عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۵ - بهر چه ز پرده برنمیآئی
بهر چه ز پرده برنمیآئی
کز لطف به چشم درنمیآئی
پنهانی و آشکار می‌بینم
پیدائی و درنظر نمیآئی
از کف ندهم چو عمر دامانت
دانم چو روی دگر نمیآئی
ز آن مانده تهی ز سروت آغوشم
کز سرکشیم بسر نمیآئی
کامم چو نمیدهی بود یکسان
گرمی آئی و گر نمیآئی
از صول توأم چه سود گر خویشم
ناساخته بی‌خبر نمیآئی
مشتاق نمیروی بکوی او
یکره که بچشم تر نمیآئی
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - سرای دیده‌ام منزلگه جانانه بایستی
سرای دیده‌ام منزلگه جانانه بایستی
درین خاتم نگین آن گوهر یکدانه بایستی
بکویت خانه‌ای بهر من دیوانه بایستی
ولی آنهم ز سیل اشک من ویرانه بایستی
من زآن سان که با او آشنا بیگانه از عالم
بمن او آشنا وز عالمی بیگانه بایستی
ندیده شادی وصلت غم هجران کشم تا کی
تهی زین زهر و پرزان باده‌ام پیمانه بایستی
مرا در بیضه بود ار بود فارغ بالی کانجا
نه جست‌وجوی آب و نه سراغ دیوانه بایستی
دل من از تو مخزون و دل اهل هوس خرم
ز لطف و قهرت این آباد آن ویرانه بایستی
شود سنک ره ما کفر و دین تا کی بکوی او
رهی پیدا میان کعبه و بتخانه بایستی
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۸ - من کیستم ز خنجر بی‌رحم قاتلی
من کیستم ز خنجر بی‌رحم قاتلی
در خون خویش غوطه‌زنان مرغ بسملی
آمد بدلبری بت شیرین شمایلی
میدادمش بدست اگر داشتم دلی
مرگ ز بیم هجر رهاند وز امید وصل
چو غرقه چان سپرد چه بحری چه ساحلی
افتاد دلبری ز قفای دلم ببین
صیاد زیرکی ز پی صید غافلی
اجر شهادتش نبود اگر طلب کند
در حشر خون خویش شهیدی ز قاتلی
بازآ که گشت موسم گل چند سو زدم
داغی زهر گلی که برآرد سر از گلی
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۹ - تلخ کامم من از شکر خندی
تلخ کامم من از شکر خندی
که ز هر خنده بکشند قندی
او بمن رام شد ببین با هم
سست عهدی و سخت پیوندی
تلخ کامان عشق را چه علاج
جز شکر خنده شکر خندی
از اسیری چه خوشتر است مباد
صیدی آزاد گردد از بندی
سوخت هجران مرا چنانکه نسوخت
پدری از فراق فرزندی
خواه ما را ببخش و خواه بسوز
ما همه بنده تو خداوندی
سوزدم حسرت از تو چون یابد
آرزوی دل آرزومندی
بینی آخر ازو وفا مشتاق
گر کنی صبر بر جفا چندی
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - خوشا فصل گل و عهد جوانی
خوشا فصل گل و عهد جوانی
خصوص آغاز صبح زندگانی
مغنی دلکش و ساقی پریوش
قدح لعلی و صهبا ارغوانی
مهش برده ز مهر عالم افروز
سبق از راه و رسم مهربانی
بقامت غیرت سرو زمینی
بصورت رشک ماه آسمانی
نشسته در میان سبزه با هم
ز می سرخوش بآینی که دانی
زبان در کامشان گاه تکلم
ز نرمی با وجود ترزبانی
بسان صفحه‌ای دلهای ساده
تهی ز الفاظ و لبریز از معانی
مرا مشتاق اگر این صحبت خوش
که باشد عین کام و کامرانی
شود قسمت دمی از زاهدان باد
بهشت و عیش‌های جاودانی
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۲ - لطفی بکس ای رشک پری نیست ترا
لطفی بکس ای رشک پری نیست ترا
جز رسم و ره ستمگری نیست ترا
ماهی و سر مهر نداری بکسی
خورشیدی و ذره‌پروری نیست ترا
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۱ - کارم ز غمت همه خروش است امشب
