تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : بخش سیهم
المقالة الثلثون
سالک آمد نوحه گر در پیش نوح
گفت ای شیخ شیوخ و روح روح
عالمی دردی و دریای دوا
آدم ثانی و شیخ انبیا
خشک سال عالم از کنعان تراست
وی عجب عالم پر از طوفان تراست
اشک تو در نوحه چون بسیار شد
تاتنوری گرم طوفان بار شد
کشتی اهل سلامت خاص تست
تا ابد دریای دین اخلاص تست
گر در آن کشتی نیامد هرکست
سر بسم اللّه مجریها بست
تشنهتر از تو ندیدم هیچکس
لاجرم طوفانت آمد پیش و پس
گرچه عالم گشت پر طوفان تو
بیشتر شد تشنگی جان تو
تا بسر عشق در کار آمدی
تشنهٔدریای اسرار آمدی
چون بصورت آمد آن دریا ز زور
در جهان افکند طوفان تو شور
چون جهان راتشنگی بنشاندی
کشتی اهل سلامت راندی
مردهٔ عشقم مرا جانی فرست
تشنه خواهم مرد طوفانی فرست
نوح گفت ای بیقرار نوحه گر
بازکن چشم از هم و در من نگر
تک زدم در راه او سالی هزار
تا که داد از خیل کفارم کنار
زخم خوردم روز و شب عمری دراز
تا بصد زاری در من کرد باز
تو بدین زودی بدان در چون رسی
وز نخستین پایه برتر چون رسی
صبر میباید ترا ناچار کرد
تا توانی چارهٔ این کار کرد
گر دری خواهی که بگشاید ترا
وانچه جوئی روی بنماید ترا
از در پیغامبر آخر زمان
همچو حلقه سرمگردان یک زمان
زانکه تا خورید باشد راهبر
بر ستاره چون توان کردن سفر
ذرهٔ راه در خورشید گیر
راه آن سلطانی جاوید گیر
گر بقرب مصطفی جوئی تو راه
پیش ابراهیم رو زین جایگاه
سالک آمد پیش پیر ارجمند
قصهٔ برگفتش الحق دردمند
پیر گفتش هست نوح آرام روح
حق نهاده نام او از نوحه نوح
در مصیبت بود دایم مرد کار
نوحه بودش روز و شب از دردکار
تا نیاید درد این کارت پدید
قصهٔ این درد نتوانی شنید
گر تو خواهی تا شوی مرد ای پسر
هیچ درمان نیست جز درد ای پسر
عطار نیشابوری : بخش سیهم
الحكایة و التمثیل
کاملی گفتست از اهل یقین
گر جهودان جمله بگزینند دین
زان مرا چندان نیاید دلخوشی
کز سر دردی کسی بی سرکشی
در ره این درد آید دردناک
هم درین دردش بود رفتن بخاک
زیسته در درد و رفته هم بدرد
رفته زین عالم بدان عالم بدرد
عطار نیشابوری : بخش سیهم
الحكایة و التمثیل
مرغکیست استاده چست افتاده کار
نیست بر شاخش چو هر مرغی قرار
جملهٔ شب تا بروز او نعره زن
می در آویزد بیک پا خویشتن
جملهٔ شب بی قراری میکند
نالهٔ خوش خوش بزاری میکند
چون همه شب بر نیاید کار او
خون چکد یک قطره از منقار او
چون رود یک قطره خون از دل برونش
دل چو دریائی شود زان قطره خونش
شور ازان یک قطره در دریافتد
وآتشی زان شور در صحرا فتد
پس دگر شب با سر کار آید او
همچنان در نالهٔ زار آید او
چون نه سر دارد نه پای آن کار او
کی رسد آن نالهای زار او
تاترا کاری نیفتد مردوار
کی توانی ناله کرد از دردکار
عطار نیشابوری : بخش سیهم
الحكایة و التمثیل
پیر زالی بود با پشتی دو تاه
کشته بودندش جوانی همچو ماه
پیش مادر آن پسر را بر سپر
