تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۳۰ - در امر به نیکی ونهی از بدی
هم تخم نیکی نشان درجهان
که نیکی تو را حاصل آید از آن
نکوئی ثمرهای نیکودهد
به توهر چه خواهی به از اودهد
چرا تا بود خوب کس بد کند
چرا از بدی خویش را ددکند
مکن بدبه کس گر که دانشوری
که لابد بود کار را کیفری
ثمر میدهد بد بد وخوب خوب
ز خوبی بود نیزستر عیوب
کنی نیکی از کشت بدکی درو
نبرده است گندم کس از کشت جو
هر آنکس که بدگو وبدخو کند
پی فتنه است وبلاجو بود
به دنیا کس ارتخم نیکی بکاشت
وی از بهر خود نام نیکی گذاشت
کس ار کرده بدکم از او یاد کن
ز بد کردنش نیز کم گوسخن
بکن نیک بد گر چه بینی سزا
که یزدان دهد نیک و بد را جزا
که نیکی تو را حاصل آید از آن
نکوئی ثمرهای نیکودهد
به توهر چه خواهی به از اودهد
چرا تا بود خوب کس بد کند
چرا از بدی خویش را ددکند
مکن بدبه کس گر که دانشوری
که لابد بود کار را کیفری
ثمر میدهد بد بد وخوب خوب
ز خوبی بود نیزستر عیوب
کنی نیکی از کشت بدکی درو
نبرده است گندم کس از کشت جو
هر آنکس که بدگو وبدخو کند
پی فتنه است وبلاجو بود
به دنیا کس ارتخم نیکی بکاشت
وی از بهر خود نام نیکی گذاشت
کس ار کرده بدکم از او یاد کن
ز بد کردنش نیز کم گوسخن
بکن نیک بد گر چه بینی سزا
که یزدان دهد نیک و بد را جزا
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۳۱ - در تسلیم و رضا درمصائب روزگار
چونیک وبد آید برت درجهان
نه زاین شو غمین ونه دلشاد از آن
که میباشد این حالت کودکان
پی مشتی از خارک وگردکان
به عالم چه شادی چه غم بگذرد
بدونیک و عدل وستم بگذرد
نباشد به کار جهان اعتبار
ندیدم قراری بودبرقرار
بودهر فرازی نشیبش ز پی
گه اردیبهشت آید وگاه دی
نه یکسان بودگردش روزگار
که گاهی خزان است وگاهی بهار
گهی شب گهی روز روشن شود
گهی فرودین گاه بهمن شود
گهی ماه بدر است وگاهی هلال
کندگه شرف کوکب و گه وبال
گهی شمس می افتداندر کسوف
گهی میشود تیره ماه از خسوف
عروسی بود گاه وگه ماتم است
گهی هست شادی وگاهی غم است
ز تقدیر یزدان همه کارهاست
خوش آنکو به تقدیر یزدان رضاست
نه زاین شو غمین ونه دلشاد از آن
که میباشد این حالت کودکان
پی مشتی از خارک وگردکان
به عالم چه شادی چه غم بگذرد
بدونیک و عدل وستم بگذرد
نباشد به کار جهان اعتبار
ندیدم قراری بودبرقرار
بودهر فرازی نشیبش ز پی
گه اردیبهشت آید وگاه دی
نه یکسان بودگردش روزگار
که گاهی خزان است وگاهی بهار
گهی شب گهی روز روشن شود
گهی فرودین گاه بهمن شود
گهی ماه بدر است وگاهی هلال
کندگه شرف کوکب و گه وبال
گهی شمس می افتداندر کسوف
گهی میشود تیره ماه از خسوف
عروسی بود گاه وگه ماتم است
گهی هست شادی وگاهی غم است
ز تقدیر یزدان همه کارهاست
خوش آنکو به تقدیر یزدان رضاست
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۳۲ - در صبر وصابری
به غم صبر کن بیقراری مکن
به رخ اشک از دیده جاری مکن
صبوری کن از درد دوری منال
به روز و شب و هفته و ماه و سال
مگو صبر تلخ است گو شکر است
ز شهد و شکر بلکه شیرین تر است
به بستان شد از صبر بر پا شجر
شجر هم ز صبر است کآورده بر
بشد تاک از صبر بر پا ز خاک
بشد غوره از صبر پیدا ز تاک
شد آن غوره انگور شیرین ز صبر
شد انگور صهبای رنگین ز صبر
همه درد از صبر درمان شود
همه مشکل از صبر آسان شود
ز صبر است هر کار آراسته
ز صبر آمد آن را که دل خواسته
خدا صابران را بود دوستدار
بکن صبر و شو دوست با کردگار
کسی کو خدا دوستدارش بود
چه باک از غم روزگارش بود
نه هرکس تواند برد اجر صبر
که جای اندرین بیشه دارد هژبر
به رخ اشک از دیده جاری مکن
صبوری کن از درد دوری منال
به روز و شب و هفته و ماه و سال
مگو صبر تلخ است گو شکر است
ز شهد و شکر بلکه شیرین تر است
به بستان شد از صبر بر پا شجر
شجر هم ز صبر است کآورده بر
بشد تاک از صبر بر پا ز خاک
بشد غوره از صبر پیدا ز تاک
شد آن غوره انگور شیرین ز صبر
شد انگور صهبای رنگین ز صبر
همه درد از صبر درمان شود
همه مشکل از صبر آسان شود
ز صبر است هر کار آراسته
ز صبر آمد آن را که دل خواسته
خدا صابران را بود دوستدار
بکن صبر و شو دوست با کردگار
کسی کو خدا دوستدارش بود
چه باک از غم روزگارش بود
نه هرکس تواند برد اجر صبر
که جای اندرین بیشه دارد هژبر
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۳۳ - در پندو اندرز
ز سرتا به پا خویش را هوش کن
منت آنچه گویم چو در گوش کن
دهم چند پندت ز منگفتن است
ز من گفتن است از تو بشنفتن است
اگر بشنوی پندم از جان ودل
نخواهی شدن هرگز از کس خجل
ز من این نصایح اگر بشنوی
بود بهتر از دولت خسروی
دراول بود تلخ اگر طعم پند
در آخر لذیذ است و شیرین چو قند
نصیحت به منکرد استاد من
که کمتر ز در نیست قدر سخن
مده پند آنکس که دربندنیست
که صفرا علاجش زگلقندنیست
گهر پندو گوینده گوهر فروش
اگر مشتری نیست بنشین خموش
نه هرکس خریدار گوهر بود
خریدار گوهر نه هر سر بود
