تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
در مناقب اطباء عالِم گوید قالالنّبی صلیاللّٰه علیه وسلّم فی شأنهم العلم علمان علمالابدان و علمالادیان
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
تفصیل العلل و هی خمسون نوعا
نبض و قاروره و رسوب و علل
داخل و خارج و فساد و خلل
گر تو پرسی ز حدّ طب که چه چیز
چون توان کرد اندر آن تمییز
علّت سکته و حریف و دسم
سبب و دفع آن ز بیش و ز کم
انبساط انقباض و حمیّات
عطش و جوع با صداع و صفات
حال نسیان و حمق و استرخا
فالج و لقوه و فساد و وبا
خدر و رعشه و ربو و کُزاز
ریه و انتصاب و ذرب و براز
حال سرسام و علت برسام
نزله خانوق با سعال و زُکام
گر بپرسی تو از عطاس و ز سل
کز مداواش رنجه گردد دل
از تمطی و اختلاج بدن
خفقان و فواق و سستی تن
هیضه و تخمه و زحیر و نهوع
اصل این چند و باز چند فروع
باد قولنج و باد ایلاوس
یرقان و برص جذام و نقوس
نقرس پایبند و عِرق نسا
فتق و دیگر قروة الامعا
گر سؤالی کنی از این پنجاه
چه شنوی جمله نیستند آگاه
حدّ این هریک ار بگویم من
گردد از نکتهها دراز سخن
اندکی باز گویمت بشنو
باز نگرفتهام سخن به گرو
داخل و خارج و فساد و خلل
گر تو پرسی ز حدّ طب که چه چیز
چون توان کرد اندر آن تمییز
علّت سکته و حریف و دسم
سبب و دفع آن ز بیش و ز کم
انبساط انقباض و حمیّات
عطش و جوع با صداع و صفات
حال نسیان و حمق و استرخا
فالج و لقوه و فساد و وبا
خدر و رعشه و ربو و کُزاز
ریه و انتصاب و ذرب و براز
حال سرسام و علت برسام
نزله خانوق با سعال و زُکام
گر بپرسی تو از عطاس و ز سل
کز مداواش رنجه گردد دل
از تمطی و اختلاج بدن
خفقان و فواق و سستی تن
هیضه و تخمه و زحیر و نهوع
اصل این چند و باز چند فروع
باد قولنج و باد ایلاوس
یرقان و برص جذام و نقوس
نقرس پایبند و عِرق نسا
فتق و دیگر قروة الامعا
گر سؤالی کنی از این پنجاه
چه شنوی جمله نیستند آگاه
حدّ این هریک ار بگویم من
گردد از نکتهها دراز سخن
اندکی باز گویمت بشنو
باز نگرفتهام سخن به گرو
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
فی تفصیل العلل و بیانالامراض
سکته از انسداد بطن دماغ
که تمامی نیابد استفراغ
بشنو از من تو حدّ و وصف حریف
خوردن و خارش زبان لطیف
وسم از او خشونتی که بود
جملگی ملمس ار بود برود
انبساط آنکه مرکز دل تو
بکشد سوی ظاهر گل تو
پس به ادخال جذب و راه هوا
بکشد آن حرارت زیبا
انقباض آنکه ظاهر بدنت
سوی مرکز برد دخان تنت
مر حمیّات را حد آنکه نهاد
گرمی بد به دلت راه گشاد
وآن حرارت غریب جای وطن
پس سرایت کند به جمله بدن
عطش آن شهوتی که گرم و تر است
جوع آن شهوتی که گرمتر است
لیک میلش به خشکی است فزون
این چنین گفته است افلاطون
وانکه او را صداع خوانی تو
رعشه و وجع راس دانی تو
حدّ نسیان چنین نمود استاد
سهر از انقطاع خواب نهاد
حمق را حدّ فساد ذکر و فکر
جمع این هردوان به یکدیگر
بشنو از حال و حدّ استرخا
نوع بطلان جملگی اعضا
انسداد مبادی الاعصاب
انقطاع و نفوذ قوّت و تاب
فالج از اصل و فعل استرخاست
لیک بر جانبیست چپ یا راست
لقوه کژ گشتن رخ از یک سو
میل شدق آورد ز جانب رو
آنکه بنهاد حدّ و فعل وبا
رفتن جوهر طباع هوا
خدر آن دان که چون دبیبالنمل
ضعف و قوّت کند به نفس تو حمل
رعشه ز اضداد یکدگر حرکات
زیر و بالا به قوّت و به صفات
ربو از تنگی عروق و عضل
وز ضوارب نه در مقام و محل
ریه را از تنفّس بسیار
وز خمود عضل کزاز و قفار
انتصاب آنکه تنگ گشت نفس
قصبهٔ ریه را ز قسمت پس
ذرب است از فساد بطن طعام
بی قی اطلاق با مراره مدام
حدّ سرسام در دماغ ورم
وآن ورم گرم و سخت قحف سقم
حدّ افعال و قوّت برسام
ورمی گرم در حجاب مدام
نزله از انصباب سرد بُوَد
زو به بطن الدماغ درد بُوَد
وز دماغ آنگهی به صدر شود
وآنگهی بیمحل و قدر شود
حدّ خانوق در عضل ورمی
بر نیاید ترا به جهد دمی
ورمی صعب از او پدید آید
حنجر و حلق را بفرساید
وآنچه را نام کردهاند سُعال
قصبهٔ ریّه را کند بد حال
وز زکام انصبابهای تباه
به سوی منخرین گشاید راه
بشنو از من تو حدّ و وصف عُطاس
حرکتهای ابخره ز قیاس
حاصل اندر دماغ گشت سطبر
به طبیعت ادا کننده چو ابر
سل فساد مزاج و سوداها
بس ذبول آورد به اعضاها
قوّت هاضمه تباه کند
دافعه هم به وی نگاه کند
قرحةالصدر ازو پدید آید
ریه را ثقلها پلید آید
از تمطی نشان چنین دادند
انکه در طب امام و استادند
حرکت در تن از همه عضلات
محتقن گشته از همه آفات
اختلاج از زیادت حرکات
کاندر اعضای آورد نفحات
انبساط انقباض ازو در دل
هر زمان آورد همی حاصل
خفقان اختلاج دل باشد
که نه از حقد و غشّ و غلّ باشد
باز گویم فُواق را من حدّ
که بر این قول ناورد کس ردّ
حرکات و تردُّد مابین
دافعه ماسکه به رأی العین
اندر اجزاء معده جمع آید
بدل انطباع منع آید
هیضه اسهال و قی بهم باشد
معده را هضم و قوّه کم باشد
به فساد آید آن طعام و شراب
هاضمه زو بمانده اندر تاب
تخمه چون هاضمه تباه شود
معده پژمرده و دوتاه شود
غلبهٔ شهوت و بیار و بگیر
حکما نام کردهاند زحیر
حدّ و قدر نهوع آنکه نهاد
غثیان گفت لیک بی قی و باد
حدّ قولنج هست دردی سخت
در درون شکم چو بنهد رخت
انخراقی ز حایلین باشد
وآن سرایت بانثیین باشد
گفت بقراط حد ایلاوس
وجع قولن معالذبل منهوس
یرقان انتشاری از صفرا
که شود در همه بدن پیدا
چون مزاج کبد تباه شود
برص آید چو خون سیاه شود
جوهر خون شود همه بلغم
پوست ز الوان خویش گردد کم
آنکه بنهادهاند حدّ جذام
استحالت ز جوهر دم خام
فیعید المرار فیالاعضاء
شده مستولی بدن همه جا
نقرس آماس در مفاصل دان
کعب و ابهام با عروق در آن
حدّ عرق النسا بود آن درد
که کند مرد را ز راحت فرد
جانبالوحشی و رخ اوراک
شده زان درد پای مرد هلاک
فتق دردی شدید در امعاء
عضل البطن با صفاق قفا
حکما از قروة الامعا
این نهادند حدّ رنج و عنا
که تمامی نیابد استفراغ
بشنو از من تو حدّ و وصف حریف
خوردن و خارش زبان لطیف
وسم از او خشونتی که بود
جملگی ملمس ار بود برود
انبساط آنکه مرکز دل تو
بکشد سوی ظاهر گل تو
پس به ادخال جذب و راه هوا
بکشد آن حرارت زیبا
انقباض آنکه ظاهر بدنت
سوی مرکز برد دخان تنت
مر حمیّات را حد آنکه نهاد
گرمی بد به دلت راه گشاد
وآن حرارت غریب جای وطن
پس سرایت کند به جمله بدن
عطش آن شهوتی که گرم و تر است
جوع آن شهوتی که گرمتر است
لیک میلش به خشکی است فزون
این چنین گفته است افلاطون
وانکه او را صداع خوانی تو
رعشه و وجع راس دانی تو
حدّ نسیان چنین نمود استاد
سهر از انقطاع خواب نهاد
حمق را حدّ فساد ذکر و فکر
جمع این هردوان به یکدیگر
بشنو از حال و حدّ استرخا
نوع بطلان جملگی اعضا
انسداد مبادی الاعصاب
انقطاع و نفوذ قوّت و تاب
فالج از اصل و فعل استرخاست
لیک بر جانبیست چپ یا راست
لقوه کژ گشتن رخ از یک سو
میل شدق آورد ز جانب رو
آنکه بنهاد حدّ و فعل وبا
رفتن جوهر طباع هوا
خدر آن دان که چون دبیبالنمل
ضعف و قوّت کند به نفس تو حمل
رعشه ز اضداد یکدگر حرکات
زیر و بالا به قوّت و به صفات
ربو از تنگی عروق و عضل
وز ضوارب نه در مقام و محل
ریه را از تنفّس بسیار
وز خمود عضل کزاز و قفار
انتصاب آنکه تنگ گشت نفس
