تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جلال عضد : قطعات
شماره ۱۶ - هرچه پیش آید از زمانه تو را
هرچه پیش آید از زمانه تو را
از نکوحالی و ز بدحالی
دل بدان شاددار و غصّه مخور
که نباشد ز حکمتی خالی
جلال عضد : مفردات
شماره ۱۱ - گنگ کور ار دو دیده بگشاید
گنگ کور ار دو دیده بگشاید
ماه نو را به خلق بنماید
جلال عضد : مفردات
شماره ۱۴ - شیر بی زور و میر بی لشکر
شیر بی زور و میر بی لشکر
یوسف بدلقا علی جعفر
جلال عضد : مفردات
شماره ۱۷ - سحر کردی مگر تو خواجه بشیر
سحر کردی مگر تو خواجه بشیر
کز سر بز روانه کردی شیر
جلال عضد : مفردات
شمارهٔ ۲۰ - دولت
زان دوایی که نیست انجامش
سر علّت ببر که شد نامش
جلال عضد : مفردات
شماره ۲۲ - چشمه آب از میانه نیل
چشمه آب از میانه نیل
گر جدا می کنی بگردد پیل
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۳۲ - عشق بی‌دردسر نمی‌باشد
عشق بی‌دردسر نمی‌باشد
بحر بی‌شور و شر نمی‌باشد
نکند جا به هر دلی غم دوست
هر صدف را گهر نمی‌باشد
عاشقان را به جز شهید شدن
آرزوی دگر نمی‌باشد
چه کنی منعم از پریدن رنگ
بی‌دلان را جگر نمی‌باشد
یا بکش یا خلاص کن ما را
صبر ما این‌قدر نمی‌باشد
چشم ریزش ز هر خسیس مدار
خار و خس را ثمر نمی‌باشد
ای دل از دیدنش ز خویش برو
بهتر از این سفر نمی‌باشد
یار قصاب را بخواهد کشت
خوب‌تر زین خبر نمی‌باشد
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - گر شوی آشنا به سوز و گداز
گر شوی آشنا به سوز و گداز
به تو درها شود به عشرت باز
چرخ پروانه شو که جات دهند
به سر دست خویش چون شهباز
این چه بیگانگی است بر در دوست
سعی کن تا شوی تو محرم راز
صیقلی کن چو مهر آینه را
سینه را ده ز زنگ کی پرداز
زآتش عشق اگر سری داری
همچو شمع از غمش بسوز و بساز
لا مکان سیر شو که برهانی
خویش را از غم نشیب و فراز
چشم حق‌‌بین بهم رسان قصاب
چند باشی اسیر عشق مجاز
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۹۷ - یار هجران وفا کند به غلط
یار هجران وفا کند به غلط
درد ما را دوا کند به غلط
هست روی لبش به جانب غیر
نظری چون به ما کند به غلط
دانه‌ام از برای حفظ بدن
تکیه بر آسیا کند به غلط
دلم از موج صد خطر دارد
در سراب آشنا کند به غلط
از عنایات، حاجت قصاب
چه شود گر روا کند به کند
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - عاشقم عاشقم به یار قسم
عاشقم عاشقم به یار قسم
به وصال تو ای نگار قسم
دیده‌ام شد سپید در طلبت
به سر راه انتظار قسم
گر شوم کشته ترک او نکنم
به دم تیغ آبدار قسم
در پریشانیم سخن نبود
به سر زلف تابدار قسم
جگرم شد کباب در ره عشق
به تو ای آتشین‌عذار قسم
جز خزان موسمی ندیده گلم
به خودآرایی بهار قسم
بلبل گستان باغ وی‌ام
به تماشای لاله‌زار قسم
دل و جان هر دو باختم یکجا
به حریفان خوش‌قمار قسم
ندهد دل به دیگری قصاب
به سر نازنین یار قسم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - سوختم مهر یار را نازم
سوختم مهر یار را نازم
گرمی آن نگار را نازم
خار راهش ز گریه‌ام شد سبز
فیض این نوبهار را نازم
تا قیامت کشیده وعده وصل
طاقت انتظار را نازم
بردن نرد عشق جان‌بازی است
دو شش این قمار را نازم
غم آفاق را به من دادند
رتبه و اعتبار را نازم
کشتی‌ام شد ز دیده طوفانی
دیده اشکبار را نازم
کرده ما را ز خود پریشان‌تر
سر زلف نگار را نازم
سنگ زیرین آسیا شده‌ام
گردش روزگار را نازم
ز پدر دارم ارث صحرا را
خانه بی‌حصار را نازم
خون دل شد حواله قصاب
تا به حشر این قرار را نازم
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی قاسم بن الحسن علیهماالسلام
شمارهٔ ۶ - ایضاً فی رثاء القاسم بن الحسن علیهماالسلام
ای بقربان جانفشانی تو
عزیز مادر
شام شد صبح زندگانی تو
عزیز مادر
یک چمن لاله رفت و کرد داغم
ز غصه و غم
یا گل روی ارغوانی تو
عزیز مادر
یک فلک شد ز آفتاب خاور
بخون شناور
یا رخ ماه آسمانی تو
عزیز مادر
یک جهان صورت از صحیفۀ حسن
لطیفۀ حسن
رفت با یک جهان معانی تو
عزیز مادر
یک یمن از عقیق بی صفا شد
چه کهربا شد
یا عقیق لب یمانی تو
عزیز مادر
حجله ات را بخون نگار بستم
بخون نشستم
وای از این سور و کامرانی تو
عزیز مادر
آرزوهای من برفت از دل
برفت در گل
داد از این مرگ ناگهانی تو
عزیز مادر
شاخ شمشاد من شدم زمین گیر
ز سوز غم پیر
چون بیاد آورم جوانی تو
عزیز مادر
حلقۀ سور شد محیط ماتم
فضای عالم
شد غم و غصه شادمانی تو
عزیز مادر
غنچۀ لب ز گفتگو به بستی
مرا بخستی
جان به قربان خوش زبانی تو
عزیز مادر
نخلۀ طور من ز تشنگی سوخت
مرا بیفروخت
سوز آهنگ لم ترانی تو
عزیز مادر
زیر سم سمند کین چنانی
که بی نشانی
ای دریغا ز بی نشانی تو
عزیز مادر
سایۀ سرت آرزوی من بود
سر تو بنمود
شد سر نیزه سایبانی تو
عزیز مادر
از غمت قامتم دوتا شد ای رود
کجا شد ای رود
دلنوازی و مهربانی تو
عزیز مادر
من به بند غمت چنان اسیرم
که تا بمیرم
دل نگیرم ز دلستانی تو
عزیز مادر
مو بمو تا ابد اگر بمویم
یکی نگویم
از هزاران غم نهانی تو
عزیز مادر
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۵۱ - جان من بی رخ تو جانم سوخت
جان من بی رخ تو جانم سوخت
تو روان گشتی و روانم سوخت
بی تو دل را قرار و صبر نماند
کاتش عشقت این و آنم سوخت
گفتم آهی کشم ز سوز جگر
آه کز آتش زبانم سوخت
یک نشان از تو نا شده پیدا
شوق هم نام و هم نشانم سوخت
چون نسوزد ز آه من دل دوست
که دل دشمن از فغانم سوخت
آه کان ماه مهربان عمری
