرو شد باز
به بام گوشک شد با سیمتن ویس
نشسته چون سلیمان بود و بلقیس
نگه کرد آن شکفته دشت و در دید
جهان چون روی ویس سیمبر دید
به ناز و خنده آن بت روی را گفت
جهان بنگر که چون روی تو بشکفت
نگه کن دشت مرو و مرغزارش
همیدون بوستان و رودبارش
زر اندر زر شکفته باغ در باغ
ز خوبی و خوشی وی را که وراغ
نگویی تا کدامین خوشتر ای ماه
به چشم نرگسینت مرو یا ماه
به چشم من زمین مرو خوشتر
که گویم آسمانستی پر اختر
زمین مرو پنداری بهشتست
خدایش ز افرین خود سرشتست
چنان کز ماه خوشتر مرو شهجان
ز ویرو نیز من بیشم به هر سان
مرا چون ماه بسیارست کضور
چو ویرو نیز بسیارست چاکر
نگر تا ویس چون آزرم بر داشت
کجا در مهر چون شیران جگرداشت
مرو را گفت شاها مرو آباد
اگر نیکست ور بد مر ترا باد
من اینجا دل نهادستم به ناکام
که هستم گوروار افتاده در دام
اگر دیدار رامین را نبودی
تو نام ویس از آن گیهان شنودی
چو بینم روی رامین گاه و بی گاه
مرا چه مرو باشد جای و چه ماه
گلستانم بود بی او بیابان
بیابانم بود با او گلستان
مرا گر دل نه با او آرمیدی
تو تا اکنون مرا زنده ندیدی
ترا از بهر رامین می پرستم
که دل در مهر آن بی مهر بستم
منم چون باغبان اندر پی گل
پرستم خار گل را بر پی گل
شهنشه چون شنید این سخت پاسخ
پدید آمدش رنگ خشم بر رخ
به سرخی چشم او چون ارغوان شد
به زردی روی او چون زعفران شد
دلش در تن چو آتش گشت سوزان
تنش از کینه شد چون بید لرزان
چو از کین خواستی او را بکشتی
خرد با مهر بر کین چیره گشتی
چو تندی هوش را اندام دادی
خرد تندیش را آرام دادی
چو گشتی آتش تیزیش سر کش
زدی دست قصا آبی بر آتش
چو نیکو بود روی خواست یزدان
به زشتی شاه ازو چون بستدی جان
خبر دارد ز یزدان تیر و خنجر
نبرد هر کرا او هست یاور
نگردد هیچ بد خواهی بر او چیر
جهد از پای پیل و از دم شیر
چنان چون ویس بت پیکر همی جست
قصا دست بلا بر وی همی بست
چو گنجی بود در بندی نهاده
به هر کس بسته بر رامین گشاده
چو شاهنشه زمانی بود دژمان
به خشم اندر خرد را برد فرمان
نکردش هیچ پادافراه کردار
زبان بگشاد بر وارونه گفتار
بدو گفت ای ز سگ بوده نژادت
به بابل دیو بوده اوستادت
بریده باد بند از جان شهرو
کآشفته باد خان و مان ویرو
که جز بد کیش از آن مادر نزاید
بجز جادو از آن گوهر نیاید
نباشد مار را بچه به جز مار
نیارد شاخ بد جز تخم بد بار
بچه بودست شهرو را سی و اند
نزادست او ز یک شوهر دو فرزند
چو آذرباد و فرخ زاد و ویرو
چو بهرام یل و ساسان و گیلو
چو ایزدیار و گردان شاه و رویین
چو آب ناز و همچون ویس و شیرین
یکایک را ز ناسایست زاده
بلایه دایگانی شیر داده
ازیشان خود تو از جمشید زادی
تو نیز آن گوهرت بر باد دادی
کنون سه راه در پیشت نهادست
به هر جایی که خواهی ره گشادست
یکی گرگان دگر راه دماوند
سه دیگر راه همدان و نهاوند
برون رو تو به هر راهی که خواهی
رفیقت سحتی و رهبر تباهی
همیشه بادت از پس چاهت از پیش
همه راهت ز نان و آب درویش
کهش پر برف باد و دشت پر مار
نبات او کبست و آب او قار
به روزت شیر همراه و به شب غول
نه آبت را گذر نه رود را پول
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
رفتن ویس از مرو شاهجان به کوهستان
چو بشنید این سخن آزاده شمشاد
شد از گفتار موبد خرم و شاد
نمازش برد و چون گلنار بشکفت
ز پیشش باز گشت و دایه را گفت
برو دایه بشارت بر به شهرو
همیدون مژده خواه از شاه ویرو
بگو آمد نیازی خواهر تو
گرامی دوستگان و دلبر تو
بر آمد مر ترا نابنده خورشید
از آن سو کت نبودت هیچ امید
امیدت را پدید آمد نشانی
از آن سوکت نبد در دل گمانی
کنون کت روز تنهایی سر آمد
دو خورشید از خراسانت بر آمد
همیدون مادرم را مژدگان خواه
که رسته شد ز چنگ اژدها ماه
بریده شد ز خار تیر خرما
بهار تازه شد ایمن ز سرما
در آمد دولت فرخنده از خواب
بر آمد گوهر رخشنده از آب
مرا چون ایزد از موبد رهانید
چآان دانم که از هر بد رهانید
پس آنگه گفت شاها جاودان زی
به کام دوستان دور از بدان زی
ترا از من درود و خرمی باد
روانت آفتاب مردمی باد
زنی کن زن سپس بر تو سزاوار
که باشد همچو ویسه صد پرستار
ز بت رویان آن جوی بر من
که از دیدنش گردد کور دشمن
چراغ گوهر و خورشید دوده
هم از پاکی هم از خوبی ستوده
چو مه در هر زبانی گشته نامی
چو جان بر هر دلی گشته گرامی
ترا بی من بزرگی باد و رادی
مرا بی تو درستی باد و شادی
چنین بادا ازین پس هر دو را روز
که باشد بخت ما بر کام پیروز
چنان در خرمی گیتی گذاریم
که هرگز یکدگر را یاد ناریم
پس آنگه بردگان را کرد آزاد
کلید گنجها مر شاه را داد
بدو گفت این به گنجوری دگر ده
که باشد در شبستانت ز من به
ترا بی من مبادا هیچ تیمار
مرا بی تو مبادا هیچ آزار
بگفت این پس نمازش برد گشت
سرای شاه ازو زیر و زبر گشت
ز هر کنجی بر مآمد زار واری
ز هر چشمی روان شد رودباری
کسان شاه و سرپوشیدگانش
به زاری سوخته کردند جانش
ز اشک چشم خونین رود کردند
سراسر ویس را پدرود کردند
بسا چشما که بر وی فشت گریان
بسا دل کز فراقش گشت بریان
همه کس دل در آن تیمار بسپرد
تو گفتی سیل هجران دل همی برد
ز هجرش هر کسی خسته جگر بود
وزیشان شاه رامین خسته تر بود
نیارامید روز و شب ز تیمار
ز درد دل دگر ره گشت بیمار
ز گریه گر چه جانش را بند سود
همی یک ساعت از گریه نیاسود
گهی بر دل گرست و گاه بر جفت
خروشان روز و شب بادل همی گفت
چه خواهی ای دل از جانم چه خواهی
که جان را از تو ناید جز تباهی
سیه کردی به داغ عشق روزم
دو تا کردی جوانه سرو نوزم
تو تلخی عشق را اکنون بدانی
که کام تو باشد زندگانی
نبد در هجر یک روزه قرارت
چگونه باشد اکنون روزگارت
بسا تلخا که تو خواهی چشیدن
بسا رنجا که تو خواهی کشیدن
کنون بپسیج تا تیمار بینی
جدایی را چو نیش مار بینی
کنون کت ناگه آمد فرقت یار
بشد خرما و آمد نوبت خار
بپیچ ای دل که ارزانی به دردی
به بار آمد ترا آن بد که کردی
بریز ای چشم خون دل ز دیدی
که از پیش تو شد یار گزیده
سرشکت را کنون باشد روایی
که بفروشی به بازار جدایی
بدین غم در خوری چندانکه یاری
بیاور خون دل چندانکه داری
نگارین روی آن دلبر تو دیدی
مرا در دام عشقش تو کشیدی
کنون هم تو ز دیده خون بپالای
به گاه فرقت از گریه میاسای
به خون مصقول کن رنگ رخانم
سیاهی را بضوی از دیدگانم
جهان را شاید ار دیگر نبینی
که همچون ویس یک دلبر نبینی
چه باید مر ترا دیدار ازین پس
که دیدار تو نپسندد جز او کس
گر از دیدار او بردارم امید
نبینم نیز هر گز ماه و خورشید
دو چشم خویش را از بن بر آرم
که با هجرانش کوری دوست دارم
چو دیدار نگارینم نباشد
سزد گر خود جهان بینم نباشد
الا ای تیره گشته بخت شورم
تو شیر خشمناکی منت گورم
به پیشم بود خرم مر غزاری
درو با من به هم شایسته یاری
کمین کردی و یارم را ببردی
مرا بی مونس و بی یار کردی
کنون جانم ببر کم جان نباید
چو من بدبخت جز بی جان نشاید
ستمگارا و زُفتا روزگارا
که نتوانست با هم دید ما را
به گیتی خود یکی کامم روا کرد
پس آن کام مرا از من جدا کرد
اگر پیشه ندارد جور و بیداد
چرا بستد همان چیزی که او داد
همی گفتی چنین دلخسته رامین
تن از ارام دور و سر ز بالین
بسی اندیشه کرد اندر جدایی
که چون یابد ز اندوهش رهایی
به دست چاره دامی کرد و بنهاد
به شاهنشاه پیغامی فرستاد
که شش ماگست تا من دردمندم
منم بسته که بیماریست بندم
کنونم زور لختی در تن آمد
نشاط تندرستی در من آمد
ندیدم اسپ و ساز خویش هنوار
همه مانده چو من شش ماه بیکار
سمند و رخش من با یوز و باسگ
سراسر خفته اند آسوده از تگ
نه یوزانم سوی غرمان دویدند
نه بازانم سوی کبگان پریدند
دلم بگرفت ازین آسوده کاری
چه آسایش بود بنیاد خواری
اگر شاهم دهد همداستانی
کنم یک چند گه نخچیرگانی
روم زینجا سوی گرگان و ساری
بپرانم درو باز شکاری
چو شش مه بگذرد روزی بیایم
ز کوهستان به سوی شه گرایم
چو شاهنشه شنید این یافه پیغام
به زشتی داد یکسر پاسخ رام
بدانست او که گفتارش دروغست
ز دستان کرده چاری بی فروغست
مرو را عشق بد نه خانه دلگیر
دلش را ویس بایستی نه نخچیر
زبان بگشاد بر دشنام و نفرین
همی گفت از جهان گم باد رامین
شدن بادش به راه و آمدن نه
که او را مرگ هست از آمدم به
بگو هر جا که خواهی رو هم اکنون
رفیقه فال شوم و بخت وارون
رهت مارین و کهسارت پلنگین
گیا و سنگش از خون تو رنگین
تو پیش ویس جان خود سفرده
همیدون ویس در چشم تو مرده
ترا این خوی بد با جان بر آید
وزین خوی بدت دوزخ نماید
ترا گفتار من امروز پندست
چو می تلخست لیکن سودمندست
اگر پند مرا در گوش گیری
ازو بسیار گونه هوش گیری
به کوهستان زنی نامی بجویی
مرو را هم بزرگی هم نکویی
کنی با او به فال نیک پیوند
بدان پیوند باشی شاد و خرسند
نگردی بیش ازین پیرامن ویس
که پس کشته شوی در دامن ویس
بر افروزم ز روی خنجر اذر
برو هم زن بسوزم هم برادر
برادر چون مرا زو ننگ باشد
همان بهتر که زیر سنگ باشد
نگر تا این سحن بازی نداری
که بازی نیست با شیر شکاری
چو ابر آید تو با بارانش مستیز
به زودی از گذار سیل برخیز
چو بشنید این سخن آزاده رامین
بسی بر زشت کیشان کرد نفرین
به ماه و مهر تابان خورد سوگند
به جان شاه و جان خویش و پیوند
که هرگز نگذرم بر کضور ماه
نه بیرون ایم از پند شهنشاه
نه روی ویس را هر گز ببینم
نه با کسها و خویشانش نشینم
پس آنگه گفت شاها تو ندانی
که من با تو دگر دارم نهانی
تو از یک روی بر ما پادشایی
ز دیگر روی مارا چون خدایی
گر از فرمانت لختی سر بتانم
سراندر پیش خود افگند یابم
چنان ترسم ز تو کز پاک یزدان
یکی دارم شمارا گاه فرمان
همی داد این پیام شکر آلود
و لیکن در دلش چیزی دگر بود
شتابش بود تا کی راه گیرد
به راه اندر شکار ماه گیرد
شد از گفتار موبد خرم و شاد
نمازش برد و چون گلنار بشکفت
ز پیشش باز گشت و دایه را گفت
برو دایه بشارت بر به شهرو
همیدون مژده خواه از شاه ویرو
بگو آمد نیازی خواهر تو
گرامی دوستگان و دلبر تو
بر آمد مر ترا نابنده خورشید
از آن سو کت نبودت هیچ امید
امیدت را پدید آمد نشانی
از آن سوکت نبد در دل گمانی
کنون کت روز تنهایی سر آمد
دو خورشید از خراسانت بر آمد
همیدون مادرم را مژدگان خواه
که رسته شد ز چنگ اژدها ماه
بریده شد ز خار تیر خرما
بهار تازه شد ایمن ز سرما
در آمد دولت فرخنده از خواب
بر آمد گوهر رخشنده از آب
مرا چون ایزد از موبد رهانید
چآان دانم که از هر بد رهانید
پس آنگه گفت شاها جاودان زی
به کام دوستان دور از بدان زی
ترا از من درود و خرمی باد
روانت آفتاب مردمی باد
زنی کن زن سپس بر تو سزاوار
که باشد همچو ویسه صد پرستار
ز بت رویان آن جوی بر من
که از دیدنش گردد کور دشمن
چراغ گوهر و خورشید دوده
هم از پاکی هم از خوبی ستوده
چو مه در هر زبانی گشته نامی
چو جان بر هر دلی گشته گرامی
ترا بی من بزرگی باد و رادی
مرا بی تو درستی باد و شادی
چنین بادا ازین پس هر دو را روز
که باشد بخت ما بر کام پیروز
چنان در خرمی گیتی گذاریم
که هرگز یکدگر را یاد ناریم
پس آنگه بردگان را کرد آزاد
کلید گنجها مر شاه را داد
بدو گفت این به گنجوری دگر ده
که باشد در شبستانت ز من به
ترا بی من مبادا هیچ تیمار
مرا بی تو مبادا هیچ آزار
بگفت این پس نمازش برد گشت
سرای شاه ازو زیر و زبر گشت
ز هر کنجی بر مآمد زار واری
ز هر چشمی روان شد رودباری
کسان شاه و سرپوشیدگانش
به زاری سوخته کردند جانش
ز اشک چشم خونین رود کردند
سراسر ویس را پدرود کردند
بسا چشما که بر وی فشت گریان
بسا دل کز فراقش گشت بریان
همه کس دل در آن تیمار بسپرد
تو گفتی سیل هجران دل همی برد
ز هجرش هر کسی خسته جگر بود
وزیشان شاه رامین خسته تر بود
نیارامید روز و شب ز تیمار
ز درد دل دگر ره گشت بیمار
ز گریه گر چه جانش را بند سود
همی یک ساعت از گریه نیاسود
گهی بر دل گرست و گاه بر جفت
خروشان روز و شب بادل همی گفت
چه خواهی ای دل از جانم چه خواهی
که جان را از تو ناید جز تباهی
سیه کردی به داغ عشق روزم
دو تا کردی جوانه سرو نوزم
تو تلخی عشق را اکنون بدانی
که کام تو باشد زندگانی
نبد در هجر یک روزه قرارت
چگونه باشد اکنون روزگارت
بسا تلخا که تو خواهی چشیدن
بسا رنجا که تو خواهی کشیدن
کنون بپسیج تا تیمار بینی
جدایی را چو نیش مار بینی
کنون کت ناگه آمد فرقت یار
بشد خرما و آمد نوبت خار
بپیچ ای دل که ارزانی به دردی
به بار آمد ترا آن بد که کردی
بریز ای چشم خون دل ز دیدی
که از پیش تو شد یار گزیده
سرشکت را کنون باشد روایی
که بفروشی به بازار جدایی
بدین غم در خوری چندانکه یاری
بیاور خون دل چندانکه داری
نگارین روی آن دلبر تو دیدی
مرا در دام عشقش تو کشیدی
کنون هم تو ز دیده خون بپالای
به گاه فرقت از گریه میاسای
به خون مصقول کن رنگ رخانم
سیاهی را بضوی از دیدگانم
جهان را شاید ار دیگر نبینی
که همچون ویس یک دلبر نبینی
چه باید مر ترا دیدار ازین پس
که دیدار تو نپسندد جز او کس
گر از دیدار او بردارم امید
نبینم نیز هر گز ماه و خورشید
دو چشم خویش را از بن بر آرم
که با هجرانش کوری دوست دارم
چو دیدار نگارینم نباشد
سزد گر خود جهان بینم نباشد
الا ای تیره گشته بخت شورم
تو شیر خشمناکی منت گورم
به پیشم بود خرم مر غزاری
درو با من به هم شایسته یاری
کمین کردی و یارم را ببردی
مرا بی مونس و بی یار کردی
کنون جانم ببر کم جان نباید
چو من بدبخت جز بی جان نشاید
ستمگارا و زُفتا روزگارا
که نتوانست با هم دید ما را
به گیتی خود یکی کامم روا کرد
پس آن کام مرا از من جدا کرد
اگر پیشه ندارد جور و بیداد
چرا بستد همان چیزی که او داد
همی گفتی چنین دلخسته رامین
تن از ارام دور و سر ز بالین
بسی اندیشه کرد اندر جدایی
که چون یابد ز اندوهش رهایی
به دست چاره دامی کرد و بنهاد
به شاهنشاه پیغامی فرستاد
که شش ماگست تا من دردمندم
منم بسته که بیماریست بندم
کنونم زور لختی در تن آمد
نشاط تندرستی در من آمد
ندیدم اسپ و ساز خویش هنوار
همه مانده چو من شش ماه بیکار
سمند و رخش من با یوز و باسگ
سراسر خفته اند آسوده از تگ
نه یوزانم سوی غرمان دویدند
نه بازانم سوی کبگان پریدند
دلم بگرفت ازین آسوده کاری
چه آسایش بود بنیاد خواری
اگر شاهم دهد همداستانی
کنم یک چند گه نخچیرگانی
روم زینجا سوی گرگان و ساری
بپرانم درو باز شکاری
چو شش مه بگذرد روزی بیایم
ز کوهستان به سوی شه گرایم
چو شاهنشه شنید این یافه پیغام
به زشتی داد یکسر پاسخ رام
بدانست او که گفتارش دروغست
ز دستان کرده چاری بی فروغست
مرو را عشق بد نه خانه دلگیر
دلش را ویس بایستی نه نخچیر
زبان بگشاد بر دشنام و نفرین
همی گفت از جهان گم باد رامین
شدن بادش به راه و آمدن نه
که او را مرگ هست از آمدم به
بگو هر جا که خواهی رو هم اکنون
رفیقه فال شوم و بخت وارون
رهت مارین و کهسارت پلنگین
گیا و سنگش از خون تو رنگین
تو پیش ویس جان خود سفرده
همیدون ویس در چشم تو مرده
ترا این خوی بد با جان بر آید
وزین خوی بدت دوزخ نماید
ترا گفتار من امروز پندست
چو می تلخست لیکن سودمندست
اگر پند مرا در گوش گیری
ازو بسیار گونه هوش گیری
به کوهستان زنی نامی بجویی
مرو را هم بزرگی هم نکویی
کنی با او به فال نیک پیوند
بدان پیوند باشی شاد و خرسند
نگردی بیش ازین پیرامن ویس
که پس کشته شوی در دامن ویس
بر افروزم ز روی خنجر اذر
برو هم زن بسوزم هم برادر
برادر چون مرا زو ننگ باشد
همان بهتر که زیر سنگ باشد
نگر تا این سحن بازی نداری
که بازی نیست با شیر شکاری
چو ابر آید تو با بارانش مستیز
به زودی از گذار سیل برخیز
چو بشنید این سخن آزاده رامین
بسی بر زشت کیشان کرد نفرین
به ماه و مهر تابان خورد سوگند
به جان شاه و جان خویش و پیوند
که هرگز نگذرم بر کضور ماه
نه بیرون ایم از پند شهنشاه
نه روی ویس را هر گز ببینم
نه با کسها و خویشانش نشینم
پس آنگه گفت شاها تو ندانی
که من با تو دگر دارم نهانی
تو از یک روی بر ما پادشایی
ز دیگر روی مارا چون خدایی