بود شهریار آنکه گوهر خرد
که دهقان بز وگاو یا خر خرد
نگردد به کس پند اگر سودمند
کشدکارش آخر به زنجیر وبند
منت آنچه گویم چو در گوش کن
دهم چند پندت ز منگفتن است
ز من گفتن است از تو بشنفتن است
اگر بشنوی پندم از جان ودل
نخواهی شدن هرگز از کس خجل
ز من این نصایح اگر بشنوی
بود بهتر از دولت خسروی
دراول بود تلخ اگر طعم پند
در آخر لذیذ است و شیرین چو قند
نصیحت به منکرد استاد من
که کمتر ز در نیست قدر سخن
مده پند آنکس که دربندنیست
که صفرا علاجش زگلقندنیست
گهر پندو گوینده گوهر فروش
اگر مشتری نیست بنشین خموش
نه هرکس خریدار گوهر بود
خریدار گوهر نه هر سر بود
بود شهریار آنکه گوهر خرد
که دهقان بز وگاو یا خر خرد
نگردد به کس پند اگر سودمند
کشدکارش آخر به زنجیر وبند
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۳۴ - درنماز و روزه
به کار نماز آی و سستی مکن
به طاعات تندی وچستی مکن
به کار عبادت چوکاهل شوی
ز یادخدا زودغافل شوی
حذر کن ستهزا مکن بر نماز
مکن باکسی شوخی اندرنماز
که گردد ز تو دین ودنیا هلاک
پشمان شوی گردی اندوهناک
چوصوم وصلوة از برای خداست
برای خدا کار کردن رواست
نمیباشد اندردلت هیچ نور
دلت درنماز ار ندارد حضور
اگر نیست حاضر دلت درنماز
نمازت نیرزد به سیری پیاز
اگر روزه تن کاهد آگاه شد
ز اسرار کس هر که تن کاه شد
اگر چه ازین روزه و این نماز
خداوند عالم بود بی نیاز
چوحکم از خدا هست وامر رسول
بباید نمود از دل وجان قبول
گرت میل طاعت بودساعتی
از این دونکوتر نشد طاعتی
به طاعات تندی وچستی مکن
به کار عبادت چوکاهل شوی
ز یادخدا زودغافل شوی
حذر کن ستهزا مکن بر نماز
مکن باکسی شوخی اندرنماز
که گردد ز تو دین ودنیا هلاک
پشمان شوی گردی اندوهناک
چوصوم وصلوة از برای خداست
برای خدا کار کردن رواست
نمیباشد اندردلت هیچ نور
دلت درنماز ار ندارد حضور
اگر نیست حاضر دلت درنماز
نمازت نیرزد به سیری پیاز
اگر روزه تن کاهد آگاه شد
ز اسرار کس هر که تن کاه شد
اگر چه ازین روزه و این نماز
خداوند عالم بود بی نیاز
چوحکم از خدا هست وامر رسول
بباید نمود از دل وجان قبول
گرت میل طاعت بودساعتی
از این دونکوتر نشد طاعتی
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۳۵ - درگرامی داشتن میهمان
بود تحفه ای از خدا میهمان
چودر پیشت آید بشوشادمان
گرامیش دار ار چه کافر بود
که این گفته گفت پیمبر بود
تو را باشد از خرج مهمان چه بیم
که رزقش بود با خدای کریم
مهیا نما از برایش طعام
ز لطف خود او را بکن شادکام
ز هر نعمت تازه در پیش آر
به پیشش شواز مهر خدمتگذار
چو جان میهمان را بده جا به دل
به خدمت کن او را زخود منفعل
بر میهمان تندخوئی مکن
مشوترش رو تلخ گوئی مکن
به پهلوی وی شاد وخرم نشین
نه غمگین که اورا نمائی غمین
به خشروئی او را ز خودشاد کن
به شیرینی او را چو فرهاد کن
ز کس میهمان گر شود تنگدل
سزد خوانی او را اگر سنگدل
مگوپیش مهمان سخنهای زشت
که زشتان ندارند ره در بهشت
چودر پیشت آید بشوشادمان
گرامیش دار ار چه کافر بود
که این گفته گفت پیمبر بود
تو را باشد از خرج مهمان چه بیم
که رزقش بود با خدای کریم
مهیا نما از برایش طعام
ز لطف خود او را بکن شادکام
ز هر نعمت تازه در پیش آر
به پیشش شواز مهر خدمتگذار
چو جان میهمان را بده جا به دل
به خدمت کن او را زخود منفعل
بر میهمان تندخوئی مکن
مشوترش رو تلخ گوئی مکن
به پهلوی وی شاد وخرم نشین
نه غمگین که اورا نمائی غمین
به خشروئی او را ز خودشاد کن
به شیرینی او را چو فرهاد کن
ز کس میهمان گر شود تنگدل
سزد خوانی او را اگر سنگدل
مگوپیش مهمان سخنهای زشت
که زشتان ندارند ره در بهشت
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۳۶ - در اطاعت از پدر ومادر
بشو با پدر مادرت آنچنان
که خواهی ز فرزند خود درجهان
شوددر جهان هر که عاق پدر
چوزهر آید اندرمذاقش شکر
تفو باد بر حال واقبال او
مبارک مبادا مه وسال او
مکانش چو جان داد در دوزخ است
شود آتش اندر کفش گر یخ است
به جان آنچنان آتش افروزدا
که در ظاهر وباطن او سوزدا
به امر خدایت چوموجود کرد
تواند تو را نیز مردودکرد
اطاعت نما کز تو گردندشاد
به رویت در فتح گرددگشاد
شودوالدین از کسی گر رضا
رضا گردد از او بلاشک خدا
بودعاق مادر بتر از پدر
که زحمت کشیده است او بیشتر
به ایشان بشو بنده از جان ودل
که تا روز محشر نگردی خجل
سوی آن جهان زود تا زنده اند
از آنها بدان قدر تا زنده اند
که خواهی ز فرزند خود درجهان
شوددر جهان هر که عاق پدر
چوزهر آید اندرمذاقش شکر
تفو باد بر حال واقبال او
مبارک مبادا مه وسال او
مکانش چو جان داد در دوزخ است
شود آتش اندر کفش گر یخ است
به جان آنچنان آتش افروزدا
که در ظاهر وباطن او سوزدا
به امر خدایت چوموجود کرد
تواند تو را نیز مردودکرد
اطاعت نما کز تو گردندشاد
به رویت در فتح گرددگشاد
شودوالدین از کسی گر رضا
رضا گردد از او بلاشک خدا
بودعاق مادر بتر از پدر
که زحمت کشیده است او بیشتر
