تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۱۲۲ - ذکر حق قوت خویشتن سازد
ذکر حق قوت خویشتن سازد
هر که را هست با منش یاری
همچو مسهل که می‌خورد رنجور
تا شفا یابد او ز بیماری
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۱۲۳ - لشکر پادشه بسی باشد
لشکر پادشه بسی باشد
شاه جانیبکی است تا دانی
اختلاف صور فراوان است
ور نه معنی یکی است تا دانی
گر کسی را شکی بود به خدا
سیدم بی‌شک است تا دانی
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۱۲۵ - ای که گویی حجاب او غیر است
ای که گویی حجاب او غیر است
محض صدق است آنچه فرمائی
ور به گوئی حجاب عین وی است
به حقیقت تو همدم مائی
ور بگوئی که عین و غیر همند
جان مایی و نور بینائی
جای از یخ اگر کنی پر آب
بنماید دویی و یکتائی
حل کنی مشکلات عالم را
گر طلب کار ذوق حلوائی
نعمت‌اللّه چون می و جام است
باشد از هر دو مجلس آرائی
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۱۲۷ - گر به خانه روی و در بندی
گر به خانه روی و در بندی
به حقیقت بدان که دربندی
ملک شروان چه می کنی عارف
بطلب پادشاه دربندی
همدانی طلب همی کردم
یافتم آن عزیز الوندی
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۱۲۸ - نعمت اللهم وز آل رسول
نعمت اللهم وز آل رسول
محرم عارفان ربّانی
قرة العین میر عبدالله
مرشد وقت و پیر و نورانی
پدر او محمد آن سید
که نبودش به هیچ رو ثانی
باز سلطان اولیای جهان
میر عبدالله است تا دانی
پیر کامل کمال دین یحیی
سید مسند مسلمانی
پدرش هاشم است و جد موسی
مادرش شاهزاده سامانی
دیگر آن جعفر خجسته لقا
روح محض لطیف روحانی
سید صالحان که صالح بود
جمع می بود از پریشانی
میر حاتم که نزد همت او
مختصر بود عالم فانی
باز سید علی عالی قدر
کان احسان و بحر عرفانی
ابراهیم آن که روح می بخشد
نفسش درگه سخن رانی
پادشاه ممالک دانش
بود سید علی کاشانی
میر محمد که بندگان درش
در جهان یافتند سلطانی
شاه سادات سید اسمعیل
آفتاب سپهر سبحانی
ابی عبدالله آنکه روح امین
گفت او را که جمله را جانی
باز امام محمد باقر
مخرب کفر و دین را بانی
پدر او علی وابن الحسین
آنکه زین العباد می خوانی
باز امام به حق حسین شهید
نور چشم علی عمرانی
آن وصی رسول بار خدای
والی ملکت سلیمانی
آنکه باشد در مدینهٔ علم
کوری خارجی و مروانی
نوزدهم جد من رسول خداست
آشکار است نیست پنهانی
هست فرزند من خلیل الله
باد یارب به بنده ارزانی
اختلاف صور فراوان است
لیک معنی یکی است تا دانی
لشکر پادشه بسی باشد
شاه جائی یکیست تا دانی
هر کسی را شکی بود به خدا
سیدم بی شکیست تا دانی
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۱۲۹ - از خدا این و آن طلب چه کنی
از خدا این و آن طلب چه کنی
از خدا جز خدا چه می جوئی
حضرت او از او طلب می کن
از شه و از گدا چه می جوئی
او از او جو که جستجو این است
از گدا پادشاه چه می جوئی
وحده لاشریک له می گو
دو مگو دو سرا چه می جوئی
در پی این جهان چه می گردی
تو از این بی وفا چه می جوئی
دُرد دردش دوای درد دل است
به از این خود دوا چه می جوئی
غرق دریای رحمتی شب و روز
غیر ما را ز ما چه می جوئی
ذات باقی طلب چو سید ما
