تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۳۹ - بزیر سایه شاهی که مهر از پرتوش زاید
بزیر سایه شاهی که مهر از پرتوش زاید
ولی حق که بر خورشید رخت از نور بخشاید
امیرالملک فرخ فر حبیب الله خان خواهد
به جشن عیش خود فرق از فرح بر فرقدان ساید
تمنا دارم از آن شمس طالع کز ره شفقت
ز نور چهر روشن بزم یاران را بیاراید
سوی دروازه دولاب و کوچه مسجد سنگی
در قایمقامی باغ را با شوق بگشاید
سرای نمره دو جنب یخچال صغیران را
بپرسد و اندر آنجا از در رحمت درون آید
به دل با دوستان جوشد به لب شهد و شکر نوشد
حدیث نغز بنیوشد غذائی نوش فرماید
ولی حق که بر خورشید رخت از نور بخشاید
امیرالملک فرخ فر حبیب الله خان خواهد
به جشن عیش خود فرق از فرح بر فرقدان ساید
تمنا دارم از آن شمس طالع کز ره شفقت
ز نور چهر روشن بزم یاران را بیاراید
سوی دروازه دولاب و کوچه مسجد سنگی
در قایمقامی باغ را با شوق بگشاید
سرای نمره دو جنب یخچال صغیران را
بپرسد و اندر آنجا از در رحمت درون آید
به دل با دوستان جوشد به لب شهد و شکر نوشد
حدیث نغز بنیوشد غذائی نوش فرماید
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۴۵ - ازین مکتوب دانستم که دلدارم غمی دارد
ازین مکتوب دانستم که دلدارم غمی دارد
چو زلف خود شبی تاریک و روز درهمی دارد
چرا نالد ز غم ماهی که بر تخت شهنشاهی
ز جم جام، از خضر لعل، از سلیمان خاتمی دارد
نفرساید ز فرعون آنکه در جیش ید بیضا
نیندیشد ز جادو آنکه اسم اعظمی دارد
اگر غم فی المثل افراسیابستی چه باک آنرا
که اندر لشکر حسن از محبت رستمی دارد
اگر دجال سرتاسر جهان را زیر حکم آرد
نترسد آنکه با خود همنفس عیسی دمی دارد
چه غم آن دلستان را از خم و پیچ جهان باشد
که اندر تار گیسو پیچ و در ابرو خمی دارد
نگوید با من آن غم چیست تا کوشم به درمانش
مرا پنداری اندر دیده چون نامحرمی دارد
نه راهم داد، در کویش نه بنشانده به پهلویش
مگر چون چشم آهویش به دل از من رمی دارد
ز بی بنیادی اوضاع گردون، غم مخور جانا
که عشق من به دیدارت اساس محکمی دارد
مگر رنج تو از درد شهیدانت فزونستی
و یا وزن تو از نه کرسی گردون کمی دارد
تو اندر کعبه دل آیت قدسی اگر خواندی
که کعبه هاجری بیت المقدس مریمی دارد
جمال روشنت با لعل میگون هست دارائی
که با آیینه اسکندری جام جمی دارد
چراغ غصه خامش کن غم گیتی فرامش کن
ز دور دهر دل خوش کن که اینهم عالمی دارد
به غیر از مرگ هر دردی که یابی باشدش درمان
بجز زخم زبان هر زخم کاری مرهمی دارد
الهی تا قیامت شاد و خرم باد دلدارم
که بر یادش دل من حال شاد و خرمی دارد
امیری را درون دل بود چون خانه ویران
که طوفان بیند از اشکی و سیل از شبنمی دارد
چو زلف خود شبی تاریک و روز درهمی دارد
چرا نالد ز غم ماهی که بر تخت شهنشاهی
ز جم جام، از خضر لعل، از سلیمان خاتمی دارد
نفرساید ز فرعون آنکه در جیش ید بیضا
نیندیشد ز جادو آنکه اسم اعظمی دارد
اگر غم فی المثل افراسیابستی چه باک آنرا
که اندر لشکر حسن از محبت رستمی دارد
اگر دجال سرتاسر جهان را زیر حکم آرد
نترسد آنکه با خود همنفس عیسی دمی دارد
چه غم آن دلستان را از خم و پیچ جهان باشد
که اندر تار گیسو پیچ و در ابرو خمی دارد
نگوید با من آن غم چیست تا کوشم به درمانش
مرا پنداری اندر دیده چون نامحرمی دارد
نه راهم داد، در کویش نه بنشانده به پهلویش
مگر چون چشم آهویش به دل از من رمی دارد
ز بی بنیادی اوضاع گردون، غم مخور جانا
که عشق من به دیدارت اساس محکمی دارد
مگر رنج تو از درد شهیدانت فزونستی
و یا وزن تو از نه کرسی گردون کمی دارد
تو اندر کعبه دل آیت قدسی اگر خواندی
که کعبه هاجری بیت المقدس مریمی دارد
جمال روشنت با لعل میگون هست دارائی
که با آیینه اسکندری جام جمی دارد
چراغ غصه خامش کن غم گیتی فرامش کن
ز دور دهر دل خوش کن که اینهم عالمی دارد
به غیر از مرگ هر دردی که یابی باشدش درمان
بجز زخم زبان هر زخم کاری مرهمی دارد
الهی تا قیامت شاد و خرم باد دلدارم
که بر یادش دل من حال شاد و خرمی دارد
امیری را درون دل بود چون خانه ویران
که طوفان بیند از اشکی و سیل از شبنمی دارد
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۱۳۳ - اگر یک تن به گیتی درد یاران را طبیبستی
اگر یک تن به گیتی درد یاران را طبیبستی
خداوند محبت شاه مهرویان حبیبستی
ز صوت عندلیب اندر چمن جانها برقص آید
مگر در وصف او سرگرم دستان عندلیبستی
گر او را بر فلک جانیست یا رب از چه رودایم
رخش چون آفتاب و پنجه چون کف الخضیبستی
چنان آویختم در دامن مهرش که پنداری
ز حلق کودکان آویخته عود الصلیبستی
به گیتی هر کسی را حق نصیبی داده است اما
مرا از ملک و مال این جهان مهرش نصیبستی
امیری را از او باید ادب آموختن گرچه
به فرمان مظفر شه ممالک را ادیبستی
خداوند محبت شاه مهرویان حبیبستی
ز صوت عندلیب اندر چمن جانها برقص آید
مگر در وصف او سرگرم دستان عندلیبستی
گر او را بر فلک جانیست یا رب از چه رودایم
رخش چون آفتاب و پنجه چون کف الخضیبستی
چنان آویختم در دامن مهرش که پنداری
ز حلق کودکان آویخته عود الصلیبستی
به گیتی هر کسی را حق نصیبی داده است اما
مرا از ملک و مال این جهان مهرش نصیبستی
امیری را از او باید ادب آموختن گرچه
به فرمان مظفر شه ممالک را ادیبستی
ادیب الممالک : ترجیعات
شماره ۱ - غدیر خم رسید ای ساقی گلچهره می باید
غدیر خم رسید ای ساقی گلچهره می باید
مئی کو یادگار از دولت کاوس کی باید
بصحرا در شدن با لاله روئی نیک پی باید
در آنجا ساختن عود و رباب و چنگ و نی باید
ز رشک روی دلبر عارض گل غرق خوی باید
چمن پر ماه و پروین باغ پر زهره و جدی باید
طرب در باغ اکنون در سرا هنگام دی باید
گر امروز این طرب از دست بگذاریم کی باید
نشاط از دولت سالار اولاد لوی باید
بویژه در چنین روزی ثنا بر جان وی باید
امیرالمؤمنین کز مهر رویش مرده حی باید
ز یزدان افتخارش بر خداوندان حی باید
چو بی فرمانش گردد توسن افلاک پی باید
وگر بی نام وی شد در جهان هر نامه طی باید
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
در این عید همایون فر علی فرزند بوطالب
همان بر اولیا سرور همان بر اصفیا صاحب
چراغ دیده هاشم سراج دوده غالب
بدین ایزدی ناصر به شرع احمدی نایب
بفرمان خدا شد پیشوا بر حاضر و غایب
از او مهتر که بود الحق جهانرا در همه جانب
که او شیر خداوند است و بر شیران همه غالب
اساس صورت امکان و سر وحدت واجب
پیاده از هوی بر توسن روح و خرد راکب
ز رویش مهرها لامع ز دستش ابرها ساکب
اگر صورت میان او و یزدان می نشد حاجب
خدایش خواند می آسوده از تو بیخ هر عاتب
ز مهرش مهر شد شارق ز شرمش ماه شد غارب
قضا در دست وی همچون قلم اندر کف کاتب
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
امیر کاردان فرمانروای راستین آمد
دو گنج از گوهرش آکنده اندر آستین آمد
تو پنداری که رضوان بود و از خلد برین آمد
بروئی فرخ و سیمین بخوئی عنبرین آمد
همش یسر از یسار اندر همش یمن از یمین آمد
بر او از آفریننده هزاران آفرین آمد
برای نظم این سامان خداوندی مهین آمد
که خشمش بر گنه کاران عذابی بس مهین آمد
ز نادانی دونان خاطرش چندی غمین آمد
بخشم اندر ز کار خلق چون شیر عرین آمد
چنان آمد که پنداری سحابی آتشین آمد
بلائی هولناک از آسمان اندر زمین آمد
ولیکن عاقبت با سطوتش رأفت قرین آمد
نخست آورد زهر اما در آخر انگبین آمد
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
خبر بردند نزد میر اعظم کاندرین کشور