به ایشان بشو بنده از جان ودل
که تا روز محشر نگردی خجل
سوی آن جهان زود تا زنده اند
از آنها بدان قدر تا زنده اند
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۳۷ - درمذمت نسوان
وفا و صفائی مجو از زنان
که هستند رهزن تر از رهزنان
مکن باخبرشان زاسرار خود
مده آگهیشان ز کردار خود
زنان را مپندار یار تواند
که بار تونار تو مار تواند
توتا مرده ای شوی دیگر کنند
به طفلی همی مشق شوهر کنند
همه فتنه روزگار از زن است
شودگلشن ار جای زن گلخن است
به حرف زنان گر کنی پیروی
پریشانی آری پشیمان شوی
مکن اعتمادی بر اقوالشان
که باطل بود جمله اعمالشان
چه خوش گفته فردوسی نامدار
که رحمت بر او باد از کردگار
«زن واژدها هر دو درخاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به»
که هستند رهزن تر از رهزنان
مکن باخبرشان زاسرار خود
مده آگهیشان ز کردار خود
زنان را مپندار یار تواند
که بار تونار تو مار تواند
توتا مرده ای شوی دیگر کنند
به طفلی همی مشق شوهر کنند
همه فتنه روزگار از زن است
شودگلشن ار جای زن گلخن است
به حرف زنان گر کنی پیروی
پریشانی آری پشیمان شوی
مکن اعتمادی بر اقوالشان
که باطل بود جمله اعمالشان
چه خوش گفته فردوسی نامدار
که رحمت بر او باد از کردگار
«زن واژدها هر دو درخاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به»
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۳۸ - در ادای سخن گوید
نپرسند تا از تو چیزی مگو
که ماند برایت به جا آبرو
چو گوئی سخن کن تأمل در آن
که تا نکته ای کس نگیرد بر آن
مگو پر سخن خواهی ار آبرو
که پر گو بود واعظ و قصه گو
چو گوئی سخن گوی آهسته تر
که تا کس نگردد خبر پشت در
سخن تا نگوئی تومعلوم نیست
که از فضل ودانش تو را بهره چیست
چوگوید سخن کس نظر کن چه گفت
نباید نظر کرد کورا که گفت
بزرگی که درمعانی بسفت
نه منقال انظر بما قال گفت
به خورشید دانش فلکشد سخن
زرمعرفت را محک شد سخن
سلامت طلب باش وخاموش باش
سخن هم چوگوئی نه چاووش باش
که ماند برایت به جا آبرو
چو گوئی سخن کن تأمل در آن
که تا نکته ای کس نگیرد بر آن
مگو پر سخن خواهی ار آبرو
که پر گو بود واعظ و قصه گو
چو گوئی سخن گوی آهسته تر
که تا کس نگردد خبر پشت در
سخن تا نگوئی تومعلوم نیست
که از فضل ودانش تو را بهره چیست
چوگوید سخن کس نظر کن چه گفت
نباید نظر کرد کورا که گفت
بزرگی که درمعانی بسفت
نه منقال انظر بما قال گفت
به خورشید دانش فلکشد سخن
زرمعرفت را محک شد سخن
سلامت طلب باش وخاموش باش
سخن هم چوگوئی نه چاووش باش
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۳۹ - درپنهان داشتن راز
تو با دوست هم راز خود را مگو
که تا دشمن آگه نگردد از او
رسانی اگر راز دل را به لب
شود از عجم فاش تا درعرب
شنو تا که پندیت بدهم نکو
به دلهم بیا راز خود را مگو
که منچون شدم عاشق روی یار
زمن رفت آرام و صبر وقرار
چوتاب وتوان از تنم بست رخت
شد از عشق بر من بسی کار سخت
دل من خبر گشت از راز من
بدوگفتم ای یار دمساز من
بر اسرارم از مهر سرپوش نه
که هرکس فزون گشت سر پوش به
دو روزی نشد دل برم گشت خون
بشد خون و از دیده ام شد برون
رخم را زخون سرخ چون آل کرد
برمردوزن شرح احوال کرد
شدند آگه از حال من مردوزن
بشد قصه مرد وزن راز من
غرض اینکه اسرار دل بارها
بشدداستان ها به بازارها
که تا دشمن آگه نگردد از او
رسانی اگر راز دل را به لب
شود از عجم فاش تا درعرب
شنو تا که پندیت بدهم نکو
به دلهم بیا راز خود را مگو
که منچون شدم عاشق روی یار
زمن رفت آرام و صبر وقرار
چوتاب وتوان از تنم بست رخت
شد از عشق بر من بسی کار سخت
دل من خبر گشت از راز من
بدوگفتم ای یار دمساز من
بر اسرارم از مهر سرپوش نه
که هرکس فزون گشت سر پوش به
دو روزی نشد دل برم گشت خون
بشد خون و از دیده ام شد برون
رخم را زخون سرخ چون آل کرد
برمردوزن شرح احوال کرد
شدند آگه از حال من مردوزن
بشد قصه مرد وزن راز من
غرض اینکه اسرار دل بارها
بشدداستان ها به بازارها
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۴۰ - دراسرار
هر آنکس که دارای سیم آمده
دلش فارغ از رنج و بیم آمده
اگر سیم داری نداری غمی
عزیز جهان سرور عالمی
رواج همه کارها گشته سیم
شفابخش بیمارها گشته سیم
نداردکس ار سیم باشد گدا
شود روحش از تن دمادم جدا
به سیم احتیاج همه عالم است
فزون هر چه گویم به وصفش کم است
ز سیم است درکار عالم رواج
به اومردوزن را بوداحتیاج
ز سیم است آسایش هر دلی
بود سیم حلال هر مشکلی
ز سیم است هر کاری آراسته
ز سیم آید آنرا که دل خواسته
کسی کو نه محتاج سیم است کو
بگوتا ببینم که میباشد او
ملامت مکن گر کسی سیم جوست
همانا که آگه ز اسرار اوست
نهان است در سیم سری عظیم
از آن رو چنین محترم گشته سیم
دلش فارغ از رنج و بیم آمده
اگر سیم داری نداری غمی
عزیز جهان سرور عالمی
رواج همه کارها گشته سیم
شفابخش بیمارها گشته سیم
نداردکس ار سیم باشد گدا
