تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
محمود شبستری : کنز الحقایق
در شناخت مهدی سلام الله علیه
بسی گفتند از عیسی و مهدی
مجرد شو تو هم عیسی عهدی
ز مهدی گرچه روزی چند پیشی
بکش دجال خود مهدی خویشی
نمی‌دانی که کفر و دین چه معنی است
حقیقت کفر و دین دجال و عیسی است
به حق گویا شو از باطل خمش باش
چو عیسی نبی و دجال‌کش باش
چو تو عیسی جان خود ندانی
چه دانی عیسی آخرزمانی
چو تو در معرفت چون طفل مهدی
چه دانی قدر علم و مهر مهدی
به علم عیسوی کن چشم روشن
که تا باشد که بتوانیش دیدن
که گر در جهل خود دایم نشینی
چو مهدی پیشت آید هم نبینی
نبی را گرچه قومٌ ینظرون بود
خطاب از جهلشان لایبصرون بود
کسی کو چشم معنی و بیان دید
یقین او روی پیغمبر عیان دید
چو عمر از جهل پایان کرده باشی
ز جهل از عهد مهدی مرده باشی
برو از علم مهدی نسبتی گیر
جوانمردی کن و بشنو ازین پیر
که تا مهدی تو را مکشوف گردد
چو در آخرزمان معروف گردد
محمود شبستری : کنز الحقایق
در شرح حضرت مهدی سلام الله علیه
خوشا وقت کسان عهد مهدی
خوشا آن کودکان مهد مهدی
که هر علمی که باشد زیرکان را
الف با تا بود آن کودکان را
ز علمش خلق عالم علم گیرند
ز دینش مشرکان هم دین پذیرند
همه یک طبع گردد خلق عالم
نماند کفر در اولاد آدم
ز مشرق تا به مغرب نور ایمان
فرو گیرد نماند کفر و عصیان
بتابد نور علم من لدنی
همه یکسان شود شیعی و سنی
هر آن سری که هست امروز پنهان
ز علم خویشتن پیدا کند آن
چو مهدی باشد آنجا عدل گستر
براندازد ز عالم جور یکسر
یکایک صورتش پیداست بر جای
از آن می‌ماند او آن روز بر پای
بیان صورتش گویند تفضیل
رموز حکمتش گویند تٱویل
نماند در میانه هیچ دعوی
که صورت‌ها یکی گردد به معنی
نمیرد هیچ کس در جهل آن روز
که باشد علمشان بر جهل فیروز
تمنا باشد آنجا مردگان را
که یک بار دگر یابند جان را
که تا از جهل کلی دور گردند
ز نور علم او پرنور گردند
ره عرفان نفس خود بیابند
بدان عرفان به سوی حق شتابند
بر آید آفتاب از کوی مغرب
بتابد نور خود را سوی مغرب
شود آنگه در توبه به زنجیر
نیابد هیچ توبه کودک و پیر
شود این حال نزدیک قیامت
زهی دولت اگر بینی تمامت
محمود شبستری : کنز الحقایق
در صفت حضرت مهدی
ببین چون بهترین مهتران اوست
به جان سر همه پیغمبران اوست
به نسل از نسل‌ها فاضل‌تر است او
بدان از عترت پیغمبر است او
نباشد آن زمان تکلیف باری
بجز عرفان نباشد هیچ کاری
چو یشناسی نصیب از گنج یابی
نه گنجی کز پی آن رنج یابی
چو از مغرب بود اول خروجش
چو شمسی باشد و مغرب بروجش
به صورت همچو خورشیدی در ایام
که روشن می‌شود زو جمله اجسام
به معنی نیز خورشیدی همین دان
که روشن می‌کند ارواح انسان
چو مهدی در جهان خورشید دین است
طلوع شمس از مغرب همین است
بکن تو صورتش بر عامه ایثار
اگر تو خاصه‌ای معنی نگه دار
کنون بشنو ز من مغز حکایت
ز روی معرفت نی از روایت
چو جمله خلق توبه کرده باشند
همه امری به جا آورده باشند
نماند هیچ کس آنجا گنهکار
همه توبه کنند آن دم به یک بار
به توبه چون درآیند خلق یکسر
نماند هیچ بیرون آن در
از آن باشد در توبه به زنجیر
که نبود هیچ کس را هیچ تقصیر
سعادت یابی ار چندان نمیری
به صورت کاینچنین معنی پذیری
وگر میری نباشد مرگ صورت
که باشد مرگ صورت را ضرورت
به مرگ اختیاری میر باری
که مرگ اضطراری نیست کاری
محمود شبستری : کنز الحقایق
در تحقیق موتوا قبل ان تموتوا
بمیر ای بی‌خبر گر می‌توانی
به مرگی کان به است از زندگانی
بمیر از باطل و زنده به حق باش
چو هستی طالب حق زین نسق باش
در این روز دو سه کت داد حق مهل
بکن جهدی و دل خالی کن از جهل
به جای جهل پر علمش کن ای دوست
