تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۵ - سخن گفتن فرامرز با پیران برای مهمانداری و قبول کردن پیران و تورانیان و مهمانی کردن فرامرز، ایشان را
شما را اگر دوستی در سر است
می و جام اینجا مهیاتر است
بپذرفت پیران از آن پیلتن
بیامد بر نامدار انجمن
به گردان توران سراسر بگفت
بماندند گردان از آن در شگفت
زتورانیان بود هفتاد گرد
فرامرزشان سوی آن خیمه برد
برفتند در خیمه پور زال
نشستند شادان و فرخنده فال
فرامرز و بانو به تخت بلند
نشستند شادان و دل ارجمند
بر آن تخت فیروز چون ماه و خور
نشستند آن هر دو آزاده سر
همین کرد آهو بر آتش کباب
بخوردند با هم شراب و کباب
از این خوردنی ها که در خورد بود
بیاورد و خوان ها بگسترد زود
کشیدند شایسته خوان سره
زحلوا و هم نان و مرغ و بره
برنجی معطر سرافشان به قند
طبق ها فزون از چه و چون و چند
چو از خوردنی ها بسی خورده شد
دگرگونه خوان ها بگسترده شد
می و رود و مجلس بیاراستند
به هر گونه را مشگری خواستند
پری چهره ترکان صراحی به دست
چو چشم خود از باده ناب مست
ز می روی ساقی شده لاله رنگ
نی اندر فغان بود و در ناله چنگ
گرفته در و بام، دود کباب
به هم کرده آهنگ عود و رباب
نشسته دو آزاده با می به بزم
ولیکن زره در بر و ساز رزم
تن هر دو بد در سلیح گران
چنین گفت پیران بدان سروران
که امروز در دست با جام و بزم
نیاید به تن خوشترین ساز رزم
شما گر ز می چهره گلگون کنید
ز تن جامه جنگ بیرون کنید
فرامرز گفتا که باشد صواب
برون آمد از ابر چون آفتاب
همان زود بانو زره دور کرد
چو خورشید آن خانه پر نور کرد
شد آن بزم روشن ز دیدار او
به جان هر کسی شد خریدار او
چو بانو زره کرد بیرون زتن
فرو ماند بیچاره شاه ختن
چو شیده بدان روی او بنگرید
دلش چون کبوتر زتن بر تپید
قدی دیدی چون سرو آزاده است
رخی دید چون لب شکر داده است
خرد با همه خورد دانی که بود
نیارست هیچ از دهانش ستود
دو ابروی او نقش بستم خیال
چو بر ماه تابنده شکل هلال
از اندیشه ابرویش پیش من
خیال کج آمد کج اندیش من
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۶ - عاشق شدن شیده پسر افراسیاب بر بانو گشسب در میدان شکار
ز بالاش بر سرو بستم سخن
خرد گفت کوتاه بینی مکن
لب لعل او درج یاقوت بود
که از گوهران درج را قوت بود
زبان بسته طوطی ز گفتار او
سهی سرو در بند رفتار او
دل شب شدادی ز گیسوی او
مه نو خیالی ز ابروی او
دل آشوب در بند آفاق بود
به خوبی چون ابروی طاق بود
دل شیده از آتش عشق سوخت
چو آتش دو رخساره اش بر فروخت
به زلف سیاهش گرفتار شد
به چشمش جهان چون شب تار شد
بلرزید بر خویشتن شهریار
بترسید سخت از بد روزگار
ز دیده دلش سخت شد مبتلا
فرو شد به گرداب بحر بلا
چو خواهی که ماند قرارت به دل
دو دیده به دیدار دیدن مهل
بلای دل از دیده باید کشید
دل هر کس از دیده شد آنچه دید
عنان دل از دست بگذاشت مرد
چو دیده به دیدار افراشت مرد
به گیسوی او مبتلا شد دلش
گرفتار دلم بلا شد دلش
گل سرخ او گشت چون زعفران
گرفته بهار جمالش خزان
قد سرو او چون کمان خم گرفت
زمین از سرشکش پر از نم گرفت
سر و پایش لرزنده چون بید ماند
ز دیده بسی خون دل برفشاند
نه یارای ماندن نه پای گریز
دو چشمش چو سیل روان اشک ریز
به دل گفت کای مرغ زیرک به دام
گرفتار گشتی به سودای خام
وصالش نخواهد شدن روز بیم
نباشد از این روی به روز سیم
مرا آینه کز رخش رنگ نیست
چه حاصل که ما را از و ننگ نیست
وز آنجا که از عشق بیچاره ام
ولی بنده سرو آزاده ام
همی گفت و می ریخت از دیده خون
از آن آتشی کان بدش در درون
چو شهزاده را دید پیران پیر
که گردید در عشق بانو اسیر
بترسید سخت از بد روزگار
به یاد آمدش پند آموزگار
کجا کبک با باز دمساز شد
کجا گور با شیر همراز شد
نهانی چنین گفت با سرکشان
که بینم یکی فتنه اینجا نشان
مبادا بلایی هویدا شود
به نوعی یک فتنه پیدا شود
از آن پیش آتش فروزد شتاب
شتابیم نزدیک افراسیاب
بگفت این و چون آتش از جای جست
گرفته سر دست شیده به دست
ز جا جست پیران چو آذرگشسب
دلیران نشستند بر پشت اسب
همه ره گرفتند گردان شتاب
چنین تا به درگاه افراسیاب
چو شه دید شیده بدین سان نژند
به غم مبتلا و به جان مستمند
بپرسید و پیران ویسه بگفت
به شه آشکارا نمود از نهفت
چو آتش دو رخسار شه برفروخت
دلش از برای گرامی بسوخت
بپرسید تدبیر کار از سران
بگفتند با او همه سروران
که بر ما بد آمد ز گردنده هور
که نی زر به کار آید ایدر نه زور
همانا که تا چرخ گردنده است
نداده کسی را چنین کار دست
چو شیری دل شیده کردی خروش
از آن عشق بانو همی شد ز هوش
به هم بر همی سود دست دریغ
همی جست مانند برقی زتیغ
بدو گفت خون شد زانده دلم
ز زخم مژه تا دل اندر گلم
دلم خون از این جور ایام شد
که نامم از این عشق بدنام شد
وز آن پس به سوی پدر کرد روی
کزین ننگ، مرگ آمدم آرزوی
سر خود به خنجر ببرم کنون
بریزم در این عشق بر خاک خون
بگفت این و خنجر کشید او شتاب
گرفتش سر دست افراسیاب
برون کردش از دست گفت ای پسر
چه سود ار بری از تن خویش سر
مشو تیز تا چاره کار تو
بسازم کنم گرم بازار تو
مگر بر مرادت دعایی کنم
دل دردمندت دوایی کنم
یکی ترک بود اندر آن انجمن
به چنگال شیر و به تن پیلتن
سرش برکشیده به چرخ بلند
همانا که بودی بسی زورمند
به توران نبد مرد همتای او
چهل تن نبرداشتی پای او
زبیمش دل شیر پر بیم بود
هژبر ژیان دل به دو نیم بود
به خشکی، پلنگ و به دریا نهنگ
نبد مرد میدان او روز جنگ
