تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۷۰ - افتادن رکابدار هر باری پیش امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر المؤمنین مرا بکش و ازین قضا برهان
باز آمد کی علی زودم بکش
تا نبینم آن دم و وقت ترش
من حلالت می‌کنم، خونم بریز
تا نبیند چشم من آن رستخیز
گفتم ار هر ذره‌یی خونی شود
خنجر اندر کف به قصد تو رود
یک سر مو از تو نتواند برید
چون قلم بر تو چنان خطی کشید
لیک بی‌غم شو، شفیع تو منم
خواجهٔ روحم، نه مملوک تنم
پیش من این تن ندارد قیمتی
بی تن خویشم فتی ابن الفتی
خنجر و شمشیر شد ریحان من
مرگ من شد بزم و نرگستان من
آن که او تن را بدین سان پی کند
حرص میری و خلافت کی کند؟
زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکم
تا امیران را نماید راه و حکم
تا امیری را دهد جانی دگر
تا دهد نخل خلافت را ثمر
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۷۱ - بیان آنک فتح طلبیدن مصطفی صلی الله علیه و سلم مکه را و غیر مکه را جهت دوستی ملک دنیا نبود چون فرموده است الدنیا جیفة بلک بامر بود
جهد پیغامبر به فتح مکه هم
کی بود در حب دنیا متهم؟
آن که او از مخزن هفت آسمان
چشم و دل بر بست روز امتحان
از پی نظارهٔ او حور و جان
پر شده آفاق هر هفت آسمان
خویشتن آراسته از بهر او
خود ورا پروای غیر دوست کو؟
آن چنان پر گشته از اجلال حق
که درو هم ره نیابد آل حق
لا یسع فینا نبی مرسل
والملک و الروح ایضا فاعقلوا
گفت ما زاغیم، همچون زاغ نه
مست صباغیم، مست باغ نه
چون که مخزن‌های افلاک و عقول
چون خسی آمد بر چشم رسول
پس چه باشد مکه و شام و عراق
که نماید او نبرد و اشتیاق؟
آن گمان بر وی ضمیر بد کند
کو قیاس از جهل و حرص خود کند
آبگینه‌ی زرد چون سازی نقاب
زرد بینی جمله نور آفتاب
بشکن آن شیشه‌ی کبود و زرد را
تا شناسی گرد را و مرد را
گرد فارس گرد سر افراشته
گرد را تو مرد حق پنداشته
گرد دید ابلیس و گفت این فرع طین
چون فزاید بر من آتش‌جبین؟
تا تو می‌بینی عزیزان را بشر
دان که میراث بلیس است آن نظر
گر نه فرزند بلیسی ای عنید
پس به تو میراث آن سگ چون رسید؟
من نیم سگ شیر حقم، حق‌پرست
شیر حق آن است کز صورت برست
شیر دنیا جوید اشکاری و برگ
شیر مولی جوید آزادی و مرگ
چون که اندر مرگ بیند صد وجود
همچو پروانه بسوزاند وجود
شد هوای مرگ طوق صادقان
که جهودان را بد این دم امتحان
در نبی فرمود کی قوم یهود
صادقان را مرگ باشد گنج و سود
هم‌چنان که آرزوی سود هست
آرزوی مرگ بردن زان به است
ای جهودان بهر ناموس کسان
بگذرانید این تمنا بر زبان
یک جهودی این قدر زهره نداشت
چون محمد این علم را بر فراشت
گفت اگر رانید این را بر زبان
یک یهودی خود نماند در جهان
پس یهودان مال بردند و خراج
که مکن رسوا تو ما را ای سراج
این سخن را نیست پایانی پدید
دست با من ده چو چشمت دوست دید
مولوی : دفتر اول
بخش ۱۷۲ - گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد
گفت امیرالمؤمنین با آن جوان
که به هنگام نبرد ای پهلوان
چون خدو انداختی در روی من
نفس جنبید و تبه شد خوی من
نیم بهر حق شد و نیمی هوا
شرکت اندر کار حق نبود روا
تو نگاریده‌ی کف مولیستی
آن حقی، کردهٔ من نیستی
نقش حق را هم به امر حق شکن
بر زجاجه‌ی دوست سنگ دوست زن
گبر این بشنید و نوری شد پدید
در دل او تا که زناری برید
گفت من تخم جفا می‌کاشتم
من تو را نوعی دگر پنداشتم
تو ترازوی احدخو بوده‌یی
بل زبانه‌ی هر ترازو بوده‌‌یی
تو تبار و اصل و خویشم بوده‌یی
تو فروغ شمع کیشم بوده‌یی
من غلام آن چراغ چشم‌جو
که چراغت روشنی پذرفت ازو
من غلام موج آن دریای نور
که چنین گوهر بر آرد در ظهور
عرضه کن بر من شهادت را که من
مر تو را دیدم سرافراز زمن
قرب پنجه کس ز خویش و قوم او
عاشقانه سوی دین کردند رو
او به تیغ حلم چندین حلق را
واخرید از تیغ و چندین خلق را
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر
بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر
ای دریغا لقمه‌یی دو خورده شد
جوشش فکرت از آن افسرده شد
گندمی خورشید آدم را کسوف
چون ذنب شعشاع بدری را خسوف
اینت لطف دل که از یک مشت گل
ماه او چون می‌شود پروین‌گسل
نان چو معنی بود، خوردش سود بود
چون که صورت گشت، انگیزد جحود
همچو خار سبز کاشتر می‌خورد
زان خورش صد نفع و لذت می‌برد
چون که آن سبزیش رفت و خشک گشت
چون همان را می‌خورد اشتر ز دشت
می‌دراند کام و لنجش ای دریغ
کان چنان ورد مربی گشت تیغ
نان چو معنی بود، بود آن خار سبز
چون که صورت شد، کنون خشک است و گبز
تو بدان عادت که او را پیش ازین
خورده بودی ای وجود نازنین
بر همان بو می‌خوری این خشک را
بعد ازان کامیخت معنی با ثری
گشت خاک‌آمیز و خشک و گوشت‌بر
زان گیاه اکنون بپرهیز ای شتر
سخت خاک‌آلود می‌آید سخن
آب تیره شد، سر چه بند کن
تا خدایش باز صاف و خوش کند
او که تیره کرد، هم صافش کند
صبر آرد آرزو را نه شتاب
صبر کن، والله اعلم بالصواب
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱ - سر آغاز
مدتی این مثنوی تأخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بخت تو فرزند نو
خون نگردد شیر شیرین، خوش شنو
چون ضیاء الحق حسام الدین عنان
باز گردانید ز اوج آسمان
چون به معراج حقایق رفته بود
بی‌بهارش غنچه‌ها نشکفته بود
چون ز دریا سوی ساحل بازگشت
چنگ شعر مثنوی با ساز گشت
مثنوی که صیقل ارواح بود
بازگشتش روز استفتاح بود
مطلع تاریخ این سودا و سود
سال اندر ششصد و شصت و دو بود
بلبلی زین‌جا برفت و بازگشت
بهر صید این معانی بازگشت
ساعد شه مسکن این باز باد
تا ابد بر خلق این در باز باد
آفت این در هوا و شهوت است
ورنه این‌جا شربت اندر شربت است
این دهان بربند تا بینی عیان
چشم‌بند آن جهان حلق و دهان
ای دهان تو خود دهانه‌ی دوزخی
وی جهان تو بر مثال برزخی
نور باقی پهلوی دنیای دون
شیر صافی پهلوی جوهای خون
چون درو گامی زنی بی‌احتیاط
شیر تو خون می‌شود از اختلاط
یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس
شد فراق صدر جنت طوق نفس
همچو دیو از وی فرشته می‌گریخت
بهر نانی چند آب چشم ریخت
گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود
لیک آن مو در دو دیده رسته بود
بود آدم دیدهٔ نور قدیم
موی در دیده بود کوه عظیم