از فنا و بقا چه می جوئی
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۱۳۴ - ما خیالیم و در حقیقت او
ما خیالیم و در حقیقت او
ما حبابیم و عین ما دریا
هرچه بینی و هر که می دانی
می جامست و صورت و معنی
شاهدی در هزار جامه نگر
نظری کن به دیدهٔ بینا
ساغرت گر که نیست پر از می
گر طلب می کنی بجو از ما
دور رندان ماست باز امروز
فارغ از دی و ایمن از فردا
رند مستی چو نعمت الله نیست
ور تو گوئی که هست ها بنما
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۳۶ - ابتدای سخن به نام یکی
ابتدای سخن به نام یکی
در دو عالم یک است و نیست شکی
جود او می دهد وجود به ما
جام گیتی نما نمود به ما
دیدهٔ ما نکو شده روشن
چشم عالم به نور او روشن
در همه نور او عیان دیدیم
تو چنین بین که ما چنان دیدیم
نور اسمای اوست در اشیا
خوش بود هر که خواند این اسما
آسمان و زمین و لوح و قلم
روشن از نور او بود فافهم
او یکی و صفات او بسیار
لیس فی الدار غیره دیار
نعمت اللهم و شدم آگاه
گفته ام لا اله الا الله
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۰ - حمد آن حامدی که محمود است
حمد آن حامدی که محمود است
بخشش اوست هر چه موجود است
فرض عین است حمد حضرت او
بر همه خلق خاصه بر من و تو
حمد او از کلام او گویم
لاجرم حمد او نکو گویم
شکر شکر او چه شیرین است
شکر گویم که شکّرم این است
مدح صنعت چو مدح صانع اوست
مدح جمله بگو که این نیکوست
هر چه مخلوق حضرت اویند
همه تسبیح حضرتش گویند
صد هزاران درود در هر دم
بر روان خلاصهٔ عالم
آنکه عالم طفیل او باشد
روح قدسی ز خیل او باشد
عارف سرّ عین عالم اوست
واقف راز اسم اعظم اوست
عقل اول وزیر آن شاه است
باطنا شمس و ظاهرا ماه است
در الف نقطه ایست بنهفته
اول و آخر الف نقطه
نقطه در الف نموده جمال
الفی در حروف بسته خیال
بی الف بی و بی الف بی تی
الفی بی نقط بود نی تی
قطب عالم چو نقطه پرگار است
دایره گرد نقطه در کار است
مظهر اسم اعظمش خوانم
بلکه خود اسم اعظمش دانم
اول او دلایل است به حق
واقف است از مقید و مطلق
عارفانی که علم ما دانند
صفت و ذات و اسم اعظمش دانم
اسم الله اصل اسم ویست
آن یکی گنج و این طلسم وی است
کل شیئی له کمرآت
وجه کلها مساوات
لیس بینی و بینه بین
هو فی العین لاتقل عین
عین وحدت ظهور چون فرمود
بحر در قطره رو به ما بنمود
گر هزار است ور هزار هزار
اول او یکی بود به شمار
آینه صدهزار می بینم
در همه روی یار می بینم
بلکه یک آینه بود این جا
صور مختلف در او پیدا
کون کونی یکون من کونه
عین عینی بعینه عینه
یک شراب است و جام رنگارنگ
رنگ بی رنگ می دهد نیرنگ
رنگ می رنگ جام می باشد
وین عجب بین که جام می باشد
هر کجا ساغریست می دارد
جان سرمست ذوق وی دارد
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۱ - آن یکی کوزه ای ز یخ برداشت
آن یکی کوزه ای ز یخ برداشت
کرد پر آب یک زمان بگذاشت
چون هوا ز آفتاب گرمی یافت
گرمیش بر وجود کوزه بتافت
آب شد برف و کوزه شد با آب
اسم و رسم از میانه شد دریاب
اول ما چو آخر ما شد
قطره دریاست چون به دریا شد
قطر و بحر و موج و جو آبند
عین ما را به عین ما یابند
نقد گنجینه ای قدم مائیم