باز آوردند در خون جگر
پیرزن آمد بضعف از موی کم
سر برهنه موی کنده روی هم
کرده خون آلود روی و جامه را
گرد خویش آورده صد هنگامه را
گرچه پشتی کوژبودش چون کمان
تیر آهش میگذشت از آسمان
آن یکی گفتش که هان ای پیرزن
رخ بپوش و چادری در سرفکن
زانکه نبود این عمل هرگز روا
پیرزن در حال گفت ای بینوا
گر ترا این آتشستی بر جگر
هم روا میدارئی زین بیشتر
تا نیاید آتش من در دلت
این روا بودن نیاید حاصلت
چون نبودی مادر کشته دمی
کی توانی کرد چون من ماتمی
چون ترا میبینم از آزادگان
کی شناسی کار درد افتادگان
عطار نیشابوری : بخش سیهم
الحكایة و التمثیل
بود مجنونی بنیشابور در
زو ندیدم در جهان رنجورتر
محنت و بیماری ده ساله داشت
تن چو نالی و زفان بی ناله داشت
سینه پر سوز و دل پر درد او
لب بخون برهم بسی میخورد او
آنچه در سرما و در گرما کشید
کی تواند کوه آن تنها کشید
نور از رویش بگردون میشدی
هر نفس حالش دگرگون میشدی
زو بپرسیدم من آشفته کار
کاین جنونت از کجا شد آشکار
گفت یک روزی درآمد آفتاب
درگلویم رفت و من گشتم خراب
خویشتن را کردهام زان روز گم
گم شود هر دو جهان زان سوز گم
بر سر او رفت در وقت وفات
نیک مردی گفتش ای پاکیزه ذات
این زمان چونی که جان خواهی سپرد
گفت آنگه تو چه دانی و بمرد
گر ز کار افتادگی گویم بسی
تا نیفتد کار کی داند کسی
عطار نیشابوری : بخش سیهم
الحكایة و التمثیل
گفت دزدی را گرفت آن سر فراز
در میان جمع دستش کرد باز
دزد نه دم زد از آن نه آه کرد
برگرفت آن دست و عزم راه کرد
همچنان خاموش میبرید راه
تا رباطی بود رفت آنجایگاه
چون رسید آنجاخروشی درگرفت
ناله و فریاد و جوشی در گرفت
در فغان آمد بصد زاری زار
وز نفیر خویشتن شد بی قرار
سایلی گفتش تو با چندین خروش
زیر دار آخر چرا بودی خموش
گفت آنجا هیچ همدردم نبود
دست ببریده یکی مردم نبود
گر من آنجا سخت میجوشیدمی
یا بصد فریاد بخروشیدمی
گر بسی فریاد بودی آن همه
خلق را چون باد بودی آن همه
لیک اینجا یک بریده دست هست
کس چه داند او بداند درد دست
لاجرم گر پیش او نالم رواست
کو بداند نالهٔ من از کجاست
تا نیاید هیچ همدردی پدید
نالهٔ همدرد نتواند شنید
ذرهٔ این درد اگر برخیزدت
دل بصد درد دگر برخیزدت
گر شود این درد دامنگیر تو
بس بود این درد دایم پیر تو
ور نگیرد دامنت این درد زود
گفت و گوی این ندارد هیچ سود
عطار نیشابوری : بخش سیهم
الحكایة و التمثیل
ناقلی در پیش آن شیخ کبیر
گفت هر روزی یکی داننده پیر
میکند ختمی و در عمری دراز
کار او انیست گفتم با تو باز
شیخ گفتش زان همه قرآن دمی
دامنش نگرفت یک آیت همی
گر گرفتی آیتی زان دامنش
نیستی پروای خواندن چون منش
درد او گر دامنت گیرد دمی
رستگاری یابی از عالم همی
بوی این درد از دل سرمست تو
گر توانی برد بردی دست تو
عاشقان این درد از راه دراز
میشناسند ای عجب از بوی باز
عطار نیشابوری : بخش سیهم
الحكایة و التمثیل