گر از فرمانت لختی سر بتانم
سراندر پیش خود افگند یابم
چنان ترسم ز تو کز پاک یزدان
یکی دارم شمارا گاه فرمان
همی داد این پیام شکر آلود
و لیکن در دلش چیزی دگر بود
شتابش بود تا کی راه گیرد
به راه اندر شکار ماه گیرد
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
رفتن رامین به همدان به جهت ویس
چو بیرون آمد از دروازه خرم
شد از تیمار هجرش نیمه ای کم
چو بادی از کهستان بر دمیدی
بهشتی بوی خوش زی او رسیدی
خوشا راها که باشد راه ایشان
که دارند در سفر هنجار جانان
اگر چه صعب راهی پیش دارند
مران را گلشن و طارم شمارند
هر آن کش راه باشد بی کران تر
به روی دوست باشد شاذمان تر
اگر چه راه ناپدرام باشد
بپدر امد چو خوش فرجام باشد
چنان چون راه مهر افزای رامین
چو کاری تلخ کش انجام شیرین
و زو ناکام ویس ماه پیکر
بپژمنده چو برگ از ماه آذر
زمین ماه بر وی چاه گشته
گل رویش به رنگ کاه گشته
سراسر زیور از تن بر گشاده
همه پیریه ها یک سو نهاده
ز خورد و خواب وازشادی بریده
هوای دل برو پرده دریده
همه کار جهان در دل شکسته
دل از کام و لبان از خنده بسته
به چشمش روی مادر مار گشته
همیدون مهر ویرو خوار گشته
به روزش مهر بودی مونس روز
چو روی رام تابان و دل افروز
شب تاریک بودی غمگسارش
ز مشکین موی رامین یادگارش
نشسته روز و شب بالای ایوان
بمانده چشم در راه خراسان
همی گفتی چه بودی گر یکی روز
ازین راه آمدی باد دل افروز
سحر گاهان نسیمی خوش دمیدی
پگاه بام رامین در رسیدی
ز پشت رخش رسته چون سهی سرو
مرو را روی بر من پشت بر مرو
گرازان خش چون طاووس صدرنگ
به پشتش بر نشسته نقش ارتنگ
درین اندیشه مانده ویس هنوار
سپرده تن به رنج و دل به تیمار
یکی روزی نشسته بر لب بام
پگه آنگه که خور بیرون نهد گام
دو خورشید از خراسان روی بننود
که از گیتی دو گونه زنگ بزدود
یکی بزدود زنگ شب ز گیهان
یکی بزدود زنگ غم ز جانان
چنان آمد به نزد ویس بانو
که آید دردمندی پیش دارو
بپیچیدند بر هم مُرد و شمشاد
ز شادی هر دوان را گریه افتاد
ببوسیدند هر دو ارغون را
پس آنگه بسدّین نوشین لبان را
ز شادی هر دو چون گل بر شکفتند
گرفته دست هم در خانه رفتند
به رامین گفت ویس ماه پیکر
رسیدت دل به کام و کان به گوهر
ترا باد این سرای خسروانی
درو بنشین به ناز و شادمانی
گهی در خانه زلف و جام می گیر
گهی در دشت مرغان گیر و نخچیر
به نخچیر آمدستی از خراسان
به پیش آمد ترا نخچیر آسان
ترا من هم گوزنم هم تذروم
چو هم شمشادم و هم زاد سروم
گهی بنشین به پای سرو و شمشاد
نه نخچیر چو من می کن دلت شاد
من و تو روز در شادی گذاریم
ز ردا هیچ گونه یاد ناریم
چو روز خوش بود خرم نشینیم
که خود جز خرمی کاری نبینیم
به روز پاک جام نوش گیریم
به شب معضوق در آغوش گیریم
زمانی دل زشادی بر نتابیم
همه کامی بجوییم و بیابیم
هوای دل به پیروزی برانیم
که هم پیروز بخت و هم جوانیم
پس آنگه هر دو کام دل براندند
به شادی هفت مه با هم بماندند
زمستان بود و سرمای کهستان
دو عاشق مست و خرم در شبستان
میان نعمت و فرمان روایی
نشاط عاشقی و پادشایی
نگر تا کام دل چون خوش براندند
ز شادی ذره ای باقی نماندند
شد از تیمار هجرش نیمه ای کم
چو بادی از کهستان بر دمیدی
بهشتی بوی خوش زی او رسیدی
خوشا راها که باشد راه ایشان
که دارند در سفر هنجار جانان
اگر چه صعب راهی پیش دارند
مران را گلشن و طارم شمارند
هر آن کش راه باشد بی کران تر
به روی دوست باشد شاذمان تر
اگر چه راه ناپدرام باشد
بپدر امد چو خوش فرجام باشد
چنان چون راه مهر افزای رامین
چو کاری تلخ کش انجام شیرین
و زو ناکام ویس ماه پیکر
بپژمنده چو برگ از ماه آذر
زمین ماه بر وی چاه گشته
گل رویش به رنگ کاه گشته
سراسر زیور از تن بر گشاده
همه پیریه ها یک سو نهاده
ز خورد و خواب وازشادی بریده
هوای دل برو پرده دریده
همه کار جهان در دل شکسته
دل از کام و لبان از خنده بسته
به چشمش روی مادر مار گشته
همیدون مهر ویرو خوار گشته
به روزش مهر بودی مونس روز
چو روی رام تابان و دل افروز
شب تاریک بودی غمگسارش
ز مشکین موی رامین یادگارش
نشسته روز و شب بالای ایوان
بمانده چشم در راه خراسان
همی گفتی چه بودی گر یکی روز
ازین راه آمدی باد دل افروز
سحر گاهان نسیمی خوش دمیدی
پگاه بام رامین در رسیدی
ز پشت رخش رسته چون سهی سرو
مرو را روی بر من پشت بر مرو
گرازان خش چون طاووس صدرنگ
به پشتش بر نشسته نقش ارتنگ
درین اندیشه مانده ویس هنوار
سپرده تن به رنج و دل به تیمار
یکی روزی نشسته بر لب بام
پگه آنگه که خور بیرون نهد گام
دو خورشید از خراسان روی بننود
که از گیتی دو گونه زنگ بزدود
یکی بزدود زنگ شب ز گیهان
یکی بزدود زنگ غم ز جانان
چنان آمد به نزد ویس بانو
که آید دردمندی پیش دارو
بپیچیدند بر هم مُرد و شمشاد
ز شادی هر دوان را گریه افتاد
ببوسیدند هر دو ارغون را
پس آنگه بسدّین نوشین لبان را
ز شادی هر دو چون گل بر شکفتند
گرفته دست هم در خانه رفتند
به رامین گفت ویس ماه پیکر
رسیدت دل به کام و کان به گوهر
ترا باد این سرای خسروانی
درو بنشین به ناز و شادمانی
گهی در خانه زلف و جام می گیر
گهی در دشت مرغان گیر و نخچیر
به نخچیر آمدستی از خراسان
به پیش آمد ترا نخچیر آسان
ترا من هم گوزنم هم تذروم
چو هم شمشادم و هم زاد سروم
گهی بنشین به پای سرو و شمشاد
نه نخچیر چو من می کن دلت شاد
من و تو روز در شادی گذاریم
ز ردا هیچ گونه یاد ناریم
چو روز خوش بود خرم نشینیم
که خود جز خرمی کاری نبینیم
به روز پاک جام نوش گیریم
به شب معضوق در آغوش گیریم
زمانی دل زشادی بر نتابیم
همه کامی بجوییم و بیابیم
هوای دل به پیروزی برانیم
که هم پیروز بخت و هم جوانیم
پس آنگه هر دو کام دل براندند
به شادی هفت مه با هم بماندند
زمستان بود و سرمای کهستان
دو عاشق مست و خرم در شبستان
میان نعمت و فرمان روایی
نشاط عاشقی و پادشایی
نگر تا کام دل چون خوش براندند
ز شادی ذره ای باقی نماندند
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
آگاه شدن موبد از رفتن رامین نزد ویس
چو آگه گشت شاهنشاه موبد
که پیدا کرد رامین گوهر بد
دگر باره بشد با ویس بنشست
گسسته مهر دیگر ره بپیوست
دل رام آنگهی بشکیبد از ویس
که از کردار بد بشکیبد ابلیس
اگر خر گوش روزی شیر گردد
دل رامین ز ویسه سیر گردد
و گر گنجشک روزی باز گردد
دل رامین ازین خو باز گردد
همان گه شاه شد تا پیش مادر
به دلتنگی گله کرد از برادر
مرو را گفت نیکه باشد این کار
نگه کن تا پسندد هیچ هشیار
که رامین با زنم جوید تباهی
کند بدنام بر من گاه شاهی
یکی زن چون بود با دو برادر
چه باشد در جهان زین ننگ بدتر
دلم یکباره بُر گشت از مدارا
ازیرا کردم این راز آشکارا
من این ننگ از تو بسیاری نهفتم
چو بیچاره شدم با تو بگفتم
بدان تا تو بدانی حال رامین
نخوانی مر مرا بیهوده نفرین
که من زان ساک کشم او را به زاری
که گردد چشم تو ابر بهاری
مرا تو دوزخی هم تو بهشتی
تو نپسندی به من این نام زشتی
سپید آنگه شود از ننگ رویم
که رویم را به خون وی بضویم
جوابش داد مادر گفت هرگز
دو دست خود نبرد هیچ گربز
مکش او را که او هستت برادر
ترا چون او برادر نیست دیگر
نه در رزمت بود انبار و یاور
نه در بزمت بود خورشیدانور
چو بی رامین شود بی کس بمانی
نه خوش باشدت بی او زندگانی
چو بنشینی نباشد همنشینت
همان انباز و پشت راستینت
ترا ایزد ندادست ایچ فرزند
که روزی بر جهان باشد خداوند
بمان تا کاو بود پشت و پناهت
به دست او بماند جایگاهت
نباشد عمر مردم جاودانی
برو روزی سر آید زندگانی
چو فرمان خدا آید به جانت
به دست دشمن افتد خان و مانت
همان بهتر که او بر جای باشد
مگر چون تو جهان آرای باشد
مگر شاهی درین گوهر بماند
نژاد ما درین کضور بماند
برادر را مکش زن را گسی کن
کلید مهر در دست کسی کن
بتان و خوبرویان بی شمارند
که زلف از مشک و بر ازسیم دارند
یکی را بت گزین و دل برو نه
کلید گنجها در دست او ده
مگر کت زان صدف دری بیاید
که شاهی را و شادی را بشاید
چه داری از نژاد ویسه امید
جز آن کاو آمدست از تخم جمشید
نژادش گرچه شگوارست و نیکوست
ابا این نیکوی صد گونه آهوست
مکن شاها خود را کار فرمای
روانت را بدین کینه میالای
هزاران جفت همچون ویس یابی
چرا دل زان بلایه برنتابی
من این را آگهی دیگر شنیدم
چنان دانم که من بدتر شنیدم
شنیدستم که آن بدمهر بدخو
دگر باره شد اندر بند ویرو
به خوردن روز و شب با او نشستست
ز می گه هوشیار و گاه مستست
همیشه ویس از بختش همی خواست
کنون چون دید درد دلش بر خاست
تو از رامین بیچاره چه خواهد
کت از ویرو همی آید تباهی
آگر رامین به همدانست ازانست
که او بر ویسه چون تو مهربانست
و لیکن زین سخن آنجا بماندست
که ویسه مهر او از دل براندستص
همین آهوست ویس بد نشان را
بدو هر روز دیگر دوستان را
چنان زیبایی و خوبی چه باید
که مهرش بر کسی ماهی نپاید
به گل ماند که چه خوب رنگست
نپاید دیر و مهرش ی در نگست
چو بشنید این سخن موبد ز مادر
دلش خوش گشت لختی بر برادر
چنان بر ویس و بر ویرو بیازرد
که گشت از خشم دل رنگ رخش زرد
همان گه نزد ویرو کرد نامه
ز تندی کرد چون شمشیر خامه
بدو گفت این که فرمودت نگویی
که بر من بیشی و بیداد جویی ؟
پناهت کیست یا پشتت کدامست
که رایت بس بلند و خویش کامست
نگویی تا که دادت این دلیری
که روباهی و طبع شیر گیری
تو با شیران چرا شیری نمایی
که با گور دمنده بر نیایی
تو از من بانوم را چون ستانی
بدین بیچارگی و ناتوانی
اگر چه هست ویسه خواهر تو
زن من چون نشیند در بر تو
چرا داری مرو را تو به خانه
بدین کار از تو ننیوشم بهانه
کجا دیدی یکی زن جفت دو شوی
دو پیل کینه ور بسته به یک موی
مگر تا من ندیدم جایگاهت
فزون شد زانکه بد پشت و پناهت
همی تا تو دلیر و شیر مردی
ندیدم در جهان نامی که کردی
نه روزی پادشاهی را ببستی
نه روزی بد سگالی را شکستی
نه باجی بر یکی کضور نهادی
نه شهری را به پیروزی گشادی
هنرهای ترا هر گز ندیدم
نه نیز از دوست وز دشمن شنیدم
نژاد خویشتن دانی که چونست
به هنگام بلندی سر نگونست
تو از گوهر همی مانی به استر
که چون پرسند فخر آرد به مادر
ترا تیر افگند بپنم به هر کار
به نخچیر و به بازی نه به پیکار
به میدان اسپ تازی نیک تازی
همیدون گوی تنها نیک بازی
همی تا در شبستان و سرایی
هنرهای یلان نیکو نمایی
چو در میدان شوی با هم نبردان
گریزی چون زنان از پیش مردان
همی شیری کنی در کضور ماه
ازو رفته زبون داردت روباه
همانا زخم من کردی فراموش
که از جانت خود برد از تنت هوش
همیدون زخمهای نامداران
ستوده مرغزی چابک سواران
به کینه همچو شیر مرغزاری
به کوشش همچو رعد نوبهاری
هنوز از مرزهای کضور ماه
همی آید همانا آوخ و آه
مرا آن تیغ و آن باز و به جایست
که از روی زمین دشمن زدایست
چو این نامه بخوانی گوش من دار
که شمشیرم خون تست ناهار
شنیدم هر چه تو گفتی ازین پیش
ننودی مردمان را مردی خویش
همی گفتی که شاه آمد ز ناگاه
چو شیر تند جسته از کمینگاه
ازیرا برد ویسم را ز گوراب
که من بودم به سان مست در خواب
اگر من بودمی در کضور ماه
نبردی ویس را هر گز شهنشاه
کنون باری نه مستی هوشیاری
به جای خویش فرخ شهریاری
ز کار خود ترا آگاه کردم
به پیگار تو دل یکتاه کردم
به هر راه برون کن دیدبانی
به هر مرزی همیدون مرزبانی
به گرد آور سپاه بوم ایران
از آذربایگان و ری و گیلان
همی کن ساز لشکر تا من آیم
که من خود زود بندت بر گشایم
برافشان تو به باد کینه گنجت
که همچون باد بهاشد یافته رنجت
به جنگی نه چنان آیم من این بار
که تو یابی به جان از جنگ زنهار
کنم از کشتگان کضورت هامون
به هامون بر برانم دجلهء خون
بیارم ویس را بی کفش و چادر
پیاده چون سگان در پیش لشکر
چنان رسوا کنم وی را کزین پس
نجوید دشمنی با مهتران کس
چو شاه این نامه زی ویرو فرستاد
همان گه مهتران را آگهی داد
ز راه ماه وز پیگار ویرو
همه کردند ساز خویش نیکو
سحرگاهان بر آمد نالهء نای
روان شد همچو دریا لشکر از جای
تو گفتی رود جیحون از خراسان
همی آمد دمان سوی کهستان
هر آن جایی که لشکر گه زدی شاه
نیارستی گذشتن بر سرش ماه
زمین از بار لشکر بود بستوه
که می رفتند همچون آهنین کوه
تو گفتی سد یأجوجست لشکر
هم ایشان باز چون مأجوج بی مر
همی شد پیگ در پیش شهنشاه
شهنشاه از قفای پیگ در راه
چو پیگ آمد به نزد شاه ویرو
بشد وی را ز دست و فای نیرو
جهان بر چشم ویرو تیره گون شد
ز خشم شاه چشمش نمچو خون شد
همه گفت ای عجب چندین سخن چیست
مرو را این همه پرخاش با کیست
نشانده خواهرم را در شبستان
برون کرده به دی ماه زمستان
هم او زد پس هنو برداشت فریاد
بدان تا باشد از دو گونه بیداد
گزیده خواهرم اکنون زن اوست
تو گویی بدسگال و دشمن اوست
به صد خواری ز پیش خود براندش
به یک نامه دگر باره نخواندش
گناه او کرد و بر ما کینه ور گشت
چنین باشد کسی کز داد بر گشت
نه سنگینست شاهنشه نه رویین
چه بایستش بگفتن لاف چندین
سپاه آورد یک بار و مرا دید
چنان کم دید دانم کم پسندید
ز پیش من به بدروزی چنان شد
که از خواری به گیتی داستان شد
نه پنهان بود چنگ ما دو سالار
که دیگر گون توان کردن به گفتار
از آن پس کاو ز دست ما بیفتاد
چرا پینود بر ما این همه باد
عجبتر زین ندیدم داستانی
دو تن ترسد ز بشکسته کمانی
چه ترساند مرا کاو بود ترسان
ندارد هیچ بخرد جنگم آسان
که پیدا کرد رامین گوهر بد
دگر باره بشد با ویس بنشست
گسسته مهر دیگر ره بپیوست
دل رام آنگهی بشکیبد از ویس
که از کردار بد بشکیبد ابلیس
اگر خر گوش روزی شیر گردد
دل رامین ز ویسه سیر گردد
و گر گنجشک روزی باز گردد
دل رامین ازین خو باز گردد
همان گه شاه شد تا پیش مادر
به دلتنگی گله کرد از برادر
مرو را گفت نیکه باشد این کار
نگه کن تا پسندد هیچ هشیار
که رامین با زنم جوید تباهی
کند بدنام بر من گاه شاهی
یکی زن چون بود با دو برادر
چه باشد در جهان زین ننگ بدتر
دلم یکباره بُر گشت از مدارا
ازیرا کردم این راز آشکارا
من این ننگ از تو بسیاری نهفتم
چو بیچاره شدم با تو بگفتم
بدان تا تو بدانی حال رامین
نخوانی مر مرا بیهوده نفرین
که من زان ساک کشم او را به زاری
که گردد چشم تو ابر بهاری
مرا تو دوزخی هم تو بهشتی
تو نپسندی به من این نام زشتی
سپید آنگه شود از ننگ رویم
که رویم را به خون وی بضویم
جوابش داد مادر گفت هرگز
دو دست خود نبرد هیچ گربز
مکش او را که او هستت برادر
ترا چون او برادر نیست دیگر
نه در رزمت بود انبار و یاور
نه در بزمت بود خورشیدانور
چو بی رامین شود بی کس بمانی
نه خوش باشدت بی او زندگانی
چو بنشینی نباشد همنشینت
همان انباز و پشت راستینت
ترا ایزد ندادست ایچ فرزند
که روزی بر جهان باشد خداوند
بمان تا کاو بود پشت و پناهت
به دست او بماند جایگاهت
نباشد عمر مردم جاودانی
برو روزی سر آید زندگانی
چو فرمان خدا آید به جانت
به دست دشمن افتد خان و مانت
همان بهتر که او بر جای باشد
مگر چون تو جهان آرای باشد
مگر شاهی درین گوهر بماند
نژاد ما درین کضور بماند
برادر را مکش زن را گسی کن
کلید مهر در دست کسی کن
بتان و خوبرویان بی شمارند
که زلف از مشک و بر ازسیم دارند
یکی را بت گزین و دل برو نه
کلید گنجها در دست او ده
مگر کت زان صدف دری بیاید
که شاهی را و شادی را بشاید
چه داری از نژاد ویسه امید
جز آن کاو آمدست از تخم جمشید
نژادش گرچه شگوارست و نیکوست
ابا این نیکوی صد گونه آهوست
مکن شاها خود را کار فرمای
روانت را بدین کینه میالای
هزاران جفت همچون ویس یابی
چرا دل زان بلایه برنتابی
من این را آگهی دیگر شنیدم
چنان دانم که من بدتر شنیدم
شنیدستم که آن بدمهر بدخو
دگر باره شد اندر بند ویرو
به خوردن روز و شب با او نشستست
ز می گه هوشیار و گاه مستست
همیشه ویس از بختش همی خواست
کنون چون دید درد دلش بر خاست
تو از رامین بیچاره چه خواهد
کت از ویرو همی آید تباهی
آگر رامین به همدانست ازانست
که او بر ویسه چون تو مهربانست
و لیکن زین سخن آنجا بماندست
