تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۷۲ - آدمی راکاو نباشد تجربت
آدمی راکاو نباشد تجربت
بر چنان آدم شرف دارد ستور
می‌خورد مسکین نمک بر جای قند
طعم شیرین را نمی‌داند ز شور
مختصر گویم به هر کاری که هست
کور بینا بهتر از بینای کور
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۷۴ - گفت رندی با یکی در نیمروز
گفت رندی با یکی در نیمروز
از در اندرز رمزی از رموز
که اگر در دور ناهموار چرخ
عیش یا غم بایدت بیدرد و سوز
دل منه در هیچ کار اندر جهان
کاین تعلق هست رنجی فتنه‌توز
هرچه پیشت آید از دشوار و سهل
شو رضا بر هم مکش رخسار و پوز
چون درآیی با مغان خانه کن
چون درافتی با بتان خانه سوز
آنچه حاصل بینی از صافی و درد
بی‌تمجمج درکش و جان برفروز
وانکه حاضر یابی از زیبا و زشت
بی‌تعلل درجه و در وی سپوز
بر امید نسیه نقد ازکف مده
زانکه بر ریش طمع کارست گوز
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۹۳ - چون زبانت نیست با دل آشنا
چون زبانت نیست با دل آشنا
لاف ایمان محض کفرست و دغل
زشت باشد پارسایی خودپرست
سبحه‌اش در دست و مینا در بغل
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۱۱۴ - ای برادر جامهٔ عوری طلب
ای برادر جامهٔ عوری طلب
کز دریدن وارهی وز دوختن
هم بیفشان آبی از بحرین چشم
تا امان یابی به حشر از سوختن
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۱۲۴ - در کمندی اوفتادستیم صعب
در کمندی اوفتادستیم صعب
پای تا سر حلقه حلقه چون زره
هرچه می‌پیچیم کز آن وارهیم
بیشتر گردد ز پیچیدن گره
شاه نعمت‌الله ولی : قصاید
قصیده ۱۷ - داد جاروبی به دستم آن نگار
داد جاروبی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار
آب آتش گشت و جاروبم بسوخت
گفت کز آتش تو جاروبی برآر
عقل جاروبت نگار آن پیر کار
باطنت دریا و هستی چون غبار
آتش عشقش چو سوزد عقل را
باز جاروبی ز عشق آید به کار
کردم از حیرت سجودی پیش او
گفت بی ساجد سجودی خوش بیار
آه بی ساجد سجودی چون بود
گفت بی چون باشد و بیچاره یار
عقل لای نافیه می دان همی
عشق اثبات حق است ای یار یار
سجده بی ساجد ندانی چون بود
یعنی بی هستی ساجد سجده آر
گردنک را پیش کردم گفتمش
ساجدی را سر ببر با ذوالفقار
تیغ تا او بیش زد سر پیش شد
تا برست از گردنم سر صد هزار
گردنم یعنی سر هستی بود
تیغ تیز عشق باشد ذوالفقار
چون سر هستی ببرید از بدن
معرفت شد آشکارا صد هزار
ای مزاجت سرد کو طاس دلت
تا در این گرمابه تو گیری قرار
بگذر از گلخن تو در گرمابه رو
جامه بر کن بنگر آن نقش و نگار
گر فسرده نیستی برخیز گرم
ترک صورت کن بمعنی کن گذار
طاس دل بر کن ز تن حمام تن
سوی باغ جان خرام ای با وقار
تا ببینی نقشهای دل ربا
تا ببینی رنگهای لاله زار
خاک و آب از عکس او رنگین شده
جان بتازیده به ترک و زنگبار
از حُجُب بیرون خرامد بی حجاب
رونق گلزار و جان لاله زار
لاله زار و نقشهای بی حساب
از تجلی باشد ای صاحب وقار
چیست شرق و غرب اندر لامکان
گلخن تاریک و حمامی نگار
شش جهت حمام و روزن لامکان
بر سر روزن جمال شهریار
خلوت دل لامکانست از یقین
روزنش جانست و جانان شهریار
گلخن تاریک نفس شوم تست
چیست حمام این تن ناپایدار
من چراغ هر سرم همچون فتیل
جمله را اندر گرفته از شرار
شمعها بر می شد از سرهای من
