تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۵ - در نصیحت و تحریض در سلوک و ریاضت و تهذیب اخلاق سیۀ بحسنه و مخالفت نفس و هوی و متابعت پیر کامل رهنما و بیان روش اولیا و طریق وصول به مقامات عرفا
پاک شو از نخوت و حرص و حسد
تا که باشی بندۀ پاک احد
از تکبر وز رعونت دور باش
تا که گردی زاولیای خواجه تاش
هر که از اخلاق بد وارسته شد
او به اوصاف نکو پیوسته شد
لطف و احسان و کرم را پیشه کن
نیکویی کن وز بدی اندیشه کن
رو فتوت را شعار خویش ساز
عفت و حکمت دثار خویش ساز
در سخاوت کوش و در بذل و عطا
تا بیابی تو مقام اصفیا
اول از نفس و هوی بیزار شو
پس ب ه کوی عشق جانان خوار شو
خودپرستی را رها کن حق پرست
بت پرست د هر که او از خود نرست
کی ز دست نفس خود یابد خلاص
تا نگردد بندۀ خاص الخواص
از خودی بگذر خدا را بنده باش
پیش ره بینان چو خاک افکنده باش
نیستی بپذیر و هستی را بهل
خاک ره شو زیر پای اهل دل
کار ناید طمطرق و گفت و گوی
گر سلوک ره کن ی پیری بجوی
گر روی این راه را بی راهبر
کی تو در منزل رسی ای بی خبر
اندرین ره گر به تنها می روی
ریشخند و سخرۀ شیطان شوی
گر سفر خواهی بجو اول رفیق
پس برو ایمن ز رهزن در طریق
صحبت غالب طلب گر طالبی
تا به مطلوبی رساند غالبی
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۶ - در طریق ارادت و بیان آداب مرید نسبت با پیر کامل
گر هوای این سفر داری دلا
دامن رهبر بگیر و برتر آ
خود ارادت ترک عادت می شمر
ترک عادت را سعادت می شمر
گر ارادت بدو راه طالب است
لیک بر دیگر منازل غالب است
چون ارادت در درون پیدا شود
راه حق را او به جان جویا شود
در ارادت باش صادق ای مرید
شد ارادت قفل این در را کلید
دامن رهبر بگیر و راه جوی
هر چه داری کن نثار راه اوی
گر روی صد سال در راه طلب
راهبر نبود چه حاصل زین تعب
بی رفیقی هر که شد در راه عشق
عمر بگذشت و نشد آگاه عشق
گر همی خواهی بدانی حرفتی
یا که استادی شوی در صنعتی
خدمت استاد کردن بایدت
پس قیاس این و آن می شایدت
پیر خود را حاکم مطلق شناس
تا به راه فقر گردی حق شناس
خاک ره شو زیر پای کاملان
تا که گردی تاج فرق رهروان
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۷ - وصف الحال بالنسبة الی اهل الکمال
من که بگذشتم ز نقش آب و گل
رهروان را بنده ام از جان و دل
من که دامن از جهان بر چیده ام
عشق اهل دل به جان بگزیده ام
من که دارم از همه عالم فراغ
مهر کامل کرده ام در سینه داغ
من که از سر دو عالم آگهم
بر در اهل دلان خاک رهم
من که بر فرق سلاطین افسرم
پیش ایشان از گدایان کمترم
من که عر ش و فرش کردم زیر پا
می کنم از خاک ایشان توتیا
من که آزادم ز قید هر چه هست
پیش ایشان گشته ام چون خاک پست
من که از دنیا و عقبی فارغم
وز سپهر فضل چون مه باز غم
روی می مالم ز عجز و افتقار
دایماً بر آستان این کبار
خوشه چین خرمن اهل دلم
خاک راه رهروان کاملم
از قبول حضرت صاحب کمال
برترم از هر چه اندیشد خیال
اختیار خود به دست پیر ده
بی رضایش در جهان گامی منه
اولا تجرید شو از هر جه هست
وانگهی از خود بشو یکباره دست
باش چون مرده به دست مرده شو
تا بگرداند ترا او سو بسو
هر چه فرماید مطیع امر باش
توتیای دیده کن از خاک پاش
تا نگوید او ، مگو ، خاموش باش
او چو می گوید سخن ، تو گوش باش
هر چه او گوید همه الهام دان
گفت او را تو ز حق اعلام دان
هر چه آید در دلت از نیک و بد
می نپوشان ور نه خواهی گشت رد
گر چ ه می داند ، تو راه صدق پو
گر چه می بیند ، مکن پنهان از او
تا شوی واقف ز حال نیک و بد
ایمنی یابی ز مکر دیو و دد
سر مکش از خدمت اهل دلان
رو مگردان از قفای کاملان
تا ز م ن زل وز رهت واقف کند
تا چو معروفت به حق عارف کند
خدمت اهل دلان کردن به جان
و ا صل جانان کند بی شک بدان
قهر و لطفش را به جان شو بنده ای
باش پیشش بندۀ افکنده ای
گر بگوید هر چه هستت نیست کن
یا بفرماید که ده را بیست کن
رو به صدق دل چنان می کن چنان
تاکه گردی راه بین و راهدان
با ادب می باش اندر پیش پیر
هان مشو زنهار گستاخ و دلیر
بنده شو هرگز مجو آزادگی
عزت و دولت طلب ز افتادگی
لطف بیغایت شمر بیداد شیخ
تا بیابی بهره از ارشاد شیخ
رو نثار راه او کن خویش را
گر همی خواهی دوا این ریش را
خویش را هرگز از او بهتر مخواه
بشنو آخر نکته های شرط راه
گر براند از ادارت پیش شو
ور بخواند با ادب در پیش رو
گر درشتی کرد دلتنگی مکن
ور به نرمی گویدت گنگی مکن
امر و نهیش را به جان تسلیم شو
بر هوای نفس خود این ره مرو
هستی خود نیست کن در پیش پیر
هان مکن روبا ه بازی پیش شیر
هر کرا باشد ارادت بیشتر
اوست در راه سعادت پیشتر
رهنما ش ر ط ره است ای راهرو
هان و هان از راه بین غافل مشو
هر چه گوید کن به صدق دل قبول
حجت و برهان مجو چون بوالفضول
اشتهار خلق آفات ره است
کی بجوید شهره هر کو آگه است
طالبان را نخوت وکبر و ریا
از خدا و اولیا سازد جدا
بندگی اینجا به از سلطانی است
وین خرابی بهتر از عمرانی است
خود علامات محبت ای رفیق
شد مراعات ادب اندر طریق
با ادب بتوان وصال دوست یافت
اندرین ره بی ادب نتوان شتافت
با ادب دیدن توا نی روی دوست
بی ادب نتوان شدن در کوی دوست
چون ادب بگذاشت سالک در طریق
گشت در دریای قهر حق غریق
ای خدای صاحب جود و کرم
آورش بیرون ازین چاه ظلم
از همه خلق بد او را وارهان
بانوا سازش ز خلق نیکوان
در دل او آتش شوقش فروز
هر چه دارد نقش غیریت بسوز
پیر ره دان هر چه می فرمایدت
گر خلاف او کنی کی شایدت
گر بگوید خویش در آتش فکن
اندرآ خود را به آتش خوش فکن
چون بود عشقت نخواهی سوختن
بلکه خواهی همچو زر افروختن
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۸ - شیخ سلیمان و بیان رسوخ ارادت یکی از مریدان
این حکایت بشنو از پیر و مرید
تا که گردی در ار ا د ت بر مزید
شیخ دارانی که شیخ فقر بود
بو سلیمان نام و قطب عصر بود
یک مریدی داشت با صدق و صفا
بود احمد نام آن کان وفا
اتفاقاً بود روزی مجلسی
بو سلیمان حاضر و مردم بسی
شیخ گرم نکته های روحبخش
اهل مجلس را ز ذوقش نیز بخش
شیخ هر دم در معارف نکته ها
خوش همی گفتی به اخوان الصفا
آن مرید آمد به پیش شیخ دین
شیخ گرم معرفتهای یقین
گفت با شیخش تنورم سوختست
در تنور آتش عجب افروختست
آنچه می گویی بگو تا آن کنم
هر چه فرمایی مگر ز انسان کنم
شیخ مشغول سخن بود آن زمان
خود نگفت اورا چنین کن یا چنان
بار دیگر آن مر ی د دردمند
گفته را واگفت با شیخش بلند
گوییا دلتنگ شد آن شیخ دین
گفت او را رو در آن آش نشین
رفت از آنجا آن مرید با یقین
چون زمانی شد پس آنگه شیخ دین
با یکی گفتا که احمد را طلب
کو مگر اندر تنور است ای عجب
زانکه با من عهد بست آن با وفا
کو خلاف ما نجوید هیچ جا
چون نظر کردند آن مرد صبور
رفته بود و خوش نشسته در تنور
نی مر او را از چنان آتش گزند
نی یکی عضوش ز آتش دردمند
آتش ابراهیم را ریحان بود
لیک مر نمرود را سوزان بود
نی سر یک موی او شد سوخته
بلکه بد ز آتش چو شمع افروخته
اینچنین صدقی بباید مرد را
تا بیابد او دوا آ ن درد را
