تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۱۰ - مدح شاهینی
باز شاهینی نکو دیدار
بزم را کرد همچو باغ بهار
شاهش افزوده از شرف جاهی
شادمانه نشسته چون ماهی
ره به سوی نشاط بر بردار
سنگی از هر که هست برخوردار
نه طلا بن بود نه حازه بود
هر زمان زو بساط تازه بود
در طرب همچو گل همی خندد
هر چه او گفت شاه بپسندد
از لطافت قرین جانست او
پاک چون آب آسمانست او
گر چه او را به سالها زین پیش
هوسی کرده بود در سر خویش
هر دو حالی شراب خوردندی
مست گشته نشاط کردندی
پیش از این هیچ کار دیگر بود
که شبی مست پیش او بغنود
دست بر ناف او نهاد بر مهر
بر برش بوسه داد و داد به مهر
ور کنون طیبتی کند گه گه
نیست او را سخن معاذالله
از حکایات آن امیر گزین
نتوان هیچ چیز گفت جز این
حال مردانگیش معلوم است
کآهن او را به دست چون موم است
او نه زین پر دلان اکنونست
که به مردی ز رستم افزونست
چون نهد دست زور میل به میل
نهد انگشت بر میانه کیل
خیزد از جای خویش و هوی کشد
گرنه او را بدید عوی کشد
حمله آرد چو شیر بگرازد
میل خونین ز کف بیندازد
او ز برگ کلم گذاره کند
شلغم پخته را دو پاره کند
آخر او برکشد به مردی سر
نکند کس زیان به مردی بر
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۱۱ - مدح ابوالقاسم دبیر
باز ابوالقاسم آن خیاره دبیر
کودکست و به رأی و دانش پیر
کلک او بر رقم که پیوندد
هر دبیری که دید بپسندد
تازی و پارسی نکو داند
هر چه راند همه نکو راند
گر ز طیبت درو گشادگی است
چه شد آنجا بزرگ زادگی است
هیچ عیب دگر جز آتش نیست
که تن سنگی گرانش نیست
ار ضعیف ار قوی دهند شراب
طبع بی تاب او ندارد تاب
چون کند پر کم و ندارد جای
طشت سازد ز آستین قبای
منتظر ایستاده ده فراش
تا چگونه رود حدیث هراش
هر چه خورده بود براندازد
معده پر شده بپردازد
آنچنانش برندمست و خجل
که نشاطش فرو مرد در دل
پس بشستن قبا دهد ناچار
نرسد چند گه به خدمت بار
چون بدانند علت تأخیر
اینک آید خیانت و تقصیر
زود بینی که از حوالت شاه
سوی هر دستگاه یابد راه
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۱۲ - مدح حسین طبیب
مشفق عمرها حسین طبیب
در همه فعلها بدیع و غریب
آنکه در علم طب کند افسوس
بر حکیم بزرگ جالینوس
جد او اصل نیکنامی هاست
هزل او اصل شادکامی هاست
پس به رسمست و نیک شایسته
شاه را بنده ایست بایسته
تندرستی چو در دهان دارد
شه بر او اعتماد جان دارد
نکته گوید بسی چو بازد نرد
اینت زیبا و اینت خوشدل مرد
سیکی هفت و هشت چون بخورد
دست زی عشرت و نشاط برد
اندر آید برنج و بقره بقو
راست گویی که هست جنس لقو
زود یک پای چست بردارد
راه آیم روم به پیش آرد
در همه حال آشکار و نهان
علم ابدان شناسد و ادیان
خوش ندیمی ست راست باید گفت
همه علمست آشکار و نهفت
عادت او دروغ و بهتان نیست
به گه هزل و جد گران جان نیست
گاه و بیگاه چون طبیب شهست
ظاهر و باطنش حبیب شهست
پای غوری که او تواند کوفت
خرس هرگز چو او نداند کوفت
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۱۳ - در حق خویش گوید
من که مسعود سعد سلمانم
کمتر و پستر از ندیمانم
شاه بی موجبی عزیزم کرد
وز همه بندگان پدید آورد
جای من پیش خویشتن فرمود
تا مکان و محل من بفزود
دان که من کس نیم گدایی ام
سست عقل و ضعیف رایی ام
ابلهی ناخوشی گرانی ام
همه ساله چو ناتوانی ام
گه سر از رنج دست می مالم
گه ز درد شکم همی نالم
پیش ساقی همی کنم زاری
تا بکم دادنم کند یاری
از من خام قلتبان گران
خدمتی بایدش به رسم خران
که به حالی بهانه ای جویم
حسب حالی ترانه ای گویم
چه کند این چنین ندیم برش
که ز دیدار او نگردد کش
لاجرم چون چنین گران جانم
ناخوش و ناترنگ و نادانم
رفتم اینک به سوی چالندر
تا کی آیم به شهر بار دگر
رنج بر خویشتن کنم کوتاه
تا ببینم رفیع مجلس شاه
مجلسی باشد آنکه خلد برین
گویی آید ز آسمان به زمین
مطربانی چو باربد زیبا
