تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
یغمای جندقی : متفرقات
شماره ۶ - زکلکت یکم ناله آمد به گوش
زکلکت یکم ناله آمد به گوش
کزآنم پراکنده شد رای و هوش
چه با فر یزدان برآکنده ای
سزد گر ز فرمان پراکنده ای
تنی رسته ز آسایش جان و دل
چه پاید در آلایش آب و گل
تو آزاده و دام فرمان کمند
کس آزاد هرگز نبیند به بند
برهنه سری اندرین بارگاه
بسی خوشتر از خسروانی کلاه
نهفته است در نیستی زندگی
خداوندی آکنده در بندگی
بزرگی است شب تاز و تیر و سیاه
نه پروین در او پرتو افکن نه ماه
گزین لعل با سنگ خارا یکی است
کمین پشتک با مشک سارا یکی است
نماید خس و لاله همساز و سنگ
می و خون، گل و خار هم آب و رنگ
نشاید جدا یوسف از گرگ ساخت
زهم دشمن و دوست نتوان شناخت
چو نبود به نیک و بد و چند و چون
خرد کار فرما هنر رهنمون
چه داند چه پیش آیدش داوری
کرا رنج باید کرا یاوری
کسی را که نه رای باشد نه هوش
کجا باز دید اهرمن از سروش
تو با آن بر و برز و بالا و ریش
شیار ارتوانی سزی گاو خویش
یکی دیر بخشایش زود خشم
سیه کاسه و سبز پا سرخ چشم
بد و بدگمان و بدآموخته
ز خود تا به آدم پدر سوخته
تو از پشت آدم به صدراه و خیز
چنانی که از کون مردم کمیز
جز آن خنده سرد و تیتال گرم
تهی از شگفتی و بیرون ز شرم
چپ و راست پس پیش، زیر و زبر
ندیدیم هیچ از تو از هیچ در
تنک مایه از گوهر فرهی
کجا داند آئین فرمان دهی
به نرمی و زفتی زسر تا به پای
تو گوئی زکون آفریدت خدای
مگو هره گر خود بود رای تو
توان راندن اندر سراپای تو
سر و ته کنی تا نشیب و فراز
زهر پیشه پیشی گرفتت نماز
چو آن خشت مال دغای درشت
گه خاکبوس ارجهندت به پشت
دراز افکنی ساز و سوز نیاز
دلت نگسلد رای مهر از نماز
یغمای جندقی : متفرقات
شماره ۷ - زنی بود سرباز قلبیک را
زنی بود سرباز قلبیک را
که بر آسمان رگ زدی کیک را
نه پرهیزی از کس نه پروای شوی
به شب بارگی یار هر کاخ و کوی
به سمنان در ازگاه نه تا نود
تن آسا ز اندیشه نیک و بد
نماند از پی کام دل ناشمرد
کریچی که در وی نخفت و نخورد
از این سوی یل گر پی آن سوی بلخ
بهر مایه مردم چه شیرین چه تلخ
پی خاره ایران سندان سپار
نزد پی چنو شبرو ایرخوار
چه از مزد... پس چه از نیا و پدر
فزون داشت از مصطفی سیم و زر
زده تا بسی بیش و کم تند ورام
زر اندوختی پخته از سیم خام
ز سی تا چهل شوخ شیرین نهاد
شمارستد رایگان کرد و داد
توانش نه زن خواند و نی مرد گفت
هر آنکو نخواهد... سو ...یر مفت
بت سیم تن چون فراتر نهاد
زچل پای دستی به زر برگشاد
نمودی بهرگادنی سخت و سست
نیاز ...س پاره مشتی درست
هر آنکش سه زهواره شش میخه زور
گزین و گزاینده و گرده شور
سبک خیز و دیرافت و سندان سپار
کلفت و کلا سخت و زهدان فشار
بجای درستش پی دسترنج
فشاندی بپا در درم گنج گنج
«لتیبار» و «ناسار» تا «شاهجوی»
درون شهر و بیرون هر کاخ و کوی
از آن قرچی پیش و پس شاخ شاخ
در افتاد آوازه ژرف و فراخ
