تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢۴۴ - بر اوج فلک رایت سروری را
بر اوج فلک رایت سروری را
ز جمع بزرگان کسی میرساند
که داد و ستد باشدش با سخنور
زری میدهد گوهری میستاند
چنین گر نباشد چرا مرد فاضل
باستد بپا پیش او مدح خواند
چه خوش نکته ئی گفت شیرین زبانی
کز او تا جهان باشد این نکته ماند
طمع چون بریدم من از مال خواجه
زنش غر که خود را کم از خواجه داند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢۴۵ - ببخش آنچه دستت بدان میرسد
ببخش آنچه دستت بدان میرسد
گرت دست بخشش بجان میرسد
که هر نیک و بد کز تو آید بتو
مکافات آن بیگمان میرسد
سرانجام چون حکم میر اجل
بطفل و به پیر و جوان میرسد
خردمند را باید آماده بود
که حکم اجل ناگهان میرسد
ره مردمی گیر ابن یمین
گرت دست قدرت بدان میرسد
که اینست راهی که پایان او
به بستانسرای جنان میرسد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢۵۶ - ترا فضل بر دیگران بیش از آن نیست
ترا فضل بر دیگران بیش از آن نیست
که تو میدهی چیز و او میستاند
چو ندهی و نستاند آن فضل بر خاست
چو اوئی و بر او چه رجحان بماند
طمع چون بریدم من از مال خواجه
زنش غر که خود را کم از خواجه داند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٨۶ - در اقبال و ادبار گردون دون
در اقبال و ادبار گردون دون
رگ جان تدبیرها بگسلد
چو آید بموئی توانش کشید
چو برگشت زنجیرها بگسلد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٢۶ - که داند که در وحدت و انزوا
که داند که در وحدت و انزوا
چه آسایش جان بمن میرسد
گشاد است بر من ریاضی کز آن
خرد را نسیم سمن میرسد
دمادم لطیفی دگر نزد من
ز آزادگان ز من میرسد
رسد هر زمانم بدل دلبری
چو سروی که سوی چمن میرسد
بر او زیور عقده ای گران
ز عمان و ملک یمن میرسد
بقیمت بر اهل دانش چنان
که نقد روانش ثمن میرسد
معاشی بمن ز آسیای زبر
بلا زحمت کیل و من میرسد
نه من بر کسی منتی مینهم
نه بر من مشقت بمن میرسد
شد ابن یمین فارغ از خلق از آن
که رزقش چو سلوی و من میرسد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٢٧ - کسی کو خموش است و پشمینه پوش
کسی کو خموش است و پشمینه پوش
میان خلایق سروشی کند
نبینی که از جمله میوه ها
به است آنکه پشمینه پوشی کند
از آن سوسن آزادگی یافتست
که باده زبان در خموشی کند
بر این هر دو گر نرم خوئی چرا
بقصد کسی سخت کوشی کند
حکیمانه میگوید ابن یمین
کسی کو که حکمت نیوشی کند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٣١ - گروهی جوانان نوخاسته
گروهی جوانان نوخاسته
در کینه کهنه ئی میزنند
چو یأجوج در سد اسکندری
بدستان بسد رخنه ئی میزنند
بر انشأ چون من مسیحا دمی
ز کون خری طعنه ئی میزنند
همانه نیند آگه از بس غرور
که پا بر سر دشنه ئی میزنند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۵١ - من ابن یمینم که چون طبع من
من ابن یمینم که چون طبع من
سخن را بدانش اساسی کند
نرانم سخن آنچنان گر کسی
که خواند دلم زو هراسی کند
اگر سامری بیند این ساحری
سخن وقف بر لا مساسی کند
ندارد ز شعرم کسی آگهی
که بر شعر غیرش قیاسی کند
من آنلحظه رنجم ز اشعار خویش
که تحسین آن ناشناسی کند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۵٢ - مرا دوستی کو که با دشمنم
مرا دوستی کو که با دشمنم
بگوید که این نکته میدار یاد
که گر دادت اقبال دور فلک
ور ادبار ازو بهره ما فتاد
سپاس از خدای جهان آفرین
که هر شام آمد پس از بامداد
از ادباد و اقبال ما و شما
سپهر برین داد روزی بباد
چو خواهد گذشتن همان و همین
چرا غم خورم من چه باشی تو شاد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۵٣ - منه بر جهان دل که معشوق تست
منه بر جهان دل که معشوق تست
که او چون تو عاشق فراوان کشد
ببر تا توانی ازین گرگ پیر
که او دائما شیر مردان کشد
ندارد غم از چشم گریان کس
که بسیار با روی خندان کشد
توقع مکن هیچ بهبود از او
که بیمار خود را بدرمان کشد
حذر کن ازو همچو سیمرغ زال
که این زال رستم فراوان کشد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٧۶ - هر آن کش خرد رهنمایست و رهبر
هر آن کش خرد رهنمایست و رهبر
بگیتی ره و رسم صحبت نورزد
که صحبت نفاقیست یا اتفاقی
