تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۳ - تاریخ وفات ایرج میرزا
سکته کرد و مرد ایرج میرزا
قلب ما افسرد ایرج میرزا
بود مانند می صاف طهور
خالی از هر درد ایرج میرزا
سعدی ای ‌نو بود و چون سعدی‌ به ‌دهر
شعر نو آورد ایرج میرزا
از دل یاران به اشعار لطیف
زنگ غم بسترد ایرج میرزا
دائما در شادی یاران خویش
پای می‌افشرد ایرج میرزا
برخلاف آخر ز مرگ خویشتن
خلق را آزرد ایرج میرزا
ای دریغا کانچه را آورده بود
رفت و با خود برد ایرج میرزا
گورکن فضل و ادب را گل گرفت
چون به گل بسپرد ایرج میرزا
سکته کرد و از پس پنجاه و پنج
لحظه‌ای نشمرد ایرج میرزا
مرد آسان لیک مشکل کردکار
بر بزرگ و خرد ایرج میرزا
گفت بهر سال تاریخش بهار:
وه چه راحت مرد ایرج میرزا
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۶ - مادر ذوق و ادب
مادر باباشمل رفت از جهان
هفته‌ای باباشمل بربست لب
مرگ مادر خاطرش افسرده کرد
گشت خاموش آن تنور ملتهب
لیک با این‌ سوگواری‌های سخت
ماتم مادر نباشد بلعجب
با غم کشور، غم مادرکجاست‌؟‌!
چون که‌ مرگ آمد فرامش گشت‌ تب
کشوری ویران و دزدان گرم کار
از خراسان تا لب شط‌ّ العرب
داغ میهن داغ مادر را ز دل
بسترد ، کان‌ واجبست‌ این‌ مستحب
ایها البابا برفت ار مادرت
جهد کن و آمرزش مادر طلب
از پی تاریخ فوت مام تو
دوستان جستند بیتی منتخب
گوشه گیری از ادب برداشت سر
گفت‌: مرگ مادر ذوق و ادب
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۵۶ - در مرثیهٔ عشقی
وه که عشقی در صباح زندگی
از خدنگ دشمن شبرو بمرد
پرتوی بود ازفروغ آرزو
آن فروغ افسرد وآن پرتو بمرد
شاعری نوبود وشعرش نیزنو
شاعر نو رفت و شعر نو بمرد
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۶۶ - بهار و تیمورتاش‌
صدر اعظم حضرت تیمورتاش
بشنود یک نکته از این مستمند
حق‌صحبت‌هست‌حقی‌معتبر
بود می‌باید بدین حق پای‌بند
بنده‌را با خواجه حق صحبت است
صحبتی دیرینه و بی‌زرق و فند
دوست در سختی بباید پایمرد
واندر این معنی روایاتی است چند
خود تو دانی بوده‌ام در این دو سال
پایکوب انزوا و حبس و بند
گه به چنگ شحنگانی دیوخوی
گه اسیر ناکسانی خودپسند
جاهلان خشنود و من مانده غمی
ناکسان برکار و من مانده نژند
ورنه بر هنجار بودم پیش از این
یافتم زین انزوا و بند پند
فکر من دعوی آزادی گذاشت
کلک‌ من شمشیر حریت فکند
مردی و آزادگی در طبع من
چون‌ زنان افکند بر رخ روی بند
مرگ و پیری همچو گرک گرسنه
می‌زند هر دم به رویم زهرخند
محنت و تیمار مشتی کودکان
بر دلم پیکان زهرآگین فکند
روزگارم دست استغنا ببست
آسمانم ریشهٔ مردی بکند
قصه کوته‌، بین چه گوید بنت کعب
قطعه‌ای چون همت صوفی بلند:
«‌عاشقی خواهی که تا پایان بری
بس که بپسندید باید ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن سخت‌تر گردد کمند»
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۷۶ - غول
بنگر آن غول راکز هول او
دیو لاحول دمادم می کند
گر کشی عکسش به دیوار خلا
لولئین از هیبتش رم می کند
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۸۱ - لطیفه
مثقلی با من ز روی طنز گفت
صحبت از فضلت به کشور می‌رود
گر ترا دستی است درعلم سیر
کشف این رمزت میسر می‌رود
این جهان چه‌؟ گاو چه‌؟ ماهی کدام
کز خیالش عقلم از سر می‌رود