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۹ - چنان گشته کامم ز ایام تلخ
چنان گشته کامم ز ایام تلخ
که شهدم چو زهر است در کام تلخ
چو ناکامی است این که گر کام من
بود صبح شیرین شود شام تلخ
اگر شهد نوشم شود همچو زهر
به کام من درد آشام تلخ
کند تا کند دلبرم تلخ، کام
لب شکرین را به دشنام تلخ
از آغاز شد گر چه عشاق را
می و ساغر و باده و جام تلخ
از آن ساغر و جام تا این زمان
چو من تلخکامی نشد کام تلخ
بود عشق آن به که باشد رفیق
در آغاز شیرین در انجام تلخ
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - در آغاز پیری و انجام کار
در آغاز پیری و انجام کار
مرا باز بخت جوان گشت یار
نکو محضری مهربان دلبری
به نامیزد آمد مرا درکنار
در آمد به کاخم بتی ماه روی
بتی کارساز و مهی سازگار
گل اندام و گل بوی و گل پیرهن
گل آگین و گل رنگ و گلگون عذار
به طلعت چو ماهی ولی کام بخش
به قامت چو سروی ولی کامکار
بدن کوه مرمر ولی راهرو
دهن تنگ گوهر ولی باده خوار
به پیکر بهاری ولی بی خزان
به عارض ریاضی ولی بی حصار
دهان خوان نعمت که جانش خورش
زبان کان شکر که شکرش مدار
به گیسویش از عنبر و مشک ننگ
به لیمویش از نار و نارنگ عار
چه نسبت شکر را به مرجان دوست
چه قیمت گهر را به دندان یار
شکر کی شود این چنین شهد ریز
گهر کی بود اینقدر آبدار
صفایی چه غم گر غمم زو فزود
هم او نیز باشد مرا غم گسار
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۱۷ - مرا هست امشب بتی درکنار
مرا هست امشب بتی درکنار
که رویش گلم در نظر کرده خوار
ز چهرش به مینو مرا نیست میل
ز لعلش به کوثر مرا نیست کار
ز لب غیرت لعل های بدخش
ز زلف آفت مشک های تتار
به رخ داغ گل های باغ بهشت
به بو رشک انفاس باد بهار
شب و روز می آیدم در نظر
دو چهرش دو ماه و دو زلفش دو مار
چنان ماه و ماری که چه شب چه روز
نه این را غروب و نه آن را قرار
چه ماری که با ماه پهلو زده
چه ماهی که با مار دارد جوار
ولی مار او را نباشد گزند
ولی ماه او را نگیرد غبار
چو خاکش به پا سر نهادم و لیک
از این هدیه گشتم بسی شرمسار
جفا همچو صبر منش بی درنگ
وفا همچو مهر منش پایدار
به غم خواری و مهربانی و لطف
چو عهد صفایی دلش استوار
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۹- چو عثمان این عصر میرزاعلی
چو عثمان این عصر میرزاعلی
به سوی سقر رفت هرکس شنفت
پی سال تاریخ اخراج او
ابوبکرک یزد شد مسخ گفت
۱۲۷۶ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۱۸- تاریخ وفات صالحه بیگم زواره ای
به فردوس شد بیگم از کربلا
خبر چو از وفاتش صفائی شنفت
ز اندیشه درخواست تاریخ وی
به جنات از نینوا رفت گفت
۱۲۶۱ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۲۶- به دستور شهزاده ز امعای ملک
به دستور شهزاده ز امعای ملک
نمدمال چون سنده اخراج شد
ستم باره هیزی که صد ره فزون
به کفران و کین ننگ حجاج شد
به کیش ضلال ار همی چند سال
چو بوبکر مهدی منهاج شد