که چون مغز است علم و جهل چون پوست
خوشا وقت کسی کو پیش از مرگ
شود بیدار و سازد مرگ را برگ
اگر در جهل عمرت می‌شود فوت
کجا یابی امان از مالک الموت
مترس از مرگ صورت زانکه سهلست
بتر مرگ ای برادر مرگ جهلست
چو از دنیا بمیرد مرد دانا
به سوی آخرت راند توانا
بدانی گر بمیری اندرین تو
که موتوا این بود قبل ان تموتوا
محمود شبستری : کنز الحقایق
در تحقیق صراط
صراط اندر حقیقت چیست راهست
چو بگذشتی از آن جان را پناه است
صراطت گرچه ره سوی بهشتست
ولی دوزخ به زیرش سخت زشتست
به نادانی بر او نتوان گذشتن
به دانائی توان آسان گذشتن
بکن نفست برای حق ضحیه
که باشد بر صراطت آن مطیه
بیفتی گر نباشد مرکبت زیر
که هست آن تیزتر از تیر و شمشیر
کسی کاینجا دل از توحید آراست
به عقبی بر صراطش راه شد راست
وگر افتاد در تشبیه و تعطیل
در آن شد سوی دوزخ میل در میل
برو دنیا رباط منزلی دان
به دانائی از آن بگذر چو مردان
چو دانستی که دنیا چون رباط است
وجودت اندر او همچون صراط است
اگر جانت سلامت زو گذر کرد
برستی از عذاب دوزخ ای مرد
وگر از وی در افتادی به پستی
ندانم کی رسی آنجا که هستی
ازین صورت اگر بیرون نرفتی
بدان همواره در دوزخ بخفتی
اگر راهت صراط المستقیم است
روانت در بهشت حق مقیم است
برو جان پدر پندار بگذار
چو نادانان مشو مغرور در پندار
نکوئی می‌کن و ترک تبه گیر
پی مردان و دانایان ره گیر
به جان بشنو ز من تحقیق این کار
به اقرار و مکن زین بیش انکار
کسی کز جان و دل با حق مقیم است
حقیقت بر صراط مستقیم است
محمود شبستری : کنز الحقایق
در تحقیق میزان
ندانی چیست تحقیق ترازو
که می‌سنجد عمل بی دست و بازو
بگویم با تو یک یک سر میزان
ولی بشنو به شکل بی تمیزان
تو پنداری ترازوی قیامت
چنین باشد که در دنیا تمامت
بود شاهین آن عقل ای برادر
که پیدا می‌کند هم خیر و هم شر
بود یک کفه‌اش دنیا و کردار
دگر کفش بود عقبی و مقدار
اگر باشد تو را کردار نیکو
مقابل باشدت مقدار نیکو
اگر باشد سبک میزان به دنیا
به طاعت کی جزا یابی به عقبی
ز کس گر تو برنجی وز تو رنجند
بسوزی چون عمل‌های تو سنجند
هر آن چیزی که در آن کار تو باشد
یقین در پلهٔ بار تو باشد
اگر با خویش نیکی نیک می‌باش
چو خواهی کشت تخم نیک می‌پاش
که تا از یکی هفتصد بروید
وگر بد کاشتی هم بد بروید
بیان این ز من بشنو به تحقیق
که صدقست این سخن نزدیک صدیق
میان خیر و شر جز عقل هشیار
که داند فرق کرد اندر همه کار
همه کار نکو از عقل می‌دان
چو نبود عقل کم باشد ز حیوان
هر آن چیزی که باشد سخت دشوار
به میزان خرد سنجند هموار
بیان صورت و معنی میزان
بگفتم هان همینست ای عزیزان
محمود شبستری : کنز الحقایق
در تحقیق قیام قیامت
چو بهتر در زمانه علم و جانست
بدان کین علم جان آخر زمان است
ز اول تا به آخر هرچه گفتم
چو دُر ناسفته بود اکنون بسُفتم
بدان این نفس و قلب اول که او کیست
بدان این روح و عقل آخر که او چیست
نزول وحدت است امروز کثرت
عروج کثرت مرد است وحدت
چو دریا قطره شد آبش نخوانند
چو باران سیل شد دریاش دانند
به صورت نام‌ها بسیار باشد
ولی معنی یکی ناچار باشد
شریعت با قیامت هر دو جفتند
سخن چون من درین معنی نگفتند
مرا زین هر دو جز اظهار حق نیست
بدان اظهار حق جز این نسق نیست
به دنیا حکم تن باشد شریعت
قیامت حکم جان باشد حقیقت
به تن علم شریعت کش که بار است
به حان علم قیامت کان به کار است
به تن کار شریعت کن تمامت
که نافع علم جان شد در قیامت
کسی کو علم جان و دل نداند
قیامت همچو خر در گل بماند
عمل با علم باید در شریعت
که نبود خوب صورت بی حقیقت
قیامت واحد و کوهست قهسار
به حکمت می‌کند در علم خود کار
قیامت کرد در حکم شریعت
قیامت خود بود حاکم حقیقت