گرچه موجیم عین دریائیم
آب در هر قدح که جا گیرد
در زمان رنگ آن انا گیرد
گر نه آبست اصل گوهر چیست
جوهر گوهر منور چیست
همه عالم چو گوهری دریاب
عین او بین و جوهری دریاب
چیست عالم به نزد درویشان
پرده دار حقیقت ایشان
آن حقیقت که اول همه اوست
صورتش عالمست و معنی دوست
گنج و گنجینه و طلسم نگر
صفت و ذات بین و اسم نگر
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۲ - عدد از واحد آشکارا شد
عدد از واحد آشکارا شد
واحدی در عدد هویدا شد
کثرت و وحدتست در هر باب
مجملا و مفصلا دریاب
کثرتش چون حباب دان دایم
وحدتش بحر و این به آن قایم
وحدت و کثرت اعتباری دان
نسخهٔ عقل را چنین می خوان
نقش عالم خیال می بینم
در خیال آن جمال می بینم
او لطیف است و در همه ساری
آب رحمت بجوی او جاری
نه حلول است حلّ و حال منست
سخنی از من و کمال منست
هر که در معرفت سخن راند
وصف خود می کند اگر داند
تو منی ، من تو ام دوئی بگذار
من نماندم تو هم دوئی بگذار
انت ما انت و انا ما هو
هو هو لا اله الا هو
لیس فی الدار غیره باقی
غیره عندنا کر اغراقی
هر چه داریم جمله جود وی است
جود او نزد ما وجود وی است
ور تو گوئی که غیر او باشد
بد نباشد همه نکو باشد
تن بود سایبان و جان خورشید
آن یکی چتر دان و آن جمشید
سایه و شخص می نماید دو
در حقیقت یکی است بی من و تو
مرغ سان سوزم و دو جانم پر
سیدم پر ز سوز و سوزم پر
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۳ - یا حبیبی و قرة العینی
یا حبیبی و قرة العینی
انا عینک و عینک عینی
به حقیقت یکی بود بی شک
در ظهور این دوئی نمود آن یک
احولست آنکه یک دو می بیند
چون دو بیند یگانه ننشیند
صوت صادق بود صدا کاذب
راز صادق مگوی با کاذب
صفت و ذات واحدش خوانند
بی صفت ذات را احد دانند
به صفت ذات او توان دانست
هر که دانست آنچنان دانست
آنکه دانیم ذات موصوفست
حضرت اوست آنکه مکشوفست
گنج و نا گنج نزد او گنجد
گنج او در دلم نکو گنجد
عاشقانی که عین یکدگرند
عین خود را به عین خود نگرند
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۴ - به تعیُن اگرچه اشخاصند
به تعیُن اگرچه اشخاصند
به حقیقت نه عام و نه خاصند
همه همدرد همدگر باشند
هر چه باشد به پای هم باشند
هر که همدرد دردمندان نیست
گوئیا از شمار ایشان نیست
درد دل دارم و دوا این است
درد می نوشم و شفا این است
ذوق رندی ما ز مستان جو
مستی می ز می پرستان جو
تا ز سرّ وجود آگاهم
محرم راز نعمت اللهم
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۵ - عشق مجنون و خوبی لیلی
عشق مجنون و خوبی لیلی
گفته اند و شنیده ای خیلی
سخن عاشقان بیا بشنو
شنو از من تو از خدا بشنو
خوش حبابی روان شده در جو
عین دریا بجو و از ما جو
آب در برگ گل شده پنهان
گل بگیر و گلاب زو بستان
سخنی خوش به ذوق می گویم
یاری از اهل ذوق می جویم
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۶ - ما خیالیم و در حقیقت او
ما خیالیم و در حقیقت او
جز یکی در دو کون دیگر کو
انه ظاهر بنا فینا
هو معنا و فانظروا معنی
نور چشم است در نظر پیداست
نظری کن ببین که او با ماست
الف و میم عارف و معروف
شده در لام معرفت مکشوف