گر دران آدم بکردی مشورت
در پشیمانی نگفتی معذرت
زان که با عقلی چو عقلی جفت شد
مانع بدفعلی و بدگفت شد
نفس با نفس دگر چون یار شد
عقل جزوی عاطل و بی‌کار شد
چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
زیر سایه‌ی یار خورشیدی شوی
رو بجو یار خدایی را تو زود
چون چنان کردی، خدا یار تو بود
آن که در خلوت نظر بردوخته‌ست
آخر آن را هم ز یار آموخته‌ست
خلوت از اغیار باید، نه ز یار
پوستین بهر دی آمد، نه بهار
عقل با عقل دگر دوتا شود
نور افزون گشت و ره پیدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
یار چشم توست ای مرد شکار
از خس و خاشاک او را پاک دار
هین به جاروب زبان گردی مکن
چشم را از خس ره‌آوردی مکن
چون که مؤمن آینه‌ی مؤمن بود
روی او زآلودگی ایمن بود
یار آیینه است جان را در حزن
در رخ آیینه ای جان دم مزن
تا نپوشد روی خود را در دمت
دم فرو خوردن بباید هر دمت
کم ز خاکی؟ چون که خاکی یار یافت
از بهاری صد هزار انوار یافت
آن درختی کو شود با یار جفت
از هوای خوش ز سر تا پا شکفت
در خزان چون دید او یار خلاف
درکشید او رو و سر زیر لحاف
گفت یار بد بلا آشفتن است
چون که او آمد، طریقم خفتن است
پس بخسبم، باشم از اصحاب کهف
به ز دقیانوس آن محبوس لهف
یقظه‌شان مصروف دقیانوس بود
خوابشان سرمایهٔ ناموس بود
خواب بیداری‌ست چون با دانش‌ست
وای بیداری که با نادان نشست
چون که زاغان خیمه بر بهمن زدند
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
زان که بی‌گلزار بلبل خامش است
غیبت خورشید بیداری‌کش است
آفتابا ترک این گلشن کنی
تا که تحت الارض را روشن کنی
آفتاب معرفت را نقل نیست
مشرق او غیر جان و عقل نیست
خاصه خورشید کمالی کآن سری‌ست
روز و شب کردار او روشنگری‌ست
مطلع شمس آی گر اسکندری
بعد ازان هرجا روی، نیکوفری
بعد ازان هر جا روی، مشرق شود
شرق‌ها بر مغربت عاشق شود
حس خفاشت سوی مغرب دوان
حس درپاشت سوی مشرق روان
راه حس، راه خران است ای سوار
ای خران را تو مزاحم، شرم دار
پنج حسی هست جز این پنج حس
آن چو زر سرخ و این حس‌ها چو مس
اندر آن بازار کاهل محشرند
حس مس را چون حس زر کی خرند؟
حس ابدان قوت ظلمت می‌خورد
حس جان از آفتابی می‌چرد
ای ببرده رخت حس‌ها سوی غیب
دست چون موسی برون آور ز جیب
ای صفاتت آفتاب معرفت
وآفتاب چرخ بند یک صفت
گاه خورشیدی و گه دریا شوی
گاه کوه قاف و گه عنقا شوی
تو نه این باشی نه آن در ذات خویش
ای فزون از وهم‌ها، وز بیش بیش
روح با علم است و با عقل است یار
روح را با تازی و ترکی چه کار؟
از تو ای بی‌نقش با چندین صور
هم مشبه هم موحد خیره‌سر
گه مشبه را موحد می‌کند
گه موحد را صور ره می‌زند
گه تو را گوید ز مستی بوالحسن
یا صغیر السن یا رطب البدن
گاه نقش خویش ویران می‌کند
آن پی تنزیه جانان می‌کند
چشم حس را هست مذهب اعتزال
دیدهٔ عقل است سنی در وصال
سخرهٔ حس‌اند اهل اعتزال
خویش را سنی نمایند از ضلال
هرکه در حس ماند او معتزلی‌ست
گرچه گوید سنی‌ام، از جاهلی‌ست
هر که بیرون شد ز حس، سنی وی است
اهل بینش، چشم عقل خوش‌پی است
گر بدیدی حس حیوان شاه را
پس بدیدی گاو و خر الله را
گر نبودی حس دیگر مر تو را
جز حس حیوان ز بیرون هوا
پس بنی‌آدم مکرم کی بدی؟
کی به حس مشترک محرم شدی؟
نامصور یا مصور گفتنت
باطل آمد بی ز صورت رستنت
نامصور یا مصور پیش اوست
کو همه مغز است و بیرون شد ز پوست
گر تو کوری، نیست بر اعمی حرج
ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج
پرده‌های دیده را داروی صبر
هم بسوزد، هم بسازد شرح صدر
آینه‌ی دل چون شود صافی و پاک
نقش‌ها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقاش را
فرش دولت را و هم فراش را
چون خلیل آمد خیال یار من
صورتش بت، معنی او بت‌شکن
شکر یزدان را که چون او شد پدید
در خیالش جان خیال خود بدید
خاک درگاهت دلم را می‌فریفت
خاک بر وی کو ز خاکت می‌شکیفت
گفتم ار خوبم، پذیرم این ازو
ورنه خود خندید بر من زشت‌رو
چاره آن باشد که خود را بنگرم
ورنه او خندد مرا من کی خرم؟
او جمیل است و محب للجمال
کی جوان نو گزیند پیر زال؟
خوب خوبی را کند جذب این بدان
طیبات و طیبین بر وی بخوان
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
قسم باطل باطلان را می‌کشند
باقیان از باقیان هم سرخوشند
ناریان مر ناریان را جاذب‌اند
نوریان مر نوریان را طالب‌اند
چشم چون بستی، تو را جان کندنی‌ست
چشم را از نور روزن صبر نیست
چشم چون بستی، تو را تاسه گرفت
نور چشم از نور روزن کی شکفت؟
تاسهٔ تو جذب نور چشم بود
تا بپیوندد به نور روز زود
چشم باز ار تاسه گیرد مر تو را
دان که چشم دل ببستی، برگشا
آن تقاضای دو چشم دل شناس
کو همی جوید ضیای بی‌قیاس
چون فراق آن دو نور بی‌ثبات
تاسه آوردت، گشادی چشم‌هات
پس فراق آن دو نور پایدار
تاسه می‌آرد، مر آن را پاس دار
او چو می‌خواند مرا، من بنگرم
لایق جذب‌ام و یا بد پیکرم
گر لطیفی زشت را در پی کند
تسخری باشد که او بر وی کند
کی ببینم روی خود را؟ ای عجب
تا چه رنگم، همچو روزم یا چو شب؟
نقش جان خویش می‌جستم بسی
هیچ می‌ننمود نقشم از کسی
گفتم آخر آینه از بهر چیست؟
تا بداند هر کسی کو چیست و کیست
آینه‌ی آهن برای پوست‌هاست
آینه‌ی سیمای جان سنگی‌بهاست
آینه‌ی جان نیست الا روی یار
روی آن یاری که باشد زان دیار
گفتم ای دل آینه‌ی کلی بجو
رو به دریا، کار برناید به جو
زین طلب بنده به کوی تو رسید
درد مریم را به خرمابن کشید
دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد
شد دل نادیده، غرق دیده شد
آینه‌ی کلی تو را دیدم ابد
دیدم اندر چشم تو من نقش خود
گفتم آخر خویش را من یافتم
در دو چشمش راه روشن یافتم
گفت وهمم کان خیال توست هان
ذات خود را از خیال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد
که منم تو، تو منی در اتحاد
کندرین چشم منیر بی‌زوال
از حقایق راه کی یابد خیال؟
در دو چشم غیر من تو نقش خود
گر ببینی، آن خیالی دان و رد
زان که سرمه‌ی نیستی در می‌کشد
باده از تصویر شیطان می‌چشد
چشمشان خانه‌ی خیال است و عدم
نیست‌ها را هست بیند لاجرم
چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال
خانهٔ هستی‌ست نه خانه‌ی خیال
تا یکی مو باشد از تو پیش چشم
در خیالت گوهری باشد چو یشم