نه سلطانی بود آنجا نه شاهی
نباشد هیچ امری جز الهی
سخن گرچه نکو گفتم به کامت
ولی کردم قیامت را تمامت
محمود شبستری : کنز الحقایق
در نشر
دلیل است ای اخی بر حشر و نشرت
چنان کت نشر باشد هست حشرت
چه می‌کاری ببین از خیر و از شر
همان خواهی درودن روز محشر
بدان گر پاکی است امروز کارت
یقین با او بود فردا شمارت
بدین صورت که اینجا مرده باشی
بدان خیزی گر اینجا برده باشی
در این معنی تفاوت نیست یک جو
کسی گوید تفاوت هست مشنو
ز خیر و شر ببین تا چیست کردت
که جز گردت نخواهد گشت کردت
یقین می‌دان چو کشتی کرده باشی
همان چیزی به دست آورده باشی
نگه دارند آن‌ها را تمامت
همان آرند پیشت در قیامت
در آن منزل یقین می‌دان ضرورت
نبندد جز عمل‌های تو صورت
اگر نیکوست آن صورت بهشت است
وگر نه دوزخی باشد که زشت است
چو دستت می‌دهد امروز کشتی
بکن کز وی به فردا در بهشتی
مجو افزون از آن فردا مزیدی
که نبود ای اخی هر روز عیدی
محمود شبستری : کنز الحقایق
در جزلی عمل
گرت امروز سوی ظلم میل است
بدان کان میل فردا چاه ویل است
چو فردا نیک و بد اندر شمار است
جزای عدل نور و ظلم نار است
شنیدستی که خود بد ز مردم
بود فردا به صورت مار و کژدم
برو ای دوست ترک خوی بد کن
ز من بشنو دوای جان خود کن
خوی نیکو گزین کان دلپذیر است
که فردا شهد و خمر و آب و شیر است
بساز امروز نیکو کار خود را
بسوز ار می‌توانی تخم بد را
چو دانی مزرعه دنیاست انبار
چو دادت مزرعه تخم نکو کار
تو تخم نیک کاری بد نباشد
جزایش جز یکی هفتصد نباشد
اگر خار است اگر خرماست بارت
همان باشد قیامت در کنارت
درین معنی که گفتم نیست نقصان
حقیقت همچنین باشد یقین دان
محمود شبستری : کنز الحقایق
در حسب حال و ختم کتاب گوید
سخن در سینه زین بسیار دارم
نمی‌گویم که عمری کار دارم
چو در کار است با گفتار کردار
پی کردار کرد و ترک گفتار
نه گفتار است تنها جمله کارم
که از کردار دارم هرچه دارم
برای غیر این گفتار بوده است
وگرنه کار من کردار بوده است
بگویم چیست کارم ترک دنیا
بگویم چیست بارم میل عقبی
گرفتم ترک دنیا کارم این بود
ببستم بار عقبی بارم این بود
ز دنیا و ز عقبی گشتم آزاد
سر و کارم کنون با دوست افتاد
ازین پس کار من یکتاست با دوست
یکی باید دوئی آنجا نه نیکوست
بر این معنی سخن را ختم کردم
که ختم است این سخن بر من که مردم
چنان مردی که الحق مرد باشد
که از عقبی و دنیا فرد باشد
تو هم گر وارهی همدرد گردی
یقین دانم به معنی مرد گردی
اگر ار خلق بُرّی با خود آئی
ز خود بًرّی از آن پس با خدائی
برای دوست کم کن دشمنی را
به حق دوستی بفکن منی را
مجو از بهر نفس خود مرادش
که گردد از مراد افزون عنادش
ولی چون کم شود از دل مرادت
کند در نامرادی دوست شادت
مریدی هست میلش سوی دنیا
مریدی هست میلش سوی عقبی
ارادت بعد از این بر سوی حق کن
مریدی گر کنی بر این نسق کن
اگر مردی ز خود گردی تو بیزار
به مردی روی خود سوی خدا آر
چه می‌خواهی بری در معرفت گوی
خدا بین و خدا دان و خدا گوی
شاطرعباس صبوحی : غزلیات
شیفتۀ شیدایی
ز عشق روی تو، چون بلبل از گل
شکفته گردم، هر دم گل از گُل
ز روی و موت دانستم، ندارد
گل از سنبل جدائی، سنبل از گُل
دهانست و لب این، یا خضر بسته
به روی چشمهٔ حیوان، پل از گُل
گلی بر سر زده آن سرو قامت
و یا ماهیست دارد کاکل از گُل
ز بلبل نیست این غلغل به گلشن
بود این شورش و این غلغل از گُل
مرا گوئی که چشم از او بپوشان
چگونه چشم پوشد بلبل از گُل
صبوحی تا گلندامت به پهلوست
بده دل بر گل و، بستان مل از گُل
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۵ - طوفان
سحابی ‌قیرگون برشد ز دریا
که قیراندود شد زو روی دنیا
خلیج فارس گفتی کز مغاکی
