تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۸۵ - گرفتن حضرت عباس طاویه مادیان امام حسن (ع) را از غلام مادر و کشتن او
به میدان درون شه چو او رابدید
خروشی به سوی برادر کشید
که هان ای برادر بود طاویه
بگیرش ازین فرقه ی طاغیه
سپهدار دین بر پرستنده ی تاخت
به یک نیزه کار سپه را بساخت
فرود آمد از اسب خودبی توان
نشست ازبر زین آن مادیان
چو بگرفت بر مرکز خودقرار
سپه رونهادند زی نامدار
سپهدار فرخ بزد مادیان
پی رزم آنان چو شیر ژیان
ابوالفضل را چون شهنشاه دید
دگر باره آوا زدل بر کشید
که هان ای ظفرمند رزم آزمای
هماورد را از چه ماندی به جای
نخستین برو کار او را بساز
وزان پس به ناورد لشکر بتاز
سپهبد چو فرمان شه راشنید
سپاه گران رازهم بر درید
بزد نیزه ی جانستان بر سرش
به خاک اندر آورد جنگی برش
بیفتاد مارد چو بر خاک خوار
پیاده شد ازمادیان نامدار
به خنجر سر پر غرورش زتن
ببرید وشد خاک اورا کفن
پس آنگاه ننهاده پا در رکاب
به زین برشد آن زاده ی بوتراب
بیاویخت با آن سپاه گران
بزد غوطه در قلزم بی کران
به هرسو روان کرد جویی زخون
همه روی آن پهنه شد لعلگون
زبس تیغ برترک بدخواه راند
اجل با سبکدستی از کار ماند
همی کشت مردو همی جست راه
که آبی رساند به خرگاه شاه
عمر –دمبدم لشگر جنگجوی
دواندی زمرکز به ناورد اوی
چنان تاکه آن دشت پر مرد شد
رخ هور پوشیده از گرد شد
همه نیزه شد پهنه چون نیستان
سپهبد درآن همچو شیر ژیان
همی تا بد آنجا که بیننده دید
درفش یلان بود سرخ و سفید
شهنشه چو در پهنه ی کارزار
برادرش را دید تنها سوار
سپاهی به گردش زاندازه بیش
بترسید بر جان سالار خویش
خروشی به سوی برادر کشید
که هان ای برادر بود طاویه
بگیرش ازین فرقه ی طاغیه
سپهدار دین بر پرستنده ی تاخت
به یک نیزه کار سپه را بساخت
فرود آمد از اسب خودبی توان
نشست ازبر زین آن مادیان
چو بگرفت بر مرکز خودقرار
سپه رونهادند زی نامدار
سپهدار فرخ بزد مادیان
پی رزم آنان چو شیر ژیان
ابوالفضل را چون شهنشاه دید
دگر باره آوا زدل بر کشید
که هان ای ظفرمند رزم آزمای
هماورد را از چه ماندی به جای
نخستین برو کار او را بساز
وزان پس به ناورد لشکر بتاز
سپهبد چو فرمان شه راشنید
سپاه گران رازهم بر درید
بزد نیزه ی جانستان بر سرش
به خاک اندر آورد جنگی برش
بیفتاد مارد چو بر خاک خوار
پیاده شد ازمادیان نامدار
به خنجر سر پر غرورش زتن
ببرید وشد خاک اورا کفن
پس آنگاه ننهاده پا در رکاب
به زین برشد آن زاده ی بوتراب
بیاویخت با آن سپاه گران
بزد غوطه در قلزم بی کران
به هرسو روان کرد جویی زخون
همه روی آن پهنه شد لعلگون
زبس تیغ برترک بدخواه راند
اجل با سبکدستی از کار ماند
همی کشت مردو همی جست راه
که آبی رساند به خرگاه شاه
عمر –دمبدم لشگر جنگجوی
دواندی زمرکز به ناورد اوی
چنان تاکه آن دشت پر مرد شد
رخ هور پوشیده از گرد شد
همه نیزه شد پهنه چون نیستان
سپهبد درآن همچو شیر ژیان
همی تا بد آنجا که بیننده دید
درفش یلان بود سرخ و سفید
شهنشه چو در پهنه ی کارزار
برادرش را دید تنها سوار
سپاهی به گردش زاندازه بیش
بترسید بر جان سالار خویش
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۸۶ - رفتن ح سیدالشهدا به یاری برادر و جنگ آن دو برادر با سپاه کوفیان
برآورده برنده تیغ دوسر
برآن لشگر گشن شد حمله ور
سپه راسراسر زهم بردرید
به نزدیک فرخ برادر رسید
بدوگفت بنمای ای شهسوار
علم در پس و پشت من استوار
که تا من سپه رابه تیغ پدر
کنم ازتو دور ای یل نامور
دو فرخ برادر به نیروی هم
نمودند شمشیر و بازو علم
یکی همچو قهر جهان آفرین
یکی همچو کوشنده ضرغام دین
یکی دست او دست پروردگار
یکی تیغ او مظهر ذوالفقار
یکی صاحب صور نوبت زنش
گذشته زعرش برین گرزنش
یکی قابض روح ترسان از او
دل آفرینش هراسان از او
یکی پور دخت رسول امین (ص)
یکی راد فرزند حبل المتین
یکی مصطفی را جگر بند بود
یکی مرتضی (ع) را همانندبود
ببین تا چه رو داد بر خافقین
زپیکار عباس و رزم حسین
دل آسمان از نهیب آب شد
زمین همچو دریای سیماب شد
همه آفرینش شد آسیمه سر
ملایک بگفتند بر یکدگر
که ایدون بپاشد قوام جهان
نماند نشانی زنام جهان
سرانگشت حیرت گزان جبرئیل
همی گفت کای کردگار جلیل
ندیدم چنین کوشش و کارزار
نه از حمزه نز حیدر تاجدار
که این دو برادر در این دشت کین
کنند ای خدای جهان آفرین
گر این هردو نام آور کامیاب
نبودند از تشنه کامی کباب
نماندی یکی زنده از این سپاه
دراین روز و این دشت واین رزم گاه
دریغا که این هردو شیر ژیان
ندارند از تشنه کامی توان
برآن لشگر گشن شد حمله ور
سپه راسراسر زهم بردرید
به نزدیک فرخ برادر رسید
بدوگفت بنمای ای شهسوار
علم در پس و پشت من استوار
که تا من سپه رابه تیغ پدر
کنم ازتو دور ای یل نامور
دو فرخ برادر به نیروی هم
نمودند شمشیر و بازو علم
یکی همچو قهر جهان آفرین
یکی همچو کوشنده ضرغام دین
یکی دست او دست پروردگار
یکی تیغ او مظهر ذوالفقار
یکی صاحب صور نوبت زنش
گذشته زعرش برین گرزنش
یکی قابض روح ترسان از او
دل آفرینش هراسان از او
یکی پور دخت رسول امین (ص)
یکی راد فرزند حبل المتین
یکی مصطفی را جگر بند بود
یکی مرتضی (ع) را همانندبود
ببین تا چه رو داد بر خافقین
زپیکار عباس و رزم حسین
دل آسمان از نهیب آب شد
زمین همچو دریای سیماب شد
همه آفرینش شد آسیمه سر
ملایک بگفتند بر یکدگر
که ایدون بپاشد قوام جهان
نماند نشانی زنام جهان
سرانگشت حیرت گزان جبرئیل
همی گفت کای کردگار جلیل
ندیدم چنین کوشش و کارزار
نه از حمزه نز حیدر تاجدار
که این دو برادر در این دشت کین
کنند ای خدای جهان آفرین
گر این هردو نام آور کامیاب
نبودند از تشنه کامی کباب
نماندی یکی زنده از این سپاه
دراین روز و این دشت واین رزم گاه
دریغا که این هردو شیر ژیان
ندارند از تشنه کامی توان
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۸۷ - آب بردن ح – ابوالفضل علیه السلام به خیام
چو یک لخت شاه و سپهدار راد
بکشتند ز آن فرقه ی بد نژاد
پراکنده گشتند از پیش راه
شهنشه به جا ماند در رزمگاه
سپهبد چو بر کودکان بنگریست
بدانها چو ابر بهاری گریست
فرو ریخت لختی چو ازدیده اشگ
خروشان گرفت از بر دوش مشگ
درمشگ را چون سپهبد گشود
به مشک اندرون اندکی آب بود
زبسیاری تشنگی و آب کم
سپهبد غمی بر فزودش به غم
فرو ماند درانده کای خویش
سراز حیرت وشرمساری به پیش
به ناگاه از پهنه ی رزمگاه
به گوش آمدش بانک فرخنده شاه
که هر دم خروشد چو غرنده میغ
زند بر سر وترک بد خواه تیغ
دگر بارمردانه از جای جست
علم بر گرفت وبه زین بر نشست
چو شیر دژ آگاه بر زد خروش
به اهریمنان تاخت همچون سروش
به دستش یکی دشنه ی سردرو
چو در پیکر آسمان ماه نو
بیامد بزد پشت بر پشت شاه
چو اندر پس مهر تابنده ماه
نمودند آن هر دو پیروز جنگ
دگر باره بر کوفیان کار تنگ
پدیدار شد در جهان رستخیز
ببست از تن کشته راه ستیز
سران سپه با دلی پرحذر
سرآسیمه رفتند پیش عمر
که هان ای سپهبد به فریاد رس
که فریادرس نیست غیر ازتوکس
اگر ساعتی دیگر این هردومرد
بجویند با ما بدینسان نبرد
نماند تنی از سواران به زین
سرآید به ما کار ناورد وکین
بدیشان چنین گفت آن بد سگال
که با چاره اختر شود پایمال
دراین کار دشوار این است رای
که برخی ز گردان رزم آزمای
بدارند خودرا زشمشیر پاس
نیارند در دل از ایشان هراس
بتازند و با کوشش و بند وزور
نمایند شه را ز سالار دور
چو گشتند دور آن دو از یکدگر
به هر یک گروهی شدی حمله ور
سپاهی به یکتن چو یازند دست
درآید ز پا گر بود پیل مست
برفتند زانگونه کردند کار
جدا ماند سالار از شهریار
بکوشید یک لخت شیر جوان
زخون گوان کرد جوها روان
بدانسان کزین پیش کردم رقم
دو دست علمدار دین شد قلم
بیفتاد از پای، سر و بلند
به خون خفته نیال وبرزورمند
شهنشاه را نزد خود باز خواند
به بالین اوشاه مرکب براند
همه شرح آن حال گفتیم باز
بدان بنگرد هر که دارد نیاز
بکشتند ز آن فرقه ی بد نژاد
پراکنده گشتند از پیش راه
شهنشه به جا ماند در رزمگاه
سپهبد چو بر کودکان بنگریست
بدانها چو ابر بهاری گریست
فرو ریخت لختی چو ازدیده اشگ
خروشان گرفت از بر دوش مشگ
درمشگ را چون سپهبد گشود
به مشک اندرون اندکی آب بود
زبسیاری تشنگی و آب کم
سپهبد غمی بر فزودش به غم
فرو ماند درانده کای خویش
سراز حیرت وشرمساری به پیش
به ناگاه از پهنه ی رزمگاه
به گوش آمدش بانک فرخنده شاه
که هر دم خروشد چو غرنده میغ
زند بر سر وترک بد خواه تیغ
دگر بارمردانه از جای جست
علم بر گرفت وبه زین بر نشست
چو شیر دژ آگاه بر زد خروش
به اهریمنان تاخت همچون سروش
به دستش یکی دشنه ی سردرو
چو در پیکر آسمان ماه نو
بیامد بزد پشت بر پشت شاه
چو اندر پس مهر تابنده ماه
نمودند آن هر دو پیروز جنگ
دگر باره بر کوفیان کار تنگ
پدیدار شد در جهان رستخیز
ببست از تن کشته راه ستیز
سران سپه با دلی پرحذر
سرآسیمه رفتند پیش عمر
که هان ای سپهبد به فریاد رس
که فریادرس نیست غیر ازتوکس
اگر ساعتی دیگر این هردومرد
بجویند با ما بدینسان نبرد
نماند تنی از سواران به زین
سرآید به ما کار ناورد وکین
بدیشان چنین گفت آن بد سگال
که با چاره اختر شود پایمال
دراین کار دشوار این است رای
که برخی ز گردان رزم آزمای
بدارند خودرا زشمشیر پاس
نیارند در دل از ایشان هراس
بتازند و با کوشش و بند وزور
نمایند شه را ز سالار دور
چو گشتند دور آن دو از یکدگر
به هر یک گروهی شدی حمله ور
سپاهی به یکتن چو یازند دست
درآید ز پا گر بود پیل مست
برفتند زانگونه کردند کار
جدا ماند سالار از شهریار
بکوشید یک لخت شیر جوان
زخون گوان کرد جوها روان
بدانسان کزین پیش کردم رقم
دو دست علمدار دین شد قلم
بیفتاد از پای، سر و بلند
به خون خفته نیال وبرزورمند
شهنشاه را نزد خود باز خواند
به بالین اوشاه مرکب براند
همه شرح آن حال گفتیم باز
بدان بنگرد هر که دارد نیاز
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۸۸ - در مقدمه ی شهادت ح علی اکبر(ع) و شکایت از روزگار غدار گوید
چو رزم سپهبد به پایان رسید
سخن باید از رزم اکبر شنید
برا ای دل از سینه وقت غم است
به هش باش هنگامه ی ماتم است
ولی سخت باید چو خاراستان
که تاب آورد اندرین داستان
یکی خطبه آغازم ایدون به درد
بنالم ازین گنبد گرد گرد
که یک لحظه بر کام نیکان نگشت
بدان را همی نیک بد سر گذشت
به خاک آورد تاج آزاده گان
به کام دل اهرمن زاده گان
به فرجام آن را که خواندنش یار
برآرد ز جان ناگهانش دمار
زکس آب شرمش نیاید به روی
به بازیچه ماند همه کار اوی
برویاند از باغ شاخی بلند
کند باغبان رابدو پایبند
چو پر مایه گردید وبالا کشید
یکی باد جانکاه آرد پدید
بپیچد در آن شاخ او بشکند
دل باغبانش پر از خون کند
نه با پیر مهرش نه برنا نه خرد
خنک آنکه مهرش ز خاطر سترد
الا ای جوانان خورشید چهر
مباشید ایمن ز گشت سپهر
منازید بر قد دلجوی خویش
وزان پر شکن مشکبو موی خویش
بسا راست بالا چو تیر آسمان
خم آرد بدو همچو پشت کمان
بسا مهروش چهره ی تابناک
شود کاسته چون مه نو به خاک
جوانان بسی بهتر ازما سپهر
بپرورد و از جمله ببرید مهر
همه خوب دیدار و نیکو سرشت
چو خرم بهار ودل آرا بهشت
همه رسته شمشادشان برسمن
زگل بسته آذین به سرو چمن
به زندان گورند خوابیده زار
بود روزی آن جمله را مور ومار
همان پیکر همچو سرو بلند
جدا گشته از یکدگر بند بند
زهر بند ایشان نواها چو نی
برآید که ای نوجوانان حی
چو دامن کشان سوی ما بگذرید
ز ناکامی ما به یاد آورید
بدان برز وبالا و آن فر ویال
که داری کنون نوجوانا مبال
سر آرد جهان روز برنایی ات
زتن بگسلاند توانایی ات
گرت نسترن زار باشد رخان