گفتم اندر بی‌ثباتی‌های دهر
زبن اشارت‌ها مکرر می‌رود
یعنی این دنیاست روی شاخ گاو
پشت کردی‌، تا به آخر می‌رود
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۸۲ - جهد و کوشش
اهتمام و شوق اگر یاور شود
مرد خامل ذکر نام‌آور شود
شوق را باطل مکن در خویشتن
تا ز نورش خاطرت انور شود
کاتش تابان به خاکستر درون
گر بماند دیر، خاکستر شود
کودکی نقاش بشناسم که داشت
آرزو تا قائد کشور شود
چون که‌قائد گشت‌لشگر گرد کرد
تا به گیتی بر سران سرور شود
پس عجب نی گرز گشت روزگار
مردک نقاش اسکندر شود
دیده‌شدکاندر جهان‌از فیض رب
کودکی نجارپیغمبر شود
تاکه اوضاع جهان بر باطل است
کی تواند حق ضیاگستر شود
تا بود قدر و شرف محکوم زر
هرکه ناکس‌تر، مقدس‌تر شود
علم باید تا جهان گیرد نظام
کار باید تا جهان چون زر شود
فکر دیگر باید و مردی دگر
تاکه اوضاع جهان دیگر شود
خدمت استاد باید دیرگاه
تاکه دانشجوی دانشور شود
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۰۰ - ثروت - زن - کردار
داشت‌ شخصی ‌از همه‌ عالم‌ سه‌ دوست
هرسه با او جور و او با هر سه جور
اولین‌، آن ثروتی کز روی سعی
کرده حاصل در سنین و در شهور
دومین‌، حوری‌وشی کاو را نبود
یک سر مو در دلارایی قصور
سومین‌، مجموع خوبی‌ها که او
کرده با مردم به‌تدریج و مرور
چون زمان احتضارش دررسید
خواجه داد آن هر سه را اذن حضور
کرد با ثروت وداعی سوزناک
گفت کای سرمایهٔ عیش و سرور
از پس مرگم چه خواهی کرد؟ گفت‌:
چون تو بگذشتی اپن دارالغرور،
بر مزارت شمع‌ها روشن کنم
تا شود روحت سراسر غرق نور
گفت با محبوبه کای آرام جان
بعد مرگم باش آرام و صبور
گفت بر قبرت چنان شیون کنم
کزلحد جستن کنند اهل قبور
گفت آخر بار با کردار خویش
کای به خوبی غیرت غلمان وحور
تو پس ‌از مرگم چه‌خواهی کرد؟ گفت‌:
من نخواهم شد ز نزدیک تو دور
چون که دمساز تو بودم روز و شب
با تو خواهم بود تا یوم النشور
محتضر جان ‌داد و دادند آن سه دوست
نعش او را سوی قبرستان عبور
آن یکی شمعی نهاد از روی کوه
وان دگر اشکی فشاند از روی زور!
ثروت و زن هر دو برگشتند، لیک
رفت خوبی‌های او با او به گور!
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۰۵ - دل خودکامه
کاش بودم زان کسان کاندر جهان
سازگار آیند با هر خار و خس
یا از آن مردم که گرد آیند زود
نزد هرشیرینیئی همچون مگس
آن کسم منکر سر خودکامگی
سر فرو نارم به نزد هیچ کس
باهمه خوبی بس آیم من ولیک
نیستم با این دل خودکامه بس
آن عقابم من که باشد جای من
یا به دست خسروان یا در قفس
کل ما فی الدهر عندی قذره
غیر رکض الرمح فی ظل الفرس
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۱۲ - در ذم حاجی ارزن‌ فروش
گو، ز من بر حاجی ارزن‌ فروش
ارزنت را می‌فروشی می‌خرم
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۱۶ - میرزا طاهر تنکابنی
ای دربغا میرزا طاهرکه بود
فضل و تقوی را جناب او مناص
مدرسش دایم به درس و بحث گرم
مجلسش یکسر به اهل فضل غاص
بود ثابت مدت پنجاه سال
منت استادیش بر عام و خاص
توشه گیر از خلق نیکویش، عوام
خوشه‌چین‌ از خرمن‌ فضلش‌، خواص
بود در عرفان و حکمت مقتدا
داشت در معقول و منقول اختصاص
آن چنان لولو نیارد هر صدف
آن‌ چنان گوهر ندارد هر مغاص
سال‌ها در بوتهٔ تبعید و حبس
ماند تا شد زر عرفانش خلاص
