تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۰۲ - لب بستم و صد نکته خموشت گفتم
لب بستم و صد نکته خموشت گفتم
در گوش دل عشوه فروشت گفتم
در سر دارم آنچه به گوشت گفتم
فردا بنمایم آنچه دوشت گفتم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۰۳ - لیلم که نهاری نکند من چکنم
لیلم که نهاری نکند من چکنم
بختم که سواری نکند من چکنم
گفتم که به دولتی جهانرا بخورم
اقبال چو یاری نکند من چکنم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۰۴ - ما از دو صفت ز کار بیکار شویم
ما از دو صفت ز کار بیکار شویم
در دست دو خوی بد گرفتار شویم
یک خوآنی که سخت از او مست شویم
خوی دگر آنکه دیر هشیار شویم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۰۵ - ما بادهٔ ز خون دل خود می‌نوشیم
ما بادهٔ ز خون دل خود می‌نوشیم
در خم تن خویش چو می می‌جوشیم
جان را بدهیم و نیم از آن باده خوریم
سر را بدهیم و جرعه‌ای نفروشیم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۰۶ - ما باده ز یار دلفروز آوردیم
ما باده ز یار دلفروز آوردیم
ما آتش عشق سینه‌سوز آوردیم
تا دور ابد جهان نبیند در خواب
آن شبها را که ما به روز آوردیم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۰۷ - ما برزگران این کهن دشت نویم
ما برزگران این کهن دشت نویم
در کشتهٔ شادی همه غم میدرویم
چون لالهٔ کم عمر در این دشت فنا
تا سر زده از خاک ببادی گرویم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۰۸ - ما جان لطیفیم و نظر در نائیم
ما جان لطیفیم و نظر در نائیم
در جای نمائیم ولی بیجائیم
از چهره اگر نقاب را بگشائیم
عقل و دل و هوش جمله را بربائیم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۰۹ - ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم
ما خاک ترا به آب زمزم ندهیم
شادی نستانیم و از این غم ندهیم
این صورت ما نصیب آدمیانست
از صورت تو آب به آدم ندهیم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۱۰ - ما خواجهٔ ده نه‌ایم ما قلاشیم
ما خواجهٔ ده نه‌ایم ما قلاشیم
ما صدر سرانه‌ایم ما اوباشیم
نی نی چو قلم به دست آن نقاشیم
خود نیز ندانیم کجا میباشیم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۱۱ - ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم
ما را بس و ما را بس و ما بس کردیم
ما پشت بروی یار ناکس کردیم
مردار همه نثار کرکس کردیم
در قبلهٔ تو نماز واپس کردیم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۱۲ - ما رخت وجود بر عدم بربندیم
ما رخت وجود بر عدم بربندیم
بر هستی نیست مزور خندیم
بازی بازی طنابها بگسستیم
تا خیمهٔ صبر از فلک برکندیم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۱۳ - ما عاشق خود را به عدو بسپاریم
ما عاشق خود را به عدو بسپاریم
هم منبل و هم خونی و هم عیاریم
ما را تو به شحنه ده که ما طراریم
تو حیلهٔ ما مخور که ما مکاریم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۱۴ - ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم
ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم
شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم
در عشق که او جان و دل و دیدهٔ ماست
جان و دل و دیده هر سه بردوخته‌ایم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۱۵ - ما مذهب چشم شوخ مستش داریم
ما مذهب چشم شوخ مستش داریم
کیش سر زلف بت‌پرستش داریم
گویند جز این هر دو بود دین درست
از دین درست ما شکستش داریم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۱۶ - مانند قلم سپید کار سیهم
مانند قلم سپید کار سیهم
گر همچو قلم سرم بری سر ننهم
چون سر خواهم به ترک سر خواهم گفت
چون با سر خود ز سر او شرح دهم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۱۷ - ماهی فارغ ز چارده می‌بینم
ماهی فارغ ز چارده می‌بینم
بی‌چشم بسوی ماه ره می‌بینم
گفتی که از او همه جهان آب شده است
آوخ که در این آب چه مه می‌بینیم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۱۸ - مائیم که از بادهٔ بی‌جام خوشیم
مائیم که از بادهٔ بی‌جام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
مائیم که بی‌هیچ سرانجام خوشیم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۱۹ - مائیم که پوستین بگازر دادیم
مائیم که پوستین بگازر دادیم
وز دادن پوستین بگازر شادیم
در بحر غمی که ساحل و قعرش نیست
نظاره‌گر آمدیم و پست افتادیم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۲۰ - مائیم که بی‌قماش و بی‌سیم خوشیم
مائیم که بی‌قماش و بی‌سیم خوشیم
در رنج مرفهیم و در بیم خوشیم
تا دور ابد از می تسلیم خوشیم
تا ظن نبری که ما چو تونیم خوشیم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۲۱ - مائیم که تا مهر تو آموخته‌ایم
مائیم که تا مهر تو آموخته‌ایم
چشم از همه خوبان جهان دوخته‌ایم
هر شعله کز آتش زنهٔ عشق جهد
در ما گیرد از آنکه ما سوخته‌ایم