تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : بلبل نامه
حکایت - به نزد خانهٔ دستور کشور
به نزد خانهٔ دستور کشور
وثاقی مختصر بگرفت بی در
همی مالید سالی بیشتر عور
تن خود را بدان دیوار دستور
ز نزدیکان یکی میدید از دور
به عالم فاش گشت این راز مستور
وزیر شهر شروان مرد را گفت
چه مقصود است ترا بر خاک ما خفت
جوابش داد و گفت ای چشمهٔ نور
زرخسار تو بادا چشم بد دور
یکی دل خستهام ای صدر عالم
نمیداند کسی اسرار حالم
چو فر دولت اندر خانهٔ تست
دل من مرغ دام و دانهٔ تست
همی مالم تن خود را به دیوار
مگر روزی دهی در خانهام بار
خوش آمد این سخن در گوش جانش
ز زر پر کرد دامان ودهانش
مقرب گشت حضرت راچنان شد
که حکمش بر همه شروان روان شد
اگر خواهد کسی تا میر گردد
به گرد پادشاه و میر گردد
وثاقی مختصر بگرفت بی در
همی مالید سالی بیشتر عور
تن خود را بدان دیوار دستور
ز نزدیکان یکی میدید از دور
به عالم فاش گشت این راز مستور
وزیر شهر شروان مرد را گفت
چه مقصود است ترا بر خاک ما خفت
جوابش داد و گفت ای چشمهٔ نور
زرخسار تو بادا چشم بد دور
یکی دل خستهام ای صدر عالم
نمیداند کسی اسرار حالم
چو فر دولت اندر خانهٔ تست
دل من مرغ دام و دانهٔ تست
همی مالم تن خود را به دیوار
مگر روزی دهی در خانهام بار
خوش آمد این سخن در گوش جانش
ز زر پر کرد دامان ودهانش
مقرب گشت حضرت راچنان شد
که حکمش بر همه شروان روان شد
اگر خواهد کسی تا میر گردد
به گرد پادشاه و میر گردد
عطار نیشابوری : بلبل نامه
جواب دادن بلبل باز را و استغنا نمودن او
جوابش داد هشیار سخنگوی
مگو ما را از این معنی بر این روی
برو ما را سر و سودای کس نیست
ز عشقم یک نفس پروای کس نیست
تو هرگز بر کسی عاشق نبودی
هنوز آتش نهٔ مانند دودی
تو نادر بی خودی بیخود نمانی
تو قدر عاشقان هرگز ندانی
شراب عاشقی آن کس کند نوش
که یاد غیر را سازد فراموش
مرا معذور میدار ای خداوند
که عاشق نشنود از عاقلان پند
مقام عاشقان بالای عقل است
طریق عاقلی در عشق جهل است
سلیمان را بگو ای نور یزدان
عنان حکم خود از ما بگردان
ترا بر ما از آن دست ستم نیست
که بر دیوانه و عاشق قلم نیست
مگو ما را از این معنی بر این روی
برو ما را سر و سودای کس نیست
ز عشقم یک نفس پروای کس نیست
تو هرگز بر کسی عاشق نبودی
هنوز آتش نهٔ مانند دودی
تو نادر بی خودی بیخود نمانی
تو قدر عاشقان هرگز ندانی
شراب عاشقی آن کس کند نوش
که یاد غیر را سازد فراموش
مرا معذور میدار ای خداوند
که عاشق نشنود از عاقلان پند
مقام عاشقان بالای عقل است
طریق عاقلی در عشق جهل است
سلیمان را بگو ای نور یزدان
عنان حکم خود از ما بگردان
ترا بر ما از آن دست ستم نیست
که بر دیوانه و عاشق قلم نیست
عطار نیشابوری : بلبل نامه
درشتی نمودن باز بلبل را و خواندن بسلیمان علیه السلام
عطار نیشابوری : بلبل نامه
عجز آوردن بلبل به پیش باز و دستوری طلبیدن او
بدو گفت ای تو هم نیش و توهم نوش
بمن رسوای عالم پرده درپوش
چه کردی لطف و بنمودی بزرگی
چو شیران رحم کن بگذر ز گرگی
مرا بگذار تا بهر سلیمان
بسازم تحفهٔ مدح از دل و جان
که شرط مرد دانا این چنین است
به هر کاری که باشد پیشه این است
خردمندان چو آیند نزد شاهان
به نظم آرند دعای صبحگاهان
سه چیز آید وسیلت نزد شاهان
هنر یا مال یا مرد سخندان
هر آن کس کو تهیدستی نماید
همیشه کار او پستی نماید
من از مال و هنر چیزی ندارم
ولی گنج سخن دارم بیارم
به بلبل گفت هین میساز و میرو
ز هر چیزی که داری کهنه و نو
چو ره پیش است ما از پس چرائیم
اگر چه خسته بال و بسته پائیم
بیا تا پای بگشائیم یک ره
به فرق سر به پیمائیم یک ره
زمین بوسیم در بزم جهاندار
دعای دولتش گوئیم صد بار
بمن رسوای عالم پرده درپوش
چه کردی لطف و بنمودی بزرگی
چو شیران رحم کن بگذر ز گرگی
مرا بگذار تا بهر سلیمان
بسازم تحفهٔ مدح از دل و جان
که شرط مرد دانا این چنین است
به هر کاری که باشد پیشه این است
خردمندان چو آیند نزد شاهان
به نظم آرند دعای صبحگاهان
سه چیز آید وسیلت نزد شاهان
هنر یا مال یا مرد سخندان
هر آن کس کو تهیدستی نماید
همیشه کار او پستی نماید
من از مال و هنر چیزی ندارم
ولی گنج سخن دارم بیارم
به بلبل گفت هین میساز و میرو
ز هر چیزی که داری کهنه و نو
چو ره پیش است ما از پس چرائیم
اگر چه خسته بال و بسته پائیم
بیا تا پای بگشائیم یک ره
به فرق سر به پیمائیم یک ره
زمین بوسیم در بزم جهاندار
دعای دولتش گوئیم صد بار
عطار نیشابوری : بلبل نامه
پیغام فرستادن بلبل بدست بادصبا و اشتیاق او به گل
چو میرفتند بر بالای کهسار
نسیم صبحدم آمدبه گلزار
به دامانش بزد بلبل به دستان
ز بهر دلستان آن هر دو دستان
نسیم صبحدم را گفت برخیز
برو در دامن معشوقم آویز
بگو با من ترا آرام چونست
مرا بی تو جگر یک قطره خونست
چنانم در فراقت ای دل آرام
نه صبرم ماند و نی هوش نه آرام
دلم مشتاق تست ای جان شیرین
چو میل خاطر خسرو به شیرین
اگر بار دگر رویت به بینم
به خلوت یک زمان پیشت نشینم
غم گیتی به یک جو برنگیرم
نباشم مردهٔ گر زان چه مهرم
به جز چشمم کسی رویت مبیناد
غم گیتی سر کویت مبیناد
اگر عمرت بود زین پس بمانم
وگرنه جان به عشقت برفشانم
نسیم صبحدم آمدبه گلزار
به دامانش بزد بلبل به دستان
ز بهر دلستان آن هر دو دستان
نسیم صبحدم را گفت برخیز
برو در دامن معشوقم آویز
بگو با من ترا آرام چونست
مرا بی تو جگر یک قطره خونست
چنانم در فراقت ای دل آرام
نه صبرم ماند و نی هوش نه آرام
دلم مشتاق تست ای جان شیرین
چو میل خاطر خسرو به شیرین
اگر بار دگر رویت به بینم