یشم را آن گه شناسی از گهر
کز خیال خود کنی کلی عبر
یک حکایت بشنو ای گوهر شناس
تا بدانی تو عیان را از قیاس
مولوی : دفتر دوم
بخش ۲ - هلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر رضی الله عنه
ماه روزه گشت در عهد عمر
بر سر کوهی دویدند آن نفر
تا هلال روزه را گیرند فال
آن یکی گفت ای عمر اینک هلال
چون عمر بر آسمان مه را ندید
گفت کین مه از خیال تو دمید
ورنه من بیناترم افلاک را
چون نمی‌بینم هلال پاک را؟
گفت تر کن دست و بر ابرو بمال
آن‌گهان تو درنگر سوی هلال
چون که او تر کرد ابرو، مه ندید
گفت ای شه نیست مه، شد ناپدید
گفت آری، موی ابرو شد کمان
سوی تو افکند تیری از گمان
چون یکی مو کژ شد، او را راه زد
تا به دعوی لاف دید ماه زد
موی کژ چون پردهٔ گردون بود
چون همه اجزات کژ شد، چون بود؟
راست کن اجزات را از راستان
سر مکش ای راست‌رو زان آستان
هم ترازو را ترازو راست کرد
هم ترازو را ترازو کاست کرد
هر که با ناراستان هم‌سنگ شد
در کمی افتاد و عقلش دنگ شد
رو اشداء علی الکفار باش
خاک بر دلداری اغیار پاش
بر سر اغیار چون شمشیر باش
هین مکن روباه‌بازی، شیر باش
تا ز غیرت از تو یاران نسکلند
زان که آن خاران عدو این گلند
آتش اندر زن به گرگان چون سپند
زان که آن گرگان عدو یوسفند
جان بابا گویدت ابلیس هین
تا به دم بفریبدت دیو لعین
این چنین تلبیس با بابات کرد
آدمی را این سیه‌رخ مات کرد
بر سر شطرنج چست است این غراب
تو مبین بازی به چشم نیم‌خواب
زان که فرزین‌بندها داند بسی
که بگیرد در گلویت چون خسی
در گلو ماند خس او سال‌ها
چیست آن خس؟ مهر جاه و مال‌ها
مال خس باشد، چو هست ای بی‌ثبات
در گلویت مانع آب حیات
گر برد مالت عدوی، پرفنی
ره‌زنی را برده باشد ره‌زنی
مولوی : دفتر دوم
بخش ۳ - دزدیدن مارگیر ماری را از مارگیری دیگر
دزدکی از مارگیری مار برد
زابلهی آن را غنیمت می‌شمرد
وارهید آن مارگیر از زخم مار
مار کشت آن دزد او را زار زار
مارگیرش دید، پس بشناختش
گفت از جان مار من پرداختش
در دعا می‌خواستی جانم ازو
کش بیابم، مار بستانم ازو
شکر حق را کان دعا مردود شد
من زیان پنداشتم، آن سود شد
بس دعاها کان زیان است و هلاک
وز کرم می‌نشنود یزدان پاک
مولوی : دفتر دوم
بخش ۴ - التماس کردن همراه عیسی علیه السلام زنده کردن استخوانها از عیسی علیه السلام
گشت با عیسی یکی ابله رفیق
استخوان‌ها دید در حفره‌ی عمیق
گفت ای همراه، آن نام سنی
که بدان تو مرده را زنده ‌کنی
مر مرا آموز تا احسان کنم
استخوان‌ها را بدان با جان کنم
گفت خامش کن که آن کار تو نیست
لایق انفاس و گفتار تو نیست
کان نفس خواهد ز باران پاک‌تر
وز فرشته در روش دراک‌تر
عمرها بایست تا دم پاک شد
تا امین مخزن افلاک شد
خود گرفتی این عصا در دست راست
دست را دستان موسی از کجاست؟
گفت اگر من نیستم اسرارخوان
هم تو بر خوان نام را بر استخوان
گفت عیسی یا رب این اسرار چیست؟
میل این ابله درین بیگار چیست؟
چون غم خود نیست این بیمار را؟
چون غم جان نیست این مردار را؟
مردهٔ خود را رها کرده‌ست او
مردهٔ بیگانه را جوید رفو
گفت حق ادبار اگر ادبارجوست
خار روییده جزای کشت اوست
آن که تخم خار کارد در جهان
هان و هان او را مجو در گلستان
گر گلی گیرد به کف، خاری شود
ور سوی یاری رود، ماری شود
کیمیای زهر و مار است آن شقی
بر خلاف کیمیای متقی
مولوی : دفتر دوم
بخش ۵ - اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه و لا حول خادم
صوفی‌یی می‌گشت در دور افق
تا شبی در خانقاهی شد قنق
یک بهیمه داشت، در آخر ببست
او به صدر صفه با یاران نشست
پس مراقب گشت با یاران خویش
دفتری باشد حضور یار پیش
دفتر صوفی سواد و حرف نیست
جز دل اسپید همچون برف نیست
زاد دانشمند، آثار قلم
زاد صوفی چیست؟ آثار قدم
همچو صیادی سوی اشکار شد
گام آهو دید و بر آثار شد
چندگاهش گام آهو درخور است
بعد ازان خود ناف آهو رهبر است
چون که شکر گام کرد و ره برید
لاجرم زان گام در کامی رسید
رفتن یک منزلی بر بوی ناف
بهتر از صد منزل گام و طواف
آن دلی کو مطلع مهتاب‌هاست
بهر عارف‌ فتحت‌ ابواب‌هاست
با تو دیوار است، با ایشان در است
با تو سنگ و با عزیزان گوهر است
آنچه تو در آینه بینی عیان
پیر اندر خشت بیند بیش ازان
پیر ایشان‌اند کین عالم نبود
جان ایشان بود در دریای جود
پیش ازین تن‌ عمرها بگذاشتند
پیش‌تر از کشت بر برداشتند
پیش‌تر از نقش جان پذرفته‌اند
پیش‌تر از بحر درها سفته‌اند
مولوی : دفتر دوم
بخش ۶ - حکایت مشورت کردن خدای تعالی در ایجاد خلق
مشورت می‌رفت در ایجاد خلق
جانشان در بحر قدرت تا به حلق
چون ملایک مانع آن می‌شدند
بر ملایک خفیه خنبک می‌زدند
مطلع بر نقش هر که هست شد
پیش ازان کین نفس کل پابست شد
پیش‌تر زافلاک کیوان دیده‌اند
پیش‌تر از دانه‌ها، نان دیده‌اند
بی‌دماغ و دل، پر از فکرت بدند
بی‌سپاه و جنگ بر نصرت زدند
آن عیان نسبت به ایشان فکرت است
ورنه خود نسبت به دوران رؤیت است
فکرت از ماضی و مستقبل بود
چون ازین دو رست، مشکل حل شود
دیده چون بی‌کیف، هر باکیف را
دیده پیش از کان، صحیح و زیف را
پیش‌تر از خلقت انگورها
خورده می‌ها و نموده شورها
در تموز گرم می‌بینند دی
در شعاع شمس می‌بینند فی
در دل انگور می را دیده‌اند
در فنای محض شی را دیده‌اند
آسمان در دور ایشان جرعه‌نوش
آفتاب از جودشان زربفت‌پوش
چون از ایشان مجتمع بینی دو یار
هم یکی باشند و هم ششصد هزار
بر مثال موج‌ها اعدادشان
در عدد آورده باشد بادشان
مفترق شد آفتاب جان‌ها
در درون روزن ابدان ما
چون نظر در قرص داری خود یکی‌ست
وان که شد محجوب ابدان در شکی‌ست
تفرقه در روح حیوانی بود
نفس واحد، روح انسانی بود
چون که حق رش علیهم نوره
مفترق هرگز نگردد نور او
یک زمان بگذار ای همره ملال
تا بگویم وصف خالی زان جمال
در بیان ناید جمال حال او
هر دو عالم چیست؟ عکس خال او
چون که من از خال خوبش دم زنم
نطق می‌خواهد که بشکافد تنم
همچو موری اندرین خرمن خوشم
تا فزون از خویش باری می‌کشم
مولوی : دفتر دوم
بخش ۷ - بسته شدن تقریر معنی حکایت به سبب میل مستمع به استماع ظاهر صورت حکایت
کی گذارد آن‌که رشک روشنی‌ست
تا بگویم آنچه فرض و گفتنی‌ست؟
بحر کف پیش آرد و سدی کند
جر کند، وز بعد جر مدی کند
این زمان بشنو چه مانع شد، مگر
مستمع را رفت دل جای دگر