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۷ - همه عالم حجاب و عین حجاب
همه عالم حجاب و عین حجاب
غیر او نیست این سخن دریاب
دفتر کاینات می خوانم
معنیش حرف حرف می دانم
شانه را گر هزار دندانه است
یک حقیقت هویت آن است
گر بگویم هزار یک سخنست
یوسفی را هزار پیرهن است
ظلمت و نور هر دو یک ذاتند
گرچه اندر ظهور آیاتند
ور ظهور است این منی و توئی
به مسما یکی به اسم دوئی
آنکه انسان کاملش نام است
نزد رندان چو باده و جامست
نوش کن جام می که نوشت باد
خم می دائما به جوشت باد
ساغر می مدام می نوشم
خلعت از جود عشق می پوشم
ما خراباتیان سرمستیم
در خرابات عشق پابستیم
می و جامیم و جان و جانانه
شاه و دُستور و کنج ویرانه
شیخ مرشد جنید بغدادی
مصر معنی و مشق دلشادی
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۸ - عارف راز حضرت معروف
عارف راز حضرت معروف
چون سری سر او به او مکشوف
گفت سی سال شد که تا با یار
می کنم گفتگو درین بازار
من به او گفته ام سخن به خدا
خواجه گوید سخن کند با ما
سخن ما همه بود با دوست
که سمیع و بصیر و دانا اوست
هر که این سمع و این بصر دارد
سخنم سر به سر زبر دارد
بایزید آن همای ربانی
بلبل گلستان سبحانی
بود شهباز آشیانهٔ ما
محو در بحر بیکرانهٔ ما
گفت سلطان صورت معنی
با تو گویم که کیست آن یعنی
بایزید است بایزید یقین
در میان نیست این عجایب بین
از یقین دوئی پدید آمد
نام یک عین بایزید آمد
مژدگانی که بایزید نماند
میل او با یزید هیچ نماند
گر تو فانی شوی بقا یابی
خود از این بی خودی خدا یابی
تو ز هستی و نیستی بگذر
شاید اینجا نایستی بگذر
سایهٔ اوست هستیت ای دوست
بگذر از سایه هر چه هستی اوست
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴۹ - بر سر آب خانه ای ز حباب
بر سر آب خانه ای ز حباب
چون بسازند آبدان بر آب
گرچه آبست اصل و فرع آتش
ضد آبست آتش سرکش
ساقیا جام می به رندان ده
بوسه ای بر لب حریفان ده
واله ام چون موالی حیران
بر جمال قلندر ای یاران
می عشقش به طالع مسعود
می کنم نوش شادی محمود
عاشقی در قلندری می جو
دردمندی ز حیدری می جو
علم علم احمدی بستان
حکم آل محمدی برخوان
در خرابات باده نوشانیم
عاشق روی کهنه پوشانیم
صوفی و صفهٔ صفا مائیم
صوفیان را صفا بیفزائیم
عشق و معشوق و عاشق خویشیم
پادشاهیم اگرچه درویشیم
خاک فقر از سریر شاهی به
بینوائی ز پادشاهی به
ای نسیم صبا کرم فرما
خوش روان شو به جنت المأوی
به خیالی که یار مستانست
در خرابات رند مست آنست
آنکه هم طالبست و هم مطلوب
هم محب منست و هم محبوب
برسانش سلام مستان را
بنوازش هزاردستان را
عذرخواهی کن و مکن تأخیر
گر چه کردیم ما بسی تقصیر
رند مستی که یاد ما فرمود
اولش خیر و عاقبت محمود
دولت وصل او مهیا باد
خاطر او مدام با ما باد
نظری کن به عین ما بنگر
عین ما را به عین ما بنگر
در همه آینه یکی می بین
آن یکی بین و بی شکی می بین
هرکه او را در آینه بیند
خوش حیاتی هر آینه بیند
موج و آب و حباب را دریاب
نظری کن به بحر و جو در آب
جامی از می بساز پر از می
همچو آب و حباب از یک شی
در گنجینه ای به ما بگشود
گنج اسما به ما عطا فرمود
گنج و گنجینهٔ طلسم نگر
عین ذات و صفات و اسم نگر
وحده لاشریک له می گو