به خلوت یک زمان پیشت نشینم
غم گیتی به یک جو برنگیرم
نباشم مردهٔ گر زان چه مهرم
به جز چشمم کسی رویت مبیناد
غم گیتی سر کویت مبیناد
اگر عمرت بود زین پس بمانم
وگرنه جان به عشقت برفشانم
عطار نیشابوری : بلبل نامه
فغان کردن گل در هجر بلبل و شکایت از روزگار
نسیم صبحدم آمد به گلشن
به چشمش گلش آمد همچو گلخن
گل از بلبل بکلی دست شسته
دریده پیرهن در خون نشسته
هزاران خار در پا دست در گل
فراق بلبلش بنشسته در دل
چو سرو اندر چمن افتان و خیزان
به زاری زار میگفت ای عزیزان
به هم خوش بود ما را در گلستان
حسد بردند بر ما جمله مرغان
حسودان را به جز کوری مبادا
میان همدمان دوری مبادا
همینش کار باشد چرخ گردان
که دوری افکند با دوستداران
به چشمش گلش آمد همچو گلخن
گل از بلبل بکلی دست شسته
دریده پیرهن در خون نشسته
هزاران خار در پا دست در گل
فراق بلبلش بنشسته در دل
چو سرو اندر چمن افتان و خیزان
به زاری زار میگفت ای عزیزان
به هم خوش بود ما را در گلستان
حسد بردند بر ما جمله مرغان
حسودان را به جز کوری مبادا
میان همدمان دوری مبادا
همینش کار باشد چرخ گردان
که دوری افکند با دوستداران
عطار نیشابوری : بلبل نامه
آوردن باز بلبل را و خدمت نمودن او و مدح سلیمان گفتن و عذر آوردن او
چو باز آمد به درگاه سلیمان
صف اندر صف کشیده جمله مرغان
سر خود بر زمین بنهاد بلبل
کمر بسته زبان بگشاد بلبل
سپاس پادشه کرد و دعا گفت
سلیمان را بسی مدح و ثنا گفت
تو آن شاهی که مار و مور و انسان
دد ودام و پری داری به فرمان
ترا زیبد به عالم پادشاهی
که زیر حکم داری مرغ و ماهی
نباشد از تو بهتر شهریاری
کریمی تاج بخش تخت داری
رسول پادشاه بی زوالی
به همت برتر از نقص وکمالی
ز کویت تا گل بی خار روید
چو فراشان صبا خاشاک روید
تراکام و مرادت حاصل آمد
دلت از نور عزت کامل آمد
توئی مطلوب هر جا طالبی هست
دلت از سر معنی گشته سرمست
از آن از خدمتت دوری گزیدم
که خود را لایق خدمت ندیدم
اگر عمرم دهد یزدان ازین پس
غلام حضرتت باشم از این پس
صف اندر صف کشیده جمله مرغان
سر خود بر زمین بنهاد بلبل
کمر بسته زبان بگشاد بلبل
سپاس پادشه کرد و دعا گفت
سلیمان را بسی مدح و ثنا گفت
تو آن شاهی که مار و مور و انسان
دد ودام و پری داری به فرمان
ترا زیبد به عالم پادشاهی
که زیر حکم داری مرغ و ماهی
نباشد از تو بهتر شهریاری
کریمی تاج بخش تخت داری
رسول پادشاه بی زوالی
به همت برتر از نقص وکمالی
ز کویت تا گل بی خار روید
چو فراشان صبا خاشاک روید
تراکام و مرادت حاصل آمد
دلت از نور عزت کامل آمد
توئی مطلوب هر جا طالبی هست
دلت از سر معنی گشته سرمست
از آن از خدمتت دوری گزیدم
که خود را لایق خدمت ندیدم
اگر عمرم دهد یزدان ازین پس
غلام حضرتت باشم از این پس
عطار نیشابوری : بلبل نامه
منع کردن سلیمان بلبل را از خوردن شراب و فواید آن
سلیمان گفت ای مرغ سخندان
چرا می میخوری مانند رندان
گهی سرمست و گه هشیار باشی
بگاهی خفته گه بیدار باشی
بماتم جمله مرغان بر سری خاک
نشسته کرده رخها بر سوی خاک
همه درماتم و اندوه و دردند
ز هرچه دون بود آزاد و فردند
تو میسازی بهر دم نوعروسی
نمیدانم که گبری یا مجوسی
شرابی خور که بدمستی ندارد
نشاطش روی درهستی ندارد
شرابی را که جانت شاد باشد
ز مخموری دلت آزاد باشد
شرابی را که بدمستی صفاتست
حرامش دان اگر آب حیاتست
حرام از بهر آن کردند می را
که با اوباش میخوردند وی را
مکن مستی میان جمع اوباش
که مستی میکند اسرار را فاش
نشاط می خمارش هم نیرزد
عروس یک شبه ماتم نیرزد
مخور چیزی که عقلت راکند گم
وز آن هر لحظه باشی در توهم
مخور چیزی که در اندوه مانی
بود آنت بلای جاودانی
چرا می میخوری مانند رندان
گهی سرمست و گه هشیار باشی
بگاهی خفته گه بیدار باشی
بماتم جمله مرغان بر سری خاک
نشسته کرده رخها بر سوی خاک
همه درماتم و اندوه و دردند
ز هرچه دون بود آزاد و فردند
تو میسازی بهر دم نوعروسی
نمیدانم که گبری یا مجوسی
شرابی خور که بدمستی ندارد
نشاطش روی درهستی ندارد
شرابی را که جانت شاد باشد
ز مخموری دلت آزاد باشد
شرابی را که بدمستی صفاتست
حرامش دان اگر آب حیاتست
حرام از بهر آن کردند می را
که با اوباش میخوردند وی را
مکن مستی میان جمع اوباش
که مستی میکند اسرار را فاش
نشاط می خمارش هم نیرزد
عروس یک شبه ماتم نیرزد
مخور چیزی که عقلت راکند گم
وز آن هر لحظه باشی در توهم
مخور چیزی که در اندوه مانی
بود آنت بلای جاودانی
عطار نیشابوری : بلبل نامه
حکایت هاروت و ماروت
شنیدی قصهٔ هاروت و ماروت
که بودند خادم درگاه لاهوت
از اول بر فلک بودند فرشته
شدند آخر چو دیو از غم سرشته
ز حرص و آز و شهوت دور بودند
ز مستی بی خبر مستور بودند
چوآدم را به عالم میفرستاد
بجان هردوشان آتش درافتاد
به درگاه خدا رفتند و گفتند
هر آن رازی که در دل مینهفتند
از اول کرده بودند این حکایت
که بر ما هست اولی تر ولایت
فساد و خون کنند اولاد آدم
پر از آشوب دارند کار عالم
چو خود را بهتر از آدم بدیدند
از آن پس روی بهبودی ندیدند
خداوند جهان فرمانشان داد
بدارالملک دنیاشان فرستاد
چو روی زهرهٔ زهرا بدیدند
رقم را بر صلاح خود کشیدند
برو عاشق شدند از خود برفتند
نه روز آرامشان نی شب بخفتند
درآمد زهره گوش هر دو بگرفت
بگوش هر دوشان پوشیده میگفت
شما را گربه من میلی تمام است
بجز فرمان من بردن حرام است
لباس عاصیان بر خود بپوشید
فساد و خون کنید و میبنوشید
مرا گر ز آنکه میخواهند همدم
درآموزید ما را اسم اعظم
فساد و خون نکردند می بخوردند
چو میخوردند فساد و خون بکردند