شرق و مغرب را گرفته از قطار
چون گذر کردی از این و آن به عشق
جامه درپوش از صفاتش ذات وار
باز چون همرنگ و بوی او شدی
یار خود بینی نگار هر نگار
شب گذشت و قصه ام کوته نشد
ای شب و روز از حدیثش ذات وار
شاه شمس الدین تبریزی مرا
مست می دارد ز جام بی خمار
سید ملک وجودم لاجرم
آنچه پنهان بود کردم آشکار
شاه نعمت‌الله ولی : قصاید
قصیده ۱۸ - حی و قیوم و قدیم لم یزل
حی و قیوم و قدیم لم یزل
هر کسی را داده چیزی از ازل
مالک ملک است و ما مملوک او
ملک او باشد همیشه بی خلل
با جلالش عقل عاقل بی محال
با کمالش علم عالم در وحل
کل شیئی هالک الا وجهه
خوش بخوان نص کلام لم یزل
چیست عالم با وجود حضرتش
سایه و خورشید باشد فی المثل
مشکل حال است و حل مشکلات
حل این مشکل نوشتم خوش بحل
عقل اول علت اولی بود
خالق او حضرت او بی علل
نور او بیند به نور روی او
دیدهٔ روشن که باشد بی سبل
ایکه می پرسی محل او کجاست
از عطای او محل دارد محل
هرکه جان داد و هوای او ستد
نزد ابد الان بود نعم البدل
قابلیت بنده را از فیض اوست
شد قبول حضرت او زان قبل
از مفصل یافتم سر قدر
خوانم از لوح قضا شر جمل
دولت جاوید از او در بندگیست
این چنین فرموده اند اهل دول
هر که حق را ماند و باطل را گرفت
همچو انعامی بود بل هُم اضَل
نعمت الله زنده جاوید شد
از عطای او و فارغ از اجل
شاه نعمت‌الله ولی : قصاید
قصیده ۲۳ - عاشقانه گر بیابی جام جم
عاشقانه گر بیابی جام جم
همدم او باش چون ما دم به دم
جام جم شادی جم یکدم بنوش
دم به دم در دم به دم در دم به دم
کرد عیسی مرده را زنده به دَم
آن دم ما بود آن دم از قدم
از دم عیسی اگر یابی دمی
دم به دم در دم به دم در دم به دم
گر دمی با همدمی باشی به هم
لذتی یابی ز همدم دم به دم
بشنو آن دم را غنیمت می شمار
دمه به دم در دم به دم در دم به دم
دمبدم دم می زند رند از ندم
تا چرا همدم نشد با جام جم
تو غنیمت دان دمی گر یافتی
دم به دم در دم به دم در دم به دم
تا کی آخر از وجود و از عدم
وز خیالات محال بیش و کم
این و آن بگذار و می گو دم به دم
دم به دم در دم به دم در دم به دم
بی نوایانیم در ملک عدم
وز نوای بی نوائی محتشم
همدم جامیم و با ساقی حریف
دم به دم در دم به دم در دم به دم
رو فنا شو از وجود و از عدم
تا حجاب تو نماند بیش و کم
با موحد گر دمی همدم شوی
دم به دم در دم به دم در دم به دم
ماضی و مستقبل ای صاحب کرم
از کرم بگذار ایشان را به هم
حالیا با حال خوش یک دم برآ
دم به دم در دم به دم در دم به دم
یکدمی گر بار یابی در حرم
باش محرم تا که باشی محترم
گر دمی محرم شوی با محرمی
دم به دم در دم به دم در دم به دم
نعمت الله است در عالم علم
واقفست او از حدوث و از قدم
دمبدم گوید که ای همدم بگو
دم به دم در دم به دم در دم به دم
همدم جامیم و با همدم به هم
این چنین همدم که دیده دم به دم
یار همدم گرد می یابی چو ما
دم به دم در دم به دم در دم به دم
شاه نعمت‌الله ولی : قصاید
قصیده ۳۱ - آن امیرالمؤمنین یعنی علی
آن امیرالمؤمنین یعنی علی
وان امام المتقین یعنی علی
آفتاب آسمان لافتی
نور رب العالمین یعنی علی
شاه مردان پادشاه ملک و دین
سرور خلد برین یعنی علی
نام او روح الامین از بهر نام
می نویسد بر جبین یعنی علی
گر امامی بایدت معصوم پاک
می طلب شاهی چنین یعنی علی
گر محمد بود ختم انبیاء