وزین دو دل مرد دانا بلرزد
اگر خود نفاقیست جانرا بکاهد
وگر اتفاقیست هجران نیرزد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٨١ - همی شد رهی دی بنزد بزرگی
همی شد رهی دی بنزد بزرگی
بدان تا دمی حق صحبت گذارد
یکی گفت ضایع چرا میکنی عمر
چگونه کسی تخم در شوره کارد
برو ترک او گیرو بنشین بکنجی
که این صحبت الا ندامت نیارد
نه او خود رساند بتو هیچ خیری
نه شر کسی از تو هم باز دارد
خردمند ازینگونه کس را که او هست
وجود و عدم هر دو یکسان شمارد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٨۵ - یسار ار چه کم گشت ابن یمین را
یسار ار چه کم گشت ابن یمین را
بمقدار خود از مروت نکاهد
چو دونان ز بهر دونان حیف باشد
اگر جز بدرگاه ایزد پناهد
رسد رزق او خود بد و بیکم و کاست
ز رزاق اگر خواهد و گر نخواهد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٩٣ - اگر پاک طبعی و پاکیزه کار
اگر پاک طبعی و پاکیزه کار
توقع بدرگاه دو نان مبر
لت نان خشک از سر خوان خویش
خوری به که با دیگران گلشکر
بیک استخوان صلح کن چون همای
مگس وار بر گرد حلوا مپر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٠٧ - بتجرید در شهر من شهره ام
بتجرید در شهر من شهره ام
چه گفتم خود از من بود شهره شهر
چو عیسی نخواهم زن ار فی المثل
بخواهد ز من نیم خرمهره مهر
گرم زهره بوسی بمنت دهد
مرا آید آن از لب زهره زهر
نجویم بکس التجا جز بحق
ورم خون بریزد بصد دهره دهر
پدر که جان عزیزش بلب رسید چه گفت
یکی نصیحت من گوش کن تو جان پدر
اگر چه دوست عزیزست راز خود مگشای
که دوست نیز بگوید بدوستان دگر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴١۵ - چو دنیا کند با تو بخشش تو نیز
چو دنیا کند با تو بخشش تو نیز
ببخشش که گردان بود روزگار
نه از جود یابد چو آمد کمی
نه بخلش بود چون شود گوشدار
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴١٩ - خداوند دریا دل ای آنکه یافت
خداوند دریا دل ای آنکه یافت
ز جود تو جان خلایق سرور
عطای کفت گوهر افشانت هست
بمن بنده نزدیک و من از تو دور
تو چون آفتابی که گاه طلوع
رساند بدور و به نزدیک نور
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٢٧ - ز دانای صانع مشو نا امید
ز دانای صانع مشو نا امید
که گردد مبدل غمت با سرور
نبینی که خورشید بعد از کسوف
بپوشد رخش دیده ها را ز نور
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٢٨ - زمستان و پیری و بیحاصلی
زمستان و پیری و بیحاصلی
بدینصورت ار کرد باید سفر
ببینم بچشم آنچه گوشم شنید
که باشد سفر قطعه ئی از سقر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٣١ - شنیدم که عیسی علیه السلام
شنیدم که عیسی علیه السلام
تضرع کنان گفت کای کردگار
جمال جهان فریبنده را
چنانک آفریدی بچشمم در آر
برین آرزو چند گاهی گذشت
همی کرد روزی بدشتی گذار
زنی را در آن دشت از دور دید
نه اغیار با او رفیق و نه یار
بدو گفت عیسی که تو کیستی
چنین دور مانده ز یار و دیار
چنین داد پاسخ که من آن زنم
که بردی مرا مدتی انتظار
چو بشنید عیسی شگفت آمدش
مرا گفت با صحبت زن چکار
بپوزش در آمد زن آنگاه گفت
جهانست نام من ای نامدار
مسیحا بدو گفت بنمای روی
که تا بر چه دلها ترا شد شکار
بزد دست و برقع ز رخ بر فکند
برو کرد راز نهان آشکار
یکی گنده پیری سیه روی دید
ملوث بصد گونه عیب و عوار
بخون غرقه گشتست یکدست او
دگر دست کرده بحنا نگار
مسیحش بپرسید کین حال چیست
بگو با من ای قحبه نابکار
چنین گفت کین لحظه یک شوی را
بدین دست کشتم بزاری زار
دگر دست حنا از آن بسته ام
که شوئی دگر شد مرا خواستگار
چو بردارم این را بقهر از میان
بلطف آن دگر گیردم در کنار
شگفت آنکه با اینهمه شوهران
هنوزم بکارت بود بر قرار
ز راه تعجب مسیحاش گفت
که ای زشت رو قحبه خاکسار
چگونه بکارت نشد زایلت
چو داری فزون شوهران از هزار
بپاسخ چنین گفت آن گنده پیر
که ای زبده و قدوه روزگار
گروهی که کردند رغبت بمن
از ایشان ندیدم یکی مرد کار
کسانی که بودند مردان مرد
نگشتند گرد من از ننگ و عار
چو حالم چنین است با شوهران
اگر بکر باشم شگفتی مدار
تو نیز ای برادر مرین قصه را
همی دار ز ابن یمین یادگار
ز مردیت هیچ ار نصیبی بود
بدین قحبه رغبت مکن زینهار