قصبهٔ ریه را ز قسمت پس
ذرب است از فساد بطن طعام
بی قی اطلاق با مراره مدام
حدّ سرسام در دماغ ورم
وآن ورم گرم و سخت قحف سقم
حدّ افعال و قوّت برسام
ورمی گرم در حجاب مدام
نزله از انصباب سرد بُوَد
زو به بطن الدماغ درد بُوَد
وز دماغ آنگهی به صدر شود
وآنگهی بیمحل و قدر شود
حدّ خانوق در عضل ورمی
بر نیاید ترا به جهد دمی
ورمی صعب از او پدید آید
حنجر و حلق را بفرساید
وآنچه را نام کردهاند سُعال
قصبهٔ ریّه را کند بد حال
وز زکام انصبابهای تباه
به سوی منخرین گشاید راه
بشنو از من تو حدّ و وصف عُطاس
حرکتهای ابخره ز قیاس
حاصل اندر دماغ گشت سطبر
به طبیعت ادا کننده چو ابر
سل فساد مزاج و سوداها
بس ذبول آورد به اعضاها
قوّت هاضمه تباه کند
دافعه هم به وی نگاه کند
قرحةالصدر ازو پدید آید
ریه را ثقلها پلید آید
از تمطی نشان چنین دادند
انکه در طب امام و استادند
حرکت در تن از همه عضلات
محتقن گشته از همه آفات
اختلاج از زیادت حرکات
کاندر اعضای آورد نفحات
انبساط انقباض ازو در دل
هر زمان آورد همی حاصل
خفقان اختلاج دل باشد
که نه از حقد و غشّ و غلّ باشد
باز گویم فُواق را من حدّ
که بر این قول ناورد کس ردّ
حرکات و تردُّد مابین
دافعه ماسکه به رأی العین
اندر اجزاء معده جمع آید
بدل انطباع منع آید
هیضه اسهال و قی بهم باشد
معده را هضم و قوّه کم باشد
به فساد آید آن طعام و شراب
هاضمه زو بمانده اندر تاب
تخمه چون هاضمه تباه شود
معده پژمرده و دوتاه شود
غلبهٔ شهوت و بیار و بگیر
حکما نام کردهاند زحیر
حدّ و قدر نهوع آنکه نهاد
غثیان گفت لیک بی قی و باد
حدّ قولنج هست دردی سخت
در درون شکم چو بنهد رخت
انخراقی ز حایلین باشد
وآن سرایت بانثیین باشد
گفت بقراط حد ایلاوس
وجع قولن معالذبل منهوس
یرقان انتشاری از صفرا
که شود در همه بدن پیدا
چون مزاج کبد تباه شود
برص آید چو خون سیاه شود
جوهر خون شود همه بلغم
پوست ز الوان خویش گردد کم
آنکه بنهادهاند حدّ جذام
استحالت ز جوهر دم خام
فیعید المرار فیالاعضاء
شده مستولی بدن همه جا
نقرس آماس در مفاصل دان
کعب و ابهام با عروق در آن
حدّ عرق النسا بود آن درد
که کند مرد را ز راحت فرد
جانبالوحشی و رخ اوراک
شده زان درد پای مرد هلاک
فتق دردی شدید در امعاء
عضل البطن با صفاق قفا
حکما از قروة الامعا
این نهادند حدّ رنج و عنا
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
در طبیبان نادان گوید
این نمودیم حدّ این پنجاه
کرد باید کنون سخن کوتاه
حکما جمله حدّ این امراض
این نهادند بر سواد و بیاض
از اطباء عام این ایّام
گر بپرسی از این همه یک نام
به خدا ار شناسد و داند
ور هزارن کتاب برخواند
همه از جهل پر شر و شورند
همه کناس و اکمه و کورند
صدهزاران مریض را هر سال
بکشند از تباهی افعال
همه هستند یار عزرائیل
قاتل ایشان و خلق جمله قتیل
وای آنکس که هست حاجتمند
به چنین قوم کور بیدر و بند
ای خداوند از این چنین حکما
خلق را کن به فضل خویش رها
که جهان شد ز فعلشان ویران
خلق را زین بدان به جان برهان
کرد باید کنون سخن کوتاه
حکما جمله حدّ این امراض
این نهادند بر سواد و بیاض
از اطباء عام این ایّام
گر بپرسی از این همه یک نام
به خدا ار شناسد و داند
ور هزارن کتاب برخواند
همه از جهل پر شر و شورند
همه کناس و اکمه و کورند
صدهزاران مریض را هر سال
بکشند از تباهی افعال
همه هستند یار عزرائیل
قاتل ایشان و خلق جمله قتیل
وای آنکس که هست حاجتمند
به چنین قوم کور بیدر و بند
ای خداوند از این چنین حکما
خلق را کن به فضل خویش رها
که جهان شد ز فعلشان ویران
خلق را زین بدان به جان برهان
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
در صفت منجّم حاذق و منافق و تمثیل اصحاب دعوی به غیر معنی فی بطلان احکام النجوم و صفة هیئةالفلک و واضع هذاالعلم، قال النبّی علیهالسّلام: النجوم حق و احکامها باطل، و قال علیهالسّلام: من آمن بالنجوم فقد کفر، و قال علیهالسّلام: تعلموا منالنجوم ماتعرفون به ساعات اللیل والنهار، و قال امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب علیهالسّلام: تعلموا بالنجوم فانه علم من علومالنبوة و قالاللّٰه تعالی: والسماء ذاتالبروج، والشّمس والقمر بحسبان
باز اینها که مرد احکامند
همه در فال و زجر خودکامند
نفس از گردش نجوم زنند
سال و مه فال سعد و شوم زنند
همه جاسوس نجم افلاکند
همه با میل و تختهٔ خاکند
همه در راه حکم خود رایند
به سرِ من که ژاژ میخایند
زرق بوالعنبس است رهبرشان
کم ز خاکند خاک بر سرشان
نشنیدند نام بطلمیوس
پر فغان و میان تهی چون کوس
همه شاگرد زرق بوالعنبس
همه از زرق او زنند نفس
روز و شب در شمار هفت و چهار
خانهٔ جدّ و خانهٔ ادبار
صاحب لیل و صاحب نوبه
زین چنین علم توبه و به توبه
صاحب ساعت و دلیل نهار
طالع و کدخدا و جان بختار
صاحب وجه و نیز صاحب حدّ
که در احکامشان نباشد ردّ
سبب کدخدایی و هیلاج
که منجّم بدو بود محتاج
صاحب صورتست و ربّالیوم
که برآنند حکیمان یک قوم
حکم و تأثیر و صاحب اوتاد
برتر از حدّ وجه و نقص و زیاد
گردش و رفتن و هبوط و صعود
که ز تأثیرشان شود موجود
انحطاط و حضیض و دور و شمار
اوج خورشید و ثابت و سیار
فلکالمستقیم و جیبالمیل
غایت ارتفاع و گردش لیل
گه رحاوی و گاه دولابی
گه حمایل چو تیغ اعرابی
بعد و بهت و تفاوت مابین
حاصل جیب و غایتالطولین
زیج یحیی و فاخر و مأمون
ارتفاع طوالع و چه و چون
وانکه بنهاد اوج را حرکات
ارتفاع و تفاوت ساعات
ظلّ مقیاس و نقطهٔ محسوس
که مقادیر زاویه است رؤس
طول و عرض و سطوح و نقطه و خط
که در احوال جمله نیست غلط
همه در فال و زجر خودکامند
نفس از گردش نجوم زنند
سال و مه فال سعد و شوم زنند
همه جاسوس نجم افلاکند
همه با میل و تختهٔ خاکند
همه در راه حکم خود رایند
به سرِ من که ژاژ میخایند
زرق بوالعنبس است رهبرشان
کم ز خاکند خاک بر سرشان
نشنیدند نام بطلمیوس
پر فغان و میان تهی چون کوس
همه شاگرد زرق بوالعنبس
همه از زرق او زنند نفس
روز و شب در شمار هفت و چهار
خانهٔ جدّ و خانهٔ ادبار
صاحب لیل و صاحب نوبه
زین چنین علم توبه و به توبه
صاحب ساعت و دلیل نهار
طالع و کدخدا و جان بختار
صاحب وجه و نیز صاحب حدّ
که در احکامشان نباشد ردّ
سبب کدخدایی و هیلاج
که منجّم بدو بود محتاج
صاحب صورتست و ربّالیوم
که برآنند حکیمان یک قوم
حکم و تأثیر و صاحب اوتاد
برتر از حدّ وجه و نقص و زیاد
گردش و رفتن و هبوط و صعود
که ز تأثیرشان شود موجود
انحطاط و حضیض و دور و شمار
اوج خورشید و ثابت و سیار
فلکالمستقیم و جیبالمیل
غایت ارتفاع و گردش لیل
گه رحاوی و گاه دولابی
گه حمایل چو تیغ اعرابی
بعد و بهت و تفاوت مابین
حاصل جیب و غایتالطولین
زیج یحیی و فاخر و مأمون
ارتفاع طوالع و چه و چون
وانکه بنهاد اوج را حرکات
ارتفاع و تفاوت ساعات
ظلّ مقیاس و نقطهٔ محسوس
که مقادیر زاویه است رؤس
طول و عرض و سطوح و نقطه و خط
که در احوال جمله نیست غلط
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
فی صفة الافلاک
فلک تاسع است بر ز افلاک
کین فلکها بود درو چو مغاک
فلک ثامن است جای بروج
واندر آن هفت را دخول و خروج
