جستجو در گوهرین

در متن گوهرها، نام افراد و عنوان‌ها، برچسب‌ها و وزن شعر جستجو کنید.

عبارات مورد جستجو در ۶۵۹۰ گوهر پیدا شد:
مولوی دفتر پنجم

بخش ۹۸ - جواب گفتن روبه خر را

گفت روبَه آن تَوکُّل نادراست
کَم کسی اَنْدَر تَوکُّل ماهِراست
گِردِ نادر گشتن از نادانی است
هر کسی را کِی رَهِ سُلْطانی است؟
چون قَناعَت را پَیَمبَر گنج گفت
هر کسی را کِی رَسَد گنجِ نَهُفت؟
حَدِّ خود بِشْناس و بر بالا مَپَر
تا نَیُفتی در نِشیب شور و شَر
مولوی دفتر پنجم

بخش ۹۹ - جواب گفتن خر روباه را

گفت این مَعْکوس می‌گویی بِدان
شور و شَرّ از طَمْع آید سویِ جان
از قَناعَت هیچ کَس بی‌جان نَشُد
از حَریصی هیچ کَس سُلْطان نشُد
نانْ زِ خوکان و سگان نَبْوَد دَریغ
کَسْبِ مَردم نیست این باران و میغ
آن چُنان که عاشقی بر رِزْقْ زار
هست عاشق رِزْق هم بر رِزْق‌خوار
گَرتو نَشْتابی بیابَد بر دَرَت
وَرْ تو بِشْتابی دَهَد دَردِ سَرَت
مولوی دفتر پنجم

بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره

زاهِدی در غَزْنی از دانش مَزی
بُد مُحمَّد نام و کُنْیَتْ سَرْرَزی
بود اِفْطارَش سَرِ رَزْ هر شبی
هفت سال او دایم اَنْدَر مَطْلَبی
بَس عَجایِب دید از شاهِ وجود
لیکْ مَقْصودَش جَمالِ شاه بود
بر سَرِ کُهْ رفت آن از خویشْ سیر
گفت بِنْما یا فُتادَم من به زیر
گفت نامَد مُهْلَتِ آن مَکْرُمَت
وَرْ فُرو اُفْتی نَمیری نَکْشَمَت
او فُرو اَفْکَنْد خود را از وَداد
در میانِ عُمقِ آبی اوفْتاد
چون نَمُرد از نُکْسْ آن جانْ‌سیر مَرد
از فِراقِ مرگْ بر خود نوحه کرد
کین حَیاتْ او را چو مرگی می‌نِمود
کارْ پیشَش بازگونه گشته بود
مَوْت را از غَیْب می‌کرد او کَدی
اِنَّ فی مَوْتی حَیاتی می‌زَدی
مَوْت را چون زندگی قابِل شُده
با هَلاکِ جانِ خود یک دل شُده
سَیْف و خَنْجَر چون علی رَیْحانِ او
نَرگس و نَسرینْ عَدویِ جانِ او
بانگ آمد رو زِ صَحرا سویِ شهر
بانگِ طُرْفه از وَرایِ سِرّ و جَهْر
گفت ای دانایِ رازَمْ مو به مو
چه کُنم در شهر از خِدمَت‌؟ بِگو
گفت خِدمَت آن که بَهْرِ ذُلِّ نَفْس
خویش را سازی تو چون عَبّاسِ دَبْس
مُدَّتی از اَغْنیا زَر می‌سِتان
پَس به دَرویشانِ مِسْکین می‌رَسان
خِدمَتَت این است تا یک چند گاه
گفت سَمْعًا طاعَةً ای جانْ‌پَناه
بَس سؤال و بَس جواب و ماجَرا
بُد میانِ زاهِد و رَبُّ الْوَریٰ
که زمین و آسْمان پُر نور شُد
در مَقالات آن همه مَذْکور شُد
لیکْ کوتَه کردم آن گُفتار را
تا نَنوشَد هر خَسی اَسْرار را
مولوی دفتر پنجم

بخش ۱۲۱ - غالب شدن مکر روبه بر استعصام خر

خَر بَسی کوشید و او را دَفْع گفت
لیکْ جوعُ الْکَلْب با خَر بود جُفت
غالِب آمد حِرْص و صَبرَش بُد ضَعیف
بَس گِلوها که بُرَد عشقِ رَغیف
زان رَسولی کِشْ حَقایِق داد دست
کادَ فَقْرٌ اَنْ یَکونْ کُفر آمده‌ست
گشته بود آن خَر مَجاعَت را اسیر
گفت اگر مَکْر است یک رَهْ مُرده گیر
زین عَذابِ جوعْ باری وا رَهَم
گَر حَیات این است من مُرده بِه اَم
گَر خَر اَوَّل توبه و سوگند خَورْد
عاقِبَت هم از خَری خَبْطی بِکَرد
حِرْصْ کور و اَحْمَق و نادان کُند
مرگ را بر اَحْمَقان آسان کُند
نیست آسان مرگْ بر جانِ خَران
که ندارند آبِ جانِ جاودان
چون ندارد جانِ جاوید او شَقی‌ست
جُراتِ او بر اَجَل از اَحْمَقی‌ست
جَهْد کُن تا جانْ مُخَلَّد گَردَدَت
تا به روزِ مرگْ بَرگی باشَدَت
اِعْتِمادش نیز بر رازِق نَبود
که بَر اَفْشانَد بَرو از غَیْبْ جود
تاکُنونَش فَضْلْ بی‌روزی نداشت
گرچه گَهْ‌گَهْ بر تَنَش جوعی گُماشت
گَر نباشد جوعْ صد رنجِ دِگَر
از پِیِ هَیْضه بَر آرَد از تو سَر
رَنجِ جوعْ اولیٰ بُوَد خود زان عِلَل
هم به لُطفِ و هم به خِفَّت هم عَمَل
رنجِ جوع از رنج‌ها پاکیزه‌تَر
خاصه در جوع است صد نَفْع و هُنر
مولوی دفتر پنجم

بخش ۱۲۵ - حکایت آن گاو کی تنها در جزیره ایست بزرگ حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علف گاو باشد تا به شب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون کوه پاره‌ای چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود هم‌چون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوه‌تر بیند از دی باز بخورد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او هم‌چنین می‌بیند و اعتماد نمی‌کند

یک جَزیره‌یْ سَبز هست اَنْدَر جهان
اَنْدَرو گاوی‌ست تنها خوش‌دَهان
جُمله صَحرا را چَرَد او تا به شب
تا شود زَفْت و عَظیم و مُنْتَجَب
شب زِ اندیشه که فردا چه خورَم‌؟
گردد او چون تارِ مو لاغَر زِ غَم
چون بَرآیَد صُبح گردد سَبز دشت
تا میانْ رُسته قَصیلِ سَبز و کَشت
اَنْدَر اُفْتَد گاوْ با جوعُ الْبَقَر
تا به شب آن را چَرَد او سَر به سَر
بازْ زَفْت و فَربه و لَمْتُر شود
آن تَنَش از پیه و قُوَّت پُر شود
بازْ شب اَنْدَر تَب اُفْتَد از فَزَع
تا شود لاغَر زِ خَوْفِ مُنْتَجَع
که چه خواهم خورْد فردا وَقتِ خَور
سال‌ها این است کارِ آن بَقَر
هیچ نَنْدیشَد که چندین سالْ من
می‌خورَم زین سَبزه‌زار و زین چَمَن
هیچ روزی کَم نَیامَد روزی اَم
چیست این تَرس و غَم و دِلْسوزی اَم‌؟
بازْ چون شب می‌شود آن گاوِ زَفْت
می‌شود لاغَر که آوَهْ رِزْقْ رَفت
نَفْسْ آن گاو است و آن دشتْ این جهان
کو هَمی لاغَر شود از خَوْفِ نان
که چه خواهم خورْد مُسْتَقْبَل عَجَب‌؟
لوتِ فردا از کجا سازَم طَلَب‌؟
سال‌ها خورْدیّ و کم نامَد زِ خَور
تَرکِ مُسْتَقْبَل کُن و ماضی نِگَر
لوت و پوتِ خورده را هم یاد آر
مَنْگَر اَنْدَر غابِر و کَم باش زار
مولوی دفتر پنجم

بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ می‌گشت در میان بازار از سر حالتی کی او را بود