هر که را نبود ارادت این چنین
آن ارادت نیست مقرون با یقین
گر همی خواهی که یابی وصل یار
خویش را در راه مردان کن نثار
هر که باشد در ارادت استوار
از مریدی برخورد پایان کار
کو ارادت کو مرید اینچنین
تاکه گردد در طریقت راهبین
یک نظر منظور اهل دل شوی
به که بر بالای گنج زر شوی
گر همی خواهی که گردی کیمیا
باش مقبول دل اهل خدا
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۹ - در تحریض متابعت قطب عالم که شیخ مرشد کامل زمانه است
گر وصال دوست می خواهی بیا
بنده شود این خواجۀ دل زنده را
خواجۀ دل زنده قطب عالم است
مرکز دوران چرخ اعظم است
مهدی و هادی ره آن کامل است
کز خودی وارسته با حق واصل است
ز آفرینش مقصد و مقصود اوست
اوست مغز و جمله عالم همچو پوست
رهنما آنست کو ره دیده است
گر منزلهای جان گر د ی ده است
منزل امن و خطر دانسته است
از بد و نیک جهان وارسته است
پیر می باید که داند علم دین
تا بود رهدان و رهبین از یقین
باشدش از هر مقامی صد نشان
نز شنیده بلکه از عین العیان
پیر آن باشدکه بینا شد به دوست
جملۀ عالم طفیل دید اوست
از دو عالم یار بیند او عیان
خودنبیند غیر او فاش و نهان
پیر آن باشد که از عین العیان
هر چه بیند حق در او بیند عیان
اینچنین رهبر چو بینی زینهار
دامنش را گیر و دست از او مدار
هر چه او گوید به صدق دل شنو
خاک او شو در ره غولان مرو
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۰ - در بیان احوال جماعتی که خود را مرشد دانسته و راهبری نمایند و فی الحقیقه راهزنان راه حق‌اند و ضال و مضل‌اند
رهزنان چون رهنما پنداشتی
احمد و بوجهل چون هم داشتی
اشقیا از اولیا نشناختی
دین و دنیا را از آ ن درباختی
کرده ای اعمی تر از خود پیر راه
لاجرم هرگز ندانی ره ز چاه
غول را کردی تصور رهنما
تا که گشتی منکر اهل خدا
ساختی دجال را مهدی پیر
خر ز عیسی واندانی ای فقیر
خود نه پیرست او که شیطان رهست
از طریق رهروان کی آگهست
از کمال اهل معنی ره نبرد
بخش او از جام صورت بود درد
آنکه هرگز ره نداند ای رفیق
رهنمایی چون کند اندر طریق
اهل بدعت شیخ سنت کی بود
ره ندید او کی ترا رهبر شود
آنکه بازد عشق با روی بتان
رهنما نبود، بود از رهزنان
آن ک ه باشد دایماً صورت پرست
دامن معنی کجا گیرد به دست
هر که حیران جمال صورتست
اهل معنی نیست صاحب شهوتست
آنکه میلش سوی لهوست و سماع
وجد و حالاتش نباشد جز خداع
لاف فقر اندر جهان انداخته
رهبر و رهزن ز هم نشناخته
صد فسون و مکر دارد در درون
مخلص و صادق نماید از برون
رهزنی چون نام خود رهبین کند
عامیان را در هلاکت افکند
گوید او که من قلاووز رهم
وز منازلهای این ره آگهم
هر که با ور کرد آن مکر و دروغ
ماند از نور ولایت بیفروغ
گم شد و هرگز به منزل ره نبرد
در بیابان هلاکت زار مرد
کرده ای نفس و هوی را پیشوا
لاجرم بویی نیابی از خدا
نور عرفان در دل و جانت نتافت
تو همی گویی چو من عارف که یافت
نیستت از عارفان شرم و حیا
دعوی عرفان و تلبیس و هوی
وای آن طالب که در دامش فتاد
هر چه بودش نقد او بر باد داد
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۱ - در بیابان شوق و عشق و احوال و اطوار عاشقان و مشتاقان جانباز با سوز و نیاز و اشارت به آنکه زاد این سفر پر خطر عجز است و بیچارگی و شکست و نیستی و منع طمطراق خودی
زاد راه او فغان و زاریست
عزت و دولت همه در خواریست
گر تو خواهی دولت دیدار یار
باش گریان همچو ابر نوبهار
گریه و زاری نشان درد بود
هر که سوز و درد دارد مرد بود
دیدۀ بی گریه خود ناید به کار
ناله و زاریست عاشق را شعار
زاد راه ع شق عجزست و نیاز
گر درین ره می روی بگذر ز ناز
وصف عاشق ذلت و بیچارگی است
نیستی و غربت و آوارگی است
روز و شب می شو به زاری و فغان
گ ر همی خواهی که یابی زو نشان
هر که بیدردست از حق غافلست
دردمند عشق با سوز دلست
سوز جان و درد و غم باید بسی
تا در ین ره بو که گردی تو کسی
من نخواهم جاه و مال و طمطراق
درد خواهم سوز عشق و اشتیاق
از عمل وز علم و زهدت سود نیست
جز شکست و نیستی بهبود نیست
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۲ - حکایت بایزید بسطامی قدس اللّه سره
والی اقلیم عرفان بایزید
آنکه دایم بود عشقش بر مزید
گفت حق فرمود الهامی بدل
آمد آوازی و اعلامی بدل
که خزینه ما ز هر جنسی پر است
اندرین گنجینه هر نقدی دراست
طاعت مقبول خود اینجا بسی است
خدمت لایق بسی با هر کسی است
علم و اسرار و معارف بی حد است
زهد و تقوی بی حساب و بیعداست
این اشارات و ارادات و فنون
خود ز بسیاریست از احصاء فزون
گر مرا خواهی بیا چیزی بیار
کان نباشد نزد من ای مرد کار
گفتم آن چیزی که نبود مر ترا
خود چه باشد گو الهی مر مرا
گفت آن عجز است و خواری و نیاز
نیستی و درد و سوز جانگداز
فقر و مسکینی ز خود آوارگی
دلشکسته بودن و بیچارگی
عارفان را اینچنین آمد خطاب
خویشتن بین کی بود ز اهل صواب
مرد رعنا دان که از حق غافلست
در طریق اهل عرفان جاهلست
رهروانی کاندرین ره رفته اند
اینچنین هشیار و آگه رفته اند
هستی خود از میان برداشتند
خویش را معدوم محض انگاشتند
دایۀ خود را بجستند این فریق
بیخود از خود رفته اند اندر طریق
کرده اند ایشان به راه ذوالمنن
ذل و خواری را شعار خویشتن
در خور عارف نباشد ما و من
اندرین ره بی منی باید شدن
چون تو من گویی بود بی شک دو من
من کجا گنجد به راه ذوالمنن
بهر جنت زاهدان را جست و جوست
در دل عاشق نگنجد غیر دوست
عاشقانت را به جان باشد مرید
هر کسی کو لذت عشقت چشید
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۳ - تحریض در طلب و کیفیت حال طالب و اطوار و آداب طلب کاری و بیان وصف الحال در علامت طلب و طالب
آتش درد طلب دردل فروز
هر چه یابی غیر مطلوبت بسوز
بگذر از ناموس در راه طلب
لاابالی وار رو در راه رب
هر که در راه طلب مردانه است
از خیال کفر و دین بیگانه است
تا طلب در باطنت ظاهر نشد
در بلای عشق جان صابر نشد
آن دلی کو هست خالی از طلب
دایماً بادا پر از رنج و تعب
آن سری کورا هوای دوست نیست
زو مجو مغزی که او جز پوست نیست
دیده کو بینا به روی یار نیست
کور به چون در خور دیدار نیست
آن زبان کز یاد او خالی بماند
لال بهتر چون نشاید غیر خواند
جان که جویانت نباشد کوبکو
مردۀ بیجان بود جانش مگو
عقل کو دیوانۀ عشق تو نیست
نیست بادا زآنکه جان را رهزنی است
روح کو روح خیالت را نیافت
جسم خوان چون نور جان بر وی نتافت
هر که او جویای اسرار تو نیست
سر مبادش چون طلب کار تو نیست
سینه کز عشق تو بر وی نیست داغ
ز آتش دوزخ مباد او را فراغ
گوش کو گفتار جانان نشنود
گر شود ک ر عاقبت بهتر شود
هر مشام ی کو ندارد بوی دوست
نقش بیجان است و محض رنگ و بوست
دست ک و نه بهر عقد ذکر اوست
او بریده به به تیغ قهر دوست
پا که جز در راه جست و جو نهی
آن شکسته به که یابی آگهی
جان نداردهر که جویای تو نیست
دل ندارد هر که شیدای تو نیست
خلقت عالم برای جست و جوست
هر که جویانیست چون نقش سبوست
هر ک ه طالب نیست انسانش مخوان