بشوریدند کشوریان بروی مرزبان یکسر
ضیاء الدوله را بستند بر رخسار راحت در
برآشفتند با وی سفله ای چند از بد اختر
چو بشنید این خبر جوشید میر از خشم چون تندر
کمر بربست و شد برباره چون تند ابراژدر
فرود آمد بپایان چون ز بالا رحمت داور
بداندیشان دولت را همی داد از سخط کیفر
تن ملک از غمان آسود این دستور فرخ فر
که ملکت بود رنجوری دژم فرسوده در بستر
امیر کاردان چونان طبیبی نیک دانشور
بامراض و علل دانا باعراض و سقم رهبر
پزشک آسا یکی را جان همی فرسود با نشتر
دگر یک را بنوشانید از آن جلاب جان پرور
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
بگیتی با وجود میر نام از شر نمی ماند
در آن سامان که میر آمد ستم دیگر نمی ماند
سران را آرزوی سرکشی در سر نمی ماند
خسان را جز قبای ماتم اندر بر نمی ماند
بلی با موج دریا شعله اخگر نمی ماند
به پیش تند صرصر تل خاکستر نمی ماند
همایون آن امیری کو، رخش جز خو نمی ماند
دلش جز بر یکی دریای پرگوهر نمی ماند
دو دستش جز بدو گردون پر اختر نمی ماند
لب لعلش بجز بر چشمه کوثر نمی ماند
چو آمد نام بأسش فتنه در کشور نمی ماند
چو بر تابد حسامش مهر در خاور نمی ماند
چو جنبد خشمش از جا رنگ خشک و تر نمی ماند
بداندیشانش را یک جان بصد پیکر نمی ماند
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
تو دیدی میر نتوانست سیم و زر نگهدارد
نیارست از کرم در کیسه در گوهر نگهدارد
گمان بردی نیارد ملک را دیگر نگهدارد
خطا کردی که نه گردون و هفت اختر نگهدارد
عنان نه سپهر آنسان بدست اندر نگهدارد
که فرزند گرامی خاطر مادر نگهدارد
بداد و بخشش و لطف و نعم لشکر نگهدارد
بفضل و دانش و حلم و کرم کشور نگهدارد
چو بر توسن زند مهمیز چرخ افسر نگهدارد
ببازد دل قضا ترسد نیارد سر نگهدارد
چو با خنجر شکافد خصم و در معبر نگهدارد
تو پنداری مه از بهرام دو پیکر نگهدارد
نپندارم جهان را کس از او بهتر نگهدارد
کز آسیب جهانیانش جهان داور نگهدارد
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
امیرا مردم این بوم بی مغزند و بی معنی
مزن با خشمشان صدمت مکن با تیغشان انهی
ترا نشناختستندی کجا خورشید دید اعمی
بدانستند اکنون ای مهین فرمانده و مولی
که فرمان ترا گردون کند با جان و دل اجری
توئی در چهره چونخورشید و اندر رتبه چون شعری
فرو چینی اساس ظلم را از صفحه دنیی
چنان کز کعبه دست حق منات و لات و العزی
امیرا عفو کن از جاهلان ای رحمتت اعلی
بفر و نزهت و تاب و صفا از سایه طوبی
تراکت باغ الطاف است رشک جنة الماوی
پر از انهار شیر و شهد و اشجار و گل حمری
ببخش ای میر بر این گمرهان آزادکن یعنی
که شد دست تو و ذیل تو بر فضل و کرم حبلی
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
امیرا الله الله تاب خشمت هیچکس نارد
تن از پولاد و دل ز آهن، کسی هرگز کجا دارد
خدا را پیش از آن کاین خلق را خشمت بیو بارد
و یا تیغت فراز خاک سر شاهان همی بارد
کف راد کریمت گوی تا دلشان بدست آرد
ردای عفو پوشاند بدست لطف بسپارد
خم رحمت بجوشاند شراب فضل بگسارد
مر اینان را چو فرزندان میر از مهر پندارد
به کاخ قدر بنشاند ز خاک تیره بردارد
برای حفظشان صد پاسبان از عدل بگمارد
بنگذارد فلک زین پیش دلهاشان بیازارد
تو گر بری گلوشان نه که چرخ از کینه بفشارد
امیرا راستی هر کس به خاکت روی بگذارد
ز جرم ار کوه دارد بخششت کاهیش نشمارد
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
همه فرزند میرستند در هر گوشه این مردم
بسایه دولتش آسوده زین شبرنگ آهن سم
معاذالله اگر فرزند سازد راه دانش گم
نفرساید پدر جانش بزخم مار یا گژدم
بکاهد خاطرش تا دیو غفلت را ببرد دم
امان ندهد که چون آدم براندشان بیک گندم
امیرا حشمتی داری بحمدالله براز انجم
کواکب را توئی هشتم عناصر را توئی پنجم
درون مردمان چشمی درون چشمکان مردم
ولی با نار خشمت چرخ دو دستی زمین هیزم
نگردی سست و بیهوش ار بنوشی صدهزاران خم
بویژه چون بگیری جام در روز غدیر خم
بگیری جام می در کف بیاری لعل ناب از کم
همی گوئی بساقی ده همی گوئی بشاهد قم
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
خداوندا دو سالستی که من یک چامه نابستم
برون از درگهت خود چامه بندی کی توانستم
از آن روزی که در خاک درت همچون گیارستم
بدرگاه تو استادم بخرگاه تو بنشستم
نه با سردار خو کردم نه با سالار پیوستم
بهر جا حبل امیدی گمان می رفت بگسستم
ز انعام خداوندان گیتی دست بر شستم
بت آز و شره را در بغل یکباره بشکستم
نه این کار از هوس کردم، نه این بند از طمع بستم
که نتوان کیمیاگر شد مرا چون کان زر جستم
من از خوی تو دلگرمم من از بوی تو سرمستم
نخواهم شد ز کویت تا روان اندر بتن هستم
خدا را ای جهانبان بیش از این مگذار از دستم
که دور از درگهت چون ماهی افتاده در شستم
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
مئی کو یادگار از دولت کاوس کی باید
بصحرا در شدن با لاله روئی نیک پی باید
در آنجا ساختن عود و رباب و چنگ و نی باید
ز رشک روی دلبر عارض گل غرق خوی باید
چمن پر ماه و پروین باغ پر زهره و جدی باید
طرب در باغ اکنون در سرا هنگام دی باید
گر امروز این طرب از دست بگذاریم کی باید
نشاط از دولت سالار اولاد لوی باید
بویژه در چنین روزی ثنا بر جان وی باید
امیرالمؤمنین کز مهر رویش مرده حی باید
ز یزدان افتخارش بر خداوندان حی باید
چو بی فرمانش گردد توسن افلاک پی باید
وگر بی نام وی شد در جهان هر نامه طی باید
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
در این عید همایون فر علی فرزند بوطالب
همان بر اولیا سرور همان بر اصفیا صاحب
چراغ دیده هاشم سراج دوده غالب
بدین ایزدی ناصر به شرع احمدی نایب
بفرمان خدا شد پیشوا بر حاضر و غایب
از او مهتر که بود الحق جهانرا در همه جانب
که او شیر خداوند است و بر شیران همه غالب
اساس صورت امکان و سر وحدت واجب
پیاده از هوی بر توسن روح و خرد راکب
ز رویش مهرها لامع ز دستش ابرها ساکب
اگر صورت میان او و یزدان می نشد حاجب
خدایش خواند می آسوده از تو بیخ هر عاتب
ز مهرش مهر شد شارق ز شرمش ماه شد غارب
قضا در دست وی همچون قلم اندر کف کاتب
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
امیر کاردان فرمانروای راستین آمد
دو گنج از گوهرش آکنده اندر آستین آمد
تو پنداری که رضوان بود و از خلد برین آمد
بروئی فرخ و سیمین بخوئی عنبرین آمد
همش یسر از یسار اندر همش یمن از یمین آمد
بر او از آفریننده هزاران آفرین آمد
برای نظم این سامان خداوندی مهین آمد
که خشمش بر گنه کاران عذابی بس مهین آمد
ز نادانی دونان خاطرش چندی غمین آمد
بخشم اندر ز کار خلق چون شیر عرین آمد
چنان آمد که پنداری سحابی آتشین آمد
بلائی هولناک از آسمان اندر زمین آمد
ولیکن عاقبت با سطوتش رأفت قرین آمد
نخست آورد زهر اما در آخر انگبین آمد
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
خبر بردند نزد میر اعظم کاندرین کشور
بشوریدند کشوریان بروی مرزبان یکسر
ضیاء الدوله را بستند بر رخسار راحت در
برآشفتند با وی سفله ای چند از بد اختر
چو بشنید این خبر جوشید میر از خشم چون تندر
کمر بربست و شد برباره چون تند ابراژدر
فرود آمد بپایان چون ز بالا رحمت داور
بداندیشان دولت را همی داد از سخط کیفر
تن ملک از غمان آسود این دستور فرخ فر
که ملکت بود رنجوری دژم فرسوده در بستر
امیر کاردان چونان طبیبی نیک دانشور
بامراض و علل دانا باعراض و سقم رهبر
پزشک آسا یکی را جان همی فرسود با نشتر