چنگ و بربط چغانه و عنقا
ارغنون با سماعشان ناخوش
ندما از لقای این شه کش
تا جهان را همی بود بنیاد
باد بر تخت شادمانی شاد
مسند و ملک و حشمت اندر وی
از همه نوع نعمت اندر وی
باده های لطیف نوشگوار
رودهایی به لحن موسیقار
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۱۴ - صفت محمد نایی
لحن نای محمد نایی
ارغنونی بود به تنهایی
چون به سر نای او درافتد دم
شاد گردد دلی که دارد غم
نغمه او چو جان بیفزاید
گر نثارش کنند جان شاید
راحت آن ساعتست کو از خشم
مهره بازی کند به پلک دو چشم
امر و نهی از امارتش خیزد
زر و در از عبارتش ریزد
مطربان را به جمله گرد آرد
پرده از پیش صفه بردارد
ناصر کل دوان شود هر سو
لت و سیلی روان شود هر سو
آن خر کون دریده بیرو را
بزند . . . خواره بانو را
زین همه زخم و چوب بند و جرس
غرض او بر آش باشد و بس
گر نه زین روسبی و آن گنده
نبود حاصلی مگر خنده
قلتبان چون گرفت خشم و لجاج
زود گردد روان ز هر سو کاج
چون ببیند ز خره دانگانه
جمله دارد فدای او خانه
در همه حال سیم دارد دوست
قلتبانی از آتش عادت و خوست
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۱۵ - صفت عثمان خواننده
باز عثمان عندلیب آواز
کرده از قول جادویی آغاز
دست زد چون به خفچه ایقاع
بگذراند ز اوج چرخ سماع
بانگ ناگه چو بر سرود زند
آتش اندر دماغ عود زند
خواجه ناگه چو در سماع آید
عشرت و خرمی بیفزاید
ساتگینی بزرگتر خواهد
زو سرود و سماع درخواهد
خواهد از وی زمان زمان بازی
گاهگاهش کند هم آوازی
گر نبودی گریز پای و دنس
بزم ها را چو او نبودی کس
مطربان را به هم بر آغالد
از میانه سبک برون کالد
تا کند گنده ای درشت به کف
راست با هره ای چو چنبر دف
تا بخسبد به کنجی اندر مست
با یکی قحبه کلنده کست
هرگز آن شوخ دیده بی شرم
زلت خادمان نگردد نرم
آن کسانی که دشمن اویند
بیهده چیزکی نمی گویند
آنچه گویند من چرا گویم
عیب آن بی هنر چرا جویم
او نبوده ست کودک نیکو
خوش نبوده ست لحن و نغمت او
به سرای کجک نرفته است او
مست هرگز به شب نخفته است او
گرد بازار و کوی گم گشتست
به سر مرغزار بگذشته ست
من سخن گر همی نگردانم
وز طریقی دگر همی رانم
حلقه گوش او همی گوید
که زبان زین سخن چه می جوید
یک اشارت کفایتست او را
بنده را درخورست زخم عصا
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۱۶ - صفت علی نایی
از دگر سو علی به نغمه نای
دل برانگیزد ای شگفت ز جای
دارد از جنس جنس دمدمه ها
آرد از نوع نوع زمزمه ها
می زند نای و تنگ می جوشد
به هوا روی عقل می پوشد
با دل خویشتن همی گوید
که غم از جان من چه می جوید
عشق و رنج محمد نایی
مر مرا گشت اینت رسوایی
چه زند آخر او را که من نزنم
اگر او هست مرد من نه زنم
دل چرا بیهده دژم دارم
نه ز کس دستگاه کم دارم
من به خانه چرا نه بنشینم
توبه با صلاح بگزینم
کار بی ورز و بی وبال کنم
کسب خویش از ره حلال کنم
که اگر سیم ها به سود دهم
نعمتی زین طریق زود نهم
باطن این گوید و به ظاهر باز
صد تضرع فزون کند ز آغاز
آنکه در حکم او بود شب و روز
برفشاند به روی گنبد گوز
آب بی روی وی نیارد خورد
پیش او هیچ از این نیارد کرد
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۱۷ - صفت اسفندیار چنگی
چنگ اسفندیار چنگی باز
با دل و جان ز عیش گوید راز
راست گویی هزار دستانیست
مجلس از لحن او گلستانیست
خوش زن و خوش سرود و خوش قواد
خوش سماعی کند همی به مراد
لیکن آن روسپی زن بی باک
هر چه یابد همه ببازد پاک
شاه خلعت دهدش در پوشد
چون برون شد ز کوشک بفروشد
لتره ای بر تن و یکی بر سر
کفش آن پای دیگر این دیگر
تن خویش از دروغ بفریبد
یک زمان از قمار نشکیبد
چون نشست و قمار در پیوست
از بغل که بریده بادش دست
جام ها را گرو کند به قمار
برود قلتبان به یک شلوار
چنگ بفروشد و ندارد ننگ
عاریت خواهد از حریفان چنگ
از خرابات چون بخوانندش