دلیر و جهانگیر و با رای و کام
جهان پهلوان را تمرتاش نام
به شه گفت چه این جای آشفتن است
چنین بس زیان سخن گفتن است
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۷ - لاف زدن تمرتاش پیش افراسیاب برای گرفتن بانو گشسب و دلخوش نمودن گرسیوز افراسیاب او را
ز رستم چه داری تو دل پر هراس
مرا زو به مردی فزون تر شناس
کزینم ز لشکر ده و دو هزار
همه پهلوانان خنجر گذار
از این جا روم تا به کابلستان
بسوزم بر و بوم زابلستان
نه رستم بمانم نه دستان پیر
ببارم در آن زهره باران تیر
ز خون لعل سازم روان نعل اسب
ز پرده کشم جعد بانو گشسب
ز ایوان به گیسوش بیرون کشم
ز تخت بزرگی به هامون کشم
به کام دل شاه و بخت بلند
به خم کمان و به خام کمند
بخواهم از او خون گردان تمام
ز رستم نماند در آفاق نام
بدو گفت گرسیوز بدفعال
که ای پهلوان زاده بی همال
نباشد نیازت به کابلستان
نه با رستم و جنگ زابلستان
که بانو بود نز ره منزلش
خوش افتاده در مرز توران دلش
سراپرده اش هست کوی سپهر
فرامرز و بانو دو چون ماه و مهر
چه حاجت که تا زابلستان شوی
به کینه بر پور دستان شوی
ره دور بر خویش کوتاه کن
بزودی تو اندیشه راه کن
تمرتاش از این گفته دل شاد کرد
روان را از اندیشه آزاد کرد
چنین گفت کای نامداران تور
کجا شیر ترسد ز یک دشت گور
منم پشت این نامدار انجمن
ندیده کسی در جهان پشت من
به هم پشت تیغ من از آفتاب
کند روی کشور چو دریای آب
ستاره نشان سنان من است
خمیده سپهر از کمان من است
شفق دامن آن روز در خون کشید
که تیغم نگون شعله بیرون کشید
گشاده جهان از کمند من است
سران را سر اندر به بند من است
سمندم چه جولان کند روز کین
ز مسمار نعلم بجنبد زمین
به جان و سر و افسر و تخت شاه
من اکنون بگیرم بر آن ماه راه
به نیروی بازوی گرز گران
نمایم بدو دستبردی چنان
زخیمه به گیسوش بیرون کشم
به خواریش بر روی هامون کشم
شهش آفرین کرد و آنگاه گفت
که گرز تو با کوه خاراست جفت
اگر اینکه گفتی به جای آوری
زر سرخ را زیر پای آوری
بیابی ز من تاج و تخت و نگین
سرافراز گردی به توران زمین
مرا گنج آباد و شهر آن تست
ز دریا و خشکی دو بهر آن تست
تمرتاش گفتا که فردا پگاه
سراپرده بیرون زنم با سپاه
به گرز گران دست بیرون کنم
ز خون دامن کوه هامون کنم
ببودند در آن شب در این گفتگو
بسی لاف زد مرد پرخاشجوی
چو خورشید بر خاور آورد روز
سر از کان فیروزه برزد تموز
مر آن ترک گردنکش نامدار
سلیح بر تن خویش کرد استوار
کمر بست در دست تیغ و تبر
روان گشته با او عمود و سپر
به تندی سپه را به هامون کشید
ز گرد سپه کوه شد ناپدید
برآورده از ره تمرتاش گرد
ز جوشن درون روی پرخاش کرد
نشسته ابر خنگ پولادسم
به برگستوان گشته از دیده گم
یکی ترک پولاد گوهر نگار
به سر بر نهاده دلاور سوار
به تن در یکی جوشن خسروی
دو تیغ گرانمایه پهلوی
یکی زان حمایل یکی در میان
به بالای خفتانش ببر بیان
بیامد دمان تا بدان جا رسید
بدان خیمه با ساز زر بنگرید
ز مرکب فرود آمد از روی کین
فرو زد بن نیزه را بر زمین
ببست اندر آن نیزه اسب نبرد
پس آهنگ سوی همان خیمه کرد
زره دامنش را بزد بر میان
به خیمه درون شد چو شیر ژیان
بغرید بر سان شیر و پلنگ
گرفته یکی تیغ رخشان به چنگ
چو رخسار بانو نکو بنگرید
تو گفتی دگر خویشتن را ندید
مهی دید رخشان بر افراز تخت
بشد بیدل آن ترک برگشته بخت
بیفتاد شمشیر تیزش ز دست
ز جام می عشق گردید مست
بگفتا که ای دختر پیلتن
به یک ره که بردی دل از دست من
به کین آمدم من ز درگاه شاه
کنون مهر دارم به رخسار ماه
تو را شیده شیدای دیدار شد
به جان گوهرت را خریدار شد
بدان آمدم تا کنونت اسیر
رسانم بدان خسروانی سریر
به چشمم کنون دید دیدار تو
به یکبار جان شد خریدار تو
همان به که خواهم چو بانوی شوی
انیس دل و قوت جانم شوی
به چین اندرم هست فرماندهی
همه چینیان پیش تختم رهی
به زور هنر اژدها پشت من
نهنگ ژیان خوار در مشت من
اگر دست بر کوه خارا زنم
گران کوه را من ز جا برکنم
کنون ای نگار سمن بوی من
مگردان بر آشفته این خوی من
که هر چند گردی و نام آوری
به مردی نیابی گهر داوری
ندانم که بیمم ز رستم بود
که با زور او زور من کم بود
که گر جنگ رستم به زخم و رکیب
ز بالا فرود آورم سر نشیب
به نام تمرتاش چینی لقب
فزونست ز افراسیابم نسب
به من رام شو چون که رام توام
بدین سربلندی غلام توام
وگرنه چو من دست یازم به کار
مبادا که غمگین شوی ای نگار
برآشفت از این گفته بانو گشسب
زجا جست مانند آذرگشسب
چو بانو بدان ترک نزدیک شد
جهان بر جهانجوی تاریک شد
زبیمش نهان شد به زیر سپر
روان تیغ تیز از سپهرش به در
ببرید سر تا به سر پیکرش
روان کرد از تیغ خود در سرش
بریده چو برقی برون شد ز میغ
که از خون نشانی نبودش به تیغ
دو پاره تنش کشته افتاد خوار
ز خون شد چو گویی بر چشمه سار
سراسر سرا پرده پر موج خون
تمرتاش در موج خون سرنگون
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۸ - زنهار خواستن سه پلوان از بانو گشسب
ابا او سه گرد سرافراز بود
که بودند با جوشن وترک و خود
چو آن شیر غران بدیدند تند
بشد دستشان سست،شمشیر،کند
زشمشیر او هر سه لرزان چو بید
بریدند از جان شیرین امید
به زنهار گفتند ما بنده ایم
سرخوش در پایت افکنده ایم
جهان جوی بانوی چین برجبین
بگفتا مرا با شما نیست کین
سراز تیغم تن آسان برید
تنش را بر شاه توران برید
بگویید کین پهلوان شما
یکی بود من کردم آن را دوتا
هرآن کس که داری به دل دوست تر
فرستش بدین سان فرستم دگر