به زهره اسم اعظم را بدادند
چو سنگ ایشان بچاه غم فتادند
چو زهره اسم اعظم را بیاموخت
در آتش یکسر مویش نمیسوخت
بخواند آن اسم را بر آسمان شد
مهش دربان و مهرش پاسبان شد
فرو ماندند ایشان بر سر خاک
به کام دشمنان سرمست و بی باک
ز مستی هر دو چون هشیار گشتند
وز آن خواب گران بیدار گشتند
قضا چون اقتضای نیک و بد کرد
نداند هیچ کس تدبیر خود کرد
برآورند آهی آتش اندود
چو کار افتاد آهش کی کند سود
ستاده پای با جان عذر خواهان
گناه از بنده عفو از پادشاهان
چنان از کردهٔ خود شرمساریم
که روی عذر خواهی هم نداریم
عذاب ما هم اینجا ده که اینجا
نه دی باشد نه امروز و نه فردا
عذاب این جهان دوران سرآرد
عذاب آن جهان پایان ندارد
به بابل سرنگون در چاه آیند
ولیک از آب جز حسرت نیابند
روند مردم به بابل در سر چاه
به سحر آموختن وقت سحرگاه
بیاموزند از ایشان هرچه خواهند
کنند برخود از ایشان هرچه خواهند
تو هاروت خودی در چاه هستی
همیشه از شراب حرص مستی
تو اول برتر از افلاک بودی
ز گرد خاک تیره پاک بودی
سرای خاکدانت آرزو کرد
بفرش از عرش جانت سر فرو کرد
ز اصل خویشتن ببریدهٔ تو
تو آنجا را از این جا دیدهٔ تو
مثالی خوش بگویم با تو بشنو
اگر تو بشنوی بر من به یک جو
ز گرد تو دو عالم نور دیده
که دیده کی بود همچون شنیده
جهان چاه است و آتش مال دنیا
مثال زهره چون آمال دنیا
تو زین جا چون از آنجاباز گردی
شوی کبک دری یا باز گردی
اگر میلت بود با حشمت و جاه
همیشه سرنگون باشی درین چاه
بجان تشنه لب و تو بر سر آب
ز سر بگذشته آب و آب نایاب
بمانی دایماً جوینده بر در
ز دنیا دور دائم دل پر آذر
بمانی دایماً در محنت و غم
نیابی در دو عالم هیچ محرم
بمانی دایماً مجروح و دلتنگ
بدرد و سوز و ناله مانده چون چنگ
که بودند خادم درگاه لاهوت
از اول بر فلک بودند فرشته
شدند آخر چو دیو از غم سرشته
ز حرص و آز و شهوت دور بودند
ز مستی بی خبر مستور بودند
چوآدم را به عالم میفرستاد
بجان هردوشان آتش درافتاد
به درگاه خدا رفتند و گفتند
هر آن رازی که در دل مینهفتند
از اول کرده بودند این حکایت
که بر ما هست اولی تر ولایت
فساد و خون کنند اولاد آدم
پر از آشوب دارند کار عالم
چو خود را بهتر از آدم بدیدند
از آن پس روی بهبودی ندیدند
خداوند جهان فرمانشان داد
بدارالملک دنیاشان فرستاد
چو روی زهرهٔ زهرا بدیدند
رقم را بر صلاح خود کشیدند
برو عاشق شدند از خود برفتند
نه روز آرامشان نی شب بخفتند
درآمد زهره گوش هر دو بگرفت
بگوش هر دوشان پوشیده میگفت
شما را گربه من میلی تمام است
بجز فرمان من بردن حرام است
لباس عاصیان بر خود بپوشید
فساد و خون کنید و میبنوشید
مرا گر ز آنکه میخواهند همدم
درآموزید ما را اسم اعظم
فساد و خون نکردند می بخوردند
چو میخوردند فساد و خون بکردند
به زهره اسم اعظم را بدادند
چو سنگ ایشان بچاه غم فتادند
چو زهره اسم اعظم را بیاموخت
در آتش یکسر مویش نمیسوخت
بخواند آن اسم را بر آسمان شد
مهش دربان و مهرش پاسبان شد
فرو ماندند ایشان بر سر خاک
به کام دشمنان سرمست و بی باک
ز مستی هر دو چون هشیار گشتند
وز آن خواب گران بیدار گشتند
قضا چون اقتضای نیک و بد کرد
نداند هیچ کس تدبیر خود کرد
برآورند آهی آتش اندود
چو کار افتاد آهش کی کند سود
ستاده پای با جان عذر خواهان
گناه از بنده عفو از پادشاهان
چنان از کردهٔ خود شرمساریم
که روی عذر خواهی هم نداریم
عذاب ما هم اینجا ده که اینجا
نه دی باشد نه امروز و نه فردا
عذاب این جهان دوران سرآرد
عذاب آن جهان پایان ندارد
به بابل سرنگون در چاه آیند
ولیک از آب جز حسرت نیابند
روند مردم به بابل در سر چاه
به سحر آموختن وقت سحرگاه
بیاموزند از ایشان هرچه خواهند
کنند برخود از ایشان هرچه خواهند
تو هاروت خودی در چاه هستی
همیشه از شراب حرص مستی
تو اول برتر از افلاک بودی
ز گرد خاک تیره پاک بودی
سرای خاکدانت آرزو کرد
بفرش از عرش جانت سر فرو کرد
ز اصل خویشتن ببریدهٔ تو
تو آنجا را از این جا دیدهٔ تو
مثالی خوش بگویم با تو بشنو
اگر تو بشنوی بر من به یک جو
ز گرد تو دو عالم نور دیده
که دیده کی بود همچون شنیده
جهان چاه است و آتش مال دنیا
مثال زهره چون آمال دنیا
تو زین جا چون از آنجاباز گردی
شوی کبک دری یا باز گردی
اگر میلت بود با حشمت و جاه
همیشه سرنگون باشی درین چاه
بجان تشنه لب و تو بر سر آب
ز سر بگذشته آب و آب نایاب
بمانی دایماً جوینده بر در
ز دنیا دور دائم دل پر آذر
بمانی دایماً در محنت و غم
نیابی در دو عالم هیچ محرم
بمانی دایماً مجروح و دلتنگ
بدرد و سوز و ناله مانده چون چنگ
عطار نیشابوری : بلبل نامه
گفتار بلبل به حضرت سلیمان که یا نبی الله مستی ما از جام معنی است نه از می صورت
جوابش داد بلبل کای پیمبر
شراب ما ندارد جام و ساغر
مرا مستی ار آن صهبای معنی است
که جامش را شراب از آب طوبی است
دلم پروای آن پروانه دارد
که شمعش جز به خود پروا ندارد
کسی کو عاشق دیدار باشد
همیشه تا سحر بیدار باشد
چو ساقی دل ز می پر تاب دارد
کجا پروای خورد و خواب دارد
تنم زار ونزار است ای سلیمان
بگفت افزونترم از جمله مرغان
به دام عشق جانان مبتلایم
اسیر دام هجران و بلایم
ز من جز صورتی مرغان ندیدند
چو مرغان جان ندادند آن ندیدند
ز درد ما کسی باشد خبردار
که دائم همچو ما باشد جگرخوار
ز درد ما حریفی باشد آگاه
که او نبود ز راه عشق گمراه
ز درد ما کسی راهست بوئی
که باشد دایماً در جست و جوئی
از آن میها که من خوردم سحرگاه
ز دست ساقیان مجلس شاه
اگر یک قطره در حلق تو ریزند
ز تو عقل و خرد بیرون گریزند
شراب ما ندارد جام و ساغر