ورت زلفکان چون بنفشه ستان
چو اندر رسد پیری آن نسترن
شود زرد گل وان بنفشه سمن
به هر جای هامون که پا می نهی
به عبرت ببین تا کجا می نهی
گشایی اگر چشم دل بر جهان
ببینی چه در خاک دارد نهان
چه زلفان مشگین چه چشمان مست
چه لب های میگون صهبا پرست
بسی تن به زیر زمین گشته خاک
به پاکیزه گی بهتر از جان پاک
کجا یوسف و آن دلارا جمال
که از خوبرویان نبودش همال
شد از دوری اش چشم یعقوب کور
به بر درکشیدش زلیخای گور
کجا احمد مرسل آن جان پاک
که برعرش رفتی چو بر روی خاک
کجا مرتضی صاحب انما
که ذاتش بسودی به ذات خدا
کجا مجتبی نور چشم بتول
که بر دوش خود می نهادش رسول
کجا آن جوانان هاشم نژاد
که درکربلا رفت جانشان به باد
سراسر جهان چشم ایشان بدوخت
شگفتا دلش چون بدیشان بسوخت
به ویژه جوان شه تشنه کام
علی اکبر آن شبه خیرالانام
که چون او جوانی ز مادر نزاد
به دیدار زیبا و روشن نهاد
جوانان پس از مرگ این نوجوان
ممانید دلشاد و آسوده جان
به رعنا جوانی اگر بگذرید
از آن گهر زیبا به یاد آورید
چو شاخ گل تازه جنبد زباد
ز سرو قد اکبر آرید زیاد
خداوند هر آشکار و نهان
اگر جز جهان بقا وین جهان
طرازد هزاران جهان دگر
چو اکبر نیارد جوان دگر
سخن باید از رزم اکبر شنید
برا ای دل از سینه وقت غم است
به هش باش هنگامه ی ماتم است
ولی سخت باید چو خاراستان
که تاب آورد اندرین داستان
یکی خطبه آغازم ایدون به درد
بنالم ازین گنبد گرد گرد
که یک لحظه بر کام نیکان نگشت
بدان را همی نیک بد سر گذشت
به خاک آورد تاج آزاده گان
به کام دل اهرمن زاده گان
به فرجام آن را که خواندنش یار
برآرد ز جان ناگهانش دمار
زکس آب شرمش نیاید به روی
به بازیچه ماند همه کار اوی
برویاند از باغ شاخی بلند
کند باغبان رابدو پایبند
چو پر مایه گردید وبالا کشید
یکی باد جانکاه آرد پدید
بپیچد در آن شاخ او بشکند
دل باغبانش پر از خون کند
نه با پیر مهرش نه برنا نه خرد
خنک آنکه مهرش ز خاطر سترد
الا ای جوانان خورشید چهر
مباشید ایمن ز گشت سپهر
منازید بر قد دلجوی خویش
وزان پر شکن مشکبو موی خویش
بسا راست بالا چو تیر آسمان
خم آرد بدو همچو پشت کمان
بسا مهروش چهره ی تابناک
شود کاسته چون مه نو به خاک
جوانان بسی بهتر ازما سپهر
بپرورد و از جمله ببرید مهر
همه خوب دیدار و نیکو سرشت
چو خرم بهار ودل آرا بهشت
همه رسته شمشادشان برسمن
زگل بسته آذین به سرو چمن
به زندان گورند خوابیده زار
بود روزی آن جمله را مور ومار
همان پیکر همچو سرو بلند
جدا گشته از یکدگر بند بند
زهر بند ایشان نواها چو نی
برآید که ای نوجوانان حی
چو دامن کشان سوی ما بگذرید
ز ناکامی ما به یاد آورید
بدان برز وبالا و آن فر ویال
که داری کنون نوجوانا مبال
سر آرد جهان روز برنایی ات
زتن بگسلاند توانایی ات
گرت نسترن زار باشد رخان
ورت زلفکان چون بنفشه ستان
چو اندر رسد پیری آن نسترن
شود زرد گل وان بنفشه سمن
به هر جای هامون که پا می نهی
به عبرت ببین تا کجا می نهی
گشایی اگر چشم دل بر جهان
ببینی چه در خاک دارد نهان
چه زلفان مشگین چه چشمان مست
چه لب های میگون صهبا پرست
بسی تن به زیر زمین گشته خاک
به پاکیزه گی بهتر از جان پاک
کجا یوسف و آن دلارا جمال
که از خوبرویان نبودش همال
شد از دوری اش چشم یعقوب کور
به بر درکشیدش زلیخای گور
کجا احمد مرسل آن جان پاک
که برعرش رفتی چو بر روی خاک
کجا مرتضی صاحب انما
که ذاتش بسودی به ذات خدا
کجا مجتبی نور چشم بتول
که بر دوش خود می نهادش رسول
کجا آن جوانان هاشم نژاد
که درکربلا رفت جانشان به باد
سراسر جهان چشم ایشان بدوخت
شگفتا دلش چون بدیشان بسوخت
به ویژه جوان شه تشنه کام
علی اکبر آن شبه خیرالانام
که چون او جوانی ز مادر نزاد
به دیدار زیبا و روشن نهاد
جوانان پس از مرگ این نوجوان
ممانید دلشاد و آسوده جان
به رعنا جوانی اگر بگذرید
از آن گهر زیبا به یاد آورید
چو شاخ گل تازه جنبد زباد
ز سرو قد اکبر آرید زیاد
خداوند هر آشکار و نهان
اگر جز جهان بقا وین جهان
طرازد هزاران جهان دگر
چو اکبر نیارد جوان دگر
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۸۹ - در ستایش حضرت علی اکبر عالی مقدار علیه السلام
هنوزش نرسته بنفشه ز گل
به دانش قرین بود با عقل کل
به هجده درون سال آن بی همال
ولی آدمش –کودکی خردسال
چو فرزند استاد جبریل بود
دلش آگه از راز تنزیل بود
به خلق وبه خلق وبه منطق رسول
به نیروی بازو چو شوی بتول
شه کربلا را بدان نامدار
زجد و پدر بهترین یادگار
چو کردی دلش آرزوی نیا
از آن چهره می دید روی نیا
که را نیز زاصحاب شاه حجاز
به دیدار پیغمبری بد نیاز
به دیدار شهزاده بشتافتی
ز رخسار او کام دل یافتی
خدایی که هر نیک و بد آفرید
به جز نیکویی در خور وی ندید
رخش مظهر حسن لاریب بود
سراپاش عاری ز هر عیب بود
چو از غیر حق بد سراپا تهی
خدایش ببخشد فر بهی
چو کنه پرستش خدایی بود
علی اکبر الله اکبر شود
به روز سپید وشبان سیاه
ازو پرتوی بود خورشید وماه
بهشت برین آیتی از رخش
روان کوثر از شکرین پاسخش
مراو را چو یا زنده قامت شدی
پدید از قیامش قیامت شدی
دو چشمانش مست از می ناب عشق
دو ابروی او طاق محراب عشق
نگینی ز لب داشت یاقوتگون
بهایش ز ملک سلیمان فزون
مسیح آفرین لعل جانپرورش
مه و مهر چون مرغ عیسی برش
بدی تاری از رشته ی موی اوی
بهای دو صد یوسف ماهروی
هنرها فزون تر زانداره داشت
جهان را به مردی پرآوازه داشت
چو آراستی تن به ساز نبرد
عنان رفتی ازدست مردان مرد
ز پیچیدنش در صف کارزار
به یک زخم کردن دو نیمه سوار
نشستن به زین همچو که استوار
ربودن ززین پیکر کوهوار
هنرها نمودن بر هم نبرد
زدن یکتنه بر یکی پهنه مرد
مثل بود اندر تمام عرب
گزیدند ازکار او دست ولب
کسی را که حیدر ثنا خوان اوست
کجا مدح من در خورشان اوست
من و مدح او این بدان ماندا
که از هور کوری سخن راندا
ویا بر کری لالی آرد مقال
نیوشنده کر مدح گوینده لال
ز رزمش کنون باز رانم سخن
اگر روز یابم ز چرخ کهن
به دانش قرین بود با عقل کل
به هجده درون سال آن بی همال
ولی آدمش –کودکی خردسال
چو فرزند استاد جبریل بود
دلش آگه از راز تنزیل بود
به خلق وبه خلق وبه منطق رسول
به نیروی بازو چو شوی بتول
شه کربلا را بدان نامدار
زجد و پدر بهترین یادگار
چو کردی دلش آرزوی نیا
از آن چهره می دید روی نیا
که را نیز زاصحاب شاه حجاز
به دیدار پیغمبری بد نیاز
به دیدار شهزاده بشتافتی
ز رخسار او کام دل یافتی
خدایی که هر نیک و بد آفرید
به جز نیکویی در خور وی ندید
رخش مظهر حسن لاریب بود
سراپاش عاری ز هر عیب بود
چو از غیر حق بد سراپا تهی
خدایش ببخشد فر بهی
چو کنه پرستش خدایی بود
علی اکبر الله اکبر شود
به روز سپید وشبان سیاه
ازو پرتوی بود خورشید وماه
بهشت برین آیتی از رخش
روان کوثر از شکرین پاسخش
مراو را چو یا زنده قامت شدی
پدید از قیامش قیامت شدی
دو چشمانش مست از می ناب عشق
دو ابروی او طاق محراب عشق
نگینی ز لب داشت یاقوتگون
بهایش ز ملک سلیمان فزون
مسیح آفرین لعل جانپرورش
مه و مهر چون مرغ عیسی برش
بدی تاری از رشته ی موی اوی
بهای دو صد یوسف ماهروی
هنرها فزون تر زانداره داشت
جهان را به مردی پرآوازه داشت
چو آراستی تن به ساز نبرد
عنان رفتی ازدست مردان مرد
ز پیچیدنش در صف کارزار
به یک زخم کردن دو نیمه سوار
نشستن به زین همچو که استوار
ربودن ززین پیکر کوهوار
هنرها نمودن بر هم نبرد
زدن یکتنه بر یکی پهنه مرد
مثل بود اندر تمام عرب
گزیدند ازکار او دست ولب
کسی را که حیدر ثنا خوان اوست
کجا مدح من در خورشان اوست
من و مدح او این بدان ماندا
که از هور کوری سخن راندا
ویا بر کری لالی آرد مقال
نیوشنده کر مدح گوینده لال
ز رزمش کنون باز رانم سخن
اگر روز یابم ز چرخ کهن
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۹۰ - اجازه ی نبرد خواستن ح علی اکبر(ع)
پدر را چو در رزم بی یار دید
شکسته دل از مرگ سالار دید
همه پهنه پر دشمن و شاه فرد
دل نازکش گشت لبریز درد
به خود گفت تا چند باید درنگ
که یکباره بر شاه شد کار تنگ
کنونش که جز تو تنی یار نیست
کسی کو رود سوی پیگار نیست
همانا ببخشد جواز نبرد
تو را گر ازو بازخواهی به درد
بسی داد زینگونه خود را نوید
زجا جست با خاطری پر امید
چو یک بوستان سرو و یک چرخ ماه
خرامان بیامد به نزدیک شاه
بدان قد که از سرو بردی گرو
به پوزش خم آورد چون ماه نو
ببوسید شه را هلال رکاب
که ای چرخ دین رابلند آفتاب
چو دیگر ز یاران فریادرس
به جز من نمانده است برجای عکس
چو باشد اگر بنگری سوی من
کنی سرخ پیش خدا روی من
ببخشی پی رزم دستوری ام
شکیب آوری دل پی دوری ام
برفتند خویشان آزاده ام
همان نامور عم و عم زاده ام
ببردند با خود روان مرا
نهشتند درتن توان مرا
روان کن مرا سوی رزم سپاه
زعم و زعم زاده دورم مخواه
گرفتم که لختی دگر زیستم
تو چون کشته گشتی چسان بایستم
مراتاب این جانشکر درد نیست
براین زندگانیم باید گریست
شهنشه چو بر روی او بنگرید
تو گفتی جمال پیمبر بدید
ز فر خدا بر سرش تاج یافت
دو ابروش قوسین معراج یافت
جمال خدا از رخش جلوه گر
بدانسان که از روی خیرالبشر
زمانی بدان روی و مو خیره ماند
برآن نوجوان نام یزدان بخواند
سپس گفت با او مرا ای پسر
از آن به که مانم ز وصل تو فرد
زمن اذن پیگار دشمن مخواه
جهان را مکن پیش چشمم سیاه
برو در سراپرده بگزین قرار
بمان مادر پیر را غمگسار
چو بشنید فرمان شه نوجوان
به ناچار سوی حرم شد روان
نهاد آن گل باغ دین درحرم
بنفشه صفت سر به زانوی غم
پیاپی همی ریخت اشک روان
زنرگس به رخسار چون ارغوان
همی گفت آوخ ز دام جهان
بخستم به جا ماندم از همرهان
نشد پوزش من بر شه قبول
تو ای ماه عمر من آور افول
همی بود شهزاده ی سرفراز
بدینگونه پژمان دل و مویه ساز
که ناگه ز لشگر گه آوای کوس
برآمد بر این گنبد آبنوس
خروش ازسواران جنگی بخاست
ز هل من مبارزنواگشت راست
دگر باره شهزاده ی نامجوی
زخرگه سوی شاه بنهاد روی
بزد لابه را چنگ بردامنش
همی سود رخ بر سم توسنش
بدو گفتکای شاه اقلیم عشق
خداوند اورنگ و دیهیم عشق
یکی سوی این پهنه بگمار گوش
خروش سواران جنگی نیوش
که از شه هماورد خواهند باز
دهانشان به بیغاره و ژاژ باز
مرابخش دستوری کارزار
که بردشمنان آورم کار – زار
زبانشان ز بیغاره کوته کنم
روان را سپس برخی شه کنم
به کوی تو عشاق جان باختند
به سوی جنان زین جهان تاختند
مگر من ز عشاق تو نیستم
وگرآنکه هستم چرا بایستم
خداخاک من زآب عشقت سرشت
به کوی تو از کشته گانم نوشت
اشارت زابروی تیغ عدو
رسد بهر قتل من از چار سو
بخواه آنچه حق بهر من خواسته
به ساز نبردم کن آراسته
مرا مام بهر دم تیغ زاد
به مهد از پی جانفشانی نهاد
توام پروراندی از آن در کنار
که در اینچنین روزت آیم به کار
بود تیغ زن تا که دست پسر
روا نیست پیکار بهر پدر
به ویژه پدر چون شاهی که هست
جهان را نگهبان بالا و پست
ز پور جوان شاه چون این شنید
سرشکش زچشم جهان بین چکید
کشیدش چوجان اندر آغوش تنگ
زدش بوسه بر لعل یاقوت رنگ
بدو گفت کای نور چشم ترم
به ناچار چون می روی از برم
ازیدر بچم سوی پرده سرای
بر عمه و مادر نیکرای
ازیشان بجو نیز اذن نبرد
وزان پس به سوی پدر باز گرد
بپیمود فرزند دلبند شاه
چو ماه دو هفته به خرگاه راه
شکسته دل از مرگ سالار دید
همه پهنه پر دشمن و شاه فرد
دل نازکش گشت لبریز درد
به خود گفت تا چند باید درنگ
که یکباره بر شاه شد کار تنگ
کنونش که جز تو تنی یار نیست
کسی کو رود سوی پیگار نیست
همانا ببخشد جواز نبرد
تو را گر ازو بازخواهی به درد
بسی داد زینگونه خود را نوید
زجا جست با خاطری پر امید
چو یک بوستان سرو و یک چرخ ماه
