تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۰۲ - به سر خواجه که ما مستانیم
به سر خواجه که ما مستانیم
غیر می هر چه دهی نستانیم
داستان همه عالم مائیم
دست ما گیر کز آن دستانیم
در خرابات مغان مست وخراب
ساقی مجلس سر مستانیم
دل و دلدار خودیم و می و جام
جان و جانانه و این وآنیم
مطرب خوش نفس عشاقیم
عاشقانه غزلی می خوانیم
حالت ما دگر و ما دگریم
خدمتش زاهد و ما رندانیم
نعمت الله نهاده خوانی
قدمی نه که همه مهمانیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۵۸ - نور رویش به چشم او می بین
نور رویش به چشم او می بین
گل وصلش به دست او می بین
از سر جان روان چو ما برخیز
جاودان پیش عاشقان بنشین
ما حبابیم و عین ما آب است
نظری هم به عین ما بگزین
دل ما انقیاد محبوب است
به از این دین ما که دارد دین
چین زلفش صبا دهد بر باد
این خطابین که می رود بر چین
عشقش مستست و عقل مخمور است
کی کند عشق عقل را تمکین
ذوق سید حباب می بخشد
تا ابد گو ذوق به او آمین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۷۷ - خواه نباتی و خواه حیوانی
خواه نباتی و خواه حیوانی
هر یکی مظهریست ربانی
می و جامی و عاشق و معشوق
موج و بحر و حباب را مانی
دل خود را به دست زلفش ده
جمع می باش از پریشانی
گفتهٔ عارفان به جان بشنو
چند گفتار این و آن خوانی
گاه در نزد یار خود می جوی
باش با یارکان کرمانی
ای که جویای این و آن گشتی
باش با خود هم این و هم آنی
عارفانه به تخت دل بنشست
سید مسند سلیمانی
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۵۳ - آفتابی تو و ما سایهٔ تو
آفتابی تو و ما سایهٔ تو
احولست آنکه یکی را به دو دید
روی او نور هم از روی تو یافت
چشم تو سرمه به چشم تو کشید
این چنین خوش سخن مستانه
در خرابات که گفت و که شنید
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۷۰ - آفتابی تو و ما سایهٔ تو
آفتابی تو و ما سایهٔ تو
احول است آن یکی را به دو دید
روی تو نور هم از روی تو یافت
چشم تو سرمه ز چشم تو کشید
این چنین خوش سخنی مستانه
در خرابات که گفت و که شنید
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۹ - در ازل زنده کرد او دل ما
در ازل زنده کرد او دل ما
دید زنده دلی ما آنجا
تا ابد زنده ایم چون ازل
زندگی یافتیم ما به خدا
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۶ - از خیالات این و آن بگذر
از خیالات این و آن بگذر
همچو ما از سر جهان بگذر
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۵۳ - به قدر هر که آورد ایمان
به قدر هر که آورد ایمان
نخورد غم چو ما بود شادان
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۹۵ - حسن حسن است که با حسین است
حسن حسن است که با حسین است
گر خود حسن است و یا حسین است
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۱۳۱ - دلم آئینهٔ حق است از حق
دلم آئینهٔ حق است از حق
می ‌نماید جمال حق با حق
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۱۳۷ - رب الارباب رب این مربوب است
رب الارباب رب این مربوب است
در مذهب ما محب و هم محبوب است
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۱۷۷ - عقل ذاتی عرش الرحمن ما
عقل ذاتی عرش الرحمن ما
مستوی بر صورت سلطان ما
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۱۹۳ - گر بر افروزد آتش دردم
گر بر افروزد آتش دردم
عالمی سوخته شود در دم
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۵۹ - هر چه داری به عشق او در باز