به دوزخ رخنه کرد و ریخت آن‌جا
بناگه چون بخاری تیره و تار
از آن چاه سیه سر زد به بالا
علم زد بر فراز بام اهواز
خروشان قلزمی جوشان‌ و دروا
نهنگان در چه دوزخ فتادند
وز ایشان رعدسان برخاست هرا
هزاران اژدهای کوه پیکر
به گردون تاختند از سطح غبرا
بجست از کام آنان آتش و دود
وزان شد روشن و تاربک صحرا
هزیمت شد سپهر از هول و افتاد
ز جیبش‌ مهرهٔ‌ خورشید رخشا
تو گفتی کز نهان اهریمن زشت
شبیخون زد به یزدان توانا
برون پرید روز از روزن مهر
نهان شد در پس دیوار فردا
شب تاری درآمد لرز لرزان
چو کور بی‌عصا در سخت سرما
ز برق اورا به کف شمعی که‌هردم
فرو مرد از نهیب باد نکبا
خلیج فارس ناگه گشت غربال
ز بالا بر سر آن تیره بیدا
طبیعت خنده زد چون خندهٔ شیر
زمانه نعره زد چون غول کانا
زمین پنهان شد اندر موج باران
که از هر سو درآمد بی‌محابا
خط آهن میان موج گفتی
ره موسی است اندر قعر دریا
خروشان و شتابان رود کارون
درافزوده به بالا و به پهنا
رخ سرخش غبارآلود و تیره
چو روی مرد جنگی روز هیجا
ز هر سو موج‌ها انگیخت چون کوه
که شدکوه از نهیبش زیر و بالا
به تیغ موج‌هایش کف نشسته
چو برف دیمهی بر کوه خارا
نفس در سینه‌ها پیچیده از بیم
که ناگه چتر خسرو شد هویدا
چو کارون دید شه را تیزتر شد
چو مستی کش زنی سیلی بعمدا
جهاز آتشین بر سطح کارون
به ‌رقص افتاد چون می‌ خورده برنا
و یا مانندهٔ نر اشتری مست
کز آهنگ حدی برخیزد از جا
شهنشه بر سر کارون قدم سود
بخفت آن شرزه شیر ناشکیبا
بلی دیوانه چون زنجیر بیند
فرامش گرددش آشوب و غوغا
می حب‌الوطن خوردست خسرو
کی از دیوانه دارد مست پروا؟
پس‌ از شه میر خوزستان گمان برد
که کارون خفت ‌و برگشت از معادا
ز شه شد دور و ناگاهان فروماند
در آن غرقاب هول‌انگیز، تنها
فروبلعیدش آن گود دژآهنگ
چو پشه کافتد اندر کام عنقا
ولیک از بیم شه بیرونش افکند
وز آن کرداب ژرفش کرد پیدا
کشیدندش برون از چنگ کارون
چو بودش بر شه گیتی تولا
ازین غفلت به خود پیچیدکارون
وزین خجلت گرفتش خوی‌ سراپا
پذیرفتار شد کاندر ولایت
نیازد زین سپس دست تعدا
نهنگانش نیازارند مردم
نه طوفانش بیو بارد رعایا
برو سدها ببندد شاه گیتی
وزو جرها گشاید شاه دنیا
نهد گردن به‌بند شهریاری
نماید خاک خوزستان مصفا
بود چونان که بد در عهد شاپور
شود چونان که شد در عهد دارا
بروباند ز اهواز اصل شکر
پدید آرد ز ششتر نسج دیبا
به پیوندد ز فیضش قصر در قصر
ز بند شوشتر تا خور موسی
کند برطرف بهمن شیر و حفار
هزاران قریهٔ آباد انشا
شهنشه عذر کارون درپذیرفت
بدان پذرفت‌کاری‌های زیبا
بود هرچند جرم بندگان بیش
گذشت شاه افزونست از آنها
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۸ - نفس انسان
ز دانایی بنالد مرد دانا
که دانا را خرد بندی است برپا
ز سیری کرده قی در هند، راجه
گرسنه خفته «‌روسو» در اروپا
فرو ماند به کرباسی کشاورز
مخنث گام بگذارد به دیبا
عزیز بی‌جهت در خز و توزی
یتیم بی‌پدر بر خار و خارا
اگر قسمت‌به‌سعی است و به کوشش
چنان کاندر قران فرمود مولا
چرا پیوسته قومی در تنعم
چرا همواره جمعی در تقلا
چرا یک قوم در زببنده ملبس
چرا یک قوم در چرکینه چوخا
بهٔک‌دم‌روکفلر بی‌زحمت و رنج
ربوده قسمت یک عمر جولا
امیر ناتوان درکوشک خفته
به صف مرده سلحشورتوانا
وگرقسمت به‌نیرنگ‌است‌و تدبیر
در آن سعی و تکاپو نیست پیدا
پس آن پیغمبران و آن حکیمان
پس آن دستورهای نغز و شیوا
ز انجیل آمده تا عهد تورات
ز قرآن آمده تا زند وستا
ز سقراط گزین تا عهد «‌لوتر»
ز زرتشت مهین تا پور سینا
همان آموزگاران خلایق
همان اخلاق‌فرمایان دنیا
همان خون‌ها که خوردند آن بزرگان
نصیحت‌ها که فرمودند بر ما