چو بینندگان را نظر گشت کور
سحاب سیه شمس وهاج شد
اباطیل شیطان بدان درج کرد
احادیث حق را اگر ماج شد
نه حجت خر ار خرقه علم دوخت
نه حاجی سگ ار پیرو حاج شد
وز این... خر مردم ریش گاو
رباینده ی رشوت و لاج شد
نگر عدل حق در مکافات وی
که چون عرض و مالش به تاراج شد
به عمری ستد رشوه اینک ورا
به کیفر گه ی دادن باج شد
سراپاش از پنبه داغ و زخم
بدن همچو دکان حلاج شد
ز شست قدر تیر تشنیع را
پس و پیش ناموسش آماج شد
به بومش چنان تاخت شاهین بیم
که سیمرغ قدرش غلیواج شد
چنان باز ادبارش بر باشه راند
که طاوس اقبالش دراج شد
حنا نوره و انگور وی غوره گشت
عسل سرکه و شکرش زاج شد
هم از سستی بختش آئینه خشت
هم از نکبتش چرم تیماج شد
چنان تیشه قهر زد ریشه اش
که در بی بری تاک او کاج شد
قدی کز مناعت چمیده چو سرو
چو پشت کژ از لطمه کجواج شد
به روباهش آن گونه زد گرگ چرخ
که شیر شکارافکنش ماج شد
چرا پود و تار شریعت به جهل
تند عنکبوت ار چه نساج شد
کجا چون براق این خر کهنه لنگ
فرس ران میدان معراج شد
سزد شیر افلاک عریان زید
چو بوزینه را جامه دیباج شد
نه توحید او بهتر از شرک بود
نه تسبیح او کمتر از خاج شد
کجا لولئین رود سیال زاد
کجا ساتکین ابر شجاع شد
نه خرمهره ای در بها گوهر است
نه هر استخوان در شرف عاج شد
کجا موش کر شیر قهار زیست
کجا بار کین بحر مواج شد
بهل کو ز سر دعوی خسروی
خروس ار چه دارنده ی تاج شد
نداننده ی بازی طاق و جفت
نماینده ی راز لیلاج شد
بدل بأس روح الله اش ثبت گشت
وگر در سجل عبده الراج شد
ازین رفع و نفع و ازین نهب و سلب
چو شب روز و روشن بر او راج شد
صفائی به تاریخ اخراج وی
رقم زد نمدمال اخراج شد
۱۲۷۴ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۴۹- تاریخ ولادت ساره خاتون دختر شاعر
به مولود این ساره خاتون که راست
به زیبائی آمد دو کیهان عروس
یکی آمد از غیب و در جمع گفت
ز رخساره ساره برادر بوس
۱۲۶۵ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۹۲- تاریخ دیگر در همین موضوع
چو فضل خداداد پوری نژه
به فرمان چو مه در ضیا گستری
سرودم به تاریخش از قول باب
بزاد اینک از زهره‌ام مشتری
۱۳۱۰ق
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۰ - درویش اشرف نمد پوش فرماید
ترا یار نازک میان گفته ایم
بقدجان بقامت روان گفته ایم
در جواب آن
بالباغ نازک میان گفته ایم
بپیراهن آرام جان گفته ایم
بپشمینه شلوار ظاهر کنیم
حدیثی که با جامه دان گفته ایم
چوگل شاهد خیمه نشکفت ازین
ستونرا که سرو روان گفته ایم
صفتهای عقد سپیچ گزی
برای دل امردان گفته ایم
چودایم کشدکت بگردن لحاف
باوشاه بغچه کشان گفته ایم
بدستار یابی تواسرار آن
که مادر حق طیلسان گفته ایم
چو شربست زرکش کتان دسته نقش
بهر دو بهار و خزان گفته ایم
بسرپوش هر سفره شمعرا
زنسبت مه آسمان گفته ایم
بآن جیب و پهلو و بند قبا
چوقاری زبان در دهان گفته ایم
نظام قاری : قطعات
شماره ۱۱ - کتانی دگر پوش هر سال نو