زانکه دارد صورت اما نیست جان
جان مبادا هر که را نبود طلب
باش در کوی غمش پست طلب
در ره عشقش گذر از گفت و گو
جستجو کن جستجو کن جستجو
در طلب می باش تا یابی کمال
از ط ل ب منشین اگر خواهی وصال
از طلب کاری مشو غافل دمی
تا بیابی درد دل را مرهمی
هر که غافل شد دمی از یاد دوست
او نه صاحب درد و مرد جستجوست
رو تو از جام طلب سر مست شو
جان و دل در راه جانان کن گرو
زاد راه عشق جانان جست و جوست
جست و جو آرد ترا تا وصل دوست
تا نیاید در دلت درد طلب
نیستی در راه او مرد طلب
هر که او برگشت از یاد خدا
مرتدی باشد درین ره بینوا
طالب آن باشد که تا روز پسین
از طلب یکدم نیاساید یقین
حظ نفس خود نجوید در طریق
دایماً با درد و غم باشد رفیق
در طریق جست و جوی وصل یار
دین و دنیا کرده باشد آن نثار
طالب آنگه ره به وصل او برد
که سوی دنیا و عقبی ننگرد
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۴ - حکایت
اندرین معنی بگویم قصه ای
تا برد هر طالبی زو حصه ای
داشتم یاری که یار شوق بود
عارف حق بین و صاحب ذوق بود
در حضر چون جان و تن با هم بدیم
در سفر با هم مصاحب می شدیم
اتفاقاً سوی تبریز آمد ی م
قرب شش ماهی بهم آنجا بدیم
هر زمان بودیم در جای دگر
دیده هر دم در تماشای دگر
اتفاق افتاد روزی از قضا
هر دو با هم از سر ذوق و صفا
در محله صاحب آبادی برون
سیر می کردیم با ذوق درون
از عقب دیدیم میآ مد دوان
یک جوانی خوب رویی همچو جان
او ز تعجیلی که در ره می دوید
عقل حیران ماند کاین خواهد پرید
در تعجب تا که او را حال چ یست
کاین دویدن بی سبب البته نیست
یار با ما گفت باید ایستاد
تا بپرسیمش چکارت اوفتاد
زانکه خالی نیست از حکمت یقین
بی سبب او را دویدن اینچنین
چون دوان آم د به نزد ما رسید
ره ز ما گرداند و زان بهتر دوید
گفتمش بهر خدا یکدم بایست
این دویدن راست گو از بهر چیست
او جواب ما نگفت و یک نظر
هم به سوی ما نکرد اندر گذر
او دوان و ما همه حیران که چیست
او گریزان اینچنین از بهر کیست
زود همچون برق از ما درگذشت
در تعجب ما همه زین سرگذشت
در عقب ما جمله نظاره کنان
تا چه خواهد بود حال این جوان
بود آنجا چشمۀ آبی روان
چون رسید آنجا بیفتاد آن جوان
در زمان رفتیم تا پرسیم حال
تا شود معلوم کارش را مآل
چون رس ی د م دیدم او بیهوش بود
از شراب بیخودی مدهوش بود
صبر کردم تا بهوش آید مگر
گوید از احوال خود ما را خبر
لحظه ای شد یافت از خود آگهی
چشم را بگشود آن سرو سهی
وانشست و خاک از رو پاک کرد
برکشید از سوز دل او آه سرد
جمله گفتیمش که بی روی و ریا
تو بیان کن شرح حال خود به ما
زانکه ما حیران حالت گشته ایم
خود از این معنی به خون آغشته ایم
از تو چون جستیم ما در ره خبر
تو نکردی هیچ سوی ما نظر
ما نمیدانیم احوال تو چیست
بازگو این حال بی حکمت چو نیست
گفت یکدم پیش از این آنجا بدم
ساعتی اینجای آسوده شدم
پس روان گشتم به سوی خانه زود
چون به خانه آمدم کفشم نبود
یک زمان در فکر آن بودم که تا
در کجا من کفش خود کردم رها
عاقبت یاد آمدم کاین جایگاه
کفش را بگذاشتم رفتم به راه
من ز خانه سوی جست و جوی کفش
می دویدم زین قبل بر سوی کفش
در طلب ما را نبود از خود خبر
خود چه حاجت گفتگوی خیر و شر
من نبودم واقف از گفت شما
عذر من بپذیر از بهر خدا
چون بدینجا آمدم ز ینسان دوان
یافتم مطلوب خود را در زمان
چون بدیدم کفش خود را من بجا
بر سر کفش اوفتادم جابجا
من ز شادی گشتم از خود بی خبر
از خودی دیگر ندیدم من اثر
اینچنین باید طلب ای مرد کار
تو نه ای طالب برو شرمی بدار
گر تویی جویای حق ای خواجه تاش
کمر از جویای کفش آخر مباش
آن چنان از بهر کفشی می دوید
ترک جمله کرد تا مطلوب دید
جان طالب واصل مطلوب شد
دل نثار وصل آن محبوب شد
در نگر آخر که او از بهر کفش
آنچنان که گفته شد میراند رخش
می نمایی دعوی درد و طلب
چون کلوخ از جا نمی جنبی عجب
هر که در راه طلب او پا نهاد
نفس خود را یکدم آسایش نداد
تا که گردد واصل جانان خویش
می کند هر دم فدا صد جان خویش
طالبان را در دو عالم کار نیست
در دل طالب بغیر از یار نیست
هر ک ه سودای طلب در سر گرفت
دل ز فکر هر دو عالم برگرفت
بهر تفهیم است این تمثیل من
تا مگر طالب کند فهم سخن
گر چه گستاخیست این نوع مثال
لیک دیدم این مثل را شرح حال
رهروا این منزل تنبیه دان
که ز هر چیزی شوی اسرار خوان
صورتش منگر سوی معنی نگر
می طلب معنی ز صورت در گذر
ترک مال و عشرت و جا ه و جلال
کرد از بهر جمال ذوالجلال
رنگ سرخش اندرین ره زرد شد
دین و دنیا بر دل او سرد شد
گر هم عالم شود محکوم او
یا علوم جمله شد معلوم او
خنده رفت و گریه شد او را شعار
بینوایی شد نوای دوستدار
او نمی جوید به غیر از وصل دوست
زانکه مطلوب دلش دیدار اوست
از هوای خود گذشتند این گروه
در بلا گشتند ثابت همچو کوه
چون اسیر لشکر عشقش شدند
آتش اندر خرمن هستی زدند
عقل و شادی می نجوید بیش و کم
جملگی دردند و سوز و عشق و غم
از غبار هستی خود خانه را
رفته اند ایشان به جاروب فنا
چون به پیش یار دل در بند شد
پیش ایشان زهر همچون قند شد
از سر ج ان و جهان برخاستند
بزمی اندر نیستی آراستند
زهر قاتل نوش دارو ساختند
تا به عشق او علم افراختند
ملک و مال و دولت و فرزند و زن
در ره حق چیست غیر از راهزن
در تو گر درد طلب آید پدید
آنچه می گویم عیان خواهی تو دید
دشمن جان تو گردد ملک و مال
بر تو فرزند و عیال آمد و بال
خان و مان و باغ و فرزند و سرا
سازدت از وصل جانان بینوا
نیست چیزی در جهان بیفایده
تونصیب خویش جو زین مایده
هر چه بینی محض خیر و حکمت است
گر ترا زو راحت و گر زحمت است
زانکه ناید فعل باطل از حکیم
فعل حق باطل نباشد ای سلیم
من طریق راست بهر طبع کج
می گذارم نیست بر اعمی حرج
دایماً با جست و جو همراه باش
همره دل زندۀ درگاه باش
در طریق جست و جو یکروی باش
با دودل جوینده گو هرگز مباش
باش در راه طلب ثابت قدم
تا بیابی بوی اسرار قدم
هر که دارد در جهان گنج طلب
خود نبیند بینوایی و تعب
دنیی و عقبی حجاب طالبست
کفر آمد هر چه در ره حاجبست
طالبا بیرون کن از دل فکر غیر
محو کن از صفحۀ جان ذکر غیر
جز خیالش در دل خود جا مده
در دل و جان بار غیر او منه
هر چه مشغولت کند از یاد دوست
از علی بشنو که طاغوت تو اوست
هر چه مانع آیدت از وصل یار
بی شک او را در طریقت بت شمار
پاکبازی شیوۀ رندان بود
هر که را این شیو ه شد رند آن بود
هر کرا درد طلب دامان گرفت
ترک خان و مان وترک جان گرفت
ترک فرزند و زن و احباب گفت
روز و شب او ترک خورد وخواب گفت
ترک ناز و لذت وعیش و طرب
گفت و تن در داد در رنج و تعب
اطلس و زربفت و کمخاب و قصب
نیست غیر از پرده اندر راه رب
اشتران و استر و اسب بدو
چون شود رهزن نمی ارزد دو جو
آتشی از عشق جانان برفروز
چون حجاب است این همه کلی بسوز
هر چه غیر از دوست آ ید دشمن است
در ره حق سالکان را رهزن است
گر به حق خواهی که گردی آشنا
بایدت بیگانه گشتن از هوی
هر چه در راه خدا آمد حجاب
زو تبرا طالبان را شد ثواب
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۵ - حکایت شیخ سری