روی ناشسته میدوانندش
شوله برداشته دوان چون سگ
از پس او مجاهران در تگ
چون سگ قلتبان همی پوید
با خود او نرم نرم می گوید
پدرم خسرو سگابادی
بگذرانید عمر در شادی
جامه های نهاده تو بر تو
زآن نپوشد مگر که نو بر نو
بیشتر گر نکویمش باری
باشدش ده هزار دیناری
پس هشتاد و پنج خرم و شاد
ملک الموت ازو نیارد یاد
من بدبخت مانده بی برگم
آرزومند یک شکم مرگم
یارب آن مژده ام که آرد یاد
کان گرانی روان به مالک داد
تا من آن چارپا به زخم آرم
حق آن پیر مرد بگزارم
شاد و خرم کنم روانش را
ندهم هیچ بچگانش را
مردمان سخت گمرهند همه
پند بی منفعت دهند همه
ای عجب هر که او بخواهد مرد
جز قمار از جهان چه خواهد برد
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۱۸ - صفت کودک جعبه زن
جعبه کودک خویش دلکش
راه اشکر همی سراید خوش
چون فرو راند زخمه بر جعبه
هر که بشنید گرددش سغبه
یک زمانی سماع گرم کند
دل سخت از نشاط نرم کند
پس بگیرد دلش ز انبوهی
فکند در میان دو کوهی
خیره با خویشتن همی گوید
چون ببیند رهی فرو موید
سر ببندد بهانه ها سازد
سوی کردانه ناگهان تازد
سیمکی کهنه بنهد اندر پیش
شرم نایدش زآن دو گیسوی خویش
به کف آرد نبیند کاسی را
بدهد او به دور طاسی را
کار و باری چنین فرو سازد
پیش معشوق جعبه بنوازد
او نشسته میان قلاشان
که درآیند زود فراشان
اول آشفته را برون آرند
شکرش با گرفته خون آرند
باز گشته به روسپی خانه
کرده خون را ز بیم دیوانه
عین عین کرده چشم را به دروغ
راست مانند گاو جسته زیوغ
چون بپیش شه اندر آرندش
اندر آن پایگه بدارندش
روی از آژنگ همچو طفطفه ای
بر خود افکنده کرم هفهفه ای
شه ترنجی زند به رویش بر
کند از خون روی مویش تر
چون بدان زخم بشکند بینیش
بوالعجب گشت صورتی بینیش
روی پر گرد و بینی اندر خون
بر خزیده دو دیده ملعون
آبش از دیده آمدن گیرد
جعبه برگیرد و زدن گیرد
عذرها خواهدش سبک عثمان
درد او را کند سبک درمان
دل او خوش کند به یاری لک
تا شود نرم و راست گردد رگ
بکنند این همه ندارد سود
روز دیگر همان بخواهد بود
نشنود باز آنچه عادت اوست
ار شود باز از آن سعادت اوست
آنچه او را دهد به زودی شاه
هیچ خاطر بدان نیابد راه
هر چه از جود شه به کف کند او
در خرابات ها تلف کند او
روز کوریش هیچ کم نشود
نشد او نیکبخت وهم نشود
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۱۹ - صفت زرور بربطی
زرور از بربط بدیع نوا
برکند لحظه ای به لحن هوا
باربد زخم و سرکش آوازست
شادی افزای و رنج پردازست
زان نواها که او تواند زد
هیچ خنیاگری نداند زد
هیچ مطرب به گرد او نرسد
که کس اندر نبرد او نرسد
چه شد از کودکی نکو بودست
خوش عنان و لطیف خو بودست
من نبودم او فراز رسید
الحق از لطف دلنواز رسید
خلق را صورتش نگاری شد
لهو را از رخش بهاری شد
با سماع غریب دلجویش
بر رخ لاله رنگ گل بویش
مردمان باده ها همی خوردند
مهتران عیش ها بسی کردند
هم به خانه نثار کردندش
به همه خانه ها ببردندش
بر کف دست همچو آبله ای
کس نکردی ز بار او گله ای
عامل سرسنی ازو بر خورد
که شبی ناگهان بدو برخورد
چون می و شیر یافت اندامی
راند هر ساعتی بر او کامی
بنشستی و پیش بنشاندی
همه وقتیش نوش لب خواندی
وآنچه خورشید کرد کس نکند
دست خفاش پشت پس نکند
اندرو گفته بود بیچاره
چون شد از درد عشق دل پاره
آن دو بینی که نام بهروزیست
آخرش روشنی و پیروزیست
ای دریغا که برنخوردم من
زان رخ چون گل و تن چو سمن
زآن نکویی گذشته یافتمش
تو بره ریش گشته یافتمش
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۲۰ - صفت پری بانی
پری خوش خط ار به رنگ رباب
رانده جمع مطربان همه آب
قمری مجلسی است و بلبل بزم
بشکفاند نوای او گل بزم
کرد جعد سیاه مرغولان
بهر مهر و ستیزه دولان
در سرود حزین که بردارد
لب و دندان او شکر بارد
هیچ عیب اندرو نمی دانم
نکته ای زین سبب نمی رانم
آنکه گوید که او سفر کردست