همه یاوه‌ است و هیچاهیچ و معدوم‌؟
همه ژاژست و پیچاپیچ و بیجا؟
اگر نفس بشر با دد قرین است
چرا دد بر دو دست است و تو بر پا
چرا دد نگذرد از برکهٔ تنگ
تو پرّان بگذری از ژرف دریا
چرا گریی تو و او نیست گریان؟
چرا گویی تو و او نیست گویا
چرا آیی تو از مغرب به مشرق
نیاید آهو از صحرا به صحرا
چرا وحشت کند او در غریبی؟
تو در هر جا درآیی بی‌محابا
دده دندان نیالاید به همجنس
تو ساغرها کشی از خون اعدا
وگر گفتارهای لیل و داروین
چنان باشد که تو گویی همانا
نه‌او در بند تفکیک‌است‌ و ترکیب
نه او در فکر ایجاد است و انشا
دو سه درسی ز بر کرده طبیعی
که میراث آید از احیا به احیا
تو هر دم چیزها یابی به فکرت
که آن نایافته اجداد و آبا
پس این فکرتو میراث پدر نیست
کمال نفس تو است ای پور زببا
کمال نفس ارمانی طبیعی است
درین ارمان تو ممتازی ز اشیا
گیاه و جانور مقهور دهرند
تویی مقهور فکر خویش تنها
کشد نفس تو زی فوق‌الطبیعه
کشد نفس هیون زی سطح غبرا
به تحسین نبات و جنس حیوان
تو چون دهر، دانا و توانا
توانی خاربن را کرد بی‌خار
وز آن بی‌خار بار آورد خرما
برآری از گل شش برگ‌، صد برگ
پدید آری ز پشت زاغ‌، ورقا
به ترکیب از جمادات طبیعت
گرو بردی وگشتی فرد یکتا
برآری از خزف بلور روشن
بسازی با شبه لولوی لالا
تویی بعد از طبیعت فرد ممتاز
به‌ مصنوع‌ طبیعت‌ حکمفرما
بسا دارو که تو پیدا نمودی
که گیتی هیچ گه ننمود پیدا
بسا قانون که تو ابداع کردی
که آن را در طبیعت نیست مبدا
پس این‌ نفس تو نفس گاو و خر نیست
که او در رتبه پست است و تو والا
قوانین طبیعی ره نیابد
در اصل آکل و مأکول‌، اینجا
وگر یابد ز اغفال من و تو است
من وتو اکمهیم‌ا و خصم بینا
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۹ - در وصف تگرگ
ز میغ اندر جهد هزمان درخشا
شود میغ از درخشیدنش رخشا
کجا طفلی کشد با دست لرزان
خطی زرین‌، بدان ماند درخشا
دمد تندر بدان قوت که گویی
شودکوه ازنهیبش پخش پخشا
الا زین سنگسار ابر فریاد
کریما کردگارا جرم بخشا
تگرگی آمد از بالا که گفتی
کشد رستم خدنگ از پشت رخشا
ز سنگک اا باغ چون‌ دشت نمک شد
که بود از لاله چون کان بدخشا
دژم شد گونهٔ نسرین روشن
سیه شد چهرهٔ شب‌بوی رخشا
نگه کن تا چه گوید رودکی انک
به‌هر بابش ز حکمت بود بخشا
نباشد زین زمانه بس شگفتی
اگر بر ما ببارد آذرخشا
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۶۴ - ابر و باد
بود مر ابر را اندر کمین باد
برد مر ابر را زین سرزمین باد
چو ابر آید نباریده به صحرا
وز بادی‌، که دیدست این‌چنین باد
نگرید ابر ازین پس زانکه هر روز
گشاید ابر را چین از جبین باد
چو ابر اندر هوا بشتافت‌، دانیم
که باشد در قفای او یقین باد
فلک پیوسته در یک آستینش
بود ابر و به دیگر آستین باد
نفورم من ز باده زآنکه باشد
به لفظش تا به حرف سومین باد
غمی گشتیم از این باد و از این ابر
دو صد لعنت بر این ابر و بر این باد
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۱۸ - سفر نامه
به‌شهر ری شدم از دشت خاور
بدیدم کار ملک و کار کشور
بدیدم کشوری خالی ز مردم
همه دیوان فتاده یک به دیگر
دگرگونه شده کار ولایت
نه مهتر مانده بر جای و نه کهتر
نه دیوان مانده و نه کار دیوان
نه لشکر مانده و نه میر لشکر
همه رعیت گدا و خانه ویران
همه دهقان‌پریش و حال‌مضطر
تهی تخت جم از جمشید والا
جدا تاج کی از دارای اکبر
نه برپا مانده ازکاوس بنگاه
نه بر جامانده ازگشتاسب افسر
نشسته گرد بر دیهیم نادر
فتاده زنگ در شمشیر سنجر
ربوده دیو ریمن خاتم ملک
ز انگشت سلیمان پیمبر
سپس زان دیو آن انگشتری را
ربوده مردمی از دیو بدتر
نه‌ در دلشان جوانمردی‌ سرشته