نقل آمد از کبار اولیا
از سری آن سرور اهل صفا
رهنمای سالکان را ه دین
آن ولی خاص رب العالمین
داشت در بغداد روزی مجلسی
جمع گشته خاص و عام آنجا بسی
بود او مشغول وعظ و پند خلق
بهر حق نه از برای نان و دلق
از ندیمان خلیفه یک جوان
با رخ چون ماه و قد دلستان
خادمان و نایبان از پیش و پس
با تجمل او سواره بر فرس
بود احمد نام آن زیبا جوان
می گذشت از پیش آن مجلس چنان
باش گفتا تا درین مجلس رویم
پند این مرد خدا را بشنویم
ما به جایی که نمی باید شدن
خود بسی رفتیم بهر شغل تن
دل از آنجا این زمان بگرفته است
می رویم آنجا که جان آشفته است
پس فرود آمد در آن مجلس نشست
مستمع گشت و در گفتار بست
شیخ مشغول نصیحت بود و پند
جان خلقان می رهانی د از گزند
در میان آ ن سخنها شیخ گفت
کاندرین عالم هویدا و نهفت
در ضعیفی همچو انسان هیچ نیست
گر چه در معنی جهان زو در کمی است
همچو انسان با خدا از نوع خلق
کس نشد عاصی ز بهر فرج و دلق
هست انسان قابل هر نیک و بد
زان شود گاهی فرشته گاه دد
چون نکو گردد چنان گردد نکو
که ملک را رشک آید هم از او
حاش للّه چونکه بد شد آدمی
از همه دیو و دد آمد در کمی
بل اضل در شأن او نازل بود
از همه انعام او پستر شود
ننگ آید جمله را از صحبتش
می شمارد دیو و دد بی غیرتش
زانکه انسان بهر عرفان آمدست
ترک آن کرده پی شهوت شدست
چون که او مقصود خلقت را گذاشت
رایت عصیان به عالم برفراشت
او ز فطرت از هوی سر زیر شد
کار آن بیچاره بی تدبیر شد
سلطنت بگذاشت اکنون کد کند
نیک پندار د و لیکن بد کند
زین عجبتر نیست در عالم یقین
بنگر آخر گر تو داری درد دین
کز خدا با این ضعیفی آدمی
چون نمی ترسد شود عاصی همی
این سخن بر جان احمد همچو تیر
از کمان شیخ آمد دلپذیر
گریه ها کرد آنکه تا بیهوش شد
همچو مستان واله و مدهوش شد
بعد از آن برخاست زار و ناتوان
سوی خانۀ خویش شد گریه کنان
آن شب و آن روز را از سوز و درد
هم نگفت او هیچ و هم چیزی نخورد
روز دیگر خود پیاده آمد او
با دل اندوهگین و زرد رو
با دل پر درد در مجلس نشست
بود مخمور و دگر شد باز مست
چونکه مجلس گشت آخر بیقرار
شد به سوی خانه، دل پردرد یار
سرد او را شد دل از کار جهان
بود کارش در جهان ناله و فغان
آمد آن بیخود دگر روز سیم
پا و سر در راه عشقش کرده گم
با رخ چون زعفران و دیده تر
بود تنها و پیاده بیخبر
اندر آن مجلس میان خلق باز
آمد و بنشست با سوز و نیاز
داشت گوش و هوش با گفتار شیخ
تا مگر بویی برد ز اسرار شیخ
چونکه مجلس شد تمام آ مد به پیش
تا کند با شیخ عرض حال خویش
گفت ای استاد استادان دین
پیشوای جمله ارباب یقین
روز اول چونکه گفتی این سخن
گشت اندر گردنم همچون رسن
آن سخن کلی مرا بگرفته است
با دل م صد راز پنهان گفته است
کار دنیا بر دل من سرد شد
جان عشر ت جوی من پر درد شد
من همی خواهم که گیرم خلوتی
وز همه خلقان بجویم عزلتی
دیده را بر بندم از کار جهان
ترک گویم مال و ملک و خان و مان
شرح راه فقر و سیر سالکان
بازگو اطوار و درد رهروان
شیخ گفت او را چه ره جویی بجو
یا شریعت یا طریقت بازگو
یا طریق خاص گویم یا که عام
هر چه می خواهی بخواه ای نیکنام
گفت راز هر دو کن با من بیان
تا مگر گردم ز هر دو رازدان
گفت راه عام اول گویمت
در شریعت ز آب رحمت شویمت
رو نماز پنج وقت ای مرد کار
بی تعلل با جماعت می گزار
گر بود مالت زکوة مال ده
روزۀ سی روزه ای از خود بنه
استطاعت گر بود بگزار حج
ور نباشد نیست بر تو خود حرج
ور تو راه خاص جویی ای پسر
ترک دنیای دنی گو سربسر
دست از کار جهان کلی بشوی
اندک و بسیار از دنیا مجوی
ترک فرزند و زن و احباب گو
ترک مال و جملۀ اسباب گو
ترک خودبینی کن و بینام باش
بگذر از آسا ی ش و رعنا مباش
گر دهندت مال و دنیای بسی
رد کن و مپذیر چیزی از ک س ی
دایماً می باش با یاد خدا
ساز از درد و غمش جان را فدا
با تو گفتم من بیان هر دو راه
خود تو دانی این بود راه اله
چون شنید احمد ز مرشد این بیان
آمد او بیرون از آنجا در زمان
بیخودانه روی در صحرا نهاد
فارغ از غم با خیال دوست شاد
روز دیگر ناگه ان یک پیره زن
مو کنان و رو خراشان نعره زن
پیش شیخ آمد بگفتا ای امام
رهبر خلق جهان از خاص و عام
بود فرزندی مرا تازه جوان
با قد و بالای چون سرو روان
بود عالی همت و بس با حیا
خوب روی و خوب خلق و باصفا
آمد او روزی خرامان شاد بخت
یک زمان در مجلس وعظت نشست
هم از آن مجلس گدازان بازگشت
خود نگفت او هیچ با ما سرگذشت
چند روزی شد که اکنون غایب است
شوق او بر جان و بر دل غالب است
من نمی دانم چه شد احوال او
گشته ام جویای او من کوبکو
زنده و مرده نمی یابم نشان
چیست تدبیر من ای شیخ جهان
سوخت جانم در فراق او تمام
چارۀ کارم بکن ای نیکنام
کرد زن بسیار زاری و فغان
گشت آب از چشمۀ چشمش روان
رحم آمد شیخ را بر گریه اش
گفت ای مادر مشو ناخوش منش
هیچ دلتنگی مکن جز خیر نیست
حال فرزند تو من گویم که چیست
دامنش درد طلب بگرفته است
جانش از سودای عشق آشفته است
او ز کار و بار دنیا سیر شد
از وجود خود بکل دلگیر شد
ترک دنیا و اهل دنیا گفته است
سالک راه حقیقت گشته است
چونکه آید پیش ما بار دگر
کس فرستم تا ترا گوید خبر
پیره زن شد سوی خانه بیقرار
از غ م فرزند گریان زار زار
تو چه دانی حال زار عاشقان
درد بیدرمان و سوز بیدلان
قدر اهل درد داند اهل درد
هر کرا دردی نباشد نی ست مرد
هر که گردد مبتلا اندر فراق
او شناسد سوز ودرد اشتیاق
گر چنین حالی شود پیدا ترا
با تو گوید شرح درد بیدوا
درد و سوز عشق را درمان مجوی
پیش عاشق از سرو سامان مگوی
یکزمان بگذار شرح درد عشق
بازگو سوز دل آن مرد عشق
آن جوان از درد و سوز شوق حق
روز و شب در گریه و آه و قلق
در فراق آن جوان پاکباز
پیره زن پیوسته در سوز و گ د از
تو که بیدردی چه دانی درد را
عاشقان را درد بهتر از دوا
عاشق حق گشته آن یک بی سخن
عاشق عاشق شده آن پیر ه زن
هر یکی گشته ز دیگر جام مست
هر یکی را باده نوعی دیگر است
چون برآمد مدتی آمد نهان
پیش شیخ خویشتن آن نوجوان
رنگ گلنارش شده چون زعفران
از ریاضت بس ضعیف و ناتوان
گشته گردآلود روی مهوشش
درهم و ژولیده موی دلکشش
در بر افکنده پلاس کهنه ای
کرده غم دیوار عمرش رخنه ای
گشته بالای چو سرو او دوتا
چهرۀ او دوستان را غم فزا
آب حسرت از دو چشم او روان
از غمش شست ه دل از جان و جهان
گفت خادم را سری کای مرد کار
اول احمد را به پیش من بیار
پس برو آن پیره زن را گو خبر
تا بیاید بنگرد روی پسر
خادم آوردش روان در پیش پیر
ساختش از خوان احسان بهره گیر
بعد از آن آن زال را کرده خبر
آمدند اهل و عیالش سر به سر
احمد آنجا می شنید گفت و گوی
زان نفس می داد دل را شستشوی
کآمدش صو ت کسان خود به گ وش
کز فراق او همی کردند جوش
خواس ت احمد سوی صحرا بازگشت
زانکه جا بودش در آن صحرا و دشت
گفت زن او را مرا در زندگی
بیوه کردی نیستت شرمندگی
س ا ختی فرزند دلبندم یتیم
کی پسندد اینچنین کاری کریم
چون پسر خواهد ترا من چون کنم
دیده و دل تا به کی پر خون کنم
من ندارم طاقت این دردسر
گر نمی آیی پسر با خود ببر
احمدش گفتا مشو اندوهگین