خاطرش شد سوی صوفی قنق
اندر آن سودا فرو شد تا عنق
لازم آمد باز رفتن زین مقال
سوی آن افسانه بهر وصف حال
صوفی آن صورت مپندار ای عزیز
همچو طفلان تا کی از جوز و مویز؟
جسم ما جوز و مویز است ای پسر
گر تو مردی، زین دو چیز اندر گذر
ور تو اندر نگذری، اکرام حق
بگذراند مر تو را از نه طبق
بشنو اکنون صورت افسانه را
لیک هین از که جدا کن دانه را
مولوی : دفتر دوم
بخش ۸ - التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن
حلقهٔ آن صوفیان مستفید
چون که بر وجد و طرب آخر رسید
خوان بیاوردند بهر میهمان
از بهیمه یاد آورد آن زمان
گفت خادم را که در آخر برو
راست کن بهر بهیمه کاه و جو
گفت لا حول، این چه افزون گفتن است
از قدیم این کارها کار من است
گفت تر کن آن جو‌اش را از نخست
کان خرپیر است و دندان‌هاش سست
گفت لا حول، این چه می‌گویی مها
از من آموزند این ترتیب‌ها
گفت پالانش فرو نه پیش پیش
داروی منبل بنه بر پشت ریش
گفت لا حول، آخر ای حکمت‌گزار
جنس تو مهمانم آمد صد هزار
جمله راضی رفته‌اند از پیش ما
هست مهمان جان ما و خویش ما
گفت آبش ده، ولیکن شیر، گرم
گفت لا حول، از تو‌ام بگرفت شرم
گفت اندر جو تو کمتر کاه کن
گفت لا حول، این سخن کوتاه کن
گفت جایش را بروب از سنگ و پشک
ور بود تر، ریز بر وی خاک خشک
گفت لا حول، ای پدر لا حول کن
با رسول اهل کمتر گو سخن
گفت بستان شانه، پشت خر بخار
گفت لا حول ای پدر شرمی بدار
خادم این گفت و میان را بست چست
گفت رفتم کاه و جو آرم نخست
رفت و از آخر نکرد او هیچ یاد
خواب خرگوشی بدان صوفی بداد
رفت خادم جانب اوباش چند
کرد بر اندرز صوفی ریش‌خند
صوفی از ره مانده بود و شد دراز
خواب‌ها می‌دید با چشم فراز
کان خرش در چنگ گرگی مانده بود
پاره‌ها از پشت و رانش می‌ربود
گفت لا حول، این چه مالیخولیاست؟
ای عجب، آن خادم مشفق کجاست؟
باز می‌دید آن خرش در راه‌رو
گه به چاهی می‌فتاد و گه به گو
گونه‌گون می‌دید ناخوش واقعه
فاتحه می‌خواند او والقارعه
گفت چاره چیست؟ یاران جسته‌اند
رفته‌اند و جمله درها بسته‌اند
باز می‌گفت ای عجب، آن خادمک
نه که با ما گشت هم‌نان و نمک؟
من نکردم با وی الا لطف و لین
او چرا با من کند برعکس کین؟
هر عداوت را سبب باید سند
ورنه جنسیت وفا تلقین کند
باز می‌گفت آدم با لطف و جود
کی بران ابلیس جوری کرده بود؟
آدمی مر مار و گزدم را چه کرد؟
کو همی خواهد مر او را مرگ و درد؟
گرگ را خود خاصیت بدریدن است
این حسد در خلق آخر روشن است
باز می‌گفت این گمان بد خطاست
بر برادر این چنین ظنم چراست؟
باز گفتی حزم سوء الظن توست
هر که بدظن نیست کی ماند درست؟
صوفی اندر وسوسه، وان خر چنان
که چنین بادا جزای دشمنان
آن خر مسکین میان خاک و سنگ
کژ شده پالان، دریده پالهنگ
کشته از ره، جملهٔ شب بی‌علف
گاه در جان کندن و گه در تلف
خر همه شب ذکر می‌کرد ای اله
جو رها کردم، کم از یک مشت کاه
با زبان حال می‌گفت ای شیوخ
رحمتی که سوختم زین خام شوخ
آنچه آن خر دید از رنج و عذاب
مرغ خاکی بیند اندر سیل آب
بس به پهلو گشت آن شب تا سحر
آن خر بیچاره از جوع البقر
روز شد، خادم بیامد بامداد
زود پالان جست بر پشتش نهاد
خرفروشانه دو سه زخمش بزد
کرد با خر آنچه زان سگ می‌سزد
خر جهنده گشت از تیزی نیش
کو زبان تا خر بگوید حال خویش؟
مولوی : دفتر دوم
بخش ۹ - گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست
چون که صوفی بر نشست و شد روان
رو در افتادن گرفت او هر زمان
هر زمانش خلق بر می‌داشتند
جمله رنجورش همی پنداشتند
آن یکی گوشش همی پیچید سخت
وان دگر در زیر کامش جست لخت
وان دگر در نعل او می‌جست سنگ
وان دگر در چشم او می‌دید زنگ
باز می‌گفتند ای شیخ این ز چیست؟
دی نمی‌گفتی که شکر این خر قوی‌ست؟
گفت آن خر کو به شب لا حول خورد
جز بدین شیوه نداند راه کرد
چون که قوت خر به شب لا حول بود
شب مسبح بود و روز اندر سجود
آدمی خوارند اغلب مردمان
از سلام علیک‌شان کم جو امان
خانهٔ دیو است دل‌های همه
کم پذیر از دیومردم دمدمه
از دم دیو آن که او لا حول خورد
همچو آن خر در سر آید در نبرد
هر که در دنیا خورد تلبیس دیو
وز عدو دوست‌رو تعظیم و ریو
در ره اسلام و بر پول صراط
در سر آید همچو آن خر از خباط
عشوه‌های یار بد منیوش هین
دام بین، ایمن مرو تو بر زمین
صد هزار ابلیس لا حول آر بین
آدما ابلیس را در مار بین
دم دهد گوید تو را ای جان و دوست
تا چو قصابی کشد از دوست پوست
دم دهد تا پوستت بیرون کشد
وای او کز دشمنان افیون چشد
سر نهد بر پای تو قصاب‌وار
دم دهد تا خونت ریزد زار زار
همچو شیری صید خود را خویش کن
ترک عشوه‌ی اجنبی و خویش کن
همچو خادم دان مراعات خسان
بی‌کسی بهتر ز عشوه‌ی ناکسان
در زمین مردمان خانه مکن
کار خود کن،کار بیگانه مکن
کیست بیگانه؟ تن خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی
جوهر خود را نبینی فربهی
گر میان مشک تن را جا شود
روز مردن گند او پیدا شود
مشک را بر تن مزن، بر دل بمال
مشک چه بود؟ نام پاک ذوالجلال
آن منافق مشک بر تن می‌نهد
روح را در قعر گلخن می‌نهد
بر زبان نام حق و در جان او
گندها از فکر بی‌ایمان او
ذکر با او همچو سبزه‌ی گلخن است
بر سر مبرز گل است و سوسن است
آن نبات آن‌جا یقین عاریت است
جای آن گل مجلس است و عشرت است
طیبات آید به سوی طیبین
للخبیثین الخبیثات است هین
کین مدار آن‌ها که از کین گمرهند
گورشان پهلوی کین‌داران نهند
اصل کینه دوزخ است و کین تو
جزو آن کل است و خصم دین تو
چون تو جزو دوزخی، پس هوش دار
جزو سوی کل خود گیرد قرار
ور تو جزو جنتی ای نامدار
عیش تو باشد ز جنت پایدار
تلخ با تلخان یقین ملحق شود
کی دم باطل قرین حق شود؟
ای برادر تو همان اندیشه‌‌یی
مابقی تو استخوان و ریشه‌یی
گر گل است اندیشهٔ تو، گلشنی
ور بود خاری، تو هیمه‌ی گلخنی
گر گلابی بر سر جیبت زنند
ور تو چون بولی برونت افکنند
طبله‌ها در پیش عطاران ببین
جنس را با جنس خود کرده قرین
جنس‌ها با جنس‌ها آمیخته
زین تجانس زینتی انگیخته
گر در آمیزند عود و شکرش
بر گزیند یک یک از یک‌دیگرش
طبله‌ها بشکست و جان‌ها ریختند
نیک و بد درهمدگر آمیختند
حق فرستاد انبیا را با ورق
تا گزید این دانه‌ها را بر طبق
پیش ازیشان ما همه یکسان بدیم
کس ندانستی که ما نیک و بدیم
قلب و نیکو در جهان بودی روان