کتانی دگر پوش هر سال نو
(زنی نوکن ایدوست هر نو بهار)
بیفکن زخود مخفی کهنه را
(که تقویم پاری نیاید بکار)
نظام قاری : قطعات
شماره ۱۲ - زیاری طمع داشتم ارمکی
زیاری طمع داشتم ارمکی
بسوغات خاصی رسید از سفر
بدان دامن همت افشاندم
که تشریف اونامدم در نظر
پس از چند که جامه هدیه ام
فرستاد یک حق گذار دگر
بدیدم دروتا خود آن جنس چیست
قدک بود رو و آستر کاستر
(بهر حال مربنده را شکر به)
( که بسیار بد باشد از بد بتر)
نظام قاری : قطعات
شماره ۲۴ - گرفتم جبه در بر بصدرنج
گرفتم جبه در بر بصدرنج
نشستم بر سر آتش زمستان
برآمد بوی لک با خرقه گفتم
(ترا دامن هی سوزد مرا جان)
نظام قاری : فردیات
شماره ۱۱ - سلق پر ز و سیم باشد نکوست
سلق پر ز و سیم باشد نکوست
فلوس ارسلق پر کند خوی اوست
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۱ - بنام خطا پوش آمرزگار
بنام خطا پوش آمرزگار
که ستار عیبست بر جرم کار
فکنده قبا کحلی آسمان
زفضلش ببر خلعت زرفشان
بکوه از کرم رخت خارا دهد
پر از موج خبری بدریا دهد
یکی را کند صوف و اطلس لباس
یکی را دهد پوستک باپلاس
گرآنست تشریف احسان اوست
وراینست بدرخت و عریان اوست
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۲ - درنعت نبی علیه السلام
دگر بر طراز نبوت درود
که در بند لبس و تکلف نبود
قبای او ادنی ببالای او
لوای دنی قدر والای او
بدست مبارک ز خلق حسن
زدی وصله بر جامه خویشتن
زجیبش فلک همچو گوئی شمر
جهان همتش را رکوئی شمر
هزاران سلام از محبان او
بآل عبا بادو یاران او
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۳ - آغاز داستان
چنین خواندم از خط ابیارئی
که میخواندی نوبتی عارئی
که کمخاهمی کرد تعریف خویش
که بیشم بجاه از قماشات بیش
که از چین و ماچین فرازم علم
گهی از خطا و ختن دم زنم
در ابریشم چنگم اسرار بین
در اوتار او از من آثار بین
بپشتی شاهان منم چارقب
که دارد چنین اعتبار و نسب
مه و مهر روی کلاه منست
شفق شقه قدرو جاه منست
زنقشم خجل گشته ارژنک چین
گلستانم از رنک پر زیب بین
جواهر بجیبم رسانند باج
زر از کان فرستد بقیقم خراج
در اسرار چنگم شنیدی صدا
که اول کجا بودم اکنون کجا
بخا نبالغم گاه رایت زنند
سمرقندیم گاه نسبت کنند
رخوتی که بودند ابریشمیین
چه از پنبه و از کتان و کژین
لباسی که از جنس موئینه بود
قماشی که از نوع پشمینه بود
زپیچیدنی و ز پوشیدنی
زافکندنی و زگستردنی
بدادند با یکدیگر این قرار
که نبود سریری چوبی تا جدار
زافتادگی و زره قدرو جاه
همه کفش باشیم و او شه کلاه
همه رختها چون سپاه آمدند
کواکب صفت گرد ماه آمدند
یکی صندلی عاج و زآبنوس
بدش تخت وزرتاج وزردوزکوس
زخرمی و پوشی برش زیج بود
سطرلاب نیز ازنمکدان نمود
که سلطان کمخا نشاندن بتخت
چه روزی نکو باشد از فر بخت
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۴ - بر تخت نشستن کمخا و هر یک را از جامها بشغل و عملی وابستن