اگر خود بیایی به دشت ستیز
کنم پیکرت را روان ریزریز
در این بیشه زان آمد ستم دلیر
مرا نیست اندیشه از پیل و شیر
چو دیدند ترکان مرآن کشته را
ببردندآن بخت برگشته را
غریوان ببردند نزدیک شاه
بگفتند که ای شاه گیتی پناه
تمرتاش رفت و تو مانی به جای
که در مرز توران تویی کدخدا
تو گفتی که شمشیرش بی ترس و بیم
سراسر تنش کرد بانو دو نیم
زبیمش هراسان برون آمدیم
زدیده روان سیل خون آمدیم
فکندند آن کشته در بارگاه
برآن زخم کردند هرکس نگاه
سپه دار چون پهلوان کشته دید
زمین را به خونشان گل آغشته دید
فکند از سرتخت خود را به خاک
زتن جامه خسروی کرد چاک
زایوان شاهی برآمد خروش
نه دل ماند با نامداران نه هوش
دل شیده از عاشقی سردشد
از آن تیغ بانو رخش زرد شد
دلش در درون چون کبوتر تپید
چو این دید از بیم جان آرمید
بلی نیست در دل چو از عشق بهر
که آماده در جام عشقست زهر
بود عشق،بحری که پایانش نیست
بود عشق،دزدی که درمانش نیست
در این وادی آن ها که در رفته اند
در اول قدم،ترک سر گفته اند
به یک سو دلیری چو کارش بود
کجا طاقت زهر مارش بود
پشیمان شد از عشق آن مرد خام
که از عشق هرگز نمی برد نام
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۹ - تمثال آوردن پیران و گفتن حقیقت پیش افراسیاب (و) منع کردن پیران،افراسیاب را برای جنگ بانو گشسب
سپهدار توران دلش تنگ شد
زبانو سوی کینه و جنگ شد
برآراست لشکر پی جنگ کین
چنین گفت پیران دانای چین
که ای نامور پرهنر شهریار
یکی داستان گویمت یاد دار
که از خانه خویش روباه شاد
برون شد یکی روز از بامداد
پی طعمه آمد سوی مرغزار
یکی دنبه ای دید بس خوشگوار
بدو گفت دکان بقال نیست
در این دشت واین دنبه بی قال نیست
همانا که دامی بگسترده اند
به دام اندر آن دنبه آورده اند
برفت وازآن طعمه اندر گذشت
بدید او یکی گرگ در پهن دشت
بگفتش که ای شاه درندگان
یکی طعمه بنمایمت رایگان
یکی دنبه دیدم در این پهن نغز
در او استخوان نیست خود جمله مغز
مرا نیست زین بیشتر دسترس
دهم مر تو را چون بهی تو زکس
دل گرگ چون مایل دنبه بود
دوان گشت همراه روباه زود
چوآمد به نزدیک دنبه فراز
شده تیز از حرص دندان آز
چو دندان برآن دنبه زد شوربخت
به گردن فتادش یکی بند سوخت
تله جست برگردن دنبه زود
شده ماتم گرگ و روباه سود
زدندان روباه روغن روان
تن گرگ بیچاره از غم نوان
کمین آوران چون برون آمدند
برگرگ تازان به خون آمدند
زدندش بسی چوب تا گرگ مرد
مرآن دنبه چرب روباه خورد
سخن را ز روباه منما پسند
مبادا چو گرگ اندر آیی به بند
مبادا که رستم کمین سازدت
وز این تخت شاهی براندازدت
بود بانو آن دنبه همراه تو
که ناگه براندازد این تاج تو
سپهبد چو بشنید ترسید سخت
بلرزید برخود چو شاخ درخت
گرفتش دل از گفت پیران قرار
زدل رفتش اندیشه کارزار
زبیم تهمتن سپهدار گرد
دگر نام بانو به گیتی نبرد
پس آنگاه بانو به صد عز وناز
سوی خانه آمد از آن دشت باز
فرامرز این داستان باز گفت
رخ زال مانند گل برشکفت
براین نیز یک چند بگذشت روز
به بانو بدش مهر گیتی فروز
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۲۰ - گفتار اندر خواستگاری کردن پادشاهان هندوستان برای بانو گشسب ونامه نوشتن ایشان برای زال زر
زبانو بگویم یکی داستان
زگفتار بیدار دل داستان
که هرروز بودی به عیش وشکار
نبودش به غیر از شکار هیچ کار
وزآن روی بشکفته چون گلستان
بشد صیت حسنش به هندوستان
سه شاه گرانمایه با آفرین
چو جیپور وجیپال و رای گزین
بدان حسن بانوی،بسته شدند
به عشقش اسیر از شنیده شدند
نوشتند هریک خطی پیش زال
نمودند بر زال زر عجز وحال
سه نامه به یک معنی اندر سخن
تو گفتی سخن ها یکی بد زبن
سرنامه نام توانا خدای
که او داد فیروزی و نام و رای
خداوند بخشنده ودادگر
ازو بنده را زور وفر وهنر
برآرنده کار خواهندگان
به سمت پناه پناهندگان
که بر خاک درگاه او با نیاز
که نومید گردد تهی دست باز
که زد دست در دامن خاک او
که ندهد بر او داد او باد او
پس از آفرین جهان آفرین
به زال آن جوان پهلوان گزین
زنزدیک شاهان هندوستان
درود وثنا بر شه سیستان
جهان را گشایش زبازوی تست
نشان سعادت در ابروی تست
فلک را بلندی ز بالای او
سرچرخ را افسر از رای او
سنانت چو با چرخ تاب آورد
خلل در رخ آفتاب آورد
زمین،سرخ رویی زروی تو یافت
چو برق،آتش ابر تیغ تو یافت
کمند تو چون اژدهایی کند
به فر تو کشور گشایی کند
بمانی بدین فر و فرخندگی
که هست از تو ما را به تن زندگی
چوهستیم از فر تو سرفراز
بود دیده ما زلطف تو باز
که درباره بنده کهتران
عنایت نکو باشد از مهتران
همی چشم داریم از پور سام
بشد ختم گفتار ما والسلام
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۲۱ - جواب نوشتن زال و رستم به هرسه پادشاهان هندوستان
چونزدیک دستان رسید این پیام
فرخواند دستان به رستم تمام
به دل رستم اندیشه کرد از نهان
که این هر سه شاهان نژاد مهان
زمن آرزو این چنین خواستند
زبان را بدین خواهش آراستند
کجا می شود اینکه هردو گیاه
بسازند با هم سفید وسیاه
سه شاه اند هریک دلیرو گزین
چه جیپور وجیپال رای کزین
اگرچه شود دوست ور دشمنند
به هر چیز هرسه زیان منند
هرآن کس که بانو رباید ز زین
وی از مهتری پیش من شد گزین
چو بشنید دستان بدین سان نوشت
جواب همه مهتران خوب وزشت
زگفتار رستم همه سربه سر
فرستاده نزدیک شاهان خبر
چو پاسخ شنیدند از زال زر
برفتند با تاج وتخت وکمر
همان هر سه شه با سپاه گران
برفتند گردان نام آوران
زدریا و خشکی برآمد سپاه
