عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
فضولی : رباعیات
شماره ۲۷ - تا سلسله عاشقی ما برپاست
تا سلسله عاشقی ما برپاست
دام دل ما مقید بند بلاست
یکدم ز بلای عاشقی دور نه ایم
گویا که بلای عاشقی عاشق ماست
فضولی : رباعیات
شماره ۳۱ - آن ماه که نور چشم اهل نظر است
آن ماه که نور چشم اهل نظر است
هر لحظه بصورت دگر جلوه گر است
مشکل که بیک حال بماند عاشق
معشوق که هر زمان بشکلی دگر است
فضولی : رباعیات
شماره ۳۷ - هر دم بدلم فرخ بتی می آرد
هر دم بدلم فرخ بتی می آرد
کارم ز بتان رواج و رونق دارد
جز عاشقی بتان نخواهم ورزید
فکرم اینست گر خدا بگذارد
فضولی : رباعیات
شماره ۳۹ - حکم ازلم اسیر رفتار تو کرد
حکم ازلم اسیر رفتار تو کرد
حیران لب و واله گفتار تو کرد
آیا چه دهد جواب من روز جزا
آن کس که مرا چنین گرفتار تو کرد
فضولی : رباعیات
شماره ۶۲ - تن سوخت دلم مایل یارست هنوز
تن سوخت دلم مایل یارست هنوز
بنیاد محبت استوارست هنوز
در کار غم عاشقی آخر شد عمر
این طرفه که ابتدای کارست هنوز
فضولی : رباعیات
شماره ۶۳ - ز اشکم غم یار می توان کرد قیاس
ز اشکم غم یار می توان کرد قیاس
آتش ز شرار می توان کرد قیاس
داغ دل پنهان جگر سوز مرا
از ناله زار می توان کرد قیاس
فضولی : رباعیات
شماره ۸۴ - ای ماه رخت شمع شبستان خیال
ای ماه رخت شمع شبستان خیال
خالی شدن من ز خیال تو محال
دی کرده خیال تو مرا در همه حال
فارغ ز غم فراق و امید وصال
فضولی : رباعیات
شماره ۸۹ - در دل غم یاریست که من می دانم
در دل غم یاریست که من می دانم
اندو نگاریست که من می دانم
عمریست که جز عشق ندارد کاری
دل عاشق کاریست که من می دانم
فضولی : رباعیات
شماره ۹۵ - دارد دل زارم آرزوی رخ او
دارد دل زارم آرزوی رخ او
تا من بوصالش برسم طالع او
لطف سخن لعل لبش هست نکو
عشقش یکسو جمیع هستی یکسو
فضولی : رباعیات
شماره ۹۶ - هر دل که غم عشق نهان است درو
هر دل که غم عشق نهان است درو
لذتهای همه جهان است درو
جسمی که درو نیست دل غمزده
قبریست که مرده نهان است درو
فضولی : رباعیات
شماره ۹۹ - ابنای زمان که در جهانند همه
ابنای زمان که در جهانند همه
از جور زمانه در فغانند همه
هر یک به هوس عاشق کاری شده است
بی عشق نیند عاشقانند همه
نسیمی : غزلیات
شماره ۶ - این حضور عاشقان است، الصلا
این حضور عاشقان است، الصلا
صحبت صاحبدلان است، الصلا
یار با ما در سماع معنوی است
گر نظر داری عیان است، الصلا
در سماع عشق رقصانیم باز
این معانی را بیان است، الصلا
حضرت مستان خاص الخاص ماست
مجلس آزادگان است، الصلا
هر کجا ذوقی است گو در نه قدم
جان سید در میان است، الصلا
نسیمی : غزلیات
شماره ۴۵ - ای دل! بلا بکش چو دلت مبتلای اوست
ای دل! بلا بکش چو دلت مبتلای اوست