مرا مستی ار آن صهبای معنی است
که جامش را شراب از آب طوبی است
دلم پروای آن پروانه دارد
که شمعش جز به خود پروا ندارد
کسی کو عاشق دیدار باشد
همیشه تا سحر بیدار باشد
چو ساقی دل ز می پر تاب دارد
کجا پروای خورد و خواب دارد
تنم زار ونزار است ای سلیمان
بگفت افزونترم از جمله مرغان
به دام عشق جانان مبتلایم
اسیر دام هجران و بلایم
ز من جز صورتی مرغان ندیدند
چو مرغان جان ندادند آن ندیدند
ز درد ما کسی باشد خبردار
که دائم همچو ما باشد جگرخوار
ز درد ما حریفی باشد آگاه
که او نبود ز راه عشق گمراه
ز درد ما کسی راهست بوئی
که باشد دایماً در جست و جوئی
از آن میها که من خوردم سحرگاه
ز دست ساقیان مجلس شاه
اگر یک قطره در حلق تو ریزند
ز تو عقل و خرد بیرون گریزند
عطار نیشابوری : بلبل نامه
تمثیل آوردن بلبل منصور و اناالحق گفتن او را در حالت عشق
از آن یک جرعه میدادند به منصور
اناالحق گفت و عالم کرد پر شور
چو جام وحدتش بر کف نهادند
به خونش مفتیان فتوی بدادند
دو صد کس ز آنکه فتوی داده بودند
در آن دم از حیات افتاده بودند
به بازارش برآوردند سر مست
نهاده بود سر مردانه بر دست
بگرد دار میگردید و میگفت
مرا غیرت گرفت اغیار نگرفت
بکوی دوست میرفتم سحرگاه
بدیدم سایهٔ افتاده بر راه
مرا آن یک نظر از خویشتن برد
علامت بر سر راه من آورد
نظر بر روی نامحرم که کردم
ز دست غیرت حق نیش خوردم
چرا عاشق چنین حیران نگردد
که جز گرد در جانان نگردد
کسی را کافتاب از در درآید
وجود ذره کی در چشمش آید
بدارش برکشیدند سنگساران
همی کردند هر سو سنگباران
ز دار و سنگ و رشته غم نمیخورد
سر موئی ز اناالحق کم نمیکرد
به آواز آمدند با او به یکبار
در و دیوار و چوب و رشته و دار
طناب عمر او آن دم گسستند
به آب و آتش عشقش بشستند
انانیت بذات خود فنا بود
انانیت نبود آنجا خدا بود
برآمد موجی از دریا به صحرا
صدف بگسست و گوهر شد بدریا
انای تنگنا برداشت حلاج
چو پر شد بر سر آمد شد بتاراج
سبوی آب در دریا چه سنجد
ولی درکوزهٔ کوچک نگنجد
ثبات کوه پیش از قوت باد
زهر بادی گیاه آید به فریاد
هزاران جام از آن می باز خوردند
ولی افشاء سر حق نکردند
همانگه کرد بلبل عهد در دم
ننوشم نیز می والله اعلم
دمی از عشق گل دارم خروشی
برآید در دلم هر لحظه جوشی
چو گل بر بست رخت از باغ و بستان
مرادم بسته شد چون زیردستان
اناالحق گفت و عالم کرد پر شور
چو جام وحدتش بر کف نهادند
به خونش مفتیان فتوی بدادند
دو صد کس ز آنکه فتوی داده بودند
در آن دم از حیات افتاده بودند
به بازارش برآوردند سر مست
نهاده بود سر مردانه بر دست
بگرد دار میگردید و میگفت
مرا غیرت گرفت اغیار نگرفت
بکوی دوست میرفتم سحرگاه
بدیدم سایهٔ افتاده بر راه
مرا آن یک نظر از خویشتن برد
علامت بر سر راه من آورد
نظر بر روی نامحرم که کردم
ز دست غیرت حق نیش خوردم
چرا عاشق چنین حیران نگردد
که جز گرد در جانان نگردد
کسی را کافتاب از در درآید
وجود ذره کی در چشمش آید
بدارش برکشیدند سنگساران
همی کردند هر سو سنگباران
ز دار و سنگ و رشته غم نمیخورد
سر موئی ز اناالحق کم نمیکرد
به آواز آمدند با او به یکبار
در و دیوار و چوب و رشته و دار
طناب عمر او آن دم گسستند
به آب و آتش عشقش بشستند
انانیت بذات خود فنا بود
انانیت نبود آنجا خدا بود
برآمد موجی از دریا به صحرا
صدف بگسست و گوهر شد بدریا
انای تنگنا برداشت حلاج
چو پر شد بر سر آمد شد بتاراج
سبوی آب در دریا چه سنجد
ولی درکوزهٔ کوچک نگنجد
ثبات کوه پیش از قوت باد
زهر بادی گیاه آید به فریاد
هزاران جام از آن می باز خوردند
ولی افشاء سر حق نکردند
همانگه کرد بلبل عهد در دم
ننوشم نیز می والله اعلم
دمی از عشق گل دارم خروشی
برآید در دلم هر لحظه جوشی
چو گل بر بست رخت از باغ و بستان
مرادم بسته شد چون زیردستان
عطار نیشابوری : بلبل نامه
ملامت کردن سلیمان مرغان را و ستایش بلبل بر جملۀ مرغان
سلیمان چون ز بلبل قصه بشنید
بسی اندر فراق گل بنالید
پس آنگه گفت مرغان هوا را
که غیبت بود از بلبل شما را
هر آنکس کو رود تنها به قاضی
ز قاضی خرم آید گشته راضی
سخن گفت برابر اتفاق است
به غیبت ماجرا کردن نفاقست
حدیث ماجرا چون هست معقول
بگو با هر که باشد هست مشغول
چو بلبل حاضر آمد وقت غیبت
نمیجنبد یکی اکنون ز هیبت
به غیبت بوده هر یک از شما شیر
به خون بلبلان آلوده شمشیر
مثالش با شما مشت پیاده
مثال گربه و موش است و باده
بسی اندر فراق گل بنالید
پس آنگه گفت مرغان هوا را
که غیبت بود از بلبل شما را
هر آنکس کو رود تنها به قاضی
ز قاضی خرم آید گشته راضی
سخن گفت برابر اتفاق است
به غیبت ماجرا کردن نفاقست
حدیث ماجرا چون هست معقول
بگو با هر که باشد هست مشغول
چو بلبل حاضر آمد وقت غیبت
نمیجنبد یکی اکنون ز هیبت
به غیبت بوده هر یک از شما شیر
به خون بلبلان آلوده شمشیر
مثالش با شما مشت پیاده
مثال گربه و موش است و باده
عطار نیشابوری : بلبل نامه
حکایت گربه و موش و باده
شبی موشی طلب میکرد روزی
چو موران پا نهاده بهر روزی
بگرد خانهٔ خمار گردید
ز بهر گندم و گندم نمیدید
شراب ناب دید استاده در خم
بخورد آن باده را از حرص گندم
دو سه باده بخورد و مست شد گفت
ندارم من بمردی در جهان جفت
چو من دیگر کجا باشد به مردی
بود عالم به پیش من بگردی
اگر عالم همه گردد زره پوش
به نزد من کنند مردی فراموش
بگیرم جمله عالم را به شمشیر
به بندم پای شیران را به زنجیر
همه عالم به زیر حکم آرم
ز کس من یکسر موغم ندارم
نباشد هیچ شاهی همسر من
ندارد کوه پای لشکر من
پلنگان جمله از من ترسناکند
به پیش پای من مانند خاکند