سوی چالندر او گذر کردست
در رواق منقش سر چاه
مست ماندست خفته در خرگاه
چون گریبان به ناز بگشادست
عامل او را سه توله زر دادست
روز دیگر عتابها کردست
سعد و کرا به یاری آوردست
با لب ریش بسته بنشسته است
بازمانده ست و چنگ پیوسته ست
محملی بسته است و خوش گشته ست
از سر آن حدیث نگذشته ست
این دروغ چنین چرا گویم
رنج آن نازنین چرا جویم
هر که او آن لب و دهان بیند
آن کمرگاه و آن میان بیند
بر تن او به بد گمان نبرد
ور برد زو بدان که جان نبرد
بر میان تیر کاریی دارد
سخت محکم گذاریی دارد
گر زند هیچگونه بر دیوار
آتش اندر زند به موی زهار
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۲۱ - صفت بانوی قوال
بانو آن نادر جهان بسرود
حمله آورد بر بریشم رود
از بر آواز در سر افکندست
به گلو مقنعه در افکندست
گفتمی هست دختر لرزان
گر نبودیش نرخ سخت ارزان
دارد او همت و طریقه آن
که نباشدش خانه بی مهمان
بی ده آزاد مرد ننشیند
که صلاح خود اندر آن بیند
کند آماده کار ایشان زود
خوش کند روزگار ایشان زود
شویش آن شیر مرد سرهنگی
نکند هیچگونه دلتنگی
بیش و کم دیده است و باخته ای
واقفی نیک و بد شناخته ای
چشم بر کارها فرو گیرد
کوه خواهد که حلم او گیرد
نیکنام است و رشک نشناسد
که ز دزد و عسس بنهراسد
غیرت رنگ و جنگ و جوشش نیست
جز غم خوردنی و پوشش نیست
چون شتر بر گرفت راه دره
خویشتن خفته سازد اینت سره
با دل خویش گوید ای عجبی
نیست کس راز مردمان ادبی
در هم افتاده اند چون خر و گاو
همه با یکدیگر بکاوا کاو
از میانه عوی برآورده
رشک را دست موزه ای کرده
زآن بضاعت کزو نگردد کم
چه خورد ریش گاو رشگن غم
ور شود نیز وقتی آلوده
چه دهد دل به رنج بیهوده
خیره ویحک چرا شود غمناک
چون به مشتی دو آب گردد پاک
این همه چیزها گران نبود
بچه باید که در میان نبود
ور بود هم چرا بود در تاب
نه بریده شدست تخم سداب
سرخ سر خود چرا رود به رهی
که شود زو پدید سرسیهی
گیرد او بر نشسته ایمن بود
بر هنر لاخ و لخ چنین فرمود
لاجرم خانه ایست آماده
برهم آمیخته نر و ماده
در گشاده ست و پیشگه رفت
این نشسته ست وان دگر خفته
منت گفتم یقین بدان ای دوست
که همه دول خانه خانه اوست
این همه هزل بود و بازی بود
آنچه گفتم همه مجازی بود
من ازین نوع طیبتی کردم
آن نه از بهر ریبتی کردم
گفتمش بنگرم چه رنگ آرد
روی نیکو به سوی چنگ آرد
سرفراز و شگرف و عیارست
جلد و شوخ و ظریف و تندارست
او به هر کار بس به اندام است
هم نکو روی و نکو نام است
سخت شلوار بند و پاکیزه ست
ممکن آید که نیکو دوشیزه ست
وآنچه گفتم همه درست ترست
که به خوبی زبیده دگرست
وآنکه بر آخری رسد مجلس
شود از عقل هر کسی مفلس
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۲۲ - صفت ماهوک رقاص
ماهوک در میان چو در گردد
مجلس از خرمی دگر گردد
طقطق پای او چو برخیزد
شادی و لهو در هم آمیزد
بس نشاطی و مجلسی طیبی است
عیش را و نشاط را سببی است
مادر قحبه را نکو خلف است
روسپی زاده را نکو علف است
نرخری گر به پشت ماده خری
بر جهد و افتدش بر او نظری
باز ماند دو دست او از کار
آب گیرد دهانش در شلوار
بوالفضایل بر او نهد دیده
راست چون مردمان نادیده
مسعود سعد سلمان : مثنویات
شمارهٔ ۲۳ - طیبت
طیبتی می کنم معاذالله
از پی خرمی مجلس شاه
شاعر آری چنین بود گستاخ
که بگوید سخن به نظم فراخ
چون از آن مجلس بهشت آیین
دورم افکند روزگار چنین
من دگر چاره ای ندانم کرد
دل ازین نوع خوش توانم کرد
تا فلک را همی مدار بود
خاک را اندرو قرار بود
دولت شاه باد پاینده
نعمتش هر زمان فزاینده
مرکب جاه زیر رانش باد
جان دشمن فدای جانش باد
روزگارش شده مسخر باد
دولتش بنده باد و چاکر باد
باد سلطان و پادشاه زمن
از لقایش به دیدگان روشن
تا به دل در نشاط و شادی باشد
دولت و ملک شیرزادی باد
مسعود سعد سلمان : غزلیات
شماره ۴ - دیده گر در فراق خون بارد
دیده گر در فراق خون بارد