خرامان بیامد به نزدیک شاه
بدان قد که از سرو بردی گرو
به پوزش خم آورد چون ماه نو
ببوسید شه را هلال رکاب
که ای چرخ دین رابلند آفتاب
چو دیگر ز یاران فریادرس
به جز من نمانده است برجای عکس
چو باشد اگر بنگری سوی من
کنی سرخ پیش خدا روی من
ببخشی پی رزم دستوری ام
شکیب آوری دل پی دوری ام
برفتند خویشان آزاده ام
همان نامور عم و عم زاده ام
ببردند با خود روان مرا
نهشتند درتن توان مرا
روان کن مرا سوی رزم سپاه
زعم و زعم زاده دورم مخواه
گرفتم که لختی دگر زیستم
تو چون کشته گشتی چسان بایستم
مراتاب این جانشکر درد نیست
براین زندگانیم باید گریست
شهنشه چو بر روی او بنگرید
تو گفتی جمال پیمبر بدید
ز فر خدا بر سرش تاج یافت
دو ابروش قوسین معراج یافت
جمال خدا از رخش جلوه گر
بدانسان که از روی خیرالبشر
زمانی بدان روی و مو خیره ماند
برآن نوجوان نام یزدان بخواند
سپس گفت با او مرا ای پسر
از آن به که مانم ز وصل تو فرد
زمن اذن پیگار دشمن مخواه
جهان را مکن پیش چشمم سیاه
برو در سراپرده بگزین قرار
بمان مادر پیر را غمگسار
چو بشنید فرمان شه نوجوان
به ناچار سوی حرم شد روان
نهاد آن گل باغ دین درحرم
بنفشه صفت سر به زانوی غم
پیاپی همی ریخت اشک روان
زنرگس به رخسار چون ارغوان
همی گفت آوخ ز دام جهان
بخستم به جا ماندم از همرهان
نشد پوزش من بر شه قبول
تو ای ماه عمر من آور افول
همی بود شهزاده ی سرفراز
بدینگونه پژمان دل و مویه ساز
که ناگه ز لشگر گه آوای کوس
برآمد بر این گنبد آبنوس
خروش ازسواران جنگی بخاست
ز هل من مبارزنواگشت راست
دگر باره شهزاده ی نامجوی
زخرگه سوی شاه بنهاد روی
بزد لابه را چنگ بردامنش
همی سود رخ بر سم توسنش
بدو گفتکای شاه اقلیم عشق
خداوند اورنگ و دیهیم عشق
یکی سوی این پهنه بگمار گوش
خروش سواران جنگی نیوش
که از شه هماورد خواهند باز
دهانشان به بیغاره و ژاژ باز
مرابخش دستوری کارزار
که بردشمنان آورم کار – زار
زبانشان ز بیغاره کوته کنم
روان را سپس برخی شه کنم
به کوی تو عشاق جان باختند
به سوی جنان زین جهان تاختند
مگر من ز عشاق تو نیستم
وگرآنکه هستم چرا بایستم
خداخاک من زآب عشقت سرشت
به کوی تو از کشته گانم نوشت
اشارت زابروی تیغ عدو
رسد بهر قتل من از چار سو
بخواه آنچه حق بهر من خواسته
به ساز نبردم کن آراسته
مرا مام بهر دم تیغ زاد
به مهد از پی جانفشانی نهاد
توام پروراندی از آن در کنار
که در اینچنین روزت آیم به کار
بود تیغ زن تا که دست پسر
روا نیست پیکار بهر پدر
به ویژه پدر چون شاهی که هست
جهان را نگهبان بالا و پست
ز پور جوان شاه چون این شنید
سرشکش زچشم جهان بین چکید
کشیدش چوجان اندر آغوش تنگ
زدش بوسه بر لعل یاقوت رنگ
بدو گفت کای نور چشم ترم
به ناچار چون می روی از برم
ازیدر بچم سوی پرده سرای
بر عمه و مادر نیکرای
ازیشان بجو نیز اذن نبرد
وزان پس به سوی پدر باز گرد
بپیمود فرزند دلبند شاه
چو ماه دو هفته به خرگاه راه
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۹۱ - رفتن ح علی اکبر علیه السلام به وداع اهل حرم
چو زو بانوان آگهی یافتند
به دیدار آن ماه بشتافتند
گرفتند گردش همه مویه ساز
سوی خیمه بردند با خویش باز
یکی رخ به چهر دلاراش سود
یکی چشم خود زار بر پاش سود
چو زینب برآن روی و مو بنگرید
همه روی و موی پیمبر (ص) بدید
بگفت ای نبی و علی را همال
بیازنده بالا و فرخ جمال
چسان سوی پرده سرا آمدی
همانا به بدرود ما آمدی
ز فرخ گهر هاشمی زاده گان
وزان نامداران و آزاده گان
در این دشت کین جزتو برجانماند
درین باغ که سرو بالا نماند
زباد ستم اندرین کارزار
نهال علی گشت بی برگ وبار
تواز مرگ خود ای برومند شاخ
مکن تنگ برما جهان فراخ
بدو پاسخ آورد شهزاده باز
که ای بانوی بانوان حجاز
به دستوری دادگر شهریار
نمودستم اندیشه ی کار زار
مرا عشق او می برد بی دریغ
بدینسان بر زخم پیکان و تیغ
ندیدی که یاران فرخنده شاه
چه کردند در پهنه ی رزمگاه
پدر را – پسر – یارو غمخوار به
به پیکار دشمن مددکار به
نبینی برادرت تنها سوار
ستاده ست در پهنه ی کارزار
سپاهی ابا نیزه ی تن گداز
به رزمش چو گرگان دهن کرده باز
تو نک می پسندی که برشاه چیر
شود خصم و من بنگرم خیر خیر
بسی کرده با عمه زینگونه یاد
به شیرین زبانی شکیبش بداد
چو از گفتگو گشت زینب خموش
برآورد لیلا چو مجنون خروش
ز غم دست برسر زد وکند موی
به زیبا جوان خود آورد روی
به دیدار آن ماه بشتافتند
گرفتند گردش همه مویه ساز
سوی خیمه بردند با خویش باز
یکی رخ به چهر دلاراش سود
یکی چشم خود زار بر پاش سود
چو زینب برآن روی و مو بنگرید
همه روی و موی پیمبر (ص) بدید
بگفت ای نبی و علی را همال
بیازنده بالا و فرخ جمال
چسان سوی پرده سرا آمدی
همانا به بدرود ما آمدی
ز فرخ گهر هاشمی زاده گان
وزان نامداران و آزاده گان
در این دشت کین جزتو برجانماند
درین باغ که سرو بالا نماند
زباد ستم اندرین کارزار
نهال علی گشت بی برگ وبار
تواز مرگ خود ای برومند شاخ
مکن تنگ برما جهان فراخ
بدو پاسخ آورد شهزاده باز
که ای بانوی بانوان حجاز
به دستوری دادگر شهریار
نمودستم اندیشه ی کار زار
مرا عشق او می برد بی دریغ
بدینسان بر زخم پیکان و تیغ
ندیدی که یاران فرخنده شاه
چه کردند در پهنه ی رزمگاه
پدر را – پسر – یارو غمخوار به
به پیکار دشمن مددکار به
نبینی برادرت تنها سوار
ستاده ست در پهنه ی کارزار
سپاهی ابا نیزه ی تن گداز
به رزمش چو گرگان دهن کرده باز
تو نک می پسندی که برشاه چیر
شود خصم و من بنگرم خیر خیر
بسی کرده با عمه زینگونه یاد
به شیرین زبانی شکیبش بداد
چو از گفتگو گشت زینب خموش
برآورد لیلا چو مجنون خروش
ز غم دست برسر زد وکند موی
به زیبا جوان خود آورد روی
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۹۲ - زبانحال ام لیلی و تسلی دادن ح علی اکبر مادر خودرا
بگفت ای زمهر تو جان درتنم
جهان بین به دیدار تو روشنم
روان تن و مایه ی کام من
نکورو جوان دلارام من
نگه کن به لیلای دلخون خود
بدین ناتوان پیر مجنون خود
ببین تا چسان گشته پشتش کمان
ز دور سپهر و زجور زمان
چرا از برم ای جوان می روی
کجا همچو تیر از کمان می روی
همانا ندانی که بی روی تو
دلم گردد آشفته چون موی تو
به هر جا روی با تو چون بیهشان
برد همرهم تار مویت کشان
چو من دست از دامنت بگسلم
تو هم رحمت آور به جان ودلم
مخواهم به چنگ مخالف اسیر
به بند ستمگستران دستگیر
مسازم روان بر سر خارها
مکش سر برهنه به بازارها
بسی سال پروردمت در کنار
نگه داشتم از بد روزگار
نه روزان بیاسودمی نی شبان
بدم باغ حسن تو را باغبان
به سال و مه از دیده ی اشگبار
بدم سر و قد تو را آبیار
بدینگونه کردم گرانمایه ات
که مانم دل آسوده در سایه ات
کنونم که هنگام پیری رسید
چرا از سرم سایه باید کشید
فسوس آیدم از چنین روی و موی
که بدخواهش از خون دهد شتشوی
ازین سرو بالایم آید دریغ
که ناگه ز پای اندر آید به تیغ
چسان زنده مانم به پشت زمین
تو را بینم افتاده از پشت زین
چو شهزاده گفتار مادر شنود
به پاسخ لبان را چو گل بر گشود
که ای پرده گی بانوی شاه دین
چه نالی بدینگونه زار و حزین
خمش باش وبنشین دمی دربرم
که رازیت پنهان پدید آورم
شنیدم که فرموده خیرالبشر
به وحی خداوند پیروزگر
که با کاروان غم و ابتلا
حسینم رود چون سوی کربلا
درآندشت هر کس که با اوست یار
شود کشته لب تشنه در کارزار
نماند تنی زنده زیشان به جای
روانشان رود نزد یکتا خدای
شهیدان اوراست جاه دگر
به نزد خدا جایگاه دگر
یکی مادرا ژرف اندیشه کن
ز فرزند فرزانه بشنو سخن
چو گردد پدیدار روز شمار
به پایان جهان را رسد روزگار
یکی روز گردد عیان سهمگین
دگرگون سپهر و دگرسان زمین
شود فاش هر راز بنهفته ای
برآرد سراز خاک هر خفته ای
هوا آتشین دم زمین آهنین
زحکم خداوند جان آفرین
یکی پل کشیده چوباریک موی
جهیم و جنانش پدید از دو سوی
ترازویی آرد خدای جهان
که نیک وبد خلق سنجد بدان
دل پاک پیغمبران ترسناک
شده چشم نیکان حق درمغاک
زهر سو بسی نامه پران شود
چو رعد آتش تیز غران شود
شود دوزخ تفته آتشفشان
به زنجیر در دشت محشر کشان
بدونیک هر امت ازهر طرف
ستاده رده در رده صف به صف
به منبر نشسته رسول خدا (ص)
لوا بر کف شیر حق مرتضی (ع)
زهر سو شهیدان گلگون کفن
خرامند زی آن بزرگ انجمن
به گرد اندرون قدسیان را همه
سرودشان به تسبیح در زمزمه
درآن روز ای مام ناشادمان
شود چند زن سوی محشر چمان
همه درجهان کرده مردانه کار
پسر داده در راه پروردگار
یکی مادر نامدار وهب
که نامد چو او شیر زن درعرب
به دستش سر پرزخون پسر
نیاز آورد بهر خیرالبشر
دگر مادر چار شیران دین
جگر خون دل افسرده ام النبین
سر چادر فرزند فرخ لقا
برد هدیه در نزد عرش خدا
دو دست علمدار شاهش به کف
برد ارمغان نزد شاه نجف
دگر نجمه آرد بردادگر
پر از خون سر قاسم نامور
به نزد پدر زینب داغدار
سر هر دو نوباوه آرد نثار
که ناگه فتد در زمین زلزله
شود دشت محشر پراز غلغله
برآید هیاهو زسکان عرش
بلرزد چو سیماب ارکان عرش
زیک سورسد جده ام فاطمه (ع)
به گرد اندرش خیل حوران همه
به سر پاک دستار فرخنده شوی
که پر خون شد از تیغ بدخواه اوی
به دستیش در طیلسان حسن (ع)
زبانم به دست دگر پیرهن
روان دست جبریل از پیش روی
پر از خون سر پاک دردست اوی
چه سر زیب آغوش خیرالبشر
چراغ دل حیدر نامور
درآن عرصه ای مادر تنگدل
بترسم که گردی ز زهرا خجل
اگر گویدت بانوی بانوان
که ای مادر اکبر نوجوان
مگر بود بهتر ز دلبند من
به نزد تو فرزند شمشیر زن
چه گویی درآندم جواب بتول
چه عذر آوری بهر دخت رسول
چو این راز لیلا ز اکبر شنفت
زگفتن فرو ماند و پاسخ نگفت
رهاکرد ازدست خود دامنش
رضا داد تا جان رود از تنش
چو ازمادر وعمه دستور یافت
به آرامگاه برادر شتافت
درآن لحظه سجاد (ع) بی توش بود
به بستر درافتاده مدهوش بود
جهان بین به دیدار تو روشنم
روان تن و مایه ی کام من
نکورو جوان دلارام من
نگه کن به لیلای دلخون خود
بدین ناتوان پیر مجنون خود
ببین تا چسان گشته پشتش کمان
ز دور سپهر و زجور زمان
چرا از برم ای جوان می روی
کجا همچو تیر از کمان می روی
همانا ندانی که بی روی تو
دلم گردد آشفته چون موی تو
به هر جا روی با تو چون بیهشان
برد همرهم تار مویت کشان
چو من دست از دامنت بگسلم
تو هم رحمت آور به جان ودلم
مخواهم به چنگ مخالف اسیر
به بند ستمگستران دستگیر
مسازم روان بر سر خارها
مکش سر برهنه به بازارها
بسی سال پروردمت در کنار
نگه داشتم از بد روزگار
نه روزان بیاسودمی نی شبان
بدم باغ حسن تو را باغبان
به سال و مه از دیده ی اشگبار
بدم سر و قد تو را آبیار
بدینگونه کردم گرانمایه ات
که مانم دل آسوده در سایه ات
کنونم که هنگام پیری رسید
چرا از سرم سایه باید کشید
فسوس آیدم از چنین روی و موی
که بدخواهش از خون دهد شتشوی
ازین سرو بالایم آید دریغ
که ناگه ز پای اندر آید به تیغ
چسان زنده مانم به پشت زمین
تو را بینم افتاده از پشت زین
چو شهزاده گفتار مادر شنود
به پاسخ لبان را چو گل بر گشود
که ای پرده گی بانوی شاه دین
چه نالی بدینگونه زار و حزین
خمش باش وبنشین دمی دربرم
که رازیت پنهان پدید آورم
شنیدم که فرموده خیرالبشر
به وحی خداوند پیروزگر
که با کاروان غم و ابتلا
حسینم رود چون سوی کربلا
درآندشت هر کس که با اوست یار
شود کشته لب تشنه در کارزار
نماند تنی زنده زیشان به جای
روانشان رود نزد یکتا خدای
شهیدان اوراست جاه دگر
به نزد خدا جایگاه دگر
یکی مادرا ژرف اندیشه کن
ز فرزند فرزانه بشنو سخن
چو گردد پدیدار روز شمار
به پایان جهان را رسد روزگار
یکی روز گردد عیان سهمگین
دگرگون سپهر و دگرسان زمین
شود فاش هر راز بنهفته ای