دید از خصم ستمگر قصدها
لیک نگذشتش به دل قصد تقاص
لاجرم زان پیشتر کاید اجل
راند بر خصمش فلک حکم قصاص
ناله‌ در سویش چه حاصل زان که دهر
گوش خویش آکنده دارد از رصاص
از پی تاریخ فوت او «‌بهار»
زد رقم‌: «‌طاهر شد از زندان خلاص‌»
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۳۹ - نالهٔ ملت
هست صوتی بس مهیب و خوفناک
بانگ توپ و نعرهٔ فرماندهان
سخت‌تر زانست بانگ صاعقه
کاندر آید نیم شب از آسمان
هست از آن بسیار هول‌انگیزتر
غرٌش طوفان به بحر بی‌کران
باشد از آشوب طوفان سخت‌تر
نعره‌های موحش آتش‌فشان
هست از اینها جمله خوف‌انگیزتر
نالهٔ یک ملت بی‌خانمان
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۶۱ - حرکت جوهری
گفت صوفی تن بود زندان جان
چون قفس کانجا نشانی بلبلی
گفتمش در اشتباهی ای رفیق
کی شود تن در بر جان حایلی‌؟
جسم‌، اضدادیست درهم بیخته
کی کنند اضداد کار قابلی‌؟
هریک از اجزا شتابان سوی اصل
چون به سوی بحرغیث هاطلی‌ا
جان نگهدارست این اضداد را
همچو اندرگارگاهی عاقلی
جان همی گردآورد زین چار جنس
پیکری‌، تا سازد آنجا منزلی
ساخته جان آشیانی بهر خویش
از هوایی و آتش و آب و گلی
خود فرو آسوده در آن آشیان
چون بر اورنگی امیر مقبلی
تن همی خواهدکه هر ساعت ز هم
بگسلد چون دولت مستعجلی
هردم از بیرون مدد خواهد همی
تا فرو ریزد چو کاخ هایلی
وز طبایع می‌رسد او را مدد
گه صداعی گه زکامی گه سلی
لیک‌ جان با ورزش و با خواب و خورد
روز و شب بنهاده بر پایش غلی
نیز هر ساعت به تدبیری صواب
دفع سازد آجلی یا عاجلی
امتلایی را برد با احتما
رفع اسهالی کند با مسهلی
مفسدان را دور سازد از بدن
چون به ملکی پادشاه عادلی
هست قصد جان که در این آشیان
دیر پاید تا که گردد کاملی
تن چو هست از عالم کون و فساد
فرصت اندوزد که یابد مدخلی
لیک جان با قوت عقل و تمیز
زود گردد چیره بر هر مشکلی
کهنه اجزا را به نو سازد به دل
در همه تن خارجی یا داخلی
هم به آخر بهر جان آید پدید
روزگاری باز شغل شاغلی
اندر آن هنگامه و آن گیر و دار
تن فتد از پای همچون مثقلی
شغل جان هرچند باشد بیشتر
رنج بیماری فزون باشد، بلی
آخشیجان از برون نیرو کند
تا ببندد عقدهٔ لاینحلی
جان چو شد نومید از اصلاح تن
دورش اندازد چو جسم باطلی
جانب جان‌ها رود تا ز امر حق
بازگردد در دگرگون هیکلی
نوبت دیگر پدید آید به خاک
در زمان عاجلی یا آجلی
مقصد تن مرگ و فصل و تجزیه است
بسته هرجزیی سوی کل محملی
قصد جان سیر است و ادراک کمال
تا دهندش ره به والا محفلی
محفلی کانجا نیابد هیچ راه
جز وجود کاملی یا اکملی
زود ره یابد درین محفل‌، مگر
عاجزی یا جاهلی یا کاهلی
عاجز و جاهل هم آیند و روند
تا بر افروزند در جان مشعلی
جسم‌ها را نیز ازین آمد شدن
ارتقایی هست و سیر اطولی
هر جمادی عاقبت نامی شود
وین کمال او راست گام اولی
جمله هستی می‌رود سوی کمال
عاقبت ماضی است هر مستقبلی
باشد آنجا حربگاهی کاندرو
هست مقتولی رهین قاتلی
بهتر است از پهلوانی تیغ زن
کشتهٔ افتاده اندر مقتلی
جزء دریا گشت باید لاجرم
غرقه والاتر که پا بر ساحلی
از یکی زادیم و باز آن یک شویم
تیره جانی باش یا روشندلی
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۷۴ - تاریخ لغو امتیاز دارسی
مانده بود از امتیاز دارسی
با حساب پارو با پیرار سی
خلق ایران سرگران زین امتیاز