ساخت چون عود و ناگهانم سوخت
آتشی بود آب چشم حسین
که از او جمله خان و مانم سوخت
حسین خوارزمی : ترجیعات
شمارهٔ ۱ - فی الترجیعات
طلع العشق ایها العشاق
و استنارت بنوره الافاق
رش من نور شوقه و به
اشرقت ارض قلبی المشتاق
پرتو افکند آنچنان بدری
که نه بیند ز دور چرخ محاق
شده طالع چنان مهی که از او
پر ز خورشید گشت هفت طباق
مهوشان پیش طاق ابرویش
دعوی حسن در نهاده بطاق
یارب این ماه را مباد افول
یارب این وصل را مباد فراق
گرچه دیوانه گشته ای ای دل
زان پری صورت ملک اخلاق
دست در زن بشوق دوست که اوست
بهر معراج اهل عشق براق
چون بدرگاه یار یابی بار
پس تو بینی بدیده عشاق
که جهان مظهر است و ظاهر دوست
همه عالم پر از تجلی اوست
عشق رایات سلطنت افراخت
پس اقالیم عقل غارت ساخت
آن یکی را بسان عود بسوخت
واندگر را مثال چنگ نواخت
شاهد روی پوش حجله غیب
پرده کبریا ز روی انداخت
تا نیاید بچشم ما جز دوست
بر سر غیر تیغ غیرت آخت
جانم از غیرتش چو آگه شد
خانه و دل ز غیر او پرداخت
دل من در قمارخانه عشق
بیکی ضربه هر چه داشت بباخت
پیش صراف عشق قلب بود
دل که در بوته بلا بگداخت
عالمی بنده شهی است که او
علم عشق در جهان افراخت
در هوای هویتش جولان
کند آن کس که اسب همت تاخت
از کرم دوست چون تجلی کرد
گوید آنکس که سر عشق شناخت
که جهان مظهر است و ظاهر دوست
همه عالم پر از تجلی اوست
طلعت عشق اگر عیان بینی
روی جانان بچشم جان بینی
از تلون اگر برون آئی
نقش یکرنگی جهان بینی
گر ز حبس خرد توانی رست
ساحت عشق بیکران بینی
منگر جز بوحدت نقاش
تا بکی نقش این و آن بینی
خانه دل ز غیر خالی کن
تا در او روی دلستان بینی
بی نشان شو ز خویشتن ای دل
تا نشانی ز پی نشان بینی
در هوای هویت ار بپری
جان جولان ز لامکان بینی
طایر دل چو بال بگشاید
عرش را کمتر آشیان بینی
کوش اسرار چین بدست آور
تا ز هر ذره ترجمان بینی
گر ترا آرزوی دلدار است
دیده بگشای تا عیان بینی
که جهان مظهر است و ظاهر دوست
همه عالم پر از تجلی اوست
ای بدرگاه تو نیاز همه
روی تو قبله نماز همه
پرده از روی خویشتن برگیر
تا حقیقت شود مجاز همه
گاه گاهی دل مرا بنواز
ای شهنشاه دلنواز همه
ما غباری ز خاکپای توایم
از پی تست ترک و تاز همه
گر چه بیچاره ایم باکی نیست
کرم تست چاره ساز همه
نازنینا ز بی نیازی تست
با چنان ناز تو نیاز همه
عاشقان گر چه راز دارانند
زین سخن فاش گشت راز همه
که جهان مظهر است و ظاهر دوست
همه عالم پر از تجلی اوست
هر که را دل ز عاشقی خون شد
محرم بارگاه بیچون شد
آنکه درمان خرید و دردش داد
پیش ارباب عشق مغبون شد
سوخت جانم ز داغ غم لیکن
شوقم از درد عشق افزون شد
شاهد عشق بود حجله نشین
با لباس قیود بیرون شد
آنکه آزاد بود از چه و چون
بسته این چرا و آن چون شد
وندر آئینه مظاهر خلق
روی خود را چو دید مفتون شد
از سر ناظری و منظوری
گاه لیلی و گاه مجنون شد
بگسل ای دل ز خویشتن که مسیح
از تجرد بسوی گردون شد
دل ز قید صور چو یافت خلاص
نوبت این حدیث اکنون شد
که جهان مظهر است و ظاهر دوست
همه عالم پر از تجلی اوست
ای همه کائنات مست از تو
خورده جانها می الست از تو
تا تو ساقی دردی دردی
زاهدان گشته می پرست از تو
آخر ای شاهباز سدره نشین
طایر جان ما نرست از تو
چون مگس میزنند شهبازان
بر سر خویشتن دو دست از تو
عقل کل با کمال دانش خویش
کرد چستی ولی نجست از تو
داغها دارد از تو مه در دل
زانکه بازار او شکست از تو
تو ورای اشارتی چکنم
گر چه بالا پرست و پست از تو
خرم آن دل که در کشاکش عشق
نیست گردد ز خویش و هست از تو
عرش و کرسی ز عشق تو مستند
ما نه تنها شدیم مست از تو
چون تو اظهار خویشتن کردی
در دل خسته نقش بست از تو
که جهان مظهر است و ظاهر دوست
همه عالم پر از تجلی اوست
ساقیا بهر چاره مخمور
اسق خمرا مزاجها کافور
غمزای از تو و هزار جنون
جرعه ای زان شراب و صد شر و شور
زان شرابی که از نسیمش خاست
های و هوئی ز مردگان قبور
بر سر خاک جرعه ای افشان
تا هویدا شود صفات نشور
با می و طلعت تو ای ساقی
فارغیم از بهشت و چهره حور
هر کسی را نظر به مهروئی
ما نداریم غیر تو منظور
احول است او که جز تو می بیند
آنچنان چشم بد ز روی تو دور
نتواند ترا شناخت مگر
دیده ای کز رخ تو دارد نور
تا بکی راز خود نهان داریم
مستی ما نمی شود مستور
در قیود صور مباش حسین
تا رسد سر این سخن بظهور
که جهان مظهر است و ظاهر دوست
همه عالم پر از تجلی اوست
ما که دردی کشان خماریم
جام جم در نظر نمیآریم
گشته در فکر دوست مستغرق
وز دو عالم فراغتی داریم
او چو ناز آورد نیاز آریم
ور بیازارد او نیازاریم
سر ما گر چه پایمال شود
دامن او ز دست نگذاریم
گر بجنت تجلئی نکند
از نعیم بهشت بیزاریم
ور در آتش رویم همچو خلیل
با خیالش درون گلزاریم
آه کز ناشناسی و حیرت
یار با ما و طالب یاریم
بنده ماست هر کجا شاهی ست
تا اسیر کمند دلداریم
گر نه بینیم غیر او چه عجب
ما که از واقفان اسراریم
ور بگویم مسیح عیبی نیست
از تجلی چو غرق انواریم
که جهان مظهر است و ظاهر دوست
همه عالم پر از تجلی اوست
مدتی شد که مبتلای توایم
تو شهنشاه و ما گدای توایم
تا تو خورشیدوش همی تابی
ما چو ذرات در هوای توایم
از شرف تاج تارک عرشیم
زانکه ایدوست خاکپای توایم
می نبندیم جز تو هیچ نگار
ما که عشاق بینوای توایم
میکش ایدوست تیغ و میکش باز
زانکه ما طالب رضای توایم
در وفایت طمع نمی بندیم
شکر کاندر خور جفای توایم
هر کسی از برای دلداری ست
ما شکسته دلان برای توایم
قاصریم از ادای شکر هنوز
روز و شب گر چه در ثنای توایم
