تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
حق تعالی عرش را چون بر فراخت
صد جهان پر فرشته سر فراخت
حق بدیشان گفت بردارید عرش
زانکه این را بر نتابد اهل فرش
صد هزاران باره بیش اند از شمار
در روید از قوت و شوکت بکار
جمله در رفتند چست و سرفراز
عاقبت گشتند عاجز جمله باز
چون مضاعف کرد اعداد همه
عین عجز افتاد میعاد همه
عرش را چندان ملک می بر نتافت
گفتئی موری فلک می بر نتافت
هشت قدسی را ز حق فرمان رسید
در ربودند ای عجب عرش مجید
عرش را بر دوش خود برداشتند
سرازان تعظیم می افراشتند
کای عجب عرشی که چندانی ملک
پر بیفکندند از وی یک بیک
ما بتنهائی خود برداشتیم
خردهٔ الحق فرو نگذاشتیم
اندکی عجبی پدید آمد مگر
تا رسید امر از خدای دادگر
کای ملایک بنگردید از جای خویش
تا چه میبینید زیر پای خویش
آن ملایک چون نگه کردند زیر
آمدند از جان خود از خوف سیر
زیر پای خود هوا دیدند و بس
در هوا چون پای دارد هیچکس
حق بدیشان کرد آن ساعت خطاب
کای ز عجب خود خطا کرده صواب
عرش اعظم گر شما برداشتید
حامل آن خویش را پنداشتید
کیست بردارندهٔ بار شما
بنگرید ای پر خلل کار شما
چون ملایک را فتاد آنجا نظر
آن همه پندار بیرون شد زسر
هرکه پندارد که جان بیقرار
بر تواند داشت سر کردگار
یا چنان انوار را حامل شود
یا چنان اسرار را قابل شود
آن ازو عجبی و پنداری بود
وین چنین در راه بسیاری بود
آن امانت سر او هم میکشد
قشر عالم مغز عالم میکشد
گر نبودی در میان آن سر پاک
کی کشیدی آن امانت آب و خاک
روستم را را رخش رستم میکشد
تا نه پنداری که مردم میکشد
گر حملناهم نیفتادی ز پیش
حامل آن سر نبودی کس بخویش
چون رسیدی وانچه دیدی دیده شد
مرد را اینجا زفان ببریده شد
تا ابد اکنون سفر در خویش کن
هر زمانی رونق خود بیش کن
لیک اگر از خویشتن خواهی خلاص
تا شوی در پردهٔ توحید خاص
از وجود جان برون باید شدن
محرم جانان کنون باید شدن
حوصله باید اگر آن بایدت
کی بود جانانت گر جان بایدت
عقل و جانت را دو کفه ساز خوش
عقل و جانت را در آنجا نه بکش
عقل اگر افزون بود نقصان تراست
جان اگر راجح شود جانان تراست
در فقیری چون زفانه باش راست
سوی عقل و سوی جان منگر بخواست
تو زفانه گر نباشی بی شکی
با ازل بینی ابد گشته یکی
کفر و دین و عقل و جان و خاک و آب
جمله یک رنگت شود چون آفتاب
چون همه یک رنگت آمد در احد
از همه درویش مانی تا ابد
ور بود در فقر جان یک ذره چیز
حال کادالفقر باشد کفر نیز
فقر چه بود سایه جاوید آمده
در میان قرص خورشید آمده
پس بقرصی گشته قانع تاابد
قرص و قانع محو احد مانده احد
جز احد آنجا اگر چیزی بود
هم احد باشد چو تمییزی بود
زانکه اینجا این همه هم اوست و بس
بدمبین کاین جمله بس نیکوست و بس
آن و این و این و آن اینجا بود
لیکن آنجا اینهمه سودا بود
گر مثالی بایدت کاسان شود
همچو دریا دان که او باران شود
هرچه از قرب احد آید پدید
چون شود نازل عدد آید پدید
هست قرآن در حقیقت یک کلام
بی عدد آمد چو منزل شد تمام
صد هزاران قطره یک عمان بود
چون زعمان بگذرد باران بود
هرچه اسمی یافت آمد در وجود
آن همه یک شبنمست از بحر جود
حق عرفانت آن زمان حاصل شود
کاینچه عقلش خواندهٔ باطل شود
عقل باید تا عبودیت کشد
جانت باید تا ربوبیت کشد
عقل با جان کی تواند ساختن
با براقی لاشه نتوان تاختن
دردت اول از تفکر میرسد
آخر الامرت تحیر میرسد
علم باید گر چه مرد اهل آمدست
تابداند کاخرش جهل آمدست
هرکه او یک ذره از عز پی برد
هیچ گردد هیچ هرگز کی برد
عاریت باشد همه کردار او
آن او نبود همه گفتار او
گر بیان نیکو بود در شرع و راه
آن بیان در حق بود برف سیاه
در بیان شرع صاحب حال شو
لیک در حق کور گرد و لال شو
چون شنیدی سر کار اکنون تمام
نیز حاجت نیست دیگر والسلام
سالک از آیات آفاق ای عجب
رفت با آیات انفس روز و شب
گرچه بسیاری ز پس وز پیش دید
هر دو عالم در درون خویش دید
هر دو عالم عکس جان خویش یافت
وز دو عالم جان خود را بیش یافت
چون بسر جان خود بیننده شد
زندهٔگشت و خدا را بنده شد
بعد ازین اکنون اساس بندگیست
هر نفس صد زندگی در زندگیست
سالک سرگشته را زیر و زبر
تا بحق بودست چندینی سفر
بعد ازین در حق سفر پیش آیدش
هرچه گویم بیش از پیش آیدش
چون سفر آنست کار آنست و بس
گیر و دارو کار و بار آنست و بس
زان سفر گر با تو انیجا دم زنم
هر دو عالم بیشکی بر هم زنم
گر بدست آید مرا عمری دگر
باز گویم با تو شرح آن سفر
آن سفر را گر کتابی نو کنم
تاابد دو کون پر پرتو کنم
گر بود از پیشگه دستورئی
نیست جانم را ز شرحش دورئی
لیک شرح آن بخود دادن خطاست
گر بود اذنی از آن حضرت رواست
شرح دادم این سفر باری تمام
تادگر فرمان چه آید والسلام
صد جهان پر فرشته سر فراخت
حق بدیشان گفت بردارید عرش
زانکه این را بر نتابد اهل فرش
صد هزاران باره بیش اند از شمار
در روید از قوت و شوکت بکار
جمله در رفتند چست و سرفراز
عاقبت گشتند عاجز جمله باز
چون مضاعف کرد اعداد همه
عین عجز افتاد میعاد همه
عرش را چندان ملک می بر نتافت
گفتئی موری فلک می بر نتافت
هشت قدسی را ز حق فرمان رسید
در ربودند ای عجب عرش مجید
عرش را بر دوش خود برداشتند
سرازان تعظیم می افراشتند
کای عجب عرشی که چندانی ملک
پر بیفکندند از وی یک بیک
ما بتنهائی خود برداشتیم
خردهٔ الحق فرو نگذاشتیم
اندکی عجبی پدید آمد مگر
تا رسید امر از خدای دادگر
کای ملایک بنگردید از جای خویش
تا چه میبینید زیر پای خویش
آن ملایک چون نگه کردند زیر
آمدند از جان خود از خوف سیر
زیر پای خود هوا دیدند و بس
در هوا چون پای دارد هیچکس
حق بدیشان کرد آن ساعت خطاب
کای ز عجب خود خطا کرده صواب
عرش اعظم گر شما برداشتید
حامل آن خویش را پنداشتید
کیست بردارندهٔ بار شما
بنگرید ای پر خلل کار شما
چون ملایک را فتاد آنجا نظر
آن همه پندار بیرون شد زسر
هرکه پندارد که جان بیقرار
بر تواند داشت سر کردگار
یا چنان انوار را حامل شود
یا چنان اسرار را قابل شود
آن ازو عجبی و پنداری بود
وین چنین در راه بسیاری بود
آن امانت سر او هم میکشد
قشر عالم مغز عالم میکشد
گر نبودی در میان آن سر پاک
کی کشیدی آن امانت آب و خاک
روستم را را رخش رستم میکشد
تا نه پنداری که مردم میکشد
گر حملناهم نیفتادی ز پیش
حامل آن سر نبودی کس بخویش
چون رسیدی وانچه دیدی دیده شد
مرد را اینجا زفان ببریده شد
تا ابد اکنون سفر در خویش کن
هر زمانی رونق خود بیش کن
لیک اگر از خویشتن خواهی خلاص
تا شوی در پردهٔ توحید خاص
از وجود جان برون باید شدن
محرم جانان کنون باید شدن
حوصله باید اگر آن بایدت
کی بود جانانت گر جان بایدت
عقل و جانت را دو کفه ساز خوش
عقل و جانت را در آنجا نه بکش