دگر یک را بنوشانید از آن جلاب جان پرور
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
بگیتی با وجود میر نام از شر نمی ماند
در آن سامان که میر آمد ستم دیگر نمی ماند
سران را آرزوی سرکشی در سر نمی ماند
خسان را جز قبای ماتم اندر بر نمی ماند
بلی با موج دریا شعله اخگر نمی ماند
به پیش تند صرصر تل خاکستر نمی ماند
همایون آن امیری کو، رخش جز خو نمی ماند
دلش جز بر یکی دریای پرگوهر نمی ماند
دو دستش جز بدو گردون پر اختر نمی ماند
لب لعلش بجز بر چشمه کوثر نمی ماند
چو آمد نام بأسش فتنه در کشور نمی ماند
چو بر تابد حسامش مهر در خاور نمی ماند
چو جنبد خشمش از جا رنگ خشک و تر نمی ماند
بداندیشانش را یک جان بصد پیکر نمی ماند
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
تو دیدی میر نتوانست سیم و زر نگهدارد
نیارست از کرم در کیسه در گوهر نگهدارد
گمان بردی نیارد ملک را دیگر نگهدارد
خطا کردی که نه گردون و هفت اختر نگهدارد
عنان نه سپهر آنسان بدست اندر نگهدارد
که فرزند گرامی خاطر مادر نگهدارد
بداد و بخشش و لطف و نعم لشکر نگهدارد
بفضل و دانش و حلم و کرم کشور نگهدارد
چو بر توسن زند مهمیز چرخ افسر نگهدارد
ببازد دل قضا ترسد نیارد سر نگهدارد
چو با خنجر شکافد خصم و در معبر نگهدارد
تو پنداری مه از بهرام دو پیکر نگهدارد
نپندارم جهان را کس از او بهتر نگهدارد
کز آسیب جهانیانش جهان داور نگهدارد
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
امیرا مردم این بوم بی مغزند و بی معنی
مزن با خشمشان صدمت مکن با تیغشان انهی
ترا نشناختستندی کجا خورشید دید اعمی
بدانستند اکنون ای مهین فرمانده و مولی
که فرمان ترا گردون کند با جان و دل اجری
توئی در چهره چونخورشید و اندر رتبه چون شعری
فرو چینی اساس ظلم را از صفحه دنیی
چنان کز کعبه دست حق منات و لات و العزی
امیرا عفو کن از جاهلان ای رحمتت اعلی
بفر و نزهت و تاب و صفا از سایه طوبی
تراکت باغ الطاف است رشک جنة الماوی
پر از انهار شیر و شهد و اشجار و گل حمری
ببخش ای میر بر این گمرهان آزادکن یعنی
که شد دست تو و ذیل تو بر فضل و کرم حبلی
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
امیرا الله الله تاب خشمت هیچکس نارد
تن از پولاد و دل ز آهن، کسی هرگز کجا دارد
خدا را پیش از آن کاین خلق را خشمت بیو بارد
و یا تیغت فراز خاک سر شاهان همی بارد
کف راد کریمت گوی تا دلشان بدست آرد
ردای عفو پوشاند بدست لطف بسپارد
خم رحمت بجوشاند شراب فضل بگسارد
مر اینان را چو فرزندان میر از مهر پندارد
به کاخ قدر بنشاند ز خاک تیره بردارد
برای حفظشان صد پاسبان از عدل بگمارد
بنگذارد فلک زین پیش دلهاشان بیازارد
تو گر بری گلوشان نه که چرخ از کینه بفشارد
امیرا راستی هر کس به خاکت روی بگذارد
ز جرم ار کوه دارد بخششت کاهیش نشمارد
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
همه فرزند میرستند در هر گوشه این مردم
بسایه دولتش آسوده زین شبرنگ آهن سم
معاذالله اگر فرزند سازد راه دانش گم
نفرساید پدر جانش بزخم مار یا گژدم
بکاهد خاطرش تا دیو غفلت را ببرد دم
امان ندهد که چون آدم براندشان بیک گندم
امیرا حشمتی داری بحمدالله براز انجم
کواکب را توئی هشتم عناصر را توئی پنجم
درون مردمان چشمی درون چشمکان مردم
ولی با نار خشمت چرخ دو دستی زمین هیزم
نگردی سست و بیهوش ار بنوشی صدهزاران خم
بویژه چون بگیری جام در روز غدیر خم
بگیری جام می در کف بیاری لعل ناب از کم
همی گوئی بساقی ده همی گوئی بشاهد قم
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
خداوندا دو سالستی که من یک چامه نابستم
برون از درگهت خود چامه بندی کی توانستم
از آن روزی که در خاک درت همچون گیارستم
بدرگاه تو استادم بخرگاه تو بنشستم
نه با سردار خو کردم نه با سالار پیوستم
بهر جا حبل امیدی گمان می رفت بگسستم
ز انعام خداوندان گیتی دست بر شستم
بت آز و شره را در بغل یکباره بشکستم
نه این کار از هوس کردم، نه این بند از طمع بستم
که نتوان کیمیاگر شد مرا چون کان زر جستم
من از خوی تو دلگرمم من از بوی تو سرمستم
نخواهم شد ز کویت تا روان اندر بتن هستم
خدا را ای جهانبان بیش از این مگذار از دستم
که دور از درگهت چون ماهی افتاده در شستم
همایونا و شادا فرخا عید غدیر آمد
از آن خوشتر که پیش از عید فرخ فر امیر آمد
ادیب الممالک : ترجیعات
شماره ۲ - نگفتم از پس سختی بیاید روز آسانی
نگفتم از پس سختی بیاید روز آسانی
نگفتم چرخ آبادی پذیرد بعد ویرانی
تو می پنداشتی کانی غم که باشد در فراوانی
نخواهد رایگان رفتن ز بس دارد گرانجانی
کنون دیدی که ماه روزه از تایید یزدانی
چو شد پیمانه اش پر رفت با آن سخت پیمانی
بیامد غره شوال و زد کوس جهانبانی
ببام گنبد گردنده چون شاپور ساسانی
گرفت از طالع وی روزه سامان پریشانی
چنان عمرو بن لیث از جنگ اسمعیل سامانی
تو گوئی حاسد میراست کز کوری و نادانی
نه درمان آیدش از توبه نه سود از پشیمانی
بلی بدخواه میر من نمیبیند تن آسانی
امیرا جز تو این دولت کرا گردیده ارزانی
که هم با مهر همدوشی و هم با چرخ هم شانی
نه در سستی بعجب آئی نه در سختی فرو مانی
تو آن یکتا امیری کت نباشد در جهان ثانی
ببرهان فضیلت خلق را از شبهه برهانی
بدستت میسزد انگشتر ملک سلیمانی
چو قوس اندر کف باری و دار اندر کف بانی
همانا آصفستی اسم اعظم نیک میدانی
که گر خواهی زمین را آسمان کردن تو بتوانی
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
امیرا در چنین روزی می چون ارغوان باید
سرود و نقل و می در سایه سرو جوان باید
ز دادت زنده کردن دولت نوشیروان باید
جهان را چون تو باید مر تو را زین ره جهان باید
امیرا گر در این گیتی جهانرا مرزبان باید
توئی زین ره ترا در ملک عمری جاودان باید
ترا در کف عنان توسن هفت آسمان باید
سپه را چو تو سالاری چنین روشن روان باید
باقبال تو ما را نیز عیشی بیکران باید
بلی در سایه گل بلبلان را داستان باید
ببانگ بلبل شیدا طرب در بوستان باید
شدن با سوسن گویا به مدحت همزبان باید
جهانرا هر شبانروزی دو دستت میزبان باید
ولی چون گیتی اندر خوان فضلت میزبان باید
فلک سالار خوان گردد زمین دستار خوان باید
مجره جوی آب آید کواکب قرص نان باید
در آن فرخنده گلزاری که عقلت باغبان باید
ثریا خوشه انگور و تاکش فرقدان باید
الا تا در زمانه هر بهاری را خزان باید
خزان عمر بدخواهت ز تیغ جانستان باید
نمی گویم ترا دولت چسان شوکت چسان باید
چنان کایزد بزرگان را دهد دولت چنان باید
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
امیرا زان می گلگون همیشه سرخ رو باشی
ز فالت فالها نیکو که با فالی نکو باشی
تو آن روحی که نص آیت لاتیأسوا باشی
ز هر چیزی فرازستی و از یزدان فرو باشی
تو آن میری که دلها را همی در جستجو باشی
نریزی آبروی خلق بس با آبرو باشی
تو با قنطار زر بخشی نه در بند تسو باشی
چه گویم من که با جودی فزون از آرزو باشی
اگر خورشید فرهنگی همی دارد تو او باشی
وگر گردون ببخشاید توئی بس با علو باشی
بزرگ از چار رکنستی شریف از هر دو سو باشی
عزیز و رستگارستی امین و راستگو باشی
نسیم گل وزد هر جا توئی بس نیکخو باشی
شعاع خور دمد هر سو توئی بس خوبرو باشی
الا تا گل دمد در باغ چون گل مشگبو باشی
جهان جویست و تو سروی روان بر طرف جو باشی
برای حفظ گیتی در پناه فضل هو باشی
همیشه با بتان نوش لب در گفتگو باشی
به دولت همنشین گردی به طالع روبرو باشی