آن یکی با شمعْ بَرمی‌گشت روز
گِردِ بازاری دِلَش پُر عشق و سوز
بوالْفُضولی گفت او را کِی فُلان
هین چه می‌جویی به سویِ هر دُکان‌؟
هین چه می‌گردی تو جویان با چراغ
در میانِ روزِ روشن‌؟ چیست لاغ‌؟
گفت می‌جویَم به هر سو آدمی
که بُوَد حَیّ از حَیاتِ آن دَمی
هست مَردی‌؟ گفت این بازار پُر
مَردُمانَند آخِر ای دانایِ حُر
گفت خواهم مَرد بر جاده یْ دو رَهْ
در رَهِ خشم و به هنگام شَرَه
وَقتِ خشم و وَقتِ شَهْوت مَرد کو‌؟
طالِبِ مَردی دَوانَم کو به کو
کو دَرین دو حالْ مَردی در جهان‌؟
تا فِدایِ او کُنم امروز جان
گفت نادر چیز می‌جویی وَلیک
غافِل از حُکْم و قَضایی بین تو نیک
ناظِرِ فَرعی زِ اَصْلی بی‌خَبَر
فَرعْ ماییم اَصْلْ اَحْکامِ قَدَر
چَرخِ گَردان را قَضا گُمرَه کُند
صدعُطارِد را قَضا اَبْلَه کُند
تَنگ گَرداند جهانِ چاره را
آب گَردانَد حَدید و خاره را
ای قَراری داده رَهْ را گامْ گام
خامِ خامی خامِ خامی خامِ خام
چون بِدیدی گَردشِ سنگْ آسیا
آبِ جو را هم بِبین آخِر بیا
خاک را دیدی بَرآمَد در هوا
در میانِ خاکْ بِنْگَر باد را
دیگ‌هایِ فِکْر می‌بینی به جوش
اَنْدَر آتش هم نَظَر می‌کُن به هوش
گفت حَقْ اَیّوب را در مَکْرُمَت
من به هر موییْت صَبری دادَمَت
هین به صَبرِ خود مَکُن چندین نَظَر
صَبر دیدی صَبر دادن را نِگَر
چند بینی گَردشِ دولاب را‌؟
سَر بُرون کُن هم بِبین تیز آب را
تو هَمی‌گویی که می‌بینم وَلیک
دیدِ آن را بَس عَلامَت هاست نیک
گَردشِ کَف را چو دیدی مُخْتَصَر
حیرتَت باید به دریا دَر نِگَر
آن کِه کَف را دید سِر گویان بُوَد
وان کِه دریا دید او حیران بُوَد
آن که کَف را دید نیَّت‌ها کُند
وان که دریا دید دلْ دریا کُند
آن که کَف‌ها دید باشد در شُمار
وان که دریا دید شُد بی‌اِخْتیار
آن که او کَف دید در گَردش بُوَد
وان که دریا دید او بی‌غِشْ بُوَد
مولوی دفتر پنجم

بخش ۱۵۲ - باز جواب گفتن آن امیر ایشان را

گفت نه نه من حَریفِ آن مِیْ‌اَم
من به ذوقِ این خوشی قانِع نی‌اَم
من چُنان خواهم که همچون یاسَمین
کَژْ هَمی‌گردم چُنان گاهی چُنین
وارَهیده از همه خَوْف و امید
کَژْ همی‌گردم به هر سو هَمچو بید
هَمچو شاخِ بیدْ گَردانْ چَپّ و راست
که زِ بادَش گونه گونه رَقْص‌هاست
آن کِه خو کرده‌ست با شادیِّ مِیْ
این خوشی را کِی پَسَندَد خواجه کِیْ‌؟
اَنْبیا زان زین خوشی بیرون شُدند
که سِرِشته در خوشیِّ حَق بُدَند
زان که جانْشان آن خوشی را دیده بود
این خوشی‌ها پیشَشان بازی نِمود
با بُتِ زنده کسی چون گشت یار
مُرده را چون دَر کَشد اَنْدَر کِنار‌؟
مولوی دفتر پنجم

بخش ۱۵۵ - تمثیل تن آدمی به مهمان‌خانه و اندیشه‌های مختلف به مهمانان مختلف عارف در رضا بدان اندیشه‌های غم و شادی چون شخص مهمان‌دوست غریب‌نواز خلیل‌وار کی در خلیل باکرام ضیف پیوسته باز بود بر کافر و ممن و امین و خاین و با همه مهمانان روی تازه داشتی

هست مِهْمان‌خانه این تَنْ ای جوان
هر صَباحی ضَیْفِ نو آید دَوان
هین مگو کین مانْد اَنْدَر گَردَنَم
که هم اکنون باز پَرَّد در عَدَم
هرچه آید از جهانِ غَیْب‌وَش
در دِلَت ضَیْف است او را دارْ خَوش
مولوی دفتر ششم

بخش ۲۲ - تفسیر قوله علیه‌السلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما

جانْ بَسی کَندیّ و اَنْدَر پرده‌یی
زان که مُردنْ اَصْلْ بُد ناوَرْده‌یی
تا نَمیری نیست جان کَندن تمام
بی‌کَمالِ نَردبان نایی به بام
چون زِ صد پایه دو پایه کَم بُوَد
بام را کوشَنده نامَحْرَم بُوَد
چون رَسَن یک گَزْ زِ صد گَزْ کَمْ بُوَد
آب اَنْدَر دَلْو از چَهْ کی رَوَد؟
غَرقِ این کَشتی نیابی ای امیر
تا بِنَنْهی اَنْدَرو مَنَّ الاَخیر
مَنِّ آخِر اَصْل دان کو طارِق است
کَشتیِ وَسْواس و غَی را غارِق است
آفتابِ گُنبَدِ اَزْرَق شود
کَشتیِ هُشْ چون که مُسْتَغْرَق شود
چون نَمُردی گشت جانْ کَندن دراز
مات شو در صبح ای شَمعِ طِراز
تا نگشتند اَخْتَرانِ ما نَهان
دان که پنهان است خورشیدِ جهان
گُرْز بر خود زَن مَنی دَرهَم شِکَن
زان که پنبه‌یْ گوش آمد چَشمِ تَن
گُرْز بر خود می‌زَنی خود ای دَنی
عکسِ توست اَنْدَر فِعالَم این مَنی
عکسِ خود در صورتِ من دیده‌یی
در قِتالِ خویشْ بَر جوشیده یی
هَمچو آن شیری که در چَهْ شُد فُرو
عکسِ خود را خَصْمِ خود پِنْداشت او
نَفیْ ضِدّ هست باشد بی‌شَکی
تا زِ ضِدّْ ضِد را بِدانی اَنْدکی
این زمان جُز نَفیِ ضِدْ اِعْلام نیست
اَنْدَرین نَشْات دَمی بی‌دام نیست
بی‌حِجابَت باید آن ای ذو لُباب
مرگ را بُگْزین و بَر دَرّان حِجاب
نه چُنان مرگی که در گوری رَوی
مرگِ تبدیلی که در نوری رَوی
مَردْ بالِغ گشت آن بَچْگی بِمُرد
رومی‌یی شُد صِبْغَت زَنگی سُتُرد
خاکْ زَر شُد هیات خاکی نَمانْد
غَمْ فَرَج شُد خارِ غَمْناکی نَمانْد
مُصْطَفی زین گفت کِی اَسْرارجو
مُرده را خواهی که بینی زنده تو؟
می‌رَوَد چون زندگان بر خاکْدان
مُرده و جانَش شُده بر آسْمان
جانْش را این دَمْ به بالا مَسْکَنی ست
گر بِمیرَد روحِ او را نَقْل نیست
زان که پیش از مرگْ او کرده‌ست نَقْل
این به مُردنْ فَهْم آید نه به عقل
نَقْل باشد نه چو نَقْلِ جانِ عام
هَمچو نَقْلی از مَقامی تا مَقام
هرکِه خواهد که بِبینَد بر زمین
مُرده‌یی را می‌رَوَد ظاهِر چُنین
مَر ابوبکرِ تَقی را گو بِبین
شُد زِ صِدّیقی اَمیرُالْمُحْشَرین
اَنْدَرین نَشْاَت نِگَر صِدّیق را
تا به حَشْر اَفْزون کُنی تَصدیق را
پَس مُحَمَّد صد قیامَت بود نَقْد
زان که حَل شُد در فَنایِ حَلّ و عَقْد
زادهٔ ثانیست اَحْمَد در جهان
صد قیامَت بود او اَنْدَر عِیان
زو قیامَت را هَمی‌پُرسیده‌اند
ای قیامَت تا قیامتْ راهْ چند؟
با زبانِ حالْ می‌گفتی بَسی
که زِ مَحْشَر حَشْر را پُرسَد کسی؟
بَهْرِ این گفت آن رَسولِ خوشْ‌پیام
رَمْزِ موتوا قَبْلَ مَوْتٍ یا کِرام
هم‌چُنان که مُرده‌ام من قَبْلِ مَوْت
زان طَرَف آورده‌ام این صیت و صَوْت
پس قیامَت شو قیامَت را بِبین
دیدنِ هر چیز را شَرط است این
تا نگردی او ندانی‌اَش تَمام
خواه آن اَنْوار باشد یا ظَلام
عقل گردی عقل را دانی کَمال
عشق گردی عشق را دانی ذُبال
گُفتَمی بُرهانِ این دَعوی مُبین
گَر بُدی اِدْراکْ اَنْدَر خورْدِ این
هست انجیر این طَرَف بسیارْ و خوار
گَر َرسَد مُرغی قُنُقْ انجیرخوار
در همه عالَم اگر مَرد و زَن اَند
دَمْ به دَمْ در نَزْع و اَنْدَر مُردَن اَند
آن سُخنْشان را وَصیَّتها شِمُر
که پدر گوید در آن دَمْ با پسر
تا بِرویَد عِبْرت و رَحْمَت بِدین
تا بِبُرَّد بیخ بُغْض و رَشک و کین
تو بِدان نیَّت نِگَر در اَقْرِبا
تا زِ نَزْعِ او بِسوزَد دلْ تورا
کُلُّ آتٍ آت آن را نَقْد دان
دوست را در نَزْع و اَنْدَر فَقْد دان
وَزْ غَرَض‌ها زین نَظَر گردد حِجاب
این غَرَض‌ها را بُرون اَفْکَن زِ جیب
وَرْ نَیاری خُشک بر عَجْزی مَایست
دان که با عاجِز گُزیده مُعْجزی‌ست
عَجْزْ زنجیری‌ست زَنْجیرت نَهاد
چَشمْ در زنجیرْنِهْ باید گُشاد
پَس تَضَرُّع کُن که ای هادیِ زیست
باز بودم بَسته گشتم این زِ چیست؟
سَخت‌تَر اَفْشُرده‌اَم در شَر قَدَم
که لَفی خُسْرَم زِ قَهْرَت دَم به دَم
از نَصیحَت‌هایِ تو کَر بوده‌ام
بُت‌شِکَن دَعْویّ و بُتگَر بوده‌ام
یادِ صُنْعَت فَرض‌تَر یا یادِ مرگ؟
مرگْ مانندِ خَزانْ تو اَصْلِ بَرگ
سال‌ها این مرگْ طَبْلَک می‌زَنَد
گوشِ تو بی‌گاه جُنْبِش می‌کُند
گوید اَنْدَر نَزْعْ از جان آه مرگ
این زمان کَردَت زِ خود آگاه مرگ
این گِلویِ مرگ از نَعْره گرفت
طَبْلِ او بِشْکافت از ضَرْبِ شِگِفت
در دقایِقْ خویش را دَر بافتی
رَمْزِ مُردن این زمان دَریافتی
مولوی دفتر ششم

بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسره الموت

راست گفته‌ست آن سِپَهْدارِ بَشَر
که هر آن کِه کرد از دنیا گُذَر
نیسْتَش دَرد و دَریغ و غَبْنِ مَوْت
بلکه هَستَش صد دریغ از بَهْرِ فَوْت
که چرا قِبْله نکردم مرگ را
مَخْزَنِ هر دولَت و هر بَرگ را
قِبْله کردم من همه عُمر از حَوَل
آن خیالاتی که گُم شُد در اَجَل
حَسرتِ آن مُردگان از مرگ نیست
زانْسْت کَنْدَر نَقْش‌ها کردیم ایست
ما نَدیدیم این که آن نَقْش است و کَف
کَفْ زِ دریا جُنبَد و یابَد عَلَف
چون که بَحْر اَفْکَند کَف‌ها را به بَر
تو بگورستان رو آن کَف‌ها نِگَر
پس بِگو کو جُنْبِش و جَوْلانَتان؟
بَحْر اَفْکنده‌ست در بُحْرانَتان
تا بِگویندَت به لبْ نی بَلْ به حال
که زِ دریا کُن نه از ما این سؤال
نَقْشِ چون کَفْ کِی بِجُنبَد بی زِ موج؟
خاکْ بی‌بادی کُجا آید بر اوج؟
چون غُبارِ نَقْش دیدی بادْ بین
کَفْ چو دیدی قُلْزُمِ ایجاد بین
هین بِبین کَز تو نَظَر آید به کار
باقی اَت شَحْمیّ و لَحْمی پود و تار
شَحْمِ تو در شمع‌ها نَفْزود تاب
لَحْمِ تو مَخْمور را نامَد کَباب
دَر گُداز این جُمله تَن را در بَصَر
در نَظَر رو در نَظَر رو در نَظَر
یک نَظَر دو گَزْ هَمی‌بیند زِ راه
یک نَظَر دو کَوْن دید و رویِ شاه
در میانِ این دو فَرقی بی‌شُمار
سُرمه جو وَاللهُ اَعْلَمْ بِالسِّرار
چون شَنیدی شَرحِ بَحْرِ نیستی
کوش دایم تا بَرین بَحْر ایستی
چون که اَصْلِ کارگاه آن نیستی ست
که خَلا و بی‌نِشان است و تَهی است
جُمله اُستادان پِیِ اِظْهارِ کار
نیستی جویَند و جایِ اِنْکِسار
لاجَرَم اُستادِ اُستادانْ صَمَد
کارگاهَش نیستیّ و لا بُوَد
هر کجا این نیستی اَفْزون‌تَراست
کارِ حَقّ و کارگاهَش آن سَراست
نیستی چون هست بالایین طَبَق
بر همه بُردند دَرویشان سَبَق
خاصه درویشی که شُد بی‌جسم و مال
کارْ فَقرِ جسم دارد نه سؤال
سایِل آن باشد که مالِ او گُداخت
قانِع آن باشد که جسمِ خویش باخت
پَسْ زِ دَرد اکنون شِکایَت بر مَدار
کوست سویِ نیست اَسبی راهْوار
این قَدَر گفتیم باقی فِکْر کُن
فکر اگر جامِد بُوَد رو ذِکْر کُن
ذِکْر آرَد فِکْر را در اِهْتِزاز
ذِکْر را خورشیدِ این اَفْسرده ساز
اَصلْ خود جَذْبه‌ست لیکْ ای خواجه‌تاش
کار کُن موقوفِ آن جَذْبه مَباش
زان که تَرکِ کارْ چون نازی بُوَد
نازْ کِی در خورْدِ جانْ بازی بُوَد؟
نه قَبول اَنْدیش نه رَد ای غُلام
اَمر را و نَهی را می‌بین مُدام
مُرغِ جَذْبه ناگهان پَرَّد زِ عُش
چون بِدیدی صُبح شَمع آن گَهْ بِکُش
چَشم‌ها چون شُد گُذاره نورِ اوست
مَغْزها می‌بیند او در عینِ پوست
بینَد اَنْدَر ذَرّه خورشیدِ بَقا
بینَد اَنْدَر قَطره کُلِّ بَحْر را
مولوی دفتر ششم

بخش ۴۹ - جواب دادن قاضی صوفی را

گفت قاضی واجِب آیَدْمان رِضا
هر قَفا و هر جَفا کارَد قَضا
خوشْ‌دِلَم در باطِنْ از حُکْمِ زُبُرْ
گَرچه شُد رویَم تُرُش کَالْحَقُّ مُرّ
این دِلَم باغ است و چَشمَم اَبروَش
ابر گِریَد باغْ خَندَد شاد و خَوش
سالِ قَحْط از آفتابِ خیره‌خَند
باغ‌ها در مرگ و جانْ کَندن رَسَند
زَ امْرِ حَق َوَابْکُوا کَثیراً خوانْده یی
چون سَرِ بِریانْ چه خَندان مانْده‌یی؟
روشَنیِّ خانه باشی هَمچو شمع
گَر فُرو پاشی تو هَمچون شَمعْ دَمْع
آن تُرُش‌روییِّ مادر یا پدر
حافِظِ فَرزند شُد از هر ضَرَر
ذوقِ خَنده دیده‌یی ای خیره‌خَند
ذوقِ گریه بین که هست آن کانِ قَند
چون جَهَنَّم گِریه آرَد یادِ آن
پَسْ جَهَنَّم خوش‌تَر آید از جِنان
خَنده‌ها در گِریه‌ها آمد کَتیم
گنجْ در ویرانه‌ها جو ای سَلیم
ذوقْ در غَم هاست پِیْ گُم کَرده‌اند
آبِ حیوان را به ظُلْمَت بُرده‌اند
بازگونه نَعْل در رَهْ تا رِباط
چَشم‌ها را چار کُن در اِحْتیاط
چَشم‌ها را چار کُن در اِعْتِبار
یارْ کُن با چَشمِ خود دو چَشمِ یار
اَمْرُهُم شوری بِخوان اَنْدَر صُحُف
یار را باش و مگوش از ناز اُف
یارْ باشد راه را پُشت و پَناه
چون که نیکو بِنْگَری یاراست راه
چون که در یاران رَسی خامُش نِشین
اَنْدَر آن حَلْقه مَکُن خود را نِگین
در نمازِ جُمعه بِنْگَر خوش به هوش
جُمله جمع‌اَند و یک‌اَنْدیشه وْ خَموش
رَخْت‌ها را سویِ خاموشی کَشان
چون نِشانْ جویی مَکُن خود را نِشان
گفت پیغامبر که در بَحْرِ هُموم
در دِلالَت دان تو یاران را نُجوم
چَشم در اِسْتارِگان نِهْ رَهْ بِجو
نُطْقْ تَشْویشِ نَظَر باشد مَگو
گَر دو حَرفِ صِدْق گویی ای فُلان
گفتِ تیره در تَبَع گردد رَوان
این نَخوانْدی کَالْکَلامْ ای مُسْتَهام
فی شُجونٍ جَرَّهُ جَرُّ الْکَلام؟
هین مَشو شارعْ در آن حَرفِ رَشَد
که سُخَن زو مَر سُخَن را می‌کَشَد
نیست در ضَبْطَت چو بُگْشادی دَهان
از پِیِ صافی شود تیره رَوان
آن کِه مَعْصومِ رَهِ وَحیِ خداست
چون همه صافست بُگْشایَد رَواست
زان که ما یَنْطِق رَسولٌ بِالهَوی
کِی هوا زایَد ز مَعْصومِ خدا؟
خویشتن را ساز مِنْطیقی زِ حال
تا نگردی هَمچو من سُخْره‌یْ مَقال
مولوی دفتر ششم