عقل اگر افزون بود نقصان تراست
جان اگر راجح شود جانان تراست
در فقیری چون زفانه باش راست
سوی عقل و سوی جان منگر بخواست
تو زفانه گر نباشی بی شکی
با ازل بینی ابد گشته یکی
کفر و دین و عقل و جان و خاک و آب
جمله یک رنگت شود چون آفتاب
چون همه یک رنگت آمد در احد
از همه درویش مانی تا ابد
ور بود در فقر جان یک ذره چیز
حال کادالفقر باشد کفر نیز
فقر چه بود سایه جاوید آمده
در میان قرص خورشید آمده
پس بقرصی گشته قانع تاابد
قرص و قانع محو احد مانده احد
جز احد آنجا اگر چیزی بود
هم احد باشد چو تمییزی بود
زانکه اینجا این همه هم اوست و بس
بدمبین کاین جمله بس نیکوست و بس
آن و این و این و آن اینجا بود
لیکن آنجا اینهمه سودا بود
گر مثالی بایدت کاسان شود
همچو دریا دان که او باران شود
هرچه از قرب احد آید پدید
چون شود نازل عدد آید پدید
هست قرآن در حقیقت یک کلام
بی عدد آمد چو منزل شد تمام
صد هزاران قطره یک عمان بود
چون زعمان بگذرد باران بود
هرچه اسمی یافت آمد در وجود
آن همه یک شبنمست از بحر جود
حق عرفانت آن زمان حاصل شود
کاینچه عقلش خواندهٔ باطل شود
عقل باید تا عبودیت کشد
جانت باید تا ربوبیت کشد
عقل با جان کی تواند ساختن
با براقی لاشه نتوان تاختن
دردت اول از تفکر میرسد
آخر الامرت تحیر میرسد
علم باید گر چه مرد اهل آمدست
تابداند کاخرش جهل آمدست
هرکه او یک ذره از عز پی برد
هیچ گردد هیچ هرگز کی برد
عاریت باشد همه کردار او
آن او نبود همه گفتار او
گر بیان نیکو بود در شرع و راه
آن بیان در حق بود برف سیاه
در بیان شرع صاحب حال شو
لیک در حق کور گرد و لال شو
چون شنیدی سر کار اکنون تمام
نیز حاجت نیست دیگر والسلام
سالک از آیات آفاق ای عجب
رفت با آیات انفس روز و شب
گرچه بسیاری ز پس وز پیش دید
هر دو عالم در درون خویش دید
هر دو عالم عکس جان خویش یافت
وز دو عالم جان خود را بیش یافت
چون بسر جان خود بیننده شد
زندهٔگشت و خدا را بنده شد
بعد ازین اکنون اساس بندگیست
هر نفس صد زندگی در زندگیست
سالک سرگشته را زیر و زبر
تا بحق بودست چندینی سفر
بعد ازین در حق سفر پیش آیدش
هرچه گویم بیش از پیش آیدش
چون سفر آنست کار آنست و بس
گیر و دارو کار و بار آنست و بس
زان سفر گر با تو انیجا دم زنم
هر دو عالم بیشکی بر هم زنم
گر بدست آید مرا عمری دگر
باز گویم با تو شرح آن سفر
آن سفر را گر کتابی نو کنم
تاابد دو کون پر پرتو کنم
گر بود از پیشگه دستورئی
نیست جانم را ز شرحش دورئی
لیک شرح آن بخود دادن خطاست
گر بود اذنی از آن حضرت رواست
شرح دادم این سفر باری تمام
تادگر فرمان چه آید والسلام
عطار نیشابوری : بخش چهلم
در حق خویش گوید
این چه شورست از تو درجان ای فرید
نعره زن از صد زفان هل من مزید
گر کند شخص تو یک یک ذره گور
کم نگردد ذرهٔ از جانت شور
گر تو با این شور قصد حق کنی
در نخستین شب کفن را شق کنی
چون بود شورت بجان پاک در
سر درین شور آوری از خاک بر
هم درین شور از جهان آزاد و خوش
در قیامت میروی زنجیر کش
شور چندینی چرا آوردهٔ
این همه شور از کجا آوردهٔ
شور عشق تو قوی زور اوفتاد
جان شیرینت همه شور اوفتاد
جانت دریائیست آبش آب زر
لاجرم هم شور دارد هم گهر
دایماً چون بحر میجوشی ز شور
خویشتن را میفرود آری بزور
جان شیرینت چو شوری در کند
هر زمانی شور شیرین تر کند
یعلم اللّه گر سخن گفتار را
بود مثلی یا بود عطار را
در سخن اعجوبهٔ آفاق اوست
خاتم الشعرا علی الاطلاق اوست
هرکه سلطانم نگوید در سخن
من گدائی گویمش نه سر نه بن
شیوهٔ کز شوق او شد عقل مست
حزمرا هرگز کرادادست دست
خاطرم پایم گرفته هر زمان
سرنگون بر میکشد گردجهان
تا ز بحری ماهیی آرد بشست
یا زجائی معنئی آرد بدست
نی که چندان نقد معنی دارد او
کز درون بیرون همی نگذارد او
چون معانی جمله من گفتم تمام
چه بماندست آن کسی را والسلام
هرکجا سریست درهر دو جهان
هست سر تا سر درین دیوان نهان
چون بجوئی و بیابی سر بسر
برکشی بر هر دو عالم بر ببر
قصهها دیدی بسی این هم ببین
قصه کم گو کاحسن القصهست این
گردهی غصه که هستم قصه گوی
غصه خور چون بردهام در قصه گوی
قصه گفتن نیست ریح فی الفصص
مینبینی روح قرآن از قصص
قصه کوته میکنم یک اهل راز
گر درین قصه کند عمری دراز
هر نفس این قصه نوری بخشدش
بیغم وغصه حضوری بخشدش
هرکتابی را که دانی سر بسر
این یکی با جمله برکش برببر
گر نچربد از همه صد باره این
زود کن چون پردهٔ خود پاره این
دیدهٔ انصاف بینت باز کن
چشم جان پر یقینت باز کن
تا ببینی کار و بار این کتاب
حل و عقد و گیر و دار این کتاب
هرکه گوهر دزد این دریا شود
زود از تر دامنی رسوا شود
هر کرا دزدیدن از من دست داد
همچو دزدانش بریده دست باد
در حقیقت مغز جان پالودهام
تا نه پنداری که در بیهودهام
جمع کردم آب آسا پیش تو
گو تفکر کن دل بیخویش تو
گر زگفتن راه مییابد کسی
گفتهٔ من بایدت خواندن بسی
زانکه هر بیتی که میبنگاشتم
بر سر آن ماتمی میداشتم
در مصیبت ساختن هنگامه من
نام این کردم مصیبت نامه من
گر دلی میبایدت بسیار دان
پس مصیبت نامهٔ عطار خوان
گر کسی را زین سخن گردی بود
خاک بر فرقش که نامردی بود
لازم درد دل عطار باش
وز هزاران گنج برخوردار باش
هرکرا یک ذره میبندد خیال
گو برون آرد چنین صاحب جمال
می نداند او که از عطار بود
ختم صد عالم که پر اسرار بود
نافهٔ اسرار نبود مشکبار
تاکه عطارش نباشد دست یار
نعره زن از صد زفان هل من مزید
گر کند شخص تو یک یک ذره گور
کم نگردد ذرهٔ از جانت شور
گر تو با این شور قصد حق کنی
در نخستین شب کفن را شق کنی
چون بود شورت بجان پاک در
سر درین شور آوری از خاک بر
هم درین شور از جهان آزاد و خوش
در قیامت میروی زنجیر کش
شور چندینی چرا آوردهٔ
این همه شور از کجا آوردهٔ
شور عشق تو قوی زور اوفتاد
جان شیرینت همه شور اوفتاد
جانت دریائیست آبش آب زر
لاجرم هم شور دارد هم گهر
دایماً چون بحر میجوشی ز شور
خویشتن را میفرود آری بزور
جان شیرینت چو شوری در کند
هر زمانی شور شیرین تر کند
یعلم اللّه گر سخن گفتار را
بود مثلی یا بود عطار را
در سخن اعجوبهٔ آفاق اوست
خاتم الشعرا علی الاطلاق اوست
هرکه سلطانم نگوید در سخن
من گدائی گویمش نه سر نه بن
شیوهٔ کز شوق او شد عقل مست
حزمرا هرگز کرادادست دست
خاطرم پایم گرفته هر زمان
سرنگون بر میکشد گردجهان
تا ز بحری ماهیی آرد بشست
یا زجائی معنئی آرد بدست
نی که چندان نقد معنی دارد او
کز درون بیرون همی نگذارد او
چون معانی جمله من گفتم تمام
چه بماندست آن کسی را والسلام
هرکجا سریست درهر دو جهان
هست سر تا سر درین دیوان نهان
چون بجوئی و بیابی سر بسر
برکشی بر هر دو عالم بر ببر