چو بر تخت سلطان کمخا نشست
به پیشش کمر هر لباسی ببست
امیران او اطلس و صوف و خبر
منسور بلولو مزین بتبر
خشیشی و ابیاری او را وزیر
حرم نرمدست مخیل مشیر
خزاین بصندوق و مفرش سپرد
بایشان زر و سیم و زیور شمرد
قطیفه زخیلش یکی چتردار
زوالا عصابه علم زرنگار
کلاه دو پر نیز با شب کلاه
عسس بودش و شحنه بارگاه
زلاوسمه زرها بنامش زدند
علم از مصنف ببامش زدند
زگلهای رخت مرصع نثار
فشاندند بر وی چوزر بیشمار
طبقها بسر پوش آراستند
زمخفی یکی خان بپیراستند
چوزر قالبک زن بوالا گرفت
سراویل را کار بالا گرفت
سپهبد یکی توبی جبه
که ابرپشمین بود و هم پنبه
بارمک همه جمع خاصان سپرد
بعین البقر داد مخفی و برد
به بیرم که سلطانی و راست نام
بدادند دستارها را تمام
بهر جنس بگذاشت یک سر نفر
که باشد سپه کش دران بوم و بر
چنان شد که مهتاب از عدل او
بتاثیر کردی کتانرا رفو
نظام قاری : مخیّل‌نامه (در جنگ صوف و کمخا)
بخش ۵ - درسر کشیدن رختها وصوف را بروی کمخا کشیدن
برینگونه چون دگمه چرخش نشاند
بشاهی و چون زه حکومت براند
چو رسمست کز رخت نو شادمان
ز زخمی گزندش رسد ناگهان
سرافراز اگر چند باشد کلاه
بطرفش شکست او فتد گاه گاه
سقرلاط را کزازل در نژاد
دو روئی بدو بوالکمی در نهاد
بارمک چنین گفت کاین چون بود
که سلطان اینجمع خاتون بود
گهی قبرسی را همی کرد یاد
گهی از مربع نشان باز داد
گهی کردی اوصاف سته عشر
که صوفست عین ثبات هنر
چو سنجاب و قاقم سمور و فنک
سلاطین موئینه بی هیچ شک
که پشت و پنه در چهله دیند
حقیقت همه زیر دست ویند
نیارند مردان ز خود باز گفت
نماند هنرهای مردم نهفت
نگیریم شاهی کمخا بخود
بجائی که چون صوف مارا بود
اگر نقش باشد مراد از کسی
بدهلیز حمام یابی بسی
چو نیکو زدند اینمثل را زنان
مخنث چه لایق بدرد گران
بزیر افکن از بهر خفتن نکوست
که چون نرمدستش ندارند دوست
گهی شانه دان گاه کیف برست
گهی بقچه و گاه پرده درست
زنانش بروی غشقدان کشند
غلافش بر آئینه زانسان کنند
ثباتی بماکی دهد چون برک
که همچون نهالیست نقش کلک
کجا سر برآریم ازین ننگ ما
که میخک درآید بمعرض ورا
برک گشته با صوف دست وکمر
که بودند رگ ریشه یکدیگر
بدستار آشفتگی زین رسید
قبا از قسین درهم ابرو کشید
چنان شد ازین گفتگو فتنه سخت
که برخود به پیچید هر گونه رخت
زلنگوته نقلی به تنبان رسید
زپشمان حدیثی بپالان رسید
ببالا یکی گیوه سر کرد و گفت
که مانم ازین کارتان در شگفت
ازین رای ناکرده در وی درنک
قباتان بترسم که آید بتنگ
چه معنی دهد صوف مسکین نهاد
بکردار پشمیش دادن بباد
باهل تصوف یکی کرده خوی
بسلطان کمخا شود جنگجوی
بزد کوه را ژنده دلقی عصا
که ای سرزده لته چین گدا
چه حد تو اینجا سخن گفتن است
که در آستان جای تو بودنست
چو عرض خودت عرض ما آن کنی
بمحفل که با خاک یکسان کنی
کله چون نشیند بصدر جلال
یقین جای تو هست صف نعال
درین باب کردست ترک اختیار
تو با صوف هم جنغی شرم دار
جل و شال گفتند با یکدیگر
که مائیم پالان آن کوست خر