حق او هم تمام نگزارد
با غمش هیچ بر نیارم دم
گر جهان بر سرم فرود آرد
در وفا داشتنش جان بدهم
تا مرا بی وفا نپندارد
آزر و مانی ار شود زنده
هر یکی خواهدش که بنگارد
این به رنده چو او نپردازد
وآن به خامه چو او نبگذارد
روی او همچو گل همی خندد
چشم من همچو ابر می بارد
نشمرد نیم ذره جرم رهی
چونکه روز فراق نشمارد
یا دل او مرا نمی خواهد
یا به من آمدن نمی یارد
رفت و ترسم که او به نادانی
به کسی دل به مهر بسپارد
همه شب در هوس همی باشم
که نباید که عهد بگذرد
در همه گر کبوتری بینم
گویم از دوست نامه ای آرد
باد اگر گرد بام من بوزد
گویم از یار مژده ای دارد
هر کجا هست شاد باد بدانک
از من دلشده به یاد آرد
مرا در غم فرقتت ای پسر
دو دیده چو ابرست و دامن شمر
وزین دل برافروخته ست آتشی
کش از درد و رنجست دود و شرر
دو چشمم بمانده به هنجار راه
دو گوشم بمانده به آواز در
امید وصال ار نبودی مرا
که روزی درآیی ز در ای پسر
پر از گرد جعد و برآشفته زلف
گشاده خوی از روی و بسته کمر
بر آوردمی جان شیرین ز تن
بیالودمی چشم روشن ز سر
مسعود سعد سلمان : غزلیات
شماره ۱۱ - آمد آهسته با کرشمه و ناز
آمد آهسته با کرشمه و ناز
دوش نزد من آن نگار طراز
زلف پرپیچ بر شکست به گل
چشم پر خواب سرمه کرده به ناز
بر نهاده بر ابروان چوگان
تیر غمزه به چشم تیر انداز
گفتمش چون روی به نومیدی
چنگ مانند ناز کرد آغاز
ای نیازی مرا نیاز به توست
ورچه دارد به من زمانه نیاز
من چو پرداختم به مهر تو دل
تو زمانی به وصل من پرداز
مسعود سعد سلمان : غزلیات
شماره ۱۲ - ای می لعل راحت جان باش
ای می لعل راحت جان باش
طبع آزاده را به فرمان باش
روزگار بخست مرهم شو
دردمندم ز چرخ درمان باش
بی تو بیجان تنی است جام بلور
تن پاکیزه جام را جان باش
دلم از قحط مهر خشک شده است
بر دلم سودمند باران باش
گر تو زندان کشیده ای چون من
مر مرا یار بند و زندان باش
اختر شب شد آشکار به تو
کس نگوید تو را که پنهان باش
نامه ای می نویسم از شادی
بر سر آن نبشته عنوان باش
بچه آفتاب تابانی
نایب آفتاب تابان باش
شمع اگر نیست تو چون روشن شمع
پیش مسعود سعد سلمان باش
مسعود سعد سلمان : ترکیبات و ترجیعات
شمارهٔ ۱ - در مدح خواجه رشیدالدین
نوبهاری عروس کردارست
سرو بالا و لاله رخسارست
باغ پر پیکران کشمیرست
راغ پر لعبتان فرخارست
کسوت این ز دیبه روم است
زیور آن ز در شهوارست
حله دست باف نیسان را
بسدش پود و زمردش تارست
بخشش باد را به گلها بر
گردش کردگار پرگارست
چمن و برگ را به ذات و به طبع
نقش دیبا و مهر دینارست
آب تیغ زدوده داشت چرا
چهره خاک پر ز رنگارست
عاشق گل هزاردستان شد
پس چرا شب شکوفه بیدارست
زار بلبل چرا همی نالد
که گل زرد زار و بیمارست
باغ پر کار کرد شد شاید
که بهر خاک طبع پرکارست
***
چرخ چون دستبرد بنماید
زینت بوستان بیفزاید
تخت گلبن چو افسر کسری
به جواهر همی بیاراید
ابر بر گل گلابها ریزد
باد بر مل عبیرها ساید
بی فسان ابر تیره صیقل وار
زنگ تیغ درخش بزداید
طبع بی داس هر زمان گویی
سرو آزاد را بپیراید
آهوی مشک نافه گشت نسیم
که ز جستن همی نیاساید
گرد طبعش نگشت عشق چرا
روی لاله به خون بینداید
تا نبندد نقاب بچه بحر
مادر گل نقاب نگشاید
از مه و مهر بارور شد باغ
زهره و مشتری از آن زاید
هر چه جاییست بزم را زیبد
هر چه جامیست باده را شاید
***
بوستان با سپهر همتا شد
که پر ز شعری و ثریا شد
کوه چون تکیه گاه خسرو گشت
دشت چون بزمگاه دارا شد
باد رنگ ابر نقشبندی کرد
خاک بر هفت رنگ دیبا شد
هر دو شاخی صلیب وار و درخت
از شکوفه به شکل جوزا شد
تا هوا در بخار پنهان گشت
راز پنهان سبزه پیدا شد
شاد شد سرو و مورد پنداری
پهلوی سرو مورد بالا شد
آمد از بید در لغز ناژو
بلبل از سرو در معما شد
اشک چشم سبل گرفته ابر
تا روان گشت سوی صحرا شد
زلفهای بنفشه پیچان گشت
چشم های شکوفه بینا شد
چشم بد دور باد ازین عالم