ز آذری و مشهدی و فارسی
اهل آبادان فقیر و پر ز نفت
لندن و پاریس و ناپل و مارسی
پهلوی آن کهنه کاغذ بردرید
چون برنده تیغ‌، نسج گارسی
شاعری دانا که بود استاد کل
درکلام پهلوی و پارسی
سال تاربخش بپرسید از خرد
در جوابش گفت‌: «‌لغو دارسی‌»
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۸۱ - در وصف محبس
سهمگین‌ سمجی چو تاری مسکنی
بسته برروبش دری چون آهنی
پاسبانانی در آنجا صف زده
هریکی از خشم چون اهریمنی
کیست گویی اندربن در بسته سمج
رستمی آنجاست یا روبین‌تنی
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۳۷ - مدح و قدح
در سرای شوکت‌الدوله که بود
در عزایش ناله تا چرخ کبود
مجلس پر حشمتی تشکیل یافت
و از وجود شیخنا تجلیل یافت
عالم نحریر و دانای زمان
مفتی فحل توانای زمان
آن که باشد بزم عرفان را جلیس
بوعلی عصر خود، شیخ‌الرئیس
ناگهان پیدا شد از یک زاویه
هیکل نحس بهاء التولیه
آن که او لاف خری ز اول زده
آ‌ن که او بر خر قبل منقل زده
آن که اندر بارهٔ او ییش از این
شاعری گفته است این‌بیت رزین
تا تو را من دیده‌ام شل دیده‌ام
لات و لوت و آسمان‌جل دیده‌ام
آمد و بنشست با مندیل زفت
تیره‌روی‌وگنده همچون خیک نفت
سر برون آورد از آن ماتم‌کده
کاین منم طاوس علیین شده
شیخ‌، ناگه صحبت از تفسیر کرد
سرّ هجرت را همی تقریر کرد
پیش جمع آن مقتدای نیک‌خو
گفت سرٌ واللذین هاجروا
شیخ دُر معرفت را نیک سفت
لیک آن خرمهره‌ حرف‌ مفت گفت
شیخ‌ پرحلم از غضب‌ پُرتاب شد
بر سر او شفت وی پرتاب شد
گفت کای دب جهول نره‌خر
چند لاف آدمی وگر و فر
نانجیب موذی گردن کلفت
تابه کی گویی‌به‌محضرحرف‌مفت
تو چه دانی علم تفسیر و لغات
«‌خر چه داند قدر حلوای نبات‌»
کلهٔ تو درخور تاوبل نیست
علم در دراعه و مندیل نیست
تا به علم‌، از فاعلاتن فاعلات
سال‌ها ره است ای بی‌علم لات
هرکه خواند فاعلاتن فاعلن
کی تواند راند از دانش سخن
هرکه او با تو کند گفت و شنود
هم زبان کودکی باید گشود
بوالعلا بشنید و اصلا دم نزد
وز وقاحت مژه را بر هم نزد
گفتی اندر بسترش خوابانده‌اند
لای‌لایی بهر او می‌خوانده‌اند
فحش آری کی کند در خر اثر
کی رود درسنگ خارا نیشتر
گفت پیغمبر که احمق ‌هرچه‌ هست‌
او عدوی ما و غول رهزن است
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۳۸ - بیم از بحران
پادشاهی را یکی دستور بود
کز خط نعمت‌شناسی دور بود
در سیاست خاطری آگاه داشت
لیک با بدخواه خسرو راه داشت
بود چندان‌ عاصی‌ و بیگانه‌دوست
کش‌ نبود از خلق‌ جز بیگانه‌، دوست
او به‌ظاهرکدخدای خانه بود
لیک در آن خانه خود بیگانه بود
تا ز هر سو دشمنان ره یافتند
سوی دارالملک شه بشتافتند
خلق غوغاها نمودند از بلاد
گوش شه بشنود غوغای عباد
خواست تا کیفر دهد بدخواه را
آن وزیر عاصی گمراه را
مر وزبران دگر را پیش خواند
داستان‌ها زان خیانت‌کیش راند
گفت‌ خود دانید کاین‌ دستور کیست
با وجودش‌ ملک‌ را دستور چیست
در شمال ملک غوغا کرده است
در جنوبش فتنه برپا کرده است
مشرق از او زیر و بالا گشته است
خاک مغرب‌ را به خون‌ آغشته‌ است
این شنیدستم که دستوران هله
متفق هستند در هر مسأله
لیک یاری در خیانت نیک نیست
یار خائن با دلت نزدیک نیست
در نکویی اتفاق مهتران
نیست جز نیکی به‌جای کهتران
لیک‌ در زشتی خلاف است اتفاق
در خیانت اختلاف است اتفاق