قصهها دیدی بسی این هم ببین
قصه کم گو کاحسن القصهست این
گردهی غصه که هستم قصه گوی
غصه خور چون بردهام در قصه گوی
قصه گفتن نیست ریح فی الفصص
مینبینی روح قرآن از قصص
قصه کوته میکنم یک اهل راز
گر درین قصه کند عمری دراز
هر نفس این قصه نوری بخشدش
بیغم وغصه حضوری بخشدش
هرکتابی را که دانی سر بسر
این یکی با جمله برکش برببر
گر نچربد از همه صد باره این
زود کن چون پردهٔ خود پاره این
دیدهٔ انصاف بینت باز کن
چشم جان پر یقینت باز کن
تا ببینی کار و بار این کتاب
حل و عقد و گیر و دار این کتاب
هرکه گوهر دزد این دریا شود
زود از تر دامنی رسوا شود
هر کرا دزدیدن از من دست داد
همچو دزدانش بریده دست باد
در حقیقت مغز جان پالودهام
تا نه پنداری که در بیهودهام
جمع کردم آب آسا پیش تو
گو تفکر کن دل بیخویش تو
گر زگفتن راه مییابد کسی
گفتهٔ من بایدت خواندن بسی
زانکه هر بیتی که میبنگاشتم
بر سر آن ماتمی میداشتم
در مصیبت ساختن هنگامه من
نام این کردم مصیبت نامه من
گر دلی میبایدت بسیار دان
پس مصیبت نامهٔ عطار خوان
گر کسی را زین سخن گردی بود
خاک بر فرقش که نامردی بود
لازم درد دل عطار باش
وز هزاران گنج برخوردار باش
هرکرا یک ذره میبندد خیال
گو برون آرد چنین صاحب جمال
می نداند او که از عطار بود
ختم صد عالم که پر اسرار بود
نافهٔ اسرار نبود مشکبار
تاکه عطارش نباشد دست یار
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
آن یکی بستد ز حیدر ذوالفقار
می نیارستش همی فرمود کار
عاقبت آن ذوالفقارش آورد باز
کرد برخود عیب او کردن دراز
حیدرش گفتا برای ذوالفقار
بازوی کرار باید وقت کار
تا نباشد نقد زور حیدری
نسیه باشد کار تیغ گوهری
کی شود از ذوالفقارت کار راست
تو ز من زور علی بایست خواست
هرکه پندارد که مثل این کتاب
دیگری درجلوه آرد از حجاب
گو مبر خود را بغفلت روزگار
زانکه خواهد زور حیدر ذوالفقار
بر سر آب ای عجب عرش مجید
شد بلند از شعر چون آب فرید
هیچکس را تا ابد این شیوه نیست
طوبی فردوس را این میوه نیست
آب هر معنی چنانم روشنست
کانچه خواهم جمله در دست منست
می نباید شد بحمداللّه بزور
همچو فردوسی ز بیتی در تنوز
همچو نوح آبی بزور آید مرا
زانکه طوفان از تنور آید مرا
از تنورم چون رسد طوفان بزور
هیچ حاجت نیست رفتن در تنور
همچو فردوسی فقع خواهم گشاد
چون سنائی بی طمع خواهم گشاد
زین سخن کامروز آنختم منست
نیست کس همتای من این روشنست
ترک خور کاین چشمهٔ روشن گرفت
از زبور پارسی من گرفت
باد محروم از زبورم جز سه خلق
خرده دان و خوش خط و داود حلق
گر خوش آوازی جهان آور بجوش
ورنه میدانی چه کن بنشین خموش
ور نکو دانی شدی پیروز تو
ورنهٔ جولاهگی آموز تو
ور تو زیبا مینویسی مینویس
ورنه زان انگشت بنشین کاسه لیس
نیست کس را تا قیامت این طریق
فکر کن خوش خوان و مشتاب ای رفیق
گرچه هر مرغی زند این شیوه لاف
نیست هر پرندهٔ سیمرغ قاف
هرکسی در گوشهٔ دم میزنند
لیک چون عیسی دمی کم میزنند
هرکسی در روی خود دارد سری
لیک یوسف دیگرست او دیگری
هرکسی ز آواز خوش شد پرغرور
لیک این ختمست بر صاحب زبور
آنچه آن را صوفی آن گوید بنام
ختم شد آن بر محمد والسلام
من محمد نامم و این شیوه نیز
ختم کردم چون محمد ای عزیز
حکمت و نظمی که نه ذاتی بود
نیک ناید حرف طاماتی بود
ذوق اگر با شیر مادر باشدت
شعر شیرین تر ز شکر باشدت
ور نداری و تکلف میکنی
هم تو خود خود را تعرف میکنی
می نیارستش همی فرمود کار
عاقبت آن ذوالفقارش آورد باز
کرد برخود عیب او کردن دراز
حیدرش گفتا برای ذوالفقار
بازوی کرار باید وقت کار
تا نباشد نقد زور حیدری
نسیه باشد کار تیغ گوهری
کی شود از ذوالفقارت کار راست
تو ز من زور علی بایست خواست
هرکه پندارد که مثل این کتاب
دیگری درجلوه آرد از حجاب
گو مبر خود را بغفلت روزگار
زانکه خواهد زور حیدر ذوالفقار
بر سر آب ای عجب عرش مجید
شد بلند از شعر چون آب فرید
هیچکس را تا ابد این شیوه نیست
طوبی فردوس را این میوه نیست
آب هر معنی چنانم روشنست
کانچه خواهم جمله در دست منست
می نباید شد بحمداللّه بزور
همچو فردوسی ز بیتی در تنوز
همچو نوح آبی بزور آید مرا
زانکه طوفان از تنور آید مرا
از تنورم چون رسد طوفان بزور
هیچ حاجت نیست رفتن در تنور
همچو فردوسی فقع خواهم گشاد
چون سنائی بی طمع خواهم گشاد
زین سخن کامروز آنختم منست
نیست کس همتای من این روشنست
ترک خور کاین چشمهٔ روشن گرفت
از زبور پارسی من گرفت
باد محروم از زبورم جز سه خلق
خرده دان و خوش خط و داود حلق
گر خوش آوازی جهان آور بجوش
ورنه میدانی چه کن بنشین خموش
ور نکو دانی شدی پیروز تو
ورنهٔ جولاهگی آموز تو
ور تو زیبا مینویسی مینویس
ورنه زان انگشت بنشین کاسه لیس
نیست کس را تا قیامت این طریق
فکر کن خوش خوان و مشتاب ای رفیق
گرچه هر مرغی زند این شیوه لاف
نیست هر پرندهٔ سیمرغ قاف
هرکسی در گوشهٔ دم میزنند
لیک چون عیسی دمی کم میزنند
هرکسی در روی خود دارد سری
لیک یوسف دیگرست او دیگری
هرکسی ز آواز خوش شد پرغرور
لیک این ختمست بر صاحب زبور
آنچه آن را صوفی آن گوید بنام
ختم شد آن بر محمد والسلام
من محمد نامم و این شیوه نیز
ختم کردم چون محمد ای عزیز
حکمت و نظمی که نه ذاتی بود
نیک ناید حرف طاماتی بود
ذوق اگر با شیر مادر باشدت
شعر شیرین تر ز شکر باشدت
ور نداری و تکلف میکنی
هم تو خود خود را تعرف میکنی
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
حاتم طائی چو از دنیا گسست
یک برادر داشت بر جایش نشست
گفت من در جود درخواهم گشاد
چون برادر دست برخواهم گشاد
در سخاوت ساحری خواهم نمود
همچو دریا گوهری خواهم نمود
مادرش گفتا که این تو کی کنی
لیک بی شک نام حاتم طی کنی
زانکه آن وقتی که حاتم بود خرد
لب بیک پستان من آنگاه برد
کزدگر پستان بسی یا اندکی
شیر خوردی در بر او کودکی
گر نبودی طفل دیگر همبرش
نفرتی بودی زشیر مادرش
باز تو آنگه که بودی شیرخوار
هیچ طفلی را نکردی اختیار
میل شیر من نبودی یک دمت
تا دگر پستان نبودی محکمت
بود یک پستان بدستی آن زمانت
وآن دگر پستان نهاده دردهانت
این یکی را در دهن میداشتی
و آن دگر یک را بکس نگذاشتی
آنکه در طفلی کند این محکمی
کی تواند کرد هرگز حاتمی
گر برادر همچو حاتم شیر خورد
هرکجا مرغیست او انجیر خورد
کارها با قوت از بنیاد به
دولت و اقبال مادرزاد به
گر بخوانی شعر من ای پاک دین
شعر من از شعر گفتن پاک بین
شاعرم مشمر که من راضی نیم
مرد حالم شاعر ماضی نیم
عیب این شعرست و این اشعار نیست
شعر را در چشم کس مقدار نیست
تو مخوان شعرش اگر خوانندهٔ
ره بمعنی بر اگر دانندهٔ
شعرگفتن چون ز راه وزن خاست
وز ردیف و قافیه افتاد راست