فلک سابع است آنِ کیوانست
که مر او را بسان ایوانست
فلک سادس است زاوش را
که دهنده است دانش و هُش را
فلک خامس آنِ بهرامست
آنکه در فعل و رای خودکامست
فلک رابع آنِ خورشیدست
که به ملک اندر آن چو جمشیدست
فلک ثالث آنِ ناهیدست
زهره کز نور او جهان شیدست
فلک ثانی آنِ تیر آمد
آن عُطارد که وی دبیر آمد
فلک اوّل آنِ ماه آمد
که اثیر اندر آن پناه آمد
کین فلکها بود درو چو مغاک
فلک ثامن است جای بروج
واندر آن هفت را دخول و خروج
فلک سابع است آنِ کیوانست
که مر او را بسان ایوانست
فلک سادس است زاوش را
که دهنده است دانش و هُش را
فلک خامس آنِ بهرامست
آنکه در فعل و رای خودکامست
فلک رابع آنِ خورشیدست
که به ملک اندر آن چو جمشیدست
فلک ثالث آنِ ناهیدست
زهره کز نور او جهان شیدست
فلک ثانی آنِ تیر آمد
آن عُطارد که وی دبیر آمد
فلک اوّل آنِ ماه آمد
که اثیر اندر آن پناه آمد
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
فی صفةالسّعد والنّحس منالکواکب السبعة
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
در بیان طبایع چهارگانه
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
در صفت بروج دوازدهگانه
حمل و ثور و پیکر جوزا
سرطان و اسد دلیل بقا
خوشهٔ خاک و کفّهٔ میزان
عقرب مائی و زنار کمان
جدی خاکی و دلو و حوت بهم
از هوا و ز آب داده رقم
برّه و شیر ناریست و کمان
گاو و خوشه و بز ز خاک گران
باز دو پیکر و ترازو و دول
از هوا یافت بهره بیش ممول
هست خرچنگ و گزدم و ماهی
که بر آبستشان شهنشاهی
حمل و عقربست از این تاریخ
که شدستند خانهٔ مریخ
ثور و میزان ز زهره دارد بهر
زهره چون شاه و ثور و میزان شهر
پس از این هست خوشه و جوزا
کز عطارد گرفتهاند بها
سرطان خانهٔ قمر گویند
شمس را جز اسد کجا جویند
قوس و حوتست خانهٔ هرمزد
جدی و دلو از زحل بجوید مزد
سرطان و اسد دلیل بقا
خوشهٔ خاک و کفّهٔ میزان
عقرب مائی و زنار کمان
جدی خاکی و دلو و حوت بهم
از هوا و ز آب داده رقم
برّه و شیر ناریست و کمان
گاو و خوشه و بز ز خاک گران
باز دو پیکر و ترازو و دول
از هوا یافت بهره بیش ممول
هست خرچنگ و گزدم و ماهی
که بر آبستشان شهنشاهی
حمل و عقربست از این تاریخ
که شدستند خانهٔ مریخ
ثور و میزان ز زهره دارد بهر
زهره چون شاه و ثور و میزان شهر
پس از این هست خوشه و جوزا
کز عطارد گرفتهاند بها
سرطان خانهٔ قمر گویند
شمس را جز اسد کجا جویند
قوس و حوتست خانهٔ هرمزد
جدی و دلو از زحل بجوید مزد
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
در شرف و وبال و صعود و هبوط کواکب گوید
شرف آفتاب در حملست
شرف ماه گاو بیجدلست
راس را خانهٔ شرف جوزاست
سرطان آنکه مشتری را جاست
شرف تیر خوشه آمد و پس
مر زحل را شرف ترازو و بس
مز ذنب را شرف کمان آمد
ملک بهرام جدی از آن آمد
شرف زهره برج ماهی دان
بعد از این جملگی تباهی دان
می ندانند که این همه وضع است
اختراع حکیم بیبضع است
چون ولادت سبک پدید آمد
بستگی را یکی کلید آمد
دومین خانه بیت مال نهند
اصل این حکم بر محال نهند
سومین بیت اخوه و اخوات
ایمن از حادثات و از نکبات
چارمین خان خانهٔ پدرست
که ورا خیر و عافیت ثمرست
خانهٔ پنجم آنِ فرزندست
وآنِ اولاد و خویش و پیوندست
ششمین بیت بیتِ بیماریست
که از آن خانه جای غمخواریست
هفتمین خانه جای جفت و عیال
که از آن به شود همه احوال
هشتمین هست خانهٔ نکبات
که از آن مرد را رسد آفات
نهمین جای ملت و دین است
سفر و راه و کیش و آیین است
دهم از مادران نهند شمار
خانهٔ پادشاه و حرفت و کار
خانهٔ دولتست یازدهم
اینت ترتیبها همه مبهم
از ده و دو نشان که دادستند
خانهٔ دشمنان نهادستند
زین ده و دو نظر به پنج کنند
خود درین پنججا سپنج کنند
شرف ماه گاو بیجدلست
راس را خانهٔ شرف جوزاست
سرطان آنکه مشتری را جاست
شرف تیر خوشه آمد و پس
مر زحل را شرف ترازو و بس
مز ذنب را شرف کمان آمد
ملک بهرام جدی از آن آمد
شرف زهره برج ماهی دان
بعد از این جملگی تباهی دان
می ندانند که این همه وضع است
اختراع حکیم بیبضع است
چون ولادت سبک پدید آمد
بستگی را یکی کلید آمد
دومین خانه بیت مال نهند
اصل این حکم بر محال نهند
سومین بیت اخوه و اخوات
ایمن از حادثات و از نکبات
چارمین خان خانهٔ پدرست
که ورا خیر و عافیت ثمرست
خانهٔ پنجم آنِ فرزندست
وآنِ اولاد و خویش و پیوندست
ششمین بیت بیتِ بیماریست
که از آن خانه جای غمخواریست
هفتمین خانه جای جفت و عیال
که از آن به شود همه احوال
هشتمین هست خانهٔ نکبات
که از آن مرد را رسد آفات
نهمین جای ملت و دین است
سفر و راه و کیش و آیین است
دهم از مادران نهند شمار
خانهٔ پادشاه و حرفت و کار
خانهٔ دولتست یازدهم
اینت ترتیبها همه مبهم
از ده و دو نشان که دادستند
خانهٔ دشمنان نهادستند
زین ده و دو نظر به پنج کنند
خود درین پنججا سپنج کنند
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
فی تسویة البیوت
اختراعی چنین هرآنکه نهاد
راه در داد و لیک در نگشاد
خلق را جمله کرد سرگردان
وآنچه کرد از عمل تبه کرد آن
شخص گاهی که در شمار آید
مادرش اوّلین به کار آید
بعد از آن خانهٔ نحوس و سعود
که درآمد وی از عدم به وجود
خواهران و برادران پس از آن
پس پدر تا بداریش چون جان
خانهٔ رنجها و بیماری
نکبات و بلای و دشخواری
بعد از آن خانهٔ مناکح و جفت
به در آید بدان زمان ز نهفت
چون بجَست از نهیب بند و کمند
پس ورا نِه تو خانهٔ فرزند
خانهٔ دوست و خانهٔ دشمن
بعد از این خانهها تو پی بفکن
ورنه بیهوده زین نمط کم گوی
ژاژ کم خای و پر بهانه مجوی
راه در داد و لیک در نگشاد
خلق را جمله کرد سرگردان
وآنچه کرد از عمل تبه کرد آن
شخص گاهی که در شمار آید
مادرش اوّلین به کار آید
بعد از آن خانهٔ نحوس و سعود
که درآمد وی از عدم به وجود
خواهران و برادران پس از آن
پس پدر تا بداریش چون جان
خانهٔ رنجها و بیماری
نکبات و بلای و دشخواری
بعد از آن خانهٔ مناکح و جفت
به در آید بدان زمان ز نهفت
چون بجَست از نهیب بند و کمند
پس ورا نِه تو خانهٔ فرزند
خانهٔ دوست و خانهٔ دشمن
بعد از این خانهها تو پی بفکن
ورنه بیهوده زین نمط کم گوی
ژاژ کم خای و پر بهانه مجوی
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
التمثیل فی احوال المنجّم الجاهل عندالملک العالم
بود وقتی منجّمی کانا
همچو اهل زمانه نابینا
پادشاهی ورا به خدمت خواند
گاه و بیگاه پیش خود بنشاند
پادشا مر ورا سؤالی کرد
مشکلش از ره محالی کرد
پادشا زیرک و جهانبین بود
ظاهر و باطنش پر از دین بود
گفت روزی برای خود بگزین
رو به تقویم حال خویش ببین
آن زمان کت همه کمال بُوَد
کوکب نحس در وبال بُوَد
طالعت را همه شرف باشد
حال تو بر تو منکشف باشد
هیچ نکبت نباشدت پیدا
خیز و دل شادمانه پیش من آ
تاترا خلعتی دهم در خور
تا شود فقر و فاقهات کمتر
مرد ابله برفت و روز گزید
وآنچه مقصود شاه بود ندید
بامدادی بَرِ شه آمد زود
که از آن بهترینش روز نبود
شاه چون دید مرد را دلشاد
صد در از رنج و غم برو بگشاد
گفت در حال گردنش بزنید
بسته ویرا ز پیش من بکشید
مرد دژخیم مر ورا بکشید
برد واندر زمان سرش ببرید
می ندانست روز نیک از بد
بود تقلید امام او نه خرد
