تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۶ - در نهی از غیبت
مگرنه حدیث از رسول خداست
که غیبت گناهش بتر از زناست
کس ار بد و یا خوب خودداند او
چه حاجت که از اوشود گفتگو
به سیم ار بگوید کس این است مس
ویا طاهری را بخواند نجس
نه آنسیم بی غش چومس می شود
نه آن طاهر خوش نجس می شود
کس ار نیک باشد ز بدگوی خود
چرا افکند چین درابروی خود
تفاوت میان بدوخوب هست
ز هم فرق دارند هشیا رو مست
بدو خوب افتاده در هم بسی
ولی چشم بینا ندارد کسی
کس از باطن کس ندارد خبر
نباید بودشخص ظاهر نگر
خدا از دل هر کس آگه بود
که داندکه کار که لله بود
مگوازکسی بدکه بدمی شوی
مکن جای در ده که دد می شوی
نه غیبت کن از کس که عیبت کنند
نه شو یار آنان که غیبت کنند
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۷ - در شفقت با همسایه
اگر خانه می خواهی از بهر زیست
در اول نگه کن که همسایه کیست
بخر خانه ای که ز همسایگان
غنی تر توباشی فزونتر ز شان
ویا آنکه ز آنها کنی کمتری
چو باشی مساوی مشقت بری
بکن بام برتر ز دیوارشان
که آسوده باشی ز دیدارشان
اگر از تو میباشدش برتری
کنی باید او را و فرمانبری
وگر از تو همسایه شد پست تر
بباید به حالش نمائی نظر
کنی سرپرستی از او صبح و شام
مر او را به احسان کنی شادکام
به هر حال گردی مددکار او
کشی بار او را شوی یار او
اجیرش نمائی مجیرش شوی
چوافتد ز پا دستگیرش شوی
ده انعام وهدیه به همسایگان
که تا محتشم تر شوی ز این وآن
نوازش به طفلانشان کن همی
ز دلشان ببر گر ببینی غمی
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۹ - در قناعت
کسانی که قانع به نان جو اند
به تخت قناعت چو کیخسرواند
چو قید است گندم مده دل به قید
بخور جو مکش منت از عمر و زید
نداری اگر قید گندم به دل
نخواهی شد از کس به دوران خجل
هنر چون به رنج است شو رنج‌جو
عطا چون ز گنج است شو گنج‌جو
مشو غافل از لذت نان جو
که هر دم دهد نان جو جان نو
کسی را که نان جو اندر کف است
چنان دان که اندر کفش مصحف است
به نان جو ار کس قناعت کند
چنان دان که پیوسته طاعت کند
اگر در کف آید مرا نان جو
وگر جامه کهنه گر نیست نو
نباشد دگر در دلم آرزو
نه دیگر کنم جستجو کو به کو
نیرزد دو جو این جهان پیش من
که شد نان جو مرهم ریش من
ندارم به عالم دگر احتیاج
که هست از قناعت مرا تخت و تاج
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۱۰ - دراحسان به خلق
کن احسان که انسان عبیدت شود
اگر روز قتل است عیدت شود
به احسان توان خلق رابنده کرد
به احسان توان مرده را زنده کرد
که بی جان بود آنکه را نیست نان
بلی مرده است آنکه رانیست جان
بده نان که البته از نان دهی
رسد روزگارت به فرماندهی
خوشا حال آنان که نان ده شدند
به هر ناتوانی توان ده شدند
شدندی به افتادگان دستگیر
نمودندی احسان به برنا و پیر
ترش رو نگشتند از سائلی
به تلخی نکردند خون در دلی
به شیرین زبانی وجود و کرم
نمودند فارغ دلی را زغم
بدادند آسودگی خلق را
رهاندند ز آلودگی خلق را
کس ار هست نان ده علی ولی است
که تقسیم روزی به دست علی است