که به دیدار سخت زیبا شد
***
پرده گل همه صبا بدرید
کرد چهره به شرم شرم پدید
ابر پوشید روی ماه وز برق
رایت روی ماه بدرخشید
با صیادوار دست گشاد
ابرآذار دام حلقه کشید
کرد بدرود باغ و راغ ضرور
کاندرو پای بند خویش ندید
قصر و کاخ رشید خاصه نگر
که ز بس کبر بر جهان خندید
تا که بنیاد او به ماهی رفت
سرو بالای او به ماه رسید
طبع پر گرد و مشک بید همه
راست چون عنکبوت پرده تنید
باغش از خرمی بهشتی شد
کوثرش جانفزای جام نبید
صورتش را روان به حرص بخواست
صحبتش را خرد به جان بخرید
خواست گردون شکوفهاش به چشم
دیده هایش همه از آن بکفید
***
طرفه حالا که بوستان دارد
عمر پیر و تن جوان دارد
پاسبان کرد باغ قمری را
که بسی گنج شایگان دارد
از خوی ابر گل صدف کردار
در ناسفته در دهان دارد
چشم ساغر به باده می افروز
که صبا جسم و شاخ جان دارد
بی قرارست ابر و شاید از آنک
باره تند زیر ران دارد
در سخاوت همی بیاساید
خوی خاص خدایگان دارد
عمده مملکت رشید که ملک
مدح او بر سر زبان دارد
نامداری که آفتاب نهاد
همتش سر بر آسمان دارد
پس ازو آرد آنکه چرخ آرد
کم ازو دارد آنچه کان دارد
وصف او را بنان قلم گیرد
شکر او را زبان بیان دارد
***
ای به تو سرفراخته شاهی
مشتری رای و آسمان جاهی
کوه در حلم و ابر در جودی
شیر در رزم و ماه بر گاهی
تا تو چون چرخ بر زمین گشتی
مملکت بازیافت برناهی
تا هژبری کند سیاست تو
ننماید زمانه روباهی
هر درازی که از درازان داشت
یافت از نعمت تو کوتاهی
تا جهان شاد شد به دولت تو
کس ندارد ز انده آگاهی
تا کند خاطر تو راهبری
کی بترسد خرد ز گمراهی
موج زد کفت و نماند همی
مکرمت چون به خشک در ماهی
کند از بهر عمر تو عالم
هر شبی دعوی سحرگاهی
بینی از چرخ هر چه می جویی
یابی از دهر هر چه می خواهی
مسعود سعد سلمان : ترکیبات و ترجیعات
شمارهٔ ۲ - هم در مدح او
نه چو تو در زمانه ناموری
نه چو نام تو در جهان سمری
عزم تو کف حزم را تیغی است
حزم تو روی عزم را سپری
نه چو کین تو ظلم را زهری
نه چو مهر تو عدل را شکری
بی هوای تو نیست هیچ دلی
بی ثنای تو نیست هیچ سری
مال شد در جهان چو منهزمی
تا بر او یافت جود تو ظفری
رعد کردار در هوا افتد
از هوای تو در زمان خبری
فلکی خیزد از تو هر نفسی
عالم باشد از تو هر نظری
یک صله مادح تو ناستده
اندر آید دمادمش دگری
پیش چشمت نعوذبالله ازو
نیست چرخ و زمانه را خطری
کس نبیند چو تو کمربندی
در جهان پیش هیچ تاجوری
خاص خسرو رشید باقی باد
که جهان را جمال باقی باد
چرخ بی حشمت تو روشن نیست
ملک بیرای تو مزین نیست
نیست آهن به بأس و همت تو
ورچه چیزی به بأس آهن نیست
بی نمودار طبع صافی تو
صورت مکرمت معین نیست
نیست از گفته تو یک نکته
که درو صد هزار مضمن نیست
خلق را با گشاد دشت قضا
بهتر از خدمت تو جوشن نیست
به جز از کین و مهر تو به جهان
شب تاریک و روز روشن نیست
تا ز دل نعره زد سیاست تو
فتنه را هیچ هوش در تن نیست
نیست یک شیر تند گردنکش
که تو را رام و نرم گردن نیست
کم ز کیخسرو نه ای زیراک
هر غلامیت کم ز بیژن نیست
سبب این بلند گفتن من
دولت توست فکرت من نیست
خاص خسرو رشید باقی باد
که جهان را جمال باقی باد
تا تو را بندگی زمانه کند
خدمت چرخ بی بهانه کند
آسمان بلند رتبت را
رتبت قدرت آستانه کند
تیر امید کز کمان بجهد
مال و گنج تو را نشانه کند
هر دری را که همت تو زند
فلک از دولت آستانه کند
اختران فلک شرار شوند
کآتش خشم تو زبانه کند
شکم حادثات آبستن
از نهیب تو آفکانه کند
موکب عدل تو چو بخروشد
به هزیمت ستم روانه کند
بچگان را ز امن تو دراج
زیر پر عقاب خانه کند
دست اقبال تو به خیر همی
در دهان قضا دهانه کند
غور ایام در نیابد چرخ
گر جز از رای تو کمانه کند
خاص خسرو رشید باقی داد
که جهان را جمال باقی باد
سوی هر مقصدت که رای کشد
زین تو جاه چرخ سای کشد
فر تایید تو به گیتی بر
هر زمان سایه همای کشد
مرکب جود تیز دست کند
در هزیمت نیاز پای کشد