همچو اهل زمانه نابینا
پادشاهی ورا به خدمت خواند
گاه و بیگاه پیش خود بنشاند
پادشا مر ورا سؤالی کرد
مشکلش از ره محالی کرد
پادشا زیرک و جهانبین بود
ظاهر و باطنش پر از دین بود
گفت روزی برای خود بگزین
رو به تقویم حال خویش ببین
آن زمان کت همه کمال بُوَد
کوکب نحس در وبال بُوَد
طالعت را همه شرف باشد
حال تو بر تو منکشف باشد
هیچ نکبت نباشدت پیدا
خیز و دل شادمانه پیش من آ
تاترا خلعتی دهم در خور
تا شود فقر و فاقهات کمتر
مرد ابله برفت و روز گزید
وآنچه مقصود شاه بود ندید
بامدادی بَرِ شه آمد زود
که از آن بهترینش روز نبود
شاه چون دید مرد را دلشاد
صد در از رنج و غم برو بگشاد
گفت در حال گردنش بزنید
بسته ویرا ز پیش من بکشید
مرد دژخیم مر ورا بکشید
برد واندر زمان سرش ببرید
می ندانست روز نیک از بد
بود تقلید امام او نه خرد
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
صفة مقادیر ابروج والکواکب السیّارة
غافلند این منجّمان از کار
نیست در کارشان دل بیدار
همه را زرق و حیلت است آلت
نیست از علم و حلمشان عدّت
شمس کز کرّه هست در مقدار
ز صد و بیست و چار بار شمار
خانه او را اسد نهادستند
دور دور از خرد فتادستند
زُهره کز ربع کرّه بیگانهست
ثور و میزان ورا چرا خانهست
نیست تیر از کره یکی اجزا
با دو خانه است سنبله و جوزا
نیست در کارشان بسی تمییز
خیز و بر ریش آن منجم تیز
می نویسند خیره بر تقویم
نیک و بد بر عموم اینت حکیم
بس تبجّح کنند بر دانش
هیچ دانش نداده یزدانش
نیست فرقی میان مردم دهر
همه یکسان بود طوالع شهر
همه بادست حکم باد انگار
تو ز احکام خیره دست بدار
نیست جز هرزه مندل و تنجیم
زن بود سغبهٔ چنین تعلیم
سخن فال گو ندارد سود
باد پیمود کآسمان پیمود
نیست الّا به قدرت یزدان
نیک و بد در طبایع و ارکان
بیقضا خلق یک نفس نزند
مرد عاقل چنین جرس نزند
نیست در کارشان دل بیدار
همه را زرق و حیلت است آلت
نیست از علم و حلمشان عدّت
شمس کز کرّه هست در مقدار
ز صد و بیست و چار بار شمار
خانه او را اسد نهادستند
دور دور از خرد فتادستند
زُهره کز ربع کرّه بیگانهست
ثور و میزان ورا چرا خانهست
نیست تیر از کره یکی اجزا
با دو خانه است سنبله و جوزا
نیست در کارشان بسی تمییز
خیز و بر ریش آن منجم تیز
می نویسند خیره بر تقویم
نیک و بد بر عموم اینت حکیم
بس تبجّح کنند بر دانش
هیچ دانش نداده یزدانش
نیست فرقی میان مردم دهر
همه یکسان بود طوالع شهر
همه بادست حکم باد انگار
تو ز احکام خیره دست بدار
نیست جز هرزه مندل و تنجیم
زن بود سغبهٔ چنین تعلیم
سخن فال گو ندارد سود
باد پیمود کآسمان پیمود
نیست الّا به قدرت یزدان
نیک و بد در طبایع و ارکان
بیقضا خلق یک نفس نزند
مرد عاقل چنین جرس نزند
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین
در حق مردم و آدمی گوید
پس از آدم هر آنچ ز آدم زاد
آدمی خوانمش به اصل و نژاد
نتوانم که گویمش مردم
زانکه در سرِ این سخن مردم
مردمی عالمی دگر باشد
کم کسی را ازو خبر باشد
گرچه از روی اصل در دو سرای
کمتر از سگ نیافرید خدای
از پی خواب و خور مدانش وجود
کاندرو بیش ازین بود مقصود
چون بُوَد خلد و در هنر کوشد
جامه مشطی ششتری پوشد
خدمتش را کسی کنند پدید
که برو بایدش مقیم دوید
ور شود کشته گاه جولانش
صید در زیر زخم دندانش
چون بگویی برو به هم تکبیر
شرع میگویدت حلالش گیر
باز اگر کاهلی کند پیشه
ناورد زی طریق اندیشه
گرد بازارها دوان باشد
نزد دکّان این و آن باشد
تا یکی استخوان خشک برد
ده تبر در میان سر بخورد
هست فرقی ز کار این تا آن
همچنین کار آدمی میدان
سگ به کوشش چنان شود که کند
خدمتش آدمیّ و لاف زند
ور خسی آدمی شود چونان
کی کند خدمت سگ از پی نان
کار دربند همّت من و تست
نشوی خوار تا نباشی سست
این بگفتم برِ پناه جهان
بازگشتم به مدح شاه جهان
آدمی خوانمش به اصل و نژاد
نتوانم که گویمش مردم
زانکه در سرِ این سخن مردم
مردمی عالمی دگر باشد
کم کسی را ازو خبر باشد
گرچه از روی اصل در دو سرای
کمتر از سگ نیافرید خدای
از پی خواب و خور مدانش وجود
کاندرو بیش ازین بود مقصود
چون بُوَد خلد و در هنر کوشد
جامه مشطی ششتری پوشد
خدمتش را کسی کنند پدید
که برو بایدش مقیم دوید
ور شود کشته گاه جولانش
صید در زیر زخم دندانش
چون بگویی برو به هم تکبیر
شرع میگویدت حلالش گیر
باز اگر کاهلی کند پیشه
ناورد زی طریق اندیشه
گرد بازارها دوان باشد
نزد دکّان این و آن باشد
تا یکی استخوان خشک برد
ده تبر در میان سر بخورد
هست فرقی ز کار این تا آن
همچنین کار آدمی میدان
سگ به کوشش چنان شود که کند
خدمتش آدمیّ و لاف زند
ور خسی آدمی شود چونان
کی کند خدمت سگ از پی نان
کار دربند همّت من و تست
نشوی خوار تا نباشی سست
این بگفتم برِ پناه جهان
بازگشتم به مدح شاه جهان
سنایی غزنوی : الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب
در عذر گوید
بنده در پیش شاه دینپرور
عقل در جل کشید و جان بر سر
پیش شه نامد این جهان خورده
چون نسیم بهار بیخرده
بنده چون ملک و عدل شاه بدید
خردی داشت پیش شاه کشید
پیش شه نامده است عقل رهی
چون نسیم بهار دست تهی
روی زرد و دلی سپید چو شمع
از پی نور و سرخرویی جمع
برده از دین نه از سرِ مردی
چون صبا از چمن ره آوردی
ای چو خورشید آسمان جمال
وی چو ماه چهارده به کمال
کمر از بهر تو همی بندم
کز پی سوختن همی خندم
چون تو گیری به دستم ای دلجوی
هم تو بویم بسان دستنبوی
عقل را در شرابخانهٔ جان
در ره حکمت و بیان و بنان
نیست از عشق کس چو من مستت
گو برون آر ار چو من هستت
بندهٔ بیطمع منم دانی
پس چرا از برم همی راند
فلکم پیرِ صادقان داند
خردم پیکِ عاشقان خواند
شفای درد عاشقان شعرم
نه چنین خوارمایه دان سعرم
راست چون نور برق ز ابر بلند
من همی گویم و تو خوش میخند
کان فتیله که بر فروزندش
تا نشد تافته نسوزندش
آن نبینی میان جمع همی
خنده گریم بسان شمع همی
آروزهاست در سرِ قلمم
که نه از لوح و دست روح کمم
آن چنان گشت لذّت سخنم
که یکی دم به شست بار زنم
نبود گرچه صاحب هنرم
گر برندی مرا ز من خبرم
عقل در جل کشید و جان بر سر
پیش شه نامد این جهان خورده
چون نسیم بهار بیخرده
بنده چون ملک و عدل شاه بدید
خردی داشت پیش شاه کشید
پیش شه نامده است عقل رهی
چون نسیم بهار دست تهی
روی زرد و دلی سپید چو شمع
از پی نور و سرخرویی جمع
برده از دین نه از سرِ مردی
چون صبا از چمن ره آوردی
ای چو خورشید آسمان جمال
وی چو ماه چهارده به کمال
کمر از بهر تو همی بندم
کز پی سوختن همی خندم
چون تو گیری به دستم ای دلجوی
هم تو بویم بسان دستنبوی
عقل را در شرابخانهٔ جان
در ره حکمت و بیان و بنان
نیست از عشق کس چو من مستت
گو برون آر ار چو من هستت
بندهٔ بیطمع منم دانی
پس چرا از برم همی راند
فلکم پیرِ صادقان داند
خردم پیکِ عاشقان خواند
شفای درد عاشقان شعرم
نه چنین خوارمایه دان سعرم
راست چون نور برق ز ابر بلند
من همی گویم و تو خوش میخند
کان فتیله که بر فروزندش
تا نشد تافته نسوزندش
آن نبینی میان جمع همی
خنده گریم بسان شمع همی
آروزهاست در سرِ قلمم
که نه از لوح و دست روح کمم
آن چنان گشت لذّت سخنم
که یکی دم به شست بار زنم