چون که دستوران «‌دارا» در بدی
متفق گشتند از نابخردی
خسرو ایران به خون اندر تپید
کشور ایران به بدخواهان رسید
متفق گردید با وجدانتان
تا بیاساید ز زحمت جانتان
اتفاق آرید تا من پر زنم
بر وزبر زشتخو اخگر زنم
جمله گفتند این حکایت نیک بود
هرچه گفتی با خرد نزدیک بود
جمله هم‌رائیم اندر طرد او
هرچه‌ می‌خواهی‌ بکن‌ در خورد او
روز دیگر شه به مجلس بار داد
همگنان را رخصت احضار داد
خواست‌ چون‌ دستور را نزدیک خویش
آن وزیران جملگی رفتند پیش
سینه‌ها از بد دلی انباشته
وسوسهٔ بدخواه در دل کاشته
یاوران آن وزیر حیله گر
کرده تلقین بر وزیران دگر
که نگهبانی این‌یک با شماست
ور نه ‌ما را از شما بس شکوه‌هاست
متفق گردید با هم تا شما
هفت تن باشید اندر یک ردا
چون دراین‌غوغا ملک‌رایارنیست
نیز کس را با وزارت کار نیست
بیم بحرانش چنان کوبد به خشم
که بپوشد از گناه جمله چشم
هفت‌ تن را هفت ره تحسین کند
وز پس تحسینشان تمکین کند
الغرض‌ چون‌ دید خسرو سوی‌شان
راز پنهان را بخواند از رویشان
گفت‌ هان‌ آن‌ مردک‌ مجرم کجاست‌؟
آن خیانت‌پیشهٔ مبرم کجاست‌؟
جمله گفتند ای ملک ما حاضریم
مظلمهٔ او را به گردن می‌بریم
گوش سلطان زین سخن‌ پرزنگ شد
سینه‌اش از بیم بحران تنگ شد
بسته‌ شد عزم‌ ملک‌ را چشم‌ و گوش
خوف‌ و رعب‌ آمد به‌ جای‌ عقل‌ و هوش
کانچنانش داده بودندی وعید
که دلش از نام بحران می‌تپید
زین‌ سبب برجست‌ و دامن برفشاند
دید ه گریان‌سوی قصرخویش‌راند
خادمی‌ بودش‌ به درگه، گفت‌:‌ چیست
گریه و بیچارگی از دست کیست‌؟‌!
گفت دستوران خیانت می‌کنند
نفع دشمن را ضمانت می‌کنند
خواهم ار دست یکی کوته کنم
صحبت بحران بلرزاند تنم
گفت‌ بحران‌ را ندانستم که‌ چیست
هم‌ مگر بحران‌ ز بدخواهان یکی‌ست‌؟‌!
گفت بحران‌ نیست‌ جز لختی‌ درنگ
که از آن بدخواه گردد تیز چنگ
گفت خادم آه این نیرنگ چیست
قصهٔ بحران‌ و قهر و جنگ چیست‌؟‌!
دشمنانت‌ روز و شب گرم وصول
ز ارتباط این وزیر بلفضول
آن وزیران دگر شنگول او
آب غفلت خورده ازکشکول او
هرچه این حالت بماند مستمر
دشمن اندر کارها گردد مصر
بیم از این بحران مکن ای دادگر
داری ار بیمی ز بحران دگر
زان که آشوبی دگر اندرپی است
کاین خرابی‌ها جلودار وی است
هرچه‌ خواهند این‌ وزیران‌ می‌کنند
چون‌ «چرا؟» گویی ز بحران دم زنند
این‌خود از بحران‌بسی‌ هایل‌تر است
این‌چنین‌حالت بلای کشور است
این بلا را گر برون باید نمود
کار فردا را کنون باید نمود
سیل را ز اول توان بستن به بیل
چون فزون‌تر شد بغلطد ژنده‌پیل
این شنیدستم که شه بیدار شد
وز نعیم ملک برخوردار شد
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۳۹ - مخبر بی‌خبر
مخبر ما رفت و آمد تنگدست
بیخبر چون گنگ خواب‌آلود مست
دفتری خالی ز اخبار جدید
همچو چشم بنده اوراقش سفید
لب ز بوری سوی زبرآوبخه
وز دهانش آب حسرت ربخته
یک نظرسوی من و دیگر نظر
سوی‌ شاگردی که می‌خواهد خبر
گفتم اخبار وزارتخانه چیست‌؟
اطلاعات خود و بیگانه چیست‌؟
چیست اوضاع اخیر اصفهان‌؟
چیست احوالات آذربایجان‌؟
کار مظلومین کردستان چه شد؟
قصه کاشان و اردستان چه شد؟
دولت از سلماس و خوی اگاه نیست
پس بگو اوضاع کرمانشاه چیست‌؟
دانم آگه نیستی از ناصری
کس ندید آن تلگراف آخری
لیک در دزفول و خوزستان چه بود؟
وقعهٔ بوشهر و شهرستان چه بود؟
صحبت سنجابی و کلهر چه شد؟‌!