که جهان مظهر است و ظاهر دوست
همه عالم پر از تجلی اوست
حسین خوارزمی : ترجیعات
شمارهٔ ۲ - ترجیع بند دوم
ای حریف شرابخانه عشق
نوش بادت می مغانه عشق
جان تو شاهباز سدره نشین
دل تو مرغ آشیانه عشق
تو با فسون عقل گوش منه
بشنو از عاشقان فسانه عشق
کی بساحل رسد دلم هیهات
در چنین بحر بی کرانه عشق
بر جهان آستین برافشانم
گر نهم سر بر آستانه عشق
چون بعشقند عاشقان زنده
ما نمیریم در زمانه عشق
آتش اندر نهاد دوزخ زد
دل عاشق بیک زبانه عشق
ای سواری که توسن دل را
کرده ای رام تازیانه عشق
عشق صیاد مرغ جان من است
زلف و خال تو دام و دانه عشق
ای مقید بقید هستی خویش
بشنو این قول از ترانه عشق
که مبین اختلاف هستی ها
بگذر از ما و من پرستیها
عشق مطلق ز غیب روی نمود
تا از او کاینات یافت وجود
بر عدمهای محض روی آورد
تا شدند از عطای او موجود
از یکی شاهدی که نیست جز او
گشت پیدا حدیث بود و نبود
عشق گاهی نیاز و گه ناز است
گاه از آن عابد است و گه معبود
پرتوی تا ز عشق آدم یافت
زان ملک ساجد آمد او مسجود
هر که او خاکپای عشق شود
عرش و کرسی بر او کنند سجود
بر در عشق مستقیم بمان
تا ترا عاقبت شود محمود
هر یکی ذره پرده رخ اوست
از رصدگاه غیب تا بشهود
آه از آن لحظه ای که بردارد
از رخ خویش پرده های قیود
ای به هستی خویشتن مغرور
مگر این نکته گوش تو نشنود
که مبین اختلاف هستی ها
بگذر از ما و من پرستیها
گنج پنهان عشق پیدا شد
جای او کنج هر سویدا شد
از هویت چو دوست کرد نزول
همه عالم بدو هویدا شد
یار ما با کمال معشوقی
اولا عاشق دل ما شد
از رخ خود چو برگرفت نقاب
دیده دل بدوست بینا شد
وندر آن آینه مصیقل دل
حسن خود را چو دید شیدا شد
چون بیامیخت ظاهر و باطن
گاه مجنون و گاه لیلی شد
گر چه در پرده های شکل و صور
دوست مستور چون هیولا شد
لمعات جمال او بدرید
پرده خلق و آشکارا شد
عشق از غیرت آتشی افروخت
تا بسوزد هر آنچه پیدا شد
چون از این سر حسین شد آگه
بزبان فصیح گویا شد
که مبین اختلاف هستیها
بگذر از ما و من پرستیها
آه کز روی دوست مهجوریم
یار با ما و ما از او دوریم
طور هستی است مانع دیدار
همچو موسی اگر چه بر طوریم
ای مسیحای عشق بر کش تیغ
که ز هستی خویش رنجوریم
ساقیا زان خم آر دفع خمار
کز شراب الست مخموریم
ما ز صهبای عشق سرمستیم
نی حریف شراب انگوریم
ما بدیدار دوست مشتاقیم
نی طلبکار روضه و حوریم
نصرت پایدار چون ز فناست
طالب پای دار منصوریم
نظر از غیر دوست دوخته ایم
ما که حیران روی منظوریم
سود و سرمایه گو برو از دست
چون بسودای دوست مشهوریم
ایکه مشغول هستی خویشی
گر بگوئیم با تو معذوریم
که مبین اختلاف هستی ها
بگذر از ما و من پرستی ها
در خرابات عشق مستانند
که دو عالم بهیچ نستانند
گر چه از جمله آخر آمده اند
سابق از فارسان میدانند
اسب همت بتازیانه شوق
بسوی لامکان همی رانند
ملک عالم به نیم جو نخرند
کاندر اقلیم فقر سلطانند
دیده از کل کون بردوزند
لیکن از روی دوست نتوانند
چون در آن آستانه ره یابند
آستین بر دو عالم افشانند
دل ز غیرت بغیر او ندهند
خود جز و در جهان نمیدانند
در رخ ساقئی که میدانی
سالها شد که مست و حیرانند
آخر ای خستگان کوی وجود
چون مسیحای وقت ایشانند
از برای علاج اهل قیود
دمبدم زیر لب همی خوانند
که مبین اختلاف هستیها
بگذر از ما و من پرستیها
حال دل هر کسی کجا داند
سر هر سینه را خدا داند
عقل بیگانه است در ره عشق
شرح این نکته آشنا داند
هر که فانی شود ز کبر و ریا
ره بدرگاه کبریا داند
آنکه جان در ره نیاز دهد
لذت ناز دلربا داند
آنچنان کس ز عشق برنخورد
که بلا را کم از عطا داند
در بلا هر که سوزد و سازد
حال این زار مبتلا داند
خاک درگاه عشق را ز شرف
روح قدسی چو توتیا داند
دل من غیر او نمیداند
چون همه اوست خود کرا داند
هست احول کسی که در ره عشق
عاشقان را ز حق جدا داند
ای دل آن احول خطا بین را
بنصیحت بگوی تا داند
که مبین اختلاف هستیها
بگذر از ما و من پرستیها
ما که حیران روی جانانیم
جان بدیدار او برافشانیم
آه کز غایت تحیر خویش
دوست با ما و ما نمیدانیم
چون رخش گاه شمع هر جمعیم
گه چو زلفین او پریشانیم
گه ز هجران یار میسوزیم
گاه در روی دوست حیرانیم
خاک پایت اگر بدست آریم
بر سر و چشم خویش بنشانیم
عشق شاه است در ممالک جان
ما بجانش مطیع فرمانیم
کمر بندگیش چون بستیم
اندر اقلیم عشق سلطانیم
یکنفس نیست غایب از بر ما
آنچه پیوسته طالب آنیم
ای گرفتار درد هستی خویش
چون طبیبان عالم جانیم
پیش ما آی و چشم جان بگشا
تا بگوش دلت فرو خوانیم
که مبین اختلاف هستیها
بگذر از ما و من پرستیها
تا بنازت نیاز دارد دل
درد و سوز و گداز دارد دل
هر که یکبار حسن روی تو دید
چون ز عشق تو باز دارد دل
پیش محراب ابرویت شب و روز
میل عقد نماز دارد دل
کار دل عاقبت شود محمود
که طریق جواز دارد دل
از هوای جمال و قامت یار
بخت و عمر دراز دارد دل
تا نهد سر بر آستانه دوست
عزم راه حجاز دارد دل
خانه از غیر یار خالی کن
زانکه با دوست راز دارد دل
هر کسی را دل از کجا باشد
عاشق پاکباز دارد دل
چند گوئی دل حسین کجاست
آن بت دلنواز دارد دل
ایکه آگه نه ئی ز وحدت عشق
از تو یک این نیاز دارد دل
که مبین اختلاف هستیها
بگذر از ما و من پرستیها
گشت شیدا دل بلا جویم
از که پرسم ترا کجا جویم
خلق بیگانه اند از غم عشق
بروم یار آشنا جویم
درد یار من است درمانم
با چنان درد کی دوا جویم
تا ابد کم مباد رنج دلم
گر من از دیگری شفا جویم
چون بلا نقد عشق را محک است
من بلا را به از عطا جویم
او که چون پرده قیود درید
بعد از این این و آن چرا جویم