شود روحش از تن دمادم جدا
به سیم احتیاج همه عالم است
فزون هر چه گویم به وصفش کم است
ز سیم است درکار عالم رواج
به اومردوزن را بوداحتیاج
ز سیم است آسایش هر دلی
بود سیم حلال هر مشکلی
ز سیم است هر کاری آراسته
ز سیم آید آنرا که دل خواسته
کسی کو نه محتاج سیم است کو
بگوتا ببینم که میباشد او
ملامت مکن گر کسی سیم جوست
همانا که آگه ز اسرار اوست
نهان است در سیم سری عظیم
از آن رو چنین محترم گشته سیم
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۴۱ - درموافقت با هر گروه
موافق شو و یار با هر گروه
که گردد شکوه توبرتر ز کوه
چه عاقل چه دیوانه شوهمدمش
چه خویش وچه بیگانه شومحرمش
مصاحب به هر خوب وبد باش و یار
بشو پیش گل گل بر خار خار
بر زاهدی گل مأموم شو
هم از آتشش نرم چون موم شو
به هر دل بشو آشنا ای پسر
که تا عمرت آید به عشرت به سر
نکوکن به مخلوق گفت وشنود
بود گر چه ترسا وگبر ویهود
معین کسان باش درکارها
پرستار شو پیش بیمارها
کسی گر غریب است کن جوششی
به اصلاح کارش نما کوششی
بگومختصر با بزرگان سخن
دم از ما ومن در بر کس مزن
ببر جای ده مرد درویش را
نثارش نما هستی خویش را
رفاقت به هر کس کنی صاف باش
وفا پیشه با رحم وانصاف باش
که گردد شکوه توبرتر ز کوه
چه عاقل چه دیوانه شوهمدمش
چه خویش وچه بیگانه شومحرمش
مصاحب به هر خوب وبد باش و یار
بشو پیش گل گل بر خار خار
بر زاهدی گل مأموم شو
هم از آتشش نرم چون موم شو
به هر دل بشو آشنا ای پسر
که تا عمرت آید به عشرت به سر
نکوکن به مخلوق گفت وشنود
بود گر چه ترسا وگبر ویهود
معین کسان باش درکارها
پرستار شو پیش بیمارها
کسی گر غریب است کن جوششی
به اصلاح کارش نما کوششی
بگومختصر با بزرگان سخن
دم از ما ومن در بر کس مزن
ببر جای ده مرد درویش را
نثارش نما هستی خویش را
رفاقت به هر کس کنی صاف باش
وفا پیشه با رحم وانصاف باش
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۱۶ - قطعه
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۵۰ - قطعه
وفایی شوشتری : مثنویات
شمارهٔ ۲ - منظومهٔ حدیث شریف کساء
مرا، طبع اگر نارسا، یا رسا
نباشد گریز از حدیث کسا
گذشتن مرا از حدیثی چنین
بسی دور، باشد ز رأی رزین
ز روح القدس جویم اوّل مدد
که جان را، رشد باید از وی رسد
پس آنکه کنم عشق را پیش رو
نهم عقل را، در بر او گرو
که گر عشق نبود دلیل رهم
نشاید که پای اندراین ره نهم
کنم رشته ی نظم را تابدار
بر او بر کشم لؤلؤ آبدار
«وفایی» دمی قصّه آغاز کن
به آل عبا خویش دمساز کن
«وفایی» وفاداری از سر بگیر
ز آل عبا فیض دیگر بگیر
حدیثی است از حضرت فاطمه
که بی واهمه گویمش با همه
بگفتا که یک روزی از روزها
پدر شد مرا، وارد اندر سرا
بفرمود کای دخت دلبند من
مرا، ضعف و سُستی است اندر بدن
بگفتم پدر ضعف و سُستی ترا
مبادا، و بادا پناهت خدا
بفرمود کای دختر با وفا
بیاور، مرا آن یمانی کسا
بمانی کسا را، بیار این زمان
بپوشان مرا، زیر این طیلسان
که سرّی نهان در پس پرده هست
که بی پرده این پرده آید، به دست
خدا خواهد از پرده سازد عیان
خدایی خود بر زمین و زمان
به خود خواهد او عشق بازی کند
به ملک و ملک سرفرازی کند
نظر کردمش چون بپوشیدمش
رخی چون درخشنده مه دیدمش
چنان رویش از نور رخشنده بود
که بدر درخشنده اش بنده بود
برای مثل گفته شد ماه بدر
و گرنه مه بدر را چیست قدر
به ماهی بود یک شب او را کمال
بود آن هم از عکس روی بلال
پس آنگه حسن پورم از ره رسید
سلامی بداد و جوابی شنید
بگفتا که بویی رسد بر مشام
که آن بو بود، بوی خیرالانام
بگفتم که ای میوه ی جان من
نکو برده یی بوی جانان من
بود جدّ پاکت به زیر کسا
به خواب خوش آسوده باشد بسا
پس آندم حسن همچو روح روان
روان شد سوی سرور انس و جان
بگفتا ز من بر تو ای جدّ سلام
بود در برت تا کنم من مقام
بگفتش به رأفت رسول مجید
بیا ای مرا، مایه ی هر امید
پس از لحظه یی آمد از در حسین
حسینی که بُد عرش را زیب و زین
چنین گفت بعد از درود و سلام
که آید مرا، بوی جد بر مشام
مگر جدّ پاکم رسول خدا
ز مهر اندر اینجا گزیده است جا
بگفتم ترا، جدّ رسول امین
به زیر کسا با حسن هر دو بین
پس آنگه به سوی کسا رفت شاد
به جدّ مکرّم سلامی بداد
بگفت ای که ایزد، ترا برگُزید
ز بود تو آورده عالم پدید
بود تا که آیم به پیش تو باز
ز قُربت شوم تا ابد سرفراز
بگفتش تومن، من تویی ما و من
چو جان اندرا، مرمرا، در بدن
بیا ای مرا مایه ی افتخار
به تو تا قیامت من امیدوار
تو خود مایه ی افتخار منی
به هر دو سرا، اعتبار منی
تویی مظهر و مُظهر عشق حق
به کار تو کس را نباشد سبق
بیا ای شهیدی که اندر جزا
جزایی نباشد ترا، جز خدا
نبی با حسین بود اندر سخن
که ناگه درآمد ز در بوالحسن
به دخت پیمبر بداد او سلام
بگفتا که بویی رسد بر مشام
که آن بو بود، بوی ابن عمم
ز دل می زداید هزاران غمم
مگر ابن عمّم در اینجاستی
که خاک سرا، عطر پیراستی
بگفتم بلی آنکه دلبند تست
به زیر کسا با دو فرزند تست