ز نعمت کامیاب آیی ز عشرت کامجو باشی
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
امیرا همتی داری که دریا را خجل سازی
بدان دایم دل مردم بدست آری تو بنوازی
کجا کاندر صف هیجا قد مردی برافرازی
کمان چاچیان گیری حسام هندوان بازی
درون سنگ بشکافی روان کوه بگدازی
گهی راه زمین پوئی گهی زی چرخ پروازی
به پهنای زمین گردی به بالای فلک تازی
چو در میدان شوی فارس چو در هیجا شوی غازی
به کار جنگ بشتابی بدفع خصم پردازی
چو فلاحان یکی بستان به میدانگه عیان سازی
در آن سوسن همی کاری و خار از بن براندازی
وثاق بلبلان از مقدم بومان بپردازی
چو ملاحان یکی کشتی فراز آب بطرازی
نشانی از سنان خطی ورا اسبان اهوازی
عروسان اندر آن کشتی به چالاکی و طنازی
کرا یارا که با این شاهدان سازد نظربازی
الا ای راد فرخ پی تو آن میر سرافرازی
که دولت با تو می نازد تو با دولت نمی نازی
تو با افلاک همدستی تو با املاک همرازی
به ماه و خور هم آغوشی و با گردون هم آوازی
به طالع گشته همراهی به دولت برده انبازی
به هر کاری سوی انجام پی برده ز آغازی
به همت محیی فضلی به نعمت مهلک آزی
امیران دگر چو کرکسانند و تو شهبازی
کند غماز و نمامت به جان خویشتن بازی
که تو بدخواه نمامی و خصم جان غمازی
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
امیرا منت ایزد را که ملک بیکران داری
درونی غیرت دریا و دستی رشک کان داری
ز برق تیغ روی خصم را چون زعفران داری
بظاهر پیر و در باطن یکی بخت جوان داری
نه تنها بخت داری معرفت داری بیان داری
هنر داری کرم داری هم این داری هم آن داری
تعالی الله ز بخشش دست و از دانش روان داری
ز بینش مغز داری وز بزرگی استخوان داری
ز آب عدل در گیتی یکی جوی روان داری
ز خوی روح پرور نوبهاری جاودان داری
تو از سهم الحوادث درگه هیجا سنان داری
کلاه از آفتاب آری و از جوزا میان داری
چوگیری خامه در کف طوطی شکرفشان داری
چو بندی تیغ دشمن را بلائی جان ستان داری
چو بنشینی ز پا ماهی و بر گردون مکان داری
چو برخیزی ز جا سروی و جا در بوستان داری
ز خاک پات گل روید شرف بر گلستان داری
ز دستت ماه بارد فخرها بر آسمان داری
می چون ارغوان نوشی رخ چون ارغوان داری
جهان خرم ز دادت گشت منت بر جهان داری
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
امیرا از مدیح من هزاران پایه افزونی
که هم از وهم بالائی و هم از فکر بیرونی
ندانم کیستی میرا ندانم چیستی چونی
همین دانم که رخشان آیتی ز آیات بیچونی
چو در کف خامه گیری ترجمان سوره نونی
چو در بستان شوی تفسیر آیه تین و زیتونی
ستاره دولتی از بسکه در گیتی همایونی
ز دو دست و دو بازو چار رکن ربع مسکونی
اگر گردون ز بالا ماه بارد چرخ گردونی
وگر جیحون به ساحل در فشاند رود جیحونی
به هنگام شدائد مفلسانرا گنج قارونی
به دریای حوادث خستگان را فلک مشحونی
تو در هنگام گردش بر خلاف چرخ وارونی
فلک کژ رو بود تو راستکاری راست قانونی
به سطوت همچو چنگیزی به حشمت همچو ارغونی
به همت همچو قاآنی به حکمت چون فلاطونی
به ملکت همچو جمشیدی به دولت چون فریدونی
به طاعت همچو بهلولی به دعوت همچو ذوالنونی
تو رود نیلی و جاری بهر کهسار و هامونی
به کام سبطیان شهدی به کام قبطیان خونی
خرد موسای عمران است و تو در رتبه هارونی
رموز وحی ارباب الدول را سر مکنونی
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
کجایند آن سخن دانان که در آفاق بودندی
به جام لعلگون زنگ از دل تاری زدودندی
همه در بستر راحت به پیروزی غنودندی
به مدح خسروان باستان بیتی سرودندی
ملوک ارض بر ایشان در دولت گشودندی
چنان کان چار شاعر شاه غزنین را ستودندی
بطبع شعر گوئی سبقت از گیتی ربودندی
بویژه عنصری کش جمله شاگردی نمودندی
در آن محضر که بنشستی همه بر پای بودندی
اگر بودندی و میر مرا می آزمودندی
و یا رویش بدیدندی و گفتارش شنودندی
ز مدح میر غزنه کاسته بر وی فزودندی
که اندر پیش میر من همه میران فرودندی
بخاک بارگاهش با سپاس و با درودندی
بلی در پیش مه تیر و زحل کور و کبودندی
کجا خورشید برتابد کواکب بی نمودندی
خداوندا روانها در مدیحت با سرودندی
بیانها از ثنایت عود سوز مشک سودندی
گه عزم تو گردونها گسسته تار و پودندی
حسودان در زبان اندر هواخواهان بسودندی
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
نگفتم چرخ آبادی پذیرد بعد ویرانی
تو می پنداشتی کانی غم که باشد در فراوانی
نخواهد رایگان رفتن ز بس دارد گرانجانی
کنون دیدی که ماه روزه از تایید یزدانی
چو شد پیمانه اش پر رفت با آن سخت پیمانی
بیامد غره شوال و زد کوس جهانبانی
ببام گنبد گردنده چون شاپور ساسانی
گرفت از طالع وی روزه سامان پریشانی
چنان عمرو بن لیث از جنگ اسمعیل سامانی
تو گوئی حاسد میراست کز کوری و نادانی
نه درمان آیدش از توبه نه سود از پشیمانی
بلی بدخواه میر من نمیبیند تن آسانی
امیرا جز تو این دولت کرا گردیده ارزانی
که هم با مهر همدوشی و هم با چرخ هم شانی
نه در سستی بعجب آئی نه در سختی فرو مانی
تو آن یکتا امیری کت نباشد در جهان ثانی
ببرهان فضیلت خلق را از شبهه برهانی
بدستت میسزد انگشتر ملک سلیمانی
چو قوس اندر کف باری و دار اندر کف بانی
همانا آصفستی اسم اعظم نیک میدانی
که گر خواهی زمین را آسمان کردن تو بتوانی
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
امیرا در چنین روزی می چون ارغوان باید
سرود و نقل و می در سایه سرو جوان باید
ز دادت زنده کردن دولت نوشیروان باید
جهان را چون تو باید مر تو را زین ره جهان باید
امیرا گر در این گیتی جهانرا مرزبان باید
توئی زین ره ترا در ملک عمری جاودان باید
ترا در کف عنان توسن هفت آسمان باید
سپه را چو تو سالاری چنین روشن روان باید
باقبال تو ما را نیز عیشی بیکران باید
بلی در سایه گل بلبلان را داستان باید
ببانگ بلبل شیدا طرب در بوستان باید
شدن با سوسن گویا به مدحت همزبان باید
جهانرا هر شبانروزی دو دستت میزبان باید
ولی چون گیتی اندر خوان فضلت میزبان باید
فلک سالار خوان گردد زمین دستار خوان باید
مجره جوی آب آید کواکب قرص نان باید
در آن فرخنده گلزاری که عقلت باغبان باید
ثریا خوشه انگور و تاکش فرقدان باید
الا تا در زمانه هر بهاری را خزان باید
خزان عمر بدخواهت ز تیغ جانستان باید
نمی گویم ترا دولت چسان شوکت چسان باید
چنان کایزد بزرگان را دهد دولت چنان باید
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
امیرا زان می گلگون همیشه سرخ رو باشی
ز فالت فالها نیکو که با فالی نکو باشی
تو آن روحی که نص آیت لاتیأسوا باشی
ز هر چیزی فرازستی و از یزدان فرو باشی
تو آن میری که دلها را همی در جستجو باشی
نریزی آبروی خلق بس با آبرو باشی
تو با قنطار زر بخشی نه در بند تسو باشی
چه گویم من که با جودی فزون از آرزو باشی
اگر خورشید فرهنگی همی دارد تو او باشی
وگر گردون ببخشاید توئی بس با علو باشی
بزرگ از چار رکنستی شریف از هر دو سو باشی
عزیز و رستگارستی امین و راستگو باشی
نسیم گل وزد هر جا توئی بس نیکخو باشی
شعاع خور دمد هر سو توئی بس خوبرو باشی
الا تا گل دمد در باغ چون گل مشگبو باشی
جهان جویست و تو سروی روان بر طرف جو باشی
برای حفظ گیتی در پناه فضل هو باشی
همیشه با بتان نوش لب در گفتگو باشی
به دولت همنشین گردی به طالع روبرو باشی
ز نعمت کامیاب آیی ز عشرت کامجو باشی
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
امیرا همتی داری که دریا را خجل سازی
بدان دایم دل مردم بدست آری تو بنوازی