جهان گشته از گرد لشکر سیاه
سرسرفرازان روز نبرد
زدریا وخشکی برآرنده گرد
زهر مرز چندان بیامد سپاه
که پوینده را گشت دشوار راه
زخشکی پلنگ و ز دریا نهنگ
سوار اندر آمد به میدان جنگ
چو رستم نگه کرد ولشکر بدید
سرانگشت حیرت به دندان گزید
تهمتن نگه کرد ز افراز کوه
سپه دید چندان که که شد ستوه
که هرچند بیننده را بود راه
درفش و سنان بود وپیل وسپاه
همه دامن کوه لشکر گرفت
فروماند رستم از آن درشگفت
از آرایش گونه گون مرغزار
تو گفتی بهشت است در نوبهار
سراپرده و خیمه نزدیک آب
طنابش بپیوسته اندر طناب
سرنیزه را برهوا جای نی
پی مور را برزمین پای نی
سه شاه گران همچو پیلان مست
همی پیلشان جایگاه نشست
دمنده سپاهی چو دریای زنگ
به بالا درخت و به بازو چو سنگ
بیاراسته پشت پیلان جنگ
به پولاد ودیبا و چرم پلنگ
همه گردن پیل با طوق زر
سواران ابر پیل و زرین کمر
تهمتن زدیدارشان خیره ماند
فرستاد بانوی مه را بخواند
پس آنگاه بانو و دستان روان
برفتند نزدیک آن پهلوان
چو رفتند برتیغ آن کوه سخت
بدیدند آن لشکر و تاج وتخت
سپاهی بدیدند بیش از شمار
نبد هیچ پیدا میان و کنار
زبس خیمه و گاه و پرده سرای
زمین را گشاده ندیدند جای
نشسته به هر انجمن خسروی
زهر کشوری نامور مهتری
برافروخت رخسار بانو چوماه
بدو گفت دستان که اینک سپاه
همه خواستگاران روی تواند
شب وروز در گفتگوی تواند
زمین را زلشگر نماندست تاو
گرانست برپشت ماهی و گاو
همی ترسم ای روشن پرخرد
که گیرد به هندوستانت برد
ززینت رباید چو از پردلی
زما دور ماند مه کابلی
بدو گفت بانو که ای پهلوان
به اندیشه مسپار جان وروان
پناهم به یزدان فریاد رس
به سختی نگیرد مرا دست کس
اگر یار باشد خداوند هور
فزاینده دانش و پر و زور
از ایشان نباشد کسی هم نبرد
ندانم زهندو کسی را به مرد
به نیروی جان آفرین کردگار
نترسم ز خصمان بد روزگار
نباشد به زورم مگر پور تو
ابا باب من هست دستور تو
براو آفرین کرد زال دلیر
که روبه چه سنجد به پیکار شیر
دل وزهره پهلوانیت هست
همی روزگار جوانیت هست
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۲۲ - جنگ کردن پادشاهان هندوستان با بانوگشسب
چو خورشید بنمود زرین درفش
سفیده برآورد تیغ بنفش
سرشاه انجم برآمد زخواب
برون جست کافور از مشک ناب
همه تاجداران روی زمین
که بودند با تاج وتخت و نگین
به امید روی درخشنده ماه
کمربست شاهان زرین کلاه
به میدان سه شه با سپاه آمدند
همه خواستگاران ماه آمدند
که تا از میان دختر نامدار
زشاهان کدامین کند خواستار
برون آمد از شهر دستان به راه
ابا نامداران زابل سپاه
زیک سو زواره ابا سرکشان
بیامد برون با سپاه گران
همان رستم و هم فرامرز راد
ابا نامداران دستان نژاد
کشیدند بر دشت،پرده سرای
نشستندگردان همه جابه جای
گرانمایه دستان خورشید نور
برآمد چو جمشید برتخت خور
بزرگان نشستند در پیشگاه
به سر برنهادند زرین کلاه
پری پیکران پیش تختش به پای
سرزلفشان بر سمن مشک سای
تهمتن نشست از برتخت زر
ابا نامداران زرین کمر
گرانمایه بانو زره پوش شد
به ظلمت نهان چشمه نوش شد
کمر ترکش خسروانی ببست
یکی نیزه پهلوانی به دست
بیامد به نزدیک دستان فراز
پیاده شد وبرد پیشش نماز
پس آنگه برآمد به بالای بور
چو شیری که برگور آید به شور
نخست او بیامد به آوردگاه
نهنگ ژیان بود جیپور شاه
بپوشید ساز جوانان جنگ
زترکش فروهشته دم پلنگ
زمانی درآن دشت جولان نمود
زبازو هنرهای مردان نمود
در آورد جیپال یک حمله کرد
چو شیر اندر آمد به عزم نبرد
بگفتش که ای بدرگ شوم تن
به میدان کین پیش دستی به من
ندانی که چون رای جنگ آورم
سرسروران زیر سنگ آورم
چو رای گزین دید این کار کرد
به میدان درآمد چو شیر نبرد
چنین گفت کای مردم بی خرد
کنند آنچنان کز خرد برخورد
به هر جنگ پیشم سپر بفکنید
درین جنگ چون پیش دستی کنید
نخستین شما را درآرم ز اسب
پس آنگه کنم جنگ بانو گشسب
از این گفته آشفته شد زال زر
به بانوی یل گفت بنما هنر
که این هرسه شه تیغ را برکشند
سپه یک به یک یکدگر را کشند
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۲۳ - جنگ کردن بانوگشسب با جیپورشاه (و) شکست خوردن جیپورشاه در صف جنگ
به جیپور گردید بانو دوچار
درآمد به پیکار آن نامدار
برو بریکی نیزه زد کز نهیب
شدش از بدن جان و پا از رکیب
به چنگال جیپال را دست برد
کمربند او را گرفت و فشرد
یکی کشته گشت و دگر را بخست
چورای آن چنان دید زآنجا بجست
به نزدیک زال آمد از رزمگاه
زبانو بر زال برد او پناه
زجا جست بانو گرفتش به بر
بدو گفت اکنون سپاهت ببر
سپردم به تو ملک هندوستان
به تخت بهی باش با دوستان
تورا شاه جیپال کهتر بود
زهرسه تو را پایه بهتر بود
ببوسید رای گزین تخت او
زجان،آفرین کرد بر تخت او
پس آنگه بزودی سپه را ببرد
دگربرزبان نام بانو نبرد
ز روم و ز چین و ز ترک و تتار
هرآن کس که بروی شد خواستار
چو با وی به کشتی بازپس
نبه مرد میدان او هیچ کس
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۲۴ - داستان ایران وایرانیان گوید که با هم مکدر داشتند اوشان را
کنون داستانی زایرانیان
شنو تا بگویم به روشن روان
زگردان ایران وبانو گشسب
به میدان دانش بتازید اسب
به میدان دانش سواری کنم
به عقل و خرد استواری کنم
زخود یادگاری گذارم به دهر
کزان هوشمندان بگیرند بهر
به الطاف خوانند تحسین من
که در دست دارم زجای سخن
سخن در جهان فرو زیب از تو یافت
چو خورشید نور سخن از تو یافت
که نطق تو تا نظم گوینده شد
زبان زبان آوران بنده شد.