کارم ز غمت همه خروش است امشب
نیشم در کام جای نوشست امشب
دوشم می وصل در قدح بود مرا
خون در قدح از حسرت دوشست امشب
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۳ - عشق آمد و کاشانه جان و تن سوخت
عشق آمد و کاشانه جان و تن سوخت
از آتش او خانه مرد و زن سوخت
ابری برخواست ناگه و برقی جست
صد خانه به سیل رفت و صد خرمن سوخت
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۱۸ - در بر معشوق و در قدح می چه خوش است
در بر معشوق و در قدح می چه خوش است
در گوشه بزم ناله نی چه خوش است
سرمست شدن بپای یار افتادن
پس گریه های‌های هی‌هی چه خوشست
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۲۱ - هرکس که ز لطف تو ستمگر شاد است
هرکس که ز لطف تو ستمگر شاد است
غافل زپی چه جور و چه بیداد است
لطف تو و جور تو بعاشق دو بناست
کان سست پی است و این قوی بنیاد است
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۲۴ - درد دل ما که داستان دگر است
درد دل ما که داستان دگر است
محتاج بتقریر و بیان دگر است
این قصه ز هر زبان بیانش ناید
افسانه عشق را زبان دگر است
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۲۷ - هرجا صنم لاله‌عذاری بوده است
هرجا صنم لاله‌عذاری بوده است
آرام دل عاشق زاری بوده است
این ناسازی همین بعهد من و تست
زین پیش مگر نه روزگاری بوده است
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۳۹ - باغیست محبت که شجرهاش خوش است
باغیست محبت که شجرهاش خوش است
نخلیست مودت که ثمرهاش خوشست
جان پرورد آنچه غیر گوید از یار
دلاله خوش ار نیست خبرهاش خوشست
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۴۳ - امروز نه خدمت بتان دین منست
امروز نه خدمت بتان دین منست
این راه و روش مذهب دیرین منست
من عاشق و عشق و رندی و باده‌کشی
دین من و کیش من و آئین منست
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۴۵ - هرچند بهر گوشه هزار افسونست
هرچند بهر گوشه هزار افسونست
حرفی ز حدیث عشق کی بیرونست
در کوه همین قصه فرهاد بود
در دشت همین حکایت مجنونست
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۴۶ - تا عشق چراغ محفل گردونست
تا عشق چراغ محفل گردونست
هر جا سخنی ز کوه و از هامونست
افسانه شیرین و حدیث لیلیست
حرف فرهاد و قصه مجنونست
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۵۰ - آنکس که بود بدلبری فرد اینست
آنکس که بود بدلبری فرد اینست
آنگل که نموده چهره‌ام زرد اینست
دردم گر هست بیدوا نبود درد
می‌بیند و طعنه میزند درد اینست
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۵۳ - آنرا که امید وصل آن رشک پریست
آنرا که امید وصل آن رشک پریست
کارش همه عمر زاری و لابه گریست
روزی نگریست بر رخ او هیهات
هرکس ز فراق روزکاری نگریست
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۵۴ - مجنون که ز جان برای جانان بگذشت
مجنون که ز جان برای جانان بگذشت
جانرا آخر سپرد در دامن دشت
میگشت همیشه بر زبانش لیلی
لیلی میگفت تا زبانش میگشت
مشتاق اصفهانی : رباعیات
شماره ۵۶ - دیشب که مرا بصحبت یار گذشت
دیشب که مرا بصحبت یار گذشت
در جرگ رقیبان دل آزار گذشت
وصلی که مرا از پس عمری رو داد
وآن نیز بکام دل اغیار گذشت