به سوی کسا آن شه لافتی
نظر کرد و دید او به چشم خدا
به عین خدا دید عین خدا
تجلّی نموده است اندر، سه جا
به چشم خدا دید نور ازل
تجلّی نموده است در سه محل
چو روی خود اندر سه مرآت دید
خدا را حقیقت در آیات دید
بگفتا سلام ای رسول امین
زمن یعنی از مالک یوم دین
سلام و تحیّات بیرون ز حد
زمن برتو یعنی زحیّ صمد
پیمبر جواب سلامش بداد
پی اذنش آغوش جان برگشاد
چو با عقل کل عشق کل شد قرین
نمود آفرین عقل و عشق آفرین
پس آن عقل کل مایه ی هر وجود
سخن با علی از علی می سرود
که ای آنکه بر سر تویی تاج من
تو مقصود من از دو معراج من
دو معراج بودم زجان آفرین
یکی در سما، دیگری در زمین
یکی در سما با دو صد واهمه
یکی در زمین خانه ی فاطمه
یکی در شب و دیگری روز بود
که آن روز و شب هر دو فیروز بود
ولیکن کجا می رسد شب به روز
که شب تیره و روز شد دلفروز
مرا، مارای آیت روی تست
که قوسین من جفت ابروی تست
نظر کرد سوی کسا فاطمه
به زیر کسا دید یاران همه
به سوی کسا شاد و خورسند رفت
سوی شوی و باب و دو فرزند رفت
بگفتا سلام و رسیدش جواب
گرفت اذن و پس رخصتش داد باب
به زیر کسا رفت چون فاطمه
فتاد اندر، افلاکیان همهمه
زبانوی حق چون عدد شد تمام
خدا را، خدایی شد اندر به کام
عدد، روکش حُسن جانان بود
کسا روکش آن عدد زان بود
خدا بین نبیند به زیر کسا
کسی را، به جز خمسه یعنی خدا
خدا خود منزّه بود از عدد
ولی این عدد، واحد است و احد
خدا را اگر بود جا و مکان
نهان بود در زیر این طیلسان
خدا، گر منزّه نبودی زجای
همی گفتمی شد به زیر کسای
پس آمد، ندایی به صوت علی
به صوت علی بود و صوت جلی
نه دانم من آیا ز تحت کسا
برآمد، ندا یا ز فوق سما
که ای ساکنان سماوات من
به ذات و صفات و به آیات من
نکردم من این خلق نُه آسمان
نه خلق زمین و نه خلق زمان
نه کوه و نه صحرا، نه بحر و نه برّ
نه خلق سپهر و نه شمس و قمر
نه عرش و نه کرسی نه لوح و قلم
نه ایجاد هستی ز ملکِ عدم
مگر از پی حُبّ این پنج تن
که هستند مطلوب و محبوب من
پس آنگه امین خدا جبرئیل
بگفتا که ای کردگار جلیل
کیانند آیا، به زیر کسا
که بر، ماسوایند میرو کیا
جواب آمد از مصدر عزّوشان
به جبریل کای جبرئیلا، بدان
که زهراست با، باب و با شوی او
ابا، هر دو فرزند دلجوی او
گر این پنج ما را نبودند یار
نه شش بود و نه هفت و نه سه نه چار
نمی بود، بود نُه افلاک را
نه بود تو و خیل املاک را
چو جبریل واقف شد از سرّ هو
به خاطر گذشتش مر، این آرزو
که یارب چه باشد که این بینوا
نوا، یابد از قُرب اهل کسا
دهی اذنم از فضل و جود و کرم
دل پر، ز اندوه شاد آورم
به اعزاز و اجلال این پنج تن
که سازی مرا، سادس انجمن
بفرمودش ایزد، برو سویشان
ولی خود، مرو سویشان بی نشان
گر، از ما نباشد نشانی ترا
نباشد ترا، ره به سوی کسا
تو از ما نشانی به همراه بر
که تا سوی ایشان شوی راهبر
به یک سو بِنه رأی و تدبیر را
نشانی بر، آیات تطهیر را
تو آیات تطهیر بهر نشان
بگیر و ببر چون رسیدی بخوان
به پاکان نشانی به پاکی ببر
به نیکان به نیکی سخن سازسر
پس از ما رسان بر رسول انام
هزاران درود و هزاران سلام
که ما را، خدایی به کام از شماست
ازل تا ابد از دوام شماست
ز خلق مه و مهر و عرش بلند
تو باشی غرض ای شه ارجمند
رسید و رسانید بعد از سلام
پیام خدا، پس طلب کرد کام
سری از پی اذن بر خاک سود
زبونیّ و پستی و پوزش نمود
گرفت اذن و شد در کسا جبرئیل
به یک گوشه پنهان چو عبد ذلیل
خدایی که می جُست در لامکان
عیان دید در زیر آن طیلسان
ببالید، بر خود ز شوق و شعف
چو از قُرب حق یافت عزّوشرف
پس آنگه خداوند این نُه قباب
علیّ ولی لایق این خطاب
بپرسید از پادشاه رُسُل
که این انجمن را چه باشد نُزل
به نزد خداوند این انجمن
چه قدر است ای پادشاه زمن
پس آنگه بگفت آن رسول مجید
به حقّ کسی کاو مرا، برگزید
به حقّی که حقّش مرا از ازل
بداد، اصطفی تا ابد، بی ذلل
مرا، داد بر ماسوا سروری
نبوّت به من داد و پیغمبری
به هر محفلی باشد این گفتگو
شود رحمت حق در آنجا فرو
ستغفار گویان ملایک همه
به بزمی که دارند این زمزمه
زبان خدا پس سرود این سخن
که خود رستگارند یاران من
رسول خدا، بار دیگر بگفت
دُر این سخن را، دیگر بار سُفت
به هرجا شود ذکر این ماجرا
ز حق هست هر حاجت آنجا روا
به بزمی که این بزم یاد آورند
دل پر، ز اندوه شاد آورند
به بزمی کزین بزم آید سخن
بماند مراد و نماند حزن
دگر باره گفت آن زبان خدا
که ما رستگاریم و یاران ما
به هر دو سرا، مژده از حق رسید
که هستیم ما، رستگار و سعید
حدیثی به یاد آمدم سوزناک
ز کرب و بلا و از آن جان پاک
به یاد آمدم قصّه ی جانگزا
ز سلطان دین خامس این کسا
چو در کربلا، شد بر او کار تنگ
ز بیداد آن قوم بی نام و ننگ
پس آن حضرت از بهر قوم عنود
به اتمام حجّت زبان بر گشود
که من خود، یکی هستم از آن کسا
که اهلش به پاکی ستوده خدا
که من یک تن هستم از آن پنج تن
که حق گفت هستند محبوب من
من از آن کسانم که فرمود حق