در بروجرد اغتشاش لر چه شد؟
از جنوب ار نیست اصلا اطلاع
ور در آنجا نیست دعوا و نزاع
استرآباد و قشون روس چیست‌؟‌!!
گفتگوی گنبد قابوس چیست‌؟
گفتگوی شاهرود آخر چه بود؟
من ندانم هرچه بود آخر چه بود؟
خود بگو مازندران حالش چیه‌؟
انزلی و رشت احوالش چیه‌؟
روس در قزوین چه وارد کرده است‌؟
یا چه میزان قوه بیرون برده است‌؟
من ز هر جانب از او اندر سئوال
مخبر بیچاره سرگردان و لال
گفتمش بیچاره گنگی یا کری‌؟‌!!
یا تو هم‌ چون من به‌ حال دیگری‌؟‌!
ساعت پنج است و مطلب لازم است
از برای اول شب لازمست
مطبعه بیکار و سرگردان شده
روزنامه بی‌خبر، ویلان شده
آخر آمد مخبر بیچاره جِر
عقدهٔ حلقوم او شد منفجر
گفت صد لعنت به شمر و حرمله
داد از دست وزیر داخله‌!
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۴۰ - جُعَل
یک جُعَل روزی ز اصطبلی حقیر
ناگهان افتاد در باغ امیر
وه چه باغی رشک گلزار فرنگ
لاله و سنبل درآن هفتاد رنگ
یکطرف در عطرپاشی یاسمن
یکطرف در جلوه قد نسترن
پیچ و چایی دست در آغوش هم
نرگس و سنبل شده همدوش هم
از بنفشه پر شده اطراف جوی
همچو خط گرد عذار خوبروی
سرو آزادش به آزادی علم
خوبی و آزادگی انباز هم
زلف شمشادی ز هر سو خورده فر
اندر آن فِر، پیچ و خم‌ها مستتر
شسته گل‌ها دست‌ و روز از جزء و کل
لاله بر صورت زده صابون گل
از لطائف روح در رقص آمده
وآن همه بهر جعل نقص آمده
نکهت گل‌های عطری فی المثل
موی بینی گشته از بهر جُعل
چه‌چه مرغان مست عشقباز
همچو افعی گوش او بگرفته گاز
شرشر آب روان از هر کنار
پیش او چون بانگ شیر مرغزار
سرگران از گند و بوی گل شده
گوش، کر از وق‌وق بلبل شده
رشحهٔ باران فروردینیش
خیس کرد از ساق پا تا بینیش
حرکت شن‌های نرم جوببار
از جُعل بردند آرام و قرار
یادش آمد کنج اصطبل ظریف
و آن بخارات و پهن‌های لطیف
پشکل شیکی که گردش کرده بود
غلط‌غلطان سوی لانه برده بود
آن مگس‌های طنین‌انداز مست
سوسک‌های کوچک پشکل به‌ دست
آن هوای تیرهٔ پر دود و دم
خوش‌تر از دشت گل و باغ ارم
گفت آوخ این دم و این دود چیست
این فضای نوبهارآلود چیست
زود برگشت آن جُعل از بوستان
رفت و غُرغُر کرد پیش دوستان
گفت ای یاران‌، به‌حق کردگار
ما نفهمیدیم چیزی از بهار
گر بخواهید ای رفیقان شرح او
بهرتان گویم حدیثی مو به‌ مو
تودهٔ خاکی که بر آن پف کنی
جرعهٔ آبی که آن را تف کنی
این بود معنای باغ و لاله‌زار
این بود ماهیت فصل بهار
بود آنجا بلبلی اندر قفس
می‌شنید این ماجرا زان بلهوس
قهقهی زد از سر درد فراق
زار نالید از هجوم اشتیاق
با جُعل گفت ای پهن‌پازن جناب‌!