نه تنها همی نان ده آمد علی
به امر خدا جان ده آمد علی
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۱۱ - فی التنبیه
مپندار جسم تو چون خاک شد
زلوح جهان اسم تو پاک شد
مپندار چون رفتی از اینجهان
نمانددگر از تونام ونشان
تو را پایه هر جاست برتر شود
توراجا به گلگشت دیگر شود
نگوئی چومردی فنا میشوی
که لابودی و باز لا میشوی
خدا را بسی عالم است ای پسر
که هریک زهر یک بود خوبتر
در آنها دهد سیر بر بندگان
چو ازرفتگان وچوز آیندگان
نه بشنیده گوشم دوچشمم بدید
که شدکرمکی پشه از جا پرید
چو آنکرم شد پشه زامر خدا
شد از عالم آب سوی هوا
مخواه اندرین گفته از من دلیل
که بسیار میباشد از این قبیل
توهم عالمی داشتی در شکم
که میبود قوت توآن دم زدم
کنون اندرین عالمت گشته جا
ببین تا برندت از اینجا کجا
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۱۲ - در نصیحت
دلا حاجت خود بردوست بر
که مأیوسی آرد زجای دگر
روا نیست حاجت به کس بردنت
که باشد نکوتر از او مردنت
طمع را چه خوش باشدار سر بری
اگر نان نباشد به خوان خون خوری
بکن فرش از خاک اگر فرش نیست
کسی کو نشد فرشش از خاک کیست
نباشد اگر مرکب تندرو
که پا هست بی زحمتکاه وجو
نداری اگر سیم وزر نیست بیم
ز رخ ساز زر اشک خود گیر سیم
پی خوردن آبت ار کاسه نیست
تو را داده یزدان دوکف بهر چیست
گرت شانه نبود چه اندوه از آن
که انگشت از شانه دارد نشان
چراغ ار نباشد به شبهای تار
مخورغم که باشد چنین درمزار
نداری اگر خانه زر نگار
توانی به ویرانه گیری قرار
به بر گر نداری بتی مه جبین
برو با غم و درد شو همنشین
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۱۳ - درترک طمع
بتر ازطمع نیست در روزگار
طمع مردرا میکند خوا روزار
کسی را که نبود طمع در جهان
بگو رخش عزت به گردون جهان
مکن پیش کس دست حاجت دراز
ز مردم بکن خویش را بی نیاز
کسی را که نبود طمع در مزاج
یکی پادشاه است بی تخت وتاج
طمع سازدت خوا رو زار و ذلیل
شود از طمع کمتر از پشه پیل
بهشت ار طمع میکنی ای عزیز
مخواه از کسی درجهان هیچ چیز
عطا گر به کس کرده چیزی خدا
تواند تو را هم نماید عطا
دهد چیزی ار بنده منت نهد
نهد کی کجا منت ار حق دهد
نه منت کش از کس نه چیزی بخواه
بروهر چه خواهی بخواه از اله
طمع را ببر سر به حق رونما
تمنای هر چیز از اونما
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۱۴ - فی التنبیه
کسی را که ایزد نماید امیر
بباید شود دستگیر فقیر
نگردد دلش بد ز کردار بد
به داد ضعیفان مسکین رسد
خبر دار باشد ز احوال خلق
از او باشد اندر امان مال خلق
بباید به احسان همی کوشداو
زمال کسان چشم را پوشد او
هر آنکس که خواهد بزرگی کند
نباید که بر میش گرگی کند
به مظلوم باید حمایت کند
به حال رعیت رعایت کند
به خلق خدا مهربانی کند
که تا هر کسش مدح خوانی کند
به هرجا فقیری است بنوازدش
به احسان و بخشش غنی سازدش
کند دست کوته ز ظلم وستم
کند پیشه خود سخا وکرم
نگرددکسی را اگر دستگیر
تفاوت چه دارد امیر و فقیر
بزرگی که او را نباشد کرم
همان به که گردد وجودش عدم