ازین پس گربهٔ گرگین که باشد
که موشان را به پنجه سر خراشد
بفرمایم به موشان وقت غیرت
که آویزند سرش از دار عبرت
قضا را گربه میآمد زنخجیر
به خون موش میغرید چون شیر
همان دستان همی زد موش سرمست
درآمد گربه و در موش زد دست
همی مالید گربه موش را گوش
همی بوسید دست گربه را موش
به زیر پای کامش نرم میکرد
همی افزود او را محنت و درد
ز حسرت دستها بر سر همی گفت
ز دیده اشک میبارید و میگفت
خدا را ای شه شیران عالم
ستم بر ما مکن بنگر بحالم
اگر من نیستم آخر تو هستی
مکن بر نیستی چندین تو هستی
اگر خونم بریزی میتوانی
بپای خود سر آوردم تو دانی
ز چاکر چون خطا آید به مستی
کند عفو خداوندیش هستی
بمستی ژاژ خاییدم من اینجا
نگویم من دگر هرگز چنینها
به مستی جمله رندان در خرابات
همی گویند بیهوده خرافات
به مستی هرچه گفتم عذر خواهم
اگر بیراه رفتم هم به راهم
ازین پس بندهٔ کوی تو باشم
اگر باشم دعاگوی تو باشم
چو کار از دست رفت و مرد شد مست
نداند هرچه گوید مرد سرمست
نباشد در حسابی هرچه گوید
مراد خاطر خود هرزه جوید
کنونم عفو کن از روی یاری
که ما را از ترحم غمگساری
جوابی داد گربه موش را گفت
تو دزدی نیست در دزدی ترا جفت
چو موران پا نهاده بهر روزی
بگرد خانهٔ خمار گردید
ز بهر گندم و گندم نمیدید
شراب ناب دید استاده در خم
بخورد آن باده را از حرص گندم
دو سه باده بخورد و مست شد گفت
ندارم من بمردی در جهان جفت
چو من دیگر کجا باشد به مردی
بود عالم به پیش من بگردی
اگر عالم همه گردد زره پوش
به نزد من کنند مردی فراموش
بگیرم جمله عالم را به شمشیر
به بندم پای شیران را به زنجیر
همه عالم به زیر حکم آرم
ز کس من یکسر موغم ندارم
نباشد هیچ شاهی همسر من
ندارد کوه پای لشکر من
پلنگان جمله از من ترسناکند
به پیش پای من مانند خاکند
ازین پس گربهٔ گرگین که باشد
که موشان را به پنجه سر خراشد
بفرمایم به موشان وقت غیرت
که آویزند سرش از دار عبرت
قضا را گربه میآمد زنخجیر
به خون موش میغرید چون شیر
همان دستان همی زد موش سرمست
درآمد گربه و در موش زد دست
همی مالید گربه موش را گوش
همی بوسید دست گربه را موش
به زیر پای کامش نرم میکرد
همی افزود او را محنت و درد
ز حسرت دستها بر سر همی گفت
ز دیده اشک میبارید و میگفت
خدا را ای شه شیران عالم
ستم بر ما مکن بنگر بحالم
اگر من نیستم آخر تو هستی
مکن بر نیستی چندین تو هستی
اگر خونم بریزی میتوانی
بپای خود سر آوردم تو دانی
ز چاکر چون خطا آید به مستی
کند عفو خداوندیش هستی
بمستی ژاژ خاییدم من اینجا
نگویم من دگر هرگز چنینها
به مستی جمله رندان در خرابات
همی گویند بیهوده خرافات
به مستی هرچه گفتم عذر خواهم
اگر بیراه رفتم هم به راهم
ازین پس بندهٔ کوی تو باشم
اگر باشم دعاگوی تو باشم
چو کار از دست رفت و مرد شد مست
نداند هرچه گوید مرد سرمست
نباشد در حسابی هرچه گوید
مراد خاطر خود هرزه جوید
کنونم عفو کن از روی یاری
که ما را از ترحم غمگساری
جوابی داد گربه موش را گفت
تو دزدی نیست در دزدی ترا جفت
عطار نیشابوری : بلبل نامه
پاسخ دادن گربه موش را وندامت کردن موش از افعال خود و راضی شدن به قضا
مگر بیهوده هان ای موش خاموش
چو افتادی در آتش در همی جوش
خلاف شرع و دین کردی شدی مست
اگر خونت بریزم جای آن هست
مرا استاد پندی داد نیکو
کز آن پند آمدم فرخنده مه رو
مرا گفتا که تو بیرون مبر سر
اگر فیلی و خصم از پشه کمتر
مشو ایمن که کم یا بیش گردد
زنیش او ترا دل ریش گردد
مشو از فکر او ایمن که ناگاه
در اندازد ترا از مکر در چاه
نکردم پند استادان فراموش
مرا آن پند شد چون حلقه در گوش
ببر از من امید رستگاری
بجز مردن دگر کاری نداری
نخواهی رستگار آمد ز دستم
که بسیاری کمین تو نشستم
چو افتادی در آتش در همی جوش
خلاف شرع و دین کردی شدی مست
اگر خونت بریزم جای آن هست
مرا استاد پندی داد نیکو
کز آن پند آمدم فرخنده مه رو
مرا گفتا که تو بیرون مبر سر
اگر فیلی و خصم از پشه کمتر
مشو ایمن که کم یا بیش گردد
زنیش او ترا دل ریش گردد
مشو از فکر او ایمن که ناگاه
در اندازد ترا از مکر در چاه
نکردم پند استادان فراموش
مرا آن پند شد چون حلقه در گوش
ببر از من امید رستگاری
بجز مردن دگر کاری نداری
نخواهی رستگار آمد ز دستم
که بسیاری کمین تو نشستم
عطار نیشابوری : بلبل نامه
آمدن مرغان بدیوان و دیدن ایشان بلبل را و از هیبت او خاموش شدن ایشان را
به دیوان آمدند مرغان چو دیوان
همی کردند پر از آشوب دیوان
چو بلبل را بدیدند لال گشتند
در آن حالت همه از حال گشتند
سلیمان گفت بلبل را کجائی
چرا در معرض مرغان نیایی
چرا خاموش گشتی ای سخندان
ز لعل خود بر افشان دُرّ و مرجان
زبان بگشای و شرح حال برگوی
سراسر قصهٔ اقوال برگوی
چو مرغان آمدند اکنون بداور
چه داری حجت قاطع بیاور
همی کردند پر از آشوب دیوان
چو بلبل را بدیدند لال گشتند
در آن حالت همه از حال گشتند
سلیمان گفت بلبل را کجائی
چرا در معرض مرغان نیایی
چرا خاموش گشتی ای سخندان
ز لعل خود بر افشان دُرّ و مرجان
زبان بگشای و شرح حال برگوی
سراسر قصهٔ اقوال برگوی
چو مرغان آمدند اکنون بداور
چه داری حجت قاطع بیاور
عطار نیشابوری : بلبل نامه
جواب دادن بلبل سلیمان(ع) را که هر مرغ لائق اسرار توحید نیست
جوابش داد و گفت ای چشمهٔ نور
ز رخسار تو بادا چشم بد دور
چه گویم با که گویم این حقیقت
زبان وهم کی داند طبیعت
که باشند این دو سه پژمرده دلها
بمانده پایشان در آب و گلها
طمع از دام و دانه نابریده
شراب وصل دلبر ناچشیده
چو سنگ افسرده اندر بی نیازی
به سر بردند عمر خود به بازی