خوشنود شو بدانچه مراد و رضای اوست
تن در جفای او نه و از غم مدار باک
کاین غصه و جفا همه عین وفای اوست
قدر قدر چه داند و قاضی هر قضا
آن دل که او نه قابل قدر و قضای اوست
دنیی و دین برای وصالش دهیم و جان
زانرو که دل ز جمله صلاحی برای اوست
فوتی نمی شود اگرش جان فدا کنم
چون جان بود یکی، صد از این جان فدای اوست
چندین بلا ز قامت و بالای پر بلاش
گر می رسد به جان بکشم چون بلای اوست
راهم نمای ای دل! اگر رهبری مرا
تا بگذرم از آنکه نه میل و هوای اوست
بر گرد گرد دامن مردی اگر رسم
جان ها بها دهم که دلم بی بهای اوست
ای غم! دگر به سوی نسیمی گذر مکن
کاین حجره های جان و دلش، خاصه جای اوست
نسیمی : غزلیات
شماره ۵۱ - مشرک بی دیده کی احوال ما داند که چیست
مشرک بی دیده کی احوال ما داند که چیست
مرد حق بین معنی سر خدا داند که چیست
گمرهی کز خط وجه دوست، روی حق ندید
شرح بیست و هشت و سی و دو کجا داند که چیست
همچو ما سبع المثانی از کتاب روی یار
هر که خواند معنی این آیه ها داند که چیست
هر که از شق القمر پی بر صراط الله نبرد
سوی خط کی ره برد یا استوا داند که چیست
آنچه ما از فی و ضاد و لام حق دانسته ایم
در تصوف صوفی صاحب صفا داند که چیست
چین زلف عنبرینت حلقه دام بلاست
بسته زنجیر، قدر این بلا داند که چیست
در میان جان ما و زلف عنبر بوی یار
نیست اسراری که آن باد صبا داند که چیست
سلسبیل و کوثر لعلش هر آن کو نوش کرد
چون نسیمی لذت جام بقا داند که چیست
نسیمی : غزلیات
شماره ۵۴ - جانا بیا که صحبت جان بی تو هیچ نیست
جانا بیا که صحبت جان بی تو هیچ نیست
ناز و نعیم هر دو جهان بی تو هیچ نیست
هر کام و ذوق و عشرت و عیش و طرب که هست
ای آرزوی جان من، آن بی تو هیچ نیست
فردوس و حور بی تو نخواهم که پیش من
جنات عدن و حور و جنان بی تو هیچ نیست
تاج قباد و ملک سلیمان به نیم جو
چون حاصل زمین و زمان بی تو هیچ نیست
باغ بهشت و سایه طوبی کجا برم
کآن ها به چشم زنده دلان بی تو هیچ نیست
هیچ است بی وجود وصال تو هر دو کون
یعنی وجود کون و مکان بی تو هیچ نیست
صهبای کوثر از لب رضوان به بزم خلد
ای نوش لعل پسته دهان، بی تو هیچ نیست
در باغ چشمم آب روان می رود ولی
ای سرو ناز آب روان بی تو هیچ نیست
بگذر ز نام و نفی نشان کن نسیمیا
چون نیستی تو، نام و نشان بی تو هیچ نیست
نسیمی : غزلیات
شماره ۵۸ - نرنجم از تو گرت سوی ما نگاهی نیست
نرنجم از تو گرت سوی ما نگاهی نیست
گناه بخت من است این ترا گناهی نیست
تو هیچ داد دل من نمی دهی چکنم
کجا روم که به غیر از تو پادشاهی نیست
خوشم به چهره کاهی که دارم از غم تو
اگرچه پیش توام قدر برگ کاهی نیست
کدام روز که در گریه نیستم تا شب
کدام شب که مرا ناله ای و آهی نیست
خدای را ز سرم سایه برمدار ای سرو!