با وجود اشعه خورشید
سهو باشد اگر سها جویم
من نه صورت پرست بطالم
بخدا بنده خدا جویم
ای مقید بنامرادی خویش
این مراد از تو دائما جویم
که مبین اختلاف هستیها
بگذر از ما و من پرستیها
هر که در راه عشق صادق نیست
مطلع بر چنین دقایق نیست
آدمی برگرفت امانت عشق
آدمی نیست هر که عاشق نیست
دم مزن جز بعشق یار ای دل
که جز او همدم موافق نیست
بت بود غیر دوست در ره عشق
بت پرستیدن از تو لایق نیست
بلبل از گلستان گلی جوید
ورنه او بسته حدایق نیست
کوی او جوی و روی او بنگر
گر ترا روضه و شقایق نیست
هر که یکذره غیر می بیند
در ره عشق جز منافق نیست
چون ز قید زمان برون جستی
لاحق از پیش رفت و سابق نیست
گفتی گفتمی ولی چکنم
وقت افشای این حقایق نیست
مانع وصل دیدن من و تست
بشنو از من گرت علایق نیست
که مبین اختلاف هستیها
بگذر از ما و من پرسیتها
همه عالم پر است از دلدار
لیس فی الدار غیره دیار
نیست پوشیده آفتاب رخش
دیده ای جوی در خور دیدار
تا بسوزد ظلام قید وجود
آفتابی برآمد از اسرار
چون تو از خویشتن فنا گشتی
گشت عالم پر از تجلی یار
از خودی خودت کناری گیر
تا تو بینی نگار خود بکنار
اصل اعداد جز یکی نبود
باسامی اگر چه شد بسیار
بی عدد زان سبب شدست عدد
که یکی آن همی کنی تکرار
قطع تکرار بایدت کردن
تا بجز یک نیایدت بشمار
بگذر از بار نامه هستی
تا در آن بارگاه یابی بار
کشف اسرار بس دراز کشید
بهمین مختصر کنم گفتار
که مبین اختلاف هستیها
بگذر از ما و من پرستیها
حسین خوارزمی : ترجیعات
شمارهٔ ۳ - ترجیع بند سوم
کس نشد آگه از بدایت عشق
نیست جز نیستی نهایت عشق
عشق را پایدار یکپای است
خود تو بین تا کجاست غایت عشق
همه چیز آیت نشان دارد
بی نشان گشتن است غایت عشق
تا کی از قال و قیل اهل مقال
بشنو از عاشقان حکایت عشق
اشگ من لعل کرد و رویم زرد
هست از این وجه ها کفایت عشق
به خدا هیچ طالبی به خدا
ره نبرده ست بی هدایت عشق
دفتر درد عشق را کافی ست
در هدایه مجو روایت عشق
شدن کار عالمی به نظام
هست موقوف یک عنایت عشق
هر زمانی بگوش جان حسین
این خطاب آید از ولایت عشق
که مراد از همه جهان عشق است
جمله عالم تن است و جان عشق است
ای رخت آفتاب روشن دل
غم تو طایر نشیمن دل
بس قبای بقا که چاک زده ست
دست عشقت گرفته دامن دل
سوخت از آه جان سوختگان
آتشی در زده به خرمن دل
رام گشته به تازیانه ی شوق
دلدل تیز گام توسن دل
دل بدام بلا ز دیده فتاد
من مسکین ز شیوه فن دل
آه از این دل که اوست دشمن من
وای از این دیده کوست دشمن دل
غم تو خون دل ز دیده نخواست
ماند خونم بتا به گردن دل
هدف ناوکی است جان حسین
که گذر میکند ز جوشن دل
هر دم از بلبلان نغمه سرای
غلغلی میفتد بگلشن دل
که مراد از همه جهان عشق است
جمله عالم تن است و جان عشق است
تا که عشق نهان نشد پیدا
اثری از جهان نشد پیدا
تا دل از سوز نار عشق نسوخت
پرتو نور جان نشد پیدا
عشق تا جان ما نشانه نکرد
خبر از بی نشان نشد پیدا
کنت کنزا بیان این نکته است
آه کین نکته دان نشد پیدا
عشق تا جلوه بدیع نکرد
زین معانی بیان نشد پیدا
دوستان بشنوید نکته عشق
که چنین داستان نشد پیدا
هیچ عاشق کنار دوست نیافت
عشق تا در میان نشد پیدا
تا جهان است فتنه ای چون عشق
در زمین و زمان نشد پیدا
تا حسین از حدیث عشق نگفت
در بر این و آن نشد پیدا
که مراد از همه جهان عشق است
جمله عالم تن است و جان عشقست
آه کاندر زمانه محرم نیست
دم نیارم زدن که همدم نیست
تو بتو صد جراحت جان هست
که یکی را امید مرهم نیست
خلفی صدق از خلیفه حق
در خلافت سرای آدم نیست
شادئی میکنم بدولت عشق
که گرم هیچ نیست غم هم نیست
من چو بیگانه ام ز خویش مرا
سر خویشی هر دو عالم نیست
صرف کردم بعشق مس وجود
که محبت ز کیمیا کم نیست
نازنینا حسین را دریاب
که بنای حیات محکم نیست
بفراقم مکش که در قدمت
گر بمیرم ز مردنم غم نیست
دل من خاتم سلیمان است
که جز این نکته نقش خاتم نیست
که مراد از همه جهان عشق است
جمله عالم تن است و جان عشق است
اگر از عشق پیشوا یابی
ره بدرگاه کبریا یابی
در ره عشق اگر گدا گردی
دولت قرب پادشا یابی
گر کنی چاک خرقه هستی
از بقای ابد قبا یابی
این سعادت بجستجو یابند
جان من پس بجوی تا یابی
آستین بر جهان گر افشانی
بر سر عرش استوا یابی
این مقام نیازمندانست
نازنینا تو این کجا یابی
درد نادیده کی دوا بینی
رنج نابرده چون شفا یابی
کارت از خلق گشت بر تو دراز
بگذر از خلق تا خدا یابی
گوشه ای گیر و گوش دار حسین
تا ز هر گوشه این ندا یابی
که مراد از همه جهان عشق است
همه عالم تن است و جان عشق است
عشقبازی طریق بازی نیست
بجز از سوز و جان گدازی نیست
خرقه کانرا بخون نمی شویند
در ره عاشقی نمازی نیست
هر کرا عاقبت نشد محمود
هرگز او قابل ایازی نیست
باری اندر حریم خلوت ناز
بار هر مروزی و رازی نیست
بنده عشق شو کز این بهتر
پادشاهی و سرفرازی نیست
تو بدو دل نداده ای ورنه
کار او غیر دلنوازی نیست
کشته عشق گشته ام آری
چون من و او شهید و غازی نیست
چون حسین ار فنای عشق شوی
بعد از این این سخن مجازی نیست
که مراد از همه جهان عشق است
جمله عالم تن است و جان عشق است
گرچه ای عشق رهنمای منی
دشمن جان مبتلای منی
از تو یابم دوای هر دردی
گر چه تو درد بی دوای منی
اثری از دلم نشد پیدا
تا تو ای عشق دلربای منی
گر بصد عشوه خون من ریزی
راضیم زانکه خونبهای منی
از تو جاوید زنده خواهم بود
که تو جانان و جانفزای منی
گشته ام من ز خویش بیگانه
زان نفس باز کاشنای منی
پادشاه جهان شوم چو حسین
گر بگوئی که تو گدای منی