چون همه شب بود و ما چون شب‌روان
تا بر آمد آفتاب انبیا
گفت ای غش دور شو، صافی بیا
چشم داند فرق کردن رنگ را
چشم داند لعل را و سنگ را
چشم داند گوهر و خاشاک را
چشم را زان می‌خلد خاشاک‌ها
دشمن روزند این قلابکان
عاشق روزند آن زرهای کان
زان که روزاست آینه‌ی تعریف او
تا ببیند اشرفی تشریف او
حق قیامت را لقب زان روز کرد
روز بنماید جمال سرخ و زرد
پس حقیقت روز سر اولیاست
روز پیش ماهشان چون سایه‌هاست
عکس راز مرد حق دانید روز
عکس ستاریش شام چشم‌دوز
زان سبب فرمود یزدان والضحی
والضحی نور ضمیر مصطفی
قول دیگر کین ضحی را خواست دوست
هم برای آن که این هم عکس اوست
ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست
خود فنا چه لایق گفت خداست؟
از خلیلی لا احب الآفلین
پس فنا چون خواست رب العالمین؟
باز والیل است ستاری او
وان تن خاکی زنگاری او
آفتابش چون برآمد زان فلک
با شب تن گفت هین ما ودعک
وصل پیدا گشت از عین بلا
زان حلاوت شد عبارت ما قلی
هر عبارت خود نشان حالتی‌ست
حال چون دست و عبارت آلتی‌ست
آلت زرگر به دست کفشگر
همچو دانه‌ی کشت کرده ریگ در
آلت اسکاف پیش برزگر
پیش سگ که، استخوان در پیش خر
بود انا الحق در لب منصور نور
بود اناللـه در لب فرعون زور
شد عصا اندر کف موسی گوا
شد عصا اندر کف ساحر هبا
زین سبب عیسی بدان همراه خود
در نیاموزید آن اسم صمد
کو نداند، نقص بر آلت نهد
سنگ بر گل زن تو، آتش کی جهد؟
دست و آلت همچو سنگ و آهن است
جفت باید، جفت شرط زادن است
آن که بی‌جفت است و بی‌آلت یکی‌ست
در عدد شک است و آن یک بی‌شکی‌ست
آن که دو گفت و سه گفت و بیش ازین
متفق باشند در واحد یقین
احولی چون دفع شد، یکسان شوند
دو سه گویان هم یکی گویان شوند
گر یکی گویی تو در میدان او
گرد بر می‌گرد از چوگان او
گوی آن گه راست و بی‌نقصان شود
کو ز زخم دست شه رقصان شود
گوش دار ای احول این‌ها را به هوش
داروی دیده بکش از راه گوش
پس کلام پاک در دل‌های کور
می‌نپاید، می‌رود تا اصل نور
وان فسون دیو در دل‌های کژ
می‌رود چون کفش کژ در پای کژ
گرچه حکمت را به تکرار آوری
چون تو نااهلی، شود از تو بری
ورچه بنویسی، نشانش می‌کنی
ورچه می‌لافی، بیانش می‌کنی
او ز تو رو در کشد ای پر ستیز
بندها را بگسلد، وز تو گریز
ور نخوانی و ببیند سوز تو
علم باشد مرغ دست‌آموز تو
او نپاید پیش هر نااوستا
همچو طاووسی به خانه‌ی روستا
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۰ - یافتن شاه باز را به خانهٔ کمپیر زن
دین نه آن بازی‌ست کو از شه گریخت
سوی آن کمپیر کو می‌آرد بیخت
تا که تتماجی پزد اولاد را
دید آن باز خوش خوش‌زاد را
پایکش بست و پرش کوتاه کرد
ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد
گفت نااهلان نکردندت بساز
پر فزود از حد و ناخن شد دراز
دست هر نااهل بیمارت کند
سوی مادر آ که تیمارت کند
مهر جاهل را چنین دان ای رفیق
کژ رود جاهل همیشه در طریق
روز شه در جست و جو بیگاه شد
سوی آن کمپیر و آن خرگاه شد
دید ناگه باز را در دود و گرد
شه برو بگریست زار و نوحه کرد
گفت هرچند این جزای کار توست
که نباشی در وفای ما درست
چون کنی از خلد زی دوزخ قرار
غافل از لا یستوی اصحاب نار؟
این سزای آن که از شاه خبیر
خیره بگریزد به خانه‌ی گنده‌پیر
باز می‌مالید پر بر دست شاه
بی‌زبان می‌گفت من کردم گناه
پس کجا زارد؟ کجا نالد لئیم؟
گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم
لطف شه جان را جنایت‌جو کند
زان که شه هر زشت را نیکو کند
رو مکن زشتی که نیکی‌های ما
زشت آمد پیش آن زیبای ما
خدمت خود را سزا پنداشتی
تو لوای جرم از آن افراشتی
چون تو را ذکر و دعا دستور شد
زان دعا کردن دلت مغرور شد
هم‌سخن دیدی تو خود را با خدا
ای بسا کو زین گمان افتد جدا
گرچه با تو شه نشیند بر زمین
خویشتن بشناس و نیکوتر نشین
باز گفت ای شه پشیمان می‌شوم
توبه کردم، نو مسلمان می‌شوم
آن که تو مستش کنی و شیرگیر
گر ز مستی کژ رود، عذرش پذیر
گرچه ناخن رفت، چون باشی مرا
برکنم من پرچم خورشید را
ورچه پرم رفت، چون بنوازی‌ام
چرخ بازی گم کند در بازی‌ام
گر کمر بخشیم، که را بر کنم
گر دهی کلکی، علم‌ها بشکنم
آخر از پشه نه کم باشد تنم
ملک نمرودی به پر برهم زنم
در ضعیفی تو مرا بابیل گیر
هر یکی خصم مرا چون پیل گیر
قدر فندق افکنم بندق حریق
بندقم در فعل صد چون منجنیق
گرچه سنگم هست مقدار نخود
لیک در هیجا نه سر ماند، نه خود
موسی آمد در وغا با یک عصاش
زد بر آن فرعون و بر شمشیرهاش
هر رسولی یک ‌تنه کان در زده‌ست
بر همه آفاق تنها بر زده‌ست
نوح چون شمشیر در خواهید ازو
موج طوفان گشت ازو شمشیرخو
احمدا خود کیست اسپاه زمین؟
ماه بین بر چرخ و بشکافش جبین
تا بداند سعد و نحس بی‌خبر
دور توست این دور، نه دور قمر
دور توست ایرا که موسی کلیم
آرزو می‌برد زین دورت مقیم
چون که موسی رونق دور تو دید
کندرو صبح تجلی می‌دمید
گفت یا رب، آن چه دور رحمت است؟
آن گذشت از رحمت، آن‌جا رؤیت است
غوطه ده موسی خود را در بحار
از میان دورهٔ احمد بر آر
گفت یا موسی بدان بنمودمت
راه آن خلوت بدان بگشودمت
که تو زان دوری درین دور ای کلیم
پا بکش، زیرا دراز است این گلیم
من کریمم، نان نمایم بنده را
تا بگریاند طمع آن زنده را
بینی طفلی بمالد مادری
تا شود بیدار و وا جوید خوری
کو گرسنه خفته باشد بی‌خبر
وان دو پستان می‌خلد زو بهر در
کنت کنزا رحمة مخفیة
فابتعثت امة مهدیة
هر کراماتی که می‌جویی به جان
او نمودت، تا طمع کردی در آن
چند بت بشکست احمد در جهان
تا که یا رب گوی گشتند امتان
گر نبودی کوشش احمد، تو هم
می‌پرستیدی چو اجدادت صنم
این سرت وا رست از سجده‌ی صنم
تا بدانی حق او را بر امم
گر بگویی، شکر این رستن بگو
کز بت باطن همت برهاند او
مر سرت را چون رهانید از بتان
هم بدان قوت تو دل را وا رهان
سر ز شکر دین ازان برتافتی
کز پدر میراث مفتش یافتی
مرد میراثی چه داند قدر مال؟
رستمی جان کند و مجان یافت زال
چون بگریانم، بجوشد رحمتم
آن خروشنده بنوشد نعمتم
گر نخواهم داد، خود ننمایمش
چونش کردم بسته دل بگشایمش
رحمتم موقوف آن خوش گریه‌هاست
چون گریست، از بحر رحمت موج خاست
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۱ - حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان بالهام حق تعالی