که بر این کسان نیست کس را، سبق
منم آنکه پیغمبر پاک زاد
مرا، بر سر دوش خود، می نهاد
همی گفت آن خسرو خافقین
حسین از من است و منم از حسین
گر، از من نباشد شما را قبول
بپرسید ز اصحاب خاص رسول
شنیدند و دیدند و بشناختند
به روی خدا، تیغ کین آختند
کشیدند بر روی حق تیغ کین
بکشتند دین و امام مبین
بکشتند تهلیل و تکبیر را
مخاطب به آیات تطهیر را
نمودند دانسته او را شهید
که ماییم محکومِ حکم یزید
«وفایی» از این ماجرا، خون گری
بر آن شاه لب تشنه جیحون گری
نباشد گریز از حدیث کسا
گذشتن مرا از حدیثی چنین
بسی دور، باشد ز رأی رزین
ز روح القدس جویم اوّل مدد
که جان را، رشد باید از وی رسد
پس آنکه کنم عشق را پیش رو
نهم عقل را، در بر او گرو
که گر عشق نبود دلیل رهم
نشاید که پای اندراین ره نهم
کنم رشته ی نظم را تابدار
بر او بر کشم لؤلؤ آبدار
«وفایی» دمی قصّه آغاز کن
به آل عبا خویش دمساز کن
«وفایی» وفاداری از سر بگیر
ز آل عبا فیض دیگر بگیر
حدیثی است از حضرت فاطمه
که بی واهمه گویمش با همه
بگفتا که یک روزی از روزها
پدر شد مرا، وارد اندر سرا
بفرمود کای دخت دلبند من
مرا، ضعف و سُستی است اندر بدن
بگفتم پدر ضعف و سُستی ترا
مبادا، و بادا پناهت خدا
بفرمود کای دختر با وفا
بیاور، مرا آن یمانی کسا
بمانی کسا را، بیار این زمان
بپوشان مرا، زیر این طیلسان
که سرّی نهان در پس پرده هست
که بی پرده این پرده آید، به دست
خدا خواهد از پرده سازد عیان
خدایی خود بر زمین و زمان
به خود خواهد او عشق بازی کند
به ملک و ملک سرفرازی کند
نظر کردمش چون بپوشیدمش
رخی چون درخشنده مه دیدمش
چنان رویش از نور رخشنده بود
که بدر درخشنده اش بنده بود
برای مثل گفته شد ماه بدر
و گرنه مه بدر را چیست قدر
به ماهی بود یک شب او را کمال
بود آن هم از عکس روی بلال
پس آنگه حسن پورم از ره رسید
سلامی بداد و جوابی شنید
بگفتا که بویی رسد بر مشام
که آن بو بود، بوی خیرالانام
بگفتم که ای میوه ی جان من
نکو برده یی بوی جانان من
بود جدّ پاکت به زیر کسا
به خواب خوش آسوده باشد بسا
پس آندم حسن همچو روح روان
روان شد سوی سرور انس و جان
بگفتا ز من بر تو ای جدّ سلام
بود در برت تا کنم من مقام
بگفتش به رأفت رسول مجید
بیا ای مرا، مایه ی هر امید
پس از لحظه یی آمد از در حسین
حسینی که بُد عرش را زیب و زین
چنین گفت بعد از درود و سلام
که آید مرا، بوی جد بر مشام
مگر جدّ پاکم رسول خدا
ز مهر اندر اینجا گزیده است جا
بگفتم ترا، جدّ رسول امین
به زیر کسا با حسن هر دو بین
پس آنگه به سوی کسا رفت شاد
به جدّ مکرّم سلامی بداد
بگفت ای که ایزد، ترا برگُزید
ز بود تو آورده عالم پدید
بود تا که آیم به پیش تو باز
ز قُربت شوم تا ابد سرفراز
بگفتش تومن، من تویی ما و من
چو جان اندرا، مرمرا، در بدن
بیا ای مرا مایه ی افتخار
به تو تا قیامت من امیدوار
تو خود مایه ی افتخار منی
به هر دو سرا، اعتبار منی
تویی مظهر و مُظهر عشق حق
به کار تو کس را نباشد سبق
بیا ای شهیدی که اندر جزا
جزایی نباشد ترا، جز خدا
نبی با حسین بود اندر سخن
که ناگه درآمد ز در بوالحسن
به دخت پیمبر بداد او سلام
بگفتا که بویی رسد بر مشام
که آن بو بود، بوی ابن عمم
ز دل می زداید هزاران غمم
مگر ابن عمّم در اینجاستی
که خاک سرا، عطر پیراستی
بگفتم بلی آنکه دلبند تست
به زیر کسا با دو فرزند تست
به سوی کسا آن شه لافتی
نظر کرد و دید او به چشم خدا
به عین خدا دید عین خدا
تجلّی نموده است اندر، سه جا
به چشم خدا دید نور ازل
تجلّی نموده است در سه محل
چو روی خود اندر سه مرآت دید
خدا را حقیقت در آیات دید
بگفتا سلام ای رسول امین
زمن یعنی از مالک یوم دین
سلام و تحیّات بیرون ز حد
زمن برتو یعنی زحیّ صمد
پیمبر جواب سلامش بداد
پی اذنش آغوش جان برگشاد
چو با عقل کل عشق کل شد قرین
نمود آفرین عقل و عشق آفرین
پس آن عقل کل مایه ی هر وجود
سخن با علی از علی می سرود
که ای آنکه بر سر تویی تاج من
تو مقصود من از دو معراج من
دو معراج بودم زجان آفرین
یکی در سما، دیگری در زمین
یکی در سما با دو صد واهمه
یکی در زمین خانه ی فاطمه
یکی در شب و دیگری روز بود
که آن روز و شب هر دو فیروز بود
ولیکن کجا می رسد شب به روز
که شب تیره و روز شد دلفروز
مرا، مارای آیت روی تست
که قوسین من جفت ابروی تست
نظر کرد سوی کسا فاطمه
به زیر کسا دید یاران همه
به سوی کسا شاد و خورسند رفت
سوی شوی و باب و دو فرزند رفت
بگفتا سلام و رسیدش جواب
گرفت اذن و پس رخصتش داد باب
به زیر کسا رفت چون فاطمه
فتاد اندر، افلاکیان همهمه
زبانوی حق چون عدد شد تمام
خدا را، خدایی شد اندر به کام
عدد، روکش حُسن جانان بود
کسا روکش آن عدد زان بود
خدا بین نبیند به زیر کسا
کسی را، به جز خمسه یعنی خدا
خدا خود منزّه بود از عدد
ولی این عدد، واحد است و احد
خدا را اگر بود جا و مکان
نهان بود در زیر این طیلسان
خدا، گر منزّه نبودی زجای
همی گفتمی شد به زیر کسای
پس آمد، ندایی به صوت علی
