تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - به یک کرشمه توانی که کار ما سازی
به یک کرشمه توانی که کار ما سازی
ولی به چار بیچارگان نپردازی
در آرزوی خیالت غلام خوابم من
خنک کسی که تواش همنشین و همرازی
عیار مهر تو یک ذره کم نگردانم
اگر به بوته عشقم چو سیم بگدازی
چو ما بدیدن رویت ز دور خرسندیم
نسیم با سر زلفت چرا کند بازی
به دست باد صبا زلف خویش باز مده
که هست عادت آن هرزه گردغمازی
مکن تفرج سرو سهی همان خوشتر
که عشق با قد و بالای خویشتن بازی
به گل بگو که ز رویم خجل نمی کردی
که در میان ریاحین به حسن می نازی
پیام ده سوی بلبل که با وجود همام
روا بود که سخنهای عشق بپردازی
همام را سخن دل فریب و شیرین است
ولی چه سودکه بیچاره نیست شیرازی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۹۸ - در آرزوی تو گشتم به هر دیار بسی
در آرزوی تو گشتم به هر دیار بسی
مرا ز روی تو هرگز نشان نداد کسی
وجود خاکی ما را به کوی دوست چه کار
که نیست لایق باغ بهشت خار و خسی
همی روم ز پی کاروان فقر مگر
به گوش ما رسد از دور ناله جرسی
به آتشی که درین شب ز دور می بینم
کجا رسم که به موسی نمی رسد قبسی
ندید منزل سیمرغ چشم شهبازان
خیال بین که تمنا می کند مگسی
به باد رفت سر سرکشان درین سودا
هنوز در سر ما هست ازین طلب هوسی
مگر که باد نسیمی بیارد از گلزار
که هست بلبل مسکین اسیر در قفسی
به جانم از نفس صبح می رسد بویت
زعمر خویشتنم هست حاصل آن نفسی
در اشتیاق تو خواهد همام جان دادن
که عاشقانت ازین درد مرده اند بسی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - مباد دل ز هوای تو یک زمان خالی
مباد دل ز هوای تو یک زمان خالی
که اعتبار ندارد تنی ز جان خالی
همای عشق تورا هست آشیان دل من
مباد سایه آن مرغ از آشیان خالی
دران جهان نبود مایه هیچ جانی را
که زاشتیاق تو باشد درین جهان خالی
ز غیرتی که مرا بر سگان کوی تو هست
کنم همیشه زمینش ز استخوان خالی
بقای روی تو بادا که عالم افروزست
اگر شود زهه و مهر آسمان خالی
به هیچ دل زبانم حلاوتی نرسد
گر از حدیث تو باشد دمی زبان خالی
کدام فایده باشد همام را ز زبان
چو باشد از سخن یار مهربان خالی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - به جای هر سر مویی گرم بود جانی
به جای هر سر مویی گرم بود جانی
فدای خاک کف پای چون تو جانانی
ز جام خویش یکی جرعه در دهانم ریز
مر از آن چه که خضر است و آب حیوانی
کسی که دیده بود نوبهار رویت را
دگر به خاطر او نگذرد گلستانی
میان زلف سیاهت دلم همی گوید
که را بود به جهان در چنین شبستانی
مگر ز باغ بهشت آمدی که در دنیی
برین جمال ندیدیم هیچ انسانی
دلم ز درد تو آسایشی همی یابد
که در دهند نیابد ز هیچ درمانی
مگر که سبز شود کشت زار اومیدم
هراست هر نفس از آب دیده بارانی
نه همچو روی تو باشد گلی به فصل بهار
نه چون همام به وصفت هزار دستانی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۱۸ - برای دیدن رویت خوش است بینایی
برای دیدن رویت خوش است بینایی
ز بهر نام تو آید به کار گویایی
نشسته بر در گوش است جان ما شب و روز
بدان هوس که اشارت بدو چه فرمایی
ز حسن روی تو رضوان امید می دارد
که روز حشر مگر روضه را بیارایی
چو در بهشت روی مینگر در آب حیات
ببین مشاهده خویش تا بیاسایی
زحسن یوسف اگر دست پاره می کردند
که را بود حرکت کر تو روی بنمایی
خیال روی تو از پیش دیده خالی نیست
تو نیز بی خبری زان که همره مایی
درین حدیث من از غیرتت همی ترسم
که در گشادن رازم عتاب فرمایی
میسترت نشود ای همام در مستی
که احتراز نمایی و راز نگشایی
همام تبریزی : مفردات
شماره ۱ - درخت بخل ترا کس ز بیخ بر نکند
درخت بخل ترا کس ز بیخ بر نکند
مگر که صرصر حمق تو بشکند آنرا
همام تبریزی : مفردات
شماره ۴ - ز دولت تو مرا دست داده بود دمی
ز دولت تو مرا دست داده بود دمی
به بندگیت که تاریخ روزگار من است
همام تبریزی : مفردات
شماره ۶ - مرا به طلعت تو اشتیاق چندانی است
مرا به طلعت تو اشتیاق چندانی است
که زائران حرم را به کعبه چندان نیست
همام تبریزی : مفردات
شماره ۱۰ - همی رسان به جماعت چو شاخ نخل کرم
همی رسان به جماعت چو شاخ نخل کرم
وگرنه باش چو بید لطیف راحت روح
همام تبریزی : مفردات
شماره ۱۲ - ملامتی نتوان کرد روستایی را
ملامتی نتوان کرد روستایی را
که پیش شهد و شکر نام کشک و دوغ برد
همام تبریزی : مفردات
شماره ۱۵ - ز ذوق یار ملامتگران چو بی خبرند
ز ذوق یار ملامتگران چو بی خبرند
به روی دوست چو خرگوش خفته می نگرند
همام تبریزی : مفردات
شماره ۱۸ - به جای خویش بود گر درخت طوبی را
به جای خویش بود گر درخت طوبی را
ز سلسبیل وز آب حیات آب دهند
همام تبریزی : مفردات
شماره ۲۱ - درین دیار بدان زنده ام که گهگاهی
درین دیار بدان زنده ام که گهگاهی
نسیم باد صبا زان دیار می آید
همام تبریزی : مفردات
شماره ۲۲ - مرا به فکر چه حاجب که شعر من آبی ست
مرا به فکر چه حاجب که شعر من آبی ست
که طبع مرا ز لبت در دهان همی آید
همام تبریزی : مفردات
شماره ۲۳ - بهانه می طلبد دوست گفتگویی را
بهانه می طلبد دوست گفتگویی را
وزین مطاع شود گرم عشق را بازار
همام تبریزی : مفردات
شماره ۲۶ - همیشه باد به کام تو گردش گردون
همیشه باد به کام تو گردش گردون
قدر ببسته بدین کار تا ابد میثاق
همام تبریزی : مفردات
شماره ۲۷ - ملول شد دل ما در شب دراز فراق
ملول شد دل ما در شب دراز فراق
مگر طلوع کند آفتاب روز وصال
همام تبریزی : مفردات
شماره ۲۹ - چه گویم و چه نویسم که زین سفر چه کشیدم
چه گویم و چه نویسم که زین سفر چه کشیدم
ز روزگار پیاپی بدیدم آنچه بدیدم
همام تبریزی : مفردات
شماره ۳۱ - ز چشم دوری و دل روز و شب ملازم توست
ز چشم دوری و دل روز و شب ملازم توست
امید هست که محروم هم نماند چشم
همام تبریزی : مفردات
شماره ۴۲ - هنوز صبح نخستین روز دولت توست
هنوز صبح نخستین روز دولت توست
در انتظار طلوع جمال خورشیدی