بخش ۹۵ - رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز

آن غَریبِ مُمْتَحَن از بیمِ وام
در رَهْ آمد سویِ آن دارُالسَّلام
شُد سویِ تبریز و کویِ گُلْسِتان
خُفته اومیدش فرازِ گُلْ سِتان
زَد زِ دارُالْمُلْکِ تبریزِ سَنی
بر اُمیدش روشنی بر روشنی
جانْش خندان شُد از آن روضه‌یْ رِجال
از نَسیمِ یوسُف و مصرِ وِصال
گفت یا حادی اَنِخْ لی ناقَتی
جاءَ اِسْعادی وَ طارَت فاقَتی
اُبْرُکی یا ناقَتی طابَ الاُمُور
اِنَّ تَبْریزًا مُناخاتُ الصُّدور
اِسْرَحی یا ناقَتی حَوْلَ الرّیاض
اِنَّ تبریزًا لَنا نِعْمَ الْمُفاض
سارِبانا بار بُگْشا زُ اشْتُران
شهرِ تَبْریزاست و کویِ گُلْسِتان
فَرِّ فردوسی‌ست این پالیز را
شَعْشَعه‌یْ عَرشی‌ست این تبریز را
هر زمانی فَوجْ روح‌انگیزِ جان
از فَرازِ عَرشْ بر تبریزیان
چون وُثاقِ مُحْتَسِب جُست آن غَریب
خَلْق گُفتندَش که بُگْذشت آن حَبیب
او پَریر از دارِ دنیا نَقْل کرد
مَرد و زن از واقِعه‌یْ او رویْ‌زَرد
رَفت آن طاووسِ عَرشی سویِ عَرش
چون رَسید از هاتِفانَش بویِ عَرش
سایه‌اَش گَرچه پَناهِ خَلْق بود
دَر نَوَرْدید آفتابَشْ زود زود
رانْد او کَشتی ازین ساحِلْ پَریر
گشته بود آن خواجه زین غَم‌خانه سیر
نَعره‌یی زد مَرد و بی‌هوش اوفْتاد
گوییا او نیز در پِیْ جانْ بِداد
پَسْ گُلاب و آبْ بَر رویَش زَدَند
هَمرَهان بر حالَتَش گِریان شُدند
تا به شبْ بی‌خویش بود و بَعد از آن
نیمْ مُرده بازگشت از غَیْبْ جان
مولوی دفتر ششم

بخش ۱۱۴ - روان گشتن شاه‌زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیک‌تر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیک‌تر شدن محمودست الی آخره

این بِگُفتند و رَوان گشتند زود
هر چه بود ای یارِ منْ آن لحظه بود
صَبر بُگْزیدند و صِدّیقین شُدند
بَعد از آن سویِ بِلادِ چین شُدند
والِدین و مُلْک را بُگْذاشتند
راهِ معشوقِ نَهانْ بَر داشتند
هَمچو ابراهیمِ اَدْهَم از سَریر
عشقشان بی‌پا و سَر کرد و فَقیر
یا چو ابراهیم مُرْسَل سَرخَوشی
خویش را اَفْکَنْد اَنْدَر آتَشی
یا چو اِسْماعیلِ صَبارِ مَجید
پیشِ عشق و خَنْجَرشْ حَلْقی کَشید
نظامی گنجوی خسرو و شیرین

بخش ۱۳ - عذر انگیزی در نظم کتاب

در آن مدت که من در بسته بودم
سخن با آسمان پیوسته بودم
گهی برج کواکب می‌بریدم
گهی ستر ملایک می‌دریدم
یگانه دوستی بودم خدائی
به صد دل کرده با جان آشنائی
تعصب را کمر در بسته چون شیر
شده بر من سپر بر خصم شمشیر
در دنیا به دانش بند کرده
ز دنیا دل بدین خرسند کرده
شبی در هم شده چون حلقه ی زر
به نقره نقره زد بر حلقه ی در
درآمد سر گرفته سر گرفته
عتابی سخت با من در گرفته
که احسنت ای جهاندار معانی
که در ملک سخن صاحبقرانی
پس از پنجاه چله در چهل سال
مزن پنجه در این حرف ورق مال
درین روزه چو هستی پای بر جای
به مردار استخوانی روزه مگشای
نکرده آرزو هرگز تو را بند
که دنیا را نبودی آرزومند
چو داری در سنان نوک خامه
کلید قفل چندین گنج‌نامه
مسی را زر بر اندودن غرض چیست
زر اندر سیم‌تر زین می‌توان زیست
چرا چون گنج قارون خاک بهری
نه استاد سخن گویان دهری؟
در توحید زن کآوازه داری
چرا رسم مغان را تازه داری
سخندانان دلت را مرده دانند
اگر چه زندخوانان زنده دانند
ز شورش کردن آن تلخ گفتار
ترشروئی نکردم هیچ در کار
ز شیرین کاری شیرین دلبند
فرو خواندم به گوشش نکته‌ای چند
وزان دیبا که می‌بستم طرازش
نمودم نقش‌های دل نوازش
چو صاحب سنگ دید آن نقش ارژنگ
فرو ماند از سخن چون نقش بر سنگ
بدو گفتم ز خاموشی چه جویی؟
زبانت کو که احسنتی بگویی؟
به صد تسلیم گفت ای من غلامت
زبانم وقف بر تسبیح نامت
چو بشنیدم ز شیرین داستان را
ز شیرینی فرو بردم زبان را
چنین سحری تو دانی یاد کردن
بتی را کعبه‌ای بنیاد کردن
مگر شیرین بدان کردی دهانم
که در حلقم شکر گردد زبانم
اگر خوردم زبان را من شکروار
زبان چون تویی بادا شکربار!
به پایان بر چو این ره بر گشادی
تمامش کن چو بنیادش نهادی
در این گفتن ز دولت یاریت باد
برومندی و برخورداریت باد
چرا گشتی درین بیغوله پابست؟
چنین نقد عراقی بر کف دست
رکاب از شهربند گنجه بگشای
عنان شیر داری، پنجه بگشای!
فرس بیرون فکن! میدان فراخ است
تو سرسبزی و دولت سبز شاخ است
زمانه نغز گفتاری ندارد
و گر دارد چو تو باری ندارد
همایی کن، برافکن سایه بر کار!
ولایت را به جغدی چند مسپار
چراغند این دو سه پروانه ی خویش
پدیدار آمده در خانه ی خویش
دو منزل گر شوند از شهر خود دور
نبینی هیچ کس را رونق و نور
تو آن خورشید نورانی قیاسی
که مشرق تا به مغرب رو شناسی
چو تو حالی نهادی پای در پیش
به کنجی هر کسی گیرد سر خویش
هم آفاق هنر یابد حصاری
هم اقلیم سخن بیند سواری
به تندی گفتم ای بخت بلندم
نه تو قصابی و من گوسپندم
مدم دم تا چراغ من نمیرد
که در موسی دم عیسی نگیرد
به حشوی چندم آتش برمیفروز
که من خود چون چراغم خویشتن سوز
من آن شیشه‌ام که گر بر من زنی سنگ
ز نام و کنیتم گیرد جهان ننگ
مسی بینی زری در وی کشیده
به مرداری گلابی بردمیده
نبینی جز هوای خویش قوتم
بجز بادی نیابی در بروتم
فلک در طالعم شیری نموده‌است
ولیکن شیر پشمینم چه سود است؟
نه آن شیرم که با دشمن برآیم
مرا آن بس که من با من برآیم
نشاطی پیش ازین بود آن قدم رفت
غروری کز جوانی بود هم رفت
حدیث کودکی و خودپرستی
رها کن، کآن خیالی بود و مستی
چو عمر از سی گذشتت یا خود از بیست
نمی‌شاید دگر چون غافلان زیست
نشاط عمر باشد تا چهل سال
چهل ساله فرو ریزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تندرستی
بصر کندی پذیرد، پای سستی
چو شصت آمد نشست آمد پدیدار
چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار
به هشتاد و نود چون در رسیدی
بسا سخنی که از گیتی کشیدی
وز آنجا گر به صد منزل رسانی
بود مرگی به صورت زندگانی
اگر صد سال مانی ور یکی روز
بباید رفت ازین کاخ دل افروز
پس آن بهتر که خود را شاد داری
در آن شادی خدا را یاد داری
به وقت خوشدلی چون شمع پرتاب
دهن پرخنده داری دیده پر آب
چو صبح آن روشنان از گریه رستند
که برق خنده را بر لب ببستند
چوبی گریه نشاید بود خندان
وزاین خنده نشاید بست دندان
بیاموزم تو را گر کار بندی
که بی گریه زمانی خوش بخندی
چو خندان گردی از فرخنده فالی
بخندان تنگدستی را به مالی
نبینی آفتاب آسمان را
از آن خندد که خنداند جهان را
نظامی گنجوی خسرو و شیرین