در بیان صفات خویش ای عشق
هم تو برگو که تو بجای منی
که مراد از همه جهان عشق است
جمله عالم تن است و جان عشق است
هر چه میگویم ای نگار امروز
نه بخویشم فرو گذار امروز
شهریاری مرا ربود از من
که ندارد بشهریار امروز
توتیائی برد ز خاک رهش
دیده دیده انتظار امروز
سوخت اغیار ز آتش غیرت
که تجلی نمود یار امروز
دل شوریده هر چه میطلبید
دارد آن جمله در کنار امروز
همچو منصور پای دار مرا
هست اقبال پایدار امروز
در خرابات عشق هست حسین
مست آن چشم پر خمار امروز
وه که خواهد شدن ز بیخویشی
سر این نکته آشکار امروز
که مراد از همه جهان عشق است
جمله عالم تن است و جان عشق است
در خرابات عشق بیدل و مست
میروم روز و شب سبو در دست
گرو عشق کرده جامه جان
از پی جرعه ای ز جام الست
گشته از درد درد مست و خراب
با خراباتیان باده پرست
از سر هر چه بود دل برخاست
تا شود خاکپای اهل نشست
محرم بزم اهل درد نشد
تا دل از بند ننگ و نام نرست
مست ناگشته کس نشد هشیار
نیست نابوده کی توان شد هست
عشق در ملک دل چو سلطان شد
شحنه عقل از میانه بجست
پیش هر کس درست گشت این قول
که حسین شکسته توبه شکست
چون گشادم سر جریده عشق
در دلم نقش این حدیث به بست
که مراد از همه جهان عشق است
جمله عالم تن است و جان عشقست
حسین خوارزمی : ترجیعات
شمارهٔ ۶ - ترجیع بند ششم
طلع العشق من ورای حجاب
فافتحوالعین یا اولی الالباب
همه آفاق از تجلی عشق
پر شد از آفتاب عالمتاب
دوست در خانه بی حجاب نشست
عینوالحافظین عند الباب
صار دارالسلام منه البیت
فاد خلوا فیه ایها الا حباب
واسمعوا من لسان رحمته
طبتمواخالدین یا اصحاب
بی ادب بر بساط پای منه
عشق خود چیست سربسر آداب
بهر مهمانیش مهیا ساز
از دل و دیده ات کباب و شراب
بهر تو گر خراب گشت حسین
گنج شاهی بجو بکنج خراب
عشق معنی شناس پیدا کن
بعد از آن این حدیث را دریاب
که جهان صورتست و معنی یار
لیس فی الدار غیره دیار
ای دل ار عشق دلربا داری
سر سودای خود چرا داری
در طریق وفا ز روی صفا
جان کن ایثار اگر وفا داری
دلق فانی اگر برفت چه باک
کز بقای ابد قبا داری
بگسل از غیر دوست از غیرت
تو بجز دوست خود کرا داری
قلب در بوته بلا بگداز
گر سر علم کیمیا داری
یار اندر کنار میکشدت
زو جدائی چرا روا داری
او چو یک لحظه نیست از تو جدا
چند خود را از او جدا داری
نیست کبر و ریا سزاوارت
که صفتهای کبریا داری
چند گوئی که هیچ نیست مرا
همه داری چو عشق ما داری
بگذر از صورت و بگوی حسین
دل بمعنی چو آشنا داری
که جهان صورتست و معنی یار
لیس فی الدار غیره دیار
عشق جز پرتو ولایت نیست
جز صفای دل و عنایت نیست
دفتر درد عشق را کافی است
در هدایه از او روایت نیست
دامن عشق گیر در ره دوست
که جز او رهبر هدایت نیست
در مقامیکه عشق بازانند
عقل را دانش و کفایت نیست
زان مصاحف که سر عشق در اوست
سوره یوسفی یک آیت نیست
کی شناسی رموز ما اوحی
گر در آیت ترا درایت نیست
عشق چون از صفات بیچونست
هرگزش ابتدا و غایت نیست
حسن معشوق را چو نیست کران
علم عشق را نهایت نیست
هر دم از درد او بنال حسین
در ره دوستی شکایت نیست
چون بمعنی رسیده ای ای دل
فاش گو حاجت کنایت نیست
که جهان صورتست و معنی یار
لیس فی الدار غیره دیار
ای مصفا ز تو صبوح و صباح
روح ما را سکینه بخش از راح
روح راحت نیابد ار نرسد
راح قدسی ز عالم ارواح
مطر با زخمه ای بزن که از اوست
طایر روح را جناح نجاح
ساقیا جرعه های غیب بریز
بر سر خاکیان نمی افراح
جان از آن جرعه هاست دل زنده
که ز اقداح کرده ایم قداح
سینه مشکوة و دل زجاجه اوست
نور عشق رخت در او مصباح
در دلهای ما بعالم غیب
تو برحمت گشای ای فتاح
کشف سر کی برآید از کشاف
قفل دل کی گشاید از مفتاح
لوح دل را بشو حسین از غیر
تا به بینی نوشته بر الواح
که جهان صورتست و معنی یار
لیس فی الدار غیره دیار
ای دل ار آشنای این کوئی
وصل بیگانگان چه میجوئی
بگذر از خود که در حریم وصال
در نگنجی اگر چه یک موئی
شسته گردد گلیم اقبالت
دست از خویشتن اگر شوئی
رقص ها کن ز زخم چوگانش
که بمیدان عشق چون گوئی
جوی جویان بسوی دریا رو
از چه سرگشته اندر این جوئی
چون بدان بحر آشنا گشتی
بکش از تن لباس در توئی
غرقه بحر وحدت ار باشی
خود نماند توئی و هم اوئی
رو سوی لامکان بیار حسین
تا بری ره بسوی بی سوئی
چون بمعنی رسیدی از صورت
از تو زیبا بود اگر گوئی
که جهان صورتست و معنی یار
لیس فی الدار غیره دیار
طرفه بی نام و بی نشان که منم
بوالعجب ظاهر و نهان که منم
چون تو با خویشتن گرفتاری
کی شناسی مرا چنان که منم
بخدا نیم چو نمی ارزد
دو جهان اندر آن جهان که منم
نه فلک را حباب بشمارم
در چنین بحر بیکران که منم
جمله از من خبر دهند ولیک
بزبان نامده است آن که منم
گر چه آنم که تو نمیدانی
آنچه دانسته ای بدان که منم
بسته باشد همیشه راه فنا
در چنین ملک جاودان که منم
گفتی ام از حسین گیر کنار
کو کنار اندر این میان که منم
ای معانی شناس نیست بدیع
گر بگویم در این بیان که منم
که جهان صورتست و معنی یار
لیس فی الدار غیره دیار
ای دل مبتلای هر جائی
اندر این خاکدان چه میپائی
کمترین آشیانه ات سدره است
چونکه پرواز بال بگشائی
قدسیان بر تو جمله رشک برند
گر تو یکدم جمال بنمائی
وصف ذاتت نمی توانم گفت
که تو اندر صفت نمی آئی
قطره ای چون ببحر غرقه شوی
گاه موجی و گاه دریائی
خود ز دریا شنو که میگوید
ما توئیم ای حبیب تو مائی
هم تو در خود جمال ما بنگر
که تو آئینه مصفائی
بلکه هم ناظری و هم منظور
اندر آن مرتبت که یکتائی
از تو زیبد حسین اگر گوئی
چون بچشم حبیب بینائی