که ویسه مهر او از دل براندستص
همین آهوست ویس بد نشان را
بدو هر روز دیگر دوستان را
چنان زیبایی و خوبی چه باید
که مهرش بر کسی ماهی نپاید
به گل ماند که چه خوب رنگست
نپاید دیر و مهرش ی در نگست
چو بشنید این سخن موبد ز مادر
دلش خوش گشت لختی بر برادر
چنان بر ویس و بر ویرو بیازرد
که گشت از خشم دل رنگ رخش زرد
همان گه نزد ویرو کرد نامه
ز تندی کرد چون شمشیر خامه
بدو گفت این که فرمودت نگویی
که بر من بیشی و بیداد جویی ؟
پناهت کیست یا پشتت کدامست
که رایت بس بلند و خویش کامست
نگویی تا که دادت این دلیری
که روباهی و طبع شیر گیری
تو با شیران چرا شیری نمایی
که با گور دمنده بر نیایی
تو از من بانوم را چون ستانی
بدین بیچارگی و ناتوانی
اگر چه هست ویسه خواهر تو
زن من چون نشیند در بر تو
چرا داری مرو را تو به خانه
بدین کار از تو ننیوشم بهانه
کجا دیدی یکی زن جفت دو شوی
دو پیل کینه ور بسته به یک موی
مگر تا من ندیدم جایگاهت
فزون شد زانکه بد پشت و پناهت
همی تا تو دلیر و شیر مردی
ندیدم در جهان نامی که کردی
نه روزی پادشاهی را ببستی
نه روزی بد سگالی را شکستی
نه باجی بر یکی کضور نهادی
نه شهری را به پیروزی گشادی
هنرهای ترا هر گز ندیدم
نه نیز از دوست وز دشمن شنیدم
نژاد خویشتن دانی که چونست
به هنگام بلندی سر نگونست
تو از گوهر همی مانی به استر
که چون پرسند فخر آرد به مادر
ترا تیر افگند بپنم به هر کار
به نخچیر و به بازی نه به پیکار
به میدان اسپ تازی نیک تازی
همیدون گوی تنها نیک بازی
همی تا در شبستان و سرایی
هنرهای یلان نیکو نمایی
چو در میدان شوی با هم نبردان
گریزی چون زنان از پیش مردان
همی شیری کنی در کضور ماه
ازو رفته زبون داردت روباه
همانا زخم من کردی فراموش
که از جانت خود برد از تنت هوش
همیدون زخمهای نامداران
ستوده مرغزی چابک سواران
به کینه همچو شیر مرغزاری
به کوشش همچو رعد نوبهاری
هنوز از مرزهای کضور ماه
همی آید همانا آوخ و آه
مرا آن تیغ و آن باز و به جایست
که از روی زمین دشمن زدایست
چو این نامه بخوانی گوش من دار
که شمشیرم خون تست ناهار
شنیدم هر چه تو گفتی ازین پیش
ننودی مردمان را مردی خویش
همی گفتی که شاه آمد ز ناگاه
چو شیر تند جسته از کمینگاه
ازیرا برد ویسم را ز گوراب
که من بودم به سان مست در خواب
اگر من بودمی در کضور ماه
نبردی ویس را هر گز شهنشاه
کنون باری نه مستی هوشیاری
به جای خویش فرخ شهریاری
ز کار خود ترا آگاه کردم
به پیگار تو دل یکتاه کردم
به هر راه برون کن دیدبانی
به هر مرزی همیدون مرزبانی
به گرد آور سپاه بوم ایران
از آذربایگان و ری و گیلان
همی کن ساز لشکر تا من آیم
که من خود زود بندت بر گشایم
برافشان تو به باد کینه گنجت
که همچون باد بهاشد یافته رنجت
به جنگی نه چنان آیم من این بار
که تو یابی به جان از جنگ زنهار
کنم از کشتگان کضورت هامون
به هامون بر برانم دجلهء خون
بیارم ویس را بی کفش و چادر
پیاده چون سگان در پیش لشکر
چنان رسوا کنم وی را کزین پس
نجوید دشمنی با مهتران کس
چو شاه این نامه زی ویرو فرستاد
همان گه مهتران را آگهی داد
ز راه ماه وز پیگار ویرو
همه کردند ساز خویش نیکو
سحرگاهان بر آمد نالهء نای
روان شد همچو دریا لشکر از جای
تو گفتی رود جیحون از خراسان
همی آمد دمان سوی کهستان
هر آن جایی که لشکر گه زدی شاه
نیارستی گذشتن بر سرش ماه
زمین از بار لشکر بود بستوه
که می رفتند همچون آهنین کوه
تو گفتی سد یأجوجست لشکر
هم ایشان باز چون مأجوج بی مر
همی شد پیگ در پیش شهنشاه
شهنشاه از قفای پیگ در راه
چو پیگ آمد به نزد شاه ویرو
بشد وی را ز دست و فای نیرو
جهان بر چشم ویرو تیره گون شد
ز خشم شاه چشمش نمچو خون شد
همه گفت ای عجب چندین سخن چیست
مرو را این همه پرخاش با کیست
نشانده خواهرم را در شبستان
برون کرده به دی ماه زمستان
هم او زد پس هنو برداشت فریاد
بدان تا باشد از دو گونه بیداد
گزیده خواهرم اکنون زن اوست
تو گویی بدسگال و دشمن اوست
به صد خواری ز پیش خود براندش
به یک نامه دگر باره نخواندش
گناه او کرد و بر ما کینه ور گشت
چنین باشد کسی کز داد بر گشت
نه سنگینست شاهنشه نه رویین
چه بایستش بگفتن لاف چندین
سپاه آورد یک بار و مرا دید
چنان کم دید دانم کم پسندید
ز پیش من به بدروزی چنان شد
که از خواری به گیتی داستان شد
نه پنهان بود چنگ ما دو سالار
که دیگر گون توان کردن به گفتار
از آن پس کاو ز دست ما بیفتاد
چرا پینود بر ما این همه باد
عجبتر زین ندیدم داستانی
دو تن ترسد ز بشکسته کمانی
چه ترساند مرا کاو بود ترسان
ندارد هیچ بخرد جنگم آسان
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
پاسخ فرستادن ویرو پیش موبد
پس آنگه پاسخی کردش بآیین
به پاین تلخ و از آغاز شیرین
مرو را گفت شاها نیکنما
بزرگا کینه جویاخویس کامی
چه پیش آمد ترا از خویش کامی
بجز اندهگنی و زشت نامی
تو شاه و شهریار و پادشایی
به کام خویشتن فرمان روایی
چنان باید که تو آهسته باشی
همه کاری نکو دانسته باشی
تو از ما مهتری باید که گفتار
نگویی جز بآیین و سزاوار
خردمندان سخن بر داد گویند
همیشه نام نیک از داد جویند
خرد از هر کسی بیش داری
چرا دل را ز کینهء ریش داری
میان ما همی کینه نباید
که کین با دوستی در خور نیاید
اگر تو یافته گویی ما نگویم
و گر تو کینه جویی ما نجویم
تو بفرستاده ای را ز خانه
چه بندی بر کسی دیگر بهانه؟
نه نامه باید ایدر نه پیمبر
زن اینک هر کجا خواهی همی بر
اگر فرمان دهی فرمانپرستم
مرو را در زمان زی تو فرستم
به جان من که تا ایدر رسیدم
مگر او را سه بار افزون ندیدم
و گر بینم چه ننگ آید ز دیدن
مرا از خواهرم نتوان بریدن
چو باشد بانوی تو خواهر من
چه باشد گر نشیند هم بر من
نگر تا بر من این تهمت نبندی
که هر گز ناید از من ناپسندی
اگر عقلت مرا نیکو بسنجد
بداند کاین سخن در من نکنجد
ز ویسه پاسخ این آمد که دادم
تو خود دانی که من بر راه دادم
سخن اکنون ز نام خویش گوییم
که هر یک در هنرها نام جوییم
سخن آن گوچه با دشمن چه با دوست
که هر کو بشنود گوید که نیکوست
بدین نامه که کردی سوی کهتر
تو خود تنها شدستی پیش داور
زدستی لافهای گونه گونه
بسی گفته سخنهای ننونه
به جنگ دینور تو فخر کردی
مرا بوده درو آیین مردی
مرا گفتی همان تیغم به جایست
که از روی زمین دشمن زدایست
اگر تیغ تو از پولاد کردند
نه شمشیر من شمشاد کردند
اگر تیغ تو برّد خود و خفتان
ببرّد تیغ من خارا و سندان
مرا گفتی مگر کردی فراموش
که زخمم چون ببرد از جان توهوش
مگر زخم مرا در خواب دیدی
که در بیداریش نایاب دیدی
سخنها کان مرا بایست گفتی
به نام خویش و نام تو نهفتن
درین نامه تو گفتستی سراسر
نهادستی کله بر جای افسر
دو چشم شوخ به باشد ز دو گنج
بگوید هر چه خواهد شوخ بیرنج
گر این نامه به لشکر بر بخوانی
شوم پیدابسی ننگ نهانی
دگر طعنه زدی بر گوهر من
که بهتر بد ز بابم مادر من
گهر مردان ز نام خویش گیرند
چو مردی و خرد را پیش گیرند
به گه رزم گوهر چون پژوهند
ز گرز و خنجر و ژوپین شکوهند
اگر پیش آییم بر دشت پیگار
تو خود بینی که با تو چون کنم کار
به آب تیغ گوهر را بضویم
کنم مردی به کردار و نگویم
چه گوهر چه سخن دانگی نیرزند
در آن میدن که گردان کینه ورزند
به یک سو نه سخن مردی بیاور
که ما را مردی است امروز یاور
به جا آریم هر یک نام و کوشش
که تا خود چون کند دادار بخشش
چو پیگ از نزد ویرو شد بر شاه
مرو را یافت با لشکرش در راه
هوا چون بیشه دید از رمح و نیزه
چو شرمه غشته در ره سنگریزه
چو شاه آن پاسخ دلگیر بر خواند
از آن پاسخ به کار خویش در ماند
کجا او را گمان آمد که ویرو
کند با وی ز بهر ویس نیرو
چو در نامه سخانها دید چونان
شد از آزاد و از تندی پشیمان
همان گه نزد ویرو کس فرستاد
که ما را کردی از اندیشه آزاد
ترا زی من به زشتی یاد کردند
بدانستم که بر بیدار کردند
کنون از پشت رخش کین بجستم
به خنگ مهربانی بر نشستم
منم مهمان تو یک ماه در ماه
چنان چون دوستداران نکو خواه
بکن اکنون تو ساز میزبانی
در آن ایوان و باغ خسروانی
که من یک ماه زی تو میهمانم
ترا یک سال از آن پس میزبانم
نگر تا در آزارم نداری
هم اکنون ویسه را پیش من آری
که ویسم خواهر آمد یو برادر
همان شهرو جهان افروز مادر
چو آمد پاسخ موبد به ویرو
درود و هدیهء بی مر به شهرو
دگر ره دیو کینه روی بنهفت
گل شادی به باغ مهر بشکفت
دو چشمم رامش از خواب اندر آمد
به جوی آشتی آب اندر آمد
دگر ره ویس بانو را ببردند
چو خورشید به شاهنشه سپردند
دل هر کس بدیشان شادمان بود
تو گفتی خود عروسی آن زمان بود
یکی مه شادی و نخچیر کردند
گهی چوگان زدند گه باده خوردند
پس از یک مه ره خانه گرفتند
ز بوم ماه سوی مرو رفتند
به پاین تلخ و از آغاز شیرین
مرو را گفت شاها نیکنما
بزرگا کینه جویاخویس کامی
چه پیش آمد ترا از خویش کامی
بجز اندهگنی و زشت نامی
تو شاه و شهریار و پادشایی
به کام خویشتن فرمان روایی
چنان باید که تو آهسته باشی
همه کاری نکو دانسته باشی
تو از ما مهتری باید که گفتار
نگویی جز بآیین و سزاوار
خردمندان سخن بر داد گویند
همیشه نام نیک از داد جویند
خرد از هر کسی بیش داری
چرا دل را ز کینهء ریش داری
میان ما همی کینه نباید
که کین با دوستی در خور نیاید
اگر تو یافته گویی ما نگویم
و گر تو کینه جویی ما نجویم
تو بفرستاده ای را ز خانه
چه بندی بر کسی دیگر بهانه؟
نه نامه باید ایدر نه پیمبر
زن اینک هر کجا خواهی همی بر
اگر فرمان دهی فرمانپرستم
مرو را در زمان زی تو فرستم
به جان من که تا ایدر رسیدم
مگر او را سه بار افزون ندیدم
و گر بینم چه ننگ آید ز دیدن
مرا از خواهرم نتوان بریدن
چو باشد بانوی تو خواهر من
چه باشد گر نشیند هم بر من
نگر تا بر من این تهمت نبندی
که هر گز ناید از من ناپسندی
اگر عقلت مرا نیکو بسنجد
بداند کاین سخن در من نکنجد
ز ویسه پاسخ این آمد که دادم
تو خود دانی که من بر راه دادم
سخن اکنون ز نام خویش گوییم
که هر یک در هنرها نام جوییم
سخن آن گوچه با دشمن چه با دوست
که هر کو بشنود گوید که نیکوست
بدین نامه که کردی سوی کهتر
تو خود تنها شدستی پیش داور
زدستی لافهای گونه گونه
بسی گفته سخنهای ننونه
به جنگ دینور تو فخر کردی
مرا بوده درو آیین مردی
مرا گفتی همان تیغم به جایست
که از روی زمین دشمن زدایست
اگر تیغ تو از پولاد کردند
نه شمشیر من شمشاد کردند
اگر تیغ تو برّد خود و خفتان
ببرّد تیغ من خارا و سندان
مرا گفتی مگر کردی فراموش
که زخمم چون ببرد از جان توهوش
مگر زخم مرا در خواب دیدی
که در بیداریش نایاب دیدی
سخنها کان مرا بایست گفتی
به نام خویش و نام تو نهفتن
درین نامه تو گفتستی سراسر
نهادستی کله بر جای افسر
دو چشم شوخ به باشد ز دو گنج
بگوید هر چه خواهد شوخ بیرنج
گر این نامه به لشکر بر بخوانی
شوم پیدابسی ننگ نهانی
دگر طعنه زدی بر گوهر من
که بهتر بد ز بابم مادر من
گهر مردان ز نام خویش گیرند
چو مردی و خرد را پیش گیرند
به گه رزم گوهر چون پژوهند
ز گرز و خنجر و ژوپین شکوهند
اگر پیش آییم بر دشت پیگار
تو خود بینی که با تو چون کنم کار
به آب تیغ گوهر را بضویم
کنم مردی به کردار و نگویم
چه گوهر چه سخن دانگی نیرزند
در آن میدن که گردان کینه ورزند
به یک سو نه سخن مردی بیاور
که ما را مردی است امروز یاور
به جا آریم هر یک نام و کوشش
که تا خود چون کند دادار بخشش
چو پیگ از نزد ویرو شد بر شاه
مرو را یافت با لشکرش در راه
هوا چون بیشه دید از رمح و نیزه
چو شرمه غشته در ره سنگریزه
چو شاه آن پاسخ دلگیر بر خواند
از آن پاسخ به کار خویش در ماند
کجا او را گمان آمد که ویرو
کند با وی ز بهر ویس نیرو
چو در نامه سخانها دید چونان
شد از آزاد و از تندی پشیمان
همان گه نزد ویرو کس فرستاد
که ما را کردی از اندیشه آزاد
ترا زی من به زشتی یاد کردند
بدانستم که بر بیدار کردند
کنون از پشت رخش کین بجستم
به خنگ مهربانی بر نشستم
منم مهمان تو یک ماه در ماه
چنان چون دوستداران نکو خواه
بکن اکنون تو ساز میزبانی
در آن ایوان و باغ خسروانی
که من یک ماه زی تو میهمانم
ترا یک سال از آن پس میزبانم
نگر تا در آزارم نداری
هم اکنون ویسه را پیش من آری
که ویسم خواهر آمد یو برادر
همان شهرو جهان افروز مادر
چو آمد پاسخ موبد به ویرو
درود و هدیهء بی مر به شهرو
دگر ره دیو کینه روی بنهفت
گل شادی به باغ مهر بشکفت
دو چشمم رامش از خواب اندر آمد
به جوی آشتی آب اندر آمد
دگر ره ویس بانو را ببردند
چو خورشید به شاهنشه سپردند
دل هر کس بدیشان شادمان بود
تو گفتی خود عروسی آن زمان بود
یکی مه شادی و نخچیر کردند
گهی چوگان زدند گه باده خوردند
پس از یک مه ره خانه گرفتند
ز بوم ماه سوی مرو رفتند
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
سرزنش کردن موبد ویس را
چو در مرو گزین شد شاه شاهان
دلش خرم به روی ماه ماهان
ز روی ویس بودی آفتابش
ز موی ویس بودی مشک نابش
نشسته شاد روزی با دلارام
سخن گفت از هوای ویس با رام
که بنشستی به بوم ماه چندین
ز بهر آنکه جفتت بود رامین
اگر رامین نبودی غمگسارت
نبودی نیم روز آنجا قرارت
جوابش داد خورشید سمن بر
مبر چندین گمان بد به من بر
گهی گویی که با تو بود ویرو
کنی دیدار ویرو بر من آهو
گهی گویی که با تو بود رامین
چرا بر من زنی بیغاره چندین
مدان دوزخ بدان گرمی که گویند
نه اهریمن بدان زشتی که جویند
اگر چه دزد را دزدی بود کار
دروغش نیز هم گویند بسیار
تو خود دانی که ویرو چون جوانست
به دشت و کوه بر نخچیر گانست
نداند کار جز نخچیر کردن
نشستن با بزرگان باده خوردن
به عادت نیز رامین همچنین است
مرو را دوستدار راستین است
به هم بودند هر دو چون برادر
نشسته روز و شب با رود و ساغر
جوان را هم جوان باشد دلارام
کجا باشد جوانی خوشترین کام
جوانی ایزد از مینو سرشتست
مرو را بوی چون بوی بهشتست
چو رامین آمد اندر کضور ماه
به رامش جفت ویرو بود شش ماه
به ایوان و به میدان و به نخچیر
به اندوه و به شادی و به تدبیر
اگر ویروست او را بد برادر
و گر شهروست او را بود مادر
نه هر کاو دوستی ورزید جایی
به زیر دوستی بودش خطایی
نه هر کاو جایگاهی مهربانی
کند، دارد به دل در بد گمانی
نه هر دل چون دلت ناپاک باشد
نه هر مردی چو تو بی باک باشد
شهنشه گفت نیکست ار چنینست
دل رامین سزای آفرینست
بدین پیمان توانی حورد سوگند
که رامین را نبودش با تو پیوند
اگر سوگند بتوانی بدین خورد
نباشد در جهان چون تو جوانمرد
جوابش داد ویس و گفت سوگند
خورم شاید بدین نابوده پیوند
چرا ترسم ز ناکرده گناهی
به سوگندان نمایم خوب راهی
نپیچد جرم ناکرده روانی
نگندد سیر ناخورده دهانی
به پیمان و به سوگندم مترساد
که دارد بی گنه سوگند آسان
چو در زیرش نباشد ناصوابی
چه سوگندی خوری چه سرد آبی
شهنشه گفت ازین بهتر چه باشد
به پا کی خود جزین در خورچه باشد
بخور سوگند وز تهمت برستی
روان را از ملامتا بشستی
کنون من آتشی روشن فروزم
برو بسیار مشک و عود سوزد
تو آنجا پیش دینداران عالم
بدان آتش بخور سوگند محکم
هر آن گاهی که تو سوگند خوردی
روان را از گنه پاکیزه کردی
مرا با تو نباشد نیز گفتار
نه پرخاش و نه پیگار و آزاد
ازین پس تو مرا جان و جهانی
برابر دارمت با زندگانی
چو پیدا گردد از تو پرسایی
ترا بخشم سراسر پادشایی
چه باشد خرشید زان پادشایی
که بپسندد مرو را پارسایی
مرو را گفت ویسه همچنین کن
مرا و حویشتن را پاک دید کن
همی تا به من بربد گمانی
از آن در مر ترا باشد زیانی
گناه بوده بر مردم نهفتن
باسی نیکوتر از نابوده گفتن
شهنشه خواند یکسر موبدان را
ز لشکر سروران و کهبدان را
به آتشگاه چیزی بی کران داد
که نتوان کرد آن را سربسر یاد
ز دینار و ز گوهرهای شهوار
زمین و آسیا و باغ بسیار
گزیده مادیانان تگاور
همیدون گوسفند و گاو بی مر
ز آتشگاه لختی آتش آورد
به میدان آتشی چون کوه بر کرد
بسی از صندل و عودش خورش داد
به کافور و به مشکش پرورش داد
ز میدان آتش سوزان بر آمد