بخش ۳۱ - آگاهی خسرو از مرگ پدر

نشسته شاه روزی نیم هشیار
به امیدی که گردد بخت بیدار
در آمد قاصدی از ره به تعجیل
ز هندوستان حکایت کرد با پیل
مژه چون کاس چینی نم گرفته
میان چون موی زنگی خم گرفته
به خط چین و زنگ آورد منشور
که شاه چین و زنگ از تخت شد دور
گشاد این ترک خو چرخ کیانی
ز هندوی دو چشمش پاسبانی
دو مرواریدش از مینا بریدند
به جای رشته در سوزن کشیدند
دو لعبت باز رابی پرده کردند
ره سرمه به میل آزرده کردند
چو یوسف گم شد از دیوان دادش
زمانه داغ یعقوبی نهادش
جهان چشم جهان بینش ترا داد
به جای نیزه در دستش عصا داد
چو سالار جهان چشم از جهان بست
به سالاری ترا باید میان بست
ز نزدیکان تخت خسروانی
نبشته هر یکی حرفی نهانی
که زنهار آمدن را کار فرمای
جهان از دست شد تعجیل بنمای
گرت سر در گلست آنجا مشویش
و گر لب بر سخن با کس مگویش
چو خسرو دید که ایام آن عمل کرد
کمند افزود و شادروان بدل کرد
درستش شد که این دوران بد عهد
بقم با نیل دارد سر که با شهد
هوای خانه ی خاکی چنین است
گهی زنبور و گاهی انگبین است
عمل با عزل دارد مهر با کین
ترش تلخیست با هر چرب و شیرین
ز ریگش نیست ایمن هیچ جوئی
مسلم نیست از سنگش سبوئی
چو دربند وجودی راه غم گیر
فراغت بایدت راه عدم گیر
بنه چون جان به باد پاک بربند
در زندان سرای خاک بربند
جهان هندوست تا رختت نگیرد
مگیرش سست تا سختت نگیرد
در این دکان نیابی رشته تائی
که نبود سوز نیش اندر قفائی
که آشامد کدوئی آب ازو سرد
کز استسقا نگردد چون کدو زرد
درخت آنگه برون آرد بهاری
که بشکافد سر هر شاخساری
فلک تا نشکند پشت دوتائی
بکس ندهد یکی جو مومیائی
چو بی‌مردن کفن در کس نپوشند
به ار مردم چو کرم اطلس نپوشند
چو باید شد بدان گلگونه محتاج
که گردد بر در گرمابه تاراج
لباسی پوش چون خورشید و چون ماه
که باشد تا تو باشی با تو همراه
برافشان دامن از هر خوان که داری
قناعت کن بدین یک نان که داری
جهانا چند ازین بیداد کردن
مرا غمگین و خود را شاد کردن
غمین داری مرا شادت نخواهم
خرابم خواهی آبادت نخواهم
تو آن گندم نمای جو فروشی
که در گندم جو پرسیده پوشی
چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو
جوی ناخورده گندم خردم از تو
تو را بس باد ازین گندم نمائی
مرا زین دعوی سنگ آسیائی
همان بهتر که شب تا شب درین چاه
به قرصی جو گشایم روزه چون ماه
نظامی چون مسیحا شو طرفدار
جهان بگذار بر مشتی علف خوار
علف خواری کنی و خر سواری
پس آنگه غزل عیسی چشم داری
چو خر تازنده باشی بار می‌کش
که باشد گوشت خر در زندگی خوش
نظامی گنجوی خسرو و شیرین

بخش ۴۲ - به خشم رفتن خسرو از پیش شیرین و رفتن به روم و پیوند او با مریم

ملک را گرم کرد آن آتش تیز
چنانک از خشم شد بر پشت شبدیز
به تندی گفت من رفتم شبت خوش
گرم دریا به پیش آید گر آتش
خدا داند کز آتش بر نگردم
ز دریا نیز موئی تر نگردم
چه پنداری که خواهم خفت ازین پس
به ترک خواب خواهم گفت ازین پس
زمین را پیل بالا کند خواهم
دبه دریای پیل افکند خواهم
شوم چون پیل و نارم سر به بالین
نه پیلی کو بود پیل سفالین
به نادانی خری بردم بر این بام
به دانائی فرود آرم سرانجام
سبوئی را که دانم ساخت آخر
توانم بر زمین انداخت آخر
مرا باید به چشم آتش برافروخت؟
به آتش سوختن باید در آموخت؟
گهی بر نامرادی بیم کردن
گهی مردانگی تعلیم کردن
مرا عشق تو از افسر برآورد
به ساتن را که عشق از سر برآورد
مرا گر شور تو در سر نبودی
سر شوریده بی‌افسر نبودی
فکندی چون فلک در سر کمندم
رها کردی چو کردی شهربندم
نخستم باده دادی مست کردی
به مستی در مرا پا بست کردی
چو گشتم مست می‌گوئی که برخیز
به بدخواهان هشیار اندر آویز
بلی خیزم در آویزم به بدخواه
ولی آنگه که بیرون آیم از چاه
بر آن عزمم که ره در پیش گیرم
شوم دنبال کار خویش گیرم
بگیرم پند تو بر یاد ازین بار
بکوشم هر چه بادا باد ازین بار
مرا از حال خود آگاه کردی
به نیک و بد سخن کوتاه کردی
من اول بس همایون بخت بودم
که هم با تاج و هم با تخت بودم
بگرد عالم آوارم تو کردی
چنین بد روز و بی‌چارم تو کردی
گرم نگرفتی اندوه تو فتراک
کدامین بادم آوردی بدین خاک
بلی تا با منت خوش بود یک چند
حدیثت بود با من خوشتر از قند
کنون کز مهر خود دوریم دادی
بباید شد که دستوریم دادی
من از کار شدن غافل نبودم
که مهمانی چنان بد دل نبودم
نشستم تا همی خوانم نهادی
روم چون نان در انبانم نهادی
پس آنگه پای بر گیلی بیفشرد
ز راه گیکان لشگر به در برد
دل از شیرین غبارانگیز کرده
به عزم روم رفتن تیز کرده
در آن ره رفتن از تشویش تاراج
به ترک تاج کرده ترک را تاج
ز بیم تیغ ره‌داران بهرام
ز ره رفتن نبودش یکدم آرام
عقابی چار پر یعنی که در زیر
نهنگی در میان یعنی که شمشیر
فرس می‌راند تا رهبان آن دیر
که راند از اختران با او بسی سیر
بر آن رهبان دیر افتاد راهش
که دانا خواند غیب‌آموز شاهش
زرایش روی دولت را برافروخت
و زو بسیار حکمت‌ها در آموخت
وز آنجا تا در دریا به تعجیل
دو اسبه کرد کوچی میل در میل
وز آنجا نیز یکران راند یکسر
به قسطنطینیه شد سوی قیصر
عظیم آمد چو گشت آن حال معلوم
عظیم‌الروم را آن فال در روم
حساب طالع از اقبال گردش
به عون طالع استقبال کردش
چو قیصر دید کامد بر درش بخت
بدو تسلیم کرد آن تاج با تخت
چنان در کیش عیسی شد بدو شاد
که دخت خویش مریم را بدو داد
دوشه را در زفاف خسروانه
فراوان شرطها شد در میانه
حدیث آن عروس و شاه فرخ
که اهل روم را چون داد پاسخ
همان لشگر کشیدن با نیاطوس
جناح آراستن چون پر طاوس
نگویم چون دگر گوینه‌ای گفت
که من بیدارم ار پوینده‌ای خفت
چو من نرخ کسان را بشکنم ساز
کسی نرخ مرا هم بشکند باز
نظامی گنجوی خسرو و شیرین