که جهان صورتست و معنی یار
لیس فی الدار غیره دیار
مظهر سر کبریا مائیم
سایه رحمت خدا مائیم
تو مس ناسره بما بسیار
آنگهی بین که کیمیا مائیم
قطره ای گوهری کنیم از آنک
بحر فیاض با صفا مائیم
خضر از ما چشید آب حیات
زانکه سرچشمه بقا مائیم
راه دریای وحدت از ما پرس
کاندر آن بحر آشنا مائیم
نقش دیدار دوست در ما بین
زانکه آئینه لقا مائیم
در اقالیم اجتبا امروز
صاحب رایت و لوا مائیم
هر مریضی ز ما شفا یابد
که مسیحای جانفزا مائیم
جان عالم اگر چه جانانست
ما نیاریم گفت تا مائیم
که جهان صورتست و معنی یار
لیس فی الدار غیره دیار
آخر ایجان جمله اشیا تو
هم نهانی و هم هویدا تو
پرده از کاینات ساخته ای
در پس پرده آشکارا تو
در پس پرده های گوناگون
هم تماشاگر و تماشا تو
در مقامیکه نفی و اثباتست
ما همه لای محض و الا تو
همه تن چشم گشته ام ای عشق
تا نمائی جمال خود را تو
تو بهر چهره ای نموده جمال
هم بهر دیده گشته بینا تو
از سر ناظری و منظوری
گاه مجنون و گاه لیلا تو
وز طریق ظهور سر بطون
ظاهر ما و باطن ما تو
بار دیگر بگوی چون هستی
بزبان حسین گویا تو
که جهان صورتست و معنی یار
لیس فی الدار غیره دیار
سلطان ولد : ولدنامه
بخش ۱۷۱ - در بیان آن که سراج الدین مثنوی خوان شبی در خواب دید که چلبی حسام الدین قدس سره بر سر تربت مقدس مطهر مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز ایستاده بود و این مثنوی را در دست گرفته خوش بآواز بلند و ذوق تمام میخواند و در شرح مدح این نظم مبالغه‌ها میفرمود. بعد رو بسراج الدین کرد و گفت میخواهم که این مثنوی را بعد از این همچنین خوانی که من میخوانم ودر اثنای آن ابیات دیگر در وصف این کتاب از خویشتن میفرمود. چون بیدار شد از آنهمه ابیات همین یک بیت در خاطرش مانده بود. هرکرا هست دید این را دید----- که برین نظم نیست هیچ مزید. همین بیت را چون بر این وزن است جهت تبرک در میانۀ ابیات نبشته شد
دیددر خواب آن مرید گزین
مثنوی خوان ما سراج الدین
کز صغر بود صالح و زاهد
پارسا و موحد و عابد
خشگ زاهد نبود چون دگران
داشت دایم نصیب از عرفان
عاشق اولیا بد آن صادق
دل ره فقر آگه و حاذق
که حسام الحق آن شه والا
بر سر تربت ایستاده بپا
مثنوی ولد گرفته بدست
شده ز ابیات آن خوش و سرمست
بر ملا پیش مردمان میخواند
شور میکرد و ذوقها میراند
بعد از آن کرد رو بدو وبگفت
که از امروز آشکار و نهفت
همچو من خوان تو بعد از این این را
بگشا زین سخن ره دین را
وانگه از ذوق این ز خود ابیات
گفت شیرین و خوش چو شهد و نبات
چونکه از خواب گشت او بیدار
زانهمه نظم بیحد و بسیار
مانده بیتی بیاد او تنها
شد فراموش غیر آن او را
هست آن بیت این شنو نیکو
تا بری زان طریق و منزل بو
«هرکراهست دید این را دید
که بر این نظم نیست هیچ مزید»
چون چنین شاه و سرور ابدال
که بد او مرد هم بقال و بحال
در حق نظم ما چنین فرمود
که بر این گفت گفت کس نفزود
در گذ ر از خیال و ظن و زوهم
چشم بگشا ز جان و دل کن فهم
که چه درهاست این از آن دریا
غیر این در مجوی ای جویا
که یکی زین دو صد جهان ارزد
خنک آنرا که دایم این ورزد
خواند این نظم را بروز و بشب
تا رسد زین سخن بحضرت رب
زانکه این رهبر است جویا را
مینماید جهان بیجا را
رهروان را برد سوی منزل
تا ببینند بی حجب رخ دل
ای ولد مثنویت رهبر شد
نام تو بر فلک از آن بر شد
همه را میبرد بسوی فلک
دیو را میکند چو حور و ملک
چون از او دور میشود چون حور
ظلمت محض سر بسر همه نور
قدرتش را از این سخن بشناس
نکند فهم این کسی بقیاس
مگر او را ورای گفت و شنود
بنماید خدا ز لطف و زجود
کندش جذب سوی خود یزدان
در جهانی که نیستش پایان
که هزاران چو آسمان و زمین
پیش آن خور بود چو ذره مهین
ورنه در شرح و وصف ناید آن
هست بیرون ز عقل و وهم و گمان
سر او را مجو ز راه زبان
تا نگردی چنان ندانی آن
قدم اینجا چو در رسید بماند
بی قدم در جهان بی چون راند
آنکسی بو برد از این اسرار
که بود از ازل از آن احرار
هر که با این کتابش انسی نیست
در دو عالم بدان که حیوانی است
چون نباشد در این هوس ز خری
زین معانی شود بعید و بری
حیوانی بود مرید علف
عاقبت چون علف رود بتلف
بر مثال حدث شود مکروه
نزد پاکان دین بود مکروه
میرد او عاقبت بسان کلاب
همچو خر ماند اندرون خلاب
گر برادر بود و گر فرزند
چونکه این عشق را نمی ‌ ورزند
همچو دیوند پیش من مغضوب
خوار و مردود چون خر معیوب
باشد از من نصیبشان لعنت
مرگ ایشان مرا بهین نعمت
خویش من اوست کو چو من باشد
طالب وصل ذوالمنن باشد
انس او با خدا بود نه بخود
چشم او در لقا بود نه بخود
باشد اندر طلب ز جان و ز دل
متنفر بود ز آب و ز گل
در طلب نفس را کند بسمل
گردد او خاک پای صاحب دل
دائماً سیرها کند سوی مرگ
رسد از مرگ هردمش بر و برگ
بیند اندر فنا بقا و حیات
بل حیاتش بود ز عین ممات
بودش موت و فوت و ذکر و صلوة
آید از موتش از خدای صلات
باشد اندر فرار از هستی
تا ابد بیقرار از مستی
نیستی را کند ز جان مسکن
بیخطر سازد اندر این مأمن
هرچه گوید همه زحق گوید
بسوی حق ز جان و دل پوید
نبود پیش او حدیث جهان
گفتگویش بود ز عالم جان
حکمت و علم زاید از دهنش
دایماً عشق حق بود وطنش
دل او منبع حکم باشد
جان پاکش ز حق نعم باشد
قال و حالش بلند چون معروف
مشکلات جهان بر او مکشوف
نیک و بد پیش او پدید بود
هرچه گوید همه ز دید بود
نبود گفتنش ز نقل و قیاس
باشد از اصل کار او باساس
در ظلام جهان بود چو چراغ
زندگی بخشد او بگاه بلاغ
مظهر حق بود در این عالم
پیشوا و خلیفه چون آدم
