تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۷۵ - آنکس که به یاد او مرا کار نکوست
آنکس که به یاد او مرا کار نکوست
با دشمن من همی زید در یک پوست
گر دشمن بنده را همی دارد دوست
بدبختی بنده‌ست نه بدعهدی اوست
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۷۶ - ایام درشت رام بهرام شه‌ست
ایام درشت رام بهرام شه‌ست
جام ابدی به نام بهرامشه‌ست
آرام جهان قوام بهرامشه‌ست
اجرام فلک غلام بهرامشه‌ست
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۷۷ - هر چند بلای عشق دشمن کامیست
هر چند بلای عشق دشمن کامیست
از عشق به هر بلا رسیدن خامی‌ست
مندیش به عالم و به کام خود زی
معشوقه و عشق را هنر بدنامی‌ست
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۷۸ - در دام تو هر کس که گرفتارترست
در دام تو هر کس که گرفتارترست
در چشم تو ای جهان جان خوارترست
آن دل که ترا به جان خریدارترست
ای دوست به اتفاق غمخوارترست
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۷۹ - چندان چشمم که در غم هجر گریست
چندان چشمم که در غم هجر گریست
هرگز گفتی گریستنت از پی چیست
من خود ز ستم هیچ نمی‌دانم گفت
کو با تو و خوی تو چو من خواهد زیست
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۸۰ - گویند که راستی چو زر کانیست
گویند که راستی چو زر کانیست
سرمایهٔ عز و دولت و آسانیست
گر راست به هر چه راستست ارزانیست
من راستم آخر این چه سرگردانیست
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۸۱ - کمتر ز من ای جان به جهان خاکی نیست
کمتر ز من ای جان به جهان خاکی نیست
بهتر ز تو مهتری و چالاکی نیست
تو بی‌منی از منت همی آید باک
من با توام ار تو بی‌منی باکی نیست
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۸۲ - اندر عقب دکان قصاب گویست
اندر عقب دکان قصاب گویست
و آنجا ز سر غرقه به خونش گرویست
از خون شدن دل که می‌اندیشد
آنجا که هزار خون ناحق به جویست
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۸۳ - زلفین تو تا بوی گل نوروزیست
زلفین تو تا بوی گل نوروزیست
کارش همه ساله مشک و عنبر سوزیست
همرنگ شبست و اصل فرخ روزیست
ما را همه زو غم و جدایی روزیست
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۸۴ - عقلی که ز لطف دیدهٔ جان پنداشت
عقلی که ز لطف دیدهٔ جان پنداشت
بر دل صفت ترا به خوبی بنگاشت
جانی که همی با تو توان عمر گذاشت
عمری که دل از مهر تو بر نتوان داشت
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۸۵ - روزی که رطب داد همی از پیشت
روزی که رطب داد همی از پیشت
آن روز به جان خریدمی تشویشت
اکنون که دمید ریش چون حشیشت
تیزم بر ریش اگر ریم بر ریشت
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۸۶ - نوری که همی جمع نیابی در مشت
نوری که همی جمع نیابی در مشت
ناری که به تو در نتوان زد انگشت
دهری که شوی بر من بیچاره درشت
بختی که چو بینمت بگردانی پشت
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۸۷ - بس عابد را که سرو بالای تو کشت
بس عابد را که سرو بالای تو کشت
بس زاهد را که قدر والای تو کشت
تو دیر زی ای بت ستمگر که مرا
دست ستم زمانه در پای تو کشت
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۸۸ - صد بار رهی بیش به کوی تو شتافت
صد بار رهی بیش به کوی تو شتافت
بویی ز گلستان وصال تو نیافت
دل نیست کز آتش فراق تو نتافت
دست تو قوی‌ترست بر نتوان تافت
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۸۹ - بویی که مرا ز وصل یار آمد رفت
بویی که مرا ز وصل یار آمد رفت
و آن شاخ جوانی که به بار آمد رفت
گیرم که ازین پس بودم عمر دراز
چه سود ازو کانچه به کار آمد رفت
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۹۰ - ای عالم علم پیشگاه تو برفت
ای عالم علم پیشگاه تو برفت
ای دین محمدی پناه تو برفت
ای چرخ فرو گسل که ماه تو برفت
در حجله‌رو ای سخن که شاه تو برفت
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۹۱ - رازی که سر زلف تو با باد بگفت
رازی که سر زلف تو با باد بگفت
خود باد کجا تواند آن راز نهفت
یک ره که سر زلف ترا باد بسفت
بس گل که ز دست باد می‌باید رفت
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۹۲ - چون دید مرا رخانش چون گل بشکفت
چون دید مرا رخانش چون گل بشکفت
آن دیدهٔ نیمخوابش از شرم بخفت
گفتا که مخور غم که شوی با ما جفت
قربان چنان لب که چنان داند گفت
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۹۳ - افلاک به تیر عشق بتوانم سفت
افلاک به تیر عشق بتوانم سفت
و آفاق به باد هجر بتوانم رفت
در عشق چنان شدم که بتوانم گفت
کاندر یک چشم پشه بتوانم خفت
سنایی غزنوی : رباعیات
رباعی ۹۴ - تا کی باشم با غم هجران تو جفت
تا کی باشم با غم هجران تو جفت
زرقیست حدیثان تو پیدا و نهفت
چون از تو نخواهدم گل و مل بشکفت
دست از تو بشستم و به ترک تو گفت