که با گردون گردان همبر آمد
چو زرّین گنبدی بر چرم یازان
شده لرزان و زرّش پاک ریزان
به سان دلبری در لعل و ملحم
گرازان و خورشان مست و خرّم
چو روز وصلت او را روشنایی
هنو سوزنده چون روز جدایی
ز چهره نور در گیتی فگنده
ز نورش باز تاریکی رمنده
نبود آگاه در گیتی زن و مرد
که شاهنشاه آن آتش چرا کرد
چو از میدان برآمد آتش شاه
همی سود از بلندی سرش با ماه
ز بام گوشک موبد ویس و رامین
بدیدند آتشی یازان به پروین
بزرگان خراسان ایستاده
سراسر روی زی آتش نهاده
ز چندان مهتران یک تن نه آگاه
بدان آتش چه خواهد سوختن شاه
همان گه ویس در رامین نگاه کرد
مرو را گفت بنگر حال این مرد
که آتش چون بلند افروخت مارا
بدین آتش بخواهد سوخت مارا
بیا تا هر دو بگریزیم از ایدر
بسوزانیم او را هم به آذر
مرا بفریفت موبد دی به سوگند
به شیرینی سخنها گفت چون قند
مرو را نیز دام خود نهادم
نه آن بودم که در دام او فتادم
بدو گفتم خورم صد باره سوگند
که رامین را نبد با ویس پیوند
چو زین با وی سخن گفتم فراوان
دلش بفریفتم ناگه به دستان
کنون در پاش شهری و سپاهی
ز من خواهد ننودن بی گناهی
مرا گوید به آتش بر گذر کن
جهان را از تن پاکت خبر کن
بدان تا کهتر و مهتر بدانند
کجا در ویس و رامین بدگمانند
بیا تا پیش ازین کاومان بخواند
ورا این راستی در دل بماند
پس آنگه دایه را گفتا چه گویی
وزین آتش مرا چاره چه جویی
تو دانی کاین نه هنگام ستیزاست
که این هنگام هنگام گریزست
تو چاره دانی و نیرنگ بازی
نگر در کار ما چاره چه سازی
کجا در جای چونین چاره بهتر
که در جای دگر مردی و لشکر
جوابش داد رنگ آمیز دایه
نیفتادست کار خوار مایه
من این را چاره چون دانم نهاد
سر این بند چون دانم گشادن
مگر مارا دهد دادار یاری
برافروزد چراغ بختیاری
کنون افتاد کار، ایدر مپایید
کجو من میروم با من بیایید
پس آنگه رفت بر بام شبستان
نگر زانجا چگونه ساخت دستان
فراوان زر و گوهر بر گرفتند
پس آنگه هر سه در گرمابه رفتند
رهی از گلخن اندر بوستان بود
چنان راهی که از هر کس نهان بود
بدان ره هر سه اندر باغ رفتند
ز موبد با دلی پرداغ رفتند
سبک بر رفت رامین روی دیوار
فرو هشت از سر دیوار دستار
به جاره بر کشید آن هر دوان را
به دیگر سو فرو هشت این و آن را
پس آنگه خود فرود آمد ز دیوار
به چادر هر سه بربستند رخسار
چو دیوان چهره از مردم نهفتند
به آیین زنان هر سه برفتند
همی دانست رامین بوستانی
بدو در کار دیده باغبانی
همان گه پیش مرد باغبان شد
بیارامید چون در بوستان شد
فرستادش به حانه باغبان را
بخواند از خانه پنهان قهرمان را
بفرمودش که رو اسپان بیاور
گزیده هر چه آن باشد تگاور
همیدون خوردنی چیزی که داری
سلاحم با همه ساز شکاری
بیاوردند آن چیزی که او خواست
نماز شام رفتن را بیاراست
ز مرو اندر بیابان رفت چون باد
ندیده روی او را آدمی زاد
بیابانی که آرام بلا بود
ز ناخوشی چو کام اژدها بود
ز روی ویس و رامین گشته فرخار
ز بوی هر دوان چون طبل عطار
کویر و شوره و ریگ رونده
سنوم جانکش و شیر دمنده
دو عاشق را شده چون باغ خرم
از آن شادی کجا بودند باهم
ز گرما و کویر آنگه نبودند
تو گفتی شب در ره نبودند
به چین اندر به سنگی برنبشتست
که دوزخ عاشقان را چون بهشتست
چو باشد مرد عاشق در بر دوست
همه زشتی به چشمش سخت نیکوست
کویر و کوه او را بوستانست
فراز برف گمچون گلستانست
کجا عاشق به مرد مست ماند
که در مستی غم و شادی نداند
به ده روز آن بیابان را بریدند
ز مرو شاهجان زی ری رسیدند
به روی در رامین را یکی دوست
به گاه مردمی با او ز یک پوست
جوانمرد هنرمند و بی آهو
مرو را دستگاهی سخت نیکو
به بهروزی بداده بخت کامش
که خود بهروز شیرو بود نامش
ز خوشی چون بهشتی خان و مانش
همیشه شاد از وی دوستانش
شبی تاریک بود و با مهر
ز بیننده نهفته اختران چهر
جهان چون چاه سیصد باز گشته
هوا با تیرگی انباز گشته
همی شد رام تا درگاه بهروز
به کام خویش فرخ بخت و پیروز
چو رامین را بدید آن مهر پرور
نبودش دیده را دیدار باور
همی گفت ای عجب هنگام چونین
که باید نیک مهمانی چو رامین
مرو را گفت رامین ای برادر
بپوش این راز ما در زیر چادر
مگو کس را که رامین آمد از راه
مکن کس را ز مهمانانت آگاه
جوابش داد بهروز جوانمرد
ترا بختم به مهمان من آورد
خداوندی و من پیش تو چاکر
نه چا کر بل ز چا کر نیز کمتر
ترا فرمان برم تا زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم
اگر فرمان دهی تا من هم اکنون
شوم با چاکران از خانه بیرون
سرای و سرایم مر ترا باد
یکی خشنودی جانت مرا باد
پس آنگه ویس با رامین و بهروز
به کام خویش بنشستند هر روز
گشاده دل به کام و در ببسته
به می گرد از رخان خویش شسته
به روز اندر نشط و شادمانی
به شب در خرّمی و کامرانی
گهی می بر کف و گه دوست در بر
شده می نوش بر رخسار دلبر
چراغ نیکوان ویس گل اندر
به شادی و به رامش با دلارام
به شب چون زهره شبگیران بر آمد
به بنگ مطرب از خواب اندر آمد
هنوز از باده بودی مست و در خواب
نهادندیش بر کف بادهء ناب
نشسته پیش او رامین دلبر
گهی طنبور و گاهی چنگ در بر
همی گفتی سرود مهربازان
به دستان و نوای دلنوازان
همی گفتی که دو نیک یاریم
به یاری یکدگر را جان سپاریم
به هنگام وفا گنج وفاییم
به چشم دشمنان تیز جفاییم
چو ما را خرّمی و شاد خواریست
بد اندیشان ما را رنج و زریست
به رنج از دوستی سیری نیابیم
ز راه مهربانی رخ نتابیم
به مهر اندر چو دو روشن چراغیم
به ناز اندر چو دو بشکفته باغیم
ز مهر خویش جز شادی نبینیم
که از پیروزی ارزانی بدینیم
خوشا ویسا نشسته پیش رامین
چنان کبگ دری در پیش شاهین
خوشا ویسا نشسته جام بر دست
هم از باده هم از خوبی شده مست
خوشا ویسا به کام دل نشسته
امید اندر دل موبد شکسته
خوشا ویسا به خنده لب گشاده
لب آنگه بر لب رامین نهاده
خوشا ویسا به مستی پیش رامین
ز عشقش کیش همچون کیش رامین
زهی رامین نکو تدبیر کردی
که چون ویسه یکی نخچیر کردی
زهی رامین به کام دل همی ناز
که داری کام دل را نیک انباز
زهی رامین که در باغ بهشتی
همیشه با گل اردبهشتی
زهی رامین که جفت آفتابی
به فروش هر چه تو خواهی بیابی
هزاران آفرین بر کضور ماه
که چون ویس آمدست یکی ماه
هزاران آفرین بر جان شهرو
که دختش ویسه بود و پور بیرو
هزاران آفرین بر جان قارن
که از پشت آمدش این ماه روشن
هزاران آفرین بر خندهء ویس
که کردست این جهان را بندهء ویس
بسیار ای ویس جام خسروانی
درو می چون رخانت ارغوانی
چو از دست تو گیرم جام مستی
مرا مستی نیارد هیچ سستی
ندارم مست چون گشتم به کامت
ز رویت یا ز مهرت یا ز جامت
گر از دست تو جام هوش گیرم
چنان دانم که جام نوش گیرم
نشط من ز تو آرام یابد
غمان من ز تو انجام یابد
دلم درج است و در وی گوهری تو
کنارم برج و در وی اختری تو
ابی گوهر مبادا هر گز این درج
ابی اختر مبادا هر گز این برج
همیشه باد باغ رویت آباد
دو دست من به باغت باغبان باد
بسا روزا که نام ما بخوانند
خردمندان شکفت از ما بمانند
چنان خوبی و چونین مهربانی
سزد گر نام دارد جاودانی
دلا بسیار درد و ریش دیدی
کنون از دوست کام خویش دیدی
دلی چون خویشن دیدی پر از مهر
و یا این گل رخی تابان از مهر
تو روز و شب بدین چهره همی ناز
نبرد بد سگالان را همی ساز
که خرما در جهان با خار باشد
نشاط عشق با تیمار باشد
کنون اژز جان کنی در کار مهرش
نباشد در خور دیدار مهرش
روان از بهر چونین یار باید
جهان از بهر چونین کار باید
تو اکنون می خور از فردا میندیش
که جز فرمان یزدان نایدت پیش
مگر کارت بود در مهر کاری
ازان بهتر که تو امید داری
هران گاهی که رامین باده خوردی
جنین گفتارها را یاد کردی
ازین سو ویس با کام و هوا بود
وزان سو شاه با رنج و بلا بود
گرایشان را به ناز اندر خوشی بود
شهنشه را شتاب و ناخوشی بود
که او سوگند ویسه خواست دادن
دل از بند گمانی بر گشادن
چو ویس ماه پیکر را طلب کرد
زمانه روز او را تیره شب کرد
همی جستش ز هر سو یک شبانروز
به دل آتشی مانده خردسوز
دلش خرم به روی ماه ماهان
ز روی ویس بودی آفتابش
ز موی ویس بودی مشک نابش
نشسته شاد روزی با دلارام
سخن گفت از هوای ویس با رام
که بنشستی به بوم ماه چندین
ز بهر آنکه جفتت بود رامین
اگر رامین نبودی غمگسارت
نبودی نیم روز آنجا قرارت
جوابش داد خورشید سمن بر
مبر چندین گمان بد به من بر
گهی گویی که با تو بود ویرو
کنی دیدار ویرو بر من آهو
گهی گویی که با تو بود رامین
چرا بر من زنی بیغاره چندین
مدان دوزخ بدان گرمی که گویند
نه اهریمن بدان زشتی که جویند
اگر چه دزد را دزدی بود کار
دروغش نیز هم گویند بسیار
تو خود دانی که ویرو چون جوانست
به دشت و کوه بر نخچیر گانست
نداند کار جز نخچیر کردن
نشستن با بزرگان باده خوردن
به عادت نیز رامین همچنین است
مرو را دوستدار راستین است
به هم بودند هر دو چون برادر
نشسته روز و شب با رود و ساغر
جوان را هم جوان باشد دلارام
کجا باشد جوانی خوشترین کام
جوانی ایزد از مینو سرشتست
مرو را بوی چون بوی بهشتست
چو رامین آمد اندر کضور ماه
به رامش جفت ویرو بود شش ماه
به ایوان و به میدان و به نخچیر
به اندوه و به شادی و به تدبیر
اگر ویروست او را بد برادر
و گر شهروست او را بود مادر
نه هر کاو دوستی ورزید جایی
به زیر دوستی بودش خطایی
نه هر کاو جایگاهی مهربانی
کند، دارد به دل در بد گمانی
نه هر دل چون دلت ناپاک باشد
نه هر مردی چو تو بی باک باشد
شهنشه گفت نیکست ار چنینست
دل رامین سزای آفرینست
بدین پیمان توانی حورد سوگند
که رامین را نبودش با تو پیوند
اگر سوگند بتوانی بدین خورد
نباشد در جهان چون تو جوانمرد
جوابش داد ویس و گفت سوگند
خورم شاید بدین نابوده پیوند
چرا ترسم ز ناکرده گناهی
به سوگندان نمایم خوب راهی
نپیچد جرم ناکرده روانی
نگندد سیر ناخورده دهانی
به پیمان و به سوگندم مترساد
که دارد بی گنه سوگند آسان
چو در زیرش نباشد ناصوابی
چه سوگندی خوری چه سرد آبی
شهنشه گفت ازین بهتر چه باشد
به پا کی خود جزین در خورچه باشد
بخور سوگند وز تهمت برستی
روان را از ملامتا بشستی
کنون من آتشی روشن فروزم
برو بسیار مشک و عود سوزد
تو آنجا پیش دینداران عالم
بدان آتش بخور سوگند محکم
هر آن گاهی که تو سوگند خوردی
روان را از گنه پاکیزه کردی
مرا با تو نباشد نیز گفتار
نه پرخاش و نه پیگار و آزاد
ازین پس تو مرا جان و جهانی
برابر دارمت با زندگانی
چو پیدا گردد از تو پرسایی
ترا بخشم سراسر پادشایی
چه باشد خرشید زان پادشایی
که بپسندد مرو را پارسایی
مرو را گفت ویسه همچنین کن
مرا و حویشتن را پاک دید کن
همی تا به من بربد گمانی
از آن در مر ترا باشد زیانی
گناه بوده بر مردم نهفتن
باسی نیکوتر از نابوده گفتن
شهنشه خواند یکسر موبدان را
ز لشکر سروران و کهبدان را
به آتشگاه چیزی بی کران داد
که نتوان کرد آن را سربسر یاد
ز دینار و ز گوهرهای شهوار
زمین و آسیا و باغ بسیار
گزیده مادیانان تگاور
همیدون گوسفند و گاو بی مر
ز آتشگاه لختی آتش آورد
به میدان آتشی چون کوه بر کرد
بسی از صندل و عودش خورش داد
به کافور و به مشکش پرورش داد
ز میدان آتش سوزان بر آمد
که با گردون گردان همبر آمد
چو زرّین گنبدی بر چرم یازان
شده لرزان و زرّش پاک ریزان
به سان دلبری در لعل و ملحم
گرازان و خورشان مست و خرّم
چو روز وصلت او را روشنایی
هنو سوزنده چون روز جدایی
ز چهره نور در گیتی فگنده
ز نورش باز تاریکی رمنده
نبود آگاه در گیتی زن و مرد
که شاهنشاه آن آتش چرا کرد
چو از میدان برآمد آتش شاه
همی سود از بلندی سرش با ماه
ز بام گوشک موبد ویس و رامین
بدیدند آتشی یازان به پروین
بزرگان خراسان ایستاده
سراسر روی زی آتش نهاده
ز چندان مهتران یک تن نه آگاه
بدان آتش چه خواهد سوختن شاه
همان گه ویس در رامین نگاه کرد
مرو را گفت بنگر حال این مرد
که آتش چون بلند افروخت مارا
بدین آتش بخواهد سوخت مارا
بیا تا هر دو بگریزیم از ایدر
بسوزانیم او را هم به آذر
مرا بفریفت موبد دی به سوگند
به شیرینی سخنها گفت چون قند
مرو را نیز دام خود نهادم
نه آن بودم که در دام او فتادم
بدو گفتم خورم صد باره سوگند
که رامین را نبد با ویس پیوند
چو زین با وی سخن گفتم فراوان
دلش بفریفتم ناگه به دستان
کنون در پاش شهری و سپاهی
ز من خواهد ننودن بی گناهی
مرا گوید به آتش بر گذر کن
جهان را از تن پاکت خبر کن
بدان تا کهتر و مهتر بدانند
کجا در ویس و رامین بدگمانند
بیا تا پیش ازین کاومان بخواند
ورا این راستی در دل بماند
پس آنگه دایه را گفتا چه گویی
وزین آتش مرا چاره چه جویی
تو دانی کاین نه هنگام ستیزاست
که این هنگام هنگام گریزست
تو چاره دانی و نیرنگ بازی
نگر در کار ما چاره چه سازی
کجا در جای چونین چاره بهتر
که در جای دگر مردی و لشکر
جوابش داد رنگ آمیز دایه
نیفتادست کار خوار مایه
من این را چاره چون دانم نهاد
سر این بند چون دانم گشادن
مگر مارا دهد دادار یاری
برافروزد چراغ بختیاری
کنون افتاد کار، ایدر مپایید
کجو من میروم با من بیایید
پس آنگه رفت بر بام شبستان
نگر زانجا چگونه ساخت دستان
فراوان زر و گوهر بر گرفتند
پس آنگه هر سه در گرمابه رفتند
رهی از گلخن اندر بوستان بود
چنان راهی که از هر کس نهان بود
بدان ره هر سه اندر باغ رفتند
ز موبد با دلی پرداغ رفتند
سبک بر رفت رامین روی دیوار
فرو هشت از سر دیوار دستار
به جاره بر کشید آن هر دوان را
به دیگر سو فرو هشت این و آن را
پس آنگه خود فرود آمد ز دیوار
به چادر هر سه بربستند رخسار
چو دیوان چهره از مردم نهفتند
به آیین زنان هر سه برفتند
همی دانست رامین بوستانی
بدو در کار دیده باغبانی
همان گه پیش مرد باغبان شد
بیارامید چون در بوستان شد
فرستادش به حانه باغبان را
بخواند از خانه پنهان قهرمان را
بفرمودش که رو اسپان بیاور
گزیده هر چه آن باشد تگاور
همیدون خوردنی چیزی که داری
سلاحم با همه ساز شکاری
بیاوردند آن چیزی که او خواست
نماز شام رفتن را بیاراست
ز مرو اندر بیابان رفت چون باد
ندیده روی او را آدمی زاد
بیابانی که آرام بلا بود
ز ناخوشی چو کام اژدها بود
ز روی ویس و رامین گشته فرخار
ز بوی هر دوان چون طبل عطار
کویر و شوره و ریگ رونده
سنوم جانکش و شیر دمنده
دو عاشق را شده چون باغ خرم
از آن شادی کجا بودند باهم
ز گرما و کویر آنگه نبودند
تو گفتی شب در ره نبودند
به چین اندر به سنگی برنبشتست
که دوزخ عاشقان را چون بهشتست
چو باشد مرد عاشق در بر دوست
همه زشتی به چشمش سخت نیکوست
کویر و کوه او را بوستانست
فراز برف گمچون گلستانست
کجا عاشق به مرد مست ماند
که در مستی غم و شادی نداند
به ده روز آن بیابان را بریدند
ز مرو شاهجان زی ری رسیدند
به روی در رامین را یکی دوست
به گاه مردمی با او ز یک پوست
جوانمرد هنرمند و بی آهو
مرو را دستگاهی سخت نیکو
به بهروزی بداده بخت کامش
که خود بهروز شیرو بود نامش
ز خوشی چون بهشتی خان و مانش
همیشه شاد از وی دوستانش
شبی تاریک بود و با مهر
ز بیننده نهفته اختران چهر
جهان چون چاه سیصد باز گشته
هوا با تیرگی انباز گشته
همی شد رام تا درگاه بهروز
به کام خویش فرخ بخت و پیروز
چو رامین را بدید آن مهر پرور
نبودش دیده را دیدار باور
همی گفت ای عجب هنگام چونین
که باید نیک مهمانی چو رامین
مرو را گفت رامین ای برادر
بپوش این راز ما در زیر چادر
مگو کس را که رامین آمد از راه
مکن کس را ز مهمانانت آگاه
جوابش داد بهروز جوانمرد
ترا بختم به مهمان من آورد
خداوندی و من پیش تو چاکر
نه چا کر بل ز چا کر نیز کمتر
ترا فرمان برم تا زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم
اگر فرمان دهی تا من هم اکنون
شوم با چاکران از خانه بیرون
سرای و سرایم مر ترا باد
یکی خشنودی جانت مرا باد
پس آنگه ویس با رامین و بهروز
به کام خویش بنشستند هر روز
گشاده دل به کام و در ببسته
به می گرد از رخان خویش شسته
به روز اندر نشط و شادمانی
به شب در خرّمی و کامرانی
گهی می بر کف و گه دوست در بر