می برم فرزند تو فارغ نشین
جامۀ نیکو برون کرد از پسر
پس پلاس کهنه افکندش ببر
کهنه زنبیلی به دست او نهاد
با پسر گفتا روان شو همچو باد
مادر فرزند چون آن حال دید
سخت بیطاقت شد وعقلش پرید
گفت با احمد که فرزندم گذار
من ندارم طاقت این کار و بار
در زمان فرزند خود را در ربود
بس عجایب حالت او را رخ نمود
زن چو احمد را به راه عشق حق
دید از خلق جهان برده سبق
عشق او چون دید هر دم بر مزید
کردکلی آن زمان قطع امید
درد احمد در دل زن کار کرد
شددلش زین گفت و گو یکباره سرد
گفت زن گیرم وکیلت بی سخن
تا ا گر خواهی گشاید پای من
خود جواب زن بگفت و بازگشت
روی بر صحرا نهاد و کوه و دشت
مدتی رفت و نیامد زو خبر
کس ندانست او کجا دارد مقر
بعد ماه چند در پیش سری
یک شبی آمد فقیری بر دری
گفت ای شیخ زم ا ن احمد مرا
گفت رو با شیخ گو ای پیشوا
جان به لب آمد مرا دریاب زود
گر چه نبود وقت مردن چاره سود
زنده بودم در جهان از بوی تو
جان سپارم عاقبت بر روی تو
در زمان برخاست شیخ نامدار
رفت تا بیند که او را چیست کار
اوفتاده دید احمد را به خاک
در درون گور خانه دردناک
نی به زیرش فرش و نی بالین به سر
آمده جان بر لب و تشنه جگر
شیخ آمد بر سرش بنشست زود
از غم احمد دلش پر درد بود
بود جانش بر لب و جنبان زبان
مستمع شد تا چه می گوید نهان
می شنید آهسته می گفت آن زمان
بهر روزی اینچنین کردم چنان
پس سرش ا ز خاک شیخ اوستاد
پاک کرد و بر کنار خود نهاد
چشم را بگشاد احمد شیخ دید
گفت ای استاد وقت آن رسید
کز غم دنیا بکل یابم فراغ
درکشم از بادۀ شادی ایاغ
می برم جان زین جهان پر جفا
همرهم همت کن ای کان وفا
احمد آمد پیش شیخ اوستاد
دست و پای شیخ را او بوسه داد
گفت شیخا آن چنان که جان ما
وارهانیدی از این ظلمت سرا
جان و دل از رنج در راحت فتاد
در دو عالم حق ترا راحت دهاد
شیخ و احمد هر دو مشغول سخن
ناگهان آ مد دوان آن پیره زن
بود احمد را عیال و یک پسر
بود سالش پنج و شش یا بیشتر
هر دو را آورد با خود آن زمان
هر سه با هم گریه و زاری کنان
چشم مادر چونکه بر احمد فتاد
پس عجب حالی در آندم دست داد
دید فرزندی چنان خوب و لطیف
موی ژولیده رخش زرد و نحیف
آنچنان تازه جوانی همچو جان
همچو مویی گشته زار و ناتوان
نعره زد خود را به پایش درفکند
گفت آخر جان مادر تا به چند
می بسوزی جان این بیچاره را
رحم ناری بر خود و بر ما چرا
مادر از سویی چنان گریه کنان
زن ز یک سوی دگر نعره زنان
کودک از سویی به فریاد وفغان
رفته آه هر یکی تا آسمان
کودکش افتاد در پای پدر
شد سری گریان ز حال آن پسر
اهل مجلس جمله گریان زار و زار
شد در آن ساعت قیامت آشکار
آتشی افتاد در جان همه
در خروش آمد ملک زین دمدمه
کوشش بسیار کرده تا دمی
آورند او را سوی خانه همی
خود نکرد آ ن قول ایشان را قبول
بلکه از گفتار ایشان شد ملول
هر که دارد این طلب در راه حق
می برد از طالبان بی شک سبق
این چنین در راه حق باید شدن
ترک کردن خانه و فرزند و زن
هر چه از حق دور می سازد ترا
بت شمار آنرا تو در راه خدا
هر چه گردد مانع راه خدا
گر نگویی ترک آن باشد خطا
گفت احمد شیخ دین را ای امام
مقتدا و رهنمای خاص و عام
از چه فرمودید ایشان را خبر
کار ما خواهد زیان شد سر بسر
شیخ فرمودند مادر پیش ازین
آمد و می کرد زاریها چنین
رحمم آمد پس پذیرفتم ازو
تا ترا با او نمایم روبرو
این خبر کردن کجا بی حکمت است
هر چه کامل کرد عین رحمت است
می کند تعلیم سالک پیر راه
یعنی ار تو می روی را اله
همت عالی چنین باید ترا
تا شوی لایق به توحید خدا
این بگفت و شد نفس زو منقطع
شد حجاب تن ز روحش مرتفع
پس سری نالان و گریان و حزین
رفت سوی شهر با جان غمین
تا بسازد ساز تجهیز و کفن
آن شهید عشق جانان را به فن
دید خلقی را که می آید برون
از درون شهر دل پر درد و خون
شیخ پرسید از یکی کآخر کجا
می روند این خلق برگو ماجرا
گفت او مر شیخ را کای پرهنر
نیست گویی خود شما را این خبر
دوش آمد ز آسمان شیخا ندا
هر که خواهد بر ولی خاص ما
تا گزارد او نماز ی گو برو
سوی گورستان شود ویرانه جو
جلمه خلق شهر با سوز و گداز
می روند آنجا که بگزارند نماز
اینچنین شد حال آ ن مردانه مرد
در طلب جان را به حق تسلیم کرد
چون درین ره کرد ترک آرزو
داستان شد در طریقت جست او
این چه عشق است و چه ذوق است و طلب
این چه سوز است و نیاز بوالعجب
طالبان را این سخن پیر رهست
این کسی داند که جانش آگهست
تو گمان داری که مرد طالبی
بر طلبکاران عالم غالبی
کو ترا ترک هوی ها و هوس
کو خلاف نفس در ره یکنفس
ترک عجب و کبر و خودیینیت کو
نیستی و عجز و مسکینیت کو
ترک خورد روز و خواب شب کجاست
آه سرد و نالۀ یا رب کجاست
نالۀ جانسوز و دردآلود کو
روی زرد و اشک خون پالود کو
زاری و درد و فغان و آه کو
ترک ملک و حرص مال و جاه کو
هر که غالب گشت بر نفس و هوی
اوست بی شک طالب راه خدا
هر که درد عشق سوزد دامنش
جان و دل بگرفته از ما و منش
هر کرا درد ریاضت تافته است
هر که بی شرک است ایمان یافته است
گر ز وصل دوست خواهی برگ و ساز
هر چه داری در ره جانان بباز
هستی خود ساز وقف نیستی
نیست چون گشتی بدانی کیستی
رو فدای عشق او کن جان و دل
عاشقانه خودپرستی را بهل
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۶ - در بیان تاثیر صحبت و خواص آن و فایدۀ مصاحبت فقرا و اولیا
صحبت طالب طلب ای مرد دین
هر که طالب نیست زو دوری گزین
زهر قاتل می شمر صحبت به عام
هست صحبت را اثرهای تمام
چون مصاحب گشت مس با کیمیا
شد زر خالص ز صحبت ای کیا
بید چون گردد مصاحب با نبات
هم بهای او شود در کاینات
صحبت دانا عجایب رحمتست
صحبت نادان درین ره زحمتست
عند ذکر الصالحین ای راه بین
تنزل الرحمت شنو مرد یقین
خاصه فیض صحبت کامل که او
نیست از خود گشت هست از نور هو
طالبا اکسیر اعظم صحبت است
در حقیقت کیمیا این دولت است
صحبت کامل ترا کامل کند
خدمت مردان ترا واصل کند
صحبت اهل دلان بگزین دلا
جان فدای راه ایشان کن هلا
در دل صاحب دلان جایی بگیر
رهروان را نیست از رهبر گریز
تا نگردی خاک راه کاملان
کی شوی با بهره از اسرارشان
از روان پاک ایشان جو دعا
تا امان یابی ز هر مکر و دغا
صحبت نیکان طلب کن در جهان
با بدان منشین که گردی بد بدان
هر که کرد او صحبت نیک اختیار
در میان خلق گردد نامدار
مرد را بشناس از هم صحبتش
از مصاحب دان تو حفظ رفعتش
صحبت نیکان طلب کن مرد باش
در ره مردان چو مردان فرد باش
ن گسل ای دل از حضور اهل دل
ور نه گردی پیش حق خوار و خجل
هر که دور از صحبت اهل دلست
از خدا دور است و این بس مشکلست
طالبان را همتی باید بلند
دون همت نیست پیش حق پسند
گر همی خواهی که اهل دل شوی
در طریق کاملان کامل شوی
هر که در عالم کمالی یافتست
از حضور اهل حالی یافتست
گر همی خواهی که یابی قرب رب
صحبت اهل دلان از جان طلب
صحبت کامل به از هر طاعتست
طاعت شایسته ترک عادتست
هر که خدمت کرد او مخدوم شد
هر که عجب آورد او محروم شد
صحبت اهل دلان دریاب زود
عمر را فرصت شمر بشتاب زود
ناقص از کامل شناس ای مرد راه