نه در گلشان خردمندی مخمر
ستم کرده به نام عدل و انصاف
گزر خورده به یاد قند و شکر
همه پاشان سزای بند و زنجیر
همه سرشان سزای گرز و خنجر
به‌ مشرب چون گدایان و به‌ منصب
وزبرکشور و سالار لشکر
عبید خصم‌‌ گشتستند و ما را
عبید خویش خوانند اینت منکر
بود شهر زنان اندر فسانه
حدیثی یافه کردار و مشهر
مرا باور نیفتاد آن فسانه
بلی افسانه کس را نیست باور
ولی در شهر ری امسال دیدم
گواه گفتهٔ افسانه گستر
ازیرا روی از آنان تافتم زود
چنان کاز ماده گرگان آهوی نر
عنان برتافتم سوی خراسان
دل آکنده ز خون و دیدگان تر
به طوس اندر شدم و آنجایگه را
چنان دیدم که نتوان گفتش ایدر
ز طوس اندرگذشتم مردجوبان
چنان چون آشیان جویاکبوتر
چو مادر مر مرا رح زی سفر دید
کلاب افشاند از آن دو تازه عبهر
مراگفت ای نهاده دل به‌محنت
مگرت از آهن و سنگست پیکر
تو رفتی و من ایدر چشم بر راه
بماندم تا تو کی بازآیی از در
چو اکنون آمدی لختی بیاسای
منه برخویشتن رنج مکرر
پس از غربت مکن غربت فراهم
پس از هجران مخر هجران دیگر
بدو گفتم که مردان زمانه
کز ایشان نام باقی مانده نی زر
به‌ محنت کارگیتی راست کردند
نه با زلف کج و بالای دلبر
نگارا نازنینا، مهربانا
تو خرم‌ باش و مگری زین‌ فزون‌تر
که کار ما یکی کار خداییست
چنین بودست و این باشد مقدر
ببوسیدمش دست و روی و گفتم
خدایت حافظ ای پر مهر مادر
همو رویم فرو بوسید و افشاند
ز مژگان صدهزاران گوهر تر
هنوزم ناله‌اش پیچیده درگوش
کجا بد مر مرا بگرفته در بر
هنوز آن چشم سرخ و چهر محزون
به پیش دیده‌ام باشد مصور
هنوز آن مژگان اشک پالای
مرا در دل خلد مانند نشتر
برادر را گرفتم اندر آغوش
نهاده چهره بر رخسار خواهر
برون بردم ز خانه رخت و راندم
به دشت اندر کمیت کوه پیکر
تو گفتی خود که تنینی سیه بود
بر آن تنین ده و دو پا و دو سر
ز پشت اندر دهان بگشوده چون غار
نشسته من میان کامش اندر
روان رهوار من بردامن دشت
خروشان و شتابان وگرانسر
که ناگه تندبادی تیره کردار
وزید از دامن کهسار خاور
بسان لشکر بشکسته کز خصم
گریزد، خاک افشاننده بر سر
برآمد از قفای باد ابری
ز دیوان گنهکاران سیه تر
زمین شد چون بساط سیم کاران
هوا چون روی شاگردان مسگر
از آن صحرا به‌ نام ایزد گذشتم
چان کز نیل‌، موسیّ پیمبر
شبی بگذاشتم در سخت سرما
پناهیده در آتش چون سمندر
تو گفتی برف نمرود است وراندست
در آذر مر مرا چون پور آزر
سحر خورشید سر برکرد ازکوه
به کردار یکی زرینه مغفر
هوا خوش گشت و خوش گشتم من از آن
رسولان امیر از هردو خوشتر
رسولانش بیاوردند رهوار
همی راندیم در وادی تکاور
مرا در زیر پا زیبا کرنگی
همه تن همچو دیبای مزعفر
ترات او به نرمی چون سماری
سریع او به تندی چون کبوتر
زدوده سمش چون روئینه مطرق
خم گردنش چون زرینه خنجر
فرو آویخته دم‌، ترکمان باف
چو زلف مرد چینی یک به دیگر
سرینی چون سرین گور، فربی
میانی چون میان شیر، لاغر
چو از خرم دره خرم گذشتم
کشن کوهی درآمد پیشم اندر
بنش در رفته در پهلوی ماهی
سرش بگذشته از برج دو پیکر
چو بر آن تند بالا ژرف دیدم
براندام بر زبان «‌الله‌اکبر»‌
گذشتم زان کریوهٔ صعب و رستم
ازآن کم رفته بد یک چند برسر
بدیدم نغز و خرم سرزمینی
چو فردوسی به دیدار و به منظر
مهین مرزی ز دادآباد و در وی
خجسته مرزبانی دادگستر
امیری‌، نامداری‌، کامکاری
که درس نامداری کرده از بر
دلش چون سینهٔ دریا گشاده
ز دانش اندرو بسیار گوهر
ز میران و مهان چون او ندیدم
بسی بنشسته‌ام با میر و مهتر
سخن گوید به تو چونان که گویی
سخن گوید پدر با پور دلبر
مرا استاد شعر پارسی اوست
به نام ایزد، زهی استاد و سرور
بود در خانه‌اش بزمی و در وی
یکی خوان و در او هر چیز مضمر
ز شاهانه خورشهای گوارا