به جلالت عنان دولت را
حکم جام جهان نمای کشد
لشکر نصرت نصیری را
گرد تو تیغ در سرای کشد
خلق بدخواه تو ز هیبت تو
دم و ناله بسان نای کشد
گردن دشمنت گرفته اجل
زین سرای اندر آن سرای کشد
هر زمانم بهار مدحت تو
در یکی باغ دلگشای کشد
صد هزاران گل ثنات درو
فکرت من به چند جای کشد
به همه کامهات آهسته
صنع و توفیق یک خدای کشد
خاص خسرو رشید باقی باد
که جهان را جمال باقی باد
ای سرشته به سیرت رادی
داد رادی به واجبی دادی
تازه در خسروی به حل و به عقد
صد طریق ستوده بنهادی
رنجها را برسم در بستی
عرصها را به قصد بگشادی
غرض مدح و محمدت بودی
وز پی جود و مکرمت زادی
عدل را نوربخش خورشیدی
ملک را آب داده پولادی
خلق را سودمند پیشگهی
شاه را استوار بنیادی
مملکت شاد شد به شاگردی
تا تو سر بر زدی به استادی
بودم آزاد زاده آزاد
بنده گشتم به بند بیدادی
وز تو آزادیم نباید از آنک
بندگی تو به ز آزادی
خاص خسرو رشید باقی باد
که جهان را جمال باقی باد
بسته طاعت تو گردون باد
گیتی از نعمت تو قارون باد
تا فلک را قران سعد بن است
بخت با دولت تو مقرون باد
صولت عز را جلالت تو
گوشمال زمانه دون باد
مدد دخل تو ز هر جانب
مدد مایه دار جیحون باد
حیله گوش و گردن مدحت
زر بی عدو در مکنون باد
دشمن تو از این جهان کم باد
وآنچه دشمن نخواهد افزون باد
هرکه اندر حساب تو ناید
از حساب زمانه بیرون باد
نار کردار حاسدت را دل
به حسد گفته باد و پر خون باد
جای نظاره گاه چشم تو را
زلف گلبوی و روی گلگون باد
فال شاهی به تو همایون شد
روی شادی به تو همایون باد
خاص خسرو رشید باقی باد
که جهان را جمال باقی باد
مسعود سعد سلمان : ترکیبات و ترجیعات
شمارهٔ ۴ - مرثیه برای رشیدالدین
پرده از روی صفه برگیرید
نوحه زار زار در گیرید
تن به تیمار و اندهان بدهید
دل ز شادی و لهو برگیرید
هر زمان نوحه نو آغازید
چو به پایان رسد ز سر گیرید
گر عزیز مرا قیاس کنید
از مه نو و شاخ برگیرید
چون فرو شد ستاره سحری
کار ماتم هم از سحر گیرید
بر گذرگه اجل کمین دارد
گر توان رهگذر دگر گیرید
با ستیز قضا بهش باشید
وز گشاد بلا حذر گیرید
کار گردون همه هبا شمرید
حال گردون همه هدر گیرید
***
ای مه نو اگر تمام شدی
سخت زود آفتاب بام شدی
گیتی او را به جان رهین گشتی
دولت او را به طوع رام شدی
عمده کار مرد و زن بودی
عدت شغل خاص و عام شدی
فضل او در جهان بگستردی
جهل بر مردمان حرام شدی
مایه فخر و محمدت جستی
مایه جاه و احترام شدی
چون زدوده یکی سنان گشتی
چون کشیده یکی حسام شدی
به همه حکمتی یگانه شدی
در همه دانشی تمام شدی
ناتمامت فلک ز ما بربود
ای دریغا اگر تمام شدی
***
گر زمانه بر او دگر گشتی
مایه معنی و هنر گشتی
به همه مکرمت مثل بودی
در همه مفخرت سمر گشتی
شب فرزانگان چو روز شدی
زهر آزادگان شکر گشتی
شد فدای پدر که در هر حال
همه گرد دل پدر گشتی
ور نگشتی سر اجل به قضا
پدر او را به طبع سرگشتی
سخت نیکو نیک خوش بودی
که سر آنچنان پسر گشتی
همه گفتیش عمر بخشیدی
اگرش عمر بیشتر گشتی
یک جهان حمله حمله آوردی
گر اجل زو به جنگ برگشتی
***
ای رشید ای عزیز و شاه پدر
روز و شب آفتاب و ماه پدر
ای ادیب پدر دبیر پدر
اعتماد پدر پناه پدر
به تو نازنده بود جان پدر
از تو بالنده بود جاه پدر
تا نشسته پدر بر آتش توست
پاره دودی شدست آه پدر
ره نمای پدر رهت زده شد
که نماند از پس تو راه پدر
بی گناه پدر تو خواهی خواست
عذر این بی عدد گناه پدر
از برای چه زیر تخته شدی
وقت تخت تو بود شاه پدر
مرگ اگر بستدی فدای تو بود
نعمت عمر و دستگاه پدر
***
ای دگرگون شده به تو رایم
برگذشت از نهم فلک وایم
بسر آیم به سوی تربت تو
زین سبب رشک می برد پایم
جز روان تو کی بود جفتم
جز سر گور کی بود جایم
تخت شاهان چگونه آرایند
گو تو همچنان بیارایم
به روان تو گر سر گورت
جز به خون دو دیده اندایم
هر زمان ماتمی بیاغازم
هر نفس نوحه ای بیفزایم