هست بر خاتم نگین یعنی علی
استعانت خواهد از درگاه او
خدمت روح الامین یعنی علی
ساقی کوثر امام انس و جان
مصطفی را جانشین یعنی علی
فتح و نصرت داشت در روز غزا
بر یسار و بر یمین یعنی علی
عین اول دیده ام در عین او
نور چشم خورده بین یعنی علی
پیشوائی گر گزینی ای عزیز
این چنین شاهی گزین یعنی علی
مخزن اسماء اسرار اله
نفس خیر المرسلین یعنی علی
بود با سر نبوت روز و شب
رازدار و هم قرین یعنی علی
دین و دنیا رونقی دارد که هست
کارساز آن و این یعنی علی
این نصیحت بشنو از من یاددار
دائما می گو همین یعنی علی
ناز دارم بر جمیع اولیا
ز آن ولی نازنین یعنی علی
صورتش در طا و ها می خوان که هست
معنیش دریا و سین یعنی علی
دست برده از ید و بیضا به زور
معجزه در آستین یعنی علی
معنی علم لدنی بی خلاف
عالم علم مبین یعنی علی
نعمت الله خوشه چین خرمنش
دلنواز خوشه چین یعنی علی
در ولایت اولین اولیا
اولین و آخرین یعنی علی
شاه نعمت‌الله ولی : قصاید
قصیده ۳۳ - هر که دارد با علی یک مو شکی
هر که دارد با علی یک مو شکی
نزد شیر حق بود چون موشکی
کی تواند با علی کردن مصاف
خارجی گر لشگرش باشد لکی
هفت دریا با محیط علم او
نزد ما باشد ز بسیار اندکی
منکر آل عبا دانی که کیست
جاهلی یابد تباری مردکی
ذوالفقارش کرد دشمن را دو نیم
این یکی نیمی و آن یک نیمکی
آفتاب آسمان لافتی
سایهٔ لطف الهی بی شکی
عالم ملک ولایت مرتضی
بندهٔ او خدمت جانی یکی
شاهباز آشیان لامکان
با همای همت او مرغکی
با شکوه کوس او روز نبرد
خود چه باشد نام کوس و طبلکی
مصطفی و مرتضی را دوست دار
صورتاً هستند دو در معنی یکی
نعمت الله دوستی اهل بیت
جای داده در دل خود نیککی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۲ - نعمت الله است دائم با خدا
نعمت الله است دائم با خدا
نعمت از الله کی باشد جدا
در دل و دیده ندیدم جز یکی
گر چه گردیدم بسی در دو سرا
میل ساحل کی کند بحری چو شد
غرقه در دریای بی پایان ما
ما نوا از بینوائی یافتیم
گر نوا جوئی بجو از بینوا
از خدا بیگانه ای دیدیم نه
هر که باشد هست با او آشنا
سروری خواهی برآ بر دار عشق
کز سر دار فنا یابی بقا
سید سرمست اگر جوئی حریف
خیز مستانه به میخانه درآ
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵ - رند مستی جو دمی با او برآ
رند مستی جو دمی با او برآ
از در میخانهٔ ما خوش درآ
مجلس ما را غنیمت می شمر
زانکه اینجا خوشتر از هر دو سرا
جام می بستان و مستانه بنوش
قول ما می گو سرودی می سرا
خوش خراباتی و خم می سبیل
ما چنین مست و تو مخموری چرا
آب چشم ما روان بر روی ما است
باز می گویند با هم ماجرا
ماه من امشب برآمد خوش خوشی
تو بیا تا روز امشب خوش برآ
نعمت دنیی و عقبی آن تو
نعمت الله از همه عالم مرا
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶ - ذوق اگر داری در این دریا درآ
ذوق اگر داری در این دریا درآ
عاشقانه خوش بیا با ما برآ
گر بیابی گوشهٔ میخانه ای
کی کنی رغبت به ملک دو سرا
جملهٔ درها به تو بگشوده اند
تو ز هر بابی که می خواهی درآ
جنت و حوری از آن زهدان
جام دُرد و دَرد عشق او مرا
همچو سید در خرابات مغان
عاشقانه خوش سرودی می سرا
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸ - خار بی کنگر چه کار آید مرا
خار بی کنگر چه کار آید مرا