تا نیفتی سرنگون در قعر چاه
بی عنایات خدا این دید کو
جز به لطف او مرا امید کو
گر هدایت ور ضلالت می دهی
هم مضل و هم تو هادی رهی
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۷ - در بیان آنکه سلوک و تصفیه بی ارشاد شیخ کامل راهنما ره به مطلوب نمی‌توان برد که من لا شیخ له فشیخه الشیطان و من لم یر مفلحا لا یفلح ابداً، قال: ان کنتم تحبون اللّه فاتبعونی
کی ازین معنی بیابی تو نشان
تا نگردی خاک راه کاملان
اندرین ره گر نداری پیشوا
کی ز وصل دوست گردی بانوا
شرط این ره چیست پیر راهدان
الرفیق آنگه طریق آخر بخوان
در طریقت گر نداری راهبر
کی خبر یابی ز حق ای بیخبر
صد هزاران سال اگر طاعت کنی
ور تو عمری در ریاضت بر تنی
ور بروز آری تو شبهای دراز
در خشوع و ذکر و در فکر و نماز
دایماً با روزه باشی سال و ماه
در ریاضت خویشتن کاهی چو کاه
وردهای اولیا آری بجا
دایماً به گریه باشی و عنا
ور بخوانی اصطلاحات و فصوص
جمع گردانی فتوحات و نصوص
چون نباشد پیر رهدان رهبرت
کی شود مکشوف ای ن سر ها برت
کی شوی واقف تو از اسرار دین
کی شود حاصل ترا ذوق یقین
در طریقت عارف حق کی شوی
گر نکردی کاملان را پیروی
هیچ کس را نیست ره سوی وصال
تا نباشد رهبرش صاحب کمال
جز مگر مجذوب مطلق کو به حق
واصل است و نیست کس را هیچ دق
او به محض جذبه راهی یافتست
نور حق بی سعی بر وی تافتست
رهبری ن ای د ز مجذوبان یقین
اتفاق کاملان اینست این
رو ز مجذوبان مجو ای پرهنر
اندرین ره هیچ چیزی جز نظر
گر چه آن مجذوب از حق آگهست
تابع مجذوب بی شک گمرهست
او چو مست و بیخود و لا یعقل است
کردن تکلیف بر وی باطلست
وانکه دارد عقل و تابع شد بدو
هست احکام شریعت را عدو
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۸ - در بیان اقسام سالکان راه اله و تفاوت مراتب ایشان
چار قسم اند سالکان راه دین
حال هر یک را زمن بشنو یقین
اولین مجذوب سالک آمدست
کاول از جذبه به حق واصل شدست
حق فرستادش به سوی خلق زود
تا که خلقان جهان را ره نمود
با همه قربی که دارد با خدا
از ریاضت نیست یک ساعت جدا
زانکه هر کو مقتدای راه شد
از بد و نیک مقام آگا ه شد
گر نباشد در عمل ثابت قدم
چون رهاند خلق را از دست غم
مقتدا چون در ریاضت قایمست
تابعش را میل طاعت دایمست
زانکه باشد تابع اعمال پیر
هر مرید صادق از صدق ضمیر
دیگر آنکه شأن حق بیغایت است
هر زمانش نوع دیگر آیت است
چونکه معروف است بیحد لاجرم
معرفت بیغایت آید نیز هم
عمرها گر او ریاضت می کند ‌
روز و شب را صرف طاعت می کند
دم بدم بیند جمال دیگر او
لاجرم دایم بود در جست و جو
گر دو صد سال ا ندرین ره می رود
هر دم از هر نوع حیران می شود
در نماز از بس که بر پا ایستاد
عاقبت در پاش آماس اوفتاد
حال پیغمبر نگر با آن کمال
فاستقم بودش خطاب از ذوالجلال
سورۀ طه بدان نازل شدست
غیرت خلق جهان این آمدست
رهنمایی لایق آن کاملست
کو ز خود فانی، به جانان واصلست
نیست اکمل در طریقت زو کسی
جز خدا او را نباشد مونسی
سالها باید فلک بر سر رود
تاکه پیری اینچنین پیدا شود
و آن دوم را سالک مجذوب خوان
کو سلوکی کرد و از هستی برست
در ریاضت در عبادت سالها
کرد سعی و گشت قابل جذبه را
چون دل او قاب ل انوار شد
جان پاکش قابل اسرار شد
شاهباز جذبه او را در ربود
جان او شد محرم بزم شهود
در مقام وصل جانان راه یافت
از خدا جان و دل آگاه یافت
اینچنین کامل بجو گر رهروی
تا ز وصل دوست با بهره شوی
پس سیم مجذوب مطلق می شمر
کو ز تاب نور حق شد بیخبر
دایماً حیران دیدار خداست
از خیال عقل و دانشها جداست
از خودی بگذشت و واصل شد به دوست
مست سرمد از می دیدار اوست
او ز مستی گشت از خود بیخبر
دیگران را چون شود او راهبر
محتسب انکار ایشان گر کند
غیرت حق در دمش بی سر کند
کشته اند این قوم بر خوان خدا
کی بود انکار این مستان روا
رو به صدق دل بجو ز ایشان نظر
منکر تابع مشو ای بیخبر
چارمینش سالک بی جذبه است
کو سلوکی کرد و از هستی برست
او به عقل خویش این ره می رود
چون ندارد عشق کی واصل شود
چون نشد حالش به کوی عشق پست
از می هستی است او پیوسته مست
یا ندارد پیر تا پاکش کند
یا نهان دارد از او احوال خود
در ارادت گر شدی او مستقیم
با غم هجران کجا بودی ندیم
سد راه سالکان حق پرست
در میان پرده خلق بد شدست
سالک بی جذبه چون واصل نشد
در طریقت لاجرم کامل نشد
چون نشد واصل نباشد رهنما
زو مجو چیزی که هست او بینوا
باش مهمان کر یم ان ای پسر
با لئیمان کم نشین جان پدر
هر چه جویی از محل خود بجوی
با زمستان از گل و ریحان مگوی
اینچنین کس را اگر تابع شوی
ره نیابی عاقبت گردی غوی
زین چهار آن هر دو کاول گفته شد
مرشد راهند و این در سفته شد
زین دو کآخر شرح ایشان داده ام
رهبری هرگز نیا ید بیش و کم
وین یکی از خودپرستی بینواست
وان دگر از نور حق در خود فناست
این یکی را مستی خود پرده است
وان یکی خود را در او گم کرده است
این یکی از خود ره حق بسته است
وان دگر از خود زحق وارسته است
زانکه او مجذوب مطلق ابترست
صورت او زهر و معنی شکرست
رهبر راه طریقت او بود
کو به احکام شریعت می رود
سالک بی جذبه خود آگاه نیست
واقف این منزل و این راه نیست
از ره و منزل چو واقف نیست او
رهنمایی چون کند آخر بگو
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۱۹ - حکایت زاهدی که به وقت بایزید در بسطام وحید التقوی بود
زاهدی در وقت سلطان بایزید
بود در بسطام در تقوی وحید
بود بس صاحب قبول و با تبع
در میان شهر شهره در ورع
صایم الدهر و به شب قایم چو شمع
دایم از خوفش روان در دیده دمع
هرگز او از صحبت سلطان دین
بایزید آن شاه ارباب یقین
خود نبد خالی ز اخلاصی که داشت
بدملازم صبح و شام و عصر و چاشت
چون شنیدی گفته های بایزید
زان سخن ذوقش شدی دایم مزید
شیخ روزی در مقام اولیا
رمزها می گفت با اهل صفا
گفت زاهد شیخ دین را کای امام
مدت سی سال اکنون شد تمام
که به روز آخر همیشه صایمم
شب همه شب در عبادت قایمم
کرده ام پیوسته ترک خواب و خور
زانچه می گویی نمی یابم اثر
می کنم تصدیق این احوال و فن
دوست می دارم همیشه این سخن
خود نمی دانم حجاب ما ز چیست
واقفم کن چون ز تو پوشیده نیست
بایزیدش گفت صد سال دگر
روز تا شب با همه شب تا سحر
در نماز و روزه باشی دایماً
هم نخواهد بود بویی زین ترا
گفت زاهد شیخ را کآخر چرا
سد راهم چیست گو بهر خدا
شیخ گفتش زانکه محجوبی به خود
هستی تو هست در راه تو سد
گفت زاهد چیست دردم را دوا
تو طبیبی کن علاج جان ما
شیخ گفت او را که تو هرگز قبول
می نخواهی کرد و خواهی شد ملول
گفت شیخا من نیم مرد فضول
هر چه فرمایی به جان دارم قبول
شیخ گفت او را همین ساعت برو
ریش و موی سر تراش و پاک شو
جامه و دستار بر کن ای سلیم
بر میان بند یک ازاری از گلیم
توبرۀ پر جوز در گردن فکن
رو به بازار آنگهی بی ما و من
شاخ هستی را بکن از بیخ و بن
کودکان هر محلت گرد کن
گو که یک سیلی هر آن کو زد مرا
می دهم یک جوزش از بهر خدا
در تمام شهر گرد و گو چنین
از سر صدق و ز اخلاص و یقین
هر کجا که می شناس ن د مر ترا
همچنین می کن که اینستت دوا