ای دماغت گنده‌تر از منجلاب
ای ز بوی گُل گریزان میل میل
همچو از لاحول‌، عفریت ذلیل
توکجا و دیدن باغ ازکجا
لاله‌های سینه پر داغ از کجا
توکجا وگریهٔ ابر بهار
تو کجا و اشتیاق روی یار
گر شوی بلبل‌، بدانی باغ چیست
عشق‌ چه‌،‌ سوز درون‌ چه‌، داغ چیست
تودهٔ گل‌، خارت آید در نظر
رو بغل کن تودهٔ سرگین تر
پشگ‌های گرد مقبول سمین
دانه دانه جمع کن از پارگین
گوشهٔ اصطبل از تو، گل ز ما
عرعر از تو، نالهٔ بلبل ز ما
چون جعل‌پرخاش مرغ حق شنید
زر و زری کرد و درکنجی خزید
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۴۱ - سلام به هند بزرگ
باز خنگ فکرتم جولان گرفت
فیل طبعم یاد هندستان گرفت
تا خیالم نقش روی هند بست
یافت ذوقم جلوهٔ طاوس مست
بلبل فکرم خوش آوایی نمود
طوطی طبعم شکرخایی نمود
بسته‌ام پاتاوه بر پای نیاز
تا شود در هند آن پاتاوه باز
دل اسیر حلقهٔ زنجیر هند
جان فدای خاک دامن گیر هند
بس‌ملاحت‌هادرآن‌خاک‌و هواست
هند را کان نمک خواندن رواست
آن‌نمک‌زاری که خاکش عنبر است
خار اوچمپا، خسش نیلوفر است
هرکه رفت آنجا نمک‌پالود شد
سادگی افکند و رنگ‌آلود شد
جان فدای آن نمکزار سیاه
بی‌نمک، آن‌جا نمی‌روبد گیاه
فکرها رنگین و رنگین جوی‌ها
رنگ بیرنگی عیان بر روی‌ها
لشکر یونان از آنجا رم گرفت
عـبرت ازکار بنی آدم گـرفت
شدعرب‌درهند و وحدت‌پی فکند
عاقبت آنجا عرب هم نی فکند
ترک آنجا ترکی از سرواگرفت
فارسی بود آن که آنجا پا گرفت
ایزدی بود آشنایی‌های ما
آشنا داند صدای آشنا
هند و ایران آشنایان همند
هر دو از نسل فریدون و جم اند
آن که کندم خورد و دور ازخلد ماند
در سراندیب آمد و گندم فشاند
خاک هند از خلد دارد بهره‌ها
رنگ آن گندم عیان بر چهره‌ها
گرچه گندم‌گون و میگون آمدیم
هر دو از یک خمره بیرون آمدیم
چون «‌دیوژن‌» خم‌نشینان حقیم
وز «‌فلاطون‌»‌ و «‌دیوژن‌» اسبقیم
ساغری گیر از می عرفان هـند
نوش باد پارسی گویان هند
یادی از مسعود سعد راد کن
بعد یاد «‌رونی‌» استاد کن
آن که چون سعدی سخنگویی نو است
بلبل گلزار دهلی «‌خسرو» است
خمسهٔ «‌خسرو» که تقلیدیست فرد
با حکیم گنجوی جوید نبرد
طبع پاکش مایه‌دار فکر بود
صدهزاران بچه زاد و بکر بود
با «‌حسن‌»‌ صد لطف‌ و گرمی توأم‌ است
در کلامش آتش و گل با هم است
بزم‌ «‌اکبر» شد ز «‌فیضی‌» فیض باب
دکهن‌از «‌بوالفضل‌» وفیضی‌یافت آب
طبع‌ عرفی‌ خون ‌به‌ مضمون ‌راه جست
داد، داد لفظ و معنی را درست
با کلیمش ساحران را نیست تاب
کس‌نگفت‌آخرسه‌بیتش را جواب
از نظیری و ظهوری دم مزن
هند و ایران را دگر بر هم مزن
گر ز تبریز است یا از اصفهان
هست صائب طوطی هندی زبان
خاک آمل دامنش از دست داد
لاجرم طالب به هندستان فتاد
چون کسی را صنعتی غالب بود
می‌شتابد هرکجا طالب بود
از همایون گیر تا شاه جهان
شاعران را بود هند آرام جان
هند بازار خرید ذوق بود
هند یکسر عشق‌ و شور و شوق بود
صنعت و ذوق و هنر ترکیب یافت
کاروان‌ها جانب دهلی شتافت
بس روان شد کاروان در کاروان
تنگ‌های دل پر ازکالای جان
رشک غزنین گشت بزم اکبری
نغمه‌خوان هر سو،‌هزاران عنصری
بزم نورالدین‌، گلستانی دگر
درگه نور جهان‌، جانی دگر
بذله‌گو از شاه تا بانو همه
پیش یک مصرع زده زانو همه
جوشد ایهام و مثل چون موج آب
نکته‌بر هر موج خندان چون حباب
کار تاربخ و تتبع تازه گشت
صنعت انشا بلند آوازه کشت
در لغت فرهنگ‌ها پرداختند