که غیر سایه لطف توام پناهی نیست
همه به بزم وصال تو راه یافته اند
همین منم که مرا جانب تو راهی نیست
نسیمی! از نظر انداخته است یار ترا
وگرنه بهر چه سوی تواش نگاهی نیست
نسیمی : غزلیات
شماره ۸۷ - دل از عشق پریرویان دل من برنمی گیرد
دل از عشق پریرویان دل من برنمی گیرد
مده پند من ای ناصح که با من درنمی گیرد
حدیث توبه و تقوی مکن پیش من ای واعظ
که با من هرچه می گویی بجز ساغر نمی گیرد
خیال دست رنگینش حمایل کرده ام زانرو
که در خاطر مرا نقشی از این خوشتر نمی گیرد
به خورشید رخش زانرو تفأل می کند جانم
که عاشق فال دولت را به هر اختر نمی گیرد
الا ای ساقی وحدت، به پیش پیر میخانه
گرو کن خرقه خود را، به ما دفتر نمی گیرد
دل من با لب لعلش گرفت الفت به جان زانرو
که جز پیوند روحانی در آن جوهر نمی گیرد
ز دست دلبر ساقی نگیرد جام جز عارف
مرقع پوش رعنا را رها کن گر نمی گیرد
به خلوتخانه طاعت مکن ارشادم ای صوفی
که جز کوی مغان، عارف ره دیگر نمی گیرد
نسیمی گرچه اشعارت به گوش دلبران هریک
در شهوار می آید ولی بی زر نمی گیرد
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - سلطنت کی کند آن شاه که درویش نشد
سلطنت کی کند آن شاه که درویش نشد
آشنا کی شود آن دل که به خود خویش نشد
می کند آرزوی وصل تو هرکس لیکن
کار دولت به هوا و هوسی پیش نشد
قیمت مرهم وصل تو ندانست آنکو
در ره وصل تواش پای طلب ریش نشد
طالب درد تو هرگز نکند یاد دوا
کان که بیمار تو شد عافیت اندیش نشد
گرچه شد صبر من و عشق تو، هردم کم و بیش
با تو عهدی که دلم بست کم و بیش نشد
آن که از خوان وصالت به نوایی برسید
از نعیم دو جهان مفلس و درویش نشد
تا ابد دوستی روی نکو دین من است
هیچ صاحب نظری منکر این کیش نشد
جان اگر شد ز می عشق تو بی خود چه عجب
کیست از مستی این جرعه که بی خویش نشد
به وصال تو نسیمی چه کند ملک جهان
با چنان نوش کسی ملتفت نیش نشد
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - ماه بدر از روی خورشیدم حکایت می کند
ماه بدر از روی خورشیدم حکایت می کند
وین سخن در جان اهل دل سرایت می کند
گرچه می خواهد که ریزد چشم مستش خون دل
زلفش از روی کرم چندین حمایت می کند
شهر دل معمور می دارد شه عشقش ولی
لشکر شوقش خرابی در ولایت می کند
کی تواند محرم اسرار عشق او شدن
ابلهی کو تکیه بر عقل و کفایت می کند
شکر ایام وصال گل چه داند بلبلی
کز جفای خار نالش یا شکایت می کند
آنکه مست چشم خوبان نیست ای دل! مجرم است
شحنه عشقش بدین معنی جنایت می کند
هست با حق در میان کعبه و دیر و کنشت
چون نسیمی هر کرا فضلش هدایت می کند
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۲۳ - عارفان روی تو را نور یقین می خوانند
عارفان روی تو را نور یقین می خوانند
عروه موی تو را حبل متین می خوانند
آنچه بر لوح قضا منشی تقدیر نوشت
عاشقانت ز رخ و زلف و جبین می خوانند
صفت چشم تو است آیت «مازاغ » از آن
گوشه گیران دو ابروی تو این می خوانند
نظم دندان تو را کآب حیاتش نام است
خرده بینان تواش در ثمین می خوانند
جنت عدن سر کوی تو را مشتاقان
صحن باغ ارم و خلد برین می خوانند
بیدلانی که مدام از سر سودا مستند
مردم چشم تو را گوشه نشین می خوانند
نظر، آن زمره که گویند به روی تو خطاست
نقش های غلط و لعبت چین می خوانند
دل و دین می برد از خلق رخت زان جهتش
آفت خلق و بلای دل و دین می خوانند
جنت و حور و لقا گرچه به وجه دگر است
اهل دل نور سماوات و زمین می خوانند
آب حیوان که لب لعل تو است، آن به یقین
در بهشت ابدش ماء معین می خوانند
چون نسیمی ز تو آنان که رسیدند به حق
جاودان مصحف روی تو چنین می خوانند