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۲۵ - گفتگو کردن پهلوانان ایران در پیشگاه کیکاوس از برای بانوگشسب
به نام خداوند جان و جهان
بگویم سخن آشکار ونهان
نخستین سخن را به نام خدای
خداوند روزی ده رهنمای
نگارنده خرگه نیلگون
برآرنده خیمه بی ستون
فروزنده طاق فیروزه فام
برآرنده صبح ز ایوان شام
پس از آفرین جهان آفرین
درود و ثنا بر رسول امین
همیدون درود رسول خدای
بر آن شیر حق شاه خیبرگشای
به هشت وسه فرزند آن شاه دین
هزاران هزاران هزار آفرین
کنون بازگردم به گفتار خویش
بیارم یکی داستانی به پیش
زتاریخ شاهان شنیدم چنین
که کاوس در شهر ایران زمین
نشسته به تخت کئی شاد بود
به باغی درون سرو آزاد بود
سراندرسرآورده شمشاد سرو
خرامان زهرسوخروشان تذرو
گل ولاله وارغوان درچمن
ابا سوسن ویاسمن نسترن
درون چمن، انجمن، سروران
شهنشاه ایران نام آوران
زیک سو فریبرز و کاوس شاه
زدست دگر توس لشکر پناه
زیک سوی،گودرز فرخنده فر
ابا هشت وهشتاد جنگی پسر
ابا گیو کو بد به ناورد طاق
نشسته ابا سروران عراق
نشسته دگر سوی بهرام گرد
که گوی از دلیران گیتی ببرد
چورهام و گودرز کز شیر نر
فزون بد به مردی و زور وهنر
چو اشکش که بودش زترکان نژاد
که چون او دلیری زمادر نزاد
زترکان فزون بودش از سه هزار
همه شیرمردان خنجر گذار
زدست دگر زنگه شاوران
زبغدادیان پیش او سروران
چو گرگین میلاد جنگ آزمای
نشسته به پیش جهان کدخدای
چو فرهاد وخراد وبرزین گو
که بردندی از شیر شرزه گرو
بدین سان هزار ودوصد نامور
به بزم کئی با کلاه وکمر
بگسترد خوان ها وزین کوخورش
وزان خوان بدی مرد را پرورش
کشیدند خوان و بخوردند نان
پس ا زخوان بیامد میی ارغوان
طرب ساز وسازنده ورود بود
زهردل غم و درد بدرود بود
مغنی زآهنگ گفتی سرود
نفس باز کرده به آهنگ رود
صدای دف از دل همی برد درد
نماند اندر بزم رخسار زرد
نی و چنگ بودند چون تار وپود
رباب ودف ونی وهم رود بود
مغنی و ساقی به هم طمطراق
روان ساخته رودهای عراق
هرآن می که خوردی کزو در دمی
بباشد به گیتی نشان غمی
می کهنه و سرخ در جام بود
زپرمایه نیکی سرانجام بود
چوشد چهر می بر دلاور سران
رخ سروران گشته چون ارغوان
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۲۶ - شراب خوردن پهلوانان ایران در پیش کیکاوس و بدمستی کردن
سخن رفت از بانوی ماه ووش
به وصفش دهان هرکسی کرد خوش
ز زلف و رخ و خال و ابروی او
وزان نرگسان چشم وابروی او
زقدش که بد سرو را پا به گل
زلعلش که بد راحت جان ودل
ز زلفش که دلبند عشاق بود
ز زورش که مشهور آفاق بود
ز مستی سخن ها به جایی رسید
که هرکس به دل مهر او برکشید
بلی هرکجا می درآید به زور
بیندازد اندر دل شیر شور
چوآتش دل گیو شد شعله زن
که بانو شود یار ودلدار من
پس از پهلوان آشکار ونهان
نباشد به زورم کسی در جهان
چو کردم در ایوان رستم گذار
بدیدم ز دور آن مه کامکار
که آمد خرامان به نزدیک آب
روان خورد از جام و دو من شراب
بخواهم طلب کرد از آن پهلوان
مر آن خوب رخ پاک دخت جوان
بدو گفت توس یل ایدون مگوی
ازین سان نبینم تو را آبروی
ز تخم منوچهر شاه جهان
منم مانده از کاردیده مهان
مرا می رسد خواستاری او
که چون باشدم من سزاوار او
برآشفت ازو زنگه شاوران
که بانوی ماند ز نام آوران
منم پادشاه عراق وعرب
که چشمم بود جنگ شیران طرب
به من دختر پیلتن می رسد
چنین ماه رویی به من می رسد
از این گفتش اشکش به پا خاست زود
زبان را به ترکی بیاراست زود
که از من فزونی نباشد زکس
که بانو سزاوار من هست و بس
به دشنام بگشاد گرگین زبان
چنین گفت کای بی خرد ابلهان
جهان پهلوان هم تبار من است
کنون دخت او جفت و یار من است
دلیران ایران در آن پای تخت
بشورید با هم به گفتار سخت
شده آتش هریک از خشم تیز
فتاده به رزم اندر آن رستخیز
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۲۷ - گفتگو کردن پهلوانان با یکدیگر از برای بانو گشسب
یکی گفت اگر در صف کارزار
سوی من شتابی به هنگام کار
چنانت بکوبم به گرز گران
که مسمار کوبند آهنگران
یکی گفت گر آیی به کین سوی من
ببینی تو خود زور و بازوی من
چنانت ببندم به خم کمند
که گیسوی خوبان و دل مستمند
دلیران در آن بزم،همچون پلنگ
ابا یکدگرشان به کین بود جنگ
چوشد گفتگوهای مردم دراز
شدند از دلیران به هم جنگ ساز
نخستین به چوب ولگد بود جنگ
وزان پس به شمشیر وتیر خدنگ
شد آن بزمگه همچو میدان رزم
برآشفت شه چون چنین دید بزم
بغرید کاوس همچون پلنگ
برآشفت با نامداران جنگ
به زرین عمود آن سرافراز شاه
وزان بارگه کرد بیرون سپاه
یکی همچو گل سینه اش کرد چاک
یکی لاله سان غرق در خون و خاک
یکی سرخ گشته به خون چون انار
یک از بیم لرزان چو بید از چنار
یکی رویش از خون دل سرخ بود
که در سینه از خون به ناخن شخود
یکی سر شکسته یکی پا ودست
یکی تن برهنه یکی چوب دست
نهادند برفرق هم مشت را
شکستند در مشت انگشت را
بیا تا ببینی زشراب شراب
کند بیگمان خانمان ها خراب
بپرهیز کین آب آتش نهاد
بسی خانمان برآتش نهاد
بیندیش از آشوب شرب مدام
که باشد خرابی سرانجام خام
کباب و شراب ار نداری مشور
که فرجام این هر دو تلخست و شور
مخور می که میخواره فرجام کار
به تلخی گذارد همین روزگار
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۲۸ - تنگ آمدن شاه کیکاوس از پهلوانان ایران و طلب کردن رستم را
چو آن فتنه را دید کاوس کی
طلب کرد آن پهلو نیک پی
جهان پهلوان بود اندر شکار