کجا کاندر صف هیجا قد مردی برافرازی
کمان چاچیان گیری حسام هندوان بازی
درون سنگ بشکافی روان کوه بگدازی
گهی راه زمین پوئی گهی زی چرخ پروازی
به پهنای زمین گردی به بالای فلک تازی
چو در میدان شوی فارس چو در هیجا شوی غازی
به کار جنگ بشتابی بدفع خصم پردازی
چو فلاحان یکی بستان به میدانگه عیان سازی
در آن سوسن همی کاری و خار از بن براندازی
وثاق بلبلان از مقدم بومان بپردازی
چو ملاحان یکی کشتی فراز آب بطرازی
نشانی از سنان خطی ورا اسبان اهوازی
عروسان اندر آن کشتی به چالاکی و طنازی
کرا یارا که با این شاهدان سازد نظربازی
الا ای راد فرخ پی تو آن میر سرافرازی
که دولت با تو می نازد تو با دولت نمی نازی
تو با افلاک همدستی تو با املاک همرازی
به ماه و خور هم آغوشی و با گردون هم آوازی
به طالع گشته همراهی به دولت برده انبازی
به هر کاری سوی انجام پی برده ز آغازی
به همت محیی فضلی به نعمت مهلک آزی
امیران دگر چو کرکسانند و تو شهبازی
کند غماز و نمامت به جان خویشتن بازی
که تو بدخواه نمامی و خصم جان غمازی
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
امیرا منت ایزد را که ملک بیکران داری
درونی غیرت دریا و دستی رشک کان داری
ز برق تیغ روی خصم را چون زعفران داری
بظاهر پیر و در باطن یکی بخت جوان داری
نه تنها بخت داری معرفت داری بیان داری
هنر داری کرم داری هم این داری هم آن داری
تعالی الله ز بخشش دست و از دانش روان داری
ز بینش مغز داری وز بزرگی استخوان داری
ز آب عدل در گیتی یکی جوی روان داری
ز خوی روح پرور نوبهاری جاودان داری
تو از سهم الحوادث درگه هیجا سنان داری
کلاه از آفتاب آری و از جوزا میان داری
چوگیری خامه در کف طوطی شکرفشان داری
چو بندی تیغ دشمن را بلائی جان ستان داری
چو بنشینی ز پا ماهی و بر گردون مکان داری
چو برخیزی ز جا سروی و جا در بوستان داری
ز خاک پات گل روید شرف بر گلستان داری
ز دستت ماه بارد فخرها بر آسمان داری
می چون ارغوان نوشی رخ چون ارغوان داری
جهان خرم ز دادت گشت منت بر جهان داری
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
امیرا از مدیح من هزاران پایه افزونی
که هم از وهم بالائی و هم از فکر بیرونی
ندانم کیستی میرا ندانم چیستی چونی
همین دانم که رخشان آیتی ز آیات بیچونی
چو در کف خامه گیری ترجمان سوره نونی
چو در بستان شوی تفسیر آیه تین و زیتونی
ستاره دولتی از بسکه در گیتی همایونی
ز دو دست و دو بازو چار رکن ربع مسکونی
اگر گردون ز بالا ماه بارد چرخ گردونی
وگر جیحون به ساحل در فشاند رود جیحونی
به هنگام شدائد مفلسانرا گنج قارونی
به دریای حوادث خستگان را فلک مشحونی
تو در هنگام گردش بر خلاف چرخ وارونی
فلک کژ رو بود تو راستکاری راست قانونی
به سطوت همچو چنگیزی به حشمت همچو ارغونی
به همت همچو قاآنی به حکمت چون فلاطونی
به ملکت همچو جمشیدی به دولت چون فریدونی
به طاعت همچو بهلولی به دعوت همچو ذوالنونی
تو رود نیلی و جاری بهر کهسار و هامونی
به کام سبطیان شهدی به کام قبطیان خونی
خرد موسای عمران است و تو در رتبه هارونی
رموز وحی ارباب الدول را سر مکنونی
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
کجایند آن سخن دانان که در آفاق بودندی
به جام لعلگون زنگ از دل تاری زدودندی
همه در بستر راحت به پیروزی غنودندی
به مدح خسروان باستان بیتی سرودندی
ملوک ارض بر ایشان در دولت گشودندی
چنان کان چار شاعر شاه غزنین را ستودندی
بطبع شعر گوئی سبقت از گیتی ربودندی
بویژه عنصری کش جمله شاگردی نمودندی
در آن محضر که بنشستی همه بر پای بودندی
اگر بودندی و میر مرا می آزمودندی
و یا رویش بدیدندی و گفتارش شنودندی
ز مدح میر غزنه کاسته بر وی فزودندی
که اندر پیش میر من همه میران فرودندی
بخاک بارگاهش با سپاس و با درودندی
بلی در پیش مه تیر و زحل کور و کبودندی
کجا خورشید برتابد کواکب بی نمودندی
خداوندا روانها در مدیحت با سرودندی
بیانها از ثنایت عود سوز مشک سودندی
گه عزم تو گردونها گسسته تار و پودندی
حسودان در زبان اندر هواخواهان بسودندی
نگویم تهنیت بر روی عید این میر اعظم را
که باید تهنیت بر روی میر این عید خرم را
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۵۷ - سپه را گاه زاری بر سپهسالار اعظم شد
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۷۰ - راجع به چوبداران گوسفند فروش
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۱۰ - مطایبه
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۳۵ - در تهنیت ولادت
چو بر شد هفت ساعت ثلث کم از شام دوشنبه
شد اندر نیم شب ناگه چراغ صبحگه روشن
نهم از ماه شوال المکرم بود کز فره
سپهر سلطنت را کرد ماهی چارده روشن
ز گردون ولیعهدی مهم سرزد بنام ایزد
که شد از پرتو رویش وثاق مهر و مه روشن
بماناد این پسر یارب به گیتی جاودان اندر
از او جان ملک خرم بدو چشم سپه روشن
رواق دولتش همچون بنای عقل مستحکم
وثاق عشرتش همچون دل مردان ره روشن
به چشم دشمن دین روز روشن را سیه سازد
کند در دیده یاران شه روز سیه روشن
رقم زد منشی کلک امیری تهنیت گویان
برای سال میلادش، همایون چشم شه روشن
شد اندر نیم شب ناگه چراغ صبحگه روشن
نهم از ماه شوال المکرم بود کز فره
سپهر سلطنت را کرد ماهی چارده روشن
ز گردون ولیعهدی مهم سرزد بنام ایزد
که شد از پرتو رویش وثاق مهر و مه روشن
بماناد این پسر یارب به گیتی جاودان اندر
از او جان ملک خرم بدو چشم سپه روشن
رواق دولتش همچون بنای عقل مستحکم
وثاق عشرتش همچون دل مردان ره روشن
به چشم دشمن دین روز روشن را سیه سازد
کند در دیده یاران شه روز سیه روشن
رقم زد منشی کلک امیری تهنیت گویان
برای سال میلادش، همایون چشم شه روشن
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۳۰ - خداوندا شنیدستم که چون یوسف به مصر اندر
خداوندا شنیدستم که چون یوسف به مصر اندر
فراز مسند عزت همی کرسی نشین آمد
بسالی کز درون خلق دود اندر هوا می شد
ز کنعان نامه یعقوب بر یوسف چنین آمد
که ما را در پی روزی بدست تو است چشم اینک
اگرچه رازق کل فضل خیرالرازقین آمد
فقیران را بده از خرمن خود خوشه زیرا
که اندر خرمن جود تو پروین خوشه چین آمد
سپرد این نامه را یعقوب اندر دست فرزندی
که اندر جمع فرزندانش سالاری امین آمد
چو در مصر آمدند اخوان شدند اندر بر یوسف
وز ایشان بر رخ خوبش هزار از آفرین آمد
ولی نشناختند آن شاه یکتا را ز کژبینی
خلاف شه که از یزدانش چشمی راست بین آمد
بر ایشان مهربانی کرد و رحم آورد و بخشایش
که قلبش با کرم همراه و با رأفت قرین آمد
جواب نامه یعقوب را بنوشت بس شایان
که جاری از بیانش چشمه ماء معین آمد
سپس با هر یک از اخوان خوان از در رحمت
عنایتهای گوناگون از آن شاه مبین آمد
بجای آن همه خواری که بر وی آمد از آنان
کرامت کرد و تعلیمش ز رب العالمین آمد
من از تاریخ و تفسیر و حدیث این داستان خوانم
که نقل راستان اندر کتاب راستین آمد
ندیدم کس که همچون یوسف صدیق با اخوان
کند نیکی بدستوری کش از روح الامین آمد
بجز شخص همایون تو کت دستور جاویدان
زفضل و دانش و تقوی و عقل و داد و دین آمد
بزیر سایه ات هر یک از اخوان شاد چون مؤمن
بزیر سایه طوبی بفردوس برین آمد
ولی در جمع اخوانت امیرالملک پنداری
درون گله همچون آن بز لنگ پسین آمد
همانند قریش از رحله صیف و شتا دیری
دوان در دشت و کوه از دور ایام و سنین آمد
گهی با ترکمانان گاه با ترکان در آلاچق
گهی در خیمه با کرد و لر صحرانشین آمد