خویش من اوست کاینچنین باشد
سر هستی و مغز دین باشد
درد دل را بود چو درمان او
وصل حق را مدام جویان او
خاک او توتیای چشم بود
قطرۀ جان از او ببحر رود
قطره چون شد ببحر بحرش دان
زانکه شد محو اندر آن عمان
خنک آن کس که بهر درویشان
میکند ترک جملۀ خویشان
عین ایشان شود ز خود گذرد
پردۀ نفس را ز عشق درد
هرچه آن گفتنی است من گفتم
دره ‌ های گزیده را سفتم
گر زجان تو بگفت من گروی
راه حق را نمایت که روی
قصد آن کن که نفس را بکشی
تا ز تلخی رهی و از ترشی
در نگر کز چه روست مستولی
تا شود بر تو مکرهاش جلی
تا که حاکم شد او و تو محکوم
کرد چون خویشتن ترا محروم
هست او چون امیر و تو چو اسیر
میکشد سو بسوت بی زنجیر
اینچنین عمر بی بها را چون
میکنی ضایع از پی آن دون
قوت از قوت دارد آن ملعون
قوت او را ببر بریزش خون
قوتش از جوع ساز نی از نان
زانکه این درد راست این درمان
ببر او را ز لذت دنیا
تا رسد صد چنانش از عقبی
هیچ نوعش مراد و کام مده
جز غم و رنج بر دوام مده
قوت او را ز رنج و محنت ساز
تا گذارد نماز ها بنیاز
گرسنه باش تا در آخر کار
سیر گردی ز نعمت بسیار
کم خور این میوه را که در عقبی
رسدت پیش میوۀ طوبی
چون کنی ترک رخت و ملکت و مال
صد چنانت رسد بروز مئال
بگذر از خورد و خواب و رو بیدار
تا رسی عاقبت در آن دیدار
قوت حق را بجوی اندر جوع
تا روی چشم سیر وقت رجوع
چست میران در این طریق دقیق
تا که کردی یگانه در تحقیق
بی ریاضت قدم منه در راه
تا رسی همچو انبیا باله
مصطفی گفت عین جوع طعام
میشود از خدا برای کرام
زنده گردد از آن تن صدیق
با ملایک شود مدام رفیق
باز و سگ را مدام صیادان
قوتشان کمترک دهند بدان
تا که از جوع صیدها گیرند
بهر صیاد دائماً گیرند
صید را گرسنه بود طالب
در شکار آید و شود غالب
آن سگ سیرکی بجوید صید
سود آن شیریش بر او چون قید
بسته ‌ اش دارد از طلب سیری
نتواند نمود او شیری
همچنین نفس را تو کم ده نان
تا بگیرد شکارهای نهان
هیچ از اینش مده که آن طلبد
از تنش کن جدا که جان طلبد
زودش از سنگ نیستی مرجوم
کن که بعد از فنا شود مرحوم
تا نکوبی سرش بگرز جهاد
نشمارد ترا خدا ز عباد
تا بود با تو همره آن بیراه
ره نیابی بمنزل اللّه
او پلید است بی پلید برو
بی قدم در جهان پاک بدو
نی بجامه چو میرسد سرگین
میشود مانع از نماز یقین
حدث ظاهری چو شد مانع
مر ترا از ثواب ای سامع
حدث باطنی که اصل آن است
مانع قرب وصل جانان است
تا نگردی تمام از وی پاک
کی روی چون مسیح بر افلاک
پاک کن ظاهر از برای نماز
پاک کن باطن از برای نیاز
چون شوی پاک و صاف در ظاهر
هم بکن سر خویش را طاهر
کاصل در آدمی سراست نه سر
سر بود همچو باد و سر چون پر
آنچه با پا روی هزاران سال
بیشتر زان روی بپر در حال
تن بپا میرود دوان در راه
جان بپر میپرد بسوی اله
پر جان عشق باشد ای دانا
جان بی عشق کی پرد آنجا
هر کرا عشق بیش پرش بیش
بیش باشد یقین زکمترینش
هر که عاشقتر است افزون است
از همه بهتر است و موزون است
عاشقان صف صف ‌ اند در ره حق
صف پس میبرد ز پیش سبق
وان امامی که پیش این صفهاست
او بمحراب وصل حق تنهاست
همه زو میبرند و او از حق
برتر است از بروج و هفت طبق
از طبقها گذشت چون احمد
دیده را کرد پر ز حسن احد
محو حق است و غرق آن دیدار
ذات او را چو دیگران مشمار
گرچه ماند بدیگران شکلش
جنس خلقان بود تن و اکلش
لیک سرش گذشته از عرش است
گرچه از روی جسم بر فرش است
هر که دید آن جمال ی بی پرده
زنده شد گرچه بود پژمرده
نی چنان زنده کاخر او میرد
هر چه دارد کسی دگر گیرد
زندگی کز خداست پاینده است
همچو خور روشن است و تابنده است
تا خدا هست با خدا باقی است
جانها را شراب و هم ساقی است
زنده باشد از او یقین هر شی
میرد اشیاء و او بماند حی
مردگی ظلمت است و نور حیات
چون رود باز نور ازین ظلمات
مرده ماند جهان و هرچه در اوست
چون از ایش ا ن نهان شو درخ دوست
زانکه از نور او پراند اشیا
همه را زان خور است تاب و ضیا
مثل خانه ‌ هاست این اشیا
گشته روشن ز عکس نور خدا
نور را چون نهان کند ز ایشان
همه مانند قالب بیجان
کل اشیا فنا شوند و هلاک
از بد و نیک و از پلید و زپاک
تا بدانند کان صفا و حیات
چون از ایشان نبد نداشت ثبات
عاریه بود باز رفت باصل
نور خور کی ز قرص خور شد فصل
گشت خالی ز نور او اشیا
همه مردند و ماند حق تنها
لیک جانی که شد فنا در نور
یافت بعد از فنا بقا در نور
ذات او باشد از شعاع لطیف
تافته علم بر وضیع و شریف
آن چنان نور را فنا نبود
چون ز حق است جز بحق نرود
تا خدا هست باشد او دائم
دائماً با خدا بود قایم
تن او گر فنا شود میرد
جان او ملک لامکان گیرد
از سمک تا سماک نور دهد
مؤمنان را بهشت و حور دهد
شود اندر جهان جان والی
همه اسفل روند و او عالی
از عدد هر که رست گشت ولی
شیر حق دان ورا تو همچو علی
انبیا را از او توانی دید
بر تو گردند بی حجاب پدید
نبود هیچ چیز از او بیرون
بخشدت صد جهان زراه درون
زانکه حق باوی است و بی او نیست
در او را گزین و آنجا بیست
چون خدا گفت در زمین و سما
می نگنجم مرا مجو آنجا
در دل مؤمنان بگنجم لیک
در دلشان بکوب از جان نیک
تا بیابی مرا در آن دلها
برهی زآبها و از گلها
دامن شیخ گیر ای جویا
زانکه حق است از آن زبان گویا
فعل و قول وی است جمله ز حق
دمبدم گیر از او بصدق سبق
تا که گردی از آن سبق سابق
بر همه سابقان تو ای لاحق
بس بود بعد از این خموش کنم
بی دهان زان شراب نوش کنم
سوی بیسو صلا زدم بسیار
گه ز راه درون گه از گفتار
هر کرا سعد بخت خواهد بود
فارغ ازتاج و تخت خواهد بود