به شش روزه ره دور از ایران دیار
به پیشش فرستاده ای رفت زود
به تیزی چو آتش به تندی چو دود
بر او چنان رفت تند و دمان
که بیرون جهد همچو تیر از کمان
به رستم رسید او به یک شب شتاب
بدو گفت از آن رزم وبزم کباب
وزان پس بدو داد پیغام شاه
که زود آی ای گرد لشکرپناه
چو بشنید رخش او به زین درکشید
به گردان لشکر یکی بنگرید
از آسیب نعلش بنالید رکاب
زمین زیر سمش نیاورد تاب
چو بشنید رخش اندر آن راه تیز
همی کرد چون آتش گرم خیز
نه سست گشت این ونه آن کند ماند
چنین تا به یک روز خود را رساند
که ناگه به گوش آمدش بانگ کوس
نخستین یکی فتنه انگیخت توس
همه تن زسر تا در آهن شده
که کوهی همه آهنی تن شده
زسوی دیگر بود گودرز و گیو
درافکنده در ملک ایران غریو
زسوی دگر زنگه شاوران
به پولاد بد غرق جنگ آوران
همه مرکبان،زیر زین خدنگ
درآورده تن را به خفتان جنگ
زیک سوی،گرگین میلاد بود
همه لشکرش غرق پولاد بود
زسوی دگر اشکشی برنشست
زره در بر و تیغ هندی به دست
همه ملک ایران به جوش و خروش
در ودشت شد مرد پولاد پوش
سراسر بدو گفت کاوس کی
از آن پرهنر بانوی نیک پی
چو بشنید رستم برآمد به رخش
به میدان درآمد گو تاج بخش
چنان نعره ای از جگر برکشید
سرافیل صور قیامت دمید
سپه را شد آکنده زان مغزگوش
پرید از سر سروران مغز وهوش
بیفتاد از دستشان تیغ جنگ
به زین برنبد هیچ جای درنگ
از آواز شیرنر،اسبان رمید
به تن در کسی را روان نارمید
پس از نعره گفتا به آواز سخت
که آیید جمله به نزدیک تخت
سلیح ها کنید از تن خویش دور
که نبود نکو جنگ هنگام سور
بیایید تا من کنم کارتان
که چون آرم آزرم پیکارتان
فکندند شمشیر از کف سپاه
برفتند شرمنده نزدیک شاه
برآراست کاوس،جشنی ز نو
کنون داستان شگفتی شنو
به تخت کیان،شاد بنشست شاه
به سربرنهاد آن کیانی کلاه
یکی بارگه کرد آراسته
درو چل ستون زر بپیراسته
نهاده در او چارصد صندلی
همان در میان تخت شاهنشهی
برتخت شه، نیم تخت ز زر
نشسته بدو رستم نامور
نشستند گردان ایران همه
شبان بود رستم،دلیران،رمه
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۲۹ - اقرار کردن رستم با پهلوانان ایران وقبول کردن پهلوانان
چنین گفت رستم کای بخردان
دلیران کارآزموده ردان
شما سربه سر دوستدار منید
همه سرفرازید ویار منید
اگرتان به بانو زجنگ آورم
همه نامتان را به ننگ آورم
شمارا نخواهم ابا او نبرد
که از جنگ او شیرشد دل به درد
همین فرش که افکنده از رنگ رنگ
که یک میل ره پیش او نیست تنگ
بیندازمش بر سر مرغزار
نشانم برو چارصد نامدار
به فرمان دادار جان آفرین
که او داد ما را ره داد و دین
چوبرجا بیارند یکسر درنگ
بیایم گشایم برین فرش چنگ
برافشانمش هرکه بر فرش ماند
درخت نشاطش به گیتی نشاند
به دامادیم هست شایسته او
بگفتند هرکس که گفتی نکو
ببودند آن روز و آن شب مگر
کسی رای دیگر نیفکند بر
دگر روز خورشید عالم ز چهر
منور نمود او زمین و سپهر
ازین زاویه تیره شبگیر گیر
به آفاق بنمود مویی چو شیر
سپهبد به اسب اندر آورد پای
بجستند گردان ایران زجای
به شهر اندرون کوس بنواختند
درفش کیانی برافراختند
چو خورشید یک نیزه بالا کشید
تهمتن یلان را به صحرا کشید
فکندند آن فرش گلرنگ نیز
نشستند گردان به هم در ستیز
به تخت کئی شاد بنشست شاه
همی کرد بر پهلوانان نگاه
زن و مرد بگرفته بد دشت و در
که نظارگی بد قضا و قدر
پس آنگاه آن نامور پهلوان
گشاد آن کیانی کمر برمیان
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۳۰ - نالیدن رستم از درگاه خداوند و زور خواستن او (و) و گوشه فرش گرفتن و پرت کردن، پهلوانان را
نخستین بیامد به جای نماز
چنین گفت با داور پاک راز
که ای آفریننده داد ودین
زتو داد یابد زمان و زمین
به گیتی تودادی مرا دستگاه
سرم بگذارندی به خورشید وماه
بجز تو که بردارد افکنده را
رساند به آزادگی بنده را
تو کردی مرا در جهان بهره مند
به شمشیر و تیر و کمنان و کمند
به نیروی تو دست افراختم
بسا سر که از تن برانداختم
تو کردی مرا خود در این رهبری
که بستم طلسم و ره کافری
چوخواهم که این فرش را برکنم
توانایی آن بده در تنم
که من دست و رویی به جا آورم
سر سروران زیر پای آورم
چوکرد این دعا جست از جای زود
هنرهای گردان زبازو نمود
چو بفشرد برگوشه فرش،چنگ
بیفتاد از او ریخت مردان جنگ
همان چارصد مرد گرد دلیر
فتادند از فرش بالا به زیر
ولی گیو بد جای چون کوه سخت
مگر در زمین رسته بد چون بالا به زیر
چنان سفره او را به زیر اندرش
جدا فرش چون پیرهن از سرش
تو گفتی که چون کوه رست از زمین
بکردند گردان بر او آفرین
به داد و به انصاف او بود شاد
به دامادی رستم پاک زاد
تهمتن ببوسید روی دلیر
چو داماد خود دید آن نره شیر
به زابلستان برد شاه و سپاه
سراپرده زد بردو فرسنگ راه
یکی تخت فیروزه آن شهریار
نشست و برش نامور سی هزار
سه فرسنگ ره،خوان گسترده بود
نبد هیچ نزلی که ناورده بود
چو نان می دهی این چنین نام کن
بدان گونه نام اندر ایام کن
هر آن کو نزادی برآورد نام
نکونام گردد بر خاص وعام
شنیدم که یک سائلی در گذر
تمنای زرکرد از زال زر
به سائل بداد او زدینار صد
چنین گفت رستم که ای پرخرد
کرم زین نشان درخور مرد نیست
کرم دار را هیچ دل سرد نیست
چو بخشی درم آن چنان کن کرم
که ابر بهاری ببارد درم
کرم مردی و خلق از مردمیست
کسی را که هر دو بود آدمیست
نشان نام اویم بود در جهان
کرم کن که نامت نباشد نهان
کرم یادگاریست در روزگار