بجای آنکه مرسومش ز سیمین بیشتر باشد
چرا ایدون کم از ستین و بیش از اربعین آمد
بجای آنکه دامانش شود زین آستان پرزر
حقوقش کاسته دستش تهی در آستین آمد
امید ارتقا می داشت ناگه در تنزل شد
هوای آسمانش بود ناگه بر زمین آمد
نگویم جور کردی یا ستم کردی معاذالله
که نیشت نوش و قهرت مهر و زهرت انگبین آمد
ولی بشنو حدیث مصطفی را زآنکه فرماید
که قطع رزق همچون قطع حلقوم و وتین آمد
خداوندی کن ای مولا بر آن بیچاره مسکینی
که فضلت شد کفیل رزق و احسانت ضمین آمد
بطفلی رحمت آور کو طفیل آمد بدرگاهت
یسارش ده که در طاعت ترا طوع یمین آمد
فراز مسند عزت همی کرسی نشین آمد
بسالی کز درون خلق دود اندر هوا می شد
ز کنعان نامه یعقوب بر یوسف چنین آمد
که ما را در پی روزی بدست تو است چشم اینک
اگرچه رازق کل فضل خیرالرازقین آمد
فقیران را بده از خرمن خود خوشه زیرا
که اندر خرمن جود تو پروین خوشه چین آمد
سپرد این نامه را یعقوب اندر دست فرزندی
که اندر جمع فرزندانش سالاری امین آمد
چو در مصر آمدند اخوان شدند اندر بر یوسف
وز ایشان بر رخ خوبش هزار از آفرین آمد
ولی نشناختند آن شاه یکتا را ز کژبینی
خلاف شه که از یزدانش چشمی راست بین آمد
بر ایشان مهربانی کرد و رحم آورد و بخشایش
که قلبش با کرم همراه و با رأفت قرین آمد
جواب نامه یعقوب را بنوشت بس شایان
که جاری از بیانش چشمه ماء معین آمد
سپس با هر یک از اخوان خوان از در رحمت
عنایتهای گوناگون از آن شاه مبین آمد
بجای آن همه خواری که بر وی آمد از آنان
کرامت کرد و تعلیمش ز رب العالمین آمد
من از تاریخ و تفسیر و حدیث این داستان خوانم
که نقل راستان اندر کتاب راستین آمد
ندیدم کس که همچون یوسف صدیق با اخوان
کند نیکی بدستوری کش از روح الامین آمد
بجز شخص همایون تو کت دستور جاویدان
زفضل و دانش و تقوی و عقل و داد و دین آمد
بزیر سایه ات هر یک از اخوان شاد چون مؤمن
بزیر سایه طوبی بفردوس برین آمد
ولی در جمع اخوانت امیرالملک پنداری
درون گله همچون آن بز لنگ پسین آمد
همانند قریش از رحله صیف و شتا دیری
دوان در دشت و کوه از دور ایام و سنین آمد
گهی با ترکمانان گاه با ترکان در آلاچق
گهی در خیمه با کرد و لر صحرانشین آمد
بجای آنکه مرسومش ز سیمین بیشتر باشد
چرا ایدون کم از ستین و بیش از اربعین آمد
بجای آنکه دامانش شود زین آستان پرزر
حقوقش کاسته دستش تهی در آستین آمد
امید ارتقا می داشت ناگه در تنزل شد
هوای آسمانش بود ناگه بر زمین آمد
نگویم جور کردی یا ستم کردی معاذالله
که نیشت نوش و قهرت مهر و زهرت انگبین آمد
ولی بشنو حدیث مصطفی را زآنکه فرماید
که قطع رزق همچون قطع حلقوم و وتین آمد
خداوندی کن ای مولا بر آن بیچاره مسکینی
که فضلت شد کفیل رزق و احسانت ضمین آمد
بطفلی رحمت آور کو طفیل آمد بدرگاهت
یسارش ده که در طاعت ترا طوع یمین آمد
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۳۲ - از طرف احترام السیاده قائم مقامی مدیر مدرسه بنات اسلامی برای طبع در رقعه دعوت بانوان به مدرسه انشا فرموده
چو اندر سایه سلطان عالم حجت یزدان
امام العصر مولی الخافقین فرزند پیغمبر«ص »
بروز امتحان اندر دبستان بناتیه
که از بهرش بساط جشنی آرایم بزیب وفر
تقاضا دارم از الطاف بی پایان در آن ساعت
ز تشریف قدوم خود دهد این بزم را زیور
فروزد چهره در ایوان فرازد سایه بر کیوان
بنوشد چای و شربت کام شیرین سازد از شکر
ببیند دختران را از ره علم است و خوشبختی
تقدم بر پسر می جوید از علم و هنر دختر
امام العصر مولی الخافقین فرزند پیغمبر«ص »
بروز امتحان اندر دبستان بناتیه
که از بهرش بساط جشنی آرایم بزیب وفر
تقاضا دارم از الطاف بی پایان در آن ساعت
ز تشریف قدوم خود دهد این بزم را زیور
فروزد چهره در ایوان فرازد سایه بر کیوان
بنوشد چای و شربت کام شیرین سازد از شکر
ببیند دختران را از ره علم است و خوشبختی
تقدم بر پسر می جوید از علم و هنر دختر
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۲۸ - هفت اندام مردم نمازی
ادیب الممالک : اضافات
شمارهٔ ۱۴ - راز تیموری
یک آشوب عظیمی اندرین گیتی بدست آید
ز سوزش خاک در شیون ز دودش مصر مست آید
چو دود از مصر برخیزد بخشک و تر درآمیزد
بملک روم یعنی در زمین خور نشست آید
چنان بارد بسر هر تازه چرخی راز چرخ آتش
که از پستی به بالا خیزد از بالا به پست آید
قصاص از حق شود پیدا بلای ایزد از بالا
بفرق انگلیس و روس و هر باطل زمست آید
چو ریزد انگلیس و روس در ایران پس از چندی
خدیوان را زنو بر مسند شاهی نشست آمد
بهر هفته یکی دعوی کند شاهی و جمعی را
بکشتن می دهد چون از برای بند و بست آید
بزیر پای خود گسترده دامی از عزاداری
بپیچد پای بسیاری که چون ماهی بشست آید
چو شد بیدار از ایشان برزخ شمربن ذی الجوش
عجایب نظم نادر حکمی از ایران بدست آید
چنین آوازه از شاه خراسان است در گیتی
هر آنکس دید گفت این فتنه از آن چشم مست آید
سفیدی خوانده تیمور از ورق وین کارها بیشک
چنین خواهد شدن در حکم یزدان کی شکست آید
ز سوزش خاک در شیون ز دودش مصر مست آید
چو دود از مصر برخیزد بخشک و تر درآمیزد
بملک روم یعنی در زمین خور نشست آید
چنان بارد بسر هر تازه چرخی راز چرخ آتش
که از پستی به بالا خیزد از بالا به پست آید
قصاص از حق شود پیدا بلای ایزد از بالا
بفرق انگلیس و روس و هر باطل زمست آید
چو ریزد انگلیس و روس در ایران پس از چندی
خدیوان را زنو بر مسند شاهی نشست آمد
بهر هفته یکی دعوی کند شاهی و جمعی را
بکشتن می دهد چون از برای بند و بست آید
بزیر پای خود گسترده دامی از عزاداری
بپیچد پای بسیاری که چون ماهی بشست آید
چو شد بیدار از ایشان برزخ شمربن ذی الجوش
عجایب نظم نادر حکمی از ایران بدست آید
چنین آوازه از شاه خراسان است در گیتی
هر آنکس دید گفت این فتنه از آن چشم مست آید
سفیدی خوانده تیمور از ورق وین کارها بیشک
چنین خواهد شدن در حکم یزدان کی شکست آید
ادیب الممالک : اضافات
شماره ۲۱ - خدا رحمت کند مرحوم حاجی میرزا آقاسی را
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۲۶ - راز تیموری
یک آشوب عظیمی اندرین گیتی بدست آید
ز سوزش خاک در شیون ز دودش مصر مست آید
چو دود از مصر بر خیزد به خشک و تر درآمیزد
به ملک روم یعنی در زمین خور نشست آید
چنان بارد بسر هر تازه چرخی راز چرخ آتش
که از پستی بلا خیزد از بالا به پست آید
قصاص از حق شود پیدا بلای ایزد از بالا
به فرق انگلیس و روس و هر باطل ز مست آید
ز سوزش خاک در شیون ز دودش مصر مست آید
چو دود از مصر بر خیزد به خشک و تر درآمیزد
به ملک روم یعنی در زمین خور نشست آید
چنان بارد بسر هر تازه چرخی راز چرخ آتش
که از پستی بلا خیزد از بالا به پست آید
قصاص از حق شود پیدا بلای ایزد از بالا
به فرق انگلیس و روس و هر باطل ز مست آید
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۱ - ز بی دردان علاج درد خود جستن بدان ماند
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۱۸ - به غیر از غمزه و حسن و لطافت خوبرویان را
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۲۳ - مطاعا، مشفقا تا چند غفلت داری از حالم
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۳۹ - ببال ای تخت افریدون نیار ای تاج کیخسرو
آذر بیگدلی : قصاید
شمارهٔ ۱۸ - در مدح حضرت صاحب الامر (ع)
دمید از شاخ زرین گل، چکیدش سیمگون شبنم؛
عیان شد طلعت عیسی، فشاند از شرم خوی مریم
نفس زد صبح و، ز انفاسش، ادیم خاک شد جنبان؛
چنان کز نفخ روح آویخت جان در قالب آدم!