هر چه داری به عشق او در باز
تا کند او به روی تو در باز
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۶۹ - هر که در بند نفس حیوان است
هر که در بند نفس حیوان است
بندهٔ آب و چاکر نان است
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۷۹ - همه حق است و خلق اینجا نیست
همه حق است و خلق اینجا نیست
خلق ما جو که خلق با ما نیست
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۸۱ - همه عالم به نور او روشن
همه عالم به نور او روشن
نظری کن به نور دیدهٔ من
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۸۹ - صیقل‌ عشق
گلعذاران جهان بسیارند
لیک پیش گل رویت خارند
دل نگهدار که خوبان دل را
چون گرفتند نگه می‌دارند
مده آزار دل من که بتان
دل عشاق نمی‌آزارند
گر شنیدی که نکویان جهان
بی‌وفایند و شقاوت کارند
مرو از راه که آن بی‌ادبان
همه بازاری و سردم دارند
تو نجیبی و نکویان نجیب
همه با رحم و نکوکردارند
لاله رویند ولیکن هرگز
داغ محنت به دلی نگذارند
همه‌خوش‌صورت و خوشن‌برخوردند
همه خوش سیرت و خوش رفتارند
بهر عشاق حقیقی نورند
بهر عشاق دروغی نارند
نرمند از ادبا و احرار
یار اهل ادب و احرارند
دامن با ادبان را گنجند
گردن بی‌ادبان را مارند
همه عاشق طلب و دلجویند
همه شکر لب و شیرین کارند
بهرشان عاشقی ار یافت نشد
همت اندر طلبش بگمارند
عاشق‌ از آهن و از چوب کنند
که هم آهنگر و هم نجارند
جمله هم عاشق و هم معشوقند
جمله هم ثابت و هم سیارند
دعوی بلهوسان را در عشق
نپذیرند که بس عیارند
قدر صافی گهران را از دور
بشناسند که بس هشیارند
نستانند دل از یکتن بیش
نیز دل جز به یکی نسپارند
امتحان‌های دلاوبز کنند
تا به عشق کسی ایمان آرند
چون مسلم شد و تردید نماند
شرم و حشمت ز میان بردارند
در برش ساعتکی بنشینند
همرهش بادگکی بگمارند
گاه گاهی ز پی صیقل عشق
بوسه‌ای چند بر او بشمارند
بوسه در عشق مباح است آری
بوسه را صیقل عشق انگارند
گر چه عشاق نخسبند به شب
مهوشان نیز براین هنجارند
دلبرانی که خداوند دلند
در غم عاشق خود بیدارند
شاهدی کاو غم عاشق نخورند
مردمان جانورش پندارند
عشق معشوق نهانست ولیک
حکما واقف از این اسرارند
شرط انیت خوبان اینست
غیر از این مابقی از اغیارند
شاهدانی که چنانند و چنین
مردم چشم اولی الابصارند
عشق در ساحت جان گلزاریست
خوبرویان گل این گلزارند
نتوان داشت امید یاری
زان رفیقان‌، که به شهوت یارند
مردمی زین شهوانی عشاق
نتوان خواست‌، که مردم خوارند
دلشان ازگهر عشق تهی است
همه از شهوت و حرص انبارند
کاهل و بی‌مزه و بی‌ادبند
لوس و بی‌معنی و چربک سارند
به حقیقت همه گولند و سفیه
لیک در گول‌زدن مکارند
نیز آن فرقه که دورند از عشق
نقش حمام و گچ دیوارند
گلرخانی که نفورند از عشق
گویی از خلقت خود بیزارند
قتل عاشق برشان هست مباح
این بتان افعی جان اوبارند
چون به افراط شتابند از جهل
شمع هر جمع و گل هر خارند
چون به تفریط گرایند از عجب
عشق را معصیتی انگارند
هست نزدیک خرد هر دو گزاف
کاین دو در وزن به یک مقدارند
روش مردم نادان است این
که نه از فلسفه برخوردارند
عقلا معتدلند اندر طبع
وز گزاف جهلا فرارند
اولین شرط نجابت عقل است
عقلا بیشتری ز اخیارند
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۸۳ - بوسه
تو هم امروز بده بوسه به من
کار امروز به فردا مفکن
بیش از این از بر من تند مرو
بیش ازین بر دل من نیش مزن
عهد بستی که دل من شکنی
بشکن عهد و دل من مشکن
شد کهن رسم رفیق‌آزاری
نوجوانا بنه آیین کهن
جای خون عشق تو دارم در دل
جای جان مهر تو دارم در تن