برآرد سراز خاک هر خفته ای
هوا آتشین دم زمین آهنین
زحکم خداوند جان آفرین
یکی پل کشیده چوباریک موی
جهیم و جنانش پدید از دو سوی
ترازویی آرد خدای جهان
که نیک وبد خلق سنجد بدان
دل پاک پیغمبران ترسناک
شده چشم نیکان حق درمغاک
زهر سو بسی نامه پران شود
چو رعد آتش تیز غران شود
شود دوزخ تفته آتشفشان
به زنجیر در دشت محشر کشان
بدونیک هر امت ازهر طرف
ستاده رده در رده صف به صف
به منبر نشسته رسول خدا (ص)
لوا بر کف شیر حق مرتضی (ع)
زهر سو شهیدان گلگون کفن
خرامند زی آن بزرگ انجمن
به گرد اندرون قدسیان را همه
سرودشان به تسبیح در زمزمه
درآن روز ای مام ناشادمان
شود چند زن سوی محشر چمان
همه درجهان کرده مردانه کار
پسر داده در راه پروردگار
یکی مادر نامدار وهب
که نامد چو او شیر زن درعرب
به دستش سر پرزخون پسر
نیاز آورد بهر خیرالبشر
دگر مادر چار شیران دین
جگر خون دل افسرده ام النبین
سر چادر فرزند فرخ لقا
برد هدیه در نزد عرش خدا
دو دست علمدار شاهش به کف
برد ارمغان نزد شاه نجف
دگر نجمه آرد بردادگر
پر از خون سر قاسم نامور
به نزد پدر زینب داغدار
سر هر دو نوباوه آرد نثار
که ناگه فتد در زمین زلزله
شود دشت محشر پراز غلغله
برآید هیاهو زسکان عرش
بلرزد چو سیماب ارکان عرش
زیک سورسد جده ام فاطمه (ع)
به گرد اندرش خیل حوران همه
به سر پاک دستار فرخنده شوی
که پر خون شد از تیغ بدخواه اوی
به دستیش در طیلسان حسن (ع)
زبانم به دست دگر پیرهن
روان دست جبریل از پیش روی
پر از خون سر پاک دردست اوی
چه سر زیب آغوش خیرالبشر
چراغ دل حیدر نامور
درآن عرصه ای مادر تنگدل
بترسم که گردی ز زهرا خجل
اگر گویدت بانوی بانوان
که ای مادر اکبر نوجوان
مگر بود بهتر ز دلبند من
به نزد تو فرزند شمشیر زن
چه گویی درآندم جواب بتول
چه عذر آوری بهر دخت رسول
چو این راز لیلا ز اکبر شنفت
زگفتن فرو ماند و پاسخ نگفت
رهاکرد ازدست خود دامنش
رضا داد تا جان رود از تنش
چو ازمادر وعمه دستور یافت
به آرامگاه برادر شتافت
درآن لحظه سجاد (ع) بی توش بود
به بستر درافتاده مدهوش بود
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۹۳ - رفتن ح – علی اکبر به وداع امام سجاد وبازگشت به خدمت پدر
به بالین اوگریه ها سرنمود
همی چهره بر پای سجاد سود
شه خسته چون بوی اکبر شنید
زجاجست و تنگش به بر برکشید
به بدرود هم در خروش آمدند
همی ناله ازنای دل برزدند
امام امم سیدالساجدین
به فرخ برادرش گفت اینچنین
که ای لعل تو عیسی جان من
بدین درد جانکاه درمان من
طبیبانه بنشین به بالین من
بکن چاره ی درد دیرین من
مرا جان ز دیدارت آمد به تن
مرو تا بماند به تن جان من
به پوزش خم آورد بالا جوان
بر آن جهان داور ناتوان
که ای حجت دادگر کردگار
پس از تاجور باب در روزگار
پی آنکه برخی کنم جان تو را
سر خود کنم گوی چوگان ترا
پدر داده دستوری ام بهر جنگ
که سازم زخون چهره یاقوت رنگ
تو نیزم اجازت بده چون پدر
به پیگار این لشگر بد گهر
که گاه فدا گشتم دیر شد
دل من زجان و جهان سیرشد
چو از شاه بیمار دستور یافت
دگر باره سوی شهنشه شتافت
همی چهره بر پای سجاد سود
شه خسته چون بوی اکبر شنید
زجاجست و تنگش به بر برکشید
به بدرود هم در خروش آمدند
همی ناله ازنای دل برزدند
امام امم سیدالساجدین
به فرخ برادرش گفت اینچنین
که ای لعل تو عیسی جان من
بدین درد جانکاه درمان من
طبیبانه بنشین به بالین من
بکن چاره ی درد دیرین من
مرا جان ز دیدارت آمد به تن
مرو تا بماند به تن جان من
به پوزش خم آورد بالا جوان
بر آن جهان داور ناتوان
که ای حجت دادگر کردگار
پس از تاجور باب در روزگار
پی آنکه برخی کنم جان تو را
سر خود کنم گوی چوگان ترا
پدر داده دستوری ام بهر جنگ
که سازم زخون چهره یاقوت رنگ
تو نیزم اجازت بده چون پدر
به پیگار این لشگر بد گهر
که گاه فدا گشتم دیر شد
دل من زجان و جهان سیرشد
چو از شاه بیمار دستور یافت
دگر باره سوی شهنشه شتافت
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۹۴ - لباس رزم پو شاندن امام مظلوم فرزند خود را وبه میدان فرستادن
جبین سود پیش شه دین به خاک
بگفت ای تن خلق را جان پاک
من اینک ز بدرود باز آمدم
به درگاه تو با نیاز آمدم
بپوشان مرا ساز و برگ نبرد
که انگیزم از جان بدخواه گرد
مر او را خداوند دین خواند پیش
بپوشاند بر پیکرش درع خویش
نهادش به سر بهر معراج عشق
ز دستار پیغمبری تاج عشق
یکی تیغ دادش چو ابروی او
که بد درخود دست و بازوی او
بدو اسپر حمزه را داد شاه
که دارد ز آسیب تیغش نگاه
کدامین سپر کش درخت قباب
زدی تیغ بر چهر ه ی آفتاب
یکی نیزه دادش که از تیغ آن
تن مرگ لرزید چون خیزران
به کاویدن جسم مردان جنگ
زبان کرده تیز و میان بسته تنگ
چو آراست خود را به برگ نبرد
نشست از بر توسنی رهنورد
چه توسن؟ نبی(ص) خوانده او را عقاب
به جستن چو آتش به رفتن چو آب
بر او چو جولانش آهنگ بود
چه سوراخ سوزان جهان تنگ بود
بدی از فرازش چو میل فرود
تو گفتی شهاب درخشنده بود
شدی سوی بالا ز پستی فراز
چو آه دل بانوان حجاز
تو گفتی که بود آن پیمبر نژاد
سلیمان و بنشسته بر پشت باد
سپس شد سوی رزمگاه آن جوان
چو جان از تن خسرو دین روان
چو لختی بپیمود شهزاد ه راه
پیاده همی از پی اش رفت شاه
به زاری خروشیدن آغاز کرد
سوی نوجوان خود آواز کرد
که آهسته تر ره بپوی ای جوان
یکی بازبین سوی پیر نوان
سوارا بپرس از پیاده خبر
که بهر چه ای از قفا رهسپر
شد از رفتنت سست زانوی من
برون رفت نیرو ز بازوی من
بمان تا دگر باره بینم رخت
برم توشه از شکرین پاسخت
چو شهزاده بشنید آوای باب
فرو جست از زین اسب عقاب
بیفکند خود را در آغوش شاه
تو گفتی به پیوست با مهر ماه
چو با هم دمی مویه کردند سر
پدر ماند بر جا روان شد پسر
شهنشه سوی پاک پروردگار
بیفراشت دست و بنالید زار
که باش ای خداوند بینا گواه
میان من و این بداختر سپاه
که کردند بر من چنان کار تنگ
که سازم روان سوی میدان جنگ
جوانی همانند خبر البشر (ص)
به دیدار و کردار وگفتار و فر
به روی نیا داشتم چون نیاز
بدین مو و رو کردمی دیده باز
عمر را پس آنگاه آواز داد
بگفتا که ای خصم ناپاکزاد
بریدی چنانکه تو پیوند من
بکشتی همه یار و فرزند من
ببرا پیوند تو کردگار
نسازد به دلخواه تو هیچ کار
یکی بر گمارد که در بسترت
ببرد سر از کینه جو پیکرت
وز آن سوی شهزاده ی نامدار
بیامد سوی پهنه ی کارزار
بگفت ای تن خلق را جان پاک
من اینک ز بدرود باز آمدم
به درگاه تو با نیاز آمدم
بپوشان مرا ساز و برگ نبرد
که انگیزم از جان بدخواه گرد
مر او را خداوند دین خواند پیش
بپوشاند بر پیکرش درع خویش
نهادش به سر بهر معراج عشق
ز دستار پیغمبری تاج عشق
یکی تیغ دادش چو ابروی او
که بد درخود دست و بازوی او
بدو اسپر حمزه را داد شاه
که دارد ز آسیب تیغش نگاه
کدامین سپر کش درخت قباب
زدی تیغ بر چهر ه ی آفتاب
یکی نیزه دادش که از تیغ آن
تن مرگ لرزید چون خیزران
به کاویدن جسم مردان جنگ
زبان کرده تیز و میان بسته تنگ
چو آراست خود را به برگ نبرد
نشست از بر توسنی رهنورد
چه توسن؟ نبی(ص) خوانده او را عقاب
به جستن چو آتش به رفتن چو آب
بر او چو جولانش آهنگ بود
چه سوراخ سوزان جهان تنگ بود
بدی از فرازش چو میل فرود
تو گفتی شهاب درخشنده بود
شدی سوی بالا ز پستی فراز
چو آه دل بانوان حجاز
تو گفتی که بود آن پیمبر نژاد
سلیمان و بنشسته بر پشت باد
سپس شد سوی رزمگاه آن جوان
چو جان از تن خسرو دین روان
چو لختی بپیمود شهزاد ه راه
پیاده همی از پی اش رفت شاه
به زاری خروشیدن آغاز کرد
سوی نوجوان خود آواز کرد
که آهسته تر ره بپوی ای جوان
یکی بازبین سوی پیر نوان
سوارا بپرس از پیاده خبر
که بهر چه ای از قفا رهسپر
شد از رفتنت سست زانوی من
برون رفت نیرو ز بازوی من
بمان تا دگر باره بینم رخت
برم توشه از شکرین پاسخت
چو شهزاده بشنید آوای باب
فرو جست از زین اسب عقاب
بیفکند خود را در آغوش شاه
تو گفتی به پیوست با مهر ماه
چو با هم دمی مویه کردند سر
پدر ماند بر جا روان شد پسر
شهنشه سوی پاک پروردگار
بیفراشت دست و بنالید زار
که باش ای خداوند بینا گواه
میان من و این بداختر سپاه
که کردند بر من چنان کار تنگ
که سازم روان سوی میدان جنگ
جوانی همانند خبر البشر (ص)
به دیدار و کردار وگفتار و فر
به روی نیا داشتم چون نیاز
بدین مو و رو کردمی دیده باز
عمر را پس آنگاه آواز داد
بگفتا که ای خصم ناپاکزاد
بریدی چنانکه تو پیوند من
بکشتی همه یار و فرزند من
ببرا پیوند تو کردگار
نسازد به دلخواه تو هیچ کار
یکی بر گمارد که در بسترت
ببرد سر از کینه جو پیکرت
وز آن سوی شهزاده ی نامدار
بیامد سوی پهنه ی کارزار
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۹۵ - به میدان رفتن ح – علی اکبر علیه السلام
چه شهزاده؟روی خداروی او
کمند دل باب گیسوی او
تو گفتی که در پهنه ی کارزار
فرود آمد از عرش پروردگار
به لشگر بتابید نورش ز دور
چو سیمای یزدان به سینای طور
زفر فروزان اوشد زمین
پر از کبریای رسول امین
زبازوی او نیروی کردگار
عیان بود چون دست پروردگار
چو آمد به میدان عنان درکشید
شد از قامت او قیامت پدید
سپه چون بدیدند آن روی وموی
همان قامت و پیکر نامجوی
بگفتند مانا رسول (ص) است این
که بنهاده روسوی میدان کین
پراکنده شد لشگر بی شمار
که ما را به رزم پیمبر (ص) چه کار؟
بگفتند با ابن سعد آن سپاه
که ازما دگر جنگ کردن مخواه
ندانی که در رزمگاه آمده است
پیمبر (ص) به جنگ سپاه آمده است
همانا چو تنهایی پور دید
ز مینو پی یاری او چمید
نجوییم مابا پیمبر (ص) ستیز
بریزد اگر خونمان تیغ تیز
بگفت آن بد اندیش کاین نامدار
که رو کرده زی پهنه ی کارزار
پیمبر (ص) نه پورشه نینواست
سراپا شبیه رسول (ص) خداست
به بابش چنان کار گردیده تنگ
که او را روان کرده ازبهر جنگ
بگیرید گردش دراین کارزار
پدر را به داغش نشانید زار
وز آن سوی شهزاده برزد خروش
که ای بد سگالان تاریک هوش
بگویم که ام من علی اکبرم (ع)
به دیدار وبالا چو پیغمبرم (ص)
جوان حسینم روان حسن (ع)
نبی جد وزهرا بودمام من
به دیدار ماه جوانان منم
روان علی خفته در جوشنم
منم بحر توحید و غرق وصال
از آن یافتم این جلال و جمال
منم آنکه خاکم به مردی سرشت
دلیری چو من پای برزین بهشت
زنم تیغ در یاری باب خویش
نترسم ازین لشگر کفر کیش
بدان خانه کان جای فیض خداست
که جای پیمبر (ص) سزاوار ماست
به یزدان که پورزن زشتکار
نخواهد به ما گشت فرمانگذار
اگرهست مردی درآید به جنگ
ببیند زمن حیدری تیغ و چنگ
به میدان فرزند دلبند شاه
نیامد یکی مرد از آن سپاه
چو این دید نوباوه ی بوتراب
بیفشرد پای یلی در رکاب
کمند دل باب گیسوی او
تو گفتی که در پهنه ی کارزار
فرود آمد از عرش پروردگار
به لشگر بتابید نورش ز دور
چو سیمای یزدان به سینای طور
زفر فروزان اوشد زمین
پر از کبریای رسول امین
زبازوی او نیروی کردگار
عیان بود چون دست پروردگار
چو آمد به میدان عنان درکشید
شد از قامت او قیامت پدید
سپه چون بدیدند آن روی وموی
همان قامت و پیکر نامجوی
بگفتند مانا رسول (ص) است این
که بنهاده روسوی میدان کین
پراکنده شد لشگر بی شمار
که ما را به رزم پیمبر (ص) چه کار؟
بگفتند با ابن سعد آن سپاه
که ازما دگر جنگ کردن مخواه
ندانی که در رزمگاه آمده است
پیمبر (ص) به جنگ سپاه آمده است
همانا چو تنهایی پور دید
ز مینو پی یاری او چمید
نجوییم مابا پیمبر (ص) ستیز
بریزد اگر خونمان تیغ تیز
بگفت آن بد اندیش کاین نامدار
که رو کرده زی پهنه ی کارزار
پیمبر (ص) نه پورشه نینواست
سراپا شبیه رسول (ص) خداست
به بابش چنان کار گردیده تنگ
که او را روان کرده ازبهر جنگ
بگیرید گردش دراین کارزار