شرار افشان، ز دود نار نمرودی خلیل است این؟!
و یا از گریه ی هاجر، عیان شد چشمه ی زمزم؟!
برآمد یوسف صدیق خور، زین هفت قصرش سر؛
ز چاک دامن پاکش، صبا از راستی زد دم
و یا از حیرت رویش، بتان مصر گردون را؛
شد از کفها، بدامن از شفق ریزان دمادم دم
برآمد از تواضع، موسی خور را سر از ساحل؛
فرو رفت از تفرعن قبطیان را سر به نیلی یم
و یا اسکندر روز آمد از ظلمات شب بیرون
بدست کینه ی خورشید و، روشن گشت از آن عالم
سپیده دم، ز تیغ زر نگار، خور شفق گون شد؛
افق چون پهلوی دیو سپید از خنجر رستم
خمار آمد ز چشم اختران، زین خسروانی خم؛
صبوحی را دگر در گردش آوردند جام جم
شد از شبدیز بر گلگون، عنان ده خسرو انجم؛
و یا آورد پا صاحب بزین اشهب از ادهم
شه دین، مهدی هادی؛ که باد او را بهر وادی
ولی در عشرت و شادی، عدو در محنت و ماتم
نهال جود را، غارس؛ دیار عدل را، حارس
سمند فتح را، فارس، حریم قدسس را؛ محرم
بجز سایل، نباشد حکم کس بر وی روان؛ اما پ
پذیرد حکم او هم پیش از آن دم کو برآرد دم
بجان از نارش افتد تف، بدشمن گر زند سیلی؛
شود دینارش اندر کف، بسایل گر دهد درهم
بهر کو وعده یی داده، وفایش کرده آماده؛
ز یک پشت و شکم زاده، وفا با وعده اش توأم
زدندی شاد و شرمنده، بجبن و بخل هم خنده؛
شدندی هر دو گر زنده، بعهدش رستم و حاتم
دهد عیسی، بگیتی مژده آخر دم قدومش را؛
گر اول روز، احمد را، بشارت داد از مقدم
رسد بر کوثر جنت، اگر از برق خشمش تف؛
چکد بر آتش دوزخ، اگر از ابر لطفش نم
زند رضوان چو نمرود، اندر آتش خرقه ی رنگین؛
کند مالک، خلیل آسا گل آگین جامه ی مظلم
به اجماع ملل، روزی که در آخر زمان گردد؛
زمین چون زلف خوبان تیره و آشفته و درهم
نشیند بر سریر سروری، شاه فلک جاهی؛
که از عدلش جهان گردد، چو روی نوخطان خرم
ولی هر یک باسم دیگر و رسم دگر خواندش
زبان عالمی گردان، بنام او مگر ابکم
یهودش داند از نسل یهودا، ماشیع نامش
مجوسش زاده ی زردشت و، ترسا زاده ی مریم
مسلمانش شمارد فاطمی یکسر، ولی زیشان
همی گویند فوجی کان گهر باشد همان در یم
هنوز از راح روح او را، سبوی جسم رنگین نه؛
هنوزش جامه ی تن، از فروغ جان نشد معلم
همانا در حیات او، دو شبهه راه ایشان زد
که هر یک زان دو با وسواس صد شیطان بود منضم
یکی این، کآدمی را نیست مقدور آن قدر جنبش؛
ولی گشت از حیات خضر حل این شبهه ی محکم
دگر این کز نظرها چون بود غایب، چه سود از وی؟!
بعالم آنچه منظور از حیات اوست در عالم!
ندانند این که هر چیزی وجود او بود لطفی
ظهورش نیز لطفی دیگر است از ایزد اکرم!
چو خور کز روشنی سازد جهان روشن، نمی بینی؛
که باشد روشنی ده، گر بود در ابر پنهان هم!
من و چون من کسی کز مسلمین مهر علی (ع) دارد
کنونش زنده میدانیم و زنده ز آن بنی آدم
ولی دارد، دوروزی مصلحت را رخ نهان، تا خود؛
جهان از دود ظلم و آه مظلومان شود مظلم
سمند فتح تا تازد، جهان از ظلم پردازد
ز بطحا رایت افرازد، ظفر بر رایتش پرچم!
شها وقت است کز ایوان، گذاری پای در میدان؛
کنی بر دردها درمان، نهی بر زخمها مرهم
شکایتها بود در دل، صبورم چون شکیب اولی؛
حکایتها بود بر لب، خموشم چون تو ای اعلم
خلت اوطاننا من نور وجه الاتقیا اطلع
غلت ابداننا من نار ظلم الاشقیا ارحم
کنی دجال را، تا غرق نیل تیغ چون قبطی
به افنای تو، روزی چند، زال چرخ شد ملهم
چنان کز هاتف غیب آمد از فرعونیان پنهان
بگوش مادر موسی ندای فاقذ فی فی الیم
کنون آن به که حال دشمن این خاندان گویم
چو کردم دوستان را مدح، باید دشمنان را ذم!
ز اولاد امیه، دوده ی مردود تا مروان
دگر، ز احفاد عباس، اهل طغیان تا به مستعصم
چه شد گر در عراق و شام، چندی عنکبوت آسا؛
بزعم خود بنای دولت خود کرده مستحکم
در ایوان خلافت، بر خلاف حق شده حاکم؛
بمیدان جلادت کرده رخش سرکشی ملجم
کسی آل علی زان قوم نشناسد که نشناسد
تذرو از بوم و، مشک ازثوم و ورد از خار و شهد از سم
ولایت بر تو ختم آمد، نبوت بر شه یثرب
تو را در خنصر است، او را بدی گر در کتف خاتم
تو آن عاجز نوازی، کز جلالت شحنه ی عدلت
بجبهه آورد چون چین، بحاجب افگند چون خم
صعاوی را دهد در حلقه ی چشم آشیان شاهین،
غزالان را بود روز و شبان از پی شبان ضیغم
ضعیفان را، در ایام تو آرام است و، از بأست
کند گرگ از بره، شاهین ز تیهو، شیر از آهو رم
خرد، کش نیست در دل شک، شمارد از تو با یک یک
کرم چه بیش و چه اندک، کرامت چه فزون چه کم!
تواند دید گر نور ملک را کور با عینک
تواند گشت گر سور فلک را مور با سلم
بروز رزم، کاندر دل نماند شهسواران را
خیال یاری از خال و، گمان دوستی از عم
زمین، از خون خونریزان، چو رنگین چهره ی روسی
هوا از گرد شبدیزان، چو مشکین طره ی دیلم
صدای پای عزرائیل، در گوش زمین مضمر؛
هوای نای اسرافیل، بر دوش هوا مدغم!
فلک را هفت پرویزن، ز آه خسته بیزد تف؛
زمین را هفت پیراهن، ز خون کشته گیرد نم
رهاند چون طبیبان از شراب مرگ اجل هرسو
سر از درد و، تن از تب لرزه، جان از بیم و، دل از غم!