نبود گرچه صاحب هنرم
گر برندی مرا ز من خبرم
سنایی غزنوی : الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب
اندر خط و قلم و کاغذ و خاطر گوید
از دل آبستن است خامهٔ من
زان همی گِل خورد چو آبستن
کز همه چیز تیره و روشن
نکند آرزو چو آبستن
سایه باید ز گل چو در ارمم
امن باید ز بد چو در حرمم
تا ز روز و شب توام اثرست
شب من روز و زهر من شکرست
همه را شب ز روز حامل و من
در شبیام که آن شب آبستن
عمر داده به خیره باد مرا
تا چه زاید ز بامداد مرا
دختر طبع بنده هست چو دین
هم سبک روح و هم گران کابین
گرچه از عقل دیده پرهوشم
پیش چشم تو حلقه در گوشم
همچو استاد درزی از پی جاه
نپسندم گروهه سینهٔ ماه
بعد از این معنی کتاب آرم
عدد بیت در حساب آرم
زان همی گِل خورد چو آبستن
کز همه چیز تیره و روشن
نکند آرزو چو آبستن
سایه باید ز گل چو در ارمم
امن باید ز بد چو در حرمم
تا ز روز و شب توام اثرست
شب من روز و زهر من شکرست
همه را شب ز روز حامل و من
در شبیام که آن شب آبستن
عمر داده به خیره باد مرا
تا چه زاید ز بامداد مرا
دختر طبع بنده هست چو دین
هم سبک روح و هم گران کابین
گرچه از عقل دیده پرهوشم
پیش چشم تو حلقه در گوشم
همچو استاد درزی از پی جاه
نپسندم گروهه سینهٔ ماه
بعد از این معنی کتاب آرم
عدد بیت در حساب آرم
سنایی غزنوی : الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب
فی حسب حاله و بیان احواله و سبب احترازه من اهل الدّنیا وانزوائه و تجریده منالخلائق و سبب تصنیف هذاالکتاب
حسب حال آنکه دیو آز مرا
داشت یک چند در گداز مرا
گرد آفاق گشته چون پرگار
گرد گردان ز حرص دایرهوار
شاه خرسندیم جمال نمود
جمع و منع و طمع محال نمود
شدم اندر طلاب مال ملول
از جهان و جهانیان معزول
بود طبعم ز نظم و نثر نفور
چون ز اسکندر مظفّر فور
تا در این حضرتم خرد تلقین
کرد این نامهٔ بدیع آیین
یادگاری طرازم از پی شاه
جان فزای از معانی دلخواه
روش روز را بُوَد وادی
مهتدی را ازو بُوَد هادی
عقلا را بُوَد نکو دستور
نخورد زان سپس شراب غرور
رستگاری وی درین باشد
یادگار خرد چنین باشد
هرزه ناوردهام من این تصنیف
جان و دل کردهام در این تألیف
ریسمان کردهام تن و جان را
تا به سوزن بکندهام کان را
گرچه هرگز نبود وقت سخن
در غریبی غریب شعر چو من
گرچه مولد مرا ز غزنین است
نظم شعرم چو نقش ما چین است
خاک غزنین چو من نزاد حکیم
آتشی باد خوار و آب ندیم
بهر حکمت برغم انجمنی
مر ترا کی گریزد از چو منی
لیکن از روی حکمت لقمان
رقم لقمه ماند بر انبان
از تو پرسم حکیموار جواب
بازده بر طریق صدق و صواب
در همه عالم از دو قاف زمین
تا به کاف سماک و تا پروین
از پی شعر کو سخن دانی
بهر سیمرغ کو سلیمانی
همه مرغی ز شاخ بسراید
لیک طوطی شکر همی خاید
داشت یک چند در گداز مرا
گرد آفاق گشته چون پرگار
گرد گردان ز حرص دایرهوار
شاه خرسندیم جمال نمود
جمع و منع و طمع محال نمود
شدم اندر طلاب مال ملول
از جهان و جهانیان معزول
بود طبعم ز نظم و نثر نفور
چون ز اسکندر مظفّر فور
تا در این حضرتم خرد تلقین
کرد این نامهٔ بدیع آیین
یادگاری طرازم از پی شاه
جان فزای از معانی دلخواه
روش روز را بُوَد وادی
مهتدی را ازو بُوَد هادی
عقلا را بُوَد نکو دستور
نخورد زان سپس شراب غرور
رستگاری وی درین باشد
یادگار خرد چنین باشد
هرزه ناوردهام من این تصنیف
جان و دل کردهام در این تألیف
ریسمان کردهام تن و جان را
تا به سوزن بکندهام کان را
گرچه هرگز نبود وقت سخن
در غریبی غریب شعر چو من
گرچه مولد مرا ز غزنین است
نظم شعرم چو نقش ما چین است
خاک غزنین چو من نزاد حکیم
آتشی باد خوار و آب ندیم
بهر حکمت برغم انجمنی
مر ترا کی گریزد از چو منی
لیکن از روی حکمت لقمان
رقم لقمه ماند بر انبان
از تو پرسم حکیموار جواب
بازده بر طریق صدق و صواب
در همه عالم از دو قاف زمین
تا به کاف سماک و تا پروین
از پی شعر کو سخن دانی
بهر سیمرغ کو سلیمانی
همه مرغی ز شاخ بسراید
لیک طوطی شکر همی خاید
سنایی غزنوی : الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب
فی افتخار نفسه علی اهل عصره
خطر من گهر پریشان کرد
تا که برخاست بانگ بردابرد
در زمانه سخنسرای شدم
تن گفتار را بهای شدم
لیک مدح کسی نگفتم من
گوهر مدحت تو سفتم من
خدمت چون تو شاه شاه نژاد
جز فرومایهای نداد به باد
حق عطا داد حکمت و هنرم
کی عطا در خطا به کار برم
حق چو آمد نمود باطل پشت
روی دستت به از سرِ انگشت
دیدهها شب فراز باید کرد
روز شد چشم باز باید کرد
گوهر اندر صدف نهفته بماند
مدتی غنچه ناشکفته بماند
تا بدین عهد نامه اندر ذکر
زانکه در پرده بود معنی بکر
معنی بکر از آن سوی تو شتافت
که همی مرد جست و مرد نیافت
همچو پیلست کار بخرد را
پیل یا شاه راست یا خود را
همه بازان این جهان پیرند
یا مگسخوار یا ملخگیرند
همه پیران این زمانهٔ بد
همچو طفلند خرد و ساده خرد
نیست اندر جهان نفْس و نفَس
باز سیمرغ گیر چون من کس
بنده چون ابتدای مدحت شاه
کرد فکرت به سلخ و غرّهٔ ماه
گفت عقل ای دلت ز مهرش پُر
از تو دریای مدح وز من دُر
دُرفشان کن ز لفظ و معنی زود
زانکه خاموشیت ندارد سود
عندلیبی نواسرای از سرو
سر چه در خس کشیدهای چو تذرو
زانکه دریا نه لافزن باشد
یا دُرش بهر خویشتن باشد
صدف جان و دل شکافتهام
تا چنین دُر ازو بیافتهام
اندرین دولت از پی یادی
کردم اکنون سنایی آبادی
شهری از دار عدن خرّمتر
قصری از مصر عصر معظمتر
الفـ او خلف عزّت و نصر است
ضعف آن جفت باب این قصر است
بنگر ایوان این کتاب به جان
زانکه از راه دیده این نتوان
در عدد گرچه پر ملک فلکیست
با حروف شهادتین یکیست
نکته چون زلف حور در تفسیر
رمز چون قصر عدن بیتقصیر
طاقهاش از طراوت و تبجیل
همچو کوی سرائلی در نیل
خانهاش از ریا و طمع و فضول
پاک و عالی چو خاندان رسول
بوم او ساخته ز بام فلک
واندرو فرش پرّ و بال ملک
ظاهرش همچو حور مشکین موی
باطنش چون بهار خندان روی
خشتی از زرّ و خشتی از گوهر
جویی از مشک و جویی از عنبر
هر نهالی جهانی از معنی
هر گیاهی مثالی از طوبی
کرده از بهر روی دلجویش
آب جانها روان به هر جویش
نقش او بر گیاه کبش فدی
صدقاللّٰه در دو گوش ندی
اندرو صد هزار پرده ز نور
وز پس پرده صدهزاران حور
ظرف حرفش چو زلف مهرویان
نقطهٔ خال رخ زرهمویان
واندرو قصری از حقیقت و صدق
نام آن قصر کرده مقعد صدق
شهری آباد پر ز نعمت و ناز
دَرِ دروازه بر غریبان باز
اندرو بهر یمن و عزّت و بخت
صفت شاه برنشسته به تخت
گرچه نظم سخن به غزنین بود
دست او پایبند پروین بود
هست بایسته از پی دهری
این چنین قصر در چنین شهری
زین چنین شهر دهر خرّم باد
ساکنش وصف شاه عالم باد
گر بجویند سال دیگر از این
زین سخن نسخه باشد اندر چین
شاه طمغاج سازدش تعویذ
قیصر روم را شدست لذیذ
زین سخنهای خوش چو آب زلال
گشت طالب به هند در چیپال
عقلا را شده است این مونس
فضلا را بنفشه و نرگس
جاهلان را بسان افسانهست
زانکه جاهل ز علم بیگانهست
باغ دانش چه جای جهّالست
علم و دانش غذای ابدالست
بود باید نهان ز خلق جهان
کرد باید سخن ز خلق نهان
خاطرم گفت مر مرا در سرّ
کای به فضل تو روزگار مقرّ
کانی از محض عقل کندی باز