بخش ۴۴ - بر تخت نشستن خسرو به مدائن بار دوم

چو سر بر کرد ماه از برج ماهی
مه پرویز شد در برج شاهی
ز ثورش زهره وز خرچنگ برجیس
سعادت داده از تثلیث و تسدیس
ز پرگار حمل خورشید منظور
بدلو اندر فکنده بر زحل نور
عطارد کرده ز اول خط جوزا
سوی مریخ شیرافکن تماشا
ذنب مریخ را می‌کرده در کاس
شده چشم زحل هم کاسه راس
بدین طالع کز او پیروز شد بخت
ملک بنشست بر پیروزه گون تخت
بر آورد از سپیدی تا سیاهی
ز مغرب تا به مشرق نام شاهی
چو شد کار ممالک برقرارش
قوی‌تر گشت روز از روزگارش
کشید از خاک تختی بر ثریا
درو گوهر به کشتی در به دریا
چنان کز بس گهرهای جهان‌تاب
به شب تابنده‌تر بودی ز مهتاب
بر آن تخت مبارک شد چو شیران
مبارک‌باد گفتندش دلیران
جهان خرم شد از نقش نگینش
فرو خواند آفرینش آفرینش
ز عکس آنچنان روشن جنابی
خراسان را در افزود آفتابی
شد آواز نشاط و شادکامی
ز مرو شاهجان تا بلخ بامی
چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاج
در آمد غمزه شیرین به تاراج
نه آن غم را ز دل شایست راندن
نه غم‌پرداز را شایست خواندن
به حکم آنکه مریم را نگه داشت
کز او بر اوج عیسی پایگه داشت
اگر چه پادشاهی بود و گنجش
ز بی‌یاری پیاپی بود رنجش
نمی‌گویم طرب حاصل نمی‌کرد
طرب می‌کرد لیک از دل نمی‌کرد
گهی قصد نبید خام کردی
گهی از گریه می در جام کردی
گهی گفتی به دل کای دل چه خواهی
ز عالم عاشقی یا پادشاهی
که عشق و مملکت ناید بهم راست
ازین هر دو یکی می‌بایدت خواست
چه خوش گفتند شیران با پلنگان
که خر کره کند یا راه زنگان
مرا با مملکت گر یار بودی
دلم زین ملک برخوردار بودی
به خرم گر فرو شد بخت بیدار
به صد ملک ختن یک موی دلدار
شبی در باغ بودم خفته با یار
به بالین بر نشسته بخت بیدار
چو بختم خفت و من بیدار گشتم
بدینسان بی‌دل و بی‌یار گشتم
کجا آن نوبه‌نو مجلس نهادن
بهشت عاشقان را در گشادن
نشستن با پریرویان چون نوش
شهنشاه پریرویان در آغوش
کجا شیرین و آن شیرین زبانی
به شیرینی چو آب زندگانی
کجا آن عیش و آن شبها نخفتن
همه شب تا سحر افسانه گفتن
کجا آن تازه گلبرگ شکربار
شکر چیدن ز گلبرگش به خروار
عروسی را بدان روئین حصاری
ز بازو ساختن سیمین عماری
گهش چون گل نهادن روی بر روی
گهش بستن چو سنبل موی بر موی
گهی مستی شکستن بر خمارش
گهی پنهان کشیدن در کنارش
گهی خوردن میی چون خون بدخواه
گهی تکیه زدن بر مسند ماه
سخن‌هائی که گفتم یا شنیدم
خیالی بود یا خوابی که دیدم
مرا گویند خندان شو چو خورشید
که انده بر نتابد جای جمشید
دهن پر خنده خوش چون توان کرد
درو یا خنده گنجد یا دم سرد
کرا جویم کرا خوانم به فریاد
بهاری بود و بربودش ز من باد
خیال از ناجوانمردی همه روز
به عشوه می‌فزاید بر دلم سوز
ز بی‌خصمی گر افزون گشت گنجم
ز بی‌یاری در افزود است رنجم
من آن مرغم که افتادم به ناکام
ز پشمین خانه در ابریشمین دام
چو من سوی گلستان رای دارم
چه سود ار بند زر بر پای دارم
نه بند از پای می شاید بریدن
نه با این بند می‌شاید پریدن
غم یک تن مرا خود ناتوان کرد
غم چندین کس آخر چون توان خورد
مرا باید که صد غمخوار باشد
چون من صد غم خورم دشوار باشد
ز خر برگیرم و بر خود نهم بار
خران را خنده می‌آید بدین کار
مه و خورشید را بر فرش خاکی
ز جمعیت رسید این تابناکی
براکنده دلم بی‌نور از آنم
نیم مجموع دل رنجور از آنم
ستاره نیز هم ریحان باغند
پراکندند از آن ناقص چراغند
شراره زان ندارد پرتو شمع
که این نور پراکنده است و آن جمع
نه خواهد دل که تاج و تخت گیرم
نه خواهم من که با دل سخت گیرم
دل تاریک روزم را شب آمد
تن بیمار خیزم را تب آمد
نمی‌شد موش در سوراخ کژدم
بیاری جایروبی بست بردم
سیاهک بود زنگی خود به دیدار
به سرخی می‌زند چون گشت بیمار
دگر ره بانگ زد بر خود به تندی
که با دولت نشاید کرد کندی
چو دولت هست بخت آرام گیرد
ز دولت با تو جانان جام گیرد
سر از دولت کشیدن سروری نیست
که با دولت کسی را داوری نیست
کس از بی‌دولتی کامی نیابد
به از دولت فلک نامی نیابد
به دولت یافتن شاید همه کام
چو دانه هست مرغ آید فرا دام
تو گندم کار تا هستی برآرد
گیا خود در میان دستی برآرد
به هر کاری در از دولت بود نور
که باد از کار ما بی‌دولتی دور
بسی بر خواند ازین افسانه با دل
چو عشق آمد کجا صبر و کجا دل
صبوری کرد با غم‌های دوری
هم آخر شادمان شد زان صبوری
نظامی گنجوی خسرو و شیرین

بخش ۴۶ - وصیت کردن مهین بانو شیرین را

مهین بانو دلش دادی شب و روز
بدان تا نشکند ماه دل افروز
یکی روزش به خلوت پیش خود خواند
که عمرش آستین بر دولت افشاند
کلید گنجها دادش که بر گیر
که پیشت مرد خواهد مادر پیر
در آمد کار اندامش به سستی
به بیماری کشید از تن درستی
چو روزی چند بر وی رنج شد چیر
تن از جان سیر شد جان از جهان سیر
جهان از جان شیرینش جدا کرد
به شیرین هم جهان هم جان رها کرد
فرو شد آفتابش در سیاهی
بنه در خاک برد از تخت شاهی
چنین است آفرینش را ولایت
که باشد هر بهاری را نهایت
نیامد شیشه‌ای از سنگ در دست
که باز آن شیشه را هم سنگ نشکست
فغان زین چرخ کز نیرنگ سازی
گهی شیشه کند گه شیشه‌بازی
به اول عهد زنبور انگبین کرد
به آخر عهد باز آن انگبین خورد
بدین قالب که بادش در کلاهست
مشو غره که مشتی خاک را هست
ز بادی کو کلاه از سر کند دور
گیاه آسوده باشد سرو رنجور
بدین خان کو بنا بر باد دارد
مشو غره که بد بنیاد دارد
چه می‌پیچی درین دام گلو پیچ
که جوزی پوده بینی در میان هیچ
چو روباهان و خرگوشان منه گوش
به روبه بازی این خواب خرگوش
بسا شیر شکار و گرگ جنگی
که شد در زیر این روبه پلنگی
نظر کردم ز روی تجربت هست
خوشیهای جهان چون خارش دست
به اول دست را خارش خوش افتد
به آخر دست بر دست آتش افتد
همیدون جام گیتی خوشگوار است
به اول مستی و آخر خمار است
رها کن غم که دنیا غم نیرزد
مکن شادی که شادی هم نیرزد
اگر خواهی جهان در پیش کردن
شکم‌واری نخواهی بیش خوردن
گرت صد گنج هست ار یک درم نیست
نصیبت زین جهان جز یک شکم نیست
همی تا پای دارد تندرستی
ز سختی‌ها نگیرد طبع سستی
چو برگردد مزاج از استقامت
به دشواری به دست آید سلامت
دهان چندان نماید نوش خندی
که یابد در طبیعت نوشمندی
چو گیرد ناامیدی مرد را گوش
کند راه رهائی را فراموش
جهان تلخ است خوی تلخناکش
به کم خوردن توان رست از هلاکش
مشو پر خواره چون کرمان در این گور
به کم خوردن کمر دربند چون مور
ز کم خوردن کسی را تب نگیرد
ز پر خوردن به روزی صد بمیرد
حرام آمد علف تاراج کردن
به دارو طبع را محتاج کردن
چو باشد خوردن نان گلشکروار
نباشد طبع را با گلشکر کار
چو گلبن هر چه بگذاری بخندد
چو خوردی گر شکر باشد بگندد
چو دنیا را نخواهی چند جوئی
بدو پوئی بد او چند گوئی
غم دنیا کسی در دل ندارد
که در دنیا چو ما منزل ندارد
درین صحرا کسی کو جای گیر است
ز مشتی آب و نانش ناگزیر است
مکن دلتنگی ای شخصت گلی تنگ
که بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ
جهان از نام آنکس ننگ دارد
که از بهر جهان دلتنگ دارد
غم روزی مخور تا روز ماند
که خود روزی رسان روزی رساند
فلک با این همه ناموس و نیرنگ
شب و روز ابلقی دارد کهن لنگ
بر این ابلق که آمد شد گزیند
چو این آمد فرود آن بر نشیند
در این سیلاب غم کز ما پدر برد
پسر چون زنده ماند چون پدر مرد
کسی کو خون هندوئی بریزد
چو وارث باشد آن خون برنخیزد
چه فرزندی تو با این ترکتازی
که هندوی پدرکش را نوازی
بزن تیری بدین کوژ کمان پشت
که چندین پشت بر پشت ترا کشت
فلک را تا کمان بی‌زه نگردد
شکار کس در او فربه نگردد
گوزنی را که ره بر شیر باشد
گیا در زیر پی شمشیر باشد
تو ایمن چون شدی بر ماندن خویش
که داری باد در پس چاه در پیش
مباش ایمن که این دریای خاموش
نکرد است آدمی خوردن فراموش
کدامین ربع را بینی ربیعی
کزان بقعه برون ناید بقیعی
جهان آن به که دانا تلخ گیرد
که شیرین زندگانی تلخ میرد
کسی کز زندگی با درد و داغ است
به وقت مرگ خندان چون چراغ است
سرانی کز چنین سر پرفسوسند
چون گل گردن زنان را دست بوسند
اگر واعظ بود گوید که چون کاه
تو بفکن تا منش بردارم از راه
و گر زاهد بود صد مرده کوشد
که تو بیرون کنی تا او بپوشد
چو نامد در جهان پاینده چیزی
همه ملک جهان نرزد پشیزی
ره آورد عدم ره توشه خاک
سرشت صافی آمد گوهر پاک
چنین گفتند دانایان هشیار
که نیک و بد به مرگ آید پدیدار
بسا زن نام کانجان مرد یابی
بسا مردا که رویش زرد یابی
خداوندا چو آید پای بر سنگ
فتد کشتی در آن گردابه ی تنگ
نظامی را به آسایش رسانی
ببخشی و به بخشایش رسانی
نظامی گنجوی خسرو و شیرین