پدر را به داغش نشانید زار
وز آن سوی شهزاده برزد خروش
که ای بد سگالان تاریک هوش
بگویم که ام من علی اکبرم (ع)
به دیدار وبالا چو پیغمبرم (ص)
جوان حسینم روان حسن (ع)
نبی جد وزهرا بودمام من
به دیدار ماه جوانان منم
روان علی خفته در جوشنم
منم بحر توحید و غرق وصال
از آن یافتم این جلال و جمال
منم آنکه خاکم به مردی سرشت
دلیری چو من پای برزین بهشت
زنم تیغ در یاری باب خویش
نترسم ازین لشگر کفر کیش
بدان خانه کان جای فیض خداست
که جای پیمبر (ص) سزاوار ماست
به یزدان که پورزن زشتکار
نخواهد به ما گشت فرمانگذار
اگرهست مردی درآید به جنگ
ببیند زمن حیدری تیغ و چنگ
به میدان فرزند دلبند شاه
نیامد یکی مرد از آن سپاه
چو این دید نوباوه ی بوتراب
بیفشرد پای یلی در رکاب
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۹۶ - حمله کردن ح – علی اکبر(ع)بر میمنه و میسره و قلب لشگر
نهنگی دمان بر کشید ازنیام
که جان دلیران کشیدی به کام
بدان تیغ شیر کنام نبرد
به لشگر چو جدش علی حمله کرد
سپاهی درآمد ز گرگان کین
به پیگار آن یوسف مصر دین
سبک تیغ شهزاده شد سرگرای
زمین شد پر از پیکر و دست و پای
زیک برق کز دشنه ی او بجست
تن و جان صد مرد جنگی بخست
ز بس کشته افکند در کارزار
زخون پهنه گردید دریا کنار
یلان سپه زهره بشکافتند
ز پیکار شهزاده رو تافتند
به پهنه عمر از آنگونه کار
بپیچید بر خویش مانند مار
زنا پاکرایی یکی چاره جست
که گردد شکست سپه زو درست
به لشگر یکی بد گهر مرد بود
که چون ژنده پیلان به ناورد بود
تن او بار و خود کام و جنگی بدی
به رزم سواران درنگی بدی
بدی نام او طارق بن شبیب
دل جنگجویان ازو پر نهیب
درآن روز بودش به خرگاه جای
نهشته برون سوی ناورد پای
تن او بار او طارق بن شبیب
دل جنگجویان ازو پر نهیب
درآن روز بودش به خرگاه جای
نهشته برون سوی ناورد پای
نوندی فرستاد میر سپاه
سوی طارق شوم بی آب و جاه
چو آمد بدو گفت کای نامدار
نبینی که در پهنه ی کارزار
چه کرده است این کودک خردسال
ابا نامداران با سفت ویال
تنی از سواران جنگی نماند
که شمشیر بر مغفر اونراند
یکی دیده بگشا دراین پهندشت
ببین چون زتیغش پر از کشته گشت
همه لشگر از رزم سیر آمدند
دریده بر – از جنگ شیر آمدند
برآشفت طارق به سالار گفت
که ما نا ترا چشم دانش بخفت
چنین گفتگو با دلیران چرا
چنین سخره با شرزه شیران چرا
چو من نامداری سواری دلیر
که بگریزد از حمله اش نره شیر
ابا رزم نادیده اندک به سال
شماری هماورد ودانی همال
من و رزم با کودکان این مباد
که از من کنند این به افسانه یاد
عمر گفت با وی که ای پهلوان
که چون تو ندانم تنی از گوان
نیای همین کودک پاکرای
علی (ع) بود شمشیر و شیر خدای
نه مرحب نه حارث نه عمر وسترگ
نه شیبه نه عتبه سران بزرگ
تنی زنده زیشان ز رزمش نجست
زتیغش زجان جمله شستند دست
هنوز از زمین های بطحا دیار
بجوشد، نم خون چو دریا کنار
مر این خردسال است در کارزار
پدر را زشیر خدا یادگار
شگفتی بسی اندرین پهندشت
ز خردان ایشان پدیدار گشت
ز مردان جنگی نکو نیست لاف
اگر مردی؟ اینک تو اینک مصاف
برو تا ببینی بر و بال اوی
همان حیدری تیغ و چنگال اوی
اگر زنده برگشتی از رزمگاه
بخوان خویش را پهلوان سپاه
سرش را گر آوردی ایدون به من
سرت را برافرازم از انجمن
بخواهم که سازد ترا شهریار
ابر موصل و ورقه، فرمانگذار
ز گفتار او گشت طارق دژم
دو جوشن بپوشید در زیر هم
به آهن نهان گشت پا تا به سر
سبک جست بر باره ی راهور
یکی تیغش اندر میان سر گرای
به دستش یکی نیزه ی جانگزای
بغرید کای نو رسیده سوار
ندیده نبرد دلیران کار
هنوزت نه گاه نبردست و جنگ
که یازی به مردم کشی تیغ و چنگ
چه آتش بد این کش برافروختی
که جان دلیران بدان سوختی
به رزم من ایدر یکی پای دار
که اینک سر آید ترا روزگار
بگفت این و پیچان سنان کرد راست
تو گفتی سنانش یکی اژدهاست
نبرد آزما پور شیر خدای
چو این دید بر زین بیفشرد پای
یکی نیزه چون اژدهای کلیم
کزو جان فرعونیان کرد بیم
بیفکند بر نیزه ی هم نبرد
به گردون برانگیخت از پهنه گرد
بدانسان بگشتند بر گردهم
که گاو زمین را بشد پشت خم
دلیران لشگر برآن ترکتاز
به جای دو دیده دهان کرده باز
به ناگاه شهزاده ی ارجمند
زکف نیزه ی خودبه یک سو فکند
بیازید سر پنجه ی رزمساز
زطارق گرفت آن سنان دراز
بیفکندش ا زدست بردشت جنگ
چو طارق بدید این بیازید چنگ
یکی تیغ بیرون کشید ازقراب
به خونریزی زاده ی بوتراب
چو کرد اهرمن تیغ و بازو بلند
برانگیخت شهزاده ازجا سمند
گرفت از هوا دست و تیغش بهم
به سر پنجه بازوی اوداد خم
به نیرو بیفشرد دستش چنان
که شد ازبن ناخنش خون روان
برآورد از دست او تیغ تیز
به بدخواه شد بسته راه ستیز
بزد اسب وبر وی بغرید سخت
به زیر سپر شد نهان تیره بخت
گزین زاده ی شه خدا را ستود
بیاورد آن تیغ بر وی فرود
زخود وسروسینه اندر گذشت
زتنگ تکاور پدیدار گشت
بیفتاد در پهنه ی کارزار
دونیمه ستور ودو پیکر سوار
بدان کشته بس تاخت یکران جوان
شکست از پی باره اش استخوان
رسید از خدای جهان آفرین
پیاپی بدان دست وتیغ آفرین
پیمبر (ص) به مینو برافروخت روی
درود آمد ازشیر یزدان بر اوی
شه کربلا از گرانمایه پور
چو دید آن هنرمندی و فر و زور
پیاپی خدای جهان را ستود
به پور جوان آفرین ها نمود
که جان دلیران کشیدی به کام
بدان تیغ شیر کنام نبرد
به لشگر چو جدش علی حمله کرد
سپاهی درآمد ز گرگان کین
به پیگار آن یوسف مصر دین
سبک تیغ شهزاده شد سرگرای
زمین شد پر از پیکر و دست و پای
زیک برق کز دشنه ی او بجست
تن و جان صد مرد جنگی بخست
ز بس کشته افکند در کارزار
زخون پهنه گردید دریا کنار
یلان سپه زهره بشکافتند
ز پیکار شهزاده رو تافتند
به پهنه عمر از آنگونه کار
بپیچید بر خویش مانند مار
زنا پاکرایی یکی چاره جست
که گردد شکست سپه زو درست
به لشگر یکی بد گهر مرد بود
که چون ژنده پیلان به ناورد بود
تن او بار و خود کام و جنگی بدی
به رزم سواران درنگی بدی
بدی نام او طارق بن شبیب
دل جنگجویان ازو پر نهیب
درآن روز بودش به خرگاه جای
نهشته برون سوی ناورد پای
تن او بار او طارق بن شبیب
دل جنگجویان ازو پر نهیب
درآن روز بودش به خرگاه جای
نهشته برون سوی ناورد پای
نوندی فرستاد میر سپاه
سوی طارق شوم بی آب و جاه
چو آمد بدو گفت کای نامدار
نبینی که در پهنه ی کارزار
چه کرده است این کودک خردسال
ابا نامداران با سفت ویال
تنی از سواران جنگی نماند
که شمشیر بر مغفر اونراند
یکی دیده بگشا دراین پهندشت
ببین چون زتیغش پر از کشته گشت
همه لشگر از رزم سیر آمدند
دریده بر – از جنگ شیر آمدند
برآشفت طارق به سالار گفت
که ما نا ترا چشم دانش بخفت
چنین گفتگو با دلیران چرا
چنین سخره با شرزه شیران چرا
چو من نامداری سواری دلیر
که بگریزد از حمله اش نره شیر
ابا رزم نادیده اندک به سال
شماری هماورد ودانی همال
من و رزم با کودکان این مباد
که از من کنند این به افسانه یاد
عمر گفت با وی که ای پهلوان
که چون تو ندانم تنی از گوان
نیای همین کودک پاکرای
علی (ع) بود شمشیر و شیر خدای
نه مرحب نه حارث نه عمر وسترگ
نه شیبه نه عتبه سران بزرگ
تنی زنده زیشان ز رزمش نجست
زتیغش زجان جمله شستند دست
هنوز از زمین های بطحا دیار
بجوشد، نم خون چو دریا کنار
مر این خردسال است در کارزار
پدر را زشیر خدا یادگار
شگفتی بسی اندرین پهندشت
ز خردان ایشان پدیدار گشت
ز مردان جنگی نکو نیست لاف
اگر مردی؟ اینک تو اینک مصاف
برو تا ببینی بر و بال اوی
همان حیدری تیغ و چنگال اوی
اگر زنده برگشتی از رزمگاه
بخوان خویش را پهلوان سپاه
سرش را گر آوردی ایدون به من
سرت را برافرازم از انجمن
بخواهم که سازد ترا شهریار
ابر موصل و ورقه، فرمانگذار
ز گفتار او گشت طارق دژم
دو جوشن بپوشید در زیر هم
به آهن نهان گشت پا تا به سر
سبک جست بر باره ی راهور
یکی تیغش اندر میان سر گرای
به دستش یکی نیزه ی جانگزای
بغرید کای نو رسیده سوار
ندیده نبرد دلیران کار
هنوزت نه گاه نبردست و جنگ
که یازی به مردم کشی تیغ و چنگ
چه آتش بد این کش برافروختی
که جان دلیران بدان سوختی
به رزم من ایدر یکی پای دار
که اینک سر آید ترا روزگار
بگفت این و پیچان سنان کرد راست
تو گفتی سنانش یکی اژدهاست
نبرد آزما پور شیر خدای
چو این دید بر زین بیفشرد پای
یکی نیزه چون اژدهای کلیم
کزو جان فرعونیان کرد بیم
بیفکند بر نیزه ی هم نبرد
به گردون برانگیخت از پهنه گرد
بدانسان بگشتند بر گردهم
که گاو زمین را بشد پشت خم
دلیران لشگر برآن ترکتاز
به جای دو دیده دهان کرده باز
به ناگاه شهزاده ی ارجمند
زکف نیزه ی خودبه یک سو فکند
بیازید سر پنجه ی رزمساز
زطارق گرفت آن سنان دراز
بیفکندش ا زدست بردشت جنگ
چو طارق بدید این بیازید چنگ
یکی تیغ بیرون کشید ازقراب
به خونریزی زاده ی بوتراب
چو کرد اهرمن تیغ و بازو بلند
برانگیخت شهزاده ازجا سمند
گرفت از هوا دست و تیغش بهم
به سر پنجه بازوی اوداد خم
به نیرو بیفشرد دستش چنان
که شد ازبن ناخنش خون روان
برآورد از دست او تیغ تیز
به بدخواه شد بسته راه ستیز
بزد اسب وبر وی بغرید سخت
به زیر سپر شد نهان تیره بخت
گزین زاده ی شه خدا را ستود
بیاورد آن تیغ بر وی فرود
زخود وسروسینه اندر گذشت
زتنگ تکاور پدیدار گشت
بیفتاد در پهنه ی کارزار
دونیمه ستور ودو پیکر سوار
بدان کشته بس تاخت یکران جوان
شکست از پی باره اش استخوان
رسید از خدای جهان آفرین
پیاپی بدان دست وتیغ آفرین
پیمبر (ص) به مینو برافروخت روی
درود آمد ازشیر یزدان بر اوی
شه کربلا از گرانمایه پور
چو دید آن هنرمندی و فر و زور
پیاپی خدای جهان را ستود
به پور جوان آفرین ها نمود
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۹۷ - کشته شدن شهاب برادر طارق
چو شد کشته طارق بد اختر شهاب
برون شد زتاری تنش توش وتاب
به خون برادر بسان گراز
بیفکند اسب از پی ترکتاز
بزد نعره از خشم بر پور شاه
که ای هاشمی کودک رزمخواه
به خون برادر هم اکنون سرت
بیاندازم از نامور پیکرت
چو پور علی بانگ او را شنید
بگفتا چه خوب آمدی ای پلید
که در دوزخ آن دیو نیرنگ باز
به راه تو دارد دو بیننده باز
هم اکنون شود روز عمر توطی
برادر ترا می شتابد ز پی
بگفت این وزد بر کمربند چنگ
ربودش چو کاهی ززین خدنگ
چنانش بیفکند سوی فلک
که گوشش نیوشید بانگ ملک
شهاب بد اختر چو تیر شهاب
زبالا سرازیر شد با شتاب
ز بالا بیامد چو شیطان فرود
علی دست بر قبضه ی تیغ سود
بزد وز میان کرد او را دو نیم
به خاک اندر افتاد دوی رجیم
چو زینگونه کیفر بد اندیش یافت
مهین پور طارق به میدان شتافت
که خود طلحه بد نام آن بد نژاد
ددی بود نستوده تا پاکزاد
به خونخواهی عم و کین پدر
برآهیخت شمشیر بر تاجور
گرفتش سر دست و تیغش زکف
برآورد فرزند شاه نجف
وزان پس یکی نیزه زد بر سرش
که از زین نگونسار شد پیکرش
چو این دید عمر و بن طارق زجای
برانگیخت خارا سم بادپای
هماورد را پور شه چون بدید
سبک آذر آبگون بر کشید
بزد آنچنان بر رگ گردنش
که سر رفت از یاد تاری تنش
به دوزخ در اهریمن بد گهر
دو منزل یکی تاخت سوی پدر
برون شد زتاری تنش توش وتاب
به خون برادر بسان گراز
بیفکند اسب از پی ترکتاز
بزد نعره از خشم بر پور شاه
که ای هاشمی کودک رزمخواه
به خون برادر هم اکنون سرت
بیاندازم از نامور پیکرت
چو پور علی بانگ او را شنید
بگفتا چه خوب آمدی ای پلید
که در دوزخ آن دیو نیرنگ باز
به راه تو دارد دو بیننده باز
هم اکنون شود روز عمر توطی
برادر ترا می شتابد ز پی
بگفت این وزد بر کمربند چنگ
ربودش چو کاهی ززین خدنگ
چنانش بیفکند سوی فلک
که گوشش نیوشید بانگ ملک
شهاب بد اختر چو تیر شهاب
زبالا سرازیر شد با شتاب