گر بود اندک تفاوت نقل را
کژ نیاید مرد صاحب عقل را
چون گهرداریست شعر من چو تیغ
یک دمی تحسین مدار از من دریغ
زیرکی باید که تحسینم کند
از بسی احسنت تمکینم کند
لیک اگر ابله کند تحسین مرا
آن ندارد مینباید این مرا
یک برادر داشت بر جایش نشست
گفت من در جود درخواهم گشاد
چون برادر دست برخواهم گشاد
در سخاوت ساحری خواهم نمود
همچو دریا گوهری خواهم نمود
مادرش گفتا که این تو کی کنی
لیک بی شک نام حاتم طی کنی
زانکه آن وقتی که حاتم بود خرد
لب بیک پستان من آنگاه برد
کزدگر پستان بسی یا اندکی
شیر خوردی در بر او کودکی
گر نبودی طفل دیگر همبرش
نفرتی بودی زشیر مادرش
باز تو آنگه که بودی شیرخوار
هیچ طفلی را نکردی اختیار
میل شیر من نبودی یک دمت
تا دگر پستان نبودی محکمت
بود یک پستان بدستی آن زمانت
وآن دگر پستان نهاده دردهانت
این یکی را در دهن میداشتی
و آن دگر یک را بکس نگذاشتی
آنکه در طفلی کند این محکمی
کی تواند کرد هرگز حاتمی
گر برادر همچو حاتم شیر خورد
هرکجا مرغیست او انجیر خورد
کارها با قوت از بنیاد به
دولت و اقبال مادرزاد به
گر بخوانی شعر من ای پاک دین
شعر من از شعر گفتن پاک بین
شاعرم مشمر که من راضی نیم
مرد حالم شاعر ماضی نیم
عیب این شعرست و این اشعار نیست
شعر را در چشم کس مقدار نیست
تو مخوان شعرش اگر خوانندهٔ
ره بمعنی بر اگر دانندهٔ
شعرگفتن چون ز راه وزن خاست
وز ردیف و قافیه افتاد راست
گر بود اندک تفاوت نقل را
کژ نیاید مرد صاحب عقل را
چون گهرداریست شعر من چو تیغ
یک دمی تحسین مدار از من دریغ
زیرکی باید که تحسینم کند
از بسی احسنت تمکینم کند
لیک اگر ابله کند تحسین مرا
آن ندارد مینباید این مرا
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
گفت اندر پیش افلاطون کسی
کان فلانی حمد میگفتت بسی
در هنر بستود بسیاری ترا
تا فلک بنهاد مقداری ترا
زان سخن بگریست افلاطون بدرد
روی آورد از سر دردی بمرد
گفت میگریم که در دل مشکلیست
تا چه کردم کان پسند جاهلیست
هرچه باشد مرد نادان را پسند
مرد دانا را بود آن تخته بند
می ندانم تا پسند او چه بود
تاازان توبه کنم در حال زود
یک ستایش کان ز جاهل آیدم
صد عقوبت دان که حاصل آیدم
گر مرا اهل دلی تحسین کند
جملهٔ شعرم دل او دین کند
گر ستایش گوی من صد کس بود
ذوق یک صاحبدلم می بس بود
نی کیم من اهل دین را چند ازین
نفس تا کی داردم دربند ازین
ای دریغا هرچه گفتم هیچ بود
دیده کور و راه پیچاپیچ بود
گر دمی بودی سخن پذرفتنم
نیستی پروای چندین گفتنم
گر بحضرت ره گشادن دارمی
کی دل برهم نهادن دارمی
کان فلانی حمد میگفتت بسی
در هنر بستود بسیاری ترا
تا فلک بنهاد مقداری ترا
زان سخن بگریست افلاطون بدرد
روی آورد از سر دردی بمرد
گفت میگریم که در دل مشکلیست
تا چه کردم کان پسند جاهلیست
هرچه باشد مرد نادان را پسند
مرد دانا را بود آن تخته بند
می ندانم تا پسند او چه بود
تاازان توبه کنم در حال زود
یک ستایش کان ز جاهل آیدم
صد عقوبت دان که حاصل آیدم
گر مرا اهل دلی تحسین کند
جملهٔ شعرم دل او دین کند
گر ستایش گوی من صد کس بود
ذوق یک صاحبدلم می بس بود
نی کیم من اهل دین را چند ازین
نفس تا کی داردم دربند ازین
ای دریغا هرچه گفتم هیچ بود
دیده کور و راه پیچاپیچ بود
گر دمی بودی سخن پذرفتنم
نیستی پروای چندین گفتنم
گر بحضرت ره گشادن دارمی
کی دل برهم نهادن دارمی
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
خطبهٔ در نعت و توحید خدای
کرده بود انشا بزرگی رهنمای
سجع بود آن خطبه رنجی برده بود
پیش شیخ کرکان آورده بود
چون بخواند آن خطبه را در پیش او
خواست تحسین طبع دوراندیش او
شیخ گفتا بر دلم صد غم نهاد
آن دل بیکارکاین برهم نهاد
هر که دل زندهست در سودای دین
نبودش بی هیچ شک پروای این
یک نشان مرد بیکار این بود
شغل مشغولان پندار این بود
مرد را آن خطبه بر دل سرد شد
خجلتش آورد و رویش زرد شد
حال من با این کتاب اینست و بس
حجت بیکاری دینست و بس
چند گوی آخر ای دل تن بزن
نفس را خاموش کن گردن بزن
چند شعر چون شکر گوئی تو خوش
همچو بادامی زفان در کام کش
پنبه را یکبارگی برکش ز گوش
در دهن نه محکم و بنشین خموش
کرده بود انشا بزرگی رهنمای
سجع بود آن خطبه رنجی برده بود
پیش شیخ کرکان آورده بود
چون بخواند آن خطبه را در پیش او
خواست تحسین طبع دوراندیش او
شیخ گفتا بر دلم صد غم نهاد
آن دل بیکارکاین برهم نهاد
هر که دل زندهست در سودای دین
نبودش بی هیچ شک پروای این
یک نشان مرد بیکار این بود
شغل مشغولان پندار این بود
مرد را آن خطبه بر دل سرد شد
خجلتش آورد و رویش زرد شد
حال من با این کتاب اینست و بس
حجت بیکاری دینست و بس
چند گوی آخر ای دل تن بزن
نفس را خاموش کن گردن بزن
چند شعر چون شکر گوئی تو خوش
همچو بادامی زفان در کام کش
پنبه را یکبارگی برکش ز گوش
در دهن نه محکم و بنشین خموش
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
کاملی گفتست میباید بسی
علم و حکمت تا شود گویا کسی
لیک باید عقل بی حد و قیاس
تا شود خاموش یک حکمت شناس
دم مزن چون کن مکن مینشنوند
با که گوئی چون سخن مینشنوند
ور کسی میبشنود اسرار تو
مینشیند از حسد در کار تو
کوه با آن جمله سختی و وقار
هرچه گوئی باز گوید آشکار
روی در دیوار کن وانگه خموش
زانکه آن دیوار دارد نیز گوش
ور تودر دیوار خواهی گفت راز
هست دیوار لحد با آن بساز
علم و حکمت تا شود گویا کسی
لیک باید عقل بی حد و قیاس
تا شود خاموش یک حکمت شناس
دم مزن چون کن مکن مینشنوند
با که گوئی چون سخن مینشنوند
ور کسی میبشنود اسرار تو
مینشیند از حسد در کار تو
کوه با آن جمله سختی و وقار
هرچه گوئی باز گوید آشکار
روی در دیوار کن وانگه خموش
زانکه آن دیوار دارد نیز گوش
ور تودر دیوار خواهی گفت راز
هست دیوار لحد با آن بساز
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
این سخن نقلست از نوشین روان
گفت اگر خواهی که رازت در جهان
دشمنت نشناسد از زشتی که اوست
توبه نیکوئی مگو در پیش دوست
گردرین پرده نگهداری نفس
هم نفس باشی و گرنه هیچکس
صبح اگر کشتی نفس را در دهان
کی رسیدی این بشولش در جهان
تا زفان سرخ دارد ساکنی
تو بسرسبزی نشسته ایمنی
چون زفان جنبان شود کام سیاه
برتو سر سبزی کند حالی تباه
هیچ عضوی بنده را روز شمار
مهر نکند جز دهن را کردگار
گفت اگر خواهی که رازت در جهان
دشمنت نشناسد از زشتی که اوست
توبه نیکوئی مگو در پیش دوست
گردرین پرده نگهداری نفس
هم نفس باشی و گرنه هیچکس
صبح اگر کشتی نفس را در دهان
کی رسیدی این بشولش در جهان
تا زفان سرخ دارد ساکنی
تو بسرسبزی نشسته ایمنی
چون زفان جنبان شود کام سیاه
برتو سر سبزی کند حالی تباه