زانکه این هستی حجاب محکم است
این سد از سد سکندر کی کم است
گفت زاهد کی توانم کرد این
گو دوای دیگر ای دانای دین
شیخ گفت او را که اول گفتمت
تو نخواهی کرد کاین کاریست سخت
غیر از این خود نیست دردت را دوا
هست این درمان دردت زاهدا
در ره مولی حجاب زین بتر
نیست رهرو را اگر داری خبر
سالها گر چه ریاضت ها کشید
چون نرست از خود وصال حق ندید
جان او چون واصل جانان نشد
دردمندان را از او درمان نشد
از چنین سالک نیاید رهبری
چون نشد او از حجاب خود بری
چون به وصل دوست او را ره نشد
از ره و منزل ز حق آگه نشد
سالکان را رهنمایی چون کند
در طریقت پیشوایی چون کند
چون به وصل دوست او را نیست بار
رو سر خود گیر و دست از وی بدار
ور نه سرگردان شوی سر دم کنی
در خودی بی شک خدا را گم کنی
در ره حق سالکا بیخود درآی
همچو آن زاهد مرو راه خدای
گر چه عمری در ریاضت می گذاشت
چونکه نگذشت از خودی سودی نداشت
چون شوی دور از خودی بر ما رسی
تا تو با خویشی بود وصلش محال
ای دل از مردان حق غافل مشو
جان به عشق این جماعت کن گرو
با تو گفتم مجملی ز احوال شان
تا بدانی زین نشانها حالشان
گر خدا جویی بجو این قوم را
زانکه ایشانند خاصان خدا
سد راه خویش دان هستی خود
نیست شو زین هستی و پستی خود
گر همی خواهی که بینی روی یار
خویش را از پردۀ هستی برآر
هر که او در ره گرفتار خودست
دایماً محجوب از یار خودست
پردۀ خود از میان بردار زود
در پس پرده ببین دیدار زود
نیستی از خویش عین وصل اوست
بگذر از هستی دلت گر وصل جوست
تا تو با خویشی بود وصلش محال
بیخود از خودشو که تا یابی وصال
خودپرستی کار محجوبان بود
نیستی این درد را درمان بود
هر که خود از خویش خالی کرده است
گوی دولت از میان او برده است
پاک کن زنگ دویی از خویشتن
تا ز خود بینی جمال ذوالمنن
پاک کن آیینه دل را ز زنگ
تا ببینی هر چه خواهی بیدرنگ
ساز جاروبی ز عشق ای مرد کار
خانۀ دل را بروب از هر غبار
از غبار خویش خود را پاک کن
پس به خود دیدار یار ادراک کن
سد خود را از ره خود دور کن
وز وصالش جان ودل پر نور کن
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۲۰ - حکایت به خواب دیدن ذات گرامی حق را بایزید بسطامی
بایزید آن حجت اسلام و دین
آن خلیفه حق و قطب العارفین
گفت دیدم یک شبی حق را به خواب
گفتمش ای درگهت خیر المآب
ره به تو چون است در تو چون رسم
ره به وصل خود نما ای مونسم
من ندارم بیجمال تو قرار
رهنمایی شو به خود ای کردگار
گفت ترک خود بگو ما را بیاب
نیست جز ترک خودی راه صواب
خویش را بگذار و بیخود جوش دار
اندرون بزم جانان هوش دار
چون حجاب راه تو هستی تست
در خودی زنهار منگر سست سست
هر که از خود رست از هجران برست
از می جام وصالش گشت مست
تا تو خو د رأیی خدا را نیستی
بیخود از خود شو بدان تا کیستی
هر که او از خود خلاصی یافتست
پرتو نورش به عالم تافتست
بایزید وقت چه بود در جهان
آنکه از دست خودی یابد امان
گر ز پندار خودی آیی برون
یار بر بینی برون و اندرون
چون حجاب جان تو پندار تست
بیخود از خود شو که این دیدار تست
تا تو خود بینی نبینی دوست را
از خودی شو محو بنگر آن لقا
کی ز ما و من توان گفتن ب ه او
ما و من بگذار و وصل دوست جو
تا درین ره ما و من باقی بود
جان تو با وصل محرم کی شود
مایی و ما پردۀ دیدار اوست
پردۀ خود برفکن از روی دوست
چون فنا آیینۀ نقش بقاست
گر بقا خواهی بقا اندر فناست
تا تویی پیدا ، نهان است او ز تو
تو نهان شو تا که پیدا گردد او
نیست کن خود را به راه عشق او
بعد از آن در بزم وصلش راه جو
چون که سرت پاک شد از نقش غیر
آن زمان نه کعبه بینی و نه دیر
تا نشد خالی دلت از غیر دوست
کی نماید حسن او از مغز و پوست
از کدورت پاک شو آ یینه وار
تا توانی دید رویش آشکار
خویش را آیینه ساز و خو ش ببین
عکس روی دوست از عین الیقین
اولا بر بند چشم از خویشتن
تا به وصل او رسی از ما و من
از کدورتهای هستی پاک شو
در طریق نیستی چالاک شو
تا تو با خویشی ز هر کم کمتری
چونکه با حقی ز خلقان برتری
با خودی عین وبال آمد ترا
بیخودی محض کمال آمد ترا
نیستی از خلق عین هستی است
خویشتن بینی خمار و مستی است
شد حجاب روی جانان ما و من
جان من یکدم نقاب از رخ فکن
بی نقاب ما به ما بنما جمال
جان ما کن محرم بزم وصال
نیست گردان هستی ما را تمام
تا رسد از وصل او جانم به کام
از جمال خود فکن پردۀ جمال
وارهان ما را از این وهم و خیال
گر بر افتد پردۀ ما از میان
روی او بنماید از کون و مکان
منتهای کار مردان نیستی ست
شیوۀ رندان رهدان نیستی ست
نیستی آیینۀ هستی شدست
سد راه عش ق هستی آمدست
ره به بزم وصل یابد بیگمان
هر که شد در راه جا ن ان جانفشان
چون ز درد عشق بیدر مان شوید
در هوای نیستی رقصان شوید
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۲۱ - در بیان وصف الحال و تحریض در ریاضت و اشارت به موت اختیاری بحکم موتوا قبل ان تموتوا
من درین ره چون که گشتم محو عشق
یافتم ذوق دگر از صحو عشق
چون فنا گردد من و ما و تویی
بیگمان گردد یکی نقش دویی
آن عجایبها که در راه فنا
دیده ام کی شرح آن باشد روا
شمه ای زان در بیان گر آورم
پرده های عقلها را بردرم
آتشی در خرمن هستی زنم
دل بکلی از دو عالم بر کنم
نیست دستوری که راز شاه را
محرمان گویند نزد هر گدا
عاقبت هم گفته اند از بیش و کم
گر رسد دستوری از شاه کرم
رو ریاضت کش که تا بینی عیان
آنچه کردم اندرین معنی بیان
زنگها ز آیینۀ دل دور کن
از جمال یار جان مسرور کن
گر حیات جاودان خواهی بیا
خاک ره شو پیش ارباب صفا
دامن رندان جان افشان بگیر
از هوی و از هوس کلی بمیر
گر بمیری از همه نام و نشان
زندۀ جاوید گردی در جهان
رمز موتوا از پیمبر می شنو
زندگی خواهی پی این مرگ رو
تا نگردی نیست از هستی تمام
کی به وصل او رسی ای مرد خام
هر که مرد از جان به جانان زنده شد
در حیات سرمدی پاینده شد
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۲۲ - در بیان قیامات انفسی و منازل و مراتب سیر سالکان
نفس اماره چو مرد از خوی بد
دید موتوا را به دیده سر خود
شد قیامتهای نفس ظاهرش
دید من مات عیان چشم سرش
خود قیامتهای انفس هست چار
آن یکی صغری دگر وسطی شمار
بعد از آن کبری دگر عظمی بدان
تاکه گردی عارف اسرار جان
مردن نفس از هوی صغری شمار
از هوی چون مرد، دل شد آشکار
دل چو طبع روح گیرد در رشاد
خواند وسطی نام او را اوستاد
روح چون گردد خفی کبری شود
محو هستیها بکل عظمی شود
این قیامتها چو شد عین الیقین
منکشف گردد به دل حق الیقین
آن زمان مرآت وجه حق شوی
بگذری از قید حق مطلق شوی
محو گردی در تجلی جمال
راه یابی در نهایات وصال
در دلت نور خدا تابان شود
جان پاکت واصل جانان شود
مرده و زنده به امر پیر شو
تا نگردی تو به خود بینی گرو
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۲۳ - اشارت به اخلاق ذمیمه و حسنه و تهذیب اخلاق سیئه بحسنه و آثار و اسرار آن و در بیان آنکه بهشت و دوزخ نتایج اعمال و اخلاق حسنه و سیئه است و این هر دو در دار دنیا با انسان است.