ز بالا بیامد چو شیطان فرود
علی دست بر قبضه ی تیغ سود
بزد وز میان کرد او را دو نیم
به خاک اندر افتاد دوی رجیم
چو زینگونه کیفر بد اندیش یافت
مهین پور طارق به میدان شتافت
که خود طلحه بد نام آن بد نژاد
ددی بود نستوده تا پاکزاد
به خونخواهی عم و کین پدر
برآهیخت شمشیر بر تاجور
گرفتش سر دست و تیغش زکف
برآورد فرزند شاه نجف
وزان پس یکی نیزه زد بر سرش
که از زین نگونسار شد پیکرش
چو این دید عمر و بن طارق زجای
برانگیخت خارا سم بادپای
هماورد را پور شه چون بدید
سبک آذر آبگون بر کشید
بزد آنچنان بر رگ گردنش
که سر رفت از یاد تاری تنش
به دوزخ در اهریمن بد گهر
دو منزل یکی تاخت سوی پدر
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۹۸ - مبارزت بکربن غانم با علی(ع)وکشته شدن او به دست ح علی اکبر
درآن روز در خیل کوفی سپاه
یکی بدگهر مرد بد رزمخواه
ز چنگال او بوی خون آمدی
که هر شیر نر زو زبون آمدی
چو گشتی به میدان کین رهسپر
زآهن دو جوشن فکندی به بر
که خود بکربن غانمش نام بود
زخون دلیران می آشام بود
درآن روز از اول آفتاب
به خیمه درون بود مست شراب
نکردی ز پندار خود رای جنگ
همی درکشیدی می لعل رنگ
عمر خویش سوی او رفت وگفت
که ای با هنرمندی انباز و جفت
جوانی به میدان رزم آمده
که رزمش چو دیوان بزم آمده
بسی پر دلان رابه شمشیر خست
بسی سر بیفکند برخاک پست
چو طارق دلیری شد از وی تباه
که بشکست کشتنش پشت سپاه
دوپور و برادرش را نیز کشت
به نیروی بازو و زخم درشت
زبیمش سپه زهره را باختند
زهمرزمی اش دل تهی ساختند
زخیمه درآ سوی دشت نبرد
درین پهنه با وی زمانی بگرد
مگر آوری آب رفته به جوی
که جز تو نبینم کسی مرداوی
چو بکر پلید از عمر این شنفت
برآشفت وبا دیو دژخیم گفت
که تا چند ای مرد حیلت سگال
ستایش کنی از یکی خردسال
جوانی نوآموز رزم آورست
نه خود کوه خارا و شیر نرست
من ار شیر باشد بهم بشکنم
وگر کوه باشد ز جا برکنم
سپس شد سراپا به فولاد غرق
برآمد به زین تکاور چو برق
سوی پهنه شد با رخی قیرگون
چو دیوی که آید ز دوزخ برون
یکی ترکش آویخته پر خدنگ
به دستش یکی تیغ الماس رنگ
چو آمد خروشید و گفت ای جوان
یکی سوی من بازگردان عنان
که ایدون براندازمت از سمند
بگرید به تو مادر مستمند
چه شد دید بگماشت زی کارزار
بدید آن بر ویال کبر سوار
بترسید از وی به پور جوان
روان شد زخرگاه زی بانوان
بدیشان بفرمود کای بی کسان
زنان دل افسرده و نو رسان
یکی تیره دل مرد ناپاکخوی
به رزم جوان من آورد روی
که دانندش اندر صف کارزار
برابر به مردان جنگی هزار
من ایدون بخواهم زیزدان به درد
که گردد علی چیره برهم نبرد
روان از مژه اشک خونین کنید
همه بر دعای من آمین کیند
وز آنسوی سرو گلستان دین
فروزان چراغ شبستان دین
خروشید بر دشمن نابکار
که مانا سرآمد ترا روزگار
که اینسان به میدان دلیر آمدی
به آورد کوشنده چیر آمدی
هم ایدون بگرید به تو چشم ترک
شود تیز بهر تو دندان مرگ
خروشید اهریمن از کین چو میغ
براهیخت بر فرق اودست وتیغ
علی دید و در دم ندادش درنگ
گرفتش میان هوا تیغ و چنگ
بپیچید و تیغ از کفش دورکرد
بداختر بپیچید برخود زدرد
سبک نوجوان تیغ خود برکشید
بزد بر کمربند خصم پلید
بدانسان که یکباره دو نیمه گشت
یکی نیمش افتاد بر روی دشت
دگر نیم بر پشت زین هیون
همی رفت وازوی همی ریخت خون
برون رفت باد غرور از سرش
سوی دوزخ ابلیس شد رهبرش
ازآن زور وبازو و زخم درشت
سپه را بلرزید ستخوان و پشت
رخ شاهدین همچو گل برشکفت
به پوزش بسی آفرین خواند وگفت
ز چشم بد ایزد نگهبانت باد
روان پدر برخی جانت باد
یکی بدگهر مرد بد رزمخواه
ز چنگال او بوی خون آمدی
که هر شیر نر زو زبون آمدی
چو گشتی به میدان کین رهسپر
زآهن دو جوشن فکندی به بر
که خود بکربن غانمش نام بود
زخون دلیران می آشام بود
درآن روز از اول آفتاب
به خیمه درون بود مست شراب
نکردی ز پندار خود رای جنگ
همی درکشیدی می لعل رنگ
عمر خویش سوی او رفت وگفت
که ای با هنرمندی انباز و جفت
جوانی به میدان رزم آمده
که رزمش چو دیوان بزم آمده
بسی پر دلان رابه شمشیر خست
بسی سر بیفکند برخاک پست
چو طارق دلیری شد از وی تباه
که بشکست کشتنش پشت سپاه
دوپور و برادرش را نیز کشت
به نیروی بازو و زخم درشت
زبیمش سپه زهره را باختند
زهمرزمی اش دل تهی ساختند
زخیمه درآ سوی دشت نبرد
درین پهنه با وی زمانی بگرد
مگر آوری آب رفته به جوی
که جز تو نبینم کسی مرداوی
چو بکر پلید از عمر این شنفت
برآشفت وبا دیو دژخیم گفت
که تا چند ای مرد حیلت سگال
ستایش کنی از یکی خردسال
جوانی نوآموز رزم آورست
نه خود کوه خارا و شیر نرست
من ار شیر باشد بهم بشکنم
وگر کوه باشد ز جا برکنم
سپس شد سراپا به فولاد غرق
برآمد به زین تکاور چو برق
سوی پهنه شد با رخی قیرگون
چو دیوی که آید ز دوزخ برون
یکی ترکش آویخته پر خدنگ
به دستش یکی تیغ الماس رنگ
چو آمد خروشید و گفت ای جوان
یکی سوی من بازگردان عنان
که ایدون براندازمت از سمند
بگرید به تو مادر مستمند
چه شد دید بگماشت زی کارزار
بدید آن بر ویال کبر سوار
بترسید از وی به پور جوان
روان شد زخرگاه زی بانوان
بدیشان بفرمود کای بی کسان
زنان دل افسرده و نو رسان
یکی تیره دل مرد ناپاکخوی
به رزم جوان من آورد روی
که دانندش اندر صف کارزار
برابر به مردان جنگی هزار
من ایدون بخواهم زیزدان به درد
که گردد علی چیره برهم نبرد
روان از مژه اشک خونین کنید
همه بر دعای من آمین کیند
وز آنسوی سرو گلستان دین
فروزان چراغ شبستان دین
خروشید بر دشمن نابکار
که مانا سرآمد ترا روزگار
که اینسان به میدان دلیر آمدی
به آورد کوشنده چیر آمدی
هم ایدون بگرید به تو چشم ترک
شود تیز بهر تو دندان مرگ
خروشید اهریمن از کین چو میغ
براهیخت بر فرق اودست وتیغ
علی دید و در دم ندادش درنگ
گرفتش میان هوا تیغ و چنگ
بپیچید و تیغ از کفش دورکرد
بداختر بپیچید برخود زدرد
سبک نوجوان تیغ خود برکشید
بزد بر کمربند خصم پلید
بدانسان که یکباره دو نیمه گشت
یکی نیمش افتاد بر روی دشت
دگر نیم بر پشت زین هیون
همی رفت وازوی همی ریخت خون
برون رفت باد غرور از سرش
سوی دوزخ ابلیس شد رهبرش
ازآن زور وبازو و زخم درشت
سپه را بلرزید ستخوان و پشت
رخ شاهدین همچو گل برشکفت
به پوزش بسی آفرین خواند وگفت
ز چشم بد ایزد نگهبانت باد
روان پدر برخی جانت باد
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۹۹ - دستور حمله ازهر طرف به ح علی اکبر
چو دید این چنین پور ناپاک سعد
به لشگر خروشید مانند رعد
که هان لشگر این رسم پیکار چیست
مگر درنهاد شما عار نیست
بتازید بر وی همه همعنان
بگیرید گردش به تیغ وسنان
بدو تیر باران نمایید سخت
بدوزید بر پیکرش برگ و رخت
سپه کاین شنیدند درتاختند
سنان بر کشیدند و تیغ آختند
زهر سو به شهزاده ی بی نظیر
ببارید باران شمشیر و تیر
تن پاک فرزند دلبند شاه
پراز رخنه شد از خدنگ سپاه
تو گفتی که از تیر آن نامور
همایون همایی است پر بال و پر
زبس تیر پران و پر عقاب
تو گفتی عقابی است اسب عقاب
زهر حلقه ی جوشن آن جوان
یکی جوی خون شدبه هامون روان
برآن زخم ها جوشنش خون گریست
وزو جان داوود افزون گریست
زبس غنچه ی زخم رست ازبرش
یکی ارغوان زار شد پیکرش
به روی زره گفتی آن تیغ زن
بپوشیده از خون یکی پیرهن
زبسیاری زخم و آسیب ودرد
زسنگینی برگ و ساز نبرد
عطش راه بینایی وی گرفت
ره از پیکر ش رودی از خون گرفت
چنان خشک شد دردهانش زبان
تو گفتی که چوبی است یا ارغوان
زگرمی خور تفته شد جوشنش
همی سوخت ازآن توان تنش
درون و برونش چنان سوختی
که از آه او آسمان سوختی
به سوی پدر شد روان بهر آب
چو جیحون که آرد به دریا شتاب
بیامد پر ازخاک وخون چهر پاک
به پوزش برشه ببوسید خاک
چو فرزند را شه بدانحال دید
ندانم که بر وی چه آمد پدید
به شه گفت شهزاده ی نامدار
که ای قلزم بخشش کردگار
مرا تشنه گی کشت و از پا فکند
تنم ناتوان گشت و جان دردمند
چه باشد اگر شربتی آب سرد
ببخشی مراوارهانی زدرد
بکشتم بسی نامدار و دلیر
که بودند با چنگ ودندان شیر
به پاداش این خدمت ای شهریار
به من قطره ای زابر رحمت ببار
گرم جرعه ای آب بخشی کنون
برانگیزم از پهنه دریای خون
چه باکم ازین لشگر بی شمار
نیاندیشد آتش زانبوه خار
بدو گفت گریان شه ای نیکبخت
که باشد به فرخ نیاکانت سخت
که بینند اینسان ترا در تعب
دراین پهنه از تشنگی خشک لب
بسی نیز دشوار باشد به باب
که نتواندت داد یک جرعه آب
برو کاینک ازدست خیرالبشر
خوری آب سرد ای گرامی پسر
پس آنگه زبان در دهانش نهاد
ز سرچشمه ی عشق آبش بداد
دریغا بداز تشنگی خشک تر
زبان پدر ازدهان پسر
یکی مشتری تابش انگشتری
که بودش سلیمان به جان مشتری
نهاد آن شه ازمهر آرام را
به کام آن سرافراز ناکام را
زبان مهر کردش نه آبش بداد
به اسرار حق توش وتابش بداد
رکاب پدر را پسر بوسه داد
به بدرود اهل حرم رو نهاد
چو آمدبه نزدیک آن بارگاه
دویدند پوشیده رویان شاه
بدیدند کان شاه پیروز جنگ
چو شاهین برآورده پر از خدنگ
به لشگر خروشید مانند رعد
که هان لشگر این رسم پیکار چیست
مگر درنهاد شما عار نیست
بتازید بر وی همه همعنان
بگیرید گردش به تیغ وسنان
بدو تیر باران نمایید سخت
بدوزید بر پیکرش برگ و رخت
سپه کاین شنیدند درتاختند
سنان بر کشیدند و تیغ آختند
زهر سو به شهزاده ی بی نظیر
ببارید باران شمشیر و تیر
تن پاک فرزند دلبند شاه
پراز رخنه شد از خدنگ سپاه
تو گفتی که از تیر آن نامور
همایون همایی است پر بال و پر
زبس تیر پران و پر عقاب
تو گفتی عقابی است اسب عقاب
زهر حلقه ی جوشن آن جوان
یکی جوی خون شدبه هامون روان
برآن زخم ها جوشنش خون گریست
وزو جان داوود افزون گریست
زبس غنچه ی زخم رست ازبرش
یکی ارغوان زار شد پیکرش
به روی زره گفتی آن تیغ زن
بپوشیده از خون یکی پیرهن
زبسیاری زخم و آسیب ودرد
زسنگینی برگ و ساز نبرد
عطش راه بینایی وی گرفت
ره از پیکر ش رودی از خون گرفت
چنان خشک شد دردهانش زبان
تو گفتی که چوبی است یا ارغوان
زگرمی خور تفته شد جوشنش
همی سوخت ازآن توان تنش
درون و برونش چنان سوختی
که از آه او آسمان سوختی
به سوی پدر شد روان بهر آب
چو جیحون که آرد به دریا شتاب
بیامد پر ازخاک وخون چهر پاک
به پوزش برشه ببوسید خاک
چو فرزند را شه بدانحال دید
ندانم که بر وی چه آمد پدید
به شه گفت شهزاده ی نامدار
که ای قلزم بخشش کردگار
مرا تشنه گی کشت و از پا فکند
تنم ناتوان گشت و جان دردمند
چه باشد اگر شربتی آب سرد
ببخشی مراوارهانی زدرد
بکشتم بسی نامدار و دلیر
که بودند با چنگ ودندان شیر
به پاداش این خدمت ای شهریار
به من قطره ای زابر رحمت ببار
گرم جرعه ای آب بخشی کنون
برانگیزم از پهنه دریای خون
چه باکم ازین لشگر بی شمار
نیاندیشد آتش زانبوه خار
بدو گفت گریان شه ای نیکبخت
که باشد به فرخ نیاکانت سخت
که بینند اینسان ترا در تعب
دراین پهنه از تشنگی خشک لب
بسی نیز دشوار باشد به باب
که نتواندت داد یک جرعه آب
برو کاینک ازدست خیرالبشر
خوری آب سرد ای گرامی پسر
پس آنگه زبان در دهانش نهاد
ز سرچشمه ی عشق آبش بداد
دریغا بداز تشنگی خشک تر
زبان پدر ازدهان پسر
یکی مشتری تابش انگشتری
که بودش سلیمان به جان مشتری
نهاد آن شه ازمهر آرام را
به کام آن سرافراز ناکام را
زبان مهر کردش نه آبش بداد
به اسرار حق توش وتابش بداد
رکاب پدر را پسر بوسه داد
به بدرود اهل حرم رو نهاد
چو آمدبه نزدیک آن بارگاه
دویدند پوشیده رویان شاه
بدیدند کان شاه پیروز جنگ
چو شاهین برآورده پر از خدنگ
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۱۰۰ - آمدن ح علی اکبر علیه السلام به وداع اهل حرم وزبانحال مادر با او
مر او را بر و چهره ی سیمگون