هیچ عضوی بنده را روز شمار
مهر نکند جز دهن را کردگار
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
از ارسطالیس پرسیدند راز
کان چه میدانی که در عمر دراز
بی گنه در خورد زندان آمدست
گفت آنچش حبس دندان آمدست
آنچه او محبوس میباید مدام
آن زفان تست در زندان کام
دو در از دندان و دو در از لبش
بسته میدارند هر روز و شبش
تا مگر یک لحظهٔ گیرد قرار
وانگهش جز بیقراری نیست کار
هرکه خاموشست ثابت آمدست
عزت زر بین که صامت آمدست
با که گویم درد دل چون کس نماند
تن زنم کز عمر من هم بس نماند
چون خموشی این همه مقدار داشت
لیک دو داعیم بر گفتارداشت
جان من چون بودمست و بیقرار
بر نمیزد یک نفس از درد کار
گر دمی تن میزدم از جان پاک
می برآمد از خموشی صد هلاک
از ازل چون عشق با جان خوی کرد
شور عشقم این چنین پرگوی کرد
از شراب عشق چون لایعقلم
کی تواند شد خموشی حاصلم
کاشکی جان مرا بودی قرار
تا همیشه تن زدن بودیم کار
آنچه در جان من آگاه هست
می ندانم تا بدانجا راه هست
چون نمیبینم بعالم مرد خویش
می فرو گویم بدانجا دردخویش
داعی دیگر مرا آن بود و بس
کاین حدیثم شد بحجت هر نفس
کان چه میدانی که در عمر دراز
بی گنه در خورد زندان آمدست
گفت آنچش حبس دندان آمدست
آنچه او محبوس میباید مدام
آن زفان تست در زندان کام
دو در از دندان و دو در از لبش
بسته میدارند هر روز و شبش
تا مگر یک لحظهٔ گیرد قرار
وانگهش جز بیقراری نیست کار
هرکه خاموشست ثابت آمدست
عزت زر بین که صامت آمدست
با که گویم درد دل چون کس نماند
تن زنم کز عمر من هم بس نماند
چون خموشی این همه مقدار داشت
لیک دو داعیم بر گفتارداشت
جان من چون بودمست و بیقرار
بر نمیزد یک نفس از درد کار
گر دمی تن میزدم از جان پاک
می برآمد از خموشی صد هلاک
از ازل چون عشق با جان خوی کرد
شور عشقم این چنین پرگوی کرد
از شراب عشق چون لایعقلم
کی تواند شد خموشی حاصلم
کاشکی جان مرا بودی قرار
تا همیشه تن زدن بودیم کار
آنچه در جان من آگاه هست
می ندانم تا بدانجا راه هست
چون نمیبینم بعالم مرد خویش
می فرو گویم بدانجا دردخویش
داعی دیگر مرا آن بود و بس
کاین حدیثم شد بحجت هر نفس
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
مصطفی گفتست جمعی از ملک
می فرو آیند هر روز از فلک
گرد میگردند بر روی زمین
تا کجا بینند جمعی اهل دین
کز خدای خویش میگویند باز
صف زنند آن قوم گرد اهل راز
خویشتن را وقف آن منزل کنند
زان سخن مقصود خود حاصل کنند
گرچه در معنی نیم از اهل راز
گفتهام باری ز اهل راز باز
جمله از حق گویم و از کار او
تا ملایک بشنوند اسرار او
چون درین اسرار بینندم مدام
قصه گوی حق نهندم بوکه نام
می فرو آیند هر روز از فلک
گرد میگردند بر روی زمین
تا کجا بینند جمعی اهل دین
کز خدای خویش میگویند باز
صف زنند آن قوم گرد اهل راز
خویشتن را وقف آن منزل کنند
زان سخن مقصود خود حاصل کنند
گرچه در معنی نیم از اهل راز
گفتهام باری ز اهل راز باز
جمله از حق گویم و از کار او
تا ملایک بشنوند اسرار او
چون درین اسرار بینندم مدام
قصه گوی حق نهندم بوکه نام
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
خاشه روبی بود سرگردان راه
خاشه میرفتی همه در کوی شاه
سایلی پرسید ازو کای پرهوس
خاشه چون در کوی شه روبی و بس
گفت تا خلقان بدانندم همه
خاشه روب شاه خوانندم همه
تا ابد نقد من این انعام بس
خاشه روب کوی شاهم نام بس
آنکه او داعی من آمد برین
یاد داریدش دعا از صدق دین
این دم از گفتن نیندیشم بسی
چون خموشی هست در پیشم بسی
زود خواهد بود کاین جان و دلم
فرقتی جویند از آب و گلم
شیر مرداگر دلت خواهد همی
عزم کن برگورم و بگری دمی
برسر عطار چون زاری گری
اندکی بنشین و بسیاری گری
باز پرس از حال من حالی براز
تاجواب تو دهم از گور باز
خالم آن دم از زفان حال پرس
کر شو و حال از زفان لال پرس
تشنگی من ببین در زیر خاک
یک دمم آبی فرست از اشک پاک
کاشکی هرگز نبودی نام من
تا نبودی جنبش و آرام من
هرکرا در پیش این مشکل بود
خون تواند کرد اگر صددل بود
صد جهان جان مبارز آمده
هست سرگردان و عاجز آمده
زین چنین کاری که در پیش آمدست
علم مفلس عقل درویش آمدست
خاشه میرفتی همه در کوی شاه
سایلی پرسید ازو کای پرهوس
خاشه چون در کوی شه روبی و بس
گفت تا خلقان بدانندم همه
خاشه روب شاه خوانندم همه
تا ابد نقد من این انعام بس
خاشه روب کوی شاهم نام بس
آنکه او داعی من آمد برین
یاد داریدش دعا از صدق دین
این دم از گفتن نیندیشم بسی
چون خموشی هست در پیشم بسی
زود خواهد بود کاین جان و دلم
فرقتی جویند از آب و گلم
شیر مرداگر دلت خواهد همی
عزم کن برگورم و بگری دمی
برسر عطار چون زاری گری
اندکی بنشین و بسیاری گری
باز پرس از حال من حالی براز
تاجواب تو دهم از گور باز
خالم آن دم از زفان حال پرس
کر شو و حال از زفان لال پرس
تشنگی من ببین در زیر خاک
یک دمم آبی فرست از اشک پاک
کاشکی هرگز نبودی نام من
تا نبودی جنبش و آرام من
هرکرا در پیش این مشکل بود
خون تواند کرد اگر صددل بود
صد جهان جان مبارز آمده
هست سرگردان و عاجز آمده
زین چنین کاری که در پیش آمدست
علم مفلس عقل درویش آمدست
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
فاضل عالم فضیل آن ابر اشک
گفت از پیغامبرانم نیست رشک
زانکه ایشان هم لحد هم رستخیز
پیش دارند و صراطی نیز تیز
جمله با کوتاه دستی و نیاز
کرده در نفسی زفان جان دراز
وز فرشته نیز رشکم هیچ نیست
زانکه آنجا عشق و پیچاپیچ نیست
لیک ازان کس رشکم آید جاودان
کو نخواهد زاد هرگز در جهان
بازگردد خوش هم از پشت پدر
تاشکم مادر نیارد بر زبر
کاشکی هرگز نزادی مادرم
تانکردی کشته نفس کافرم
بکشدم نفسم که نفسم کشته باد
بکشدم در خون که در خون گشته باد
از توانگر بودن و درویشیم
هیچ خوشتر نیست از بیخویشیم
چون مرا از ترس این صد درس هست
هرکرا جانست جای ترس هست
گفت از پیغامبرانم نیست رشک
زانکه ایشان هم لحد هم رستخیز
پیش دارند و صراطی نیز تیز
جمله با کوتاه دستی و نیاز
کرده در نفسی زفان جان دراز
وز فرشته نیز رشکم هیچ نیست
زانکه آنجا عشق و پیچاپیچ نیست
لیک ازان کس رشکم آید جاودان
کو نخواهد زاد هرگز در جهان
بازگردد خوش هم از پشت پدر
تاشکم مادر نیارد بر زبر
کاشکی هرگز نزادی مادرم
تانکردی کشته نفس کافرم
بکشدم نفسم که نفسم کشته باد
بکشدم در خون که در خون گشته باد
از توانگر بودن و درویشیم
هیچ خوشتر نیست از بیخویشیم
چون مرا از ترس این صد درس هست
هرکرا جانست جای ترس هست
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
رهروی را چون درآمد وقت مرگ
لرزهٔ افتاد بر وی همچو برگ