ز شربت‌های دلخواه مقطر
ز رامش‌های پرویزی پیاپی
ز بخشش‌های محمودی مکرر
مهین‌پور امیر این بزمگه را
بپاکرده پی سور برادر
امیر نامور مسعود بن صید
که دارد از پدر دیدار و گوهر
زهی پیری که دارد این چنین پور
فری چرخی کش است این گونه اختر
دره گز کز نهیب ظلم‌، شد زار
درو کار کشاورز و کدیور
کنون گر خطه‌ای آباد خواهی
بیا در این ولایت نیک بنگر
که از تدبیر پور اوستادم
به‌بینی اندر او نعمای اوفر
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۶۳ - تأسف برگذشته
ز دلبر بوسه‌ای تاوان گرفتم
پس‌ از عمری‌ خسارت‌ جان گرفتم
به‌ آسانی مرا تاوان نمی‌داد
زمین بوسیدم و دامان گرفتم
نشستم در دل مشکل‌پسندان
من این اقلیم سخت آسان گرفتم
سگی گر در سر راهم کمین کرد
برایش زیر دامان نان گرفتم
به دیوار دلم گر نقش کین بود
من آن را درگچ نسیان گرفتم
بدی را نیکویی دادم مکافات
دهان سفله با احسان گرفتم
خریدارم شدند ارباب معنی
که نرخ مهر خوبش ارزان گرفتم
نکردم رغبت کالای گیتی
که اینجا خویش را مهمان گرفتم
نبردم حسرت بالا نشینی
تواضع را بهین آرمان گرفتم
حسد را ره ندادم در دل خوابش
حذر زآن آتش سوزان گرفتم
دربغا مدتی کاندر سیاست
ز نادانی ره شیطان گرفتم
نمودم خیره صرف میل مخلوق
مواهب آنچه از یزدان گرفتم
دو ده سال اندرین تاریک دوزخ
که آن را روضهٔ رضوان گرفتم
به امید نجات ملک‌، خود را
بشیر شوکت و عمران گرفتم
برای قوت گرگان گرسنه
ز شیرگرسنه ستخوان گرفتم
عصایی اژدهاوش در دو انگشت
بسان موسی عمران گرفتم
به جادویی سر ضیغم خلیدم
به سحاری دم ثعبان گرفتم
اگر داد کسی دادم به پیدا
وگر دست کسی پنهان گرفتم
به پیدا و به پنهان زان جماعت
عوض دشنام بی‌پایان گرفتم
فقیران خصم صاحبدولتانند
من این درس از دبیرستان گرفتم
سیاست‌پیشه دولتمند گردد
چرا من زین عمل خسران گرفتم
نشستم با امیران و فقیران
ز خاص و عام دل یکسان گرفتم
چو سنخیت نبود اندر میانه
صداقت دادم و بهتان گرفتم
ز استقلال و آزادی و قانون
به پیش دیده شادروان گرفتم
شدم سرگرم مشتی اعتبارات
وز آن اوهام خوش عنوان گرفتم
شدم غافل ز تقدیر الهی
پی آبادی ایران گرفتم
ز غفلت عصر محنت‌زای خود را
قیاس از عهد نوشروان گرفتم
چه محنت‌ها که در تبعید دیدم
چه عبرت‌ها که از زندان گرفتم
ندانستم که محکوم زوالیم
طبیعت را چو خود نادان گرفتم
ره رنج خود و آسایش خلق
به هنجار جوانمردان گرفتم
پیاپی‌ شسته دست از جان شیرین
مکرر ترک خان و مان گرفتم
ز سال بیست تا نزدیکی شصت
جوانی دادم و حرمان گرفتم
ندیدم قدردانی هیچ از این قوم
گروهی سفله را انسان گرفتم
نکردم خدمت بیگانه زآن رو
چنین بادافره از خویشان گرفتم
به گرد تیه ناکامی چهل سال
گذر چون موسی عمران گرفتم
دوای تلخکامی بی‌نیازیست
به درد خود من این درمان گرفتم
به خالق رو کنم اکنون که امید
ازین مخلوق بی‌ایمان گرفتم
پس‌ از یزدان‌ پناهم‌ جز رضا نیست
کزو روز ازل پیمان گرفتم
مگر بپذیردم شاه خراسان
که من از حضرتش فرمان گرفتم
گرم روزی به خدمت بازخواند
همانا عمر جاویدان گرفتم
کند آزادم از شر سیاست
که راه وادی خذلان گرفتم
توانم دید خود یارب که روزی
مکان در آن بلند ایوان گرفتم
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۱۶۴ - گلۀ دوستانه
تَــمُرتاشا ز بی‌مهریت زارم
زچون‌تودوست‌ازخودشرمسارم‌
فرامش کرده‌ای جاناکه عمریست
تو را از جان و از دل دوستارم
حضور شه ز یاران غافلت کرد
خصوص از من که یاری پایدارم
اگر تو دوستی رحمت به دشمن
وگر خود دشمنی‌، منت گذارم
گذشته زین تغافل‌ها، شنیدم
که باری هشته ای برروی بارم
عتاب خسروانی خاطرم را
غمین‌دارد، توغمگین‌تر مدارم
من‌آن‌مرغم که‌سیمرغم‌فکندست