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۱۵ - در شاعری
مکن شاعری را شعار ای پسر
که ترسم شوی ز این هنر دربه در
به شعر آنچه افزون بگردد دروغ
دهد شعرت افزون صفا وفروغ
به مدح کسان از چه زحمت کشی
کنی زنده او را وخود را کشی
اگر گشتی از شاعری بهره ور
بگو شعر اما نه از بهر زر
مگومدحی از کس برای صله
که گردد ترا تنگ از آن حوصله
بر کس چوشعر از پی زر بری
چه فرق از گدائی کند شاعری
نه مداحی از آن نه از این نما
خود از شعر خود کام شیرین نما
به تجنیس شد شعر چون شعر دوست
پس این دلبریها که دارد از اوست
از آن شعر از هر هنر بهتر است
که درنشئه همچون می وشکر است
می وشکرت را دهی گر به کس
چه بهتر از آن داری از وی هوس
اگر شعر گوئی غزل گوهمی
که شاید برد گاهی از دل غمی
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۱۶ - در پیری وبینوائی
به پیری تو را نیست گر سیم و زر
به جز مردنت چاره نبود دگر
بود مردن از ذلت فقر به
چو باشد چنین دل به مردن بنه
خصوصا کهرنجور باشد تنت
شود قسمت این هر سه بر دشمنت
ز تونفرت آرند فرزندوزن
بود مردنت بهتر از زیستن
به توجمله ترک ادب میکنند
ز حق مردنت را طلب می کنند
چو ناچار آخر ببایست مرد
خوشا درجوانی کس ار جان سپرد
بدا حال پیران زار وعلیل
خصوص آنکه از فقر باشد ذلیل
تهیدستی وپیری وناخوشی
خوش است ار خوری زهر وخود را کشی
کسی رامکن یا رب اینگونه خوار
وگر میکنی رحم بر حالش آر
چو هستی جوان کار پیری بساز
که شاید تو را عمر گردد دراز
ذخیره کن از سیم وزر در شباب
که گردد به پیری تو را فتح باب
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۱۷ - در سواری و صفت اسب
چو خواهی که براسب گردی سوار
ابر زیر ران اسب کوچک میار
شود مرد از اسب کوچک حقیر
بود راکبش گر امیرکبیر
بزرگ اسب کن سعی و آور به چنگ
که غالب به دشمن شوی روز جنگ
چو شد اسب در دو علم زن ز دم
چوخرمای رنگ و سیه ساق و سم
چو شد تیز از گوش واز هوش ودو
چو شد نرم موسختگوصاف رو
چو شد موی باریک وشدخوبرو
که نه چشم اوخرد شد نه فرو
چو پیشانی وسینه دارد فراخ
نخواهد شدن خسته درسنگلاخ
بده هر چه داری واو را بخر
کز این اسب مرکب نشدخوبتر
اگر بدلجام است اگر بدرکاب
وگر همچو جامیش خوابد در آب
به چشمان و دندان چو پیل و شت
اگر گشته دل از خریدش ببر
حذر کن ز اسبی که باشدچموش
مخر مفت اگر یابی او را فروش
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۱۸ - در اطاعت پروردگار
شدی چون ز یزدان خبردار پس
اطاعت کن احکام او را و بس
ز یاد خدا هیچ غافل مشو
به جز راه حق هیچ راهی مرو
اعانت از اوجوی در کار خود
به هرکاری او رابکن یار خود
مددجو از اوکومددکار ماست
به هر حال درکارها یار ماست
بود اوخداوند وما بنده ایم
گنه کار ودرمانده شرمنده ایم
ولیکن زما گر گنهکاری است
از او بخشش وفضل و غفاری است
چو او را شدی بنده کن بندگی
که آسوده گردی ز شرمندگی
کند ازخدا هر که فرمانبری
بجوید زخیل ملک برتری
به فرمانبرش داده فرماندهی
بدو داده جان گیری وجان دهی
شد ایزد زتو گر زطاعت رضا
مطیعت شود هم قدر هم قضا
چو ابلیس ننمود فرمانبری