گشت لیلی پیش از مجنون هلاک
بود غایب آن زمان مجنون پاک
عاقبت مجنون چو با آنجا رسید
آنچه نتوانست دید آنجا شنید
آن یکی گفت ای دلت پر شور او
خیز تا با تو نمایم گور او
گفت حاجت نیست این با من مگوی
زانکه من آن خاک بشناسم ببوی
این بگفت و راه گورستان گرفت
نعره زن شد شیوهٔ مستان گرفت
خاک میبوئید و در ره میشتافت
تا که گور لیلی آخر باز یافت
ماتم آن ماه را تاوان بداد
ساعتی بی خود شد آخر جان بداد
چون بپاکی زو برآمد جان پاک
در بر اودفن کردندش بخاک
زنده او از عشق جانان بود و بس
لاجرم بی او فرو رفتش نفس
عطار نیشابوری : بخش سیهم
الحكایة و التمثیل
بود سلطان را زنی همسایهٔ
کز نکوئی داشت آن زن مایهٔ
لشکر عشقش درآمد بی قیاس
شد بصد دل عاشق روی ایاس
از وصالش ذرهٔ بهره نداشت
ور سخن میگفت ازین زهره نداشت
روز و شب از عشق او میسوختی
گه فرو مردی و گاه افروختی
روزنی بودیش دایم روز و شب
سر بران روزن نهادی خشک لب
گاه بودی کو بدیدی روی او
برگرفتی تیغ یک یک موی او
دل برفتی عقل ازو زایل شدی
خاک زیر پایش از خون گل شدی
زار میگفتی مرا تدبیر چیست
وین چنین دیوانه را زنجیر چیست
هیچکس را نیست از عشقم خبر
عشق پنهان چون کنم زین بیشتر
ای ایاز ماهرو در من نگر
درد بین زاری شنو شیون نگر
چند گردانیم در خون بیش ازین
من ندارم طاقت اکنون بیش ازین
بر دل من ناوک مژگان مزن
واتش هجر خودم در جان مزن
عاقبت چون مدتی بگذشت ازین
طاقتش شد طاق و عاجز گشت ازین
کار عمرش جمله بی برگ اوفتاد
خوش خوشی در پنجهٔ مرگ اوفتاد
میگذشت القصه محمودو سپاه
آن زن از روزن بزاری گفت آه
آه او محمود را در گوش شد
گفتئی از درد او مدهوش شد
گفت ای عورت چه کارت اوفتاد
کاین چنین جان بی قرارت اوفتاد
گفت دور عمر من آمد بسر
حاجتی دارم ز شاه دادگر
راست گردان از کرم این مایه را
زانکه حق واجب بود همسایه را
شاه گفت ای عورت عاجز بخواه
هرچه دل میخواهدت از پادشاه
گفت میخواهم مفرح شربتی
کز ایاست خورد جانم ضربتی
مینشاند بر زمینم هر زمان
زانکه میتابد چو ماه آسمان
شاه کار من بسازد یک نفس
زانکه در عالم ندارم هیچکس
زود بفرستد شه حکمت شناس
آن مفرح لیک بر دست ایاس
شاه گفتا گر دلت میخواستست
شربتی از من مفرح راستست
لیک تو گر مردی و گر زیستی
تو ایازم را نگوئی کیستی
گفت من آنم ایازت را که شاه
هر دو بر وی عاشقیم از دیرگاه
گفت من او را بزر بخریدهام
گفت من او را بجان بگزیدهام
گفت اگر او را خریدی تو بجان
پس تو بیجان زنده چونی درجهان
گفت جز از عشق پاینده نیم
زندهٔ عشقم بجان زنده نیم
شاه گفتش ای سرافکنده بعشق
چون تواند بود کس زنده بعشق
زن چو بشنود این سخن گفتا که آه
عاشقت پنداشتم ای پادشاه
من گمان بردم که مرد عاشقی
نیستت در عشق بوی صادقی
نیستی در عشق محرم چون کنم
هستی ای مرد از زنی کم چون کنم
پادشاهی جهان آزادگیست
نه چو من جانسوز کار افتادگیست
این بگفت و سر بروزن درکشید