گرفته است رنگ طبر خون زخون
زخون گشته چون ارغوان سنبلش
شده داغ چون لاله برگ گلشن
سراپای آن ماه یوسف غلام
دریده زچنگال گرگان تمام
بدو ام لیلی همی بنگریست
زغم دست بر سرزد و خون گریست
بگفتا که – پورا – جوانا – مها
پدر شهریار و برادر شها
سرور دلم نور بینایی ام
غمت برده ازتن توانایی ام
تواکنون شدی از برم بینایی ام
غمت برده از تن توانایی ام
تو اکنون شدی از برم بی توان
ببسته به پیگارم دشمن میان
بسی بر نیامد که باز آمدی
ندانم چسان غوطه درخون زدی
که زد اینهمه زخم بر پیکرت
که رحمی نیاورد بر ماردت
براین تن که از برگ گل خوشترست
کجا اینهمه زخم اندر خورست
ببراد دست پلیدی شریر
که از شست بگشاد سوی تو تیر
نیاورد رحم آن خدنگ افکنا
بدین قامت چون کمان منا
درآندم که بودی به میدان روان
مرا کاشکی تن شدی بی روان
بچم کت زمانی به بر درکشم
زاندام تو تیغ کین برکشم
دهم شستشو ز آب دیده رخت
کنم پاک خون ازرخ فرخت
به زخمت نهم مرهمی از سرشک
به بالین نشینم تو را چون پزشک
ببینم به کام دل آن روی وموی
که از گل برد رنگ و ازمشک بوی
دریغا ازین چهره ی چون بهار
که بستر کنندش ز خاشاک و خار
دریغا از آن پیکر زورمند
که آسیب بیند ز نعل سمند
دریغا از آن سنبل تابدار
که آبش دهد خنجر آبدار
چو آزاده بی تابی مام دید
بیامد ورا تنگ دربر کشید
بگفتا که ای مادر غم نصیب
خدایت دهاد اندرین غم شکیب
بدان باش کاندرز من بشنوی
هر آنچت بگویم بدان بگروی
چو بینی مرا خفته در خون و خاک
مبادا کنی جامه ی خویش چاک
مبادا فغان سرکنی مرغ وار
برهنه کنی سر خراشی عذار
به خونم پس ازمن میالای روی
پریشان مکن چون دل خویش موی
که از زاری ات خصم خندان شود
غم خاطر شه دو چندان شود
پس از کشتن من چو فرخنده شاه
بیاید سوی خیمه با اشک وآه
تبسم به لب آر و بگشای چهر
به روشن جمالش نظر کن به مهر
تو او را تسلی ده از مرگ من
به کشت شکیبش تو آتش مزن
بدان گریه کن کآسمان و زمین
بدو هست گریان واندو هگین
همی تا توانی بنال وبموی
نه برپور نامی به فرخنده شوی
به من گریه کردن سزاوار نیست
مرا مرگ در خورد تیمار نیست
که گرید به داماد آزاد دل
که تازد سوی حجله گه شاد دل
مکن ساز ماتم که سور من است
مخور غم که گاه سرور من است
میاندیش – مرگم نجات من است
چنین کشته گشتن حیات من است
بگفت این و افراشت بالا چو سرو
نشست ازبر زین چو پران تذور
گرفته است رنگ طبر خون زخون
زخون گشته چون ارغوان سنبلش
شده داغ چون لاله برگ گلشن
سراپای آن ماه یوسف غلام
دریده زچنگال گرگان تمام
بدو ام لیلی همی بنگریست
زغم دست بر سرزد و خون گریست
بگفتا که – پورا – جوانا – مها
پدر شهریار و برادر شها
سرور دلم نور بینایی ام
غمت برده ازتن توانایی ام
تواکنون شدی از برم بینایی ام
غمت برده از تن توانایی ام
تو اکنون شدی از برم بی توان
ببسته به پیگارم دشمن میان
بسی بر نیامد که باز آمدی
ندانم چسان غوطه درخون زدی
که زد اینهمه زخم بر پیکرت
که رحمی نیاورد بر ماردت
براین تن که از برگ گل خوشترست
کجا اینهمه زخم اندر خورست
ببراد دست پلیدی شریر
که از شست بگشاد سوی تو تیر
نیاورد رحم آن خدنگ افکنا
بدین قامت چون کمان منا
درآندم که بودی به میدان روان
مرا کاشکی تن شدی بی روان
بچم کت زمانی به بر درکشم
زاندام تو تیغ کین برکشم
دهم شستشو ز آب دیده رخت
کنم پاک خون ازرخ فرخت
به زخمت نهم مرهمی از سرشک
به بالین نشینم تو را چون پزشک
ببینم به کام دل آن روی وموی
که از گل برد رنگ و ازمشک بوی
دریغا ازین چهره ی چون بهار
که بستر کنندش ز خاشاک و خار
دریغا از آن پیکر زورمند
که آسیب بیند ز نعل سمند
دریغا از آن سنبل تابدار
که آبش دهد خنجر آبدار
چو آزاده بی تابی مام دید
بیامد ورا تنگ دربر کشید
بگفتا که ای مادر غم نصیب
خدایت دهاد اندرین غم شکیب
بدان باش کاندرز من بشنوی
هر آنچت بگویم بدان بگروی
چو بینی مرا خفته در خون و خاک
مبادا کنی جامه ی خویش چاک
مبادا فغان سرکنی مرغ وار
برهنه کنی سر خراشی عذار
به خونم پس ازمن میالای روی
پریشان مکن چون دل خویش موی
که از زاری ات خصم خندان شود
غم خاطر شه دو چندان شود
پس از کشتن من چو فرخنده شاه
بیاید سوی خیمه با اشک وآه
تبسم به لب آر و بگشای چهر
به روشن جمالش نظر کن به مهر
تو او را تسلی ده از مرگ من
به کشت شکیبش تو آتش مزن
بدان گریه کن کآسمان و زمین
بدو هست گریان واندو هگین
همی تا توانی بنال وبموی
نه برپور نامی به فرخنده شوی
به من گریه کردن سزاوار نیست
مرا مرگ در خورد تیمار نیست
که گرید به داماد آزاد دل
که تازد سوی حجله گه شاد دل
مکن ساز ماتم که سور من است
مخور غم که گاه سرور من است
میاندیش – مرگم نجات من است
چنین کشته گشتن حیات من است
بگفت این و افراشت بالا چو سرو
نشست ازبر زین چو پران تذور
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۱۰۱ - بازگشتن علی اکبر(ع)بار دیگر به میدان
تو گفتی که بنشست برباد پای
یکی آهنین قلزمی موج رای
خدنگی شد از شست یزدان برون
که اهریمنان را کند سرنگون
یکی تیغ تیز از نیام خدای
برون جست مردافکن و سرگرای
چو شیر خدای آن سر صفدران
بزد خویش را بر سپاه گران
یکی تیغ چون اژدهایش به مشت
که هر کس بدیدش بدو کرد پشت
به هر سو که افراشت آن تیغ و چنگ
زدونان تهی کرد زین خدنگ
به هر حمله افکند جمعی به خاک
فلک گشت ازتیغ او بیمناک
گوان را سر از هوش وتن از روان
تهی گشت از بیم آن نوجوان
تن او بار تیغش چو تیغ نیا
بگرداند از خون بسی آسیا
چو کردار او منقذ مره دید
پر از خشم لب را به دندان گزید
خروشید و گفتا به لشگر که زن
به است از شمامرد و شمشیر زن
سپاهی زیکتن چه باید گریخت
زکرداتان آب مردی بریخت
گناه شما جمله بر گردنم
زاسبش اگر بر زمین نفکنم
بگفت این و بنهاد جایی کمین
سری پر ز باد ودلی پر زکین
چو شهزاده گردید سرگرم جنگ
بدانسو کشیدش اجل پالهنگ
بداختر چو دیوی بجست از کمین
بزد بر سر تا جور تیغ کین
به دستار پیغمبر افتاد چاک
بشد تیغ تا جبهه ی تابناک
پدید آمد از فرق آن نامور
دگر باره آثار شق القمر
چو مغز سراز تیغ کین چاک شد
اجل با جوان دست و فتراک شد
از آن زخم رفت از تنش توش و تاب
بخوابید بر یال اسب عقاب
ستام و پر وبال آن تیز گام
شد از خون شهزاده یاقوت نام
برو یال اسبش چو ابر بهار
ببارید باران زخون سوار
رسیدی چو برخاک خون سرش
دمیدی گل ارغوان از برش
ببرد آن زبان بسته از رزمگاه
علی را همی تابه قلب سپاه
نگونش چو دیدند جنگ آوران
گرفتند گردش کران تا کران
به شمشیر وتیر وسنان ستم
زدندش همی زخم بر روی هم
شد از زخم پیکان و شمشیر تیز
تن از نازپرورد او ریز ریز
به پایان بشد سست دست علی
به خاک اندر افتاد چرخ یلی
شگفتا چرا زین زرین مهر
نشد باژگون از هیون سپهر؟
چو درخاک خفت آن تن چاک چاک
نگشت از چه بگسسته اجزای خاک
چو آن شیر کوشنده اززین فتاد
به فرخنده باب خود آواز داد
که شاها به بالین پور جوان
بیا تا که نسپرده روشن روان
یکی ای جگر بند ضرغام دین
بیا حال فرزند دلبند بین
یکی آهنین قلزمی موج رای
خدنگی شد از شست یزدان برون
که اهریمنان را کند سرنگون
یکی تیغ تیز از نیام خدای
برون جست مردافکن و سرگرای
چو شیر خدای آن سر صفدران
بزد خویش را بر سپاه گران
یکی تیغ چون اژدهایش به مشت
که هر کس بدیدش بدو کرد پشت
به هر سو که افراشت آن تیغ و چنگ
زدونان تهی کرد زین خدنگ
به هر حمله افکند جمعی به خاک
فلک گشت ازتیغ او بیمناک
گوان را سر از هوش وتن از روان
تهی گشت از بیم آن نوجوان
تن او بار تیغش چو تیغ نیا
بگرداند از خون بسی آسیا
چو کردار او منقذ مره دید
پر از خشم لب را به دندان گزید
خروشید و گفتا به لشگر که زن
به است از شمامرد و شمشیر زن
سپاهی زیکتن چه باید گریخت
زکرداتان آب مردی بریخت
گناه شما جمله بر گردنم
زاسبش اگر بر زمین نفکنم
بگفت این و بنهاد جایی کمین
سری پر ز باد ودلی پر زکین
چو شهزاده گردید سرگرم جنگ
بدانسو کشیدش اجل پالهنگ
بداختر چو دیوی بجست از کمین
بزد بر سر تا جور تیغ کین
به دستار پیغمبر افتاد چاک
بشد تیغ تا جبهه ی تابناک
پدید آمد از فرق آن نامور
دگر باره آثار شق القمر
چو مغز سراز تیغ کین چاک شد
اجل با جوان دست و فتراک شد
از آن زخم رفت از تنش توش و تاب
بخوابید بر یال اسب عقاب
ستام و پر وبال آن تیز گام
شد از خون شهزاده یاقوت نام
برو یال اسبش چو ابر بهار
ببارید باران زخون سوار
رسیدی چو برخاک خون سرش
دمیدی گل ارغوان از برش
ببرد آن زبان بسته از رزمگاه
علی را همی تابه قلب سپاه
نگونش چو دیدند جنگ آوران
گرفتند گردش کران تا کران
به شمشیر وتیر وسنان ستم
زدندش همی زخم بر روی هم
شد از زخم پیکان و شمشیر تیز
تن از نازپرورد او ریز ریز
به پایان بشد سست دست علی
به خاک اندر افتاد چرخ یلی
شگفتا چرا زین زرین مهر
نشد باژگون از هیون سپهر؟
چو درخاک خفت آن تن چاک چاک
نگشت از چه بگسسته اجزای خاک
چو آن شیر کوشنده اززین فتاد
به فرخنده باب خود آواز داد
که شاها به بالین پور جوان
بیا تا که نسپرده روشن روان
یکی ای جگر بند ضرغام دین
بیا حال فرزند دلبند بین
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۱۰۲ - آمدن امام (ص) به بالین فرزند و زبان حال آن حضرت
شهنشه چو بشنید آوای پور
شکیب از دلش رفت و ازدیده نور
چو آن شیر کو بچه ی خویشتن
ببیند به زخم گران خسته تن
غریوان و غژمان سوی پهنه تاخت
چنان کافرینش ازو زهره باخت
برآهیخته ذوالفقار دوسر
وزو آتش خشم حق شعله ور
سپه کان بدیدند یکسو شدند
گسسته دم وسست نیرو شدند
چو آمد به بالین فرزند شاه
به دریای خون دیدش اندرشناه
سرو پیکر از تیغ کین چاک چاک
زخاشاک بسترش وبالین زخاک
زاختر فزون زخم بر پیکرش
دو پیکر پدید آمده از سرش
برآورده آه ازدل دردناک
ززین اندر افکند خود را به خاک
به دست وبه زانو همی رفت پیش
چنان تا به بالین فرزند خویش
گرفت آن سر چاک را درکنار
که ازتاج خورشید و مه داشت عار
پس آنگه به رخسار او سود روی
زدش بوسه ها برلب وروی و موی
برافراشت سرزان رخ پر زخون
شدش لعل آن ریش کافور گون
خروشید ازدرد دل چند بار
چنین گفت با دیده ی اشگبار
که بعد از تو ای زاده ی بوتراب
شود خانه ی آفرینش خراب
پس ازتو جوانا ز ابر هلاک
ببارد به فرق جهان تیره خاک
تو رفتی ازین گیتی کینه سنج
بیاسودی از درد و تیمار و رنج
پدر ماند تنها و بی غمگسار
به گرد اندرش دشمن بی شمار
چو شهزاده آوای شه را شنود
دم واپسین دیده از هم گشود
لبان چو گل غنچه از هم شکفت
پدر را درودی فرستاد و گفت
که من رفتم ای باب ناشادمان
تو در پاس بخشنده یزدان بمان
مرا مصطفی (ص) داد جامی پرآب
که بنشاند ازجان من سوز وتاب
ز بهر تو آماده فرموده نیز
بهشتی یکی جام کافور بیز
همی گوید ای تشنه لب کن شتاب
بگیر و بنوش ازمن این جام آب
بگفت این وزین دیر ناپایدار
به سوی نیاکان خود بست بار
شهنشه چون جاندادن اوبدید
تو گفتی که هوش ازسرش بر پرید
روان کرد از خون چشمان دورود
زآهش جهان گشت پر تیره دود
همی گفت پورا – یلا –فرخا
ستاره رخا شکرین پاسخا
مرا یادگار از همایون پدر
چه زود آمدت زندگانی به سر
سرور دلم دیده ی روشنم
خزان کردی از مرگ خود گلشنم
ایا اختر تابناک پدر
چه زود آمدت زندگانی به سر
چنین است هر اختر صبحدم
که تابش فزون دارد وزیست کم
مپندار کز تو فرامش کنم
چو گویم سخن یا که خامش کنم
به گفتار اندر تویی بر زبان
به خاموشی ام یادت اندر روان
بگریم به چهر دلارای تو
ویا بر خرامنده بالای تو؟
ندانم بگریم به زخم سرت
ویا بر پر ازخاک و خون پیکرت؟
بگریم براین کام خشکیده ات
ویا بر دل کام نادیده ات؟
گروهی که کشتندت ای کشته زار
برآرد خداوند ازایشان دمار
مرا ای جوان داغت از پا فکند