ندارم بهرهٔ از حال ایشان
از آن ببریدهام از قال ایشان
ز مرغان من برای آن رمیدم
که کس را مشتری خود ندیدم
اگر آهی برآرم از دل تنگ
بسوزد بر فلک مریخ و خرچنگ
بدرد زهره حالی زهرهٔ خویش
عطارد خاک سازد بهرهٔ خویش
به چاه افتد مه و گردد چو ماهی
به صحرای وجود ای از تو شاهی
به اقبال تو ای دادار عالم
که باد ابر مرادت کار عالم
بگویم حال مرغان ستمکار
بگویم تا چه داند هر کسی کار
سراسر قصههاشان باز جویم
وز آن پس دانش و اعزاز جویم
ز رخسار تو بادا چشم بد دور
چه گویم با که گویم این حقیقت
زبان وهم کی داند طبیعت
که باشند این دو سه پژمرده دلها
بمانده پایشان در آب و گلها
طمع از دام و دانه نابریده
شراب وصل دلبر ناچشیده
چو سنگ افسرده اندر بی نیازی
به سر بردند عمر خود به بازی
ندارم بهرهٔ از حال ایشان
از آن ببریدهام از قال ایشان
ز مرغان من برای آن رمیدم
که کس را مشتری خود ندیدم
اگر آهی برآرم از دل تنگ
بسوزد بر فلک مریخ و خرچنگ
بدرد زهره حالی زهرهٔ خویش
عطارد خاک سازد بهرهٔ خویش
به چاه افتد مه و گردد چو ماهی
به صحرای وجود ای از تو شاهی
به اقبال تو ای دادار عالم
که باد ابر مرادت کار عالم
بگویم حال مرغان ستمکار
بگویم تا چه داند هر کسی کار
سراسر قصههاشان باز جویم
وز آن پس دانش و اعزاز جویم
عطار نیشابوری : بلبل نامه
آمدن سیمرغ بخدمت سلمیان و نموداری حال گفتن به بلبل
تو سیمرغی و یک مرغت هنر نیست
چو مرغان اندرین راهت گذر نیست
تو تا کی در درون خانه گردی
بمیدان آی اگر مرد نبردی
به دریای عدم رفتی چو ماهی
بصحرای وجود آ گر تو شاهی
حریف مجلس عشاق میباش
بجام شوق اومشتاق میباش
اگر خلوت نشین بی ریائی
چو زاغان مردهٔ شهوت چرائی
اگر خلوت نشین سالکی تو
چرا در بند دنیا هالکی تو
بجز نامی نداری در جهان فاش
همان شکلی که صورت کرده نقاش
برون آوازه داری چون مبیره
درونت چون برون دیگ تیره
تو در عالم بسی آوازه داری
ولی مرغی حزین و سوگواری
اگر هستی بیا در نیستی رو
غم نادیدنت برما بیک جو
سلیمان کرد نامت شاه مرغان
ببر خار ستم از راه مرغان
اگر سرلشکری لشکر کشی کن
وگرنه خاک شو نی آتشی کن
وگر از خود بسی پروا نداری
چرا چون شمع صد پروانه داری
نه شمعی و نه پروانه چه مرغی
نه خویشی و نه بیگانه چه مرغی
از آن ببریده از جمع اصحاب
که تا آسان کنی هم خورد و هم خواب
تو گردر جمع باشی جمع گردی
تو باشی شمع او را شمع گردی
میان خلق باش و با خدا باش
چو جان با تن نشین وز تن جدا باش
چو در کثرت شوی وحدت طلب کن
نظر در جسم و جان بوالعجب کن
چو میگردی بگرد خویش تنها
چرا چون من زنی مانند تنها
به تنهائی کجا خواهی رسیدن
به یاری میتوان منزل بریدن
به تنهائی کس داند نشستن
که نقش غیر تاند پاک شستن
به تنهائی کسی باشد طلبکار
که نبود او به بند خود گرفتار
اگر نه پایمال دیو گردی
بگرد زرق و عذر و دیو گردی
وگرنه پایمال نفس مانی
معذب در بلای جاودانی
به بندد اهرمن راه مجالش
به بادی بر دهد هر دم خیالش
به دست دیو در ماند گرفتار
حقیقت را نبیند راه و هنجار
چو مرغان اندرین راهت گذر نیست
تو تا کی در درون خانه گردی
بمیدان آی اگر مرد نبردی
به دریای عدم رفتی چو ماهی
بصحرای وجود آ گر تو شاهی
حریف مجلس عشاق میباش
بجام شوق اومشتاق میباش
اگر خلوت نشین بی ریائی
چو زاغان مردهٔ شهوت چرائی
اگر خلوت نشین سالکی تو
چرا در بند دنیا هالکی تو
بجز نامی نداری در جهان فاش
همان شکلی که صورت کرده نقاش
برون آوازه داری چون مبیره
درونت چون برون دیگ تیره
تو در عالم بسی آوازه داری
ولی مرغی حزین و سوگواری
اگر هستی بیا در نیستی رو
غم نادیدنت برما بیک جو
سلیمان کرد نامت شاه مرغان
ببر خار ستم از راه مرغان
اگر سرلشکری لشکر کشی کن
وگرنه خاک شو نی آتشی کن
وگر از خود بسی پروا نداری
چرا چون شمع صد پروانه داری
نه شمعی و نه پروانه چه مرغی
نه خویشی و نه بیگانه چه مرغی
از آن ببریده از جمع اصحاب
که تا آسان کنی هم خورد و هم خواب
تو گردر جمع باشی جمع گردی
تو باشی شمع او را شمع گردی
میان خلق باش و با خدا باش
چو جان با تن نشین وز تن جدا باش
چو در کثرت شوی وحدت طلب کن
نظر در جسم و جان بوالعجب کن
چو میگردی بگرد خویش تنها
چرا چون من زنی مانند تنها
به تنهائی کجا خواهی رسیدن
به یاری میتوان منزل بریدن
به تنهائی کس داند نشستن
که نقش غیر تاند پاک شستن
به تنهائی کسی باشد طلبکار
که نبود او به بند خود گرفتار
اگر نه پایمال دیو گردی
بگرد زرق و عذر و دیو گردی
وگرنه پایمال نفس مانی
معذب در بلای جاودانی
به بندد اهرمن راه مجالش
به بادی بر دهد هر دم خیالش
به دست دیو در ماند گرفتار
حقیقت را نبیند راه و هنجار
عطار نیشابوری : بلبل نامه
حکایت - شنید ستم من از پیر خردمند
شنید ستم من از پیر خردمند
جوانی در مغاک کوه الوند
گرفته گوشهٔ بی توشه و نوش
چو مرد حیدری گشته نمد پوش
چو سیمرغ از پس کوه قناعت
قرین در وحدت ودور از جماعت
ز ناپاکی خود دل پاک شسته
ز خود برخاسته در خود نشسته
ولیکن خدمت پیران نکرده
ز استاد خرد سیلی نخورده
بخود میرفت راه بی نهایت
نباشد پادشاهی بی ولایت
ببردش خواهرش هر روز نانی
همی کردی به نانی زندگانی
به خواهر گفت روزی ای مراجان
برو زین بیشتر ما را مرنجان
عنایت کرد با من لطف یزدان
حوالت کرد خدمت را به رضوان
همی آرد به من حلوا و نانم
روان از مطبخ دارالجنانم
جواب پیر بین با خود چه گفتست
مگر دیوش به دام خود گرفته است
به پیر وقت گفتند این حکایت
که دانم در شکست و در شکایت
بسی با او بکرد ابلیس تلبیس
بکار آمد کنون تلبیس ابلیس
اشارت کرد مرد نیک را پیر