شوری اندر جهان فکندی باز
زود پیش آر خوب و تازه سخن
که خَلق شد کتابهای کهن
زین سپس تا همی سخن رانند
حکمای زمانه این خوانند
تا بنا کردهام چنین شهری
مثل این کس ندیده در دهری
صحن جنّت ورا شده میدان
هم جنّت ز نعمت الوان
عسل و می درو روان گشته
آب و شیرش غذای جان گشته
واندرو قصرهایی از یاقوت
گشته ارواح را جمالش قوت
واندرو حوریان با زیور
خاک بومش عبیر و سنگ و دُرر
چیست زین باغ نزد پر رشکان
جز مگر جیک جیک گنجشکان
همچو طوبی است تازه و خوش و نو
به همه جایگه رسیده چنو
هر بیان آفتاب برهانی
هر سخن فردخانهٔ جانی
شسته از بهر رنگ و بویش را
خرد از آب روی رویش را
هریکی بیت ازو جهانی علم
هریکی معنی آسمانی حلم
مطلبش سخت چون گهر در کان
مأخذش سهل چون هوا در جان
به معانی گران به لفظ سبک
چون عروسی به زیر شعر تُنُک
به جهانش ببرده از تگ و پوی
آفتاب از جمال و باد از بوی
عالم عقل طالبش گشته
نیست اوهام غالبش گشته
برده این را ز بهر قوّت ملک
به ره آورده شرق و غرب فلک
ای صبا از برای روحالقدس
بر گذر بر درِ حظیرهٔ قدس
بر تن و جان ناکسان و کسان
چرب و شیرین چو روغن بلسان
هرکه یعقوبوار چشم خرد
بگشاید برای خاطر خود
بیند این روضهٔ بهشت مرا
که حکایت کند سرشت مرا
از معانی و لفظ نامعیوب
یوسفس از درون و بیرون خوب
تلخ و شیرین چو می به طعم و اثر
همچو دشنام یار و پند پدر
نکته و حرف و ظرف او به اثر
آتش و آب او نه خشک و نه تر
تری خویش حرف پنهان داشت
ورنه کاغذ چه طاقت آن داشت
زین نکوتر سخن نگوید کس
تا به حشر این جهانیان را بس
این گهر را مباد تا محشر
حسد و بخل و جهل قیمتگر
قیمتش گر خرد کند عالم
ور معاند کند کم از دو درم
سوی حاسد چه این چه بانگ ستور
گرگ و یوسف یکی بُوَد سوی کور
چون زبان حسد بود نخاس
یوسفی یابی از دو گز کرباس
لیک زو دزد برکند دیده
تا نگیرد کسیش دزدیده
کس نگفت این چنین سخن به جهان
ور کسی گفت گو بیار و بخوان
زین نمط هرچه در جهان سخن است
گر یکی ور هزار زانِ من است
همچو جان دارد این گزیده سخن
که نگردد بهرزه هرزه کهن
هر زمان تازهتر بُوَد نمطش
خصم خواند همه حدیث بطش
وانکه این مسترق کند باشد
همچو آنکس که خاره بتراشد
دزد اینند زیرک و ابله
چون دبیران ز نقش بسماللّٰه
آنکه دزدی کند ازین گفتار
پنج پایست زشت و کژ رفتار
ببرد رومی و بیارد کُرد
ببرد اطلس و ببافد بُرد
چون به نام خودش نمونه کند
چون خودش زشت و با شگونه کند
این فرومایگان سندان را
وین ملامت خران رندان را
گرچه خوانها نهند نانشان کو
ورچه صورت کنند جانشان کو
گرچه صورت نگاری آسانست
جان نهادن نه کار ایشانست
صورتی کاندرو نباشد جان
کی شود سوی او ملک مهمان
صورت بیروان بُوَد مردار
پاک را با پلید و مرده چه کار
چه کند چونش گفت روح نگار
که در این نقش مرده روح درآر
مرد نقّاش صورتی بنگاشت
پرده از پیش نقش خود برداشت
جان در آن صورت بدیع و عجیب
از سرِ صنعتی لطیف و غریب
تا که برخاست بانگ بردابرد
در زمانه سخنسرای شدم
تن گفتار را بهای شدم
لیک مدح کسی نگفتم من
گوهر مدحت تو سفتم من
خدمت چون تو شاه شاه نژاد
جز فرومایهای نداد به باد
حق عطا داد حکمت و هنرم
کی عطا در خطا به کار برم
حق چو آمد نمود باطل پشت
روی دستت به از سرِ انگشت
دیدهها شب فراز باید کرد
روز شد چشم باز باید کرد
گوهر اندر صدف نهفته بماند
مدتی غنچه ناشکفته بماند
تا بدین عهد نامه اندر ذکر
زانکه در پرده بود معنی بکر
معنی بکر از آن سوی تو شتافت
که همی مرد جست و مرد نیافت
همچو پیلست کار بخرد را
پیل یا شاه راست یا خود را
همه بازان این جهان پیرند
یا مگسخوار یا ملخگیرند
همه پیران این زمانهٔ بد
همچو طفلند خرد و ساده خرد
نیست اندر جهان نفْس و نفَس
باز سیمرغ گیر چون من کس
بنده چون ابتدای مدحت شاه
کرد فکرت به سلخ و غرّهٔ ماه
گفت عقل ای دلت ز مهرش پُر
از تو دریای مدح وز من دُر
دُرفشان کن ز لفظ و معنی زود
زانکه خاموشیت ندارد سود
عندلیبی نواسرای از سرو
سر چه در خس کشیدهای چو تذرو
زانکه دریا نه لافزن باشد
یا دُرش بهر خویشتن باشد
صدف جان و دل شکافتهام
تا چنین دُر ازو بیافتهام
اندرین دولت از پی یادی
کردم اکنون سنایی آبادی
شهری از دار عدن خرّمتر
قصری از مصر عصر معظمتر
الفـ او خلف عزّت و نصر است
ضعف آن جفت باب این قصر است
بنگر ایوان این کتاب به جان
زانکه از راه دیده این نتوان
در عدد گرچه پر ملک فلکیست
با حروف شهادتین یکیست
نکته چون زلف حور در تفسیر
رمز چون قصر عدن بیتقصیر
طاقهاش از طراوت و تبجیل
همچو کوی سرائلی در نیل
خانهاش از ریا و طمع و فضول
پاک و عالی چو خاندان رسول
بوم او ساخته ز بام فلک
واندرو فرش پرّ و بال ملک
ظاهرش همچو حور مشکین موی
باطنش چون بهار خندان روی
خشتی از زرّ و خشتی از گوهر
جویی از مشک و جویی از عنبر
هر نهالی جهانی از معنی
هر گیاهی مثالی از طوبی
کرده از بهر روی دلجویش
آب جانها روان به هر جویش
نقش او بر گیاه کبش فدی
صدقاللّٰه در دو گوش ندی
اندرو صد هزار پرده ز نور
وز پس پرده صدهزاران حور
ظرف حرفش چو زلف مهرویان
نقطهٔ خال رخ زرهمویان
واندرو قصری از حقیقت و صدق
نام آن قصر کرده مقعد صدق
شهری آباد پر ز نعمت و ناز
دَرِ دروازه بر غریبان باز
اندرو بهر یمن و عزّت و بخت
صفت شاه برنشسته به تخت
گرچه نظم سخن به غزنین بود
دست او پایبند پروین بود
هست بایسته از پی دهری
این چنین قصر در چنین شهری
زین چنین شهر دهر خرّم باد
ساکنش وصف شاه عالم باد
گر بجویند سال دیگر از این
زین سخن نسخه باشد اندر چین
شاه طمغاج سازدش تعویذ
قیصر روم را شدست لذیذ
زین سخنهای خوش چو آب زلال
گشت طالب به هند در چیپال
عقلا را شده است این مونس
فضلا را بنفشه و نرگس
جاهلان را بسان افسانهست
زانکه جاهل ز علم بیگانهست
باغ دانش چه جای جهّالست
علم و دانش غذای ابدالست
بود باید نهان ز خلق جهان
کرد باید سخن ز خلق نهان
خاطرم گفت مر مرا در سرّ
کای به فضل تو روزگار مقرّ
کانی از محض عقل کندی باز
شوری اندر جهان فکندی باز
زود پیش آر خوب و تازه سخن
که خَلق شد کتابهای کهن
زین سپس تا همی سخن رانند
حکمای زمانه این خوانند
تا بنا کردهام چنین شهری
مثل این کس ندیده در دهری
صحن جنّت ورا شده میدان
هم جنّت ز نعمت الوان
عسل و می درو روان گشته
آب و شیرش غذای جان گشته
واندرو قصرهایی از یاقوت
گشته ارواح را جمالش قوت
واندرو حوریان با زیور
خاک بومش عبیر و سنگ و دُرر
چیست زین باغ نزد پر رشکان
جز مگر جیک جیک گنجشکان
همچو طوبی است تازه و خوش و نو
به همه جایگه رسیده چنو
هر بیان آفتاب برهانی
هر سخن فردخانهٔ جانی
شسته از بهر رنگ و بویش را
خرد از آب روی رویش را
هریکی بیت ازو جهانی علم
هریکی معنی آسمانی حلم
مطلبش سخت چون گهر در کان
مأخذش سهل چون هوا در جان
به معانی گران به لفظ سبک
چون عروسی به زیر شعر تُنُک
به جهانش ببرده از تگ و پوی
آفتاب از جمال و باد از بوی
عالم عقل طالبش گشته
نیست اوهام غالبش گشته
برده این را ز بهر قوّت ملک
به ره آورده شرق و غرب فلک
ای صبا از برای روحالقدس
بر گذر بر درِ حظیرهٔ قدس
بر تن و جان ناکسان و کسان
چرب و شیرین چو روغن بلسان
هرکه یعقوبوار چشم خرد
بگشاید برای خاطر خود