به خاک افتادهٔ آن شهسوارم
چو از سیمرغ سیلی‌خورده باشم
رسد بر جمله مرغان افتخارم
چو بلبل در مدیح شاه آفاق
سخن‌ها رفت افزون از شمارم
به تمجیدش بسی نامه نوشته
به توصیفش بسی تصنیف دارم
ز بیم گربگان سفرهٔ شاه
ولی نتوانم آوازی برآرم
به دفع دشمنان پرالتهابم
به‌وصف دوستان بی‌اختیارم
به تحصیل عطایا بی‌نیازم
به تقبیل رزایا بردبارم
به ترویج محامد اوستادم
به تذلیل اعادی کهنه کارم
به کار مملکت نیکو خبیرم
به گاه مشورت نیکو مشارم
زبانم‌پاک‌و چشم‌و دست‌ودل‌پاک
بود مرهون خیر، این هر چهارم
به حفظ‌الغیب یاران عندلیبم
به‌قصدجان خصمان گرزه‌مارم
به روز نطق‌، بحری موج خیزم
به وقت جود، ابری ژانه بارم
به گاه نثر، دانشور دبیرم
به گاه نظم‌، جولانگر سوارم
در انشاء مقالات عمومی
گل صد برگ بر دفتر نگارم
برنده تیغه‌ای بی‌قبضه و جلد
فتاده زبرپای روزگارم
گرم برگیرد از خاک زمین شاه
به دست شاه تیغی آبدارم
چو آهیخیده تیغ کارزاری
میان در بستهٔ هرکارزارم
ز شه چیزی نخواهم جزتوجه
کزین یک بخش‌، پرگردد کنارم
ز مهر شه علو گیرد خیالم
ز لطف شه کلان گردد قمارم
به وصفش بوستان‌ها بر طرازم
به نامش داستان‌ها برشمارم
ندیدم‌خیری از شاهان قاجار
مگر جبران نماید شهریارم
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۲۰۶ - ای زن
جوان بخت و جهان‌آرایی ای زن
جمال و زینت دنیایی ای زن
صدف خانه است و صاحبخانه غواص
تو در وی گوهر یکتایی ای زن
تو یکتا گوهری در درج خانه
وزان بهتر که گوهر زایی ای زن
تو در عین لطافت زورمندی
تو هم گوهر تو هم دریایی ای زن
چو مغز اندر سر و چون هوش در مغز
به جا و لایق و شایایی ای زن
تو نور دیدهٔ روشندلانی
ازیرا درخور و دربایی ای زن
طبیعت خود چو کانی پر ز لفظ است
تو آن الفاظ را معنایی ای زن
تعالی‌الله که در باغ نکویی
چو گل پاکیزه و زیبایی ای زن
خطا گفتم ز گل نیکوتری تو
که هم زیبا و هم دانایی ای زن
ترا حاجت به آرایش نباشد
که خود پا تا به سر آرایی ای زن
نعیم زندگی را با تو بینم
همانا نور چشم مایی ای زن
معمای جهان حل کردی و باز
تو خود اصل معماهایی ای زن
نبودی زندگی گر زن نبودی
وجود خلق را مبدایی ای زن
بنای نیک‌بختی را به گیتی
تو هم معمار و هم بنایی ای زن
کواکب جمله تن کوشند، چون تو
شبانگه گرم لالالایی ای زن
بغلطد اشک انجم‌، چون بر طفل
تو چشم از خواب خوش بگشایی ای زن
طبیعت جذبهٔ عشق از تو آموخت
که تو خود عشق را مبنایی ای زن
طبایع گاه لطف و گاه قهرند
تو لطف از فرق سر تا پایی ای زن
بهشت واقعی جایی است کز مهر
تو با فرزندگان آنجایی ای زن
تواضع را چو خیزی پیش شوهر
همایون شاخهٔ طوبایی ای زن
دربغا گر تو با این هوش و ادراک
به جهل از این فزون‌تر پایی ای زن
دریغا کز حساب خود وطن را
به نیمه تن فلج فرمایی ای زن
*‌
*‌
بزرگا شهریارا! کامر فرمود
کز این بیغوله بیرون آیی ای زن
به شاه پهلوی از جان دعاگوی
اگر پنهان و گر پیدایی ای زن
ثنای بانو و شه‌دخت و شه‌پور
بکو گر پیر اگر برنایی ای زن
سوی علم و هنر بشتاب و کن شکر
که در این دورهٔ والایی ای زن
حجاب شرم و عفت بیش‌تر کن
کنون کازاد، ره‌پیمایی ای زن
به کار علم و عفت کوش امروز
که مام مردم فردایی ای زن
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۲۱۱ - رود کارون
خوشا فصل بهار و رود کارون
افق از پرتو خورشید گلگون
ز عکس نخل‌ها بر صفحهٔ آب
نمایان صدهزاران نخل وارون
دمنده کشتی «کلگا»‌ی زیبا
به‌دریا، چون‌ موتور بر روی هامون
قطار نخل‌ها از هر دو ساحل
نمایان گشته با ترتیب موزون
چو دو لشگر که بندد خط زنجیر
به قصد دشمن از بهر شبیخون
شتابان کف به سطح آب صافی
چو بر صرح ممَرد درَ مکنون