بود شیخی دایما او وام‌دار
از جوامردی که بود آن نامدار
ده هزاران وام کردی از مهان
خرج کردی بر فقیران جهان
هم به وام او خانقاهی ساخته
جان و مال و خانقه در باخته
وام او را حق ز هر جا می‌گزارد
کرد حق بهر خلیل از ریگ آرد
گفت پیغامبر که در بازارها
دو فرشته می‌کنند ایدر دعا
کی خدا تو منفقان را ده خلف
ای خدا تو ممسکان را ده تلف
خاصه آن منفق که جان انفاق کرد
حلق خود قربانی خلاق کرد
حلق پیش آورد اسماعیل‌وار
کارد بر حلقش نیارد کرد کار
پس شهیدان زنده زین رویند و خوش
تو بدان قالب بمنگر گبروش
چون خلف دادستشان جان بقا
جان ایمن از غم و رنج و شقا
شیخ وامی سال‌ها این کار کرد
می‌ستد، می‌داد، همچون پای‌مرد
تخم‌ها می‌کاشت تا روز اجل
تا بود روز اجل میر اجل
چون که عمر شیخ در آخر رسید
در وجود خود نشان مرگ دید
وام‌داران گرد او بنشسته جمع
شیخ بر خود خوش گدازان همچو شمع
وام‌داران گشته نومید و ترش
درد دل‌ها یار شد با درد شش
شیخ گفت این بدگمانان را نگر
نیست حق را چار صد دینار زر؟
کودکی حلوا ز بیرون بانگ زد
لاف حلوا بر امید دانگ زد
شیخ اشارت کرد خادم را به سر
که برو آن جمله حلوا را بخر
تا غریمان چون که آن حلوا خورند
یک زمانی تلخ در من ننگرند
در زمان خادم برون آمد به در
تا خرد او جمله حلوا را به زر
گفت او را گوترو حلوا به چند؟
گفت کودک نیم دینار و ادند
گفت نه، از صوفیان افزون مجو
نیم دینارت دهم، دیگر مگو
او طبق بنهاد اندر پیش شیخ
تو ببین اسرار سر اندیش شیخ
کرد اشارت با غریمان کین نوال
نک تبرک، خوش خورید این را حلال
چون طبق خالی شد، آن کودک ستد
گفت دینارم بده ای با خرد
شیخ گفتا از کجا آرم درم؟
وام دارم، می‌روم سوی عدم
کودک از غم زد طبق را بر زمین
ناله و گریه بر آورد و حنین
می‌گریست از غبن کودک های های
کی مرا بشکسته بودی هر دو پای
کاشکی من گرد گلخن گشتمی
بر در این خانقه نگذشتمی
صوفیان طبل‌خوار لقمه‌جو
سگ ‌دلان و همچو گربه روی‌شو
از غریو کودک آن‌جا خیر و شر
گرد آمد، گشت بر کودک حشر
پیش شیخ آمد که ای شیخ درشت
تو یقین دان که مرا استاد کشت
گر روم من پیش او دست تهی
او مرا بکشد،اجازت می‌دهی؟
وان غریمان هم به انکار و جحود
رو به شیخ آورده کین باری چه بود؟
مال ما خوردی، مظالم می‌بری
از چه بود این ظلم دیگر بر سری؟
تا نماز دیگر آن کودک گریست
شیخ دیده بست و در وی ننگریست
شیخ فارغ از جفا و از خلاف
در کشیده روی چون مه در لحاف
با ازل خوش، با اجل خوش، شادکام
فارغ از تشنیع و گفت خاص و عام
آن که جان در روی او خندد چو قند
از ترش‌رویی خلقش چه گزند؟
آن که جان بوسه دهد بر چشم او
کی خورد غم از فلک وز خشم او؟
در شب مهتاب مه را بر سماک
از سگان و وعوع ایشان چه باک؟
سگ وظیفهٔ‌ی خود به جا می‌آورد
مه وظیفه‌ی خود به رخ می‌گسترد
کارک خود می‌گزارد هر کسی
آب نگذارد صفا بهر خسی
خس خسانه می‌رود بر روی آب
آب صافی می‌رود بی‌اضطراب
مصطفی مه می‌شکافد نیم‌شب
ژاژ می‌خاید ز کینه بولهب
آن مسیحا مرده زنده می‌کند
وان جهود از خشم سبلت می‌کند
بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه؟
خاصه ماهی کو بود خاص اله؟
می خورد شه بر لب جو تا سحر
در سماع، از بانگ چغزان بی‌خبر
هم شدی توزیع کودک دانگ چند
همت شیخ آن سخا را کرد بند
تا کسی ندهد به کودک هیچ چیز
قوت پیران ازین بیش است نیز
شد نماز دیگر، آمد خادمی
یک طبق بر کف ز پیش حاتمی
صاحب مالی و حالی پیش پیر
هدیه بفرستاد کز وی بد خبیر
چارصد دینار بر گوشه‌ی طبق
نیم دینار دگر اندر ورق
خادم آمد شیخ را اکرام کرد
وان طبق بنهاد پیش شیخ فرد
چون طبق را از غطا وا کرد رو
خلق دیدند آن کرامت را ازو
آه و افغان از همه برخاست زود
کی سر شیخان و شاهان این چه بود؟
این چه سر است؟ این چه سلطانی‌ست باز؟
ای خداوند خداوندان راز
ما ندانستیم، ما را عفو کن
بس پراکنده که رفت از ما سخن
ما که کورانه عصاها می‌زنیم
لاجرم قندیل‌ها را بشکنیم
ما چو کران ناشنیده یک خطاب
هرزه گویان از قیاس خود جواب
ما ز موسی پند نگرفتیم کو
گشت از انکار خضری زردرو
با چنان چشمی که بالا می‌شتافت
نور چشمش آسمان را می‌شکافت
کرده با چشمت تعصب موسیا
از حماقت چشم موش آسیا
شیخ فرمود آن همه گفتار و قال
من بحل کردم، شما را آن حلال
سر این آن بود کز حق خواستم
لاجرم بنمود راه راستم
گفت آن دینار اگرچه اندک است
لیک موقوف غریو کودک است
تا نگرید کودک حلوا فروش
بحر رحمت در نمی‌آید به جوش
ای برادر طفل طفل چشم توست
کام خود موقوف زاری دان درست
گر همی خواهی که آن خلعت رسد
پس بگریان طفل دیده بر جسد
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۲ - ترسانیدن شخصی زاهدی را کی کم گری تا کور نشوی
زاهدی را گفت یاری در عمل
کم گری تا چشم را ناید خلل
گفت زاهد از دو بیرون نیست حال
چشم بیند یا نبیند آن جمال
گر ببیند نور حق خود چه غم است؟
در وصال حق دو دیده چه کم است
ور نخواهد دید حق را، گو برو
این چنین چشم شقی گو کور شو
غم مخور از دیده کان عیسی تو راست
چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست
عیسی روح تو با تو حاضر است
نصرت از وی خواه، کو خوش ناصر است
لیک بیگار تن پر استخوان
بر دل عیسی منه تو هر زمان
همچو آن ابله که اندر داستان
ذکر او کردیم بهر راستان
زندگی تن مجو از عیسی‌ات
کام فرعونی مخواه از موسی‌ات
بر دل خود کم نه اندیشهٔ‌ی معاش
عیش کم ناید، تو بر درگاه باش
این بدن خرگاه آمد روح را
یا مثال کششتی‌یی مر نوح را
ترک چون باشد، بیابد خرگهی
خاصه چون باشد عزیز درگهی
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۳ - تمامی قصهٔ زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السلام
خواند عیسی نام حق بر استخوان
از برای التماس آن جوان
حکم یزدان از پی آن خام مرد
صورت آن استخوان را زنده کرد
از میان برجست یک شیر سیاه
پنجه‌‌یی زد،کرد نقشش را تباه
کله‌اش برکند، مغزش ریخت زود
مغز جوزی کندرو مغزی نبود
گر ورا مغزی بدی اشکستنش
خود نبودی نقص الا بر تنش
گفت عیسی چون شتابش کوفتی؟
گفت زان رو که تو زو آشوفتی
گفت عیسی چون نخوردی خون مرد؟
گفت در قسمت نبودم رزق خورد
ای بسا کس همچو آن شیر ژیان
صید خود ناخورده رفته از جهان
قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه
وجه نه و کرده تحصیل وجوه
ای میسر کرده بر ما در جهان
سخره و بیگار، ما را وارهان
طعمه بنموده به ما، وان بوده شست
آن‌چنان بنما به ما آن را که هست
گفت آن شیر ای مسیحا این شکار
بود خالص از برای اعتبار
گر مرا روزی بدی اندر جهان
خود چه کارستی مرا با مردگان؟
این سزای آن که یابد آب صاف
همچو خر در جو بمیرد از گزاف
گر بداند قیمت آن جوی خر
او به جای پا نهد در جوی سر
او بیابد آن‌چنان پیغامبری
میر آبی، زندگانی‌پروری
چون نمیرد پیش او، کز امر کن
ای امیر آب ما را زنده کن
هین، سگ نفس تو را زنده مخواه
کو عدو جان توست از دیرگاه
خاک بر سر استخوانی را که آن
مانع این سگ بود از صید جان
سگ نه‌یی، بر استخوان چون عاشقی؟
دیوچه‌وار از چه بر خون عاشقی؟
آن چه چشم است آن که بیناییش نیست؟
زامتحان‌ها جز که رسواییش نیست
سهو باشد ظن‌ها را گاه گاه
این چه ظن است این که کور آمد ز راه؟
دیده آ بر دیگران نوحه‌گری
مدتی بنشین و بر خود می‌گری
زابر گریان شاخ سبز و تر شود
زان که شمع از گریه روشن‌تر شود
هر کجا نوحه کنند، آن‌جا نشین
زان که تو اولی‌تری اندر حنین
زان که ایشان در فراق فانی‌اند
غافل از عمر بقای جانی‌اند
زان که بر دل نقش تقلید است بند
رو به آب چشم، بندش را برند
زان که تقلید آفت هر نیکوی‌ست
که بود تقلید، اگر کوه قوی‌ست
گر ضریری لمتر است و تیز خشم
گوشت ‌پاره‌ش دان چو او را نیست چشم
گر سخن گوید ز مو باریک‌تر
آن سرش را زان سخن نبود خبر
مستی‌یی دارد ز گفت خود، ولیک
از بر وی تا به می راهی‌ست نیک
همچو جوی است او، نه او آبی خورد
آب ازو بر آب‌خوران بگذرد
آب در جو زان نمی‌گیرد قرار
زان که آن جو نیست تشنه و آب‌خوار
همچو نایی نالهٔ زاری کند
لیک بیگار خریداری کند
نوحه‌گر باشد مقلد در حدیث
جز طمع نبود مراد آن خبیث
نوحه‌گر گوید حدیث سوزناک
لیک کو سوز دل و دامان چاک؟
از محقق تا مقلد فرق‌هاست
کین چو داوود است و آن دیگر صداست
منبع گفتار این سوزی بود
وان مقلد کهنه‌آموزی بود
هین مشو غره بدان گفت حزین
بار بر گاو است و بر گردون حنین
هم مقلد نیست محروم از ثواب
نوحه‌گر را مزد باشد در حساب
کافر و مؤمن خدا گویند، لیک
در میان هر دو فرقی هست نیک
آن گدا گوید خدا از بهر نان
متقی گوید خدا از عین جان
گر بدانستی گدا از گفت خویش
پیش چشم او نه کم ماندی، نه بیش
سال‌ها گوید خدا آن نان‌خواه
همچو خر مصحف کشد از بهر کاه
گر به دل درتافتی گفت لبش
ذره ذره گشته بودی قالبش
نام دیوی ره برد در ساحری
تو به نام حق پشیزی می‌بری
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۴ - خاریدن روستایی در تاریکی شیر را بظن آنک گاو اوست
روستایی گاو در آخر ببست
شیر گاوش خورد و بر جایش نشست
روستایی شد در آخر سوی گاو
گاو را می‌جست شب آن کنجکاو
دست می‌مالید بر اعضای شیر
پشت و پهلو، گاه بالا، گاه زیر
گفت شیر ار روشنی افزون شدی
زهره‌اش بدریدی و دل خون شدی
این چنین گستاخ زان می‌خاردم
کو درین شب گاو می‌پنداردم
حق همی‌گوید که ای مغرور کور
نه ز نامم پاره پاره گشت طور؟
که لو انزلنا کتابا للجبل
لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل
از من ار کوه احد واقف بدی
پاره گشتی و دلش پر خون شدی
از پدر وز مادر این بشنیده‌‌یی
لاجرم غافل درین پیچیده‌‌یی
گر تو بی‌تقلید ازین واقف شوی
بی‌نشان از لطف چون هاتف شوی
بشنو این قصه پی تهدید را
تا بدانی آفت تقلید را
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۵ - فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع
صوفی‌یی در خانقاه از ره رسید
مرکب خود برد و در آخر کشید
آبکش داد و علف از دست خویش
نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش
احتیاطش کرد از سهو و خباط
چون قضا آید چه سودست احتیاط؟
صوفیان تقصیر بودند و فقیر
کاد فقر ان یعی کفرا یبیر
ای توانگر که تو سیری، هین مخند
بر کژی آن فقیر دردمند
از سر تقصیر آن صوفی رمه
خرفروشی در گرفتند آن همه
کز ضرورت هست مرداری مباح
بس فسادی کز ضرورت شد صلاح
هم دران دم آن خرک بفروختند
لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه
کامشبان لوت و سماع است و شره
چند ازین صبر و ازین سه روزه چند؟
چند ازین زنبیل و این دریوزه چند؟
ما هم از خلقیم و جان داریم ما
دولت امشب میهمان داریم ما
تخم باطل را از آن می‌کاشتند
کان که آن جان نیست جان پنداشتند
وان مسافر نیز از راه دراز
خسته بود و دید آن اقبال و ناز
صوفیانش یک به یک بنواختند
نرد خدمت‌های خوش می‌باختند
گفت چون می‌دید میلانش به وی
گر طرب امشب نخواهم کرد کی؟
لوت خوردند و سماع آغاز کرد
خانقه تا سقف شد پر دود و گرد
دود مطبخ، گرد آن پا کوفتن
ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن
گاه دست‌افشان قدم می‌کوفتند
گه به سجده، صفه را می‌روفتند
دیر یابد صوفی آز از روزگار
زان سبب صوفی بود بسیارخوار
جز مگر آن صوفی‌یی کز نور حق
سیر خورد او فارغ است از ننگ دق
از هزاران اندکی زین صوفی اند
باقیان در دولت او می‌زی اند
چون سماع آمد ز اول تا کران
مطرب آغازید یک ضرب گران
خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زین حراره جمله را انباز کرد
زین حراره پای‌کوبان تا سحر
کف‌زنان خر رفت و خر رفت ای پسر
از ره تقلید آن صوفی همین
خر برفت آغاز کرد اندر حنین
چون گذشت آن نوش و جوش آن سماع
روز گشت و جمله گفتند الوداع
خانقه خالی شد و صوفی بماند
گرد از رخت آن مسافر می‌فشاند
رخت از حجره برون آورد او
تا به خر بر بندد آن همراه‌جو
تا رسد در همرهان او می‌شتافت
رفت در آخر،خر خود را نیافت
گفت آن خادم به آبش برده است
زان که خر دوش آب کمتر خورده است
خادم آمد، گفت صوفی خر کجاست؟
گفت خادم ریش بین جنگی بخاست
گفت من خر را به تو بسپرده‌ام
من ترا بر خر موکل کرده‌ام
از تو خواهم آنچ من دادم به تو
باز ده آنچه فرستادم به تو
بحث با توجیه کن، حجت میار
آنچه من بسپردمت وا پس سپار
گفت پیغمبر که دستت هر چه برد
بایدش در عاقبت وا پس سپرد
ور نه‌‌یی از سرکشی راضی بدین
نک من و تو،خانهٔ قاضی دین
گفت من مغلوب بودم صوفیان
حمله آوردند و بودم بیم جان
تو جگربندی میان گربگان
اندر اندازی و جویی زان نشان؟
در میان صد گرسنه گرده‌‌یی
پیش صد سگ گربهٔ پژمرده‌‌یی؟
گفت گیرم کز تو ظلما بستدند