شده می نوش بر رخسار دلبر
چراغ نیکوان ویس گل اندر
به شادی و به رامش با دلارام
به شب چون زهره شبگیران بر آمد
به بنگ مطرب از خواب اندر آمد
هنوز از باده بودی مست و در خواب
نهادندیش بر کف بادهء ناب
نشسته پیش او رامین دلبر
گهی طنبور و گاهی چنگ در بر
همی گفتی سرود مهربازان
به دستان و نوای دلنوازان
همی گفتی که دو نیک یاریم
به یاری یکدگر را جان سپاریم
به هنگام وفا گنج وفاییم
به چشم دشمنان تیز جفاییم
چو ما را خرّمی و شاد خواریست
بد اندیشان ما را رنج و زریست
به رنج از دوستی سیری نیابیم
ز راه مهربانی رخ نتابیم
به مهر اندر چو دو روشن چراغیم
به ناز اندر چو دو بشکفته باغیم
ز مهر خویش جز شادی نبینیم
که از پیروزی ارزانی بدینیم
خوشا ویسا نشسته پیش رامین
چنان کبگ دری در پیش شاهین
خوشا ویسا نشسته جام بر دست
هم از باده هم از خوبی شده مست
خوشا ویسا به کام دل نشسته
امید اندر دل موبد شکسته
خوشا ویسا به خنده لب گشاده
لب آنگه بر لب رامین نهاده
خوشا ویسا به مستی پیش رامین
ز عشقش کیش همچون کیش رامین
زهی رامین نکو تدبیر کردی
که چون ویسه یکی نخچیر کردی
زهی رامین به کام دل همی ناز
که داری کام دل را نیک انباز
زهی رامین که در باغ بهشتی
همیشه با گل اردبهشتی
زهی رامین که جفت آفتابی
به فروش هر چه تو خواهی بیابی
هزاران آفرین بر کضور ماه
که چون ویس آمدست یکی ماه
هزاران آفرین بر جان شهرو
که دختش ویسه بود و پور بیرو
هزاران آفرین بر جان قارن
که از پشت آمدش این ماه روشن
هزاران آفرین بر خندهء ویس
که کردست این جهان را بندهء ویس
بسیار ای ویس جام خسروانی
درو می چون رخانت ارغوانی
چو از دست تو گیرم جام مستی
مرا مستی نیارد هیچ سستی
ندارم مست چون گشتم به کامت
ز رویت یا ز مهرت یا ز جامت
گر از دست تو جام هوش گیرم
چنان دانم که جام نوش گیرم
نشط من ز تو آرام یابد
غمان من ز تو انجام یابد
دلم درج است و در وی گوهری تو
کنارم برج و در وی اختری تو
ابی گوهر مبادا هر گز این درج
ابی اختر مبادا هر گز این برج
همیشه باد باغ رویت آباد
دو دست من به باغت باغبان باد
بسا روزا که نام ما بخوانند
خردمندان شکفت از ما بمانند
چنان خوبی و چونین مهربانی
سزد گر نام دارد جاودانی
دلا بسیار درد و ریش دیدی
کنون از دوست کام خویش دیدی
دلی چون خویشن دیدی پر از مهر
و یا این گل رخی تابان از مهر
تو روز و شب بدین چهره همی ناز
نبرد بد سگالان را همی ساز
که خرما در جهان با خار باشد
نشاط عشق با تیمار باشد
کنون اژز جان کنی در کار مهرش
نباشد در خور دیدار مهرش
روان از بهر چونین یار باید
جهان از بهر چونین کار باید
تو اکنون می خور از فردا میندیش
که جز فرمان یزدان نایدت پیش
مگر کارت بود در مهر کاری
ازان بهتر که تو امید داری
هران گاهی که رامین باده خوردی
جنین گفتارها را یاد کردی
ازین سو ویس با کام و هوا بود
وزان سو شاه با رنج و بلا بود
گرایشان را به ناز اندر خوشی بود
شهنشه را شتاب و ناخوشی بود
که او سوگند ویسه خواست دادن
دل از بند گمانی بر گشادن
چو ویس ماه پیکر را طلب کرد
زمانه روز او را تیره شب کرد
همی جستش ز هر سو یک شبانروز
به دل آتشی مانده خردسوز
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
گردیدن شاه موبد به گیتى در طلب ویس
چو از دیدار ویسه گشت نومید
به چشمش تیره شد تابنده خورشید
سپردش زرد را شاهی سراسر
که هم دستور بودش هم برادر
گزید از هر چه او را بود تیغی
تگاور باره ای چون تند میغی
به سختی چون دل کافر کمانی
پر از الماس پران تیر دانی
بشد تنها به گیتی ویس جویان
ز درد دل زبانش ویس گویان
همی روی زمین آباد و ویران
چه روم و هند چه ایران و توران
نشان ویسه هر جایی بپرسید
نه شود دید و نه از کس نیز بشنید
گهی چون رنگ بود در کوهساران
گهی چون شیر بود در مرغزاران
گهی چون دیو بود اندر بیابان
گهی چون مار بود اندر نیستان
به کوه و بیشه و هامون و دریا
همی شد پنج مه چون مرد شیدا
گهی شمشیر زد بر تنش سرما
گهی آسیب زد بر جانش گرما
گهی خوردی فطیر راهبانان
گهی انگشت و گه شیر شبانا
نخفتی ور بژفتی شاه مسکین
زمینش فرش بودی دست بالین
بدین سان پنج مه بر دشت و بر کوه
رفیقش راه بود و جفتش اندوه
شده بدبختی وی بخت رامین
همه تلخیش وی را گشته شیرین
بسا سنگا که دستش کوفت بر سر
بسا خونا که چشمش ریخت بر بر
چو بی راهی همی رفتی به راهی
و یا تنها بماندی جایگاهی
به بخت خویشتن چندان گرستی
کجا افزونتر از باران گرستی
همی گفتی دریغا روزگارم
سپاه و گنج و رخت بی شمارم
ز بهر دل سراسر برفشاندم
کنون بیشاهی و بیدل بماندم
هم از دل دورماندستم هم از دوست
به چونین روزمردن سخت نیکوست
چو بر چستنش بردارم یکی گام
جدا گردد همی از من یک اندام
مرا انده ازان بسیار گشتست
که خود جانم ز من بیزار گشتست
تو گویی باد پیشم آتشینست
زمین در زیرپایم آهنینست
ز گیتی هر چه بینم دل گشایی
همی آید به چشمم اژدهای
دلم چونست چون ابری کشیده
هوا چونست چون زهری چشیده
به پیری گر نبودی عشق شایست
مرا این عشق با این غم چه بایست
بدین غم طفت گردد پیر دلگیر
نگر چون زار گردد مردی پیر
بهشتی را گیتی بر گزیدم
که با هجران او دوزخ بدیدم
چو یاد آرم به دل جور و جفایش
بیفزاید مرا مهر و وفایش
بتر گردم چو عیبش بر شمارم
تو گویی عیب او را دوست دارم
دل من کور گشت از مهربانی
نبیند هیچ کام این جهانی
ز پیش عاشقی بودم توانا
بکار خویشتن بینا و دانا
کنون در عاشقی بس ناتوانم
چنان گشتم که گر بینم ندانم
دریغا نام من در هوشیاری
دریغا رنج من در مهر کاری
که رنجم را ببرد از ناگهان باد
همان آتش به جان من در افتاد
مرا اندر جهان اکنون چه گویند
همه کس دل ز مهر من بضویند
مرا دیوانه پندارند و بی هال
که دیوانه چو من باشد به هر حال
هم از شادی هم از شاهی بریده
چنین با گور و آهو آرمیده
چرا چون یار دلبر بود با من
شنیدم بیهده گفتار دشمن
چو با هجرش همی طاقت ندارم
چرا فرمانش را طاعت ندارم؟
اگر روزی رخانش باز بینم
بدو بخشم همه تاج و نگینم
بفرمانش بوم تا زنده باشم
خداوند او بود من بنده باشم
کنون کز مهر دارم حلقه در گوش
هر آن چیزی که او را خوش مرا نوش
چو ماهی پنج و شش گرد جهانگشت
تنش یکباره سست و ناتوان گشت
همی یرسید از آسیب زمانه
که مرگش را کند روزی بهانه
به بد روزی و تنهایی بمیرد
پس آنگه دشمنی جایش بگیرد
صواب آن دید کز ره باز گردد
هوای ویس جستن در نوردد
به امیدش گذارد زندگانی
مگر روزی بیابد زو نشانی
همان گه سوی مرو شاهجان شد
دگرباره جهان زو شادمان شد
تو گفتی کشت بینم گشته نم یافت
و یا درویش بیمایه درم یافت
به مرو شایگان مژده افتاد
که آمد شاه موبد با دل شاد
همه بازارها آذین ببستند
پری رویان بر آذین ها نشستند
برافشاندند چندان زر و گوهر
که شد درویش آن کضور توانگر
به چشمش تیره شد تابنده خورشید
سپردش زرد را شاهی سراسر
که هم دستور بودش هم برادر
گزید از هر چه او را بود تیغی
تگاور باره ای چون تند میغی
به سختی چون دل کافر کمانی
پر از الماس پران تیر دانی
بشد تنها به گیتی ویس جویان
ز درد دل زبانش ویس گویان
همی روی زمین آباد و ویران
چه روم و هند چه ایران و توران
نشان ویسه هر جایی بپرسید
نه شود دید و نه از کس نیز بشنید
گهی چون رنگ بود در کوهساران
گهی چون شیر بود در مرغزاران
گهی چون دیو بود اندر بیابان
گهی چون مار بود اندر نیستان
به کوه و بیشه و هامون و دریا
همی شد پنج مه چون مرد شیدا
گهی شمشیر زد بر تنش سرما
گهی آسیب زد بر جانش گرما
گهی خوردی فطیر راهبانان
گهی انگشت و گه شیر شبانا
نخفتی ور بژفتی شاه مسکین
زمینش فرش بودی دست بالین
بدین سان پنج مه بر دشت و بر کوه
رفیقش راه بود و جفتش اندوه
شده بدبختی وی بخت رامین
همه تلخیش وی را گشته شیرین
بسا سنگا که دستش کوفت بر سر
بسا خونا که چشمش ریخت بر بر
چو بی راهی همی رفتی به راهی
و یا تنها بماندی جایگاهی
به بخت خویشتن چندان گرستی
کجا افزونتر از باران گرستی
همی گفتی دریغا روزگارم
سپاه و گنج و رخت بی شمارم
ز بهر دل سراسر برفشاندم
کنون بیشاهی و بیدل بماندم
هم از دل دورماندستم هم از دوست
به چونین روزمردن سخت نیکوست
چو بر چستنش بردارم یکی گام
جدا گردد همی از من یک اندام
مرا انده ازان بسیار گشتست
که خود جانم ز من بیزار گشتست
تو گویی باد پیشم آتشینست
زمین در زیرپایم آهنینست
ز گیتی هر چه بینم دل گشایی
همی آید به چشمم اژدهای
دلم چونست چون ابری کشیده
هوا چونست چون زهری چشیده
به پیری گر نبودی عشق شایست
مرا این عشق با این غم چه بایست
بدین غم طفت گردد پیر دلگیر
نگر چون زار گردد مردی پیر
بهشتی را گیتی بر گزیدم
که با هجران او دوزخ بدیدم
چو یاد آرم به دل جور و جفایش
بیفزاید مرا مهر و وفایش
بتر گردم چو عیبش بر شمارم
تو گویی عیب او را دوست دارم
دل من کور گشت از مهربانی
نبیند هیچ کام این جهانی
ز پیش عاشقی بودم توانا
بکار خویشتن بینا و دانا
کنون در عاشقی بس ناتوانم
چنان گشتم که گر بینم ندانم
دریغا نام من در هوشیاری
دریغا رنج من در مهر کاری
که رنجم را ببرد از ناگهان باد
همان آتش به جان من در افتاد
مرا اندر جهان اکنون چه گویند
همه کس دل ز مهر من بضویند
مرا دیوانه پندارند و بی هال
که دیوانه چو من باشد به هر حال
هم از شادی هم از شاهی بریده
چنین با گور و آهو آرمیده
چرا چون یار دلبر بود با من
شنیدم بیهده گفتار دشمن
چو با هجرش همی طاقت ندارم
چرا فرمانش را طاعت ندارم؟
اگر روزی رخانش باز بینم
بدو بخشم همه تاج و نگینم
بفرمانش بوم تا زنده باشم
خداوند او بود من بنده باشم
کنون کز مهر دارم حلقه در گوش
هر آن چیزی که او را خوش مرا نوش
چو ماهی پنج و شش گرد جهانگشت
تنش یکباره سست و ناتوان گشت
همی یرسید از آسیب زمانه
که مرگش را کند روزی بهانه
به بد روزی و تنهایی بمیرد
پس آنگه دشمنی جایش بگیرد
صواب آن دید کز ره باز گردد
هوای ویس جستن در نوردد
به امیدش گذارد زندگانی
مگر روزی بیابد زو نشانی
همان گه سوی مرو شاهجان شد
دگرباره جهان زو شادمان شد
تو گفتی کشت بینم گشته نم یافت
و یا درویش بیمایه درم یافت
به مرو شایگان مژده افتاد
که آمد شاه موبد با دل شاد
همه بازارها آذین ببستند
پری رویان بر آذین ها نشستند
برافشاندند چندان زر و گوهر
که شد درویش آن کضور توانگر
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
نامه نوشتن رامین به مادر و آگاه شدن موبد
بدان گاهی که شاهنشاه موبد
برون رفت از نگارین کاخ و گنبد
دل از شاهی و شهر خوثش برداشت
بیابان بر گزید و کاخ بگذاشت
بدان زاری و بد روزی همی گشت
چو ماهی پنج و شش بگذشت بر گشت
ز ری رامین به مادر نامه ای کرد
ز شادی جان او را جامه ای کرد
کجا رامین و شه گر دو برادر
به هم بودند ازین پاکیزه مادر
وزیشان زرد را مادر دگر بود
شنیدستم که او هندو گهر بود
فرستاده به مرو آمد نهانی
شتابان تر ز باد مهرگانی
همی تا شاه رفته بود و رامین
همیشه اشک مادر بود خونین
گهی بر روی خون دیده راندی
گهی از درد دل فریاد خواندی
کجا چون شاه و چون رامین دو فرزند
ازو یکباره بگسستند پیوند
زنی را از دو گیتی بر گزیدند
هم از مادر هم از شاهی بریدند
چو آگه شد ز رامین شادمان شد
تنش را آن خبر همتای جان شد
به نامه گفته بود ای نیک مادر
مرا ببرید از گیتی برادر
کجا او را به جان من ستیزست
به من بر سال و مه چون تیغ تیزست
هم از ویس است آزرده هم از من
همی جوید به ما بع کام دشمن
مرا یک موی ویس ماه پیکر
گرامی تر از چون او صد برادر
مرا از ویس باری جز خوشی نیست
ازو جز بع تری و سر کشی نیست
هر آن گاهی که از وی دور مانم
بجز خوشی و کام دل نرانم
هر آن گاهی که بر در گاه باشم
ز بیمش گویی اندر چاه باشم
نه چرخست او نه ماه و آفتابست
کجا بامن هم از یک مام و بابست
به هر نامی که خواهی زو نکاهم
به میدان در چنو پنجا خواهم
همی تا رفته ام از مرو گنده
نیاسودم ز بازی و ز خنده
به مرو اندر چنان بودم شب وروز
که گفتی آهوم در پنجهء یوز
نه بس بودآن بلا خوردن به ناکام
که آتش نیز بایستش به فرجام
به آتش مان چه سوزد نه خدایست
که دوزخ دار و پادافره نمایست
کنون اینجا که هستم تندرستم
ز ویسه شادم و از باده مستم
فرستادم به تونامه نهانی
بدان تا حال و کار من بدانی
نگر تا هیچ گونه غم نداری
که تیمار جهان باشد گذاری
ننودم حال خویشم و روز و جایم
وزین پس هر چه باشد هم نمایم
همی گردم به گیهان تا بدان گاه
که گردد جایگاه شاه بی شاه
چو تخت موبد از وی باز ماند
مرا خود بخت بر تختن نشاند
نه او را جان به کوهی باز بستند
و یا در چشمهء حیوان بشستست
و گر زین بماند چند گاهی
به جان من که گرد آرم سپاهی
فرود آرم مرو را از سرتخت
نشینم با دلارامم بر تخت
نباشد دیر، باشد زود این کام
تو گفتار مرا در دل نگه دار
چو گفتارم پدید آید تو گو زه
نباشد هیچ دانایی ز تو به
درود ویس جان افزای بپذیر
بسی خوشتر ز بوی گل به شبگیر
چو مادر نامهء فرزند بر خواند
ز شادی دل بر آن نامه برافشاند
چو از ره ندر آمد نامه آن روز
شهنشه نیز باز آمد دگر روز
دل مادر برست از رنج دیدن
تو گفتی خواست از شادی پریدن
جهان را کارها چونین شگفتست
خنک آن کس کزو عبرت گرفتست
نماید چند بازی بلعجب وار
پس آنگه نه طرب ماند نه تیمار
نگر تا از بلای او ننالی
که گر نالی ز ناله بر محالی
نگر تا از هوای او ننازی
که گر نازی ز نازش بر مجازی
چو شاهنشه یکی هفته بیاسود
ز تنهایی همیشه تنگدل بود
چو دستورش ز پیش او برفتی
مرو را دیو اندیشه گرفتی
شبی مادر بدو گفت ای نیازی
چرا از رنج و انده می گدازی
چنین غمگین و در مانده چرایی
نه بر ایران و توران پادشایی؟
نه شاهان جهان باژت گزارند
دل و دیده بفرمان تو دارند
جهان از قیروان تا چین داری
به هر کامی که خواهی کامگاری
چرا هنواره چونین مستمندی
جرا این سست جانت را پسندی
به پیری هر کسی نیکی فزایند
کجا از خواب برنایی در آیند
دگر بر راه ناخوبی نپیوند
ز پیری کام برنایی نجویند
کجا پیریش باشد سخترین بند
همن موی سپیدش بهترین پند
ترا تا پیر گشتی آز بیش است
دلم زین آز تو بسیار ریش است
شهنشه گفت ای مادر چنین است
دلم گویی که هم با من به کین است
زنی را بر گزیدم از جهانی
همی از وی نیارامم زمانی
نه فر پندش دهم پندم پذیرد
نه با شادی و ناز آرام گیرد
مرا شش ماه در گیتی دوانید
چه مایه رنج زی جانم رسانید
کنون غمگین و آشفته بدان است
که او بی یار زنده در جهان است
همی تا باشد این دل در تن من
نپردازم به جنگ هیچ دشمن
اگر جانم ز ویس آگاه گشتی
دراز اندوه من کوتاه گشتی
پذیرفتم که گر رویش ببینم
به دست او دهم تاج و نگینم
ز فرمانش دگر بیرون نیایم
چنان دارم که فرمان خدایم
گناه رفته را اندر گذارم
دگر هر گز به روی او نیارم
به رامین نیز جز نیکی نخواهم
برادر باشد و پشت و پناهم
چو این گفتار ازو بشنید مادر
تو گویی در دلش افتاد آذر
ز دیده اشک خونین بر رخان ریخت
تو گفتی ناردان بر زعفران ریخت
گرفتش دست آن پر مایه فرزند
بخور گفتار برین گفتار سوگند
که خون ویس و رامینم نریزی
نه هر گز نیز با ایشان ستیزی
به جا آری سختنهایی که گفتی
چنان کاندر وفا نایدت زفتی
کجا من دارم آگاهی ازیشان
بگویم چون بیابم راست پیمان
چو مادر با شهنشه این سخن گفت
ز شادی روی او چون لاله بشکفت
به دست او پای مادر اندر افتاد
هزاران بوسه بر دستش همی داد
همی گفت ای مرا با جان برابر
مرا از دوزخ سوزان بر آور
به نیکویی بکن یک کار دیگر
روانم باز ده یک بار دیگر
که فرمان ترا بر دل نگارم
سر از فرمانت هر گز بر ندارم
بخورد آنگاه با مادرش سوگند
به دین روشن و جان خردمند
به یزدان جهان و دین پاکان
به روشن جان نیکان و نیکان
به آب پاک و خاک و آتش و باد
به فرهنگ و وفا و دانش و داد
که بر رامین ازین پس بد نجویم
دل از آزار و کردارش بضویم
نخواهم بر تن و جانش زیانی
ز دل ننمایش جز مهربانی
شبستان مرا بانو بود ویس
دل و جان مرا دارو بود ویس
گناه رفته را زو در گذارم