به صوت علی بود و صوت جلی
نه دانم من آیا ز تحت کسا
برآمد، ندا یا ز فوق سما
که ای ساکنان سماوات من
به ذات و صفات و به آیات من
نکردم من این خلق نُه آسمان
نه خلق زمین و نه خلق زمان
نه کوه و نه صحرا، نه بحر و نه برّ
نه خلق سپهر و نه شمس و قمر
نه عرش و نه کرسی نه لوح و قلم
نه ایجاد هستی ز ملکِ عدم
مگر از پی حُبّ این پنج تن
که هستند مطلوب و محبوب من
پس آنگه امین خدا جبرئیل
بگفتا که ای کردگار جلیل
کیانند آیا، به زیر کسا
که بر، ماسوایند میرو کیا
جواب آمد از مصدر عزّوشان
به جبریل کای جبرئیلا، بدان
که زهراست با، باب و با شوی او
ابا، هر دو فرزند دلجوی او
گر این پنج ما را نبودند یار
نه شش بود و نه هفت و نه سه نه چار
نمی بود، بود نُه افلاک را
نه بود تو و خیل املاک را
چو جبریل واقف شد از سرّ هو
به خاطر گذشتش مر، این آرزو
که یارب چه باشد که این بینوا
نوا، یابد از قُرب اهل کسا
دهی اذنم از فضل و جود و کرم
دل پر، ز اندوه شاد آورم
به اعزاز و اجلال این پنج تن
که سازی مرا، سادس انجمن
بفرمودش ایزد، برو سویشان
ولی خود، مرو سویشان بی نشان
گر، از ما نباشد نشانی ترا
نباشد ترا، ره به سوی کسا
تو از ما نشانی به همراه بر
که تا سوی ایشان شوی راهبر
به یک سو بِنه رأی و تدبیر را
نشانی بر، آیات تطهیر را
تو آیات تطهیر بهر نشان
بگیر و ببر چون رسیدی بخوان
به پاکان نشانی به پاکی ببر
به نیکان به نیکی سخن سازسر
پس از ما رسان بر رسول انام
هزاران درود و هزاران سلام
که ما را، خدایی به کام از شماست
ازل تا ابد از دوام شماست
ز خلق مه و مهر و عرش بلند
تو باشی غرض ای شه ارجمند
رسید و رسانید بعد از سلام
پیام خدا، پس طلب کرد کام
سری از پی اذن بر خاک سود
زبونیّ و پستی و پوزش نمود
گرفت اذن و شد در کسا جبرئیل
به یک گوشه پنهان چو عبد ذلیل
خدایی که می جُست در لامکان
عیان دید در زیر آن طیلسان
ببالید، بر خود ز شوق و شعف
چو از قُرب حق یافت عزّوشرف
پس آنگه خداوند این نُه قباب
علیّ ولی لایق این خطاب
بپرسید از پادشاه رُسُل
که این انجمن را چه باشد نُزل
به نزد خداوند این انجمن
چه قدر است ای پادشاه زمن
پس آنگه بگفت آن رسول مجید
به حقّ کسی کاو مرا، برگزید
به حقّی که حقّش مرا از ازل
بداد، اصطفی تا ابد، بی ذلل
مرا، داد بر ماسوا سروری
نبوّت به من داد و پیغمبری
به هر محفلی باشد این گفتگو
شود رحمت حق در آنجا فرو
ستغفار گویان ملایک همه
به بزمی که دارند این زمزمه
زبان خدا پس سرود این سخن
که خود رستگارند یاران من
رسول خدا، بار دیگر بگفت
دُر این سخن را، دیگر بار سُفت
به هرجا شود ذکر این ماجرا
ز حق هست هر حاجت آنجا روا
به بزمی که این بزم یاد آورند
دل پر، ز اندوه شاد آورند
به بزمی کزین بزم آید سخن
بماند مراد و نماند حزن
دگر باره گفت آن زبان خدا
که ما رستگاریم و یاران ما
به هر دو سرا، مژده از حق رسید
که هستیم ما، رستگار و سعید
حدیثی به یاد آمدم سوزناک
ز کرب و بلا و از آن جان پاک
به یاد آمدم قصّه ی جانگزا
ز سلطان دین خامس این کسا
چو در کربلا، شد بر او کار تنگ
ز بیداد آن قوم بی نام و ننگ
پس آن حضرت از بهر قوم عنود
به اتمام حجّت زبان بر گشود
که من خود، یکی هستم از آن کسا
که اهلش به پاکی ستوده خدا
که من یک تن هستم از آن پنج تن
که حق گفت هستند محبوب من
من از آن کسانم که فرمود حق
که بر این کسان نیست کس را، سبق
منم آنکه پیغمبر پاک زاد
مرا، بر سر دوش خود، می نهاد
همی گفت آن خسرو خافقین
حسین از من است و منم از حسین
گر، از من نباشد شما را قبول
بپرسید ز اصحاب خاص رسول
شنیدند و دیدند و بشناختند
به روی خدا، تیغ کین آختند
کشیدند بر روی حق تیغ کین
بکشتند دین و امام مبین
بکشتند تهلیل و تکبیر را
مخاطب به آیات تطهیر را
نمودند دانسته او را شهید
که ماییم محکومِ حکم یزید
«وفایی» از این ماجرا، خون گری
بر آن شاه لب تشنه جیحون گری
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۲ - در مدح سلطان مسعود بن الحسین
برآمد ز برج حمل آفتاب
به نظاره جشن مالک رقاب
بر آن تا بمنظر چو بیند چو دید
شهی دید بر تخت افراسیاب
چو افراسیاب ملک نام جوی
چو افراسیاب ملک کامیاب
چو افراسیاب ملک در شکار
چو افراسیاب ملک در شراب
مراو را بشاهی و شهزادگی
بافراسیاب ملک انتساب
شهنشاه مسعود ابن الحسین
بحق وارث مسند و گاه باب
شه شرق کز بخت مسعود اوست
سعادات ایام را فتح باب
چو تمغاج خان جد و جد پدر
به تمعاج خانی بسوده رکاب
سرشت و نهاد وی از خلق و خلق
ز انصاف صرفست و از عدل ناب
بانصاف او شاخ آهو بره
ز شیر ژیان برکند چنگ و ناب
ز بیداری دیده عدل او
رعیت ستم را نبیند بخواب
ستم منهزم باشد از عدل او
بمانند سایه که از آفتاب
ز بالای منبر چو گویا شود
زبان خطیبان شیرین خطاب
شود هر دعائی که بر وی کنند
بآمین روح الامین مستجاب
زهی رکن دنیا و دین خسروی
که آباد کردی جهان خراب
بر ابنای دنیا و دین داوری
مبین سوآل و مبرهن جواب
ببخت جوان و بتدبیر پیر