بکن جهد تا ماند این یادگار
همی بخش اگر نام خواهی درم
که هست از درم نامجویی کرم
چونان خورده شد مجلس آراستند
می و رود و رامشگران خواستند
بفرمود تا ساقی سیمتن
به ساغر درآرد عقیق یمن
به جام افکند آتش ناب را
به جوش آورد آتشی آب را
نواگر بتان در خروش آمدند
صنوبر قدان باده نوش آمدند
زگردش به رقص آمده جام می
شده مست جام و طرب، شاه کی
رخ از آتش می چو گل برفروخت
دل لاله از آتش او بسوخت
طرنم سرایان پرده سرای
فکندند دستان به پرده سرای
به هم برکشیدند رود و سرود
رساندند بر زهره آوای درد
الا ای مغنی بده می به خلق
که یابند شادی همه بر تو خلق
چه باشد که دایم تکلم کنی
تبسم نمایی تنعم کنی
بده ساقی آن باده دلربای
که مردافکن است و حریف آزمای
همه مشربان بی خود افتاده اند
زخوشگوی مجلس به ما داده اند
بده ساقیا جام می از شکوه
که از تاب او خم شد پشت کوه
برافلاک بر ناله آه دل
بزن مطرب خوشنوا شاه دل
تو می خوان که من اشکباری کنم
زسوز نوای تو زاری کنم
چو یک هفته بردند با هم به سر
به هم شاد گردان همه سربه سر
به هشتم سرموبدان را بخواند
ابا موبدانشان به عزت نشاند
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۳۱ - عقد بستن بانو گشسب به جهت گیو (و) بردن بانو به خانه (و) ناقبول کردن بانو گشسب، گیو را واحوال آن
ببستند مه را به مریخ عقد
به مفلس بدادند آن گنج نقد
چو بودش به زور وهنر دستبرد
زمیدان جهان گوی خوبی ببرد
ببردند مه را به خلوت سرای
چوشد بسته کابین آن دلگشای
چو در خلوت خاص شد گیو گرد
بیامد بر ماه با دستبرد
همین خواست مانند گستاخ وار
درآرد مر آن ماه را در کنار
زتندی برآشفت بانوی گرد
نمود آن جهانجوی را دستبرد
بزد بر بناگوش او مشت سخت
بدان سان که افتاد از روی تخت
دو دست ودو پایش به خم کمند
ببست و به یک کنجش اندرفکند
به خود غره بودن هم ا زجاهلیست
که بهتر مطاعی هم از عاقلیست
خدایی که بالا و پست آفرید
زبردست هر زیر دست آفرید
به گستاخی خویش دلخسته شد
زدلخستگی تنگ بربسته شد
به هرکاری چون بنگری در نهان
همانا کسی از تو به درجهان
که بود اندر این بوستانش نوا
که به زو نبد بلبل خوش نوا
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۳۳ - آغاز داستان فرامرز نامه و سرگذشت آن گوید
ایا دوستداران والا گهر
زمن بشنوید این چنین سر به سر
زنو آورم داستانی زپی
زهندوستان آورم ملک ری
که روزی زایام کاوس کی
ندایی به هند آمدش پی زپی
به نام خداوند روزی رسان
یکی قصه آرم برون از نهان
به توفیق آن قادر کردگار
کنم نظم ها چون در شاهوار
زمردی و جنگ فرامرز گرد
زگیتی چنان گوی دولت ببرد
یکی روز با رامش و میگسار
نشسته دلیران بر شهریار
شبان و رمه سربه سر انجمن
فریبرز و توس گو پیلتن
فرامرز و گودرز وبهرام و گیو
چه گستهم ورهام و گرگین نیو
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۳۴ - رسیدن نامه نوشاد هندی به نزدیک شاه کیکاوس
که ناگه در آمد یکی نامدار
که می بار خواهد بر شهریار
به دربان چنین گفت کای نامدار
خبرکن زمن بک بر شهریار
که پیغام آوردم از شاه هند
سخن های چندین در او مستمند
همان گه ز در رفت دربان شاه
زمین را ببوسید در پیشگاه
به شه گفت که آمد یکی نامدار
زهندوستان بر در شهریار
سخن دارد از شاه هندوستان
همان کشور هند و جادوستان
بفرمود کاید بر شهریار
درون شد ز در هندوی نامدار
ستایش بسی کرد ونامه بداد
زهندوستان کرد بسیار یاد
زنوشاد هندی بدو آفرین
بسی کرد و بوسید روی زمین
دبیرآمد و نامه بگشاد سر
نخست آفرین کرد بر دادگر
خداوند جوزا و بهرام و هور
که بدهد به قسمت،خور پیل ومور
وزو آفرین بر شه نیک پی
جهاندار فرخنده کاوس کی
جهانجوی با دانش ودین وداد
سرافراز از تخمه کیقباد
پس ازآفرین جهاندار کی
غم و درد فرزند بفکند پی
نوشته به زاری ودرد وغریو
بلا وغم و رنج کناس دیو
بدان ای سرافراز دیهیم و گنج
که جانم ستوه آمد از درد ورنج
چنان دان که در وادی مرغزار
یکی چشمه ساریست خوش جویبار
درختی در آن مرز شاخ بلند
به نزدیک آن شاخ،کاخ بلند
درو گنبد سال خورده بزرگ
در آن تیره گنبد بلایی بزرگ
یکی دیو در وی سیاه وبلند
ستبر وسیه روی و ناهوشمند
دلیرو قوی بال چون برف،موی
دوان ببروشیرش همه چارسوی
درآید به هر سال در خان من
بسوزد بسی مرز وایوان من
نگردد زمن تا زمن دختری
ستاند به کردار نیک اختری
سه دختر بدم چون سه خرم بهار
زمن بستد آن دیو نا هوشیار
چو کاوسمان شهریاری کند
سزد گر دراین رنج یاری کند
دگر آنکه در خطه هند بار
یکی شهریار است بس نامدار
مرو را به هندوستان کید نام
دلیرو سرافراز و گسترده کام
به هنگام کین،تیغ آهن گذار
به پیش سپاهست نهصدهزار
شماره ز پیلان جنگی مکن
قلم درکش و بار سنگین مکن
به گردون همی برفرازد کلاه
فرستد بر هرسالمان باج خواه
بدان نامور ما نداریم تاو
چو کاوس جوید زما باژ وساو
نخستین زما باج بستاند اوی
وز آن پس زما باج نستاند اوی
وز آن پس طلب دارد آن ساو و باج
وگرنه دگر ره نجوید خراج
دگر آنکه در بیشه مرزغون
یکی گرگ پیدا شده پرفسون
چو گوران دو شاخ و چو پیلان دو نیش
دل عالمی گشته زان گرگ ریش
تبه شد بسی لشکر جنگجوی
نیارد کسی کردن آهنگ اوی
یکی ژنده بینی چو یک ژنده پیل
همه سر چو برف وهمه تن چو نیل
زسر تا به پایش کشیده رقم
خط نازنین سرخ همچون بقم
به دندان،یکی پیل بردارد اوی
به یک دم جهان را بسوزاند اوی
همی نام او گرگ گویا بود
سخنگوی بیداد پویا بود