نهال حیات من از بن بکند
ببر سوی جدت پیام مرا
به مام و پدر گو پیام مرا
دم دیگر آیم به سوی توشاد
تو را زین ره اندیشه دردل مباد
پس آنگه تن کشته را آن جناب
بیفکند بر زین اسب عقاب
شکیب از دلش رفت و ازدیده نور
چو آن شیر کو بچه ی خویشتن
ببیند به زخم گران خسته تن
غریوان و غژمان سوی پهنه تاخت
چنان کافرینش ازو زهره باخت
برآهیخته ذوالفقار دوسر
وزو آتش خشم حق شعله ور
سپه کان بدیدند یکسو شدند
گسسته دم وسست نیرو شدند
چو آمد به بالین فرزند شاه
به دریای خون دیدش اندرشناه
سرو پیکر از تیغ کین چاک چاک
زخاشاک بسترش وبالین زخاک
زاختر فزون زخم بر پیکرش
دو پیکر پدید آمده از سرش
برآورده آه ازدل دردناک
ززین اندر افکند خود را به خاک
به دست وبه زانو همی رفت پیش
چنان تا به بالین فرزند خویش
گرفت آن سر چاک را درکنار
که ازتاج خورشید و مه داشت عار
پس آنگه به رخسار او سود روی
زدش بوسه ها برلب وروی و موی
برافراشت سرزان رخ پر زخون
شدش لعل آن ریش کافور گون
خروشید ازدرد دل چند بار
چنین گفت با دیده ی اشگبار
که بعد از تو ای زاده ی بوتراب
شود خانه ی آفرینش خراب
پس ازتو جوانا ز ابر هلاک
ببارد به فرق جهان تیره خاک
تو رفتی ازین گیتی کینه سنج
بیاسودی از درد و تیمار و رنج
پدر ماند تنها و بی غمگسار
به گرد اندرش دشمن بی شمار
چو شهزاده آوای شه را شنود
دم واپسین دیده از هم گشود
لبان چو گل غنچه از هم شکفت
پدر را درودی فرستاد و گفت
که من رفتم ای باب ناشادمان
تو در پاس بخشنده یزدان بمان
مرا مصطفی (ص) داد جامی پرآب
که بنشاند ازجان من سوز وتاب
ز بهر تو آماده فرموده نیز
بهشتی یکی جام کافور بیز
همی گوید ای تشنه لب کن شتاب
بگیر و بنوش ازمن این جام آب
بگفت این وزین دیر ناپایدار
به سوی نیاکان خود بست بار
شهنشه چون جاندادن اوبدید
تو گفتی که هوش ازسرش بر پرید
روان کرد از خون چشمان دورود
زآهش جهان گشت پر تیره دود
همی گفت پورا – یلا –فرخا
ستاره رخا شکرین پاسخا
مرا یادگار از همایون پدر
چه زود آمدت زندگانی به سر
سرور دلم دیده ی روشنم
خزان کردی از مرگ خود گلشنم
ایا اختر تابناک پدر
چه زود آمدت زندگانی به سر
چنین است هر اختر صبحدم
که تابش فزون دارد وزیست کم
مپندار کز تو فرامش کنم
چو گویم سخن یا که خامش کنم
به گفتار اندر تویی بر زبان
به خاموشی ام یادت اندر روان
بگریم به چهر دلارای تو
ویا بر خرامنده بالای تو؟
ندانم بگریم به زخم سرت
ویا بر پر ازخاک و خون پیکرت؟
بگریم براین کام خشکیده ات
ویا بر دل کام نادیده ات؟
گروهی که کشتندت ای کشته زار
برآرد خداوند ازایشان دمار
مرا ای جوان داغت از پا فکند
نهال حیات من از بن بکند
ببر سوی جدت پیام مرا
به مام و پدر گو پیام مرا
دم دیگر آیم به سوی توشاد
تو را زین ره اندیشه دردل مباد
پس آنگه تن کشته را آن جناب
بیفکند بر زین اسب عقاب
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۱۰۳ - آوردن امام(ع)نعش دلبند خودرا درحرم و مویه گری بانوان
بیاورد در پیش پرده سرای
فرود آمد از کوهه ی باد پای
بخواباند برخاک پور جوان
چو دیدند او را چنین بانوان
نواها به گردون برافراختند
ز پرده به یک ره برون تاختند
برهنه سرو پا به راه آمدند
به بالین فرزند شاه آمدند
زنان موی کن کودکان اشگبار
تو گفتی که شد رستخیز آشکار
یکی بوسه دادی برآن جسم پاک
به تارک یکی ریختی تیره خاک
پراز ناله ی سوک شد روزگار
دل آفرینش زغم شد فگار
جنان با همه حور وغلمان گریست
زغم مالک نارو نیران گریست
فزون از همه مویه می کرد زار
سر بانوان زینب داغدار
همی گفت ای نور چشمان من
نهال دل و میوه ی جان من
ایا نوگل باغ خیرالبشر
ایا ناز دیده برادر پسر
تو بودی پس از مرگ خویش وتبار
شکیب دل عمه ی داغدار
به روی تو می دید روی نیا
که او بود شاهنشه انبیا
برفتی و بردی شکیبش زدست
به بنیان صبرش فکندی شکست
که برد از کفم نوربینایی ام؟
که بشکست پشت توانایی ام؟
که درخون کشید این تن پاک را
که دلخون کند شاه لولاک را
نهال علی را که بی بار کرد؟
که آرد دل مرتضی را به درد
گل باغ دین را که بر باد داد
که از چشم من رودی از خون گشاد
بدینسان همی گفت و بگریست زار
مهین دخت پیغمبر تاجدار
به ناگه بر آورد لیلا خروش
شد از هوش لختی چو آمد به هوش
همه چهره از زخم ناخن بخست
بیامد به بالین اکبر نشست
بمالید بر روی زان خون پاک
برافشاند برسر همی تیره خاک
بنالید چون در گلستان هزار
بگریید گرییدنی زار زار
بگفتا که پورا – سرا- سرورا
شکیب دل ناتوان مادرا
سر نوجوانان هاشم نژاد
که انباز تو هیچ مادر نزاد
کجات آن توانایی وزور وفر
کجات آن رخ همچو تابنده خور
کجات آن برومند بالا چو سرو
کجات آن خرامیدن چون تذرو
کجات آن سخن گفتن دلفریب
کجات آن نشستن به آیین وزیب
چه پیش آمدت کاینچنین ناتوان
بخفتی براین خاک زار ونوان
سر هوشمندت چرا چاک شد
چرافرق تو افسرش خاک شد
زگفتار لب از چه گشتی خموش
نداری به گفتار من از چه گوش
زمرگت مرادرنگر ای پسر
به پیرانه سر تا چه آمد به سر
مرا کاش ازین پیشتر دست مرگ
فکندی زشاخ جهان باروبرگ
نمی دیدم افتاده در خاک و خون
تن ناز پرورد خود را نگون
مرا گفتی از خیمه بیرون میا
به بالین من دیده پر خون میا
به مرگم مکن موی و مخراش روی
مکن آه وافغان و آهسته موی
من اندرز تو خوار نگذاشتم
شکیبایی از خود گمان داشتم
دریغا که مرگت شکیبم ببرد
نودم توان با چنین دستبرد
خودانصاف ده ای سرافراز پور
توان بود با این چنین غم صبور
ترا بی روان جسم ودل نامراد
مرا لب خمش از فغان این مباد
سزد گر دو بیننده را برکنم
چو پروانه خود را بر آتش زنم
چو دیوانه گان جا به ویران کنم
دوای دل از چشم گریان کنم
بگریم به تو تا که دارم نفس
مرا ماتمت همدم و یار بس
نسوزد دل ار بر تو صد چاک باد
نگرید اگردیده پرخاک باد
همی گفت از اینگونه و می گریست
شگفتا چسان با چنان درد زیست
ندانم که از آه آن مویه ساز
چه آمد در آندم به شاه حجاز
شگفتا جهان از چه بر جای ماند؟
سپهر برین از چه بر پای ماند
فرود آمد از کوهه ی باد پای
بخواباند برخاک پور جوان
چو دیدند او را چنین بانوان
نواها به گردون برافراختند
ز پرده به یک ره برون تاختند
برهنه سرو پا به راه آمدند
به بالین فرزند شاه آمدند
زنان موی کن کودکان اشگبار
تو گفتی که شد رستخیز آشکار
یکی بوسه دادی برآن جسم پاک
به تارک یکی ریختی تیره خاک
پراز ناله ی سوک شد روزگار
دل آفرینش زغم شد فگار
جنان با همه حور وغلمان گریست
زغم مالک نارو نیران گریست
فزون از همه مویه می کرد زار
سر بانوان زینب داغدار
همی گفت ای نور چشمان من
نهال دل و میوه ی جان من
ایا نوگل باغ خیرالبشر
ایا ناز دیده برادر پسر
تو بودی پس از مرگ خویش وتبار
شکیب دل عمه ی داغدار
به روی تو می دید روی نیا
که او بود شاهنشه انبیا
برفتی و بردی شکیبش زدست
به بنیان صبرش فکندی شکست
که برد از کفم نوربینایی ام؟
که بشکست پشت توانایی ام؟
که درخون کشید این تن پاک را
که دلخون کند شاه لولاک را
نهال علی را که بی بار کرد؟
که آرد دل مرتضی را به درد
گل باغ دین را که بر باد داد
که از چشم من رودی از خون گشاد
بدینسان همی گفت و بگریست زار
مهین دخت پیغمبر تاجدار
به ناگه بر آورد لیلا خروش
شد از هوش لختی چو آمد به هوش
همه چهره از زخم ناخن بخست
بیامد به بالین اکبر نشست
بمالید بر روی زان خون پاک
برافشاند برسر همی تیره خاک
بنالید چون در گلستان هزار
بگریید گرییدنی زار زار
بگفتا که پورا – سرا- سرورا
شکیب دل ناتوان مادرا
سر نوجوانان هاشم نژاد
که انباز تو هیچ مادر نزاد
کجات آن توانایی وزور وفر
کجات آن رخ همچو تابنده خور
کجات آن برومند بالا چو سرو
کجات آن خرامیدن چون تذرو
کجات آن سخن گفتن دلفریب
کجات آن نشستن به آیین وزیب
چه پیش آمدت کاینچنین ناتوان
بخفتی براین خاک زار ونوان
سر هوشمندت چرا چاک شد
چرافرق تو افسرش خاک شد
زگفتار لب از چه گشتی خموش
نداری به گفتار من از چه گوش
زمرگت مرادرنگر ای پسر
به پیرانه سر تا چه آمد به سر
مرا کاش ازین پیشتر دست مرگ
فکندی زشاخ جهان باروبرگ
نمی دیدم افتاده در خاک و خون
تن ناز پرورد خود را نگون
مرا گفتی از خیمه بیرون میا
به بالین من دیده پر خون میا
به مرگم مکن موی و مخراش روی
مکن آه وافغان و آهسته موی
من اندرز تو خوار نگذاشتم
شکیبایی از خود گمان داشتم
دریغا که مرگت شکیبم ببرد
نودم توان با چنین دستبرد
خودانصاف ده ای سرافراز پور
توان بود با این چنین غم صبور
ترا بی روان جسم ودل نامراد
مرا لب خمش از فغان این مباد
سزد گر دو بیننده را برکنم
چو پروانه خود را بر آتش زنم
چو دیوانه گان جا به ویران کنم
دوای دل از چشم گریان کنم
بگریم به تو تا که دارم نفس
مرا ماتمت همدم و یار بس
نسوزد دل ار بر تو صد چاک باد
نگرید اگردیده پرخاک باد
همی گفت از اینگونه و می گریست
شگفتا چسان با چنان درد زیست
ندانم که از آه آن مویه ساز
چه آمد در آندم به شاه حجاز
شگفتا جهان از چه بر جای ماند؟
سپهر برین از چه بر پای ماند
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۱۰۴ - شهادت جعفربن سیدالشهدا(ع)به روایت بعضی از علما
نبشتند زینگونه برخی دگر
زدانش پژوهان اهل خبر
که شد کشته ی پاک پور جوان
به خرگه بیاورد زی بانوان
خود آمد بداد آگهی با دریغ
که آن مه نهان گشت درزیر میغ
به یکبار اهل حریم رسول (ص)
همان داغدل دختران بتول (ع)
به میدان ز خرگه دوان آمدند
به بالین سرو جوان آمدند
یکی کودک از شاه جعفر به نام
که بودش رخی همچو ماه تمام
ز پرده سرا نیز بیرون چمید
به دنبال آن بانوان می دوید
به گوش اندرش بود دو گوشوار
گرانمایه چون گوهر شاهوار
یکی پشته ای دید چون پشت طشت
خرامان روان شد سوی آن پشته گشت
چو جا بر سر آن بلندی گرفت
بلندی ز وی ارجمندی گرفت
به پیشانی پاک بنهاد دست
به هر سو نگه کرد بالا و پست
به ناگاه تیر افکنی دل سیاه
بیفکند تیری بدان بی گناه
بهم دوخت زان تیر دست وسرش
هماندم روان رفت از پیکرش
چو شاخ جوان اندرآمد زپای
در آغوش پیغمبرش گشت جای
به بالین آن کشته شان ره فتاد
به ناگه نظرشان بدان مه فتاد
زدیدار اوداغشان تازه شد
جهان از فغانشان پر آوازه شد
یکی شیون از دل بدادند سر
که گریان شد این چرخ بیدادگر
بسی داد این گنبد گرد گرد
به آل پیمبر (ص) چه بیداد کرد
زکین وستم هیچ بر جا نماند
که برخاندان پیمبر (ص) نراند
غم ورنج ایشان ببایست گفت
زبان سخن سنجم اینجا بخفت
زدانش پژوهان اهل خبر
که شد کشته ی پاک پور جوان
به خرگه بیاورد زی بانوان
خود آمد بداد آگهی با دریغ
که آن مه نهان گشت درزیر میغ
به یکبار اهل حریم رسول (ص)
همان داغدل دختران بتول (ع)
به میدان ز خرگه دوان آمدند
به بالین سرو جوان آمدند
یکی کودک از شاه جعفر به نام
که بودش رخی همچو ماه تمام
ز پرده سرا نیز بیرون چمید
به دنبال آن بانوان می دوید
به گوش اندرش بود دو گوشوار
گرانمایه چون گوهر شاهوار
یکی پشته ای دید چون پشت طشت
خرامان روان شد سوی آن پشته گشت
چو جا بر سر آن بلندی گرفت
بلندی ز وی ارجمندی گرفت
به پیشانی پاک بنهاد دست
به هر سو نگه کرد بالا و پست
به ناگاه تیر افکنی دل سیاه
بیفکند تیری بدان بی گناه
بهم دوخت زان تیر دست وسرش
هماندم روان رفت از پیکرش
چو شاخ جوان اندرآمد زپای
در آغوش پیغمبرش گشت جای
به بالین آن کشته شان ره فتاد
به ناگه نظرشان بدان مه فتاد
زدیدار اوداغشان تازه شد
جهان از فغانشان پر آوازه شد
یکی شیون از دل بدادند سر
که گریان شد این چرخ بیدادگر
بسی داد این گنبد گرد گرد
به آل پیمبر (ص) چه بیداد کرد
زکین وستم هیچ بر جا نماند
که برخاندان پیمبر (ص) نراند
غم ورنج ایشان ببایست گفت
زبان سخن سنجم اینجا بخفت