بعزم درست و برأی صواب
جهانگیر شاه و جهاندار باش
مبادت ازین دار و گیر انقلاب
ز عدل تو در اعتدال هوا
صبا برگشاد از رخ گل نقاب
بتان بهشتی باردی بهشت
یکایک برون آمدند از حجاب
چو اکرام و افضال تو بیکران
چو انعام و احسان تو بیحساب
بجشن همایون میمون تو
چو گشت آفتاب از حمل گرم تاب
همائی شود عدل تو کز هوا
شود سایه دار سر شیخ و شاب
در ایام ملک تو چشم کسی
نبینند گریان جز آن سحاب
زانصاف و عدل تو رعد است و بس
غریوان و نالان چه وعد از رباب
چو وعد و ربابند در جشن تو
غریوان شده نای و نالان رباب
گر از برق آتش جهد زان جهد
که تا دشمنت را کند دل کباب
کباب دل دشمنان ترا
بنویند از بدگواری کلاب
گل چهره دوستدارانت را
عرق زاید از گرمی دل گلاب
سزد در مدیح تو چون عنصری
برشته کشد سوزنی در ناب
چو حزم تو و عزم تو تا بود
زمین را درنگ و فلک را شتاب
درنگ زمین و شتاب فلک
بطول بقای تو دارد مآب
کتاب بقای تو مطوی مباد
اگر طی کند این و آن را کتاب
به نظاره جشن مالک رقاب
بر آن تا بمنظر چو بیند چو دید
شهی دید بر تخت افراسیاب
چو افراسیاب ملک نام جوی
چو افراسیاب ملک کامیاب
چو افراسیاب ملک در شکار
چو افراسیاب ملک در شراب
مراو را بشاهی و شهزادگی
بافراسیاب ملک انتساب
شهنشاه مسعود ابن الحسین
بحق وارث مسند و گاه باب
شه شرق کز بخت مسعود اوست
سعادات ایام را فتح باب
چو تمغاج خان جد و جد پدر
به تمعاج خانی بسوده رکاب
سرشت و نهاد وی از خلق و خلق
ز انصاف صرفست و از عدل ناب
بانصاف او شاخ آهو بره
ز شیر ژیان برکند چنگ و ناب
ز بیداری دیده عدل او
رعیت ستم را نبیند بخواب
ستم منهزم باشد از عدل او
بمانند سایه که از آفتاب
ز بالای منبر چو گویا شود
زبان خطیبان شیرین خطاب
شود هر دعائی که بر وی کنند
بآمین روح الامین مستجاب
زهی رکن دنیا و دین خسروی
که آباد کردی جهان خراب
بر ابنای دنیا و دین داوری
مبین سوآل و مبرهن جواب
ببخت جوان و بتدبیر پیر
بعزم درست و برأی صواب
جهانگیر شاه و جهاندار باش
مبادت ازین دار و گیر انقلاب
ز عدل تو در اعتدال هوا
صبا برگشاد از رخ گل نقاب
بتان بهشتی باردی بهشت
یکایک برون آمدند از حجاب
چو اکرام و افضال تو بیکران
چو انعام و احسان تو بیحساب
بجشن همایون میمون تو
چو گشت آفتاب از حمل گرم تاب
همائی شود عدل تو کز هوا
شود سایه دار سر شیخ و شاب
در ایام ملک تو چشم کسی
نبینند گریان جز آن سحاب
زانصاف و عدل تو رعد است و بس
غریوان و نالان چه وعد از رباب
چو وعد و ربابند در جشن تو
غریوان شده نای و نالان رباب
گر از برق آتش جهد زان جهد
که تا دشمنت را کند دل کباب
کباب دل دشمنان ترا
بنویند از بدگواری کلاب
گل چهره دوستدارانت را
عرق زاید از گرمی دل گلاب
سزد در مدیح تو چون عنصری
برشته کشد سوزنی در ناب
چو حزم تو و عزم تو تا بود
زمین را درنگ و فلک را شتاب
درنگ زمین و شتاب فلک
بطول بقای تو دارد مآب
کتاب بقای تو مطوی مباد
اگر طی کند این و آن را کتاب
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۱۹ - مغز خر
سوزنی سمرقندی : قطعات
شمارهٔ ۲۳ - چیستان
سوزنی سمرقندی : بخش دوم قطعات
شمارهٔ ۱۱ - گدای گداپیشه
گدای گداپیشه زاق و گنگ
که دست تو شل باد و پای تو لنگ
تو گر باز گشتی نه شادان بغم
دژم چهره بارکش گشت تنگ
بسا تنگدستا که بردند ازو
صلتهای فاخر بخروار و تنگ
ز بخت بد تست بر بخت او
چو با بخت خود سر نه با او بجنگ
کف مهتران چون ترازو بود
بیکتا پلاسیم و یک پله سنگ
نصیب تو سنگ آمد از بهر آن
که با فضل بودی و بی صبر و سنگ
شدت راست از پیش او چار چیز
کزان چار چیزت بود عار و ننگ
بزر بر خراج و به خانه حق
بسر برد یوس و به . . . ون در پشنگ
که دست تو شل باد و پای تو لنگ
تو گر باز گشتی نه شادان بغم
دژم چهره بارکش گشت تنگ
بسا تنگدستا که بردند ازو
صلتهای فاخر بخروار و تنگ
ز بخت بد تست بر بخت او
چو با بخت خود سر نه با او بجنگ
کف مهتران چون ترازو بود
بیکتا پلاسیم و یک پله سنگ
نصیب تو سنگ آمد از بهر آن
که با فضل بودی و بی صبر و سنگ
شدت راست از پیش او چار چیز
کزان چار چیزت بود عار و ننگ
بزر بر خراج و به خانه حق
بسر برد یوس و به . . . ون در پشنگ
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - کسی چون خرد دستگاهی نداشت
کسی چون خرد دستگاهی نداشت
به سرّ قَدَر لیک راهی نداشت
گنه میپسندند از آدمی
وگرنه فرشته گناهی نداشت
جمال ازل پیش از ایجاد عشق
شهی بود اما سپاهی نداشت
گناه اسیران به دیوان حشر
چو زلف بتان عذرخواهی نداشت
نگردید تا آه عاشق بلند
سپهر برین تکیهگاهی نداشت
ز فرماندهان غیر سلطان عشق
کسی همچو دل بارگاهی نداشت
به سرّ قَدَر لیک راهی نداشت
گنه میپسندند از آدمی
وگرنه فرشته گناهی نداشت
جمال ازل پیش از ایجاد عشق
شهی بود اما سپاهی نداشت
گناه اسیران به دیوان حشر
چو زلف بتان عذرخواهی نداشت
نگردید تا آه عاشق بلند
سپهر برین تکیهگاهی نداشت
ز فرماندهان غیر سلطان عشق
کسی همچو دل بارگاهی نداشت