اشک میبارید همچون ابر زار
پس چو آتش دست میزد بیقرار
سایلی گفتش چرائی منقلب
در چنین وقتی چه باشی مضطرب
دل بخود باز آور و آرام گیر
جمع کن خود را بشولید ممیر
گفت ممکن نیست آرامم بسی
زانکه این دم میروم پیش کسی
کاین جهان و آن جهان و هست و نیست
کفر و اسلام و بد و نیکش یکیست
آنکسی را کاین همه یکسان بود
پیش او رفتن نه بس آسان بود
میروم پیش چنین کس بس رواست
گر بترسم ترس اینجا خود سزاست
میروم پیش چنین کس چون بود
گرهزاران دل بود پرخون بود
چنداندیشم که جان من بسوخت
وز تف جانم زفان من بسوخت
در نخواهد داد کس آواز را
تا که خواهد برد پی این راز را
شد ز بیم خاک سنگ و هنگ من
خاک خود نپذیردم از ننگ من
برد غفلت روزگارم چون کنم
برنیامد هیچ کارم چون کنم
برده در بازی دنیا روزگار
چون توانم رفت پیش کردگار
لرزهٔ افتاد بر وی همچو برگ
اشک میبارید همچون ابر زار
پس چو آتش دست میزد بیقرار
سایلی گفتش چرائی منقلب
در چنین وقتی چه باشی مضطرب
دل بخود باز آور و آرام گیر
جمع کن خود را بشولید ممیر
گفت ممکن نیست آرامم بسی
زانکه این دم میروم پیش کسی
کاین جهان و آن جهان و هست و نیست
کفر و اسلام و بد و نیکش یکیست
آنکسی را کاین همه یکسان بود
پیش او رفتن نه بس آسان بود
میروم پیش چنین کس بس رواست
گر بترسم ترس اینجا خود سزاست
میروم پیش چنین کس چون بود
گرهزاران دل بود پرخون بود
چنداندیشم که جان من بسوخت
وز تف جانم زفان من بسوخت
در نخواهد داد کس آواز را
تا که خواهد برد پی این راز را
شد ز بیم خاک سنگ و هنگ من
خاک خود نپذیردم از ننگ من
برد غفلت روزگارم چون کنم
برنیامد هیچ کارم چون کنم
برده در بازی دنیا روزگار
چون توانم رفت پیش کردگار
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
کودکی میرفت و در ره میگریست
کاملی گفتش که این گریه ز چیست
گفت بر استاد باید خواند درس
چون ندارم یاد میگریم ز ترس
هرچه در یک هفته گفت استاد باز
این زمانم جمله باید داد باز
زین غمم شاید اگر دل خون کنم
چوب سخت و نیست نرم چون کنم
زین سخن آن پیر کامل شد ز دست
پشت امیدش از آن کودک شکست
گفت حال و کار من یک یک همه
هست همچون حال این کودک همه
خوش بخفته نرم ناکرده سبق
می بباید رفت فردا پیش حق
نیست درسم نرم سختم اوفتاد
زانکه در پیش است چوب اوستاد
پادشاها آمد این درویش تو
با جهانی درد دل در پیش تو
گر جهانی طاعتم حاصل بود
گر نخواهی تو همه باطل بود
گر نخواهی دولت غمخوارهٔ
کی بود ناخواستن را چارهٔ
گر همه توفیق و گر خذلان بود
آنچه آن باید ترا اصل آن بود
چون حواله باتو آمد هرچه هست
درگذر از نیک و از بدهرچه هست
کاملی گفتش که این گریه ز چیست
گفت بر استاد باید خواند درس
چون ندارم یاد میگریم ز ترس
هرچه در یک هفته گفت استاد باز
این زمانم جمله باید داد باز
زین غمم شاید اگر دل خون کنم
چوب سخت و نیست نرم چون کنم
زین سخن آن پیر کامل شد ز دست
پشت امیدش از آن کودک شکست
گفت حال و کار من یک یک همه
هست همچون حال این کودک همه
خوش بخفته نرم ناکرده سبق
می بباید رفت فردا پیش حق
نیست درسم نرم سختم اوفتاد
زانکه در پیش است چوب اوستاد
پادشاها آمد این درویش تو
با جهانی درد دل در پیش تو
گر جهانی طاعتم حاصل بود
گر نخواهی تو همه باطل بود
گر نخواهی دولت غمخوارهٔ
کی بود ناخواستن را چارهٔ
گر همه توفیق و گر خذلان بود
آنچه آن باید ترا اصل آن بود
چون حواله باتو آمد هرچه هست
درگذر از نیک و از بدهرچه هست
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
آن گدائی چون برست از نان و آب
بعد مرگ او کسی دیدش بخواب
گفت حق با تو چه کرد ای مهربان
گفت چون رفتم بر حق گفت هان
پیشم آور تا چه آوردی مرا
گفتم آخر من چه دارم ای خدا
قرب پنجه سال رفتم در بدر
راه پیمودم جهانی سر بسر
جمله میگفتند ای مرد گدا
نیست ما را نان پدید آرد خدا
مردمان نانم ندادندی بسی
با تو کردندی حوالت هر کسی
چون حوالت باتو آمد روز و شب
از گدائی میکنی چیزی طلب
جمله گفتندی خدا بدهد ترا
پس بده گر میدهی ای پادشاه
شاه هرگز از گدا چیزی نخواست
گر نخواهد خالق شاهان رواست
چون حوالت با تو آمد در پذیر
وین گدا را دست گیر ای دست گیر
پادشاها چون همه هیچیم ما
سر ز فرمان تو چون پیچیم ما
قدرت وعلم وارادت چون تراست
هرچه خواهی میتوانی کرد راست
گرچه کردم جرم بسیار ای خدای
قادری ناکرده انگار ای خدای
هست جود و فضل تو بحری عظیم
در بر آن کی بود امکان بیم
بعد مرگ او کسی دیدش بخواب
گفت حق با تو چه کرد ای مهربان
گفت چون رفتم بر حق گفت هان
پیشم آور تا چه آوردی مرا
گفتم آخر من چه دارم ای خدا
قرب پنجه سال رفتم در بدر
راه پیمودم جهانی سر بسر
جمله میگفتند ای مرد گدا
نیست ما را نان پدید آرد خدا
مردمان نانم ندادندی بسی
با تو کردندی حوالت هر کسی
چون حوالت باتو آمد روز و شب
از گدائی میکنی چیزی طلب
جمله گفتندی خدا بدهد ترا
پس بده گر میدهی ای پادشاه
شاه هرگز از گدا چیزی نخواست
گر نخواهد خالق شاهان رواست
چون حوالت با تو آمد در پذیر
وین گدا را دست گیر ای دست گیر
پادشاها چون همه هیچیم ما
سر ز فرمان تو چون پیچیم ما
قدرت وعلم وارادت چون تراست
هرچه خواهی میتوانی کرد راست
گرچه کردم جرم بسیار ای خدای
قادری ناکرده انگار ای خدای
هست جود و فضل تو بحری عظیم
در بر آن کی بود امکان بیم
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
در مناجات آن بزرگ دین شبی
پیش حق میکرد آه و یاربی
گفت الهی چون شود حشر آشکار
بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار
پس بدست آرم یکی خنجر ز نور
خلق را میرانم از دوزخ ز دور
تا ز دوزخ سر بسر ایمن شوند
در بهشت جاودان ساکن شوند
هاتفی آواز دادش آن زمان
گفت تو خاموش بنشین هان و هان
ورنه عیب تو بگویم آشکار
تا کنندت خلق عالم سنگسار
بعدازان داد آن بزرگ دین جواب
گفت هان و هان چه گفتم ناصواب
تو بدان میآریم تااین زمان
برگشایم بر سر خلقان زفان
از تو چندان بازگویم فضل وجود
کز همه عالم کست نکند سجود
پادشاها با دمی سرد آمدم
با دلی پرغصه و درد آمدم
چون نیم من هیچ و آگاهی ز من
ای همه تو پس چه میخواهی ز من
گرعذاب تو ز صد رویم بود
در خور یک تارهٔ مویم بود
لیک یک فضلت چو صد عالم فتاد
جرم جمله کم ز یک شبنم فتاد
آمد از من آنچه آید از لئیم
تو بکن نیز آنچه آید از کریم
پیش حق میکرد آه و یاربی
گفت الهی چون شود حشر آشکار
بر لب دوزخ خوشی گیرم قرار
پس بدست آرم یکی خنجر ز نور
خلق را میرانم از دوزخ ز دور
تا ز دوزخ سر بسر ایمن شوند
در بهشت جاودان ساکن شوند
هاتفی آواز دادش آن زمان
گفت تو خاموش بنشین هان و هان
ورنه عیب تو بگویم آشکار