قاصد خون من مسکین شدند
تو نیایی و نگویی مر مرا
که خرت را می‌برند ای بی‌نوا؟
تا خر از هر که بود من وا خرم
ورنه توزیعی کنند ایشان زرم
صد تدارک بود چون حاضر بدند
این زمان هر یک به اقلیمی شدند
من که را گیرم؟ که را قاضی برم؟
این قضا خود از تو آمد بر سرم
چون نیایی و نگویی ای غریب
پیش آمد این چنین ظلمی مهیب؟
گفت والله آمدم من بارها
تا ترا واقف کنم زین کارها
تو همی‌گفتی که خر رفت ای پسر
از همه گویندگان با ذوق‌تر
باز می‌گشتم که او خود واقف است
زین قضا راضی‌ست مردی عارف است
گفت آن را جمله می‌گفتند خوش
مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
مر مرا تقلیدشان بر باد داد
که دو صد لعنت بر آن تقلید باد
خاصه تقلید چنین بی‌حاصلان
خشم ابراهیم با بر آفلان
عکس ذوق آن جماعت می‌زدی
وین دلم زان عکس ذوقی می‌شدی
عکس چندان باید از یاران خوش
که شوی از بحر بی‌عکس آب‌کش
عکس کاول زد، تو آن تقلید دان
چون پیاپی شد، شود تحقیق آن
تا نشد تحقیق از یاران مبر
از صدف مگسل، نگشت آن قطره در
صاف خواهی چشم و عقل و سمع را؟
بر دران تو پرده‌های طمع را
زان که آن تقلید صوفی از طمع
عقل او بر بست از نور و لمع
طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع
مانع آمد عقل او را ز اطلاع
گر طمع در آینه بر جاستی
در نفاق آن آینه چون ماستی
گر ترازو را طمع بودی به مال
راست کی گفتی ترازو وصف حال؟
هر نبی‌یی گفت با قوم از صفا
من نخواهم مزد پیغام از شما
من دلیلم، حق شما را مشتری
داد حق دلالی‌ام هر دو سری
چیست مزد کار من؟ دیدار یار
گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار
چل هزار او نباشد مزد من
کی بود شبه شبه در عدن؟
یک حکایت گویمت بشنو به هوش
تا بدانی که طمع شد بند گوش
هر که را باشد طمع، الکن شود
با طمع کی چشم و دل روشن شود؟
پیش چشم او خیال جاه و زر
هم چنان باشد که موی اندر بصر
جز مگر مستی که از حق پر بود
گرچه بدهی گنج‌ها، او حر بود
هر که از دیدار برخوردار شد
این جهان در چشم او مردار شد
لیک آن صوفی ز مستی دور بود
لاجرم در حرص او شب کور بود
صد حکایت بشنود مدهوش حرص
در نیاید نکته‌‌یی در گوش حرص
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۶ - تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر
بود شخصی مفلسی بی‌خان و مان
مانده در زندان و بند بی‌امان
لقمهٔ زندانیان خوردی گزاف
بر دل خلق از طمع چون کوه قاف
زهره نه کس را که لقمه‌ی نان خورد
زان که آن لقمه‌ربا گاوش برد
هر که دور از دعوت رحمان بود
او گداچشم است، اگر سلطان بود
مر مروت را نهاده زیر پا
گشته زندان دوزخی زان نان‌ربا
گر گریزی بر امید راحتی
زان طرف هم پیشت آید آفتی
هیچ کنجی بی‌دد و بی‌دام نیست
جز به خلوت گاه حق آرام نیست
کنج زندان جهان ناگزیر
نیست بی‌پا مزد و بی‌دق الحصیر
والله ار سوراخ موشی در روی
مبتلای گربه چنگالی شوی
آدمی را فربهی هست از خیال
گر خیالاتش بود صاحب‌جمال
ور خیالاتش نماید ناخوشی
می‌گدازد همچو موم از آتشی
در میان مار و کزدم گر تو را
با خیالات خوشان دارد خدا
مار و کزدم مر تو را مونس بود
کان خیالت کیمیای مس بود
صبر شیرین از خیال خوش شده‌ست
کان خیالات فرج پیش آمده‌ست
آن فرج آید زایمان در ضمیر
ضعف ایمان ناامیدی و زحیر
صبر از ایمان بیاید سرکله
حیث لا صبر فلا ایمان له
گفت پیغامبر خداش ایمان نداد
هر که را صبری نباشد در نهاد
آن یکی در چشم تو باشد چو مار
هم وی اندر چشم آن دیگر نگار
زان که در چشمت خیال کفر اوست
وان خیال مؤمنی در چشم دوست
کندرین یک شخص هر دو فعل هست
گاه ماهی باشد او و گاه شست
نیم او مؤمن بود، نیمیش گبر
نیم او حرص‌آوری، نیمیش صبر
گفت یزدانت فمنکم مؤمن
باز منکم کافر گبر کهن
همچو گاوی نیمهٔ چپش سیاه
نیمهٔ دیگر سپید همچو ماه
هر که این نیمه ببیند، رد کند
هر که آن نیمه ببیند، کد کند
یوسف اندر چشم اخوان چون ستور
هم وی اندر چشم یعقوبی چو حور
از خیال بد مر او را زشت دید
چشم فرع و چشم اصلی ناپدید
چشم ظاهر سایهٔ آن چشم دان
هرچه آن بیند بگردد این بدان
تو مکانی، اصل تو در لامکان
این دکان بر بند و بگشا آن دکان
شش جهت مگریز، زیرا در جهات
ششدره‌ است و ششدره مات است مات
مولوی : دفتر دوم
بخش ۱۷ - شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مفلس
با وکیل قاضی ادراک‌مند
اهل زندان در شکایت آمدند
که سلام ما به قاضی بر کنون
بازگو آزار ما زین مرد دون
کندرین زندان بماند او مستمر
یاوه‌تاز و طبل‌خوار است و مضر
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت، بی‌صلا و بی‌سلام
پیش او هیچ است لوت شصت کس
کر کند خود را اگر گوییش بس
مرد زندان را نیاید لقمه‌یی
ور به صد حیلت گشاید طعمه‌‌یی
در زمان پیش آید آن دوزخ گلو
حجتش این که خدا گفتا کلو
زین چنین قحط سه ساله داد داد
ظل مولانا ابد پاینده باد
یا ز زندان تا رود این گاومیش
یا وظیفه کن ز وقفی لقمه‌ایش
ای ز تو خوش هم ذکور و هم اناث
داد کن، المستغاث المستغاث
سوی قاضی شد وکیل بانمک
گفت با قاضی شکایت یک به یک
خواند او را قاضی از زندان به پیش
پس تفحص کرد از اعیان خویش
گشت ثابت پیش قاضی آن همه
که نمودند از شکایت آن رمه
گفت قاضی خیز ازین زندان برو
سوی خانه‌ی مرده ریگ خویش شو
گفت خان و مان من احسان توست
همچو کافر جنتم زندان توست
گر ز زندانم برانی تو به رد
خود بمیرم من ز تقصیری و کد
همچو ابلیسی که می‌گفت ای سلام
رب انظرنی الی یوم القیام
کندرین زندان دنیا من خوشم
تا که دشمن‌زادگان را می‌کشم
هر که او را قوت ایمانی بود
وز برای زاد ره نانی بود
می‌ستانم گه به مکر و گه به ریو
تا برآرند از پشیمانی غریو
گه به درویشی کنم تهدیدشان
گه به زلف و خال بندم دیدشان
قوت ایمانی درین زندان کم است
وان که هست از قصد این سگ در خم است
از نماز و صوم و صد بیچارگی
قوت ذوق آید، برد یک‌بارگی
استعیذ الله من شیطانه
قد هلکنا، آه من طغیانه
یک سگ است و در هزاران می‌رود
هر که در وی رفت او، او می‌شود
هر که سردت کرد، می‌دان کو دروست
دیو پنهان گشته اندر زیر پوست
چون نیابد، صورت آید در خیال
تا کشاند آن خیالت در وبال
گه خیال فرجه و گاهی دکان
گه خیال علم و گاهی خان و مان
هان بگو لا حول‌ها اندر زمان
از زبان تنها نه، بلک از عین جان