برو آنجا ز سر تا پای او گیر
بگو ای با همه وی از همه فرد
سلامت میکند پیرای جوانمرد
بسی گشتی تو تا گشتی بهشتی
رفیقان را ز یاد خود بهشتی
خداوندت بسی برگ و نوا داد
نصیب ما بده ز آنچت خدا داد
به خادم داد یکتا نان و حلوا
برون حلوا درونش پر ز بادا
چومرد آورد پیش پیر ره بین
نجاست بود حلوا نانش سرگین
هر آنکس کو ندارد پیر رهبر
بود همراه شیطانش بره در
اگر خواهی که با تدبیر گردی
بگرد آسمان پیر گردی
جوانی کو ببوسد پای پیران
به پیری دست بوسندش امیران
به خودره رفتن نادیده جهلست
بره رفتن براه رفته سهلست
درخت بیشه میوه برنیاید
بود رعنا ولی خوردن نشاید
درخت باغبان پرورده را بین
که شکل خوب دارد بار شیرین
تنت قافست و جانت هست سیمرغ
ز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ
حجاب کوه قافت آرد و بس
چو منعت میکند یک نیمه شو پس
به جز نامی ز جان نشنیدهٔ تو
وجود جان خود تن دیدهٔ تو
همه عالم پر از آثار جان است
ولی جان از همه عالم نهانست
تو سیمرغی ولیکن در حجابی
تو خورشیدی ولیکن در نقابی
ز کوه قاف جسمانی گذر کن
بدار الملک روحانی سفر کن
تو مرغ آشیان آسمانی
چو بازان مانده دور از آشیانی
چو زاغان بر سر مُردار مردی
ز صافی گشته خرسندی بدردی
چو بازان باز کن یک دم پر و بال
برون پر زین قفس وین دام آمال
چو بازان ترک دام و دانه کردی
قرین دست او شاهانه کردی
به پری بر فلک زین تودهٔ خاک
همی گردی تو با مرغان در افلاک
وگرنه هر زمان بی بال و بی پر
چو مرغ هر دری گردی به هر در
گهی در آب گردی همچو ماهی
گهی چون آب باشی در تباهی
جوانی در مغاک کوه الوند
گرفته گوشهٔ بی توشه و نوش
چو مرد حیدری گشته نمد پوش
چو سیمرغ از پس کوه قناعت
قرین در وحدت ودور از جماعت
ز ناپاکی خود دل پاک شسته
ز خود برخاسته در خود نشسته
ولیکن خدمت پیران نکرده
ز استاد خرد سیلی نخورده
بخود میرفت راه بی نهایت
نباشد پادشاهی بی ولایت
ببردش خواهرش هر روز نانی
همی کردی به نانی زندگانی
به خواهر گفت روزی ای مراجان
برو زین بیشتر ما را مرنجان
عنایت کرد با من لطف یزدان
حوالت کرد خدمت را به رضوان
همی آرد به من حلوا و نانم
روان از مطبخ دارالجنانم
جواب پیر بین با خود چه گفتست
مگر دیوش به دام خود گرفته است
به پیر وقت گفتند این حکایت
که دانم در شکست و در شکایت
بسی با او بکرد ابلیس تلبیس
بکار آمد کنون تلبیس ابلیس
اشارت کرد مرد نیک را پیر
برو آنجا ز سر تا پای او گیر
بگو ای با همه وی از همه فرد
سلامت میکند پیرای جوانمرد
بسی گشتی تو تا گشتی بهشتی
رفیقان را ز یاد خود بهشتی
خداوندت بسی برگ و نوا داد
نصیب ما بده ز آنچت خدا داد
به خادم داد یکتا نان و حلوا
برون حلوا درونش پر ز بادا
چومرد آورد پیش پیر ره بین
نجاست بود حلوا نانش سرگین
هر آنکس کو ندارد پیر رهبر
بود همراه شیطانش بره در
اگر خواهی که با تدبیر گردی
بگرد آسمان پیر گردی
جوانی کو ببوسد پای پیران
به پیری دست بوسندش امیران
به خودره رفتن نادیده جهلست
بره رفتن براه رفته سهلست
درخت بیشه میوه برنیاید
بود رعنا ولی خوردن نشاید
درخت باغبان پرورده را بین
که شکل خوب دارد بار شیرین
تنت قافست و جانت هست سیمرغ
ز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ
حجاب کوه قافت آرد و بس
چو منعت میکند یک نیمه شو پس
به جز نامی ز جان نشنیدهٔ تو
وجود جان خود تن دیدهٔ تو
همه عالم پر از آثار جان است
ولی جان از همه عالم نهانست
تو سیمرغی ولیکن در حجابی
تو خورشیدی ولیکن در نقابی
ز کوه قاف جسمانی گذر کن
بدار الملک روحانی سفر کن
تو مرغ آشیان آسمانی
چو بازان مانده دور از آشیانی
چو زاغان بر سر مُردار مردی
ز صافی گشته خرسندی بدردی
چو بازان باز کن یک دم پر و بال
برون پر زین قفس وین دام آمال
چو بازان ترک دام و دانه کردی
قرین دست او شاهانه کردی
به پری بر فلک زین تودهٔ خاک
همی گردی تو با مرغان در افلاک
وگرنه هر زمان بی بال و بی پر
چو مرغ هر دری گردی به هر در
گهی در آب گردی همچو ماهی
گهی چون آب باشی در تباهی
عطار نیشابوری : بلبل نامه
حکایت - شنیدستم که در عهد گذشته
شنیدستم که در عهد گذشته
امیری بود والی عهد گشته
بسی نیک و بد عالم بدیده
ز هر دانا دلی پندی شنیده
پسر را گفت تا گردی تو پیروز
اگر دانا دلی پندی بیاموز
خردمندان بهشیاری دهند پند
نگیرد بی خرد پند از خردمند
مشو عاق و ببر فرمان پدر را
پدر هرگز نخواهد بد پسر را
پسر کو ناخلف باشد پسر نیست
پدر کو هم بدآموزد پدر نیست
بقای نسل را گر زن بخواهی
نگه دارد ترا از هر تباهی
به قول مصطفی دین در امان گیر
که کاری گر نیاید بی گمان تیر
پسر گفت ای پدر پند تو بند است
گزیده پند تو بیرون زچند است
زنان دامند و شیطان دام را ساز
مرا در دام شیطانی مینداز
تو ایمن باش و با من دل نگهدار
که من هرگز نبندم دل درین کار
چو شهوت را خرد بنده نگردد
دلم هرگز پراکنده نگردد
مرا پا بر سر خاری درآمد
ازین مشکل ترم کاری درآمد
پدر میگویدم زن خواه و دل گفت
مشو جفت بلا با زن مشو جفت
نمیدانم که را فرمان برم من
پدر را یا بترک سر کنم من
پدر گفت این صفت از خود مکن دور
مشو تلخ و مشوترش و مکن شور
ز سر بیرون کنی بازار و آزار
دل خود از چنین گفتار بازآر
به اول سعی کن در خیر کاری
که آفتها است در تأخیر کاری
به هم جمع آمدند کردند عروسی
مسلمان و مغ و گبر و مجوسی
شب اول میان شوهر و زن
نهاد افسار بروی شهوت تن
اگر عاقل بود زن را چو استر
به نرمی برکند افسار از سر
وگر ابله بود زن را چو خرشد
به تن تیر بلا را چون سپر شد
تو امشب باش تا کم زن نگردی
به بی شوئی بگرد زن نگردی