تا کنندت خلق عالم سنگسار
بعدازان داد آن بزرگ دین جواب
گفت هان و هان چه گفتم ناصواب
تو بدان میآریم تااین زمان
برگشایم بر سر خلقان زفان
از تو چندان بازگویم فضل وجود
کز همه عالم کست نکند سجود
پادشاها با دمی سرد آمدم
با دلی پرغصه و درد آمدم
چون نیم من هیچ و آگاهی ز من
ای همه تو پس چه میخواهی ز من
گرعذاب تو ز صد رویم بود
در خور یک تارهٔ مویم بود
لیک یک فضلت چو صد عالم فتاد
جرم جمله کم ز یک شبنم فتاد
آمد از من آنچه آید از لئیم
تو بکن نیز آنچه آید از کریم
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
آن یکی اعرابئی از عشق مست
حلقهٔ کعبه درآورده بدست
زار میگفت ای خدای ذوالعلو
کردم آن خویش من آن تو کو
گر بحج فرمودیم حج کرده شد
آنچه فرمودی بجای آورده شد
ور مرا در عرفه بایست ایستاد
ایستادم دادم از احرام داد
سعی آوردم بقربان آمدم
رمی را حای بفرمان آمدم
ور طواف و عمره گوئی شد تمام
خود دگر از من چه آید والسلام
از در خود بی نصیبم می مدار
آن من بگذشت آن خود بیار
خالقا آنچ از من آمد کرده شد
عمر رفت و نیک یابد کرده شد
چند مشتی خاک را دلریش تو
خون دود از رگ که آرد پیش تو
گر جهانی طاعت آرم پیش باز
تو زجمله بی نیازی بی نیاز
ور بود نقدم جهانی پرگناه
تو از آن مستغنئی ای پادشاه
چون بعلت نیست نیکوئی ز تو
بد نبیند هیچ بدگوئی زتو
آنچه توفیق توام از بحر جود
شد مدد گر آمد از من در وجود
این دم اکنون منتظر بنشستهام
دل ندارم زانکه در تو بستهام
بادرت افتاد کارم این زمان
هیچ در دیگر ندارم این زمان
تو چنین انگار کاین دم آمدم
گرچه بس دیر آمدم هم آمدم
چون بعلت نیست از تو هیچ کار
عفو کن بیعلتی ای کردگار
گرچه کفر من گناه من بسست
عین عفوت عذرخواه من بسست
گر مرا یک ذره دولت میدهی
پس بده چون نه بعلت میدهی
خشک شد یارب ز یاربهای من
در غم تر دامنی لبهای من
میروم گمراه ره نایافته
دل چو دیوان جز سیه نایافته
ره نمایم باش و دیوانم بشوی
وز دو عالم تختهٔجانم بشوی
بی نهایت درد دل دارم ز تو
جان اگر دارم خجل دارم ز تو
عمر در اندوه تو بردم بسر
کاشکی بودیم صد عمر دگر
تادر اندوهت بسر میبردمی
هر زمان دردی دگر میبردمی
ماندهام از دست خود در صد زحیر
دست من ای دستگیر من تو گیر
حلقهٔ کعبه درآورده بدست
زار میگفت ای خدای ذوالعلو
کردم آن خویش من آن تو کو
گر بحج فرمودیم حج کرده شد
آنچه فرمودی بجای آورده شد
ور مرا در عرفه بایست ایستاد
ایستادم دادم از احرام داد
سعی آوردم بقربان آمدم
رمی را حای بفرمان آمدم
ور طواف و عمره گوئی شد تمام
خود دگر از من چه آید والسلام
از در خود بی نصیبم می مدار
آن من بگذشت آن خود بیار
خالقا آنچ از من آمد کرده شد
عمر رفت و نیک یابد کرده شد
چند مشتی خاک را دلریش تو
خون دود از رگ که آرد پیش تو
گر جهانی طاعت آرم پیش باز
تو زجمله بی نیازی بی نیاز
ور بود نقدم جهانی پرگناه
تو از آن مستغنئی ای پادشاه
چون بعلت نیست نیکوئی ز تو
بد نبیند هیچ بدگوئی زتو
آنچه توفیق توام از بحر جود
شد مدد گر آمد از من در وجود
این دم اکنون منتظر بنشستهام
دل ندارم زانکه در تو بستهام
بادرت افتاد کارم این زمان
هیچ در دیگر ندارم این زمان
تو چنین انگار کاین دم آمدم
گرچه بس دیر آمدم هم آمدم
چون بعلت نیست از تو هیچ کار
عفو کن بیعلتی ای کردگار
گرچه کفر من گناه من بسست
عین عفوت عذرخواه من بسست
گر مرا یک ذره دولت میدهی
پس بده چون نه بعلت میدهی
خشک شد یارب ز یاربهای من
در غم تر دامنی لبهای من
میروم گمراه ره نایافته
دل چو دیوان جز سیه نایافته
ره نمایم باش و دیوانم بشوی
وز دو عالم تختهٔجانم بشوی
بی نهایت درد دل دارم ز تو
جان اگر دارم خجل دارم ز تو
عمر در اندوه تو بردم بسر
کاشکی بودیم صد عمر دگر
تادر اندوهت بسر میبردمی
هر زمان دردی دگر میبردمی
ماندهام از دست خود در صد زحیر
دست من ای دستگیر من تو گیر
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
بوسعید مهنه با مردان راه
بود روزی در میان خانقاه
مستی آمد اشک ریزان بیقرار
تا در آن خانقاه آشفته وار
پرده از ناسازگاری باز کرد
گریه و بد مستئی آغاز کرد
شیخ کو را دید آمد در برش
ایستاد از روی شفقت بر سرش
گفت هان ای مست اینجا کم ستیز
از چه میباشی بمن ده دست خیز
مست گفت ای حق تعالی یار تو
نیست شیخا دست گیری کار تو
تو سر خود گیر و رفتی مردوار
سر فرو رفته مرا با او گذار
گر ز هر کس دستگیری آیدی
مور در صدر امیری آیدی
دستگیری نیست کار تو برو
نیستم من در شمار تو برو
شیخ درخاک اوفتاد از درد او
سرخ گشت از اشک روی زرد او
ای همه تو ناگزیر من تو باش
اوفتادم دستگیر من تو باش
ای جهانی خلق مور خاکیت
پاک دامن کن مرا از پاکیت
برامیدی آمد این درویش تو
چون بنومیدی رود از پیش تو
بود روزی در میان خانقاه
مستی آمد اشک ریزان بیقرار
تا در آن خانقاه آشفته وار
پرده از ناسازگاری باز کرد
گریه و بد مستئی آغاز کرد
شیخ کو را دید آمد در برش
ایستاد از روی شفقت بر سرش
گفت هان ای مست اینجا کم ستیز
از چه میباشی بمن ده دست خیز
مست گفت ای حق تعالی یار تو
نیست شیخا دست گیری کار تو
تو سر خود گیر و رفتی مردوار
سر فرو رفته مرا با او گذار
گر ز هر کس دستگیری آیدی
مور در صدر امیری آیدی
دستگیری نیست کار تو برو
نیستم من در شمار تو برو
شیخ درخاک اوفتاد از درد او
سرخ گشت از اشک روی زرد او
ای همه تو ناگزیر من تو باش
اوفتادم دستگیر من تو باش
ای جهانی خلق مور خاکیت
پاک دامن کن مرا از پاکیت
برامیدی آمد این درویش تو
چون بنومیدی رود از پیش تو
عطار نیشابوری : بخش چهلم
الحكایة و التمثیل
بود از آن اعرابئی بی توشهٔ
یافته در شوره جائی گوشهٔ
گوشهٔ او جای مشتی عور بود
آب او گه تلخ و گاهی شور بود
در مذلت روزگاری میگذاشت
روز و شب در اضطراری میگذاشت
خشک سالی گشت و قحطی آشکار
مرد شد از ناتوانی بی قرار
شد ز شورستان برون جائی دگر
تا رسید آخر به آبی چون شکر
چون بدید آن آب خوش مرد سلیم
گفت بیشک هست این آب نعیم
آب دنیا تلخ و زشت آید پدید
آب شیرین از بهشت آید پدید
حق تعالی از پس چندین بلا
کرد روزی این چنین آبی مرا
روی آن دارد کزین آب روان
پر کنم مشکی و برخیزم دوان
مشک بر گردن رهی بیرون برم
تحفه سازم پس بر مأمون برم
بیشکم مأمون ازین آب لطیف
خلعتی بخشد چو آب من شریف
مشک چون پر کرد و پیش آورد راه
همچنان میرفت تا نزدیک شاه
بازگشته بود مأمون از شکار
چون بدیدش گفت برگو تا چه کار
گفت آوردستم از خلد برین
تحفهٔ بهر امیرالمؤمنین
گفت چیست آن تحفهٔ نیکوسرشت
گفت ماءالجنه آبی از بهشت
این بگفت و مشک پیش آورد باز
در زمان مأمون بجای آورد راز
از فراست حال او معلوم کرد