بخش ۶۰ - آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر

جهان سالار خسرو هر زمانی
به چربی جستی از شیرین نشانی
هزارش بیشتر صاحب خبر بود
که هر یک بر سر کاری دگر بود
گر انگشتی زدی بر بینی آن ماه
ملک را یک به یک کردندی آگاه
در آن مدت که شد فرهاد را دید
نه کوه آن قلعه پولاد را دید
خبر دادند سالار جهان را
که چون فرهاد دید آن دلستان را
در آمد زور دستش را شکوهی
به هر زخمی ز پای افکند کوهی
از آن ساعت نشاطی در گرفته است
ز سنگ آیین سختی بر گفته است
بدان آهن که او سنگ آزمون کرد
تواند بیستون را بیستون کرد
کلنگی می‌زند چون شیر جنگی
کلنگی نه که آن باشد کلنگی
بچربد روبه ار چربیش باشد
و گر با گرگ هم چربیش باشد
چو از دینار جورا بیشتر بار
ترازو سر به گرداند ز دینار
اگر ماند بدین قوت یکی ماه
ز پشت کوه بیرون آورد راه
ملک بی‌سنگ شد زان سنگ سفتن
که بایستش به ترک لعل گفتن
به پرسش گفت با پیران هشیار
چه باید ساختن تدبیر این کار
چنین گفتند پیران خردمند
که گر خواهی که آسان گردد این مجد
فرو کن قاصدی را کز سر راه
بدو گوید که شیرین مرد ناگاه
مگر یک چندی افتد دستش از کار
درنگی در حساب آید پدیدار
طلب کردند نافرجام گویی
گره پیشانیی دلتنگ رویی
چو قصاب از غضب خونی نشانی
چو نفاط از بروت آتش فشانی
سخن‌های بدش تعلیم کردند
به زر وعده به آهن بیم کردند
فرستادند سوی بی ستونش
شده بر ناحفاظی رهنمونش
چو چشم شوخ او فرهاد را دید
به دستش دشنه پولاد را دید
بسان شیر وحشی جسته از بند
چو پیل مست گشته کوه می‌کند
دلش در کار شیرین گرم گشته
به دستش سنگ و آهن نرم گشته
از آن آتش که در جان و جگر داشت
نه از خویش و نه از عالم خبر داشت
به یاد روی شیرین بیت می‌گفت
چو آتش تیشه می‌زد کوه می‌سفت
سوی فرهاد رفت آن سنگدل مرد
زبان بگشاد و خود را تنگدل کرد
که ای نادان غافل در چکاری
چرا عمری به غفلت می‌گذاری
بگفتا بر نشاط نام یاری
کنم زینسان که بینی دستکاری
چه یار آن یار کو شیرین زبانست
مرا صد بار شیرین‌تر ز جانست
چو مرد ترش روی تلخ گفتار
دم شیرین ز شیرین دید در کار
بر آورد از سر حسرت یکی باد
که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد
دریغا آن چنان سرو شغبناک
ز باد مرگ چون افتاد بر خاک
ز خاکش عنبر افشاندند بر ماه
به آب دیده شستندش همه راه
هم آخر با غمش دمساز گشتند
سپردندش به خاک و باز گشتند
در و هر لحظه تیغی چند می‌بست
به رویش در دریغی چند می‌بست
چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا
زبانش چون نشد لال ای دریغا
کسی را دل دهد کین راز گوید؟
نه بیند ور به بیند باز گوید
چو افتاد این سخن در گوش فرهاد
ز طاق کوه چون کوهی در افتاد
برآورد از جگر آهی چنان سرد
که گفتی دور باشی بر جگر خورد
به زاری گفت کاوخ رنج بردم
ندیده راحتی در رنج مردم
اگر صد گوسفند آید فرا پیش
برد گرگ از گله قربان درویش
چه خوش گفت آن گلابی با گلستان
که هر چت باز باید داد مستان
فرو رفته به خاک آن سرو چالاک
چرا بر سر نریزم هر زمان خاک
ز گلبن ریخته گلبرگ خندان
چرا بر من نگردد باغ زندان
پریده از چمن کبک بهاری
چرا چون ابر نخروشم به زاری
فرو مرده چراغ عالم افروز
چرا روزم نگردد شب بدین روز
چراغم مرد بادم سرد از آنست
مهم رفت آفتابم زرد از آنست
به شیرین در عدم خواهم رسیدن
به یک تک تا عدم خواهم دویدن
صلای درد شیرین در جهان داد
زمین بر یاد او بوسید و جان داد
زمانه خود جز این کاری نداند
که اندوهی دهد جانی ستاند
چو کار افتاده گردد بینوائی
درش در گیرد از هر سو بلائی
به هر شاخ گلی کو در زند چنگ
به جای گل ببارد بر سرش سنگ
چنان از خوشدلی بی‌بهر گردد
که در کامش طبرزد زهر گردد
چنان تنگ آید از شوریدن بخت
که برباید گرفتش زین جهان رخت
عنان عمر ازینسان در نشیب است
جوانی را چنین پا در رکیب است
کسی یابد ز دوران رستگاری
که بردارد عمارت زین عماری
مسیحاوار در دیری نشیند
که با چندان چراغش کس نبیند
جهان دیو است و وقت دیو بستن
به خوشخوئی توان زین دیو رستن
مکن دوزخ به خود بر خوی بد را
بهشت دیگران کن خوی خود را
چو دارد خوی تو مردم سرشتی
هم اینجا و هم آنجا در بهشتی
مخسب ای دیده چندین غافل و مست
چو بیداران برآور در جهان دست
که چندان خفت خواهی در دل خاک
که فرموشت کند دوران افلاک
بدین پنجاه ساله حقه بازی
بدین یک مهره گل تا چند نازی
نه پنجه سال اگر پنجه هزار است
سرش برنه که هم ناپایدار است
نشاید آهنین تر بودن از سنگ
ببین تاریک چون ریزد به فرسنگ
زمین نطعیست ریگش چون نریزد
که بر نطعی چنین جز خون نریزد
بسا خونا که شد بر خاک این دشت
سیاووشی نرست از زیر این طشت
هر آن ذره که آرد تند بادی
فریدونی بود یا کیقبادی
کفی گل در همه روی زمی نیست
که بر وی خون چندین آدمی نیست
که می‌داند که این دیر کهن سال
چه مدت دارد و چون بودش احوال
بهر صدسال دوری گیرد از سر
چو آن دوران شد آرد دور دیگر
نماند کس که بیند دور او را
بدان تا در نیابد غور او را
به روزی چند با دوران دویدن
چه شاید دیدن و چتوان شنیدن
ز جور و عدل در هر دور سازیست
درو داننده را پوشیده رازی است
نمی‌خواهی که بینی جور بر جور
نباید گفت راز دور با دور
شب و روز ابلقی شد تند زنهار
بدین ابلق عنان خویش مسپار
به صد فن گر نمائی ذوفنونی
نشاید برد ازین ابلق حرونی
چو گربه خویشتن تا کی پرستی
بیفکن از بغل گربه که رستی
فلک چندان که دیگ خاک را پخت
نرفت از خوی او خامی چو کیمخت
قمارستان چرخ نیم خایه
بسی پرمایه را بردست مایه
عروس خاک اگر بدر منیرست
به دست باد کن امرش که پیرست
مگر خسفی که خواهد بودن از باد
طلاق امر خواهد خاک را داد
گر آن باد آید و گر ناید امروز
تو بر بادی چنین مشعل میفروز
در این یک مشت خاک ای خاک در مشت
گر افروزی چراغ از هر ده انگشت
نشد ممکن که این خاک خطرناک
بر انگشت بریده بر کند خاک
تو بی‌اندام ازین اندام سستی
که گاهی رخنه دارد گه درستی
فرود افتادن آسان باشد از بام
اگر در ره نباشد عذر اندام
نه بینی مرد بی‌اندام در خواب
نرنجد گر فتد صد تیر پرتاب
ترنج از دود گوگرد آن ندیده
که ما زین نه ترنج نارسیده
چو یوسف زین ترنج ار سر نتابی
چو نارنج از زلیخا زخم یابی
سحر گه مست شو سنگی برانداز
ز نارنج و ترنج این خوان بپرداز
برون افکن بنه زین‌دار نه در
مگر کایمن شوی زین مار نه سر
نفس کو خواجه تاش زندگانی است
ز ما پرورده باد خزانی است
اگر یک دم زنی بی‌عشق مرده است
که بر ما یک به یک دمها شمرده است
به باید عشق را فرهاد بودن
پس آن گاهی به مردن شاد بودن
مهندس دسته پولاد تیشه
ز چوب نارتر کردی همیشه
ز بهر آنکه باشد دستگیرش
به دست اندر بود فرمان پذیرش
چو بشنید این سخنهای جگرتاب
فراز کوه کرد آن تیشه پرتاب
سنان در سنگ رفت و دسته در خاک
چنین گویند خاکی بود نمناک
از آن دسته بر آمد شوشه نار
درختی گشت و بار آورد بسیار
از آن شوشه کنون گر ناریابی
دوای درد هر بیماریابی
نظامی گر ندید آن ناربن را
به دفتر در چنین خواند این سخن را
نظامی گنجوی خسرو و شیرین