جانبداد و روی در چادر کشید
پادشاه از مرگ او سرگشته شد
پیش زین از چشم او آغشته شد
چون زمانی اشک چون کوکب براند
دفن او فرمود پس مرکب براند
در زمان فرمود شاه حق شناس
تا بدست خویش دفنش کرد ایاس
هرکه اوخواهان درد کار نیست
از درخت عشق برخوردار نیست
گر تو هستی اهل عشق و مرد راه
درد خواه و درد خواه و درد خواه
عطار نیشابوری : بخش سیهم
الحكایة و التمثیل
برد مجنون را سوی کعبه پدر
تادعا گوید شفا یابد مگر
چون رسید آنجایگه مجنون ز راه
گفت اینجا کن دعا اینجایگاه
گو خداوندا مرا بی درد کن
عشق لیلی بر دل من سرد کن
تو دعا کن تا پدر آمین کند
بوکه حق این مهربانی کین کند
دست برداشت آن زمان مجنون مست
گفت یارب عشق لیلی زانچه هست
میتوانی کرد و صد چندان کنی
هر زمانم بیش سرگردان کنی
درد عشق او چو افزون گرددت
هرچه داری تا بدل خون گرددت
چون همه عالم شود همرنگ خون
زان همه خون یک دلت آید برون
آن دل آنگه در حضور افتد مدام
شادی دل تا ابد گردد تمام
عطار نیشابوری : بخش سیهم
الحكایة و التمثیل
شد جوانی پیش پیری نامدار
دید او را کرده در کنجی قرار
بود تنها هیچکس با او نبود
یک نفس یک همنفس با او نبود
گفت تنها مینگردی تنگدل
پیر گفتش ای جوان سنگدل
با خدای خویش دایم در حضور
چون توان شد تنگدل از پیش دور
هرکه او با همدم خود همبرست
یک دم از ملک دو کونش خوشترست
عطار نیشابوری : بخش سیهم
الحكایة و التمثیل
لشکر محمود نیرو یافتند
در ظفر یک طفل هندو یافتند
طرفه شکلی داشت آن طفل سیاه
از ملاحت فتنهٔ او شد سپاه
آخرش بردند پیش شهریار
عاشق او گشت شاه نامدار
همچو آتش گرم شد در کار او
یک نفس نشکیفت از دیدار او
هر زمان شاخ نو از بختش نشاند
لاجرم با خویش بر تختش نشاند
درو جوهر ریخت در پیشش بسی
وعدهٔ خوش داد از خویشش بسی
طفل هندو در میان عز و ناز
کرد چون ابر بهاری گریه ساز
شاه گفتش از چه میگریی برم
گفت ازان گریم که گه گه مادرم
کردی از محمودم از صد گونه بیم
گفت بدهد او سزای تو مقیم
زان همی گریم که چندین گاه من
بودم ازمحمود بی آگاه من
مادرم کو تا براندازد نظر
پیش شه بیند مرا بر تخت زر
ای دریغا بیخبر بودم بسی
زنده بی محمود چون ماند کسی
عطار نیشابوری : بخش سی و یکم
المقالة الحادیة الثلثون
سالک جان کرده بر خلعت سبیل
چون خلالی باز شد پیش خلیل
گفت ای دارای دارالملک جان
خاک پایت قبلهٔ خلق جهان
از سه کوژت راستی هر دو کون
راست تر زان کژ که دید از هیچ لون
هم اب ملت ز دولت آمدی
هم سر اصحاب خلت آمدی
خویش در اصل اصول انداختی
مهر و مه رادر افول انداختی
جملهٔ ملکوت چون دیدی عیان
جان نهادی پیش جانان در میان
چون شدی از خویش وز فرزند فرد
لاجرم جبریل را گفتی که برد
پرده از روی جهان برداشتی
بی جهان راز نهان برداشتی
چون جهان بر یکدگر انداختی
حجت ازوجهت وجهی ساختی
چون نبودی مرد دیوان پدر
قرب دادت حق ز قربان پسر
از وجود خویشتن پاک آمدی