دگر هر گز به رویش باز نارم
چو شاهنشه بدین سان خورد سوگند
به کار ویس دل را کرد خرسند
همان گه مادرش نامه فرستاد
به نامه کرد رفته یک به یک یاد
سخنها گفت نیکوتر ز گوهر
به گاه طعب شیرین تر ز شکر
به نامه گفته بود ای جان مادر
بهشت و دوزخت فرمان مادر
ز فرمانم نگر تا سر نتابی
که از دادار جز دوزخ نیابی
چو این نامه بخوانی زود بشتاب
مرا یک بار دیگر زنده دریاب
که چشمم کور شد از بس گرستن
تنم خواهد همی از جان گسستن
چراغ جانم اندر تن فرو مرد
بهار کامم اندر دل بپژمرد
همی تا روی تو بینم چنینم
به پیش دادگر رخ بر زمانم
ترا خواهم که بینم در جهان بس
که بر من نیست فرخ تر ز تو کس
شهنشه نیز همچون من نوانست
تنش گویی ز یادت بی روانست
چو بی تو گشت او قدرت بدانست
به گیتی گشت چندان کاوتوانست
چه مایه در جهان رنج و بلا دید
نگر چه روزگار ناسزاد دید
کنون بر گشت و باز آمد پشیمان
بجز دیدارت او را نیست درمان
بخورد از راستی پاکیزه سوگند
که هر گز نشکند در مهر پیوند
گرامی داردت چون جان و دیده
وزین دیگر برادر بر گزیده
ترا باشد ز بیرون داد و فرمان
چنان چون ویسه را اندر شبستان
هم او بانو بود هم تو سپهبد
شما را چون پدر آزاده موبد
نباشد نیز هر گز خشم و آزار
دلت جوید به گفتار و به کردار
تو نیز از دل برون کن بیم و پرهیز
مکن تندی و چونین سخت مستیز
که از بیگانگی سودی نیاری
وگرچه مایهء بسیار داری
چو داری در خراسان مرزبانی
چرا جویی دگر جا ایرمانی
حراسانی که چون خرم بهشتست
ترا ایزد ز حاک او سرشتست
ترا دادست بر وی پادشایی
چرا جویی همی ازوی جدایی
درین بیگانگی و رنج بی مر
چه خواهی جستن از شاهی فزونتر
به طبع اندر چه داری به ز امید
به چرخ اندر چه یابی به ز خورشید
چو در پیشت بود کانی ز گوهر
چرا جویی به سختی کان دیگر
چو آمد پاسخ نامه به پایان
ببردندش به پشت بادپایان
دل رامین از آن نامه بتفسید
ز حال مادر و موبد بپرسید
چو از پیمان و سوگند آگهی یافت
عنان از ری به سوی مرو برتافت
نشانده دلبرش را در عماری
چه اندر تاخ در شاهواری
ز بوی زلف و رنگ روی آن ماه
چه مشک و لاله شد خاک همه راه
اهر چه بود در پرده نهفته
همی تابید چون ماه دو هفته
و گرچه بود در ره کاروانی
چه سروی بود رسته حسروانی
هوا او را به آب مهر شسته
هزاران رشته در پروین گسسته
به کام خود نشسته پنج شش ماه
برو ناتافته نور خور و ماه
شده از ناز کی چون قطرهء آب
ز تری همچو سروی سبز و شاداب
یکی خوبیش را سد برفزوده
نه کس دیده چو او نه خود شنوده
چو چشم شاه موبد بر وی افتاد
همه شغل جهان او را شد از یاد
چنان کان خوبی ویسه فزون بود
مرو را نیز مهر دل بیفزود
فراموش کرد آزار گذشته
تو گفتی دیو موبد شد فرشته
دگر باره به رامش دست بردند
جهان را بازی و سخره شمردند
به کام دل همی بودند خرم
ز می دادند کشت کام را نم
برون رفت از نگارین کاخ و گنبد
دل از شاهی و شهر خوثش برداشت
بیابان بر گزید و کاخ بگذاشت
بدان زاری و بد روزی همی گشت
چو ماهی پنج و شش بگذشت بر گشت
ز ری رامین به مادر نامه ای کرد
ز شادی جان او را جامه ای کرد
کجا رامین و شه گر دو برادر
به هم بودند ازین پاکیزه مادر
وزیشان زرد را مادر دگر بود
شنیدستم که او هندو گهر بود
فرستاده به مرو آمد نهانی
شتابان تر ز باد مهرگانی
همی تا شاه رفته بود و رامین
همیشه اشک مادر بود خونین
گهی بر روی خون دیده راندی
گهی از درد دل فریاد خواندی
کجا چون شاه و چون رامین دو فرزند
ازو یکباره بگسستند پیوند
زنی را از دو گیتی بر گزیدند
هم از مادر هم از شاهی بریدند
چو آگه شد ز رامین شادمان شد
تنش را آن خبر همتای جان شد
به نامه گفته بود ای نیک مادر
مرا ببرید از گیتی برادر
کجا او را به جان من ستیزست
به من بر سال و مه چون تیغ تیزست
هم از ویس است آزرده هم از من
همی جوید به ما بع کام دشمن
مرا یک موی ویس ماه پیکر
گرامی تر از چون او صد برادر
مرا از ویس باری جز خوشی نیست
ازو جز بع تری و سر کشی نیست
هر آن گاهی که از وی دور مانم
بجز خوشی و کام دل نرانم
هر آن گاهی که بر در گاه باشم
ز بیمش گویی اندر چاه باشم
نه چرخست او نه ماه و آفتابست
کجا بامن هم از یک مام و بابست
به هر نامی که خواهی زو نکاهم
به میدان در چنو پنجا خواهم
همی تا رفته ام از مرو گنده
نیاسودم ز بازی و ز خنده
به مرو اندر چنان بودم شب وروز
که گفتی آهوم در پنجهء یوز
نه بس بودآن بلا خوردن به ناکام
که آتش نیز بایستش به فرجام
به آتش مان چه سوزد نه خدایست
که دوزخ دار و پادافره نمایست
کنون اینجا که هستم تندرستم
ز ویسه شادم و از باده مستم
فرستادم به تونامه نهانی
بدان تا حال و کار من بدانی
نگر تا هیچ گونه غم نداری
که تیمار جهان باشد گذاری
ننودم حال خویشم و روز و جایم
وزین پس هر چه باشد هم نمایم
همی گردم به گیهان تا بدان گاه
که گردد جایگاه شاه بی شاه
چو تخت موبد از وی باز ماند
مرا خود بخت بر تختن نشاند
نه او را جان به کوهی باز بستند
و یا در چشمهء حیوان بشستست
و گر زین بماند چند گاهی
به جان من که گرد آرم سپاهی
فرود آرم مرو را از سرتخت
نشینم با دلارامم بر تخت
نباشد دیر، باشد زود این کام
تو گفتار مرا در دل نگه دار
چو گفتارم پدید آید تو گو زه
نباشد هیچ دانایی ز تو به
درود ویس جان افزای بپذیر
بسی خوشتر ز بوی گل به شبگیر
چو مادر نامهء فرزند بر خواند
ز شادی دل بر آن نامه برافشاند
چو از ره ندر آمد نامه آن روز
شهنشه نیز باز آمد دگر روز
دل مادر برست از رنج دیدن
تو گفتی خواست از شادی پریدن
جهان را کارها چونین شگفتست
خنک آن کس کزو عبرت گرفتست
نماید چند بازی بلعجب وار
پس آنگه نه طرب ماند نه تیمار
نگر تا از بلای او ننالی
که گر نالی ز ناله بر محالی
نگر تا از هوای او ننازی
که گر نازی ز نازش بر مجازی
چو شاهنشه یکی هفته بیاسود
ز تنهایی همیشه تنگدل بود
چو دستورش ز پیش او برفتی
مرو را دیو اندیشه گرفتی
شبی مادر بدو گفت ای نیازی
چرا از رنج و انده می گدازی
چنین غمگین و در مانده چرایی
نه بر ایران و توران پادشایی؟
نه شاهان جهان باژت گزارند
دل و دیده بفرمان تو دارند
جهان از قیروان تا چین داری
به هر کامی که خواهی کامگاری
چرا هنواره چونین مستمندی
جرا این سست جانت را پسندی
به پیری هر کسی نیکی فزایند
کجا از خواب برنایی در آیند
دگر بر راه ناخوبی نپیوند
ز پیری کام برنایی نجویند
کجا پیریش باشد سخترین بند
همن موی سپیدش بهترین پند
ترا تا پیر گشتی آز بیش است
دلم زین آز تو بسیار ریش است
شهنشه گفت ای مادر چنین است
دلم گویی که هم با من به کین است
زنی را بر گزیدم از جهانی
همی از وی نیارامم زمانی
نه فر پندش دهم پندم پذیرد
نه با شادی و ناز آرام گیرد
مرا شش ماه در گیتی دوانید
چه مایه رنج زی جانم رسانید
کنون غمگین و آشفته بدان است
که او بی یار زنده در جهان است
همی تا باشد این دل در تن من
نپردازم به جنگ هیچ دشمن
اگر جانم ز ویس آگاه گشتی
دراز اندوه من کوتاه گشتی
پذیرفتم که گر رویش ببینم
به دست او دهم تاج و نگینم
ز فرمانش دگر بیرون نیایم
چنان دارم که فرمان خدایم
گناه رفته را اندر گذارم
دگر هر گز به روی او نیارم
به رامین نیز جز نیکی نخواهم
برادر باشد و پشت و پناهم
چو این گفتار ازو بشنید مادر
تو گویی در دلش افتاد آذر
ز دیده اشک خونین بر رخان ریخت
تو گفتی ناردان بر زعفران ریخت
گرفتش دست آن پر مایه فرزند
بخور گفتار برین گفتار سوگند
که خون ویس و رامینم نریزی
نه هر گز نیز با ایشان ستیزی
به جا آری سختنهایی که گفتی
چنان کاندر وفا نایدت زفتی
کجا من دارم آگاهی ازیشان
بگویم چون بیابم راست پیمان
چو مادر با شهنشه این سخن گفت
ز شادی روی او چون لاله بشکفت
به دست او پای مادر اندر افتاد
هزاران بوسه بر دستش همی داد
همی گفت ای مرا با جان برابر
مرا از دوزخ سوزان بر آور
به نیکویی بکن یک کار دیگر
روانم باز ده یک بار دیگر
که فرمان ترا بر دل نگارم
سر از فرمانت هر گز بر ندارم
بخورد آنگاه با مادرش سوگند
به دین روشن و جان خردمند
به یزدان جهان و دین پاکان
به روشن جان نیکان و نیکان
به آب پاک و خاک و آتش و باد
به فرهنگ و وفا و دانش و داد
که بر رامین ازین پس بد نجویم
دل از آزار و کردارش بضویم
نخواهم بر تن و جانش زیانی
ز دل ننمایش جز مهربانی
شبستان مرا بانو بود ویس
دل و جان مرا دارو بود ویس
گناه رفته را زو در گذارم
دگر هر گز به رویش باز نارم
چو شاهنشه بدین سان خورد سوگند
به کار ویس دل را کرد خرسند
همان گه مادرش نامه فرستاد
به نامه کرد رفته یک به یک یاد
سخنها گفت نیکوتر ز گوهر
به گاه طعب شیرین تر ز شکر
به نامه گفته بود ای جان مادر
بهشت و دوزخت فرمان مادر
ز فرمانم نگر تا سر نتابی
که از دادار جز دوزخ نیابی
چو این نامه بخوانی زود بشتاب
مرا یک بار دیگر زنده دریاب
که چشمم کور شد از بس گرستن
تنم خواهد همی از جان گسستن
چراغ جانم اندر تن فرو مرد
بهار کامم اندر دل بپژمرد
همی تا روی تو بینم چنینم
به پیش دادگر رخ بر زمانم
ترا خواهم که بینم در جهان بس
که بر من نیست فرخ تر ز تو کس
شهنشه نیز همچون من نوانست
تنش گویی ز یادت بی روانست
چو بی تو گشت او قدرت بدانست
به گیتی گشت چندان کاوتوانست
چه مایه در جهان رنج و بلا دید
نگر چه روزگار ناسزاد دید
کنون بر گشت و باز آمد پشیمان
بجز دیدارت او را نیست درمان
بخورد از راستی پاکیزه سوگند
که هر گز نشکند در مهر پیوند
گرامی داردت چون جان و دیده
وزین دیگر برادر بر گزیده
ترا باشد ز بیرون داد و فرمان
چنان چون ویسه را اندر شبستان
هم او بانو بود هم تو سپهبد
شما را چون پدر آزاده موبد
نباشد نیز هر گز خشم و آزار
دلت جوید به گفتار و به کردار
تو نیز از دل برون کن بیم و پرهیز
مکن تندی و چونین سخت مستیز
که از بیگانگی سودی نیاری
وگرچه مایهء بسیار داری
چو داری در خراسان مرزبانی
چرا جویی دگر جا ایرمانی
حراسانی که چون خرم بهشتست
ترا ایزد ز حاک او سرشتست
ترا دادست بر وی پادشایی
چرا جویی همی ازوی جدایی
درین بیگانگی و رنج بی مر
چه خواهی جستن از شاهی فزونتر
به طبع اندر چه داری به ز امید
به چرخ اندر چه یابی به ز خورشید
چو در پیشت بود کانی ز گوهر
چرا جویی به سختی کان دیگر
چو آمد پاسخ نامه به پایان
ببردندش به پشت بادپایان
دل رامین از آن نامه بتفسید
ز حال مادر و موبد بپرسید
چو از پیمان و سوگند آگهی یافت
عنان از ری به سوی مرو برتافت
نشانده دلبرش را در عماری
چه اندر تاخ در شاهواری
ز بوی زلف و رنگ روی آن ماه
چه مشک و لاله شد خاک همه راه
اهر چه بود در پرده نهفته
همی تابید چون ماه دو هفته
و گرچه بود در ره کاروانی
چه سروی بود رسته حسروانی
هوا او را به آب مهر شسته
هزاران رشته در پروین گسسته
به کام خود نشسته پنج شش ماه
برو ناتافته نور خور و ماه
شده از ناز کی چون قطرهء آب
ز تری همچو سروی سبز و شاداب
یکی خوبیش را سد برفزوده
نه کس دیده چو او نه خود شنوده
چو چشم شاه موبد بر وی افتاد
همه شغل جهان او را شد از یاد
چنان کان خوبی ویسه فزون بود
مرو را نیز مهر دل بیفزود
فراموش کرد آزار گذشته
تو گفتی دیو موبد شد فرشته
دگر باره به رامش دست بردند
جهان را بازی و سخره شمردند
به کام دل همی بودند خرم
ز می دادند کشت کام را نم
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
نشستن موبد در بزم با ویس و رامین و سرود گفتن رامین به حال خود
چو شاه و ویس و رامین هر سه باهم
دگر باره شدند از مهر بی غم
گناه رفته را پوزش ننودند
به پوزش کینه را از دل زدودند
شه شاهان به پیروزی یکی روز
نشسته شاد با ویس دل افروز
بلورین جام را بر کف نهاده
چه روی ویس در وی لعل باده
بخواند آزاده رامین را و بنشاند
به روی هر دو کام دل همی راند
نصیب گوش بودش چنگ رامین
نصیب چشم رخسار نگارین
چو رامین گه گهی بنواختی چنگ
ز شادی بر سر آب آمدی سنگ
به حال خود سرود خوش بگفتی
که روی ویس مثل گل شکفتی
مدار ای خسته دل اندیشه چندین
که نه یکباره سنگینی نه رویین
مکن با دوست چندین ناپسندی
ز دل منمای چندین مستمندی
زمانی دل به رود و باده خوش دار
به جام باده بنشان گرد تامار
اگر مانداست لختی زندگانی
سر آید رنجهای این جهانی
همان گردون که بر تو کرد بیداد
به عذر آید ترا روزی دهد داد
بسا روزا که تو دلشاد باشی
وزین راندیشها آزاد باشی
اگر حال تو دیگر کرد گیهان
مرو را هم نماند حال یکسان
چو شاهنشاه را می در سر آویخت
خرد را مغز او با می بر آمیخت
ز رامین خوش سرودی خواست دیگر
به حال عشق از آن پیشین نکوتر
دگر باره سرودی گفت رامین
که از دل بر گرفت اندوه دیرین
رونده سرو دیدم بوستانی
سختور ماه دیدم آسمانی
شکفته باغ دیدم نوبهاری
سزای آنکه در وی مهر کاری
گلای دیدم درو اردیبهشتی
نسیم و رنگ او هر دو بهشتی
به گه غم سزای غمگساری
گه شادی سزای شاد خواری
سپردم دل به مهرش جاودانی
ز هر کاری گزیدم باغبانی
همی گردم میان لاله زارش
مهمی بینم شکفته نو بهارش
من اندر باگ روز و شاب مجاور
بد اندیسم چو حلقه مانده بر در
حسودان را حسد بردن چه باید
به هر کسی آن دهد یزدان که شاید
سزاوارست با مه چرخ گردان
ازیرا مه بدو دادست یسدان
چو بشنید این سرود آزاده خسرو
ز شادی گشت عشق اندر دلش نو
دریغ هجر ویس از دلش بر خاست
ز ویس ماه پیکر جام می خواست
بدان کز می کند یکباره مستی
فرو شوید ز دل زنگار هستی
سمن بر ویس گفت ای شاه شاهان
به شادی زی به کام نیکخواهان
همه روزت به پیروزی چنین باد
همه کارت سزای آفرین باد
خوشست امروز ما را باده خوردن
به نیکی آفرین بر شاه کردن
سزد گر دایه روز ما ببیند
به شادی ساعتی با ما نشیند
اگر فرمان دهد پیروز گر شاه
کنیم او را ز حال خویش آگاه
به بزم شاه خوانیمش زمانی
که چون او نیست شه را مهربانی
پس آنگه دایه را زی شاه خواندند
به پیش ویس بر کرسی نشاندند
شهنشه گفت رامین را تو می ده
که می خوردن ز دست دوستان به
جهان افروز رامین همچنان کرد
به شادی می همی داد و همی خورد
می اندر مغز او بننود گوهر
دل پر مهر او را گشت یاور
چو ویس لاله رخ را می همی داد
نهان از شاه گفتش ای پری
به شادی و به رامش خور می ناب
که کشت عشق را از می دهیم آب
دل ویس این سخن نیکو پسندید
نهان از شاه با رامین بخندید
مرو را گفت بختت راهبر باد
به بوم مهر کشتت نیک بر باد
همی تا جان ما بر جای باشد
دل ما هر دو مهر افروز باشد
به دل مگزین تو بر من دیگران را
کجا من بر تو نگزینم روان را
تو از من شاد باشی من از تو شاد
مرا تو یاد باشی من ترا یاد
دل ما هر دوان کان خوشی باد
دل موبد ز تیمار آتشی باد
شهنشه را به گوش آمد ازیشان
سخنهایی که می گفتند پنهان
شنیده کرد بر خود ناشنیده
به مردی داشت دل را آرمیده
به دایه گفت دایه می تو بگسار
به رامین گفت رامینچنگ بردار
سرود عشقانه بر چنگ بسرای
سخن کم گوی و شادی مان بیفزای
وزان پس داد دایه می بدیشان
شده رامین ز مهر دل خروشان
سرودی گفت بس شیرین و دلگیر
تو نیز ار می همی گیری چنان گیر
مرا از داغ همجران زرد شد روی
به می زردی ز روی من فروشوی
می باشد رنگ رویم ارغوانی
نداند دشمنم درد نهانی
به هر چاره که بتوانم بکوشم
مگر درد دل از دشمن بپوشم
از آن رو روسوشب مست و خرابم
که جز مستی دگر چاره نیابم
چه خوشی باشد آن میخوارگی را
کزو درمان کنی بیچارگی را
همیسه مست باشم می گسارم
بدان تا از غم آگاهی ندارم
خبر دارد تو گویی ماه رویم
که من چونین به داغ مهر اویم
اگر چه من ز شیران جان ستانم
همی بستاند از من عشق جانم
خدایا چارهء بیچار گانی
مرا و جز مرا چاره تو دانی
چنان کز شب بر آری روز روشن
ازین محنت بر آری شادی من
چو رامین چند گه نالید بر چنگ
همی از نالهء او نرم شد سنگ
اگر چه داشت مهر دل نهانی
پدید آمد نهانی را نشانی
دلی در تف آتش مانده ناکام
چگونه یافتی در آتش آرام
چو مستی جفت شد با مهربانی
دو آتش را فروزنده جوانی
دل رامین صبوری چون ننودی
به چونان جای چون بر جای بودی
جوان و مست و عاشق چنگ در بر
نشسته یار پیش یار دیگر