بخش ۶۲ - مردن مریم و تعزیت‌نامه شیرین به خسرو از راه باد افراه

در اندیش ای حکیم از کار ایام
که پاداش عمل باشد سرانجام
نماند ضایع ار نیک است اگر دون
کمر بسته بدین کار است گردون
چو خسرو بر فسوس مرگ فرهاد
به شیرین آن چنان تلخی فرستاد
چنان افتاد تقدیر الهی
که بر مریم سر آمد پادشاهی
چنین گویند شیرین تلخ زهری
به خوردش داد از آن کو خورد بهری
و گر می راست خواهی بگذر از زهر
به زهرآلود همت بردش از دهر
به همت هندوان چون بر ستیزند
ز شاخ خشک برگ‌تر بریزند
فسون سازان که از مه مهره سازند
به چشم افسای همت حقه بازند
چو مریم روزه ی مریم نگه داشت
دهان در بست از آن شکر که شه داشت
برست از چنگ مریم شاه عالم
چنانک آبستنان از چنگ مریم
درخت مریمش چون از بر افتاد
ز غم شد چون درخت مریم آزاد
ولیک از بهر جاه و احترامش
ز ماتم داشت آیینی تمامش
نرفت از حرمتش بر تخت ماهی
نپوشید از سلب‌ها جز سیاهی
چو شیرین را خبر دادند ازین کار
همش گل در حساب افتاد هم خار
به نوعی شادمان گشت از هلاکش
که رست از رشک بردن جان پاکش
به دیگر نوع غمگین گشت و دلسوز
که عاقل بود و می‌ترسید از آن روز
ز بهر خاطر خسرو یکی ماه
ز شادی کرد دست خویش کوتاه
پس از ماهی که خار از ریش برخاست
جهان را این غبار از پیش برخاست
دلش تخم هوس فرمود کشتن
جواب نامه خسرو نوشتن
سخن‌هائی که او را بود در دل
فشاند از طیرگی چون دانه در گل
نویسنده چو بر کاغذ قلم زد
به ترتیب آن سخن‌ها را رقم زد
سخن را از حلاوت کرد چون قند
سرآغاز سخن را داد پیوند
بنام پادشاه پادشاهان
گناه آمرز مشتی عذرخواهان
خداوندی که مار کار سازست
ز ما و خدمت ما بی‌نیازست
نه پیکر خالق پیکرنگاران
به حیرت زین شمار اختر شماران
زمین تا آسمان خورشید تا ماه
به ترکستان فضلش هندوی راه
دهد بی حق خدمت خلق را قوت
نگارد بی‌قلم در سنگ یاقوت
ز مرغ و مور در دریا و در کوه
نماند جاودان کس را در اندوه
گه نعمت دهد نقصان پذیری
کند هنگام حیرت دستگیری
چو از شکرش فرامش کار گردیم
بمالد گوش تا بیدار گردیم
به حکم اوست در قانون بینش
تغیرهای حال آفرینش
گهی راحت کند قسمت گهی رنج
گهی افلاس پیش آرد گهی گنج
جهان را نیست کاری جز دو رنگی
گهی رومی نماید گاه زنگی
گه از بیداد این آن را دهد داد
گه از تیمار آن این را کند شاد
چه خوش گفتا لهاوری به طوسی
که مرگ خر بود سگ را عروسی
نه هر قسمت که پیش آید نشاطست
نه هر پایه که زیر افتد بساطست
چو روزی بخش ما روزی چنین کرد
گهی روزی دوا باشد گهی درد
خردمند آن بود کو در همه کار
بسازد گاه با گل گاه با خار
جهاندار مهین خورشید آفاق
که زد بر فرق هفت اورنگ شش طاق
جهان دارد به زیر پادشاهی
سری و با سری صاحب کلاهی
بهشت از حضرتش میعادگاهی است
ز باغ دولتش طوبی گیاهی است
درین دوران که مه تا ماهی اوراست
ز ماهی تا به ماه آگاهی اوراست
خبر دارد که روز و شب دو رنگ است
نوالش گه شکرگاهی شرنگ است
درین صندل سرای آبنوسی
گهی ماتم بود گاهی عروسی
عروس شاه اگر در زیر خاکست
عروسان دگر دارد چه باکست
فلک زان داد بر رفتن دلیرش
که بود آگه ز شاه و زود سیریش
از او به گرچه شه را همدمی نیست
شهنشه زود سیر آمد غمی نیست
نظر بر گلستانی دیگر آرد
و زو به دلستانی در بر آرد
دریغ آنست کان لعبت نماند
وگرنه هر که ماند عیش راند
مرنج ای شاه نازک دل بدین رنج
که گنج است آن صنم در خاک به گنج
مخور غم کادمی غم برنتابد
چو غم گفتی زمین هم برنتابد
برنجد نازنین از غم کشیدن
نسازد نازکان را غم چشیدن
عنان آن به که از مریم بتابی
که گر عیسی شوی گردش نیابی
اگر در تخته رفت آن نازنین جفت
به ترک تخت شاهی چون توان گفت
به می بنشین ز مژگان می چه ریزی
غمت خیزد گر از غم برنخیزی
نه هر کش پیش میری پیش میرد
بدین سختی غمی در پیش گیرد
تو زی کو مرد و هر کو زاد روزی
به مرگش تن بباید داد روزی
به نالیدن مکن بر مرده بیداد
که مرده صابری خواهد نه فریاد
چو کار کالبد گیرد تباهی
نه درویشی به کار آید نه شاهی
ز بهر چشمه‌ای مخروش و مخراش
ز فیض دجله گو یک قطره کم باش
به شادی بر لب شط جام‌جم گیر
کهن زنبیلی از بغداد کم گیر
دل نغنوده بی او بغنوادت
چنان کز دیده رفت از دل روادت
اگر سروی شد از بستان عالم
تو باقی مان که هستی جان عالم
مخور غم تا توانی باده خور شاد
مبادا کز سرت موئی برد باد
اگر هستی شود دور از تو از دست
بحمدالله چو تو هستی همه هست
تو در قدری و در تنها نکوتر
تو لعلی لعل بی‌همتا نکوتر
به تنهائی قناعت کن چو خورشید
که همسر شرک شد در راه جمشید
اگر با مرغ باید مرغ را خفت
تو سیمرغی بود سیمرغ بی‌جفت
مرنج ار با تو آن گوهر نماند
تو کانی کان ز گوهر در نماند
سر آن بهتر که او همسر ندارد
گهر آن به که هم گوهر ندارد
گر آهوئی ز صحرا رفت بگذار
که در صحرا بود زین جنس بسیار
و گر یک دانه رفت از خرمن شاه
فدا بادش فلک با خرمن ماه
گلی گر شد چه باید دید خاری
عوض باشد گلی را نوبهاری
بتی گر کسر شد کسری بماناد
غم مریم مخور عیسی بماناد