تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴۴ - سخن چون می سرایم، کلک شکربار می سوزد
سخن چون می سرایم، کلک شکربار می سوزد
گلوی این نی، از شیرینی گفتار می سوزد
دل از خامی چرا بندم، به برق عمر مستعجل؟
نفس در سینه ام، از گرمی رفتار می سوزد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴۷ - بلاکش عاشقی کو با غم جانانه می سازد
بلاکش عاشقی کو با غم جانانه می سازد
ز جان سختی، دم شمشیر را، دندانه می سازد
گشاید گل به شبنم، گر چنین آغوش الفت را
به بلبل آشیان را غیرت، آتشخانه می سازد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴۸ - نقاب آنجا که از رخسارهٔ جانانه برخیزد
نقاب آنجا که از رخسارهٔ جانانه برخیزد
برهمن از سر بت، گبر زآتشخانه برخیزد
به یک رنگی ز بس خو کرده ام، در کعبه گر میرم
خروش دلخراش شیون، از بتخانه برخیزد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵۲ - به دنیا قدر ارباب مذلت بیش می باشد
به دنیا قدر ارباب مذلت بیش می باشد
کف سائل ز اعضای دگر، در پیش می باشد
شکایت نیست مطلب، چون جرس گر ناله پردازم
فغانی در نهاد سینه های ریش می باشد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵۴ - تذرو دل، اسیر سرو آزاد تو می باشد
تذرو دل، اسیر سرو آزاد تو می باشد
بلای جان، قیامت جلوه شمشاد تو می باشد
به این شاد است خاطر، کز غم محنت کشان شادی
دل از غم خرابم، عشرت آباد تو می باشد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵۶ - چر با سردی دی بلبلان را کینه می باشد؟
چر با سردی دی بلبلان را کینه می باشد؟
هوا گرم است ما را، تا نفس در سینه می باشد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵۷ - دلم در زلف او، از سینه نالان بیشتر باشد
دلم در زلف او، از سینه نالان بیشتر باشد
غم دیوانه، در شهر از بیابان بیشتر باشد
هجوم عاشقان از دور باش ناز، افزون شد
تو را در خانهٔ در بسته، مهمان بیشتر باشد
هوس چون بی نهایت شد، نماند جای آسایش
چو دریای کنار افتاده طوفان بیشتر باشد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۰ - پریشان سنبلش، دیباچهٔ احوال من باشد
پریشان سنبلش، دیباچهٔ احوال من باشد
شب هجران او، چون سایه در دنبال من باشد
شفاعت سنجی طاعات، خواهد کرد در محشر
گناه عشق اگر در نامهٔ اعمال من باشد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۱ - خیالت مونس جان اسیران در بدن باشد
خیالت مونس جان اسیران در بدن باشد
به غربت، آشنا هر کس که یابد، در وطن باشد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۳ - خوشا چشمی که محو لذّت نظّاره ای باشد
خوشا چشمی که محو لذّت نظّاره ای باشد
ز مژگان، شبنم افشانِ گل رخساره ای باشد
مجزّا کرده ام دل را، به شورانگیز مکتبها
که تا در دست هر سیمین بری، سی پاره ای باشد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۴ - ز غیرت، آب گوهر نخل عزّت را به جو باشد
ز غیرت، آب گوهر نخل عزّت را به جو باشد
لب اظهار مطلب، آبشار آبرو باشد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۶ - لب گویای من چون شمع، مقراض سخنها شد
لب گویای من چون شمع، مقراض سخنها شد
زبان روشنم، افسانه ساز انجمنها شد
ز بس سر می زند ز اندیشه ام، یاد خط سبزش
ز نقش پای کلکم، صفحه ها رشک چمن ها شد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۷ - به رنگین جلوه ای در خون کشیدی، گوشه گیران را
به رنگین جلوه ای در خون کشیدی، گوشه گیران را
ز شادی بخیه های خرقه ها چاک کفن ها شد
پر از مضمون عبرت مانده ام، پیچیده طوماری
ز پیری قامت فرسوده ام، صرف شکن ها شد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷۷ - اگر یادم، چمن پرورد آغوشش نخواهد شد
اگر یادم، چمن پرورد آغوشش نخواهد شد
سخن های من، از خاطر فراموشش نخواهد شد
اگر خورشید شوید روی خود در چشمهٔ کوثر
طرف با سینهٔ صبح بناگوشش نخواهد شد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷۸ - به دنیا سر فرو ناوردنم بالین راحت شد
به دنیا سر فرو ناوردنم بالین راحت شد
نظر پوشیدن از وضع جهان، خواب فراغت شد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۷۹ - نگاه خشم، چشم شوخ او را زیب دیگر شد
نگاه خشم، چشم شوخ او را زیب دیگر شد
رگ تلخی درین بادام، شیرین تر ز شکّر شد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸۹ - پریشانی ز احسان، بحر بی پایان نمی بیند
پریشانی ز احسان، بحر بی پایان نمی بیند
زیانی مایه دار همّت، از نقصان نمی بیند
چه سان آیم برون از دامن صحرای دلتنگی؟
غبارم جلوه گاهی در خور جولان نمی بیند
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۰ - کسی درد سخن، تا دل نگردد خون چه می داند؟
کسی درد سخن، تا دل نگردد خون چه می داند؟
رموز معنی از من پرس افلاطون چه می داند؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۲ - دل از وحشت سرای عالم غدّار می گیرد
دل از وحشت سرای عالم غدّار می گیرد
که مست آسوده حال و محسب هشیار می ‎گیرد
دماغ افسرد از آن گلشن،که بر روی هوسناکان
قضا در می گشاید، رخنهٔ دیوار می گیرد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۱ - صفای عارضش، رنگ از رخ مهتاب بزداید
صفای عارضش، رنگ از رخ مهتاب بزداید
خیال خط او، از چشم مخمل خواب بزداید
وصال، از یاد سالک می برد غم های دیرین را
به دامن بحر، گرد از چهرهٔ سیلاب بزداید
سرت گردم، صبوحی کرده چاک پیرهن بگشا
که رنگ از سینهٔ خورشید عالمتاب بزداید