تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
حریف ضرب او مرد تمام است
حریف ضرب او مرد تمام است
کهنتش نسب والامقام است
نه هر خاکی سزاوار نخ اوست
که صید لاغری بر وی حرام است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز فهم دون نهادان گرچه دور است
ز فهم دون نهادان گرچه دور است
ولی این نکته را گفتن ضرور است
به این نو زاده ابلیسان نسازد
گنهگاری که طبع او غیور است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا تا کار این امت بسازیم
بیا تا کار این امت بسازیم
قمار زندگی مردانه بازیم
چنان نالیم اندر مسجد شهر
که دل در سینهٔ ملا گدازیم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
قلندر جره باز سمانها
قلندر جره باز سمانها
به بال او سبک گردد گرانها
فضای نیلگون نخچیر کاهش
نمی گردد به گردشیانها
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
چو کرد از رخت هستی چار سو ریخت
بگیر از دست من سازی که تارش
ز سوز زخمه چون اشکم فرو ریخت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
تپیدم تا به چشم او رسیدم
درخش من ز مژگانش توان دید
که من بر برگ کاهی کم چکیدم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مرا از منطقید بوی خامی
مرا از منطقید بوی خامی
دلیل او دلیل ناتمامی
برویم بسته درها را کشاید
دو بیت از پیر رومی یا ز جامی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا از من بگیرن دیر ساله
بیا از من بگیرن دیر ساله
که بخشد روح با خاک پیاله
اگربش دهی از شیشهٔ من
قددم بروید شاخ لاله
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بدست من همان دیرینه چنگ است
بدست من همان دیرینه چنگ است
درونش ناله های رنگ رنگ است
ولی بنوازمش با ناخن شیر
که او را تار از رگهای سنگ است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بگو از من به پرویزان این عصر
بگو از من به پرویزان این عصر
نه فرهادم که گیرم تیشه در دست
ز خاری کو خلد در سینهٔ من
دل صد بیستون را میتوان خست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
به چشمم کوه یاران برگ کاهی است
ز من گیر این که زاغ دخمه بهتر
ازن بازی که دستموز شاهیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
در دل را بروی کس نبستم
در دل را بروی کس نبستم
نه از خویشان نه از یاران گسستم
نشیمن ساختم در سینهٔ خویش
ته این چرخ گردان خوش نشستم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
درین گلشن ندارم ب و جاهی
درین گلشن ندارمب و جاهی
نصیبم نی قبائی نی کلاهی
مرا گلچین بدموز چمن خواند
که دادم چشم نرگس را نگاهی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دو صد دانا درین محفل سخن گفت
دو صد دانا درین محفل سخن گفت
سخن نازکتر از برگ سمن گفت
ولی با من بگون دیده ور کیست؟
که خاری دید و احوال چمن گفت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ندانم نکته های علم و فن را
ندانم نکته های علم و فن را
مقامی دیگری دادم سخن را
میان کاروان سوز و سرورم
سبک پی کرد پیران کهن را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نپنداری که مرغ صبح خوانم
نپنداری که مرغ صبح خوانم
بجزه و فغان چیزی ندانم
مده از دست دامانم که یابی
کلید باغ را درشیانم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بچشم من جهان جز رهگذر نیست
بچشم من جهان جز رهگذر نیست
هزاران رهرو و یک همسفر نیست
گذشتم از هجوم خویش و پیوند
که از خویشان کسی بیگانه تر نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به این نابودمندی بودن آموز
به این نابودمندی بودن آموز
بهای خویش را افزودن آموز
بیفت اندر محیط نغمهٔ من
به طوفانم چو در، آسودن آموز
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
کهن پروردهء این خاکدانم
کهن پروردهء این خاکدانم
دلی از منزل خود دل گرانم
دمیدم گرچه از فیض نم او
زمین راسمان خود ندانم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ندانی تا نباشی محرم مرد
ندانی تا نباشی محرم مرد
که دلها زنده گردد از دم مرد
نگهدارد زه و ناله خود را
که خود دار است چون مردان ، غم مرد