ملک بود وشدرانده از کافری
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۲۰ - در نهی از حرص
سروشی مرا گفت روزی به گوش
که ازبهر روزی مخورغم مکوش
بکن شکر یزدان قوی دار دل
که رزق ترا میدهد متصل
شب وروز روزیت آید به بر
اگر هست خون جگر یا شکر
چرامنت از این ویا آن کشی
همان به که پا را به دامان کشی
به دست خدا رزق هر بنده است
دهد روزی هر که را زنده است
ز فضل خدا بنده نعمت چشد
چرا دیگر از بنده منت کشد
چو دونان چرا از برای دو نان
گهی منت این کشی گه از آن
خوی روز و شب رزق یزدان پاک
منه در بر بندگان سر به خاک
خوری رزق وگویا نداری خبر
که روزی که داده است شام وسحر
گدایان وشاهان همه بنده اند
ز روی یزدان همه زنده اند
بخواه آنچه خواهی ز رب جلیل
چه می آید از بندگان ذلیل
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۲۱ - در نهی از خوردن شراب
مخور می وگر میخوری کم بنوش
که ماندبرایت به جا عقل وهوش
بط باده رو با بت ساده خور
اگر میخوری این چنین باده خور
اگر چه ندارند مستان ادب
ولی با ادب باش وخاموش لب
دوتن راکه جنگ افتداندر میان
بدر رو از آنجا چو تیر از کمان
به مستی نه شوخی کن ونه ستیز
وگر کس ستیزد تو از وی گریز
بیفکن نظر در حروف شراب
که نیمش بودشر دگر نیمش آب
مخور آن چنان می که مستی کنی
به مستی همانا که پستی کنی
اگر میخوری باده مستی مکن
مشومست ودعوی هستی مکن
حرام است آن می کز انگور شد
خوش است آن شرابی که ازنور شد
شرابی که از اوگریزد خرد
چرا کس خوردیا چرا کس خرد
شرابی که ازتاک حب علی است
از آن خور کز آن جان و دل منجلی است
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۲۲ - درمذمت دروغ
دروغ ای برادر ندارد فروغ
بکن تا توانی حذر از دروغ
چوگفتی دروغی شوی بیقرار
که شاید دروغت شودآشکار
دروغ تو چون فاش گرددبه خلق
خجالت طنابیت گردد به حلق
بسی شرمساری کشی از دروغ
بخود میزنی آتشی از دروغ
دروغ ای برادر مگوبا کسی
که درچه فتادند از این ره بسی
دروغ ار شنیدی مرودرپیش
کس ار هست بد مست کم ده میش
دروغ ار بگوئی دروغی بگو
که نتوان نماید کسش روبرو
دروغی که تحقیق اومیتوان
مکن تا توانی بر کس بیان
دروغی که دور است منزل گهش
که بتوانی آئی برون از رهش
نگویم بگولیکن از راه دور
نبیندکس آنجا که دارد عبور
چرا تا بود راست گوئی دروغ
چه لذت دهد در بر باده دروغ
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۲۳ - در نترسیدن از مرگ
مشو هرگز از مردن اندیشناک
که هست از پی زندگانی هلاک
کسی جان نبرده است ازچنگ مرگ
نکرده است کس فتح در جنگ مرگ
هر آنکس که زائیده شد میرد او
خدا هم دهد جان وهم گیرد او
بود مردنی زندگی را ز پی
ولی کس نداند چه وقت است وکی
شود زنده لابد به خواری هلاک
عجین جسم اوگردد آخر به خاک
به مردن همه خلق آماده اند
بر مرگ جان در کف استاده اند
رود هر دم از عمر آدم دمی
که جا گردد او را دگر عالمی
بمیریم در هر دم وغافلیم
همه غرق وگوئیم در ساحلیم
بسی فتنه بود ار نبد مردنی
نبدهیچ درد ار نبد خوردنی
چو شد اختر بخت کس در وبال
به اوگو بمیر و شوآسوده حال