چو گرد فتنه بار انگیزی، ای منصور از مرکب؛
چو بند ذوالفقار آویزی، ای معصوم از معصم
بسنگین تیغ، سوزی مزرع افلاک را خرمن؛
برنگین رمح سازی مهملات خاک را معجم
نماید از سم رخشت، هوا چون دسته ی ریحان؛
نماید از سر خصمت، زمین چون منبت شلجم
سزد ریزی ز بس زال فلک را خون فرزندان
که بیرون نارد از تن تا قیامت جامه ی ماتم
باین آهنگ، بس نالیده مرغان کهن شاها
ولی گویا چو من نالیده باشد عندلیبی کم
بغیر از خاطرم کاید بدامن شاهد نظمش
دمد روح القدس چون ز آستین فکر بکرم دم
نه هر فرزند کز بی شوی زن آید، شود عیسی؛
نه هر بی شوی زن، کآورد فرزندی، بود مریم
نجوید، تا زمین جوید، ره آسایش از گردون؛
نگردد، تا فلک گردد، بگرد مرکز عالم
مگر در معبر مسدود، پای دشمنانت ره؛
مگر در گردون مقصود، دست دوستانت خم
عیان شد طلعت عیسی، فشاند از شرم خوی مریم
نفس زد صبح و، ز انفاسش، ادیم خاک شد جنبان؛
چنان کز نفخ روح آویخت جان در قالب آدم!
شرار افشان، ز دود نار نمرودی خلیل است این؟!
و یا از گریه ی هاجر، عیان شد چشمه ی زمزم؟!
برآمد یوسف صدیق خور، زین هفت قصرش سر؛
ز چاک دامن پاکش، صبا از راستی زد دم
و یا از حیرت رویش، بتان مصر گردون را؛
شد از کفها، بدامن از شفق ریزان دمادم دم
برآمد از تواضع، موسی خور را سر از ساحل؛
فرو رفت از تفرعن قبطیان را سر به نیلی یم
و یا اسکندر روز آمد از ظلمات شب بیرون
بدست کینه ی خورشید و، روشن گشت از آن عالم
سپیده دم، ز تیغ زر نگار، خور شفق گون شد؛
افق چون پهلوی دیو سپید از خنجر رستم
خمار آمد ز چشم اختران، زین خسروانی خم؛
صبوحی را دگر در گردش آوردند جام جم
شد از شبدیز بر گلگون، عنان ده خسرو انجم؛
و یا آورد پا صاحب بزین اشهب از ادهم
شه دین، مهدی هادی؛ که باد او را بهر وادی
ولی در عشرت و شادی، عدو در محنت و ماتم
نهال جود را، غارس؛ دیار عدل را، حارس
سمند فتح را، فارس، حریم قدسس را؛ محرم
بجز سایل، نباشد حکم کس بر وی روان؛ اما پ
پذیرد حکم او هم پیش از آن دم کو برآرد دم
بجان از نارش افتد تف، بدشمن گر زند سیلی؛
شود دینارش اندر کف، بسایل گر دهد درهم
بهر کو وعده یی داده، وفایش کرده آماده؛
ز یک پشت و شکم زاده، وفا با وعده اش توأم
زدندی شاد و شرمنده، بجبن و بخل هم خنده؛
شدندی هر دو گر زنده، بعهدش رستم و حاتم
دهد عیسی، بگیتی مژده آخر دم قدومش را؛
گر اول روز، احمد را، بشارت داد از مقدم
رسد بر کوثر جنت، اگر از برق خشمش تف؛
چکد بر آتش دوزخ، اگر از ابر لطفش نم
زند رضوان چو نمرود، اندر آتش خرقه ی رنگین؛
کند مالک، خلیل آسا گل آگین جامه ی مظلم
به اجماع ملل، روزی که در آخر زمان گردد؛
زمین چون زلف خوبان تیره و آشفته و درهم
نشیند بر سریر سروری، شاه فلک جاهی؛
که از عدلش جهان گردد، چو روی نوخطان خرم
ولی هر یک باسم دیگر و رسم دگر خواندش
زبان عالمی گردان، بنام او مگر ابکم
یهودش داند از نسل یهودا، ماشیع نامش
مجوسش زاده ی زردشت و، ترسا زاده ی مریم
مسلمانش شمارد فاطمی یکسر، ولی زیشان
همی گویند فوجی کان گهر باشد همان در یم
هنوز از راح روح او را، سبوی جسم رنگین نه؛
هنوزش جامه ی تن، از فروغ جان نشد معلم
همانا در حیات او، دو شبهه راه ایشان زد
که هر یک زان دو با وسواس صد شیطان بود منضم
یکی این، کآدمی را نیست مقدور آن قدر جنبش؛
ولی گشت از حیات خضر حل این شبهه ی محکم
دگر این کز نظرها چون بود غایب، چه سود از وی؟!
بعالم آنچه منظور از حیات اوست در عالم!
ندانند این که هر چیزی وجود او بود لطفی
ظهورش نیز لطفی دیگر است از ایزد اکرم!
چو خور کز روشنی سازد جهان روشن، نمی بینی؛
که باشد روشنی ده، گر بود در ابر پنهان هم!
من و چون من کسی کز مسلمین مهر علی (ع) دارد
کنونش زنده میدانیم و زنده ز آن بنی آدم
ولی دارد، دوروزی مصلحت را رخ نهان، تا خود؛
جهان از دود ظلم و آه مظلومان شود مظلم
سمند فتح تا تازد، جهان از ظلم پردازد
ز بطحا رایت افرازد، ظفر بر رایتش پرچم!
شها وقت است کز ایوان، گذاری پای در میدان؛
کنی بر دردها درمان، نهی بر زخمها مرهم
شکایتها بود در دل، صبورم چون شکیب اولی؛
حکایتها بود بر لب، خموشم چون تو ای اعلم
خلت اوطاننا من نور وجه الاتقیا اطلع
غلت ابداننا من نار ظلم الاشقیا ارحم
کنی دجال را، تا غرق نیل تیغ چون قبطی
به افنای تو، روزی چند، زال چرخ شد ملهم
چنان کز هاتف غیب آمد از فرعونیان پنهان
بگوش مادر موسی ندای فاقذ فی فی الیم
کنون آن به که حال دشمن این خاندان گویم
چو کردم دوستان را مدح، باید دشمنان را ذم!
ز اولاد امیه، دوده ی مردود تا مروان
دگر، ز احفاد عباس، اهل طغیان تا به مستعصم
چه شد گر در عراق و شام، چندی عنکبوت آسا؛
بزعم خود بنای دولت خود کرده مستحکم
در ایوان خلافت، بر خلاف حق شده حاکم؛
بمیدان جلادت کرده رخش سرکشی ملجم
کسی آل علی زان قوم نشناسد که نشناسد
تذرو از بوم و، مشک ازثوم و ورد از خار و شهد از سم
ولایت بر تو ختم آمد، نبوت بر شه یثرب
تو را در خنصر است، او را بدی گر در کتف خاتم
تو آن عاجز نوازی، کز جلالت شحنه ی عدلت
بجبهه آورد چون چین، بحاجب افگند چون خم
صعاوی را دهد در حلقه ی چشم آشیان شاهین،
غزالان را بود روز و شبان از پی شبان ضیغم
ضعیفان را، در ایام تو آرام است و، از بأست
کند گرگ از بره، شاهین ز تیهو، شیر از آهو رم
خرد، کش نیست در دل شک، شمارد از تو با یک یک
کرم چه بیش و چه اندک، کرامت چه فزون چه کم!
تواند دید گر نور ملک را کور با عینک
تواند گشت گر سور فلک را مور با سلم
بروز رزم، کاندر دل نماند شهسواران را
خیال یاری از خال و، گمان دوستی از عم
زمین، از خون خونریزان، چو رنگین چهره ی روسی
هوا از گرد شبدیزان، چو مشکین طره ی دیلم
صدای پای عزرائیل، در گوش زمین مضمر؛
هوای نای اسرافیل، بر دوش هوا مدغم!
فلک را هفت پرویزن، ز آه خسته بیزد تف؛
زمین را هفت پیراهن، ز خون کشته گیرد نم
رهاند چون طبیبان از شراب مرگ اجل هرسو
سر از درد و، تن از تب لرزه، جان از بیم و، دل از غم!
چو گرد فتنه بار انگیزی، ای منصور از مرکب؛
چو بند ذوالفقار آویزی، ای معصوم از معصم
بسنگین تیغ، سوزی مزرع افلاک را خرمن؛
برنگین رمح سازی مهملات خاک را معجم
نماید از سم رخشت، هوا چون دسته ی ریحان؛
نماید از سر خصمت، زمین چون منبت شلجم
سزد ریزی ز بس زال فلک را خون فرزندان
که بیرون نارد از تن تا قیامت جامه ی ماتم
باین آهنگ، بس نالیده مرغان کهن شاها
ولی گویا چو من نالیده باشد عندلیبی کم
بغیر از خاطرم کاید بدامن شاهد نظمش
دمد روح القدس چون ز آستین فکر بکرم دم
نه هر فرزند کز بی شوی زن آید، شود عیسی؛
نه هر بی شوی زن، کآورد فرزندی، بود مریم
نجوید، تا زمین جوید، ره آسایش از گردون؛
نگردد، تا فلک گردد، بگرد مرکز عالم
مگر در معبر مسدود، پای دشمنانت ره؛
مگر در گردون مقصود، دست دوستانت خم