بیند این روضهٔ بهشت مرا
که حکایت کند سرشت مرا
از معانی و لفظ نامعیوب
یوسفس از درون و بیرون خوب
تلخ و شیرین چو می به طعم و اثر
همچو دشنام یار و پند پدر
نکته و حرف و ظرف او به اثر
آتش و آب او نه خشک و نه تر
تری خویش حرف پنهان داشت
ورنه کاغذ چه طاقت آن داشت
زین نکوتر سخن نگوید کس
تا به حشر این جهانیان را بس
این گهر را مباد تا محشر
حسد و بخل و جهل قیمتگر
قیمتش گر خرد کند عالم
ور معاند کند کم از دو درم
سوی حاسد چه این چه بانگ ستور
گرگ و یوسف یکی بُوَد سوی کور
چون زبان حسد بود نخاس
یوسفی یابی از دو گز کرباس
لیک زو دزد برکند دیده
تا نگیرد کسیش دزدیده
کس نگفت این چنین سخن به جهان
ور کسی گفت گو بیار و بخوان
زین نمط هرچه در جهان سخن است
گر یکی ور هزار زانِ من است
همچو جان دارد این گزیده سخن
که نگردد بهرزه هرزه کهن
هر زمان تازهتر بُوَد نمطش
خصم خواند همه حدیث بطش
وانکه این مسترق کند باشد
همچو آنکس که خاره بتراشد
دزد اینند زیرک و ابله
چون دبیران ز نقش بسماللّٰه
آنکه دزدی کند ازین گفتار
پنج پایست زشت و کژ رفتار
ببرد رومی و بیارد کُرد
ببرد اطلس و ببافد بُرد
چون به نام خودش نمونه کند
چون خودش زشت و با شگونه کند
این فرومایگان سندان را
وین ملامت خران رندان را
گرچه خوانها نهند نانشان کو
ورچه صورت کنند جانشان کو
گرچه صورت نگاری آسانست
جان نهادن نه کار ایشانست
صورتی کاندرو نباشد جان
کی شود سوی او ملک مهمان
صورت بیروان بُوَد مردار
پاک را با پلید و مرده چه کار
چه کند چونش گفت روح نگار
که در این نقش مرده روح درآر
مرد نقّاش صورتی بنگاشت
پرده از پیش نقش خود برداشت
جان در آن صورت بدیع و عجیب
از سرِ صنعتی لطیف و غریب
سنایی غزنوی : الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب
فی بیان حاله و حسب احواله رحمةاللّٰه علیه
گر در آورد یافت خلد و نعیم
ورنه جای ویست قعر جحیم
آنکه پهلو همی زند با من
پهلویی را نداند از دامن
شعر من گل محال او خار است
خود خریدار ما پدیدارست
حکما را بُوَد به خوان جلال
لقمه و سحر و نظم هر سه حلال
جاهلان را ز حرص و بخل مدام
لقمه و شرب و نطق هر سه حرام
چون کنم عقد گوهر از کانی
روح قدسی درو دمد جانی
زنده و تازه کرد چون طوبیش
دل و جان را طراوت معنیش
گفتهٔ من روان شمار رَوان
در دو عالم چو چشمهٔ حیوان
شعر ابنای عصر اندر شرّ
هم روانست لیک سوی سقر
آب نیکو بود روان در ده
لیک در ریگ نا روانی به
آب چون شد روان چه سازد باغ
ریگ چون شد روان بلخشد راغ
آب منصف روان روان باشد
لیک سیلش هلاک جان باشد
شعر من سوی کافر و مؤمن
همچو آبست و نفس ازو ایمن
حکمت این حکیم ژاژ فروش
هست مانند کرّی اندر گوش
حکم او هم روان بُوَد در شور
سیم بَد هم روان بود بر کور
شرع و شعر از روان و جان خیزد
عشر و خمس از ضیاع و کان خیزد
از تن و طبع شرع و شعر نزاد
تودهٔ شوره عشر و خمس نداد
همچو آبست این سخن به جهان
پاک و روشن روانفزا و روان
چون ز قرآن گذشتی و اخبار
نیست کس را برین نمط گفتار
کردی از نیستی به من نسبش
دیو قرآن پارسی لقبش
گویمت گر کنی ز من تو سؤال
این نکوتر بسی که سبع طوال
پس علیرغم جاهلیت را
وز پی مردی و حمیّت را
با روان و خرد بیامیزش
بر درِ کعبهٔ دل آویزش
تن ز نقشش همی بیابد جان
جان ز مغزش همی ببندد کان
فضلا متّفق شدند برین
که کلامی گزیده نیست جز این
خط اوراق این سخن گه رنگ
سیه و خوش دلست چون شه رنگ
آفتابیست این سخن کز عزّ
در تراجع نیوفتد هرگز
هرکه این بشنود به گوش از دور
لحن داود ظن برد ز زبور
سر به سر حکمت و مواعظ و پند
بنده را پند و رند را ترفند
شعر من صورت روان بدنست
خط من خامش شکر سخن است
هرکه را اندرین دو جهل و شکیست
شعر من جانش را یکی و یکی است
در سرایی که مکر و فن دارد
تازگی گفتههای من دارد
لذّتی دارد این سخن تازه
که بخ خوبی گذشت از اندازه
رسانیدهام سخن به کمال
میبترسم که راه یافت زوال
چون به غایت رسد سخن به جهان
زود آید در آن سخن نقصان
بیتی از شعر من سوی بد حال
کم نباشد ز بیست بیتالمال
گرچه در غفلت اندرین سی سال
دفتر من سیاه کرد خیال
این سخنها ز کاتب چپ و راست
عذر سیصد هزار ساله بخواست
کردم از خاطری ز لؤلؤ پُر
دامن آخرالزمان پر دُر
آنچه زین نظم در شمار آمد
عدد بیت دههزار آمد
بعد ازین گر اجل کند تأخیر
آنچه تقصیر شد شود توفیر
هرکه زین پس به شاعری پوید
یا نگوید وگرنه زین گوید
زین سخن کاصل عالم افروزیست
دان که پیروز بخت را روزیست
هرکه او طالب اذای منست
خون اوداج او غذای منست
این حدیث از پی دل ابلیس
گر بننوشت خصم گو منویس
کز پی تشنگان علّیّین
کاتب جان همی نویسد این
بد نژادی که دیو زاد بُوَد
گر بننویسد این ز داد بُوَد
قدر این شعر دیو چه شناسد
بوم خورشید دید بهراسد
چه بُوَد زین شنیعتر بیداد
لحن داود و کرّ مادرزاد
پیش این گفته سر فرود آرد
سخن آرای هرچه بردارد
جاهلی کو شنید این سخنان
یا بدید این لطیف سرو بنان
جز به صورت بدو نپیوندد
زانکه بر ریش خویش میخندد
اینت رنجی که کور شمع خرد
پس بخسبد درو همی نگرد
شمع بیهودهدان تو در بر کور
لحن داود و مستمع چو ستور
تو به گلبن ده آب حیوان را
گو برو خاک خور مغیلان را
خاتم انبیا محمّد بود
خاتم شاعران منم همه سود
هرکه او گشته طالب مجدست
شفی او ز لفظ بوالمجدست
زانکه جدّ را به جدّ شدم بنیت
کرد مجدود ماضیم کنیت
شعرا را به لفظ مقصودم
زین قبل نام گشت مجدودم
به خدا ار به زیر چرخ کبود
چون منی هست و بود و خواهد بود
خاطرم چاکریست حکمپذیر
هرچه گویم بیار گوید گیر
آنکه او منصف است و زیرک سار
نشمارد به بازی این گفتار
هزل اگر با جدست گو میباش
که نه از زیرکان کمند اوباش
چون مرا اندرین سفر که رهست
زر و جو هست و عیسی و خر هست
بخورد آنچه هست در خور او
آنچه زر عیسی آنچه جو خر او
نیک باید بُوَد ز روی شمار
نیکی بی بدی تو چشم مدار
هرکجا راحتیست صد رنج است
زیر رنج اندرون همه گنج است
زانکه در زیر هفت و پنج و چهار
نیست مُل بیخمار و گُل بیخار
این جهانیست خوب و زشت بهم
وآن جهان دوزخ و بهشت بهم
در جهانی که نظم او ز دوییست
باعثش بدخویی و نیک خوییست
نز پی نظم پادشاهی او
قهر و لطف است با الهی او
تو بد و نیک دیدهای به جهان
خیر و شرّ و کفر با ایمان
قبض و بسطست در جهان حیات
ضرّ و نفعست در مزاج نبات
قبض و بسطی که در جهان دلست
همچو در شکل و صورت آب و گلست
مصلحت راست این دو رنگی او
نه بجهلست ترک و زنگی او
هرکه او خیره ساز و مستحلست
گر بدزدد ز شعر من بحلست
نیست از عقل وقت مهمانی
لقمه تنها زدن ز لقمانی
چه حکیمی بُوَد که خوان بنهد
باغبان را نوالهای ندهد
میزبانی خاص خوی بدست
دعوت عام کردن از خردست
میزبانی چو خوانی آراید
ترّه همچون بره به کار آید
گرچه با هزل جدّ چو بیگانهست
هزل من همچو جدّ هم از خانهست
شاه را چون خزانه آراید
چیز بد همچو نیک درباید
هزل من هزل نیست تعلیمست
بیت من بیت نیست اقلیمست
تو چه دانی که اندر این اقلیم
عقل مرشد چه میکند تعلیم
یعنی ار جدّ اوست جان آویز
هزلش از سحر شد روان آمیز
شکر گویم که هست نزد هنر
هزلم از جدّ دیگران خوشتر
ورنه جای ویست قعر جحیم
آنکه پهلو همی زند با من