امیری بود والی عهد گشته
بسی نیک و بد عالم بدیده
ز هر دانا دلی پندی شنیده
پسر را گفت تا گردی تو پیروز
اگر دانا دلی پندی بیاموز
خردمندان بهشیاری دهند پند
نگیرد بی خرد پند از خردمند
مشو عاق و ببر فرمان پدر را
پدر هرگز نخواهد بد پسر را
پسر کو ناخلف باشد پسر نیست
پدر کو هم بدآموزد پدر نیست
بقای نسل را گر زن بخواهی
نگه دارد ترا از هر تباهی
به قول مصطفی دین در امان گیر
که کاری گر نیاید بی گمان تیر
پسر گفت ای پدر پند تو بند است
گزیده پند تو بیرون زچند است
زنان دامند و شیطان دام را ساز
مرا در دام شیطانی مینداز
تو ایمن باش و با من دل نگهدار
که من هرگز نبندم دل درین کار
چو شهوت را خرد بنده نگردد
دلم هرگز پراکنده نگردد
مرا پا بر سر خاری درآمد
ازین مشکل ترم کاری درآمد
پدر میگویدم زن خواه و دل گفت
مشو جفت بلا با زن مشو جفت
نمیدانم که را فرمان برم من
پدر را یا بترک سر کنم من
پدر گفت این صفت از خود مکن دور
مشو تلخ و مشوترش و مکن شور
ز سر بیرون کنی بازار و آزار
دل خود از چنین گفتار بازآر
به اول سعی کن در خیر کاری
که آفتها است در تأخیر کاری
به هم جمع آمدند کردند عروسی
مسلمان و مغ و گبر و مجوسی
شب اول میان شوهر و زن
نهاد افسار بروی شهوت تن
اگر عاقل بود زن را چو استر
به نرمی برکند افسار از سر
وگر ابله بود زن را چو خرشد
به تن تیر بلا را چون سپر شد
تو امشب باش تا کم زن نگردی
به بی شوئی بگرد زن نگردی
عطار نیشابوری : بلبل نامه
مجادلۀ بلبل با باز که از غرور و پندار کاری بر نیاید جز بخدمت پیر
بیا ای باز تند و تیز پرواز
مشو غره بجاه و عزت و ناز
همی نازی که بر دست شهانی
تو رسم و عادت شاهان ندانی
نشانند بر سر دستت بعمدا
بیندازند چون خاکت به صحرا
اگر نفست نکردی خویش بینی
اگر چشمت نکردی پیش بینی
چرا چشم کژت بر دوختندی
به مردارت چو مرغ آموختندی
چرا در ماتم خود ماندهٔ تو
چرا اسرار حق ناخواندهٔ تو
ببستند پای تو چشمت گشادند
کلاه غفلتت بر سر نهادند
فروماندی چو کوران درغم خویش
نمیبینی فضای عالم خویش
چو بردارند کلاه غفلت از سر
به عزم آشیان بر هم زنی پر
تو خواهی تا کنی پروای پرواز
ولی بند دوالت میکشد باز
دریغا گر قناعت یار بودی
چرا پای دلت افکار بودی
تو تا در بندگی بیجان نباشی
قبول حضرت سلطان نباشی
ترا گردیدهٔ سر یار بودی
کجا با این و آن غمخوار بودی
تو آن بازی که صیادان عالم
بتو دل شاد باشند و تو درغم
ترا از آشیان عالم جان
بیاوردند بهر دست شاهان
تو بر دست هوای خود نشستی
به بند حرص جان خود بخستی
بقای چشم خود بر دوختندت
نموداری چو زاغ آموختندت
چو کوران بر سر ره مینشینی
دودیده باز کن تاره به بینی
کلامت را بینداز از سر جان
ز بهر ذوق تن جان را مرنجان
به پیوند هوای حرص و مستی
بپر بر آشیان خود که رستی
ز من بشنو تو ای صیاد خونریز
که از تندی و خون ریزی بپرهیز
ازین پس هیچکس نازارو خوش باش
غم دنیا مخور دیندار و خوش باش
بنا حق خون چندین صید کردی
تو روز عاقبت هم صید گردی
بیندیش از جفای چرخ گردون
که تو روزی شوی هم خوار و محزون
اگر مرد رهی موری میازار
که موری اندرین ره نیست بیکار
اگر دیوانهٔ چون دیو خناس
سر چنگال داری همچو الماس
تو تا با ما کنی دعوی به مردی
مگر سر پنجهٔ مردان نخوردی
تودر مردی نداری پای بر جای
چنان بهتر که داری بند بر پای
اگر مردی ز دشمن دل مکن تنگ
مدارا کردن اولی تر هم از جنگ
وگر خواهی که در عالم چو چاکر
نهد خلق جهان بر پای تو سر
کلاه سروری از سر بینداز
سر خود در ره کهتر درانداز
بآب علم بنشان آتش خشم
منه تیر جفا بر ترکش خشم
مشو غره بجاه و عزت و ناز
همی نازی که بر دست شهانی
تو رسم و عادت شاهان ندانی
نشانند بر سر دستت بعمدا
بیندازند چون خاکت به صحرا
اگر نفست نکردی خویش بینی
اگر چشمت نکردی پیش بینی
چرا چشم کژت بر دوختندی
به مردارت چو مرغ آموختندی
چرا در ماتم خود ماندهٔ تو
چرا اسرار حق ناخواندهٔ تو
ببستند پای تو چشمت گشادند
کلاه غفلتت بر سر نهادند
فروماندی چو کوران درغم خویش
نمیبینی فضای عالم خویش
چو بردارند کلاه غفلت از سر
به عزم آشیان بر هم زنی پر
تو خواهی تا کنی پروای پرواز
ولی بند دوالت میکشد باز
دریغا گر قناعت یار بودی
چرا پای دلت افکار بودی
تو تا در بندگی بیجان نباشی
قبول حضرت سلطان نباشی
ترا گردیدهٔ سر یار بودی
کجا با این و آن غمخوار بودی
تو آن بازی که صیادان عالم
بتو دل شاد باشند و تو درغم
ترا از آشیان عالم جان
بیاوردند بهر دست شاهان
تو بر دست هوای خود نشستی
به بند حرص جان خود بخستی
بقای چشم خود بر دوختندت
نموداری چو زاغ آموختندت
چو کوران بر سر ره مینشینی
دودیده باز کن تاره به بینی
کلامت را بینداز از سر جان
ز بهر ذوق تن جان را مرنجان
به پیوند هوای حرص و مستی
بپر بر آشیان خود که رستی
ز من بشنو تو ای صیاد خونریز
که از تندی و خون ریزی بپرهیز
ازین پس هیچکس نازارو خوش باش
غم دنیا مخور دیندار و خوش باش
بنا حق خون چندین صید کردی
تو روز عاقبت هم صید گردی
بیندیش از جفای چرخ گردون
که تو روزی شوی هم خوار و محزون
اگر مرد رهی موری میازار
که موری اندرین ره نیست بیکار
اگر دیوانهٔ چون دیو خناس
سر چنگال داری همچو الماس
تو تا با ما کنی دعوی به مردی
مگر سر پنجهٔ مردان نخوردی
تودر مردی نداری پای بر جای
چنان بهتر که داری بند بر پای
اگر مردی ز دشمن دل مکن تنگ
مدارا کردن اولی تر هم از جنگ
وگر خواهی که در عالم چو چاکر
نهد خلق جهان بر پای تو سر
کلاه سروری از سر بینداز
سر خود در ره کهتر درانداز
بآب علم بنشان آتش خشم
منه تیر جفا بر ترکش خشم