همچو ما از یکی یکی می جو
سرّ توحید را عیان کردیم
این معانی به تو بیان کردیم
سایه و شخص می نماید دو
در حقیقت یکیست بی من و تو
چون موحد اگر شوی تجرید
عین تجرید یابی از توحید
گر تو توحید همچو ما دانی
علم توحید را چنین خوانی
هر که را عشق علم توحید است
اول او مقام تجرید است
گر هزار است ور هزار هزار
یک وجود و کمال او بسیار
لی مع الله بدان به ذوق تمام
سر توحید فهم کن والاسلام
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۵۰ - تو منی من تو ام ، توئی بگذار
تو منی من تو ام ، توئی بگذار
بشنو از من تو هم دوئی بگذار
چیست نقش خیال ما و توئی
همچو خوابیست این خیال دوئی
آفتابست و عالمش سایه
سایه روشن به نور همسایه
عین اول یکیست تا دانی
عین اول سزد اگر خوانی
جام گیتی نماش می خوانند
اصل مجموع عالمش دانند
عاشقان از شراب او مستند
همه عالم به نور او هستند
باطنش آفتاب ظاهر ماه
ما محبیم و او حبیب الله
آبروئی ز عین دریا جو
سر درّ یتیم از ما جو
نظری کن که نور دیدهٔ ماست
آنه عالم به نور خود آراست
گنج و گنجینه و طلسم نگر
صفت و ذات بین و اسم نگر
مظهر اسم اعظمش خوانم
بلکه خود اسم اعظمش دانم
اسم اعظم طلب کن از کامل
زان که کامل بود بدان فاضل
سید عالمست و ما بنده
بنده در خدمت است پاینده
نظری به حال ما فرمود
گنج اسما به ما عطا فرمود
در گنجینهٔ قدم بگشود
نقد آن گنج را به ما بنمود
آفتابست و ماه خوانندش
پادشاه و سپاه خوانندش
اول انبیاء و آخر اوست
باطن اولیا و ظاهر اوست
همه عالم طفیل او باشد
روح قدسی ز خیل او باشد
باد بر آل او درود و سلام
بر همه تابعان او به تمام
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۵۱ - جو چه جوئی بیا و دریا جو
جو چه جوئی بیا و دریا جو
عین ما را به عین ما واجو
جامی از می ستان و خوش درکش
ساقی مست گیر و خوش درکش
از اضافات و از نسب بگذر
نور او را به نور او بنگر
غرق دریای بیکران مائیم
گر چه موجیم عین دریائیم
نور او را به نور او می بین
در همه نور او نکو می بین
خوش بود دیده ای که او بیند
هرچه بیند همه نکو بیند
آتشی از محبتش افروخت
غیرت غیر سوز غیرش سوخت
گر چه نقش و خیال می بینم
در خیال آن جمال می بینم
همه عالم حجاب و عین حجاب
غیر او نیست این سخن دریاب
بحر و موج و حباب دریابش
در همه عین آب دریابش
یک حقیقت مظاهرش بسیار
آن یکی در جمیع خوش بشمار
می یکی جام می فراوانست
همچو آب حیات یکسانست
یک وجود و صفات او بی حد
احد و واحد است و هم احمد
آب گل را گلاب خوانندش
نزد ما آن گلاب دانندش
چشم اهل مراقبت باید
که نظر را به غیر نگشاید
غیر او را وجود باشد نه
جز از او هست و بود باشد نه
قطره و موج و بحر و جو آبند
عین ما را به عین ما یابند
ذره بی آفتاب کی باشد
قطره بی عین آب کی باشد
عقل اگر نقش غیر بنگارد
غیرت غیر سوز نگذارد
چشم ما نور او به او بیند
هرچه بیند همه نکو بیند
ذات او یافتیم با اسما
نور او دیده ایم در اشیا
حرف حرف این کتاب را می دان
سر به سر حافظانه خوش می خوان
یک الف را سه نقطه می خوانش
هم الف را یگانه می دانش
از سه نقطه الف هویدا شد
الفی در حروف پیدا شد
الف از واو جوی و واو از نون
چون رها کن ولی بجو بی جون