زان درآتش چست و چالاک آمدی
در جهان معرفت بالغ شدی
از خود و از این و آن فارغ شدی
چون خلیل مطلقی در راه تو
هم ز جانی هم ز تن آگاه تو
چون ندارم من زجان و تن نشان
از رهت گردی بجان من رسان
آمدم مهمانت با کرباس و تیغ
تو نداری هیچ از مهمان دریغ
خواجهٔ خلت بدو گفت ای پسر
تا ننالی مدتی زیر و زبر
راه ننمایند یک ساعت ترا
می بباید عالمی طاعت ترا
گرچه دولت دادنش بی علت است
طاعت حق کار صاحب دولت است
گر تو باشی دولتی طاعت کنی
ورنه طاعت نیز یک ساعت کنی
چون چنین رفتست سنت کار کن
کارکن و اندک مکن بسیار کن
چون تو مرد کار باشی روز و شب
زود بگشاید در تو این طلب
گر رهی میبایدت اندر وفا
حلقهٔ فرزند من زن مصطفی
دست از فتراک اویک دم مدار
گر قبولت کرد هرگز غم مدار
گر قبول اومسلم گرددت
کمترین ملکی دو عالم گرددت
گر بسوی مصطفی داری سفر
بر در موسی عمران کن گذر
سالک آمد پیش پیر پیش بین
پیش او برگفت حالی درد دین
پیر گفتش هست ابراهیم پاک
بحر خلّت عالم تسلیم پاک
هرکرا یک ذره خلت دست داد
هردمش صد گونه دولت دست داد
اول خلّت محبت آمدست
آخرش تشریف خلّت آمدست
از مودّت در محبت ره دهند
وز محبت خلّتت آنگه دهند
گر محبت ذرهٔ پیدا شود
کوه از نیروی او دریا شود
عطار نیشابوری : بخش سی و یکم
الحكایة و التمثیل
عیسی مریم بمردی برگذشت
دید او را معبدی کرده بدشت
معبدی زیبا و محرابی درو
سبزه زاری چشمهٔ آبی درو
گفت هان ای زاهد یزدان پرست
درچه کاری کردهٔ اینجا نشست
گفت عمری برگذشت ای نامدار
تا بطاعت میگذارم روزگار
حاجتی دارم درین عمر دراز
بر نمیآرد خدای کارساز
گفت چه حاجت همی خواهی ز دوست
گفت یک ذره محبت کان اوست
عیسی آن حاجت برای او بخواست
پس برفت و حاجتش افتاد راست
بعد ازان عیسی رسید آنجایگاه
دید آن معبد نهان در خاک او
خشک بوده چشمهٔ آبش همه
پاره پاره گشته محرابش همه
گفت الهی روشنم گردان و راست
کو کجاشد وین خرابی از کجاست
گفت اینک بر سر کوهست او
پای تا سر کوه اندوهست او
رفت عیسی بر سر کوه ای عجب
دید او را زرد روی و خشک لب
در تحیر مانده و افسرده باز
میندانستش مسیح از مرده باز
بر تنش هر موی بر دردی دگر
هر زمان بر روی او گردی دگر
سرنگون درخون و خاک افتاده بود
هر دوچشمش در مغاک افتاده بود
کرد عیسی هم سلامش هم خطاب
نه علیک آمد ازو و نه جواب
حق تعالی گفت با عیسی براز
کان چنانی این چنین شد از نیاز
ذرهٔ از دوستی میخواست او
چون بدادم از همه برخاست او
از وجود خویش ناپروا بماند
محو گشت و بی سر و بی پا بماند
گر زیادت کردمی یک ذره من
ذره ذره گشتی این بی خویشتن
با محبّت درنگنجد ذرهٔ
نیست مرد دوستی هر غرهٔ
در محبت تا که غیری ماندست
در درون کعبه دیری ماندست
چون نماند در دل از اغیار نام
پرده از محبوب بر خیزد تمام
عطار نیشابوری : بخش سی و یکم
الحكایة و التمثیل
پادشاهی بود مجنون را بخواند
پیش تخت خویش بر کرسی نشاند
گفت چندین درجهان صاحب جمال