نیست مردم هر کرا خلق بدست
در حقیقت چون سباعست و ددست
صاحب خلق بد آمد همچو دیو
دایماً با خلق در مکرست و ریو
خلق بد ز افعال بد هم بدترست
زانکه اصل هر بدی خلق بدست
خلق بد مردود دلا سازدت
از خدا و خلق دور اندازدت
خلق بد بیعقل و بیفن می کند
دوستان را جمله دشمن می کند
سایۀ دوزخ چه باشد خلق بد
خوی بد آمد به راه دوست سد
گر ز خوی بد کنی خود را بری
ره به خلق نیک انسانی بری
چون شوی پاک از همه اخلاق بد
اسلم الشیطان ترا گردد سند
هفت دوزخ خلق بد را شد مثال
هشت جنت خلق نیکو را مآل
آتش دوزخ چه باشد ظلم و کین
دیدۀ معنی گشا یک یک ببین
حرص و شهوت مار و مورست و سگست
رهروان را کی درین معنی شک است
کبر و عجبت را پلنگ و شیر دان
ننگ و ناموس اژدهای بی امان
شد مثال مال دنیاوی حدث
زانکه دنیا جیفه ای باشد عبث
روبه و خرگوش مکرست و حیل
خودمثال بخل موشست و جعل
دان که میمون صورت تقلید بود
نیست از تقلید کس را هیچ سود
خرس در معنی یقین الحاد بود
صورت بی غیرتی خوکی نمود
یوز در معنی است خشم و بد دلی
گربه حقد و کینه و بیحاصلی
اختفا را خارپشت آمد مثال
صورت تشنیع و غیبت شد شغال
شد طمع گرگی از او می جو امان
دان که کفتار است دزدی نهان
زینهار ای جان من از وی گریز
آن زبانی چیست نفس پر ستیز
روح را از وی عذاب سرمد ست
گر ز آتش صورت فعل بدست
مانع لذات روح قدسی است
مالک دوزخ هوای نفسی است
گشت ز قوم و حمیم اندر جزا
ذکر و طاعتهای با روی و ریا
فاش گردد حسن و قبح حال تو
جنت و دوزخ بود اعمال تو
شد می ا ن هر دو منکر با نکیر
چونکه روح و عقل شد ز ایشان اسیر
یا تو از اهل رشادی یا ضلال
می کنند از چند چیز از تو سئوال
تا که باطل را جدا سازد ز حق
می کنند آن جمله را معروض حق
می رسد از حق جزای هر عمل
شد طمع گرگی از او می جو امان
صورت عدلست میزان و صراط
بر صراط حق گذر با احتیاط
انحراف از هر دو جان به دوزخست
اعتدال اندر وسط چون برزخست
راه اوسط شو که شد خیر الامور
تا رهی از دوزخ پر شر و شور
تا ن س ازی بر صراط حق عبور
کی رسی در جنت و حور و قصور
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۲۴ - در بیان آنکه ترقی در طور مراتب نفس به طریق تنزل است
نفس تا اماره باشد آتش است
دایماً با سوختن او را خوش است
چونکه شد لوامه بر طبع هواست
مختلف احوال با خوف و رجاست
چونکه گردد ملهمه غالب بر او
وصف ماهیه بود ای رازجو
مطمئنه چون شود یابد قرار
گردد او چون خاک دایم با وقار
خلق آن باشد تواضع با خضوع
وصف او تمکین و عجز است و خشوع
از صفات بد چو نفست پاک شد
روح تو از خاک بر افلاک شد
می خرامد چون ملایک بر فلک
همدم و همر از باش د با ملک
خلق نیکو بهتر از هر طاعت است
بر خلاف نفس جان را راحت است
خلق نیک آمد صراط المستقیم
شد مثال خلق بد نار جحیم
جنت آن روح خلق نیک دان
جنت عارف یقین خود هست آن
چون به خلق نیک شد او متصف
بر کمالش گشت عالم معترف
خلق نیکو شد به معنی راه راست
هر که دارد خلق بد دور از خداست
قول و فعلت نیک می باید و لیک
زانهمه نیکی به است افعال نیک
خلق اصل و قول و فعلش فرع دان
فرع را چون اصل گفتن کی توان
مصدر افعال و اقوال است خلق
منبع مجموع اخلاق است خلق
خلق نیکو وصف هر انسان بود
آدمی با خلق بد حیوان شود
هر کرا اخلاق نیکو داد حق
می برد از خلق عالم او سبق
من ندیدم به ز خلق نیک هیچ
خوی بد مر آدمی را کرد گیج
دوستی با مرد نیکو خلق کن
وانکه خویش بد بود مشنو سخن
خلق نیکو شد بهشت و حور عین
خوی بد را دوزخ سوزان ببین
روضۀ رضوان همه خلق نکو ست
خلق نیکت را جزا دیدار اوست
هر که دارد در جهان خلق نکو
مخزن اسرار حق دان جان او
جملۀ اخلاق و اوصاف ای پسر
هر زمان گردد ممثل در صور
گاه نارت می نماید گاه نور
گاه دوزخ گاه جناتست و حور
گه نبات و گاه حیوان می شود
گه معادن گاه انسان می شود
ذکر تسبیحت بهر دم بیدرنگ
می نماید میوه های رنگ رنگ
سیب و زردآلو و انگور و نبات
شد نماز و ذکر و تسبیح و صلوة
لاله و گلها و ریحان و سمن
جمله طاعات است و اخلاق حسن
هر یکی را معنی خاصی دگر
زان معانی جو ز دانایان خبر
حور غلمان هر یکی اوصاف تست
مهر و مه روحست و قلب صاف تست
قصر مروارید و درهای ثمین
شد دل پر نور او ای مرد دین
جوی خمر و جوی شیر و جوی آب
جمله اوصاف تو آمد در حساب
مستی و شوق است جوهای شراب
شد مثال ذکر و فکرت جوی آب
ذوق طاعتها و لذات عمل
می نماید صورت جوی عسل
صورت علم لذنی جوی شیر
طفل را گر شیر نبود مرده گیر
سیم و زر صدق س ت و اخلاص ای پسر
لعل و مروارید حکمت می نگر
علم توحید است در معنوی
شد زمرد عفت ار دانا شوی
لاجورد آمد ورع ای متقی
گشت فیروزه عبادات سنی
کهربا باشد عبادت در مثال
هست یاقوت حقیقی اعتدال
حدس و امعان نظر الماس دان
گشت مینا دقت فهم ای جوان
شد زجاجه رقت قلب ای عزیز
جرم زهر و توبه پازهر است نیز
گشت چینی معرفتهای یقین
خود محبت سنگ مقناطیس بین
شد عبادتها و طاعات ای پسر
آن طعام و شربت همچون شکر
چون شود اوصاف و اخلاقت نکو
هشت جنت خود تویی ای نیکخو
گر گرفتار صفات بد شدی
هم تو دوزخ هم عذاب سرمدی
آتش سوزان و زقوم و عذاب
هم تو داری فهم کن نیکو بیاب