بودمردن اولیتر از زندگی
که کردن بر بندگان بندگی
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۲۵ - در ترک خواستن چیزی از بخیل
اگر کس خورد زخم خار نخیل
به است ار خورد نان زخوان بخیل
خور از سفره خویش نان وبصل
که به باشد از خوان مردم عسل
اگر بر لبت آید از گرس جان
به از آن که خواهی ز دونان دو نان
گرت نیست یک نان بسوز و بساز
مکن دست در پیش دونان دراز
بخیلی تو را گر دهد شهد وشیر
ز گرس ار بمیری ز دستش مگیر
مخواه آب خوردن ز مرد بخیل
اگر باشد او مالک رود نیل
که آب وی آتش به کامت شود
دگر زندگانی حرامت شود
به خیل بخیلان اگر بگذری
شو ازچشم آنها نهان چون پری
بشارت بده بر بخیلان خام
که وارث برد مالتان را تمام
نه ز آن مال باشند شاد از شما
نه گاهی نمایند یاد از شما
خورند و خورانند وعشرت کنند
ندارند چشمی که عبرت کنند
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۲۶ - در رنجش از اهل زمانه
ز خلق جهان سخت رنجیده ام
بدی ها از ایشان ز بس دیده ام
پدر هیچ نبود به فکر پسر
پسر ناورد هیچ یاد از پدر
اطاعت به شوهر ندارد زنی
ز شوهر بتر نیستش دشمنی
در این خلق یک ذره انصاف نیست
اگر هست با من بگوئید کیست
همه خلق هستند چون گرگ هار
کسی گرگ هارش نگردد دچار
از این خلق وافعالشان الحذر
حذر کر می باید از شور وشر
نه ظالم کند رحم بر کور و شل
نه عالم نماید به علمش عمل
شعار همه رشوه خوردن بود
دل جمله غافل ز مردن بود
فسادی که نبود به عالم کم است
ز عالم فساد همه عالم است
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۲۸ - فی النصیحت والتنبیه
بنام خدا رو به هر کار کن
خدا را به یکتائی اقرار کن
به سال ومه وهفته لیل ونهار
مشوغافل از یاد پروردگار
کن ازاوبسی حمد و شکر وسپاس
ببر پیش اوحاجت والتماس
اگر درد داری دوا جو از او
وگر راز داری به او بازگو
اگر مطلبی داری از او طلب
کز اوتار و روشن شود روز وشب
گناهان خود را از او عفو خواه
که از اوبود بخشش هر گناه
جز او غافر المذنبین نیست کس
از اوخواه عفو گناهان و بس
رضا جوئی از او بباید ز تو
که او هم رضا شاید آید ز تو
صفاتش بود بی حد وبی شمر
کس ازذات پاکش ندارد خبر
نهان از نظر باشد وحاضر است
به حال خلایق همه ناظر است
بزرگی سزاوار او هست وبس
مددخواه از او کو بود دادرس
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۲۹ - درشکرگذاری ورضا از خدای تعالی
نظرکن به هر صبح بر کهتران
که تا خویش را بینی از مهتران
چو دیدی چنین ازخدا شکر گو
مکن کوتهی یکدم از شکر او
گر افتدنگاه تو بر شخص کور
بگو شک کت در دوچشم است نور
ببنی کس ار لنگ باشد به راه
توبخرام وشو شکر گواز اله
چو بینی کسی خسته از علت است
همی شکر گوچون تورا صحت است
چوسوی توآرد کسی احتیاج
بگوشکر کو ازتوخواهد علاج
چو بینی نداردکسی سیم وزر
بگوشکر داری توچون بی شمر
کسی را ببینی چو بدبخت وعور
بگوشکر پوشی چوخز وسمور
کسی از تو خواهد چو چیز ای عزیز
بگوشکر کز او نخواهی توچیز
خری را ببینی چو در زیر بار
بگومتصل شکر پروردگار
که در روی دنیا تو را خر نکرد
چو خر زیر بارت ز هر سر نکرد