نباشد بس عجب گر زو نشانی
پدید آید ز حال مهربانی
چنان آبی که گردد سخت بسیار
بسنبد زیر بند خویش ناچار
همیدون مهر چون بسیار گردد
به پیشش پند و دانش خوار گردد
چو از می مست شد پیروزگر شاه
به شادی در شبستان رفت با ماه
به جای خویش شد آزاده رامین
مرو را خار بستر سنگ بالین
دل موبد ز ویسه بود پر درد
در آن مستی مرو را سرزنش کرد
بدو گفت ای دریغ این خوبرویی
که با او نیست لختی مهرجویی
تو چون زیبا درختی آبداری
شکفته تغز در باغ بهاری
گل و برگت نکو باشد ز دیدن
و لیکن تلخ باشد در چشیدن
به شکر ماندت گفتار و دیدار
به حنظل ماندت آیین و کردار
بسی شوخان بی شرمان بدیدم
یکی چون تو نه دیدم نه شنیدم
بسی دیدم به گیتی مهربانان
گرفته گونه گونه دوستگانان
ندیدم چون یو رسوا مهربانی
نه همچون دوستگانت دوستگانی
نشسته راستی پیش من چنانید
که پندارید تنها هردوانید
همیشه بخت عاشق شور باشد
ز بخت شور چشمش کور باشد
بود پیدا و پندارد نه پیداست
ابا صد یار پندارد که تنهاست
کلوخی را که او در پس نشیند
مرو را چون که البرز بیند
شما هر دو به عشق اندر چندین
خوشی بیند و رسوایی نبینید
مابش ای بت چنین گستاخ بر من
که گستاخی کند از دوست دشمن
اگر گرددت روزی پادشا خر
مکن گستاشخی و منشین برو بر
مثال پادشا چون آتش آمد
به طبع آتش همیشه سر کش آمد
اگر با زور پیل و طبع شیری
مکن با آتش سوزان دلیری
بدان منگر که دریا رام باشد
بدان گه بین که بی آرام باشد
اگر چه آب او را رام یابی
چو بر چوشد تو با جوشش نتابی
مکن با من چنین گستاخ واری
که تو با خشم من طاقت نداری
مکن بنیاد این بر رفته دیوار
کجا بر تو فرود آید به یک بار
من از مهرت بسی سختی بدیدم
ز هجرانت بسی تلخی چشیدم
مرا تا کی بدین سان بسته داری
به تیغ کین دلم را خسته داری
مکن با من چنین نا مهربانی
کجا زین هم ترا دارد زیانی
اگر روزی ز بندم گشایی
ستیزه بفگنی مهرم نمایی
وفا و مهر تو بر جان نگارم
ترا بخشم ز شادی هر چه داری
ترا بخشم خراسان و کهستان
تو باشی آفتابم در شبستان
جهان را جز به چشم تو نبینم
تو باشی مایهء تخت و گینم
ترا باشد همه شاهی و فرمان
مرا یک دست جامه یک شکم نان
چو بشنید این سخانها ویس دلکش
فندا اندر دلش سوزنده آتش
دلش آن شاه بیدل را ببخضود
جوابش را به شیرینی بیالود
بدو گفت ای گرانمایه خداوند
مبراد از توم یک روز پیوند
مرا پیوند تو خوشتر ز کامست
دگر پیوندها بر من حرامست
نهم بر خاک پای تو جحان بین
که خاک پای تو بهتر ز رامین
نگر تا تو نپنداری که هر گز
به من خرم بود رامین گر بز
مرا در پیش چون تو آفتابی
چرا جویم فروغ ماهتابی
توی دریا و شاهان جویبارند
تو خورشیدی و شاهان گل ببارند
اگر من پرستاری را سزایم
ازین پس تو مرایی من ترایم
نگر تا در دل اندیشه نداری
که تو بینی ز من زنهار خواری
مرا مهر تو با جان هست یکسان
تو خود دانی که بی جان زیست نتوان
یکی تا موی اندام تو بر من
گرامیتر ز هر دو چشم روشن
گذشته رفت شاها بودنی بود
ازین پس دارمت خود کام و خشنود
شهنشه را شکفت آمد ز دلبر
ز گفتار چنان زیبا و در خور
یکی بادش به دل بر جست چونان
که خوشتر زان نباشد باد نیسان
امیدش تازه شد چون شاخ نسرین
ز مستی در ربودش خواب شیرین
شهنشه خفته بود و ویس بیدار
ز رامین و ز موبد بر دلش باد
گهی زان فرد اندیشه گهی زین
نبودش هیچ کس همتای رامین
در آن اندیسه جنبش آمد از بام
مگر بر بامش آمد خسته دل رام
هوا او را ز بستر بر جهانده
ز دل صبر و دیده خواب رانده
شبی تاریک همچون جان مهجور
ز مشکین ابر او بارنده کافور
سراپرده کشیده ابر دی ماه
چو روی ویس گشته پردگی ماه
هوا چون چشم رامین گشته گریان
به درد آنکه زو شد ماه پنهان
نهفته ماه در ابر زمستان
چو روی ویس بانو در شبستان
نشسته بر کنار بام رامین
امید اندر دلش مانده چو ژوپین
ز مهر ویس برف او را گل افشان
شب تاریک او را روز رخشان
کنار بام وی را کاخ و طارم
زمین پر گل او را جز و ملحم
اگرچه دور بود از روی دلبر
هنی آمد به مغزش بوی دلبر
چو با دلبر نبودش روی پیوند
به بوی جانفزایش بود خرسند
چه دانی خوشتر از عشقی بدین سان
که باشد عاسق از بدخواره ترسان
ازان ترسد که روزی بد سگالش
بداند ناگهان با دوست حالش
پس آنگه دوست را آید ملامت
ورا آن روز بر خیزد قیامت
چو رامین چند هگ بر بام بنشست
شب تاریک با سرما بپیوست
نبود او را زیان از برف و باران
که اندر جانش آتش بود سوزان
اگر هر قطره ای صد رود گشتی
از آن آرش یکی اخگر نکشتی
جهان را بود آن شب بیم طوفان
که اشک چشم او شد جفت باران
دل اندر تاب و جان در یوبهء جفت
غریوان با دل نالان همی گفت
نگارینا روا داری بدین سان
تو در حانه من اندر برف و باران
تو دیگر دوست را در بر گرفته
میان قاقم و سنجاب خفته
من اینجا بی کس و بی یار مانده
دو پای اندر گل تیمار مانده
تو در خوابی و آگاهی نداری
که عاشق چون همی گرید بزاری
ببار ای برف برف بر جان من آتش
که بی دل را همه رنجی بود خوش
گر آهی بر زنم ابرت بسوزد
جهان هنواره ز آتش بر فروزد
الا ای باد تندی کن زمانی
در آن تندی بهم بر زن جهانی
بجنبان گیسوانش را ز بالین
ز چشمش زاستر کن خواب نوشین
به گوششدر فگن آواز زارم
بگو با وی که چون دل فگارم
به تنهایی نشسته بر چه حالم
به برف اندر آ کام بد سگالم
مگر لختی دلش بر من بسوزد
که بر من خود دل دشمن بسوزد
اگر زین ابر بیرون آید اختر
به درد من ز من گرید فزونتر
چو ویس آگاه شد از جنبش بام
به گوش آمد مرو را زاری رام
شناب دوستی در جانش افتاد
همان دم دایه را پیشش فرستاد
همی تا دایه باز آمد چنان بود
که گفتی بی شکیب و بی روان بود
فرود آمد به زودی دایه از بام
ز رامین داشت نزد ویس پیغام
نگارا ماهرویا زود سیرا
به خون عاشقان خوردن دلیرا
جرا یکباره بر من چیر گشتی
چه خوردی تا ز مهرم سیر گشتی
من آنم در وفا و مهربانی
که تو دیدی، جرا پس تو نه آنی
من اندر برف و تو در خز و دیبا
من از تو ناشکیبا تو شکیبا
تو در شادی و من در رنج و تیمار
یو با خوشی و من با درد و آزار
مگر دادارمان قسمت جنین کرد
ترا آسودگی داد و مرا درد
اگر یزدان همه کامی ترا داد
مرا شاید، همیشه همچنین باد
ازو خواهم که هر کامی بیابی
که به تو نازک دلی غم برنتابی
مرا باید همیشه بندگی کرد
مرا باید همیشه اندهان خورد
تو شادی کن که شادی را سزایی
بران کامت که بر من پادشایی
همی دانی که من چون مستمندم
به دل در بند آن مشکین کمندم
شب تاریک و من بی صبر و بی کام
ز دیده خواب رفته وز دل آرام
چو دیوانه دوان بر بام و دیوار
شده جمله جهان بر چشم من تار
به دیدارت همی امید دارم
مسوزان این دل امیدوارم
شب تاریک بر من روز گردان
کنار تو مرا جان بوز گردان
به سرمای جنین سخت جهان سوز
نشاید جز کنار دوست جان بوز
مرا بنمای روی جان فزایت
بهمن برسای زلف مشک سایت
بر سیمینت بر زرین برم نه
کجا خود سیم و زر هر دو بهم به
دلم در مهر تو گمراه گشتست
براهم بر فراقت چاه گشتست
به درد من مضو یکباره خرسند
مرا در چاه رنج افتاده مپسند
گر امید ز دیدارت ببری
هم اکنون پردهء صبرمبدری
مزن بر جان من تیغ جفایت
مبر امیدم از مهر و وفاینت
که من تا در زمانه زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم
چو ویس دلبر این پیغام بشنید
دلش چون شیره بی آتش بجوشید
به دایه گفت چار من تو دانی
مرا از دست موبد چون رهانی
که او جفتست اگر بیدار گردد
سراسر کار ما دشخوار گردد
اگر تنها درین خانه بماند
شود بیدار و حال من بداند
ترا با وی بباید جفت ناجار
بر آیینی که خسپد یار با یار
بدو کن پشت و رو از وی بگردان
که او مستست و باشد مست تادان
تن تو بر تن من نیک ماند
اگر نبپایدت کی باز داند
بدان مستی و بیهوشی همی کاوست
چگونه باز داند پوست از پوست
بگفت این و چراغ از خانه برداشت
به چاره دایه را با شوی بگذاشت
به پیش دوست شد سرمست و خرم
به بوسه ریش او را ساخت مرهم
بر آهخت از بر سیمینش سنجاب
بگستردش میان آن گل و آب
سیه روباهی از بالا برافگند
ز تن جامه ز دل اندوه بر کند
گل و نرگس به هم دیدی به نوروز
چنان بودند آن هر دو دل افروز
بسان مشتری پیوسته با ماه
ویا چون دانشی پیواسته با جاه
زمین پر لاله بود از روی ایشان
هوا پر مشک بود از بوی ایشان
برف ابر و پدید مآمد ستاره
همانا شد به بازی شان نظاره
هوا چون آن دو گوهر دید شهوار
ببرد از شرمشان ابر گهر بار
دو عاشق در خوشی همراز گشته
به خوشی هر دوان انباز گشته
گهی بودی ز دست ویسه بالین
گهی از دست مهرافزای رامین
تو گفتی شیر و می بودند در هم
ویا بر هم فگنده خز و ملحم
بپیچیده بهم چون مار بر مار
چه خوش باشد که پیچیده یار با یار
لب اندر لب نهاده روی بر روی
نگنجیدی میان هر دوان موی
همه شب هر دوان در راز بودند
گهی در راز و گه در ناز بودند
هم از بوسه شکر بسیار خوردند
هم از بازی خوشی بسیار کردند
چو از مستی در آمد شاه شاهان
نبود اندر کنارش ماه ماهان
به دست اندام هم بسترش بپسود
به جای سرو سیمین خشک نی بود
چه مانستی به ویسه دایهء پیر
کجا باشد کمان مانندهء تیر
به دستی دایه بود از ویس دیدار
بلی دیدار باشد ملحم از خار
بجست از خواب شاهنشاه چون ببر
ز خشم دل خوشان گشته چون ابر
گرفته دست آن چادو همی گفت
چه دیوی تو که هستی در برم جفت
ترا اندر کنار من که افگند
مرا با دیو چون افتد پیوند
بسی از پیشکاران سرایی
چراغ و شمع جست و روشایی
بسی پرسید وی را تو کدامی
بگو نا تو چه چیزی و چه نامی
نه دایه هیچ گونه پسخش داد
نه کسی بشنید چندان بانگ و فریاد
مفر رامین که بود اندر بر یاد
بخفته یار او او مانده بیدار
همی بوسید بیجاده به شکر
همی بارید بر گلنار گوهر
ز بام و روز اندیشه همی کرد
که چون بام آید انده بایدش خورد
سرودی سخت خوش با دل همی گفت
به درد آنکه تنها ماند از جفت
شبا بس خرمی، بس دلفروزی
همه کسی را شابی مارا چو روزی
چو هر کس را بر آید روز روشن
تاریکی پدید آمد شب من
به نزدیک آمد اینک بام شبگیر
دلا بپسیچ تا بر دل خوری تیر
خوشا کارا که بودی آشنایی
اگر با وی نبودستی جدایی
جهانا جز بدی کردن ندانی
دهی شادی و بازش می ستانی
گر از نوشم دهی یک بار کامی
به پایانش دهی از ز هر جامی
بدا روزا که بود آن روز پیشین
که عشق اندر دل من گشت شیرین
من آنگه کشتی اندر موج بردم
که دل بر هر بدی خرسند کردم
قصای بد مرا در مهری افگند
فزون از مهر مار و مهر فرزند
چه در دست اینکه نتوان گفت با کس
کرا گویم که تو فریاد من رس
چو نزدیکم همی ترسم ز دوری
چو دورم نیست بر دردم صبوری
نه همچون خیشتن دانم اسیری
نه جز دادار دانم دسگیری
حدایا هم تو فریاد دلم رس
که جز تو نیست در گیتی مرا کس
همی نالید رامین بر دل ریش
به اندیشه فزایان انده خویش
ربوده دلبرش را خواب نوشین
پر از گلناع و سنبل کرده بالین
خروش شاه بشنید از شبستان
شده آگه از آن نیرنگ و دستان
تو گفتی ناگه آتش در دلش ریخت
ز نوشین خواب دلبر را بر انگیخت
بدو گفت ای نگارین زود بر خیز
ببود آن بد کزو کردیم پرهیز
تو از مستی شدی در خواب نوشین
زهی بیدار و دلخسته به بالین
در آن غم مانده کز تو دور مانم
دلم امید بگسسته ز جانم
من از یک بد چنین ترسان و لرزان
بدی دیگر پدید آمد بتر زان
خروش و بانگ شه آمد به گوشم
جدا کرد از دلم یکباره هوشم
همی گوید درین ساعت مرا دل
که بر کش پای خود یکباره از گل
فرو رو سرش را از تن بینداز
جهان را زین فرو مایه بپرداز
به جان من که خون این بردار
ز خون گربه ای بر من سبکتر
جوابش داد ویس و گفت مشتاب
بر آتش ریز لختی از خرد آب
چو رنجت را سر آید روز هنگام
ابی خون خود بر آید مر ترا کام
پس آنگه همچو گوری جسته از شیر
ز بام گوشک تازان آمد او زیر
نگه کن تا چه نیکو ساخت دستان
ز ناگه رفت پنهان در شبستان
شهنشه بد هنوز از باده سر مست
سمن بر رفت و بر بالینش بنشست
مرو را گفت دستم ریش کردی
ز بس کاو را کشیدی و فشردی
یکی ساعت بگیر این دست دیگر
پس آنگه هر کجا خواهی همی بر
شهنشه چون شنید آواز بت روی
نبود آنگه ز محکم چارهء اوی
رها کرد از دو دستش دست دایه
بجست از دام رسوایی بلایه
سمن بر ویس را گفت ای نگارین
چرا بودی همی حاموش چندین
چرا چون خواندمت پاسخ ندادی
دلم بیهوده بر آتش نهادی
چو دایه رسته گشت از دام تیمار
دلیری یافت ویس ماه رخسار
فغان در بست و گفت ای وای بر من
که هستم سال و مه در دست دشمن
چو مار کج روم گر چه روم راست
نشان رفتنم ناراست پیداست
مبادا هیچ زن را رشک بر شوی
که شوی رشک بر باشد بلا جوی
به بستر خفته ام با شوی خود کام
به رسوایی همی از من برد نام
به پوزش گفت وی را شاه موبد
مکن با من گمان دوستی بد
که تو جانی مرا وز جان فزونی
که جانم را به شادی رهننونی
ز مستی کردم این کاری که کردم
چرا می خوردم و ژوپین نخوردم
مرا در بزمگه می بیش دادی
از آن بیشی بلای خویش دادی
به نیکی در مبادم زندگانی
اگر من بر تو بد دارم گمانی
بخواهم عذر اگر کردم گناهی
نکو کن عذر چون من عذر خواهی
گناه آید به نادانی ز مستان
چو عذر آرند ازیشان داد مستان
خرد را می ببندر چشم را خواب
گنه را عذر شوید جامه را آب
چو شاهنشاه پوزش کرد بسیار
ازو خشنود شد ویس گنهکار
به عشق اندر چنین بسیار باشد
همیشه مرد عاشق حوار باشد
گناه دوست را پوزش نماید
چو نپذیرد به پوزش در فزاید
بسا آهو که دیدم مرغزاری
خوشان پیش وی شیر شکاری
بسا دل سوخته دیدم خداوند
فگنده مهر بنده بر دلش بند
اگر عاشق شود شیر دژ آگاه
به عشق اندر شود هم طبع روباه
ز مهر دل شود تیزیش کندی
نیارد کرد با معضوق تندی
هر آن کاو عشق را نیکو نداند
اسیر عشق را دیوانه خواند
مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالش
که زود آن کشتهبار آرد و بالش
دگر باره شدند از مهر بی غم
گناه رفته را پوزش ننودند
به پوزش کینه را از دل زدودند
شه شاهان به پیروزی یکی روز
نشسته شاد با ویس دل افروز
بلورین جام را بر کف نهاده
چه روی ویس در وی لعل باده
بخواند آزاده رامین را و بنشاند
به روی هر دو کام دل همی راند
نصیب گوش بودش چنگ رامین
نصیب چشم رخسار نگارین
چو رامین گه گهی بنواختی چنگ
ز شادی بر سر آب آمدی سنگ
به حال خود سرود خوش بگفتی
که روی ویس مثل گل شکفتی
مدار ای خسته دل اندیشه چندین
که نه یکباره سنگینی نه رویین
مکن با دوست چندین ناپسندی
ز دل منمای چندین مستمندی
زمانی دل به رود و باده خوش دار
به جام باده بنشان گرد تامار
اگر مانداست لختی زندگانی
سر آید رنجهای این جهانی
همان گردون که بر تو کرد بیداد
به عذر آید ترا روزی دهد داد
بسا روزا که تو دلشاد باشی
وزین راندیشها آزاد باشی
اگر حال تو دیگر کرد گیهان
مرو را هم نماند حال یکسان
چو شاهنشاه را می در سر آویخت
خرد را مغز او با می بر آمیخت
ز رامین خوش سرودی خواست دیگر
به حال عشق از آن پیشین نکوتر
دگر باره سرودی گفت رامین
که از دل بر گرفت اندوه دیرین
رونده سرو دیدم بوستانی
سختور ماه دیدم آسمانی
شکفته باغ دیدم نوبهاری
سزای آنکه در وی مهر کاری
گلای دیدم درو اردیبهشتی
نسیم و رنگ او هر دو بهشتی
به گه غم سزای غمگساری
گه شادی سزای شاد خواری
سپردم دل به مهرش جاودانی
ز هر کاری گزیدم باغبانی
همی گردم میان لاله زارش
مهمی بینم شکفته نو بهارش
من اندر باگ روز و شاب مجاور
بد اندیسم چو حلقه مانده بر در
حسودان را حسد بردن چه باید
به هر کسی آن دهد یزدان که شاید
سزاوارست با مه چرخ گردان
ازیرا مه بدو دادست یسدان
چو بشنید این سرود آزاده خسرو
ز شادی گشت عشق اندر دلش نو
دریغ هجر ویس از دلش بر خاست
ز ویس ماه پیکر جام می خواست
بدان کز می کند یکباره مستی
فرو شوید ز دل زنگار هستی
سمن بر ویس گفت ای شاه شاهان
به شادی زی به کام نیکخواهان
همه روزت به پیروزی چنین باد
همه کارت سزای آفرین باد
خوشست امروز ما را باده خوردن
به نیکی آفرین بر شاه کردن
سزد گر دایه روز ما ببیند
به شادی ساعتی با ما نشیند
اگر فرمان دهد پیروز گر شاه
کنیم او را ز حال خویش آگاه
به بزم شاه خوانیمش زمانی