راه بی رهبر چه کار آید مرا
گر نباشد مرتضی با من رفیق
خدمت قنبر چه کار آید مرا
عیسی مریم همی جویم به جان
بندگی خر چه کار آید مرا
گر نه سر باشد فدای پای او
دردسر بر سر چه کار آید مرا
خوش تر از مشک است بوی یار من
مشک یا عنبر چه کار آید مرا
خم مِی دارم مدام از حضرتش
جام یا ساغر چه کار آید مرا
بندگی سیدم چون پیشوا است
خدمت سنجر چه کار آید مرا
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹ - از ازل تا ابد خواند مرا
از ازل تا ابد خواند مرا
یار من محروم کی ماند مرا
من به غیر او نکردم التفات
حضرت او نیک می داند مرا
عاقبت تاج سر شاهان شوم
گر به خاک راه بنشاند مرا
یک مس بی او نخواهم زد دگر
تا دمی از خویش بستاند مرا
رو بدان درگاه دارم روز و شب
از در خود یار کی راند مرا
تا ز من یابند مردم بهره ها
چون درخت میوه افشاند مرا
نعمت الله را نداند هیچ کس
در همه عالم خدا داند مرا
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱ - هر شب چون ماه می‌بینیم ما
هر شب چون ماه می‌بینیم ما
آفتابی می ‌نماید مه لقا
چشم ما از نور او خوش روشن است
دیده‌ایم آیینهٔ گیتی نما
یک زمان با ما در این دریا نشین
عین ما می‌بین به عین ما چو ما
خواجه محبوبست و می‌ گویی محب
پادشاه است او و می ‌خوانی گدا
از فنا و از بقا آسوده‌ایم
فارغیم از ابتدا و انتها
نعمت الله هیچ می‌دانی که کیست
یادگار انبیا و اولیا
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳ - این حضور عاشقان است الصلا
این حضور عاشقان است الصلا
صحبت صاحبدلان است الصلا
یار با ما در سماع معنوی است
گر نظر داری عیان است الصلا
در سماع عشق رقصانیم باز
این معانی را بیان است الصلا
حضرت مستان خاص الخاص ما است
مجلس آزادگان است الصلا
هر که را ذوقی است گو در نه قدم
جان سید در میان است الصلا
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵ - عالمی غرقند در سیلاب ما
عالمی غرقند در سیلاب ما
تشنگان دانند قدر آب ما
آفتابی رو نماید روشن است
زاهدی از کجا و ما ز کجا
خوش خیالی می‌نماید روز و شب
با خدائیم با خدا به خدا
حکم میخانه به ما بخشیده است
گر چه هستیم مبتلای بلا
نسبت ما با رسول الله بود
خوشتر از درد دل کجا است دوا
در خرابات مغان گر بگذری
تا بیابی تو ذوق مستی ما
بر در سید مقامی یافتیم
فصل فضل او بُود در باب ما
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۷ - رفت آن جانان ما از دست ما
رفت آن جانان ما از دست ما
از دریغا دلبر سر مست ما
او برفت و پای او نگشوده‌ایم
تا ابد زلفش بود پا‌بست ما
ما همه جا نیکی او گفته‌ایم
او نخواهد آنچنان اشکست ما
چاره‌ای غیر رضا و صبر نیست
این زمان چون تیر رفت از شست ما
در خیال او است جان ما مدام
دل روان خواهد به او پیوست ما
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۹ - فقر ما خوشتر ز ملک پادشا
فقر ما خوشتر ز ملک پادشا
ما و درویشی و درویشی ما
فقر سلطانی است ، سلطانی است فقر
پادشه درویش و درویش پادشا
بینوائی ما و ذوق نیستی
باز پرس از عاشقان بینوا
عاشق و مستیم در کوی مغان
دنیی و عقبی کجا و ما کجا
بیخودم من بیخودم من بیخودم
با خدایم با خدایم با خدا
جام دُرد درد او درمان دل
نوش کن جامی که تا یابی دوا
نعمت‌الله مست و می نوشد مدام
در خرابات فنا جام بقا