از جهان بهر حق شود بیزار
طلبد او دکان در آن بازار
از فنا بگذرد رسد ببقا
رود از خود بسوی وصل خدا
نیست این را کران خموش ولد
بنه آئینه را درون نمد
مطلع این بیان جان افزا
بود در ششصد و نود یارا
گفته شد اول ربیع اول
گر فزون گشت این مگو طول
مقطعش هم شده است ای فاخر
چارمین مه جمادی الاخر
شد تمام این نمط در این دفتر
تا چه آید از این سپس دیگر
نیست این را نهایت و غایت
ختم کن چون تمام گشت آیت
ز آیتی میشود نماز تمام
چون شدم مست بنهم از کف جام
نی نوازش کنم دگر نه عتاب
لب ببنندم چو شد تمام کتاب
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۲۱ - جواب قائم مقام از قطعه تقاضائی بره
قطعه ای را که اوستاد عراق
در تقاضای بره فرماید
قطعه ای آن چنان که با دل و جان
کار سوهان واره فرماید
نه همین دودمان آدم را
قطع عیش و مسره فرماید
بل که قطع حیات عالم را
کره بعد کره فرماید
توپ عباس شاه را ماند
که به کیهان مضره فرماید
خاصه وقتی که بانگ جوش و خروش
مره بعد مره فرماید
گر اجازت بود جوابش را
حاضر الوقت ذره فرماید
سزد ار قطعه ای چنین را شاه
صله از سوط و دره فرماید
یا به او آن چه کرده است نقیب
با ادیب معره فرماید
یا دهان جناب شاعر را
مملو از لای و خره فرماید
دره و کوه درد و کاهد
گر به کوه و به دره فرماید
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۲۸ - قطعه ای است که از قول عبدالرزاق بیک دنبلی به یکی از عمال نبشته
ای عزیزی که مال و جاه ترا
به فنا و زوال مشتاقم
بالله آن روز و روزگار گذشت
که منت گفتمی ز عشاقم
بس کن این ناز و غمزه کاندر شرع
کرد خواهی سزای احراقم
بعد هفتاد سال عمر مگر
بنده باز از گروه فساقم؟
مرترا حدودق سزاست ولی
من نه حد دارم و نه دقاقم
گر به عقد دوام خدمت تو
بود چند عروس اشواقم
خوب کردی که طالقش کردی
تا خوری بهره ها ز اطلاقم
ورنه خوردی تو راست گو پس کو
دخل شهر و تیول رستا قم؟
ویحک ای نو دکان گشوده که من
شیخ اصناف و پیر اسواقم
چند نازی که این منم کامروز
مشرف مستمر و اطلاقم
اگر اطلاق و مستمر ز تو گشت
نه گران آید آن و نی شاقم
لیکن از نخوت تو رنجم از آنک
من نه مخلوقم و تو خلاقم
تو که تا این دو روزه بودستی
هم چو خر زیر سیخ و شلاقم
گوئی از بنده بندگی خواهی
که کنی مستمال اشفاقم
گه مخور هرگز این نخواهد شد
ور کند شه طناب و تخماقم
تو نه رزاق عبدی و به خدا
بنده آنم که عبد رزاقم
به خدا گر خدا شوی نشوم
بنده ات، ورشوم قرمساقم
کاش رزاق کل حواله کند
جای دیگر برات ارزاقم
ورنه تو رزق چون منی ندهی
که نه شیادم و نه زراقم
رو به خویشان خویشتن بچشان
هر چه ماند از طعوم واذواقم
که به زرقند و شید شهره نه من
که به آیات صدق مصداقم
بهر مشتی قزل دواتی چند
بر در این قرا و آن آقم
من نه میش شقاقیم که برند
گه به ییلاق و گه به قشلاقم
نه بز دنبلی که رزق رسد
گه ز سلماس و گه ز الباقم
بل یکی چاکرم که ورد بود
مدح شه درعشی و اشراقم
گر تو ندهی برات، بدهد نقد
از کف خویش، شاه آفاقم
شاه عباس آن که گر نکنم
شکر احسانش از پدر عاقم
حالی آن چاقچو رو شال و کلاه
چون به سر بر نهند و بر ساقم
در بر تخت شاه خواهی دید
که بر از نه رواق این طاقم
شیر نر را شغال ماده کند
بانک ارعاد و بیم ابراقم
آب در چشم آفتاب آرد
شعله برق تیغ براقم
تیغ من این زبان بود که بود
به تر از تیغ و تیر و مرزاقم
رستخیز آن بود که با تو کنند
کلک حراف و نطق حراقم
خواجه گو: چند ممتحن داری،
گه به اشفاق و گه به اشفاقم؟
چند ازین لعب کودکان بازی
من نه پیرم که طفل قنداقم
من مگر کودکم که بفریبی
گه به مضراب و گه به محراقم
یا یهودم که ترس و بیم دهی
هم زدورماق و هم زوورماقم
یا یکی بچه برزگر کامروز
نو به شهر آمده ز رستاقم
شرم دارای نعال و کعب ز من
که رئیس صدور و اعناقم
آسمان و زمین به من خندند
گر بود با تو عهد و میثاقم
زان که تو اوج ظلم و جوری و من
موجی از بحر عدل و احقاقم
گر توئی درد، بنده درمانم
ور توئی زهر، بنده تریاقم
در عبوست مبادرت ز چه روست
من نه مخلوقم و نه خلاقم
کم کن این کبر و طمطراق که نیست
طاقت این طرنب و این طاقم
نه تو آنی که اکل و شرب تو بود
گه زادرار و گه ز اطلاقم؟
تو همانی که دخل و خرج تو بود
گه ز انعام و گه زانفاقم
چه شد آخر کنون که باید کرد
خاک پای تو کحل آماقم؟
خلق از خلق ناخوش تو شدند
جمله مفتون حسن اخلاقم
تا تو باجور و باجفا جفتی
بنده در مهر و در وفا طاقم
کم به شلتاق و اخذ کوش که من
باطل السحر اخذ و شلتاقم
زان حذر کن که روز عرض حساب
عرضه گردد بطون اوراقم
نه در عدل شه نه راه عراق
بسته اند و نه بنده دستاقم
ای مشیری که عزوجاه ترا
به دوام و ثبات مشتاقم
به مدیحت که یادگار من است
عاشق صادقی ز عشاقم
بوالهوس نیستم معاذالله
نه هوس ناک و نی زفساقم
گرنه مدح تو در سخن گویم
مستحق نکال و احراقم
سر بدخواه و سر بدگو را
من چو بزازم و چو دقاقم
زرق و شید و فسون چرا نخورم
نه فسون سازم و نه زراقم
روزی من حواله بر کف تست
گر چه دانم که کیست رزاقم
چون چنین است بس فراوان به
قسمت اندر میان ارزاقم
تا گزندی نه بینم و نرسد
منت از هر غر و قرمساقم
ور هنرهست چون که بادگران
نسبت اختصاص و اطلاقم
باز گویم که هست با دگری
نسبت اهل شهر و رستاقم
هر چه خواهم رواست زان که ز اخذ
عاریستم بری زشلتاقم
صاحبا نظم را به عمد چنین
گفتم ولیک هست الحاقم
لطفت اریار شد به فهم و ذکا
شهره در روزگار و آفاقم
وانگهی باوفا و صدق و صفا
در زمان فرد و در جهان طاقم
ورنه هستم چو پسته بی مغز
از درون پوچ وز برون چاقم