به تو آسوده بودم از همه غم
تو به مردی و من نیاسایم
تو به زیر زمین بفرسایی
من ز تیمار تو بفرسایم
***
ای گرامی تو را کجا جویم
درد و تیمار تو کرا گویم
شدی از چشم چون مه و خورشید
تیره شد بی تو خانه و کویم
بر وفات تو روز و شب نالم
از هلاک تو سال و مه مویم
دل به کف دو دست می مالم
رخ به خون دو دیده می شویم
گر چه گل همچو بوی و روی تو بود
دل همی ندهدم که گل بویم
همه در آتش جگر غلطم
همه در آب دیدگان پویم
لاله لعل شد ز خون چشمم
خیری خشک شد ز کف رویم
خون بگریم ز مرگ چون تو پسر
چون ببینم سپیدی مویم
***
تا ز پیش پدر روان کردی
خو دل بر رخم روان کردی
بر رخان پدر ز خون دو چشم
زعفران زیر ارغوان کردی
همه روز پدر سیه کردی
همه سود پدر زیان کردی
تا به تیراجل بخستت جان
تیر قد پدر کمان کردی
صورت مرگ زشت صوت را
پیش چشم پدر عیان کردی
خاک بر هر سری پراکندی
خون ز هر دیده ای روان کردی
کاروانی که گفته بود روان
که تو آهنگ کاروان کردی
نور بودی مگر چو نور لطیف
قصد خورشید آسمان کردی
***
مرده فرزند مادرت زارست
مرگ ناگاه را خریدارست
گر چه بر تو چو برگ لرزان بود
چون گل اکنون ز درد بیدارست
همه شب زیر پهلو و سر او
بستر و بالش آتش و خارست
اگر ز دیده بر تو خون بارد
چون تو فرزند را سزاوارست
هیچ بیکار نیست یک ساعت
ماتم تو فریضه تر کارست
باد خوشرو بر او دم مرگست
روز روشن به او شب تارست
خسته آسمان کینه کش است
بسته روزگار غدارست
گر نه از جان و عمر سیر شده ست
از روان تو شاه بیزارست
***
هیچ دانی که حال ما چون شد
تا ز قالب روانت بیرون شد
تا چو گل در چمن بپژمردی
رویش از خون دیده گلگون شد
زندگانی و جان و کار همه
بر عزیزان تو دگرگون شد
هر که بود از نشاط مفلس گشت
گر چه از آب دیده قارون شد
مغزها از وفات تو بگداخت
دیده ها در غم تو جیحون شد
حسرتا کان تن سرشته ز جان
صید گردون ناکس دون شد
ای دریغا که آن روان لطیف
طعمه روزگار وارون شد
وای و دردا که آن دل روشن
خون شد و دیده ها پر از خون شد
***
بندگان تو زار و گریانند
زار هر ساعتی تو را خوانند
چفته بالا و خسته رخسارند
کوفته مغز و سوخته جانند
تا شبیخون زده ست بر تو اجل
همه از دیده خون همی رانند
هر زمان از برای خرسندی
خاک گور تو بر سر افشانند
زانکه عمر تو بیشتر دیدند
همه از عمرها پشیمانند
از دل اندر میان صاعقه اند
وز دو دیده میان طوفانند
هر زمانی به رسم منصب خویش
زی تو آیند و دید نتوانند
راست گویی که در مصیبت تو
همه مسعود سعد سلمانند
***
غم تو بر دلم مگر نیش است
که همه ساله در عنا ریش است
غم تو من کشم که مسعودم
که به جان غم کشیدنم کیش است
موی بر فرق گوئیم تیغست
مژه بر دیده گوئیم نیش است
گر همی خون رود ز دیده من
نه شگفت است زانکه دل ریش است
از سیاهی و تیرگی روزم
همچو اندیشه بداندیش است
این تن و جان زار پژمرده
تن بیمار و جان درویش است
من بدینگونه ام که خویش نیم
چه بود آنکه او تو را خویش است
مکنید این همه خروش و نفیر
که همه خلق را همین پیش است
***
ای فلک سخت نابسامانی
کژ رو و باژگونه دورانی
محنت عقل و شدت صبری
فتنه جسم و آفت جانی
مار نیشی و شیر چنگالی
خیره چشمی و تیز دندانی
بدهی و آنگهی نیارامی
تا همه داده باز نستانی
زود بیند ز تو دل آزاری
هر که یابد ز تو تن آسانی
بشکنی زود هر چه راست کنی
بر کنی باز هر چه بنشانی
هر چه کردی همه تباه کنی
مگر از کرده ها پشیمانی
نکنم سرزنش که مجبوری
بسته حکم و امر یزدانی
***
تو رشید ای سرخداوندان
اصل نیکان و نیک پیوندان
آن کشیدی ز غم کجا هرگز
نکشیدی ز خاره و سندان
ره جز این نیست عاقبت گر ما
بندگانیم یا خداوندان
آسمانیست آتشین چنگال
روزگاریست آهنین دندان
گر چه هست آن عزیز اندک عمر
به حقیقت سزای صد چندان
بر گذشته چنین جزع کردن
نشمردند از خرد خردمندان
در رضا و ثواب ایزد کوش
گر چه صعب است درد فرزندان
مهر من نیستی اگر نه امی
خسته بند و بسته زندان