که چون او نیست شه را مهربانی
پس آنگه دایه را زی شاه خواندند
به پیش ویس بر کرسی نشاندند
شهنشه گفت رامین را تو می ده
که می خوردن ز دست دوستان به
جهان افروز رامین همچنان کرد
به شادی می همی داد و همی خورد
می اندر مغز او بننود گوهر
دل پر مهر او را گشت یاور
چو ویس لاله رخ را می همی داد
نهان از شاه گفتش ای پری
به شادی و به رامش خور می ناب
که کشت عشق را از می دهیم آب
دل ویس این سخن نیکو پسندید
نهان از شاه با رامین بخندید
مرو را گفت بختت راهبر باد
به بوم مهر کشتت نیک بر باد
همی تا جان ما بر جای باشد
دل ما هر دو مهر افروز باشد
به دل مگزین تو بر من دیگران را
کجا من بر تو نگزینم روان را
تو از من شاد باشی من از تو شاد
مرا تو یاد باشی من ترا یاد
دل ما هر دوان کان خوشی باد
دل موبد ز تیمار آتشی باد
شهنشه را به گوش آمد ازیشان
سخنهایی که می گفتند پنهان
شنیده کرد بر خود ناشنیده
به مردی داشت دل را آرمیده
به دایه گفت دایه می تو بگسار
به رامین گفت رامینچنگ بردار
سرود عشقانه بر چنگ بسرای
سخن کم گوی و شادی مان بیفزای
وزان پس داد دایه می بدیشان
شده رامین ز مهر دل خروشان
سرودی گفت بس شیرین و دلگیر
تو نیز ار می همی گیری چنان گیر
مرا از داغ همجران زرد شد روی
به می زردی ز روی من فروشوی
می باشد رنگ رویم ارغوانی
نداند دشمنم درد نهانی
به هر چاره که بتوانم بکوشم
مگر درد دل از دشمن بپوشم
از آن رو روسوشب مست و خرابم
که جز مستی دگر چاره نیابم
چه خوشی باشد آن میخوارگی را
کزو درمان کنی بیچارگی را
همیسه مست باشم می گسارم
بدان تا از غم آگاهی ندارم
خبر دارد تو گویی ماه رویم
که من چونین به داغ مهر اویم
اگر چه من ز شیران جان ستانم
همی بستاند از من عشق جانم
خدایا چارهء بیچار گانی
مرا و جز مرا چاره تو دانی
چنان کز شب بر آری روز روشن
ازین محنت بر آری شادی من
چو رامین چند گه نالید بر چنگ
همی از نالهء او نرم شد سنگ
اگر چه داشت مهر دل نهانی
پدید آمد نهانی را نشانی
دلی در تف آتش مانده ناکام
چگونه یافتی در آتش آرام
چو مستی جفت شد با مهربانی
دو آتش را فروزنده جوانی
دل رامین صبوری چون ننودی
به چونان جای چون بر جای بودی
جوان و مست و عاشق چنگ در بر
نشسته یار پیش یار دیگر
نباشد بس عجب گر زو نشانی
پدید آید ز حال مهربانی
چنان آبی که گردد سخت بسیار
بسنبد زیر بند خویش ناچار
همیدون مهر چون بسیار گردد
به پیشش پند و دانش خوار گردد
چو از می مست شد پیروزگر شاه
به شادی در شبستان رفت با ماه
به جای خویش شد آزاده رامین
مرو را خار بستر سنگ بالین
دل موبد ز ویسه بود پر درد
در آن مستی مرو را سرزنش کرد
بدو گفت ای دریغ این خوبرویی
که با او نیست لختی مهرجویی
تو چون زیبا درختی آبداری
شکفته تغز در باغ بهاری
گل و برگت نکو باشد ز دیدن
و لیکن تلخ باشد در چشیدن
به شکر ماندت گفتار و دیدار
به حنظل ماندت آیین و کردار
بسی شوخان بی شرمان بدیدم
یکی چون تو نه دیدم نه شنیدم
بسی دیدم به گیتی مهربانان
گرفته گونه گونه دوستگانان
ندیدم چون یو رسوا مهربانی
نه همچون دوستگانت دوستگانی
نشسته راستی پیش من چنانید
که پندارید تنها هردوانید
همیشه بخت عاشق شور باشد
ز بخت شور چشمش کور باشد
بود پیدا و پندارد نه پیداست
ابا صد یار پندارد که تنهاست
کلوخی را که او در پس نشیند
مرو را چون که البرز بیند
شما هر دو به عشق اندر چندین
خوشی بیند و رسوایی نبینید
مابش ای بت چنین گستاخ بر من
که گستاخی کند از دوست دشمن
اگر گرددت روزی پادشا خر
مکن گستاشخی و منشین برو بر
مثال پادشا چون آتش آمد
به طبع آتش همیشه سر کش آمد
اگر با زور پیل و طبع شیری
مکن با آتش سوزان دلیری
بدان منگر که دریا رام باشد
بدان گه بین که بی آرام باشد
اگر چه آب او را رام یابی
چو بر چوشد تو با جوشش نتابی
مکن با من چنین گستاخ واری
که تو با خشم من طاقت نداری
مکن بنیاد این بر رفته دیوار
کجا بر تو فرود آید به یک بار
من از مهرت بسی سختی بدیدم
ز هجرانت بسی تلخی چشیدم
مرا تا کی بدین سان بسته داری
به تیغ کین دلم را خسته داری
مکن با من چنین نا مهربانی
کجا زین هم ترا دارد زیانی
اگر روزی ز بندم گشایی
ستیزه بفگنی مهرم نمایی
وفا و مهر تو بر جان نگارم
ترا بخشم ز شادی هر چه داری
ترا بخشم خراسان و کهستان
تو باشی آفتابم در شبستان
جهان را جز به چشم تو نبینم
تو باشی مایهء تخت و گینم
ترا باشد همه شاهی و فرمان
مرا یک دست جامه یک شکم نان
چو بشنید این سخانها ویس دلکش
فندا اندر دلش سوزنده آتش
دلش آن شاه بیدل را ببخضود
جوابش را به شیرینی بیالود
بدو گفت ای گرانمایه خداوند
مبراد از توم یک روز پیوند
مرا پیوند تو خوشتر ز کامست
دگر پیوندها بر من حرامست
نهم بر خاک پای تو جحان بین
که خاک پای تو بهتر ز رامین
نگر تا تو نپنداری که هر گز
به من خرم بود رامین گر بز
مرا در پیش چون تو آفتابی
چرا جویم فروغ ماهتابی
توی دریا و شاهان جویبارند
تو خورشیدی و شاهان گل ببارند
اگر من پرستاری را سزایم
ازین پس تو مرایی من ترایم
نگر تا در دل اندیشه نداری
که تو بینی ز من زنهار خواری
مرا مهر تو با جان هست یکسان
تو خود دانی که بی جان زیست نتوان
یکی تا موی اندام تو بر من
گرامیتر ز هر دو چشم روشن
گذشته رفت شاها بودنی بود
ازین پس دارمت خود کام و خشنود
شهنشه را شکفت آمد ز دلبر
ز گفتار چنان زیبا و در خور
یکی بادش به دل بر جست چونان
که خوشتر زان نباشد باد نیسان
امیدش تازه شد چون شاخ نسرین
ز مستی در ربودش خواب شیرین
شهنشه خفته بود و ویس بیدار
ز رامین و ز موبد بر دلش باد
گهی زان فرد اندیشه گهی زین
نبودش هیچ کس همتای رامین
در آن اندیسه جنبش آمد از بام
مگر بر بامش آمد خسته دل رام
هوا او را ز بستر بر جهانده
ز دل صبر و دیده خواب رانده
شبی تاریک همچون جان مهجور
ز مشکین ابر او بارنده کافور
سراپرده کشیده ابر دی ماه
چو روی ویس گشته پردگی ماه
هوا چون چشم رامین گشته گریان
به درد آنکه زو شد ماه پنهان
نهفته ماه در ابر زمستان
چو روی ویس بانو در شبستان
نشسته بر کنار بام رامین
امید اندر دلش مانده چو ژوپین
ز مهر ویس برف او را گل افشان
شب تاریک او را روز رخشان
کنار بام وی را کاخ و طارم
زمین پر گل او را جز و ملحم
اگرچه دور بود از روی دلبر
هنی آمد به مغزش بوی دلبر
چو با دلبر نبودش روی پیوند
به بوی جانفزایش بود خرسند
چه دانی خوشتر از عشقی بدین سان
که باشد عاسق از بدخواره ترسان
ازان ترسد که روزی بد سگالش
بداند ناگهان با دوست حالش
پس آنگه دوست را آید ملامت
ورا آن روز بر خیزد قیامت
چو رامین چند هگ بر بام بنشست
شب تاریک با سرما بپیوست
نبود او را زیان از برف و باران
که اندر جانش آتش بود سوزان
اگر هر قطره ای صد رود گشتی
از آن آرش یکی اخگر نکشتی
جهان را بود آن شب بیم طوفان
که اشک چشم او شد جفت باران
دل اندر تاب و جان در یوبهء جفت
غریوان با دل نالان همی گفت
نگارینا روا داری بدین سان
تو در حانه من اندر برف و باران
تو دیگر دوست را در بر گرفته
میان قاقم و سنجاب خفته
من اینجا بی کس و بی یار مانده
دو پای اندر گل تیمار مانده
تو در خوابی و آگاهی نداری
که عاشق چون همی گرید بزاری
ببار ای برف برف بر جان من آتش
که بی دل را همه رنجی بود خوش
گر آهی بر زنم ابرت بسوزد
جهان هنواره ز آتش بر فروزد
الا ای باد تندی کن زمانی
در آن تندی بهم بر زن جهانی
بجنبان گیسوانش را ز بالین
ز چشمش زاستر کن خواب نوشین
به گوششدر فگن آواز زارم
بگو با وی که چون دل فگارم
به تنهایی نشسته بر چه حالم
به برف اندر آ کام بد سگالم
مگر لختی دلش بر من بسوزد
که بر من خود دل دشمن بسوزد
اگر زین ابر بیرون آید اختر
به درد من ز من گرید فزونتر
چو ویس آگاه شد از جنبش بام
به گوش آمد مرو را زاری رام
شناب دوستی در جانش افتاد
همان دم دایه را پیشش فرستاد
همی تا دایه باز آمد چنان بود
که گفتی بی شکیب و بی روان بود
فرود آمد به زودی دایه از بام
ز رامین داشت نزد ویس پیغام
نگارا ماهرویا زود سیرا
به خون عاشقان خوردن دلیرا
جرا یکباره بر من چیر گشتی
چه خوردی تا ز مهرم سیر گشتی
من آنم در وفا و مهربانی
که تو دیدی، جرا پس تو نه آنی
من اندر برف و تو در خز و دیبا
من از تو ناشکیبا تو شکیبا
تو در شادی و من در رنج و تیمار
یو با خوشی و من با درد و آزار
مگر دادارمان قسمت جنین کرد
ترا آسودگی داد و مرا درد
اگر یزدان همه کامی ترا داد
مرا شاید، همیشه همچنین باد
ازو خواهم که هر کامی بیابی
که به تو نازک دلی غم برنتابی
مرا باید همیشه بندگی کرد
مرا باید همیشه اندهان خورد
تو شادی کن که شادی را سزایی
بران کامت که بر من پادشایی
همی دانی که من چون مستمندم
به دل در بند آن مشکین کمندم
شب تاریک و من بی صبر و بی کام
ز دیده خواب رفته وز دل آرام
چو دیوانه دوان بر بام و دیوار
شده جمله جهان بر چشم من تار
به دیدارت همی امید دارم
مسوزان این دل امیدوارم
شب تاریک بر من روز گردان
کنار تو مرا جان بوز گردان
به سرمای جنین سخت جهان سوز
نشاید جز کنار دوست جان بوز
مرا بنمای روی جان فزایت
بهمن برسای زلف مشک سایت
بر سیمینت بر زرین برم نه
کجا خود سیم و زر هر دو بهم به
دلم در مهر تو گمراه گشتست
براهم بر فراقت چاه گشتست
به درد من مضو یکباره خرسند
مرا در چاه رنج افتاده مپسند
گر امید ز دیدارت ببری
هم اکنون پردهء صبرمبدری
مزن بر جان من تیغ جفایت
مبر امیدم از مهر و وفاینت
که من تا در زمانه زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم
چو ویس دلبر این پیغام بشنید
دلش چون شیره بی آتش بجوشید
به دایه گفت چار من تو دانی
مرا از دست موبد چون رهانی
که او جفتست اگر بیدار گردد
سراسر کار ما دشخوار گردد
اگر تنها درین خانه بماند
شود بیدار و حال من بداند
ترا با وی بباید جفت ناجار
بر آیینی که خسپد یار با یار
بدو کن پشت و رو از وی بگردان
که او مستست و باشد مست تادان
تن تو بر تن من نیک ماند
اگر نبپایدت کی باز داند
بدان مستی و بیهوشی همی کاوست
چگونه باز داند پوست از پوست
بگفت این و چراغ از خانه برداشت
به چاره دایه را با شوی بگذاشت
به پیش دوست شد سرمست و خرم
به بوسه ریش او را ساخت مرهم
بر آهخت از بر سیمینش سنجاب
بگستردش میان آن گل و آب
سیه روباهی از بالا برافگند
ز تن جامه ز دل اندوه بر کند
گل و نرگس به هم دیدی به نوروز
چنان بودند آن هر دو دل افروز
بسان مشتری پیوسته با ماه
ویا چون دانشی پیواسته با جاه
زمین پر لاله بود از روی ایشان
هوا پر مشک بود از بوی ایشان
برف ابر و پدید مآمد ستاره
همانا شد به بازی شان نظاره
هوا چون آن دو گوهر دید شهوار
ببرد از شرمشان ابر گهر بار
دو عاشق در خوشی همراز گشته
به خوشی هر دوان انباز گشته
گهی بودی ز دست ویسه بالین
گهی از دست مهرافزای رامین
تو گفتی شیر و می بودند در هم
ویا بر هم فگنده خز و ملحم
بپیچیده بهم چون مار بر مار
چه خوش باشد که پیچیده یار با یار
لب اندر لب نهاده روی بر روی
نگنجیدی میان هر دوان موی
همه شب هر دوان در راز بودند
گهی در راز و گه در ناز بودند
هم از بوسه شکر بسیار خوردند
هم از بازی خوشی بسیار کردند
چو از مستی در آمد شاه شاهان
نبود اندر کنارش ماه ماهان
به دست اندام هم بسترش بپسود
به جای سرو سیمین خشک نی بود
چه مانستی به ویسه دایهء پیر
کجا باشد کمان مانندهء تیر
به دستی دایه بود از ویس دیدار
بلی دیدار باشد ملحم از خار
بجست از خواب شاهنشاه چون ببر
ز خشم دل خوشان گشته چون ابر
گرفته دست آن چادو همی گفت
چه دیوی تو که هستی در برم جفت
ترا اندر کنار من که افگند
مرا با دیو چون افتد پیوند
بسی از پیشکاران سرایی
چراغ و شمع جست و روشایی
بسی پرسید وی را تو کدامی
بگو نا تو چه چیزی و چه نامی
نه دایه هیچ گونه پسخش داد
نه کسی بشنید چندان بانگ و فریاد
مفر رامین که بود اندر بر یاد
بخفته یار او او مانده بیدار
همی بوسید بیجاده به شکر
همی بارید بر گلنار گوهر
ز بام و روز اندیشه همی کرد
که چون بام آید انده بایدش خورد
سرودی سخت خوش با دل همی گفت
به درد آنکه تنها ماند از جفت
شبا بس خرمی، بس دلفروزی
همه کسی را شابی مارا چو روزی
چو هر کس را بر آید روز روشن
تاریکی پدید آمد شب من
به نزدیک آمد اینک بام شبگیر
دلا بپسیچ تا بر دل خوری تیر
خوشا کارا که بودی آشنایی
اگر با وی نبودستی جدایی
جهانا جز بدی کردن ندانی
دهی شادی و بازش می ستانی
گر از نوشم دهی یک بار کامی
به پایانش دهی از ز هر جامی
بدا روزا که بود آن روز پیشین
که عشق اندر دل من گشت شیرین
من آنگه کشتی اندر موج بردم
که دل بر هر بدی خرسند کردم
قصای بد مرا در مهری افگند
فزون از مهر مار و مهر فرزند
چه در دست اینکه نتوان گفت با کس
کرا گویم که تو فریاد من رس
چو نزدیکم همی ترسم ز دوری
چو دورم نیست بر دردم صبوری
نه همچون خیشتن دانم اسیری
نه جز دادار دانم دسگیری
حدایا هم تو فریاد دلم رس
که جز تو نیست در گیتی مرا کس
همی نالید رامین بر دل ریش
به اندیشه فزایان انده خویش
ربوده دلبرش را خواب نوشین
پر از گلناع و سنبل کرده بالین
خروش شاه بشنید از شبستان
شده آگه از آن نیرنگ و دستان
تو گفتی ناگه آتش در دلش ریخت
ز نوشین خواب دلبر را بر انگیخت
بدو گفت ای نگارین زود بر خیز
ببود آن بد کزو کردیم پرهیز
تو از مستی شدی در خواب نوشین
زهی بیدار و دلخسته به بالین
در آن غم مانده کز تو دور مانم
دلم امید بگسسته ز جانم
من از یک بد چنین ترسان و لرزان
بدی دیگر پدید آمد بتر زان
خروش و بانگ شه آمد به گوشم
جدا کرد از دلم یکباره هوشم
همی گوید درین ساعت مرا دل
که بر کش پای خود یکباره از گل
فرو رو سرش را از تن بینداز
جهان را زین فرو مایه بپرداز
به جان من که خون این بردار
ز خون گربه ای بر من سبکتر
جوابش داد ویس و گفت مشتاب
بر آتش ریز لختی از خرد آب
چو رنجت را سر آید روز هنگام
ابی خون خود بر آید مر ترا کام
پس آنگه همچو گوری جسته از شیر
ز بام گوشک تازان آمد او زیر
نگه کن تا چه نیکو ساخت دستان
ز ناگه رفت پنهان در شبستان
شهنشه بد هنوز از باده سر مست
سمن بر رفت و بر بالینش بنشست
مرو را گفت دستم ریش کردی
ز بس کاو را کشیدی و فشردی
یکی ساعت بگیر این دست دیگر
پس آنگه هر کجا خواهی همی بر
شهنشه چون شنید آواز بت روی
نبود آنگه ز محکم چارهء اوی
رها کرد از دو دستش دست دایه
بجست از دام رسوایی بلایه
سمن بر ویس را گفت ای نگارین
چرا بودی همی حاموش چندین
چرا چون خواندمت پاسخ ندادی
دلم بیهوده بر آتش نهادی
چو دایه رسته گشت از دام تیمار
دلیری یافت ویس ماه رخسار
فغان در بست و گفت ای وای بر من
که هستم سال و مه در دست دشمن
چو مار کج روم گر چه روم راست
نشان رفتنم ناراست پیداست
مبادا هیچ زن را رشک بر شوی
که شوی رشک بر باشد بلا جوی
به بستر خفته ام با شوی خود کام
به رسوایی همی از من برد نام
به پوزش گفت وی را شاه موبد
مکن با من گمان دوستی بد
که تو جانی مرا وز جان فزونی
که جانم را به شادی رهننونی
ز مستی کردم این کاری که کردم
چرا می خوردم و ژوپین نخوردم
مرا در بزمگه می بیش دادی
از آن بیشی بلای خویش دادی
به نیکی در مبادم زندگانی
اگر من بر تو بد دارم گمانی
بخواهم عذر اگر کردم گناهی
نکو کن عذر چون من عذر خواهی
گناه آید به نادانی ز مستان
چو عذر آرند ازیشان داد مستان
خرد را می ببندر چشم را خواب
گنه را عذر شوید جامه را آب
چو شاهنشاه پوزش کرد بسیار
ازو خشنود شد ویس گنهکار
به عشق اندر چنین بسیار باشد
همیشه مرد عاشق حوار باشد
گناه دوست را پوزش نماید
چو نپذیرد به پوزش در فزاید
بسا آهو که دیدم مرغزاری
خوشان پیش وی شیر شکاری
بسا دل سوخته دیدم خداوند
فگنده مهر بنده بر دلش بند
اگر عاشق شود شیر دژ آگاه
به عشق اندر شود هم طبع روباه
ز مهر دل شود تیزیش کندی
نیارد کرد با معضوق تندی
هر آن کاو عشق را نیکو نداند
اسیر عشق را دیوانه خواند
مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالش
که زود آن کشتهبار آرد و بالش