پهلویی را نداند از دامن
شعر من گل محال او خار است
خود خریدار ما پدیدارست
حکما را بُوَد به خوان جلال
لقمه و سحر و نظم هر سه حلال
جاهلان را ز حرص و بخل مدام
لقمه و شرب و نطق هر سه حرام
چون کنم عقد گوهر از کانی
روح قدسی درو دمد جانی
زنده و تازه کرد چون طوبیش
دل و جان را طراوت معنیش
گفتهٔ من روان شمار رَوان
در دو عالم چو چشمهٔ حیوان
شعر ابنای عصر اندر شرّ
هم روانست لیک سوی سقر
آب نیکو بود روان در ده
لیک در ریگ نا روانی به
آب چون شد روان چه سازد باغ
ریگ چون شد روان بلخشد راغ
آب منصف روان روان باشد
لیک سیلش هلاک جان باشد
شعر من سوی کافر و مؤمن
همچو آبست و نفس ازو ایمن
حکمت این حکیم ژاژ فروش
هست مانند کرّی اندر گوش
حکم او هم روان بُوَد در شور
سیم بَد هم روان بود بر کور
شرع و شعر از روان و جان خیزد
عشر و خمس از ضیاع و کان خیزد
از تن و طبع شرع و شعر نزاد
تودهٔ شوره عشر و خمس نداد
همچو آبست این سخن به جهان
پاک و روشن روانفزا و روان
چون ز قرآن گذشتی و اخبار
نیست کس را برین نمط گفتار
کردی از نیستی به من نسبش
دیو قرآن پارسی لقبش
گویمت گر کنی ز من تو سؤال
این نکوتر بسی که سبع طوال
پس علیرغم جاهلیت را
وز پی مردی و حمیّت را
با روان و خرد بیامیزش
بر درِ کعبهٔ دل آویزش
تن ز نقشش همی بیابد جان
جان ز مغزش همی ببندد کان
فضلا متّفق شدند برین
که کلامی گزیده نیست جز این
خط اوراق این سخن گه رنگ
سیه و خوش دلست چون شه رنگ
آفتابیست این سخن کز عزّ
در تراجع نیوفتد هرگز
هرکه این بشنود به گوش از دور
لحن داود ظن برد ز زبور
سر به سر حکمت و مواعظ و پند
بنده را پند و رند را ترفند
شعر من صورت روان بدنست
خط من خامش شکر سخن است
هرکه را اندرین دو جهل و شکیست
شعر من جانش را یکی و یکی است
در سرایی که مکر و فن دارد
تازگی گفتههای من دارد
لذّتی دارد این سخن تازه
که بخ خوبی گذشت از اندازه
رسانیدهام سخن به کمال
میبترسم که راه یافت زوال
چون به غایت رسد سخن به جهان
زود آید در آن سخن نقصان
بیتی از شعر من سوی بد حال
کم نباشد ز بیست بیتالمال
گرچه در غفلت اندرین سی سال
دفتر من سیاه کرد خیال
این سخنها ز کاتب چپ و راست
عذر سیصد هزار ساله بخواست
کردم از خاطری ز لؤلؤ پُر
دامن آخرالزمان پر دُر
آنچه زین نظم در شمار آمد
عدد بیت دههزار آمد
بعد ازین گر اجل کند تأخیر
آنچه تقصیر شد شود توفیر
هرکه زین پس به شاعری پوید
یا نگوید وگرنه زین گوید
زین سخن کاصل عالم افروزیست
دان که پیروز بخت را روزیست
هرکه او طالب اذای منست
خون اوداج او غذای منست
این حدیث از پی دل ابلیس
گر بننوشت خصم گو منویس
کز پی تشنگان علّیّین
کاتب جان همی نویسد این
بد نژادی که دیو زاد بُوَد
گر بننویسد این ز داد بُوَد
قدر این شعر دیو چه شناسد
بوم خورشید دید بهراسد
چه بُوَد زین شنیعتر بیداد
لحن داود و کرّ مادرزاد
پیش این گفته سر فرود آرد
سخن آرای هرچه بردارد
جاهلی کو شنید این سخنان
یا بدید این لطیف سرو بنان
جز به صورت بدو نپیوندد
زانکه بر ریش خویش میخندد
اینت رنجی که کور شمع خرد
پس بخسبد درو همی نگرد
شمع بیهودهدان تو در بر کور
لحن داود و مستمع چو ستور
تو به گلبن ده آب حیوان را
گو برو خاک خور مغیلان را
خاتم انبیا محمّد بود
خاتم شاعران منم همه سود
هرکه او گشته طالب مجدست
شفی او ز لفظ بوالمجدست
زانکه جدّ را به جدّ شدم بنیت
کرد مجدود ماضیم کنیت
شعرا را به لفظ مقصودم
زین قبل نام گشت مجدودم
به خدا ار به زیر چرخ کبود
چون منی هست و بود و خواهد بود
خاطرم چاکریست حکمپذیر
هرچه گویم بیار گوید گیر
آنکه او منصف است و زیرک سار
نشمارد به بازی این گفتار
هزل اگر با جدست گو میباش
که نه از زیرکان کمند اوباش
چون مرا اندرین سفر که رهست
زر و جو هست و عیسی و خر هست
بخورد آنچه هست در خور او
آنچه زر عیسی آنچه جو خر او
نیک باید بُوَد ز روی شمار
نیکی بی بدی تو چشم مدار
هرکجا راحتیست صد رنج است
زیر رنج اندرون همه گنج است
زانکه در زیر هفت و پنج و چهار
نیست مُل بیخمار و گُل بیخار
این جهانیست خوب و زشت بهم
وآن جهان دوزخ و بهشت بهم
در جهانی که نظم او ز دوییست
باعثش بدخویی و نیک خوییست
نز پی نظم پادشاهی او
قهر و لطف است با الهی او
تو بد و نیک دیدهای به جهان
خیر و شرّ و کفر با ایمان
قبض و بسطست در جهان حیات
ضرّ و نفعست در مزاج نبات
قبض و بسطی که در جهان دلست
همچو در شکل و صورت آب و گلست
مصلحت راست این دو رنگی او
نه بجهلست ترک و زنگی او
هرکه او خیره ساز و مستحلست
گر بدزدد ز شعر من بحلست
نیست از عقل وقت مهمانی
لقمه تنها زدن ز لقمانی
چه حکیمی بُوَد که خوان بنهد
باغبان را نوالهای ندهد
میزبانی خاص خوی بدست
دعوت عام کردن از خردست
میزبانی چو خوانی آراید
ترّه همچون بره به کار آید
گرچه با هزل جدّ چو بیگانهست
هزل من همچو جدّ هم از خانهست
شاه را چون خزانه آراید
چیز بد همچو نیک درباید
هزل من هزل نیست تعلیمست
بیت من بیت نیست اقلیمست
تو چه دانی که اندر این اقلیم
عقل مرشد چه میکند تعلیم
یعنی ار جدّ اوست جان آویز
هزلش از سحر شد روان آمیز
شکر گویم که هست نزد هنر
هزلم از جدّ دیگران خوشتر
سنایی غزنوی : الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب
فصل اندر ضعف و پیری
راکعم کرد روزگار حسود
از پس این رکوع چیست سجود
تا جوانی مددگه من بود
جوی عمرم پر آب روشن بود
آخر از آب من ز پاک بری
خاک سردی ببرد و باد تری
مرد چون پیر گشت عاجز گشت
شاب را شیب و عجز عاجز گشت
روزگار حسود بیباکم
از دل شوخ و جان غمناکم
کرد پشتم کمان و کام چو تیر
کرد رویم چو قیر و موی چو شیر
کرده از بهر پشت نامه مرا
برنهاده به نامه عامه مرا
پای بر پایم آمد از غم شست
لاجرم دست میزنم بر دست
پس چو نور شباب حاضر نیست
تار پیری و تیر هردو یکیست
گشت بالا دوتا و با تن گفت
که همی زیر خاک باید خفت
لاجرم رغم هردو دیدهٔ من
جوهر عمر به گزیدهٔ من
خوش خوش از من جهان هزل و مجاز
عاریتها همی ستاند باز
کاندرین کارگاه هزل و هوس
واندرین تنگنای مانده نفس
مرد را عارض سیاه نکوست
کاندُه دشمنست و شادی دوست
در نگر در من ای رفیق به مهر
سوی آن مرگ سرخ و زردی چهر
تا بدانی که پیش از آن ایّام
در سرای غرور و گلشن کام
از پس این رکوع چیست سجود
تا جوانی مددگه من بود
جوی عمرم پر آب روشن بود
آخر از آب من ز پاک بری
خاک سردی ببرد و باد تری
مرد چون پیر گشت عاجز گشت
شاب را شیب و عجز عاجز گشت
روزگار حسود بیباکم
از دل شوخ و جان غمناکم
کرد پشتم کمان و کام چو تیر
کرد رویم چو قیر و موی چو شیر
کرده از بهر پشت نامه مرا
برنهاده به نامه عامه مرا
پای بر پایم آمد از غم شست
لاجرم دست میزنم بر دست
پس چو نور شباب حاضر نیست
تار پیری و تیر هردو یکیست
گشت بالا دوتا و با تن گفت
که همی زیر خاک باید خفت
لاجرم رغم هردو دیدهٔ من
جوهر عمر به گزیدهٔ من
خوش خوش از من جهان هزل و مجاز
عاریتها همی ستاند باز
کاندرین کارگاه هزل و هوس
واندرین تنگنای مانده نفس
مرد را عارض سیاه نکوست
کاندُه دشمنست و شادی دوست
در نگر در من ای رفیق به مهر
سوی آن مرگ سرخ و زردی چهر
تا بدانی که پیش از آن ایّام
در سرای غرور و گلشن کام