ای لبت سرخ‌تر از برگ شقیق
وی رخت خوبتر از برگ سمن
وعده کردی که به من بوسه دهی
سر وعده است بده بوسهٔ من
دل من تنگ شد و حوصله تنگ
تنگ بنشین برم ای تنگ‌دهن
دام تقوی به ره دل مگذار
تار عصمت به ‌تن خویش متن
زلف و لب از من و باقی از تو
کفل و سینه و ساق و گردن
نزنم دست بر اندام تو هیچ
گر زدم دست سرم را بشکن
یاوه‌ای گفت اگر گفت کسی
«‌بوسه باشد به کنار آبستن‌»
بوسه پیغمبر مهر است و وداد
بوسه آسایش روحست و بدن
مهر را بوسه نماید محکم
عشق را بوسه نماید متقن
عشق بی‌بوسه چراغیست خموش
عشق با بوسه چراغی روشن
دوستی هست سپهری و در او
بوسه چون زهره و ناهید و پرن
عاشقی رشتهٔ جنگیست کزان
جز به زخمه نجهد صوت حسن
زخمهٔ چنگ محبت بوسه است
چنگ بی‌زخمه ندارد شیون
زان شدست از همه مرغان بلبل
شهره در صوت خوش و مستحسن
کز مقاطیع حدیثش خیزد
بوسه‌های متوالی به چمن
گاه و بیگه کند از بوسه حدیث
روز تا شب کند از بوسه سخن
مگس نحل از آن شهد دهد
که به گل بوسه زند در گلشن
مردم از هر خوشیئی سیر شود
نشود سیر کس از بوسیدن
بوسه بر عمر من افزاید لیک
نکند کم ز لبت یک ارزن
«‌رادیوم‌» نیز بدین قوت نیست
که دهد قوت و باقیست به تن
بوسه‌ خوبست‌ و شگرفست و روا
خاصه برکنج لب و زیر ذقن
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۲۰۵ - تغزل درمنقبت ولی عصر حجة بن الحسن (ع)
خیز وطعنه برمه و پروین زن
در دل من آذر بر زین زن
بند طره بر من بیدل نه
تیر غمزه برمن غمگین زن
یک گره به طرهٔ مشکین بند
صدگره برین دل مسکین زن
یک‌سخن‌ز دو لب شیرین گوی
صد گواژه بر لب شیرین زن
خواهی ارزنی ره تقوی را
زان‌ دو زلف پرشکن‌ و چین زن
تو بدین لطیفی و زیبائی
رو قدم به لاله و نسرین زن
گه ز غمزه ناوک پیکان گیر
گه ز مژه خنجر و زوبین زن
خواهی ار کشی کش و نیکو کش
خواهی ار زنی زن و شیرین زن
گرکشی به خنجر مژگان کش
ور زنی به ساعد سیمین زن
گر همی بری‌، دل دانا بر
ور همی زنی‌، ره آئین زن
گه سرود نغز دلارا ساز
گه نوای خوب نوآئین زن
بامداد، بادهٔ روشن خواه
نیمروز، ساغر زرین زن
رو بهار ازین سخنان امروز
بر سخنوران خط ترقین زن
زین تذرو وکبک چه جوئی خیر
رو به شاهباز و به شاهین زن
شو پیاده ز اسب طمع و آنگاه
پیل‌وش به شاه و به فرزین زن
تا طبرزد آوری از حنظل
گردن هوا به تبرزین زن
تا جهان کژیت به ننماید
کحل راستی به جهان‌بین زن
گرت ملک و جاه برین باید
تن به ملک و جاه فرودین زن
بنده شو به درگه شه وانگاه
کوس پادشاهی و تمکین زن
شاه غایب آنکه فلک گویدش
تیغ اگر زنی به ره دین زن
رو ره امیری چونان گیر
شو در خدیوی چونین زن
ای ولی ایزد بیچون‌، خیز
ره بر این گروه ملاعین زن
بر بساط دادگری پا نه
بر کمیت کینه‌وری زین زن
گه به حمله بر اثر آن تاز
گه به نیزه بر کتف این زن
خیمهٔ خلاف اعادی را
برکن از جهان و به سجین زن
کیش اورمزد به کار آور
بیخ آهریمن خودبین زن
دین حق و معنی فرقان را
بر سر خرافهٔ پارین زن
از دیار مشرق بیرون تاز
کوس خسروی به درچین زن
پای بر بساط خواقین نه
تکیه بر سریر سلاطین زن
پیش خیل بدمنشان شمشیر
چون امیر خندق و صفین زن
با مداد تیرهٔ خون خصم
بر بیاض دین خط تزئین زن
برکران این چمن نوخیز
با سنان آخته‌، پرچین زن
تا به‌راستی گرود زین پس
بانگ بر جهان کژآنین زن
چهر عدل را ز نو آزین بند
کاخ مجد را ز نو آئین زن
گر فلک ز امر تو سر پیچد
بر دو پاش بندی روئین زن
طبع من زده است در مدحت
نیک بشنو و در تحسین زن
برگشای دست کرم و آنگاه
بر من فسردهٔ مسکین زن
تا جهان بود تو بدین آئین
گام بر بساط نوآئین زن