تو چرا گشتی ز لیلی گنگ و لال
پس بتان را خواند از هر سوی او
عرضه شان میداد پیش روی او
گفت ای مجنون ببین کاین یک نگار
هست نیکوتر ز چون لیلی هزار
لیک مجنون سرفکنده بود و بس
ننگرست از سوی یک بت یک نفس
پادشاهش گفت آخر درنگر
پس ببین چندین نگار سیمبر
تا زهم بگشاید آخر مشکلت
عشق لیلی سرد گردد بر دلت
از سر دردی زفان مجنون گشاد
از دو چشم سیل بارش خون گشاد
گفت شاها عشق لیلی سرفراز
در میان جانم استادست باز
پس گرفته برهنه تیغی بدست
میخورد سوگند کای مغرور مست
گر بغیر ما کنی یک دم نظر
خون جان خود بریزی بی خبر
روی یوسف دیدن و بر زیستن
وانگهی سوی دگر نگریستن
چون بود دیدار یوسف ماحضر
در نیاید هیچ پیوندی دگر
گر تو خواهی بود مرد اهل راز
تا ابد منگر بسوی هیچ باز
زانکه گر جائی نظر خواهی فکند
در کنار خویش سرخواهی فکند
عطار نیشابوری : بخش سی و یکم
الحكایة و التمثیل
پادشاهی را غلامی خوب بود
گوئیا نوباوهٔ یعقوب بود
رنگ رویش رنگ رز گلنار را
پیچ مویش زهر داده مار را
مردم چشمش که مشک اندام بود
چرب و خشک از مشک و از بادام بود
از دهان او سخن در پیچ پیچ
چون رسیدی با میانش هیچ هیچ
چون دهانش نقطهٔ موهوم بود
عقل اگر زو گفت نامعلوم بود
آب کوثر بی لب او تشنهٔ
تیغ حیدر نرگسش را دشنهٔ
عشق گرم او که جان را ساختی
عقل را در زهد خشک انداختی
پادشاه از عشق اودلداده بود
کارش افتاده ز کار افتاده بود
شب چو جامه برکشیدی پادشاه
آن غلامش جامه پوشیدی پگاه
آبش آوردی و شستی پا و دست
جامه افکندیش بر جای نشست
عود وجلابش نهادی پیش در
خدمتش هر لحظه کردی بیشتر
شه چو بنشستی بتخت بارگاه
تکیه کردی بر غلام همچو ماه
سوی او هر لحظه مینگریستی
پیش او میمردی و میزیستی
میندانست او که با او چون کند
این قدر دانست کو دل خون کند
تا چو در خون خوردن آید آن نگار
بوکه درد دلبرش گیرد قرار
بامدادی پیش شاه آمد وزیر
دید پیش شه سر آن بی نظیر
سر بریده آن غلام همچو ماه
پس چو ابری زار گریان پادشاه
حال پرسید از شه عالی مقام
گفت آری بامدادی این غلام
رفت تا آیینه آرد سوی شاه
کرد در راه اندر آیینه نگاه
روی آیینه سیه بود ازدمش
کشتمش از خشم و کردم ماتمش
تادگر بی حرمتی نکند غلام
شاه راحرمت نگهدارد تمام
من چو بودم همدمش در عالمی
زاینه میساخت خود را همدمی
هرکرا آیینه باشد پادشاه
کفر باشد گر کند در خود نگاه
روی از بهر چه میدید آن غلام
من نبودم آینه وی را تمام
گر بخلّت خواهی آمد پیش تو
پیش آی از ذات خود بی خویش تو
تا گرت جبریل آرد دور باش
بر سر آتش تو گوئی دور باش
در وجود خویش منگر ذرهٔ
تابدان ذره نگردی غرهٔ
چون وجودت نیست ذاتت را بخویش
از چه میآئی بموجودی تو پیش
گر خلیلت پیش آرد پیش آی
ورنه با خویشی همه با خویش آی
عطار نیشابوری : بخش سی و یکم
الحكایة و التمثیل
علتی محمود را گشت آشکار
شد ز مدهوشی سه روز و شب ز کار
در سه روز و شب نجنبید او زجای