دگر آنکه در دامن شهر هند
یکی کوه بینی دراز وبلند
یکی دره در کوه خارا بود
که از دیدنش خیره برنا شود
درو اژدهایی بلند وپلید
کزان سان همی اژدها کس ندید
فتاده تن خیره اش خم به خم
جهان را همی برفروزد به دم
نروید گیاه از دو فرسنگیش
بلرزد جهان از تن جنگیش
جهان از دم او شود سوخته
ازو بس جوانی شد افروخته
مهیبست گویی همه کام او
خردمند جو تا کند نام او
نبرد ورا کس نبندد میان
نزیبد کس او را جز ایرانیان
گر از تخمه سام جنگی سوار
به ایران بود جنگی نامدار
بپیماید این ره به فرمان کی
ببرد مر این جمله را پای وپی
دگر آن که در بیشه خوم سار
پدید آمده کرگدن سی هزار
چو شیران که از بند گردد یله
به کردار گوران به هر سو گله
به هر مرز بومی که پی بسپرند
زمین برشکافند و خارا درند
چو پیلان به زورند وآهو به تک
چو شیران بغرند دیوان به رگ
به گردن ستبر وبه سینه فراخ
زپیشانی آنکه برون کرده شاخ
همه گشته زین مرز تا مرز دود
شگفتی دو گوشت توان کی شنود
چو کاوس کی یار باشد بدین
همه هند خوانند بدو آفرین
بدین پنج اگر رنج فرماید او
وز آن پس ز ما گنج پیماید او
چو ایرانیان پای بینم به رنج
به پاداش آن برگشاییم گنج
وگر چون ز ایران تهی شد هنر
چه باید مر داد این گنج و زر
چرا داد باید به ایران خراج
فرستادن تاج با تخت عاج
هر آ ن کس که خواهد که گردد بلند
از این نام گردآید و ارجمند
دبیر گرانمایه چون این سخن
فروخواند آن نامه آمد به بن
دل پیر کاوس زان بردمید
زجام و زباده دم اندر کشید
به گردان چنین گفت پرمایه شاه
که ای نامداران زرین کلاه
هرآن کو بدین کار بندد میان
برافروزد او نام ایرانیان
ببخشم مر او را کلاه و کمر
دو بهره زگیتی همه سربه سر
رخ نامداران دگر شد به رنگ
شد از خشم گردان دل شاه تنگ
زکرسی برآمد فرامرز گو
بگفتا منم هند را پیش رو
سرکید هندی به شمشیر تیز
ببرم نمایم ورا رستخیز
وز آن پس بیایم سوی مرغزار
بگیرم همان دیو ناسازگار
همان دخت نوشاد هندی زبند
رهانم به فرمان شه ارجمند
همان گرگ گویا به کوپال سام
بکوبم زنم آتش اندر کنام
همان مار جوشان به تدبیر و رای
بسوزم به فر جهانبان خدای
وز آن پس به تنها من و کرگدن
بگیرم کنم بی روانشان بدن
وگر یک هزار است وگر صد هزار
چو من بر شم تیغ سام سوار
به نیروی شاه وبه فر پدر
تهی سازم از کرگدن بوم وبر
چو شد گفته فرمان دهد پور زال
ازین پنج گونه برآرم دمار
رخ شاه زان گرد جنگی سرشت
چنان شد که گل در بساط بهشت
چنین گفت با رستم زال زر
که پنهان نماند نژاد و گهر
فرامرز یل روی من زنده کرد
مرا خرم و انجمن بنده کرد
همش رای و فرهنگ وهم هوش و سنگ
همش دست و بازوی وهم گرز جنگ
نژاد وی از تخم جمشید شاه
به گیتی به کردار تابنده ماه
پدر بر پدر هردو گرد ودلیر
جهانگیر و جنگ آور و مرد شیر
هم او را سزد شاهی هندبار
که جنگ آورست وقوی نامدار
همانا جز او هرکه پوید به هند
نباشد برکید هندی پسند
به کناس دیو و به مار و به گرگ
نشاید بجز پهلوان بزرگ
بفرمود تا شاهی مرز هند
همیدون چنان تا به دریای سند
نوشتند منشور بر نام اوی
زهر در بجست آن زمان جنگجوی
جهانجوی چون مهر منشور کرد
چو ماه آن دو رخ سوی گنجور کرد
بفرمود تا تاج وانگشتری
یکی تخت و پیرایه آذری
بیاورد تاجش به سر برنهاد
جهاندار ازو شاد و او نیز شاد
بگفتا ز گردان هر آن نامور
که خواهی یکایک به همراه بر
نگه کرد بیژن سوی شهریار
که جاوید زی تا بود روزگار
به جایی که خورشید زابلستان
به پیروزی رفتند در گلستان
به هند و به دریا وهرگرم وسرد
پس ایدر بگو ما چه خواهیم کرد
دلیران به می خوردن اندر ستخر
چوباشند ما زان نداریم فخر
سرما به جایی که درپی نهند
بویژه که فرمان بدو کی نهند
گرانمایه خسرو به گنجور گفت
که یک دست جامه برآر از نهفت
کلاه و کمر یکسره شاهوار
یکی تیغ پرمایه گوهر نگار
سه اسب گرانمایه با زین زر
سه ریدک همه خوب و زرین کمر
گرانمایه گنجور چون آن ببرد
جهان کدخدایش به بیژن سپرد
ز ایران و وز لشکر نامدار
فرامرز بستد همی ده هزار
ز زابل گزین کرد صد نامور
زکابل دو صد گرد والاگهر
یکی هفته در کار هندوستان
به سرکرده شد سوی جادوستان
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۳۵ - این چند سخن در باب شکایت روزگار هنگام پیری خود گوید
چو سالم بشد سی وشش این زمان
زپیری رسیده به سر مرزبان
زباد خزانی رخم زرد شد
گل ارغوان رخم گرد شد
بنفشه سمن گشت گل شد تهی
شدم چنبری شاخ سرو سهی
تنم خم گرفت ودلم غم گرفت
دو دیده بشوریده رخ،نم گرفت
ز خورشید بر من نیامد تفی
وزین خرمنم چون نیامد کفی
نه گرگی زمیشم بشد در کنار
گلی هم نیامد نصیب از بهار
جهان پر زگنجست و ما پر زرنج
شکوفه به هر سوی ما در شکنج
جهان را همه باده هست و نوا
مرا باد در دست و خود بینوا
زنرگس کفم بازو جام شد
نظرگاه زو نقره خام شد
همه شاخ با زور و سیمست چیز
زرافشان همه ساله و نقره ریز
مرا چاره زرد و موسیم شد
وزین نیستی دل به دو نیم شد
کسی را که بردست گیتی نیاز
بدان سان که بینی گرفتار آز
گرانمایه گنجش به هر چند بیش
دلش آز بگرفت در بند نیش
به بخشش بیارای و بگشای دل
زبیشی برون کش همی پای دل
نگویم مرا ده که سخت آیدت
گران سنگ زان بر درخت آیدت
همی گویمت شاد و خرم بزی
بیا شاد و خوش باش بی غم بزی
ببخش و بیارام و بگشای مهر
که ناگه زبالای چهرت سپهر
بگردد بگرداندت سرنگون
به کاری بیابی فریب و فسون
سرتاجداران به گرد اندراست
ترا دل بدین روز حرص اندر است