می نیارستش ز خود محروم کرد
چون چشید آن آب گرم و بوی ناک
گفت احسنت اینت زیبا آب پاک
هست این آب بهشت اکنون بخواه
تا چه میباید ترا از پادشاه
گفت هستم از زمین شوره دار
آب او تلخ و هوای او غبار
هم طراوت برده از خاکش سموم
هم شده ازتفت سنگ او چو موم
در قبیله اوفتاده فاقهٔ
هیچکس را نه بزی نه ناقهٔ
خشک سالی گشته کلی آشکار
جملهٔمردم شده مردار خوار
حال خود با تو بگفتم جمله راست
چون شدی واقف کنون فرمان تراست
ریخت مأمون آن زمانش در کنار
بر سر آن جمع دیناری هزار
گفت بستان زر بشرط آنکه راه
پیش گیری زود هم زینجایگاه
بی توقف بازگردی این زمان
زانکه نیست اینجا ترا بودن امان
زر ستد آن مرد و حالی بازگشت
با خلیفه سایلی همراز گشت
گفت برگوی ای امیرالمؤمنین
کز چه تعجیلش همی کردی چنین
گفت اگر او پیشتر رفتی ز راه
آب دیدی در فرات اینجایگاه
از زلال خود شدی حالی خجل
بازگشتی از بر ما تنگ دل
عکس آن خجلت رسیدی تا بماه
آینهٔانعام ما کردی سیاه
او وسیلت جست سوی ما زدور
چون کنم از خجلتش از خود نفور
او بوسع خویش کار خویش کرد
من توانم مکرمت زو بیش کرد
چون شدم از حال او آگاه من
باز گردانیدمش از راه من
حرف انعام و نکوکاری نگر
هم سخاوت هم وفاداری نگر
این چنین جودی که جان عالمیست
در بر جود تو یارب شبنمیست
چون تو دادی این کرم آن بنده را
از کرم برگیر این افکنده را
چون زشورستان دنیا میرسم
وز سموم صد تمنا میرسم
روزگار خشک سال طاعتست
این همه وقتیست نه این ساعتست
از همه خشک و تر این درویش تو
اشک میآرد بتحفه پیش تو
ز اشتیاق تو ز آب اشک خویش
همچو اعرابی کنم پرمشک خویش
پس بگردن برنهم آن مشک را
بو که نقدی بخشیم این اشک را
آمدم از دور جائی دل دو نیم
نقد رحمت خواهم از تو ای کریم
گر چه هستم از معاصی اهل تیغ
رحمت خود را مدار از من دریغ
ای جهانی جان و دل حیران تو
صد هزاران عقل سرگردان تو
گوئیا سرگشتگی داری تو دوست
کاسمان از گشتگی تو دو توست
ای دلم هر دم ز تو آغشتهتر
هر زمانم بیش کن سرگشتهتر
عقل وجان را جست و جوی تو خوشست
در دو عالم گفت و گوی تو خوشست
در تحیر ماندهام در کار خویش
می بمیرم از غم بسیار خویش
نیست در عالم ز من بیخویشتر
هر زمانم کم گرفتن بیشتر
پای و سر شد محو فرسنگ مرا
غم فراخ آمد دل تنگ مرا
یک شبم صد تحفه افزون میرسد
یک شبم گر میرسد خون میرسد
گاه شادی گاه یا ربها مراست
این تفاوت بین که در شبها مراست
گه پر و بالی ز جائی میزنم
گاه بیخود دست و پائی میزنم
گاه میسوزم ز بیم زمهریر
گه شوم افسرده ازخوف سعیر
گاه مینازم ز سودای بهشت
گاه مییازم بسر سرنوشت
گه ز نار آزاد گردم گه ز نور
گه ز غلمان فارغ آیم گه زحور
گه نماید هر دو کونم مختصر
گه شوم از یک سخن زیر و زبر
میتوانی گر ز چندین پیچ پیچ
دست من گیری و انگاری که هیچ
یافته در شوره جائی گوشهٔ
گوشهٔ او جای مشتی عور بود
آب او گه تلخ و گاهی شور بود
در مذلت روزگاری میگذاشت
روز و شب در اضطراری میگذاشت
خشک سالی گشت و قحطی آشکار
مرد شد از ناتوانی بی قرار
شد ز شورستان برون جائی دگر
تا رسید آخر به آبی چون شکر
چون بدید آن آب خوش مرد سلیم
گفت بیشک هست این آب نعیم
آب دنیا تلخ و زشت آید پدید
آب شیرین از بهشت آید پدید
حق تعالی از پس چندین بلا
کرد روزی این چنین آبی مرا
روی آن دارد کزین آب روان
پر کنم مشکی و برخیزم دوان
مشک بر گردن رهی بیرون برم
تحفه سازم پس بر مأمون برم
بیشکم مأمون ازین آب لطیف
خلعتی بخشد چو آب من شریف
مشک چون پر کرد و پیش آورد راه
همچنان میرفت تا نزدیک شاه
بازگشته بود مأمون از شکار
چون بدیدش گفت برگو تا چه کار
گفت آوردستم از خلد برین
تحفهٔ بهر امیرالمؤمنین
گفت چیست آن تحفهٔ نیکوسرشت
گفت ماءالجنه آبی از بهشت
این بگفت و مشک پیش آورد باز
در زمان مأمون بجای آورد راز
از فراست حال او معلوم کرد
می نیارستش ز خود محروم کرد
چون چشید آن آب گرم و بوی ناک
گفت احسنت اینت زیبا آب پاک
هست این آب بهشت اکنون بخواه
تا چه میباید ترا از پادشاه
گفت هستم از زمین شوره دار
آب او تلخ و هوای او غبار
هم طراوت برده از خاکش سموم
هم شده ازتفت سنگ او چو موم
در قبیله اوفتاده فاقهٔ
هیچکس را نه بزی نه ناقهٔ
خشک سالی گشته کلی آشکار
جملهٔمردم شده مردار خوار
حال خود با تو بگفتم جمله راست
چون شدی واقف کنون فرمان تراست
ریخت مأمون آن زمانش در کنار
بر سر آن جمع دیناری هزار
گفت بستان زر بشرط آنکه راه
پیش گیری زود هم زینجایگاه
بی توقف بازگردی این زمان
زانکه نیست اینجا ترا بودن امان
زر ستد آن مرد و حالی بازگشت
با خلیفه سایلی همراز گشت
گفت برگوی ای امیرالمؤمنین
کز چه تعجیلش همی کردی چنین
گفت اگر او پیشتر رفتی ز راه
آب دیدی در فرات اینجایگاه
از زلال خود شدی حالی خجل
بازگشتی از بر ما تنگ دل
عکس آن خجلت رسیدی تا بماه
آینهٔانعام ما کردی سیاه
او وسیلت جست سوی ما زدور
چون کنم از خجلتش از خود نفور
او بوسع خویش کار خویش کرد
من توانم مکرمت زو بیش کرد
چون شدم از حال او آگاه من
باز گردانیدمش از راه من
حرف انعام و نکوکاری نگر
هم سخاوت هم وفاداری نگر
این چنین جودی که جان عالمیست
در بر جود تو یارب شبنمیست
چون تو دادی این کرم آن بنده را
از کرم برگیر این افکنده را
چون زشورستان دنیا میرسم
وز سموم صد تمنا میرسم
روزگار خشک سال طاعتست
این همه وقتیست نه این ساعتست
از همه خشک و تر این درویش تو
اشک میآرد بتحفه پیش تو
ز اشتیاق تو ز آب اشک خویش
همچو اعرابی کنم پرمشک خویش
پس بگردن برنهم آن مشک را
بو که نقدی بخشیم این اشک را
آمدم از دور جائی دل دو نیم
نقد رحمت خواهم از تو ای کریم
گر چه هستم از معاصی اهل تیغ
رحمت خود را مدار از من دریغ
ای جهانی جان و دل حیران تو
صد هزاران عقل سرگردان تو
گوئیا سرگشتگی داری تو دوست
کاسمان از گشتگی تو دو توست
ای دلم هر دم ز تو آغشتهتر
هر زمانم بیش کن سرگشتهتر
عقل وجان را جست و جوی تو خوشست
در دو عالم گفت و گوی تو خوشست
در تحیر ماندهام در کار خویش
می بمیرم از غم بسیار خویش
نیست در عالم ز من بیخویشتر
هر زمانم کم گرفتن بیشتر
پای و سر شد محو فرسنگ مرا
غم فراخ آمد دل تنگ مرا
یک شبم صد تحفه افزون میرسد
یک شبم گر میرسد خون میرسد
گاه شادی گاه یا ربها مراست
این تفاوت بین که در شبها مراست
گه پر و بالی ز جائی میزنم
گاه بیخود دست و پائی میزنم
گاه میسوزم ز بیم زمهریر
گه شوم افسرده ازخوف سعیر
گاه مینازم ز سودای بهشت
گاه مییازم بسر سرنوشت
گه ز نار آزاد گردم گه ز نور
گه ز غلمان فارغ آیم گه زحور
گه نماید هر دو کونم مختصر
گه شوم از یک سخن زیر و زبر
میتوانی گر ز چندین پیچ پیچ
دست من گیری و انگاری که هیچ