عقل زایل تن در افتاده ز پای
وی عجب آنگه که شاه حق شناس
شد ز هوش از هوش رفته بد ایاس
روز چارم شاه چون هشیار گشت
آن غلام از بیهشی بیدار گشت
چشم چون بگشاد از هم پادشاه
دید ایاز خویش را آنجایگاه
گفت تو کی آمدستی ای غلام
گفت این ساعت زهی عالی مقام
ای گدای صحبت سلطان طلب
تادرآموزی توبی حاصل ادب
چون خلیفه زادهٔ حقی ترا
کی کند اندر گدا طبعی رها
بود بر بالین او حاضر وزیر
گفت ای بخشندهٔ تاج و سریر
شد سه روز و شب که بر بالین شاه
هست بیهوش او چو شاه اینجایگاه
نه ازو یک ذره جنبش دیدهایم
نه ازو حرفی سخن بشنیدهایم
وانگهی گوید که اکنون آمدم
من کنون زین کذب بیرون آمدم
شاه گفتش ای غلام بی فروغ
بر سر من از چه میگوئی دروغ
گفت هرگز در دروغم نیست راه
لیک چون باشد وجودم غرق شاه
شاه چون بیخودشود بیخود شوم
چون بخود بازآید او بخرد شوم
از سر خویشم وجود خاص نیست
این سخن جز از سر اخلاص نیست
چون وجود من بود از شهریار
کی شودبی او وجودم آشکار
بنده دایم از تو موجودست و بس
خود که باشد بنده محمودست و بس
جهد کن پیش از اجل ای خود پرست
تا زخلت ذرهٔ آری بدست
گر شود یک ذره خلت حاصلت
باز خندد آفتابی در دلت
عطار نیشابوری : بخش سی و یکم
الحكایة و التمثیل
از سریست این سر که در روز جزا
باز خوانند امتان با انبیا
لیک فردا دوستانش را بناز
تا ابد دایم بحق خوانند باز
دوستی نبود که در وقت بلا
از خلیل خویش یاد آید ترا
گر ترا نقدست در خلت مقام
نقد جانت ذکر حق باید مدام
عطار نیشابوری : بخش سی و یکم
الحكایة و التمثیل
خواجهٔ را طوطی چالاک بود
زهر با سر سبزیش تریاک بود
مدت یکسال میدادش شکر
تا بنطق آید شکر ریزد مگر
روز و شب در کار او دل بسته بود
ز اشتیاق نطق اودل خسته بود
گرچه میدادش شکر سالی تمام
او نگفت از هیچ وجهی یک کلام
عاقبت کاری قوی ناخوش فتاد
در سرای آن خواجه را آتش فتاد
چون بگرد آن قفس آتش رسید
تفت آن در طوطی دلکش رسید
گفت هین ای خواجه زنهار الامان
ورنه در آتش بسوزم این زمان
خواجه گفتش چون چنین کاری فتاد
آمدت از من چنین در وقت یاد
درکشیدی دم شبان روزی تمام
از کجا آوردی اکنون این کلام
چون ز بیم جان خود درماندی
از قصور عجز خویشم خواندی
از برای خویش پیشم خواندهٔ
دفع آتش را بخویشم خواندهٔ
گرنکردی آتشت جان بی قرار
با منت هرگز نبودی هیچ کار
یاد من پیوسته چون باد آمدت
این چنین وقتی ز من یاد آمدت
چون بکردی یاد من بیگانه وار
تن کنون در سوز ده پروانه وار
هرکه در آتش چو ابراهیم نیست
گر بسوزد همچو طوطی بیم نیست
تانیفتد کار در کار ای پسر
کی ز کار افتادگی یابی خبر
هست خلت عین کار افتادگی
گر خلیلی کم طلب آزادگی
راه تو زیر و زبر افتادنست
زانکه بهبودت بتر افتادنست
عطار نیشابوری : بخش سی و یکم
الحكایة و التمثیل
کرد آن دیوانه رامردی سؤال
گفت هان چونی تو ای شوریده حال
گفت بر هر پهلوئی گشتم براه
هم بتر من آمدم بیگاه و گاه