لعب‌ها در دین‌و حکمت باختند
کار نقاشی بسی بالا گرفت
خوبسی پایهٔ والاگرفت
صنع معماری بسی پیرایه یافت
ذوق حجاری فراوان مایه یافت
ثروت و جاه و رفاه و خرمی
صلح وعیش و خوشدلی و بیغمی
چشم شور اختران را خیره کرد
هرطرف‌خصمی‌بر ایشان‌چیره کرد
گرچه امروز آن جلال و جاه نیست
هیچ کس از راز دهر اگاه نیست
نیست گر آن کروفر، نظمی بپاست
رفت اگر آن کیف‌، کیفیت بجاست
نیست گر دهلی ز اکبر پرخروش
می‌زند هرکوشه دیگ علم جوش
ور نمی‌خندد بهرگل صد، هزار
باز نالد قمریئی بر شاخسار
«‌غالبی‌» آمد اگر شد طالبی
شبلیئی هست ار نباشد غالبی
«‌بیدلی‌» گر رفت «‌اقبالی‌» رسید
بیدلان را نوبت حالی رسید
هیکلی گشت از سخنگوبان بپا
گفت‌: کل الصید فی جوف الفرا
قرن حاضر خاصهٔ اقبال گشت
واحدی کز صدهزاران برگذشت
شاعران گشتند جیشی تارومار
وین مبارز کرد کار صد سوار
عالم از حجت نمی‌ماند تهی
فرق باشد از ورم تا فربهی
تیغ همت راین ای هند عزیز
با فسان جرئت و امّید، تیز
صنعت و علم و امید و اتحاد
کسب کن تا وارهی زین انفراد
«‌بار دیگر از ملک پران شوی
آنچه اندر وهم ناید آن شوی‌»
نکته‌ای گویم‌، سخن کوته کنم
خاطر پاک تو را آگه کنم
شمه‌ای در حال و استقبال تو
هان نه من گویم‌، که گفت اقبال تو
زندگی‌جهد است‌و استحقاق نیست
جز به علم انفس و آفاق نیست
گفت حکمت را خدا، خیرکثیر
هرکجا این خیر را دیدی بگیر
فارغ از اندیشهٔ اغیار شو
قوّت خوابیده‌ای‌، بیدار شو»
ناامیدی حربهٔ اهریمن است
پیشش امّید آسمانی جوشن است
جوشن امّید را بر خود بپوش
روز و شب تا جان به ‌تن ‌داری بکوش
خویش را خوار و زبونِ کس مدان
در نبرد زندگی واپس مدان
زین قناعت‌پیشگی پرهیز کن
مرکب همت به جولان تیز کن
همت از آمال کوچک بازگیر
تا فرازکهکشان پروازگیر
این کسالات و تن‌آسانی بس است
تربیت‌آموز، نادانی بس است
زندگی جنگست و تدبیر معاش
زندگی‌خواهی‌،‌چو مردان کن تلاش
فقر و درویشی تباهت می‌کند
در دو عالم روسیاهت می کند
فقر و درویشی در استغنا نکوست
با غنا،‌شو صوفی‌و درویش دوست
با بزرگی و غنا درویش باش
با تواضع پادشاه خویش باش
کر بترسی درد و رنجت در قفاست
خیز و جنبش کن که گنجت زیر پاست
جز یکی نبود سراپای وجود
قطره قطره محو دریای وجود
از جدایی بگذر و مأنوس باش
قطرگی بگذار و اقیانوس باش
جز به‌راه یکدلی سالک مباش
محو یکتایی شو و مشرک مباش
کفر دانی چیست‌؟ کثرت ساختن
از یکی سوی دوتایی تاختن
سوی‌و‌حدت پوی و دست‌از شرک‌شوی
متحد باش و به ترک کفر گوی
ای بهار از هند دم با من مزن
بیش از این بر آتشم دامن مزن
کز فراق هند بس دلخسته‌ام
نام هند است این که بر خود بسته‌ام
نام اصل هند باشد مه بهار
جذب گردد که به مه بی‌اختیار
من بهارکوچکم در ری مقیم
دل‌طپان از فرقت هند عظیم
طوطی بازارگانم من مدام
طوطیان هند را گویم سلام
ز آرزوی دیدن یاران هند
می‌چکد از دیده‌ام باران هند
آرزو بر نوجوانان عیب نیست
لیک بر پیران فزون زین عیب چیست‌؟
عمر من ‌در زحمت‌ و محنت گذشت
می‌روم اکنون سوی پنجاه و هشت
در چنین هنگامه چالاکی سزاست
من نیم چالاک و دوران بیوفاست
لاعلاج از دور بوسم روی هند
روی گبر و مسلم و هندوی هند
پس پیامی می‌فرستم سوی یار
در لطافت چون نسیم نوبهار
گویم ای هند گرامی شاد باش
سال و ماه از بند غم آزاد باش
از سر اخلاص